فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلاف آرزوها

کتاب کلاف آرزوها

نسخه الکترونیک کتاب کلاف آرزوها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کلاف آرزوها

ژوسلین وقتی دختر جوانی بود آرزو داشت طراح لباس شود و با مردی عاشق‌پیشه ازدواج کند.‌از زندگی‌اش نصیبش شوهری بی‌اعتنا و یک مغازه‌ی خرازی در شهر کوچک آراس می‌شود. تا روزی که این امکان برایش پیش می‌آید که تمام آرزوهایش را برآورده کند. چه خواهد کرد؟ پس از آن زندگی‌اش چگونه خواهد شد؟ این رمان که حکایت خوشی‌های ساده‌ی زندگی است، تنها در فرانسه بیش از پانصد هزار نسخه به فروش رفته و به بیست‌و نه زبان دنیا ترجمه شده است. هم‌چنین تئاتر و فیلم موفقی نیز از آن ساخته شده است. تمام رمان‌ها، ترجمه‌ها و رساله‌ی شهلا حائری در نشر قطره به چاپ رسیده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کلاف آرزوها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خیلی بد خوابیدم.
ژو تمام شب مریض بود. اسهال، استفراغ. او که هرگز ناله و شکایت نمی کند، چند روزی می شود که از بدن درد می نالد. لرز دارد و لرزشش از بابت نوازش دست خنکم روی پیشانی داغش نیست و یا بابت ماساژم روی سینه اش برای تسکین سرفه ها و یا به دلیل لالایی های مادرم که در گوشش می خوانم تا آرامش پیدا کند.
پزشک آمد.
احتمالاً گریپ A/H۱N۱ است، این مرض کشنده. با این حال در کارخانه تمام قوانین امنیتی را رعایت می کنند. نقاب روی دهن، صابون مخصوص، تهویه ی دایمی کارگاه ها، ممنوعیت دست دادن، بوسیدن و به قول ژو که چند روز پیش با خنده از مریضیش می گفت ممنوعیت هر نوع نزدیکی. دکتر کُارن برایش داروی تامیفلو و استراحت مطلق تجویز کرد. «بیست و هشت یورو می شود خانم گربت». ژو دم صبح خوابش برد. و با این که اشتها نداشت رفتم دو نان کرواسان کره ای محبوبش را از نانوایی خریدم، برایش یک فلاسک قهوه درست کردم و محض احتیاط روی میز کنار تختش گذاشتم. مدتی در خواب نگاهش کردم. تنفسش پر سر و صدا بود. دانه های عرق از شقیقه هایش شروع می شد، روی گونه هایش لیز می خورد و آرام روی سینه اش می ترکید و محو می شد. روی پیشانیش چین های جدیدی دیدم و اطراف لبش چروک های ریز، مثل ریشه های باریک. پوستش روی گردنش شل شده بود، جایی که اوایل دوست داشت ببوسم. گذر تمام این سال ها را روی چهره اش دیدم، زمان را دیدم که چگونه ما را از رویاهای مان دور می کند و به سکوت نزدیک. و در آن هنگام ژوی من در بستر کودکانه ی بیماری به نظرم خوش قیافه آمد و از این دروغم خوشحال بودم. فکر کردم که اگر خوش قیافه ترین مرد دنیا، مهربان ترین، همه چیز تمام ترین مرد دنیا در این لحظه در برابرم ظاهر می شد، همین الان، از جایم تکان نمی خوردم، دنبالش نمی رفتم. حتا بهش لبخند هم نمی زدم.
همان جا باقی ماندم چون ژو به من احتیاج دارد و یک زن علاقه دارد که بهش نیاز داشته باشند.
زیباترین مرد دنیا به کسی احتیاج ندارد، چون همه دورش هستند. زیبایی اش را دارد و تمنای سرکش همه ی زن هایی را که می خواهند او را ببلعند و سرانجام می درندش و وقتی استخوان هایش را براق و سفید به دندان گرفتند و پاک کردند، در گودال تکبر و پوچی خود رهایش می کنند تا بمیرد.
کمی بعد به فرانسواز زنگ زدم برای این که روی ویترین خرازی اعلامیه ای بچسباند: «به دلیل سرماخوردگی دو روز بسته». و بعد این اطلاعات را روی وبلاگم گذاشتم.
یک ساعت نگذشته صد پیام الکترونیکی دریافت کردم.
همه می خواستند در مدت بیماری شوهرم خرازی را اداره کنند. از من اندازه های ژو را می پرسیدند تا برایش پولیور، دستکش، و کلاه ببافند. می پرسیدند کمک می خواهم، پتو لازم دارم، برای آشپزی یا کار خانه به کسی احتیاج دارم. در این شرایط دشوار احتیاج به دوستی دارم که با او درددل کنم؟ باورم نمی شد. وبلاگم «ده انگشت طلایی» درهای مهربانی و عطوفت های سرکوب شده و پنهان را گشوده بود. از قرار ماجراهایم درباره ی طناب و پستوی مغازه و نخ شیرینی پزی باعث به وجود آمدن کلی پیوند محکم شده بود. اجتماعی از زنان نامریی که از نو لذت خیاطی را بازیافته بودند و ناگهان در شادی تعلق به خانواده ای، از تنهایی روزگار رسته بودند.
در زدند.
یکی از زنان محله بود، عین یک شاخک درخت زیبای خشک شده، مثل مادلن رنار هنرپیشه. برایم ماکارونی تاگلیاتِل آورده بود. سرفه کردم. این همه محبت غیرمترقبه داشت خفه ام می کرد. عادت نداشتم کسی بدون این که خواسته باشم بهم چیزی بدهد. قادر به حرف زدن نبودم. لبخند زد، لبخندی لطیف. «با اسفناج و پنیر تازه درست شده. نشاسته و آهن. باید جون بگیرید ژو.» زیر لب تشکری زمزمه کردم و اشکم سرازیر شد. عین ابر بهار.

رفتم دیدن پدرم.
بعد از این که پرسید کی هستم، سراغ مامان را گرفت. گفتم که رفته خرید و کمی بعد می رسد. گفت: امیدوارم برام روزنامه بیاره. خمیر ریش هم یادش نره، چون دیگه ندارم.
درباره ی خرازی برایش گفتم. و برای صدمین بار ازم پرسید که صاحبش منم یا نه. باورش نمی شد. احساس غرور می کرد. خرازی ژو، مزون پیلار سابق، خرازی ژو، اسمت روی سر در مغازه ست ژو، اصلاً باورت می شه؟! واقعاً برات خوشحالم. بعدش سرش را بلند کرد، نگاهم کرد. شما کی هستید؟
کی هستید؟ شش دقیقه گذشته بود.
ژو حالش بهتر شده بود. دوا، استراحت، ماکارونی با اسفناج و پنیر تازه و قصه های من بر بیماری مهلک پیروز شد. چند روزی خانه ماند، کمی تعمیرات جزئی کرد، و وقتی یک ماءالشعیر باز کرد و تلویزیون را روشن کرد، فهمیدم که دیگر کاملاً خوب شده است. زندگی هم جریانش را از سر گرفت، آرام، مطیع.
روزهای بعد خرازیم دایم شلوغ بود و هر روز پنج هزار نفر از ده انگشت طلایی دیدن می کردند. برای اولین بار طی ده سال دگمه و دانتل و گیپو رو قلاب و منگوله کم آوردم. درحالی که یک سالی می شد که منگوله نفروخته بودم. احساس می کردم که در یک فیلم آب دوغ خیاری فرانک کاپرا هستم و باید بهتان بگویم که گاهی آب دوغ خیار خیلی هم می چسبد.
وقتی که آب ها از آسیاب افتاد، من و دانیل و فرانسواز همه ی پتو ها و پولیور ها و روبالشی هایی را که مردم به ژو داده بودند جمع کردیم و دانیل همه را به خیریه ی مذهبی آراس بخشید.
اما مهم ترین اتفاق این دوره ی زندگی مان که دو روز دوقلو ها را دیوانه کرده بود این بود که برنده ی یورو میلیون اهل شهر آراس بود. با هم داد زدند: «وای، آراس، این ناکجاآباد، چی می شد این برنده ما بودیم. هجده میلیون یورو ،خیلی خب درسته که به نسبت هفتاد و پنج میلیون شهر فرامونویل چیزی نیست، اما باز هجده میلیون یوروئه! اِی بخشکی شانس!»
آن چه بیش تر در تلاطم شان می انداخت و به مرز جنون و رعشه می کشاند شان، این بود که هنوز شخص برنده خودش را آفتابی نکرده بود.
و فقط چهار روز مانده بود تا این مبلغ از دست برود و از نو قرعه کشی شود.

چه طوریش را نمی دانم اما فهمیدم.
پیش از این که اعداد را نگاه کنم می دانستم منم.
شانسش یک در هفتاد و شش میلیون بود و باید نصیب من می شد. جدول را در روزنامه ی «صدای شمال» خواندم. همه اش بود.
۶،۷،۲۴،۳۰ و ۳۲. ستاره های شماره ی ۴ و ۵.
بلیط خریداری شده در شهر آراس، میدان هرو. یک بلیط دو یورویی. فوری.
۱۸۵۴۷۳۰۱ یورو و ۲۸ سانتیم.
آن وقت از حال رفتم.

وقتی به هوش آمدم دیدم پخش روی زمین آشپزخانه ام، همان طور که مامان سی سال پیش رویِ پیاده رو بود.
داشتیم با هم می رفتیم خرید کنیم که متوجه شدم فهرست خرید ها را روی میز آشپزخانه جا گذاشته ام. رفتم بالا، مامان روی پیاده رو منتظرم ماند.
وقتی آمدم پایین، در همان لحظه ای که وارد کوچه شدم، دیدمش که نگاهم می کرد، دهنش را کاملاً باز کرد، اما هیچ صدایی خارج نشد. صورتش در هم رفت، همان حالتی را داشت که شخصیت وحشتناک تابلوی مونچ(۱۵) «فریاد» و مثل یک آکاردئون روی خودش جمع شد. چهار ثانیه کافی بود تا یتیم شوم. خودم را بهش رساندم اما خیلی دیر.
وقتی کسی می میرد، آدم همیشه دیر می رسد. خدا می داند چرا.
چند تا فریاد شنیده شد و یک ترمز شدید. کلمات مثل اشک از دهنم جاری می شد و خفه ام می کرد.
در گلویم، بلافاصله احساس سوزش کردم، سوزش یک خراش. پس، بعد از شخصیت تابلو، بعد از مادرم، دهن من هم باز شد و از میان لب های مضحکم پرنده ای پرواز کرد. وقتی به هوای باز رسید، فریاد وحشتناکی کشید، آوازی منجمد کننده.
آواز مرگ.

ژو دست و پایش را گم کرده بود. فکر کرد که این همان گریپ کشنده است. خواست دکتر کارُن را صدا کند، اما من به خودم آمدم و آرامش کردم. هیچی نیست، وقت نکردم ناهار بخورم، کمکم کن بلند شم، پنج دقیقه بشینم حالم خوب می شه، حالم خوب می شه. دستش را روی پیشانیم گذاشت و گفت: «خیلی داغی».
در یخچال را باز کرد: «برات چیزی گرم کنم؟ مگه این که بخوای پیتزا سفارش بدی.» لبخند زدم. ژوی من. ژوی مهربانم. زمزمه کردم: «شاید یه بار هم شده بد نباشه بیرون غذا بخوریم». لبخند زد، ماءالشعیرش را برداشت. «الان کتم رو می پوشم خوشگلم و مردت می شم.»
در رستوران ویتنامی دو کوچه پایین تر خانه شام خوردیم. رستوران خالی بود و با خودم فکر کردم چه طوری دوام می آوردند. یک سوپ سبک با ماکارونی برنج سفارش دادم، ژو ماهی سرخ کرده و مثل بیست سال پیش دوران نامزدی دستش را تو دستم گرفتم. با لبخندی محزون زمزمه کرد: «چشمات برق می زنه».
با خودم فکر کردم اگه صدای قلبم رو می تونستی بشنوی می ترسیدی منفجر شه.
غذا زود سر میز رسید. خیلی کم از سوپم خوردم. قیافه ی ژو در هم رفت. «حالت خوب نیست؟» چشم هایم را آرام پایین انداختم.
ـ باید یه چیزی بهت بگم ژو.
فکر می کنم اهمیت اعترافم را حس کرد. چوب های غذاخوریش را روی میز گذاشت. با دستمال سفره ی کتانی دهانش را آرام پاک کرد، (همیشه تو رستوران سعی می کند مبادی آداب باشد.) دستم را در دستش گرفت. لب های خشکش می لرزید. «چیز مهمی که نیست، قول بده. تو که مریض نیستی ژو؟ واسه این که... واسه این که اگه طوریت بشه دنیا به آخر می رسه، من...» اشک تو چشم هایم جمع شد و در عین حال زدم زیر خنده، خنده ی نهفته ای که شبیه خوشبختی بود. زمزمه کردم: «بی تو بمیرم ژو؟ نه ژو نه، چیز مهمی نیست نگران نشو.
می خواستم بهت بگم که دوستت دارم.»
و پیش خودم قسم خوردم که هیچ پول و ثروتی هرگز ارزش از دست دادن این ها را ندارد.

به خاطر رنگ پریده و شکنندگی تازه ام بود؟ به دلیل ترس بی دلیل چند ساعت پیش در رستوران برای از دست دادنم بود؟ برای این بود که مدت ها با هم نبودیم و جغرافیای تمنا را از نو فرا می گرفت و خشونت مردانه اش را مهار می کرد؟ به خاطر این بود که آن قدر من را دوست داشت که خوشی مرا بالاتر از لذت خودش بداند؟
آن شب دلیلش را نفهمیدم. امروز می دانم. اما خدای من عجب شب زیبایی بود.
من را یاد نخستین شب های عشاق انداخت که آدم حاضر است صبحش بمیرد. این شب هایی که تنها دغدغه اش خودش است، دور از دنیا، دور از هیاهو، دور از پلیدی. سپس با مرور زمان، هیاهو و پلیدی درش رخنه می کند، بیداری دشوار می شود و حقیقت بی رحم. پس از تمنا همیشه کسالت از راه می رسد. و فقط عشق است که بر کسالت پیروز می شود. عشق، عشق یکتا، آرزوی همه ی ما.
یادم می آید در آخر رمان «زیبا روی ارباب»(۱۶) گریه کردم. حتا وقتی دیدم دو دلداده خودشان را از پنجره ی هتل ریتز ژنو پرت کردند، عصبانی شدم. من هم کتاب را پرت کردم در سطل آشغال و کتاب در مدت کوتاه سقوطش آن عشق یکتا را هم با خودش برد.
اما آن شب به نظرم رسید که برگشته است.
دم صبح ژو رفت. یک ماه است که از ساعت هفت و نیم تا نه صبح یک دوره می بیند تا سرکارگر بشود و به آرزوهایش نزدیک.
اما عشق من از این به بعد می توانم آرزوهایت را برآورده کنم، خیلی گران درنمی آید. یک تلویزیون صفحه تخت سونی ۵۲: ۱۴۰۰ یورو. یک زمان سنج سیکو: ۴۰۰ یورو، یک شومینه در سالن: ۵۰۰ یورو به اضافه ی ۱۵۰۰ یورو برای نصبش. یک ماشین پورشه ی کاین: ۸۹۰۰۰ یورو و مجموعه کامل جیمز باند با ۲۲ فیلم: ۱۷۰ یورو.
وحشتناکه. فکرم قاطی کرده است.
این اتفاقی که برام افتاده ترسناکه.

با مرکز بخت آزمایی در بولونی بیانکور در نزدیکی پاریس قرار دارم. قطار صبح زود را گرفتم. به ژو گفتم که باید چند تا فروشنده ام را ببینم. «دیر برمی گردم، منتظرم نمون. تو یخچال سینه ی مرغ و خوراک کدو بادمجان هست که می تونی گرم کنی.»
من را تا ایستگاه قطار رساند و بعد به سرعت به کارخانه رفت تا سر ساعت به دوره اش برسد.
در قطار به دوقلو ها فکر می کنم که هر جمعه شب وقتی قرعه به عدد دیگری می افتد تا چه حد مایوس می شوند. اعدادی که با این همه تفکر و سبک سنگین کردن انتخاب کرده اند.
به گروه ده انگشت طلاییم فکر می کنم و پنج هزار پرنسس اُرورا(۱۷) که آرزو دارند انگشت شان را با سوزن سوراخ کنند تا با بوسه ای از خواب برخیزند.
به دوره های شش دقیقه ای بابا فکر می کنم. به بیهودگی چیزها. به آن چه پول هرگز جبران نمی کند.
به چیزهایی فکر می کنم که مامان آرزویش را داشت اما هرگز به آن نرسید و این که حالا می توانستم برایش فراهم کنم. سفری بر روی رودخانه ی نیل، یک کت مارک ایو سن لوران، یک کیف کِلی، یک زن خدمتکار، یک روکش دندان سرامیکی به جای این دندان زشت که لبخند زیبایش را تحت الشعاع قرار می داد، یک آپارتمان در کوچه ی تنتوریه، یک شب با نوه هایش در پاریس با مولن روژ و مولار که بهترین صدف ها را دارد. می گفت: «مادربزرگ ها مادر های بهتری هستن چون مادر ها بیش تر وقت شون صرف زن بودن می شه». مثل روز افتادنش دلم برای مادرم تنگ است، همیشه سردم است و دایم گریه می کنم. به کی باید این ۱۸۵۴۷۳۰۰ یورو و ۲۸ سانتیم را بدهم تا پیشم برگردد؟
به خودم فکر می کنم، به تمام چیزهایی که الان برایم میسر است و این که هیچی دلم نمی خواهد. یعنی نه آن چه با تمام طلاهای عالم بشود به دست آورد. اما همه ی آدم ها این طوریند؟
خانم خوش رویی به استقبالم می آید.
اِه پس این برنده ی آراس شمایید؟! تا سالن انتظار بدرقه ام می کند، چند تا مجله بهم می دهد، ازم می پرسد چای می خواهم یا قهوه. می گویم نه مرسی از صبح تا حالا سه تا خوردم و بلافاصله احساس می کنم چه قدر احمق و دهاتی هستم، چه قدر اُمُل. چند لحظه بعد دنبالم می آید و مرا به دفتر کسی به اسم هروه مونیه می برد که با آغوش باز استقبالم می کند. با خنده می گوید: خوب ما رو ترسوندین، ولی بالاخره اومدین و مهم اینه. بفرمایید بشینین، راحت باشین. دیگه این جا خونه ی خودتونه.
«خونه ی خودم» یک دفتر کار بزرگ است. موکتش کلفت است، یواشکی یک پایم را از کفش پاشنه تختم درمی آورم و نوازشش می کنم و کمی درش فرو می برم. یک دستگاه تهویه ی مطبوع هوای دلپذیری پخش می کند و بالای پنجره ها ساختمان های اداری دیگری دیده می شود. عین تابلوهای عظیم سیاه و سفید، هوپر(۱۸).
این جا محل آغاز زندگی های جدید است. این جا در برابر هروه مونیه است که مایع جادویی را کشف می کنیم. این جا جایی است که طلسمی به دست می آوریم که زندگی را زیر و رو می کند.
گراال(۱۹).
چک.
چکی به اسم خودتان. به نام ژوسلین گِربِت. چکی به مبلغ ۱۸۵۴۷۳۰۱ یورو و ۲۸ سانتیم.
ازم بلیط و کارت شناساییم را می خواهد. به دقت نگاه می کند. زنگ کوتاهی به کسی می زند. «تا دو دقیقه ی دیگه چک تون حاضره. یه قهوه میل دارین؟ تمام طعم های قهوه ی اسپرسو رو داریم.» این بار جواب نمی دهم. «هر طور میل دارین. باید بگم که من شخصاً معتاد طعم لیوانتوش هستم به خاطر مزه ی گس، نرم و خوشمزه ش. به به.» خودش را جمع و جور می کند. «اِ... تو این فرصت می خواستم با یکی از همکارهام آشنا شین. یعنی این که باید حتماً ببینینش.»
یک روان شناس است. نمی دانستم که داشتن هجده میلیون یورو بیماری است. اما اظهارنظری نمی کنم.
روان شناسه یک خانم است. شبیه هنرپیشه امانوئل بئار. مثل او لب های دیزی داک(۲۰) دارد، به قول ژو لب های آن قدر باد کرده که اگر گاز بگیرید می ترکد. یک کت و دامن سیاه تنش است که اندامش را بهتر جلوه می دهد. (مثل سریال جراحی)، دست استخوانیش را در دستم می فشارد و می گوید: «زیاد طول نمی کشد». چهل دقیقه طول می کشد تا به من بگوید که اتفاقی که برایم افتاده هم شانس و اقبال بزرگی است و هم بدبختی بزرگ. حالا پولدارم. می توانم هر چی بخواهم بخرم. می توانم هدیه بدهم. اما باید حواسم را جمع کنم. چون وقتی پولدارین ناگهان همه دوست تون دارن. ناگهان آدم های غریبه عاشق تون می شن. ازتون خواستگاری می کنن. براتون شعر می فرستن. نامه های عاشقانه. نامه های تنفر. ازتون مطالبه ی پول می کنن تا سرطان خون دختر کوچکی هم نام خودتون ژوسلین را معالجه کنن. براتون عکس یک سگ شکنجه شده را می فرستن و ازتون می خوان که مادرخوانده و ناجیش بشین. بهتون قول می دن که یک مرکز نگهداری سگ به اسم تون تاسیس کنن، به اسم تون غذای سگ بزنن و مسابقه برگزار کنن. مادر یک بچه علیل براتون ویدیوی منقلب کننده ای می فرسته که بچه اش رو در حال افتادن از پله ها نشون می ده، درحالی که سرش داره می خوره به دیوار. و ازتون پول می خواد تا بتونه تو خونه ش یک آسانسور درست کنه. اون یکی عکس مادرش رو می فرسته درحالی که آب دهنش سرازیره، زیرش رو داره کثیف می کنه و با کلمه هایی که دل سنگ رو آب می کنه ازتون می خواد کمکش کنین تو خونه پرستار بگیره، حتا براتون یک فُرم می فرسته که بتونین پولش رو از مالیات تون کم کنین. یک کسی هم اسم فامیل تون، گربت از پوانتاپیتر سر در می آره و می گه که دخترعموتونه و ازتون مطالبه ی پول و بلیط می کنه که بیاد ببیند تون، بعد پول برای آپارتمان، و بعد پول برای این که دوست معالجش رو ببینین که قادره کاری کنه اضافه وزن تون رو از دست بدین. حالا درباره ی بانک ها حرف نمی زنم. ناگهان همه شون کشته مرده تون می شن. خانم گربت از دهن شون نمی افته، جلوتون خم و راست می شن. «من سرمایه گزاری هایی می تونم بکنم بدون مالیات. در این شرکت سرمایه گذاری کنین. تمام ترفندها برای دور زدن قانون. طلا. سنگ های قیمتی.» از مالیات و کنترل دولت و دستمزدشون حرفی نمی زنن.
می دانم روان شناس از چه بیماری ای حرف می زند. این بیماری کسانی است که برنده نشده اند، این ترس خودشان است که می خواهند به خورد من بدهند، مثل واکسن بیماری. اعتراض می کنم. هر چی باشه کلی آدم جون سالم به در بردن. من فقط هجده میلیون بردم. پس اونایی که صد، پنجاه یا سی میلیون بردن چی؟ خانم روان شناس با حالت مرموزی جواب می دهد دقیقاً، دقیقاً. پس من هم قبول می کنم یک قهوه بخورم. یک لیواتو به نظرم، شاید هم یک لیواتینو، به هرحال با طعم ملس. با یک قند لطفاً. بهم می گوید که خیلی مورد خودکشی وجود داشته. خیلی خیلی افسردگی، طلاق، نفرت و فاجعه. چاقوکشی ها دیدیم. آدم هایی که با سر دوش حمام زخمی شدن. سوختگی با گاز. خانواده های متلاشی. عروس های خائن، داماد های الکلی. قراردادها برای سر به نیست کردن آدم ها، آره عین فیلم های مزخرف. یک پدر ناتنی رو دیدم که هزار و پانصد هزار یورو برای کشتن زنش وعده داده بود. این زن حدود هفتاد هزار یورو برنده شده بود. دامادی دیدم که دو انگشت رو برید تا رمز کارت اعتباری رو به دست بیاره. امضاهای تقلبی، خط تقلبی. خانم گربت پول آدم ها رو دیوونه می کنه. باعث چهار قتل از پنج تاست. باعث نصف افسردگی ها. در خاتمه گفت من بهتون توصیه ای نمی کنم، فقط این رو به اطلاع تون می رسونم. اگر مایل باشید ما یک مرکز کمک روان شناختی داریم.
فنجان قهوه اش را که لب های ورم کرده اش بهش نخورده بود، روی میز گذاشت. به دور و بری هاتون خبر دادین؟ جواب می دهم نه. می گوید: عالیه. ما می تونیم کمک تون کنیم که به اون ها خبر بدین، کلماتی رو یادتون بدیم که اون ها رو شوکه نکنه، برای این که براشون شوک خواهد بود. بچه دارین؟ جواب مثبت می دهم. خب دیگه از این به بعد اون ها شما رو دیگه به چشم مادر نگاه نمی کنند، بلکه به چشم یک مادر پولدار می بینند، و سهم خودشون رو می خوان. و حالا شوهرتون. چه بسا یک شغل معمولی داره. خب حالا دیگه می خواد کار نکنه و فقط ثروت شما رو اداره کنه. می گم ثروت شما برای این که از این به بعد همون قدر مال اونه که مال شما، برای این که شما رو دوست داره، مسلماً، و در طی روزها و ماه های آینده بارها این رو بهتون خواهد گفت، بهتون گل خواهد داد... حرفش را قطع کردم. من به گل آلرژی دارم. ادامه می دهد چه می دونم شکلات بهتون می ده، منظورم اینه که لوس تون می کنه. خواب تون می کنه، مسموم تون می کنه. خانم گربت این سناریوییه که از پیش نوشته شده، از خیلی وقت ها پیش. طمع همه چیز را در سر راهش از بین می بره. بُرژیا(۲۱)ها، آنیِلی(۲۲) ها و همین تازگی ها خانواده ی بِتانکور(۲۳) مگه یادتون نیست؟
بعدش ازم قول می گیرد که حتماً خوب و کاملاً متوجه حرف هایش شده باشم. کارتی با چهار شماره کمک های فوری به من می دهد. خانم گربت هر وقت خواستین با ما تماس بگیرین و فراموش نکنین که از این به بعد مردم برای چیز دیگری غیر از خود شما دوست تون خواهند داشت. سپس من را به دفتر هروه مونیه می برد.
او لبخندی به لب دارد که تمام دندان هایش را نمایش می دهد.
دندان هایش من را یاد فروشنده ی اولین ماشین دست دوم مان می اندازد، یک فورد اسکورت آبی رنگ سال ۱۹۸۳ در یک روز یکشنبه در پارکینگ فروشگاه لوکلر. آن روز باران می بارید.
به من گفت این هم چک تان. بفرمایید. سپس با لحنی شمرده انگار که حکم محکومیتی را اعلام می کند، اضافه کرد: ۱۸۵۴۷۳۰۱ و هفت هزار و سیصد و یک اورو و ۲۸ سانتیم. مطمئنین که نمی خواین به حساب تون واریز کنیم؟
مطمئنم.
اما در حقیقت دیگر از هیچ چیز مطمئن نیستم.

قطارم به مقصد آراس هفت ساعت دیگر است.
هروه مونیه بهم پیشنهاد کرده بود بلیطم را جلو بیندازد. اما هوا خوب و آفتابی است. دلم می خواهد کمی راه بروم. احتیاج دارم هوا بخورم. دِیزی داک عصاره ام را کشیده است. نمی توانم باور کنم که در درون ژوی من یک قاتل، یک دزد یا حتا یک دروغگو پنهان باشد. نمی توانم باور کنم که بچه هایم من را با نگاه پیکسو(۲۴)ی طمع کار و حریص در کتاب های مصور می بینند.
روان شناسه گفته بود: طمع سر راهش همه چیز را از بین می برد.
هروه مونیه من را تا پیاده رو بدرقه می کند. برایم آرزوی موفقیت می کند. خانم گربت به نظر می رسد آدم خوبی هستید. آره جون خودت آدم خوب! آدم هجده میلیون یورویی، آره. با خم و راست شدن هایش هم از این ثروت چیزی نصیبش نمی شود. عجیب است که اکثراً نوکر ها تصور می کنند صاحب ثروت اربابان شان هستند. تا جایی که آدم خودش نوکرش می شود. نوکر نوکرش. درحالی که دستم را از دست خیسش که با اصرار نگه داشته بیرون می کشم، می گویم: «زیاد فکرش را نکنید آقای مونیه.» سرش را پایین می اندازد و به ساختمان برمی گردد و از درِ گردان می گذرد. به دفتر کارش برمی گردد که هیچ کدام از اسباب هایش متعلق به او نیست، حتا موکت کلفت و تابلوهای روی دیوار. او هم متعلق به خانواده ی صندوق دارهای بانک هاست که نصیب شان از هزاران اسکناسی که می شمرند، فقط سوزش انگشت های دست شان است.
تا روزی که از کوچه ی ژان ژورس به طرف متروی بولنی ژان ژورس می روم. خط ده را می گیرم به مقصد استرلیز و در مُت پیکه قطار عوض می کنم. به کاغذ دستم نگاه می کنم. به نشانی.
هنوز دستم را دراز نکرده، دربان در را برایم باز می کند. دو قدم برمی دارم و وارد دنیای دیگری می شوم. هوا خنک است. نور ملایم است. زن های فروشنده، زیبا و باملاحظه هستند. یکی از آن ها نزدیک می شود و زمزمه می کند «خانم می تونم کمک تون کنم؟» دست و پایم را گم می کنم و تته پته کنان می گویم «دارم نگاه می کنم.» درست است که نگاه می کنم اما این اوست که من را نگاه می کند.
پالتوی کهنه ی خاکستریم (اما باورتان نمی شود چه قدر راحته)، کفش های تختم (صبح این ها را برداشتم چون پاهایم در قطار ورم می کند)، کیف بی قواره ی کهنه ام. به من لبخند می زند. «اگه چیزی خواستین حتماً صدام کنین» و دور می شود، آرام، متشخص.
به طرف یک کت دو رنگ نخی می روم، ۲۴۹۰ یورو. دوقلوها عاشقش می شدند. حقش است دو تا بگیرم، می شود ۴۹۸۰ یورو. یک کفش جلوباز با پاشنه ی ۹۰ میلی متری می شود ۱۹۵۰ یورو. دستکش پوست بره ۶۵۰ یورو. یک کیف کروکودیل محشر که مامان آرزویش را داشت و هرگز بهش نرسید، قیمتش را باید از فروشنده پرسید.
از چه قیمتی به بالا باید از فروشنده سوال کرد؟
ناگهان زن هنرپیشه ای که هیچ وقت اسمش یادم نمی ماند، از مغازه خارج می شود. در هر دستش یک ساک بزرگ است. آن قدر از نزدیک من رد می شود که بوی عطرش را حس می کنم، عطر کمی سنگین و تند و تقریباً جسمانی. نگهبان تعظیمی می کند که او متوجه نمی شود. بیرون راننده اش می دود جلو و ساک های خریدش را می گیرد. در قعر ماشین بزرگ سیاهی فرو می رود و پشت شیشه های تاریک محو و بلعیده می شود.
چه فیلمی!
من هم، ژوسلین گربت صاحب خرازی شهر آراس، می توانستم مغازه ی شانل را خالی کنم و یک ماشین لیموزین با راننده کرایه کنم که من را این ور و آن ور ببرد. اما برای چی؟ تنهایی ای که در چهره ی این زن هنرپیشه دیدم به وحشتم انداخت. پس یواش از بوتیک رویایی بیرون می روم، زن فروشنده لبخندی مودبانه و تاسف آمیز نثارم می کند، دربان در را برایم باز می کند، ولی لایق تعظیمش نیستم یا شاید متوجه نمی شوم.
بیرون هوا سوز دارد. صدای بوق زدن ماشین ها، خط و نشان کشیدن های آدم های عجول، راننده ها که قصد جان هم را کرده اند، موتور پیک های از جان گذشته ی ده متری آن جا، ناگهان همه ی این ها آرامم می کند. دیگر از موکت کلفت و تعظیم های چاپلوسانه خبری نیست. بالاخره به خشونت عادی رسیده ام. به درد های حقیرانه. اندوهی که بیرون نمی ریزد. بوهای خشن، تقریباً حیوانی، شیمیایی، مثل آراس پشت راه آهن. زندگی حقیقی من.
به طرف پارک تیولری می روم. کیف زشتم، گاوصندوقم را به سینه ام می چسبانم. ژو به من گفته مواظب کیف زن ها در پاریس باشم. باند بچه هایی که بدون این که متوجه شوید جیب تان را می زنند. زن های گدا با نوزادانی که هیچ وقت گریه نمی کنند، بچه هایی که بفهمی نفهمی تکانی می خورند، که با دوا خواب شان کرده اند. یاد تابلوی تردست اثر ژروم بوش می افتم. مامان عاشق این تابلو بود، تک تک اجزایش را دوست داشت، مثلاً گل میخک روی میز کلاه برداری.
از خیابان دیان تا ضلع شمالی بالا می روم و روی نیمکت کوچک سنگی می نشینم. زیر پایم آفتاب پهن است. ناگهان دلم می خواهد دخترک بندانگشتی بشوم. در این قطعه ی نورانی شیرجه بزنم. در آن گرم شوم. بسوزم.
عجیب این جاست که وسط این همه ماشین و موتور سیکلت بدترکیب، بین کوچه ی ریوولی و که ولتر، هوا به نظرم پاک تر می رسد. خوب می دانم که چنین چیزی ممکن نیست و حاصل تخیلاتم است، حاصل ترسم. ساندویچم را از توی کیفم بیرون می آورم. امروز صبح وقتی هنوز هوا تاریک بود ژو برایم درست کرده است. دو ساندویچ کره، تُن و تخم مرغ پخته. بهش گفتم زحمت نکش، من تو ایستگاه راه آهن یه چیزی می خرم. اما اصرار کرد: اونا دزدن، به خصوص تو ایستگاه راه آهن. بهت یه ساندویچ رو هشت یورو می فروشن، تازه مال من خوشمزه تره و معلومم نیست که مال اونا تازه باشه.
ژوی من. که همیشه به فکر منه. ساندویچت خیلی خوشمزه ست.
در چند متریم یک مجسمه ی آپولون است که به دنبال دفنه است و یک مجسمه ی دفنه که آپولون تعقیب می کند. کمی دورتر مجسمه ی ونوس کالیپیژ است و در کلاس های نقاشیم فهمیدم که معنی اش این است که ران های زیبایی دارد. شاید هم چاق و چله مثل من. و اینک منم، زنی اهل آراس که در باغ تویلیری پاریس با پاهای زیبایش نشسته و درست مثل یک دختر دانشجو مشغول خوردن ساندویچ است، درحالی که در کیفش ثروتی دارد.
ثروتی ترسناک، چون ناگهان متوجه می شوم که ژو حق داشت.
هرگز یک ساندویچ هشت یورویی، دوازده یورویی، پانزده یورویی، به خوشمزگی ساندویچ او نخواهد بود.
کمی بعد، از آن جا که قبل از حرکت قطارم کمی وقت دارم، به بازار خیابان سنت پیِر می روم، به غار علی بابای من.
دست هایم در پارچه ها فرو می رود، انگشت هایم با تماس ارگاندی، کنف، پارچه های چهل تکه، فوترین می لرزد. حالا می فهمم این زن فیلم زیبای تبلیغاتی که تمام شب در یک مغازه ی سفورا(۲۵) محبوس شده بود، چه حال خوشی داشته است. تمام طلاهای عالم نمی تواند چنین سرمستی ای را بخرد. این جا تمام زن ها زیبایند. چشمان شان برق می زند. با یک تکه پارچه در رویای لباس دوخته، پشتی و عروسک فرو می روند. رویا می سازند، از انگشتان شان زیبایی دنیا می ریزد. پیش از رفتن، کمی ساتن، چند تا بند، نوار و منگوله ی مروارید می خرم.
قیمت خوشبختی کم تر از چهل یوروست.
در مدت پنجاه دقیقه ی برگشت، در هوای ملایم قطار سریع السیر چرت می زنم. به خودم می گویم حالا که ثروتمندم دیگر نادین و رومان چیزی کم و کسر نخواهند داشت. رومان می تواند مغازه ی کرپ پزیش را راه بیندازد. نادین می تواند هر فیلمی دلش خواست بسازد و برای داشتن یک زندگی آبرومند در بند موفقیت فیلم هایش نباشد. اما این ها جبران زمان هایی را که با هم سپری نکرده ایم خواهد کرد؟ تعطیلات دور از هم، کمبودها، ساعت های تنهایی و سرما؟ ترس ها؟
پول فاصله ها را برمی دارد؟ انسان ها را به هم نزدیک می کند؟
و تو ژوی من اگر همه ی این ها را می دانستی چه می کردی؟

آدم همیشه به خودش دروغ می گوید.
مثلاً خودم خوب می دانم که خوشگل نیستم. چشمانی به رنگ آبی آسمانی ندارم که مردها خود را در آن نگاه کنند و بخواهند در آن غرق شوند تا کسی برای نجات شان شیرجه رود. هیکل مانکنی ندارم. هیکلم توپُر و حتا چاق و چله است. از آن هیکل هایی که جای یک نفر و نصفی را می گیرد. دست یک آدم با قد متوسط به دور کمرم نمی رسد. از آن زیبایی ها ندارم که باعث شود کسی در گوشم دایم زمزمه های آن چنانی کند و آه بکشد. نه. جمله های کوتاه مناسب من است. فرمول های خشک و خشن. مثل استخوان بی گوشت و بی چربی.
همه ی این ها را می دانم.
با این حال هنگامی که ژو(۱) هنوز به خانه برنگشته، پیش می آید که به اتاقم بروم و جلو آینه ی گنجه خودم را برانداز کنم ـ راستی یادم باشد بهش بگویم که قبل از این که در حال تماشای خودم آینه روی سرم بیفتد، به دیوار نصبش کند.
در این مواقع چشمانم را می بندم و لباسم را درمی آورم. همیشه یک کم سرما سرمایم می شود. می لرزم. پیش از این که چشمانم را باز کنم کمی صبر می کنم. مزه مزه می کنم. پرسه می زنم. به رویا فرو می روم. در خیالاتم زن های نقاشی هایی را مجسم می کنم که در کتاب های خانه مان این ور و آن ور افتاده بودند یا بعدها در مجله ها به طور عریان تر می دیدم.
سپس آرام چشمانم را باز می کنم، با دور کُند.
به خودم نگاه می کنم، به هیکلم، به چشمان سیاهم و به نظرم زیبا می آیم. قسم می خورم که در این لحظه زیبا هستم، حتا خیلی زیبا.
این زیبایی باعث می شود که حس کنم واقعاً خوشبختم. حس کنم شدیداً قوی هستم.
باعث می شود چیزهای زشت از خاطرم برود. خرازیِ نسبتاً کسل کننده و حرف ها و بخت آزمایی های دانیل(۲) و فرانسواز(۳) ـ دو قلوهایی که صاحب سالن آرایش کواف استتیک بغل خرازی هستند. این زیبایی باعث می شود چیزهای بی حرکت را فراموش کنم. مثلاً یک زندگی بدون داستان را. مثلاً این شهر وحشتناک بدون فرودگاه را. این شهر خاکستری که از آن نمی شود فرار کرد و هرگز کسی به آن جا نمی آید، هیچ راهزن دلی، هیچ شاهزاده ی سفیدپوش نشسته بر اسب سفیدی.
شهر آراس(۴). ۴۲۰۰۰ نفر جمعیت، ۴ فروشگاه بزرگ، ۱۱ سوپر مارکت، ۴ ساندویچ فروشی، چند تا کوچه ی عهد قرون وسطی، یک تابلوی سر کوچه ی میروار دو ونیز، که به رهگذرها و فراموش کارها یادآوری می کند که در این جا اوژن فرانسوا ویدوک ۲۴ ژوییه ۱۷۷۵ به دنیا آمده است. و بعد خرازی من.
برهنه، این گونه زیبا در جلو آینه، به نظرم می رسد که کافی است دست هایم را تکان بدهم تا پرواز کنم، سبکبال، طناز. و من هم وارد کتاب های هنری شوم که در خانه ی کودکی ما پخش و پلا بود. من هم به زیبایی آن ها خواهم شد، قطعاً.
اما هرگز جرئت نمی کنم.
سر و صدای ژو از طبقه ی پایین همیشه غافلگیرم می کند. رویای ابریشمینم را پاره می کند. تند خودم را جمع و جور می کنم. سایه ای روشنایی پوستم را می پوشاند. خودم می دانم که در زیر این لباس چه زیبایی نابی نهفته است. اما ژو هرگز آن را نمی بیند.
یک بار به من گفت که زیبایم. بیش تر از بیست سال پیش و آن وقت حدود بیست سال داشتم. لباس قشنگی پوشیده بودم، یک پیرهن آبی رنگ، یک کمربند طلایی، با مارک دیور تقلبی. تو سرش خیالاتی داشت. تعریفش کار خودش را کرد.
می بینید؟ آدم همیشه به خودش دروغ می گوید.
برای این که عشق تاب تحمل حقیقت را ندارد.

اسم ژو، در واقع ژوسلَن(۵) است. بیست و یک سال است که شوهر من است. شبیه ونانتینو ونانتینی(۶) است، مرد خوش قیافه ای که نقش میکی الکن را در فیلم ابله و نقش پاسکال را در فیلم تن تن فلنگور بازی می کرد. چانه ی مصمم، نگاه نافذ، لهجه ی ایتالیایی غلیظ، آفتاب سوخته، پوست طلایی، صدای بمی که تن آدم را مورمور می کند. با این تفاوت که ژوسلنو ژوسلینی من ده کیلو بیش تر دارد و لهجه اش هم ابداً دل کسی را نمی برد.
از وقتی کارخانه ی هاگن داز در سال ۱۹۹۰ راه افتاد، در این بستنی فروشی کار می کند. ماهانه دو هزار و چهارصد یورو می گیرد. آرزویش این است که به جای تلویزیون قدیمی رادیولای ما روزی یک تلویزیون صفحه تخت بخرد. آرزوی دیگرش داشتن یک ماشین پورشه ی کاین، یک اجاق دیواری در سالن پذیرایی، کلکسیون کامل دی وی دی فیلم های جیمز باند، یک ساعت سیکو و یک زن خوشگل و از من جوان تر است ـ البته این را به من نمی گوید.
دو فرزند داریم. در واقع سه تا. یک پسر، یک دختر و یک فرزند مُرده.
همان شبی که ژو به من گفت خوشگلم نطفه ی رومان(۷) بسته شد. همان شبی که با این کلمات دروغین عقلم را از دست دادم. امکان این که همان شب باردار شوم یک در میلیون هم نبود، ولی نصیب من شد. نادین(۸)، دخترمان دو سال بعد به دنیا آمد و پس از آن دیگر به وزن دلخواهم نرسیدم. همین طور چاق ماندم، یک جور زن آبستن توخالی، یک بادبادک پر از هیچ.
یک حباب.
دیگر به نظر ژو زیبا نبودم و کاری به کارم نداشت. شب ها جلوی تلویزیون قراضه ولو می شد و بستنی هایی را که از کارخانه آورده بود می خورد. بعد هم بطری های آبجو را خالی می کرد. من هم عادت کردم تنها بخوابم.
تا این که یک شب به سراغم آمد. مست بود و گریه می کرد. و آن شب نادژ(۹) وارد تنم شد و در گوشت و غم هایم غرق. وقتی شش ماه بعد به دنیا آمد رنگش کبود بود. قلبش نمی زد.اما ناخن های زیبایی داشت، مژه های خیلی بلند، و حتم دارم که خیلی زیبا بود، هرچند که رنگ چشمانش را هرگز ندیدم.
روز تولد نادژ که روز مرگش هم بود، ژو دیگر لب به بطری نزد. کلی اسباب در آشپزخانه شکست. فریاد زد که از زندگی عقش می گیرد، که زندگی لکاته است، یک لکاته ی هرجایی. به سر و سینه و قلب و دیوارها مشت زد. گفت که عمر آدم زیادی کوتاهه. بی انصافیه. باید قدرش را دانست و از آن استفاده کرد، برای این که وقت زیادی نداریم. بعد خطاب به نادژ گفت: نادژ دختر کوچولوم، کجایی؟ کجایی عزیز دلبندم؟ رومان و نادین هراسان به اتاق شان رفتند و از آن روز ژو در آرزوی چیزهایی فرو رفت که زندگی را ملایم تر و درد را کم تر می کند. یک تلویزیون صفحه تخت. یک ماشین پورشه. جیمز باند. و یک زن زیبا. ژو اندوهگین بود.
و اما من.
مادر و پدرم اسم من را ژوسلین(۱۰) گذاشته اند.
امکان این که با مردی به نام ژوسلَن ازدواج کنم یک در میلیون ها بود، ولی قرعه به نام من افتاد. ژوسلَن و ژوسلین. مارتن و مارتین. لویی و لوییز. لوران و لورانس، رافائل و رافائلل. شانس یک در میلیون میلیون ها.
و قرعه به نام من افتاد.

خرازی را سال ازدواجم با ژو گرفتم.
دو سالی می شد که آن جا کار می کردم تا این که یک روز صاحبش دگمه ای را که داشت گاز می زد تا مطمئن بشود از عاج است، قورت داد. دگمه روی زبان خیسش لغزید، رفت توی حلقش و از آن جا هم توی آئورتش. بنابراین خانم پی یار(۱۱) صدای خفه شدنش را نشنید، من هم نشنیدم چون دگمه همه جا را مسدود کرده بود.
صدای زمین خوردنش خبرم کرد.
در حال زمین خوردن جعبه ی دگمه ها هم نقش بر زمین شد. هشت هزار دگمه توی مغازه قل خورد و وقتی متوجه فاجعه شدم، اولین چیزی که بهش فکر کردم، این بود که چند شب و چند روز باید صرف کنم تا چهار دست و پا این هشت هزار دگمه ی فانتزی، فلزی، چوبی، بچگانه، شیک و غیره را از هم جدا کنم.
ناپسری خانم پی یار برای خاکسپاری از شهر مارسی آمد و به من پیشنهاد کرد که مغازه را بخرم. بانک موافقت کرد و در ۱۲ ماه مارس ۱۹۹۰ یک نقاش ماهر عبارت «خرازی ژو، پی یار سابق» را روی سردر و درِ دکان خوش نویسی کرد. ژو کلی باد در غبغب می انداخت، سینه اش را مثل قهرمان ها ستبر می کرد و می گفت خرازی ژو، ژو منم، اسم من روشه!
نگاهش می کردم، به نظرم خوش قیافه می آمد و فکر می کردم چه خوشبختم که چنین شوهری دارم.
سال اول ازدواج ما پر برکت بود. خرازی، کار جدید ژو در کارخانه، و رومان که در راه بود.
اما تا به حال خرازی درآمد خوبی نداشته است. باید با ۴ فروشگاه بزرگ، ۱۱ سوپرمارکت، با قیمت های ارزان شنبه بازار، با بحران اقتصادی که مردم را ترسو و بدجنس کرده، و با تنبلی اهالی آراس که لباس حاضر آماده را به ظرافت لباس دست دوز ترجیح می دهند، رقابت کنم.
ماه سپتامبر سفارش چند تا برچسب بافته شده و دوختنی یا خودچسب را گرفتم، چند تا زیپ، سوزن خیاطی، نخ وصله ی لباس های سال پیش برای کسانی که نمی خواهند لباس نو بخرند.
برای کریسمس، الگوهایی برای لباس های مبدل بالماسکه، به اضافه ی توت فرنگی و کدوحلوایی. برای پسرها، لباس مبدل راهزنی و سال گذشته لباس ساموها.
بعد تا بهار دیگر خبری نشد. چند تا جعبه ی سوزن نخ، دو سه تا ماشین خیاطی، و چند متر پارچه فروختم. در انتظار معجزه ای، بافتنی می بافم. مدل هایم بد هم فروش نمی رود. به خصوص پتو های کیسه ای نوزاد، شال و پولیورهای نخی قلاب دوزی.
بین ظهر و ساعت دو دکان را می بندم و فقط برای ناهار برمی گردم منزل. گاهی وقتی هوا آفتابیه با دانیل و فرانسواز می رویم یک ساندویچ کرک موسیو در تراس کافه می خوریم. در کافه ی استامینه یا کافه لف در میدان هرو.
دوقلو ها خوشگل اند. خوب می دانم که من برای شان وسیله ای هستم تا زیبایی شان بیش تر جلوه کند: کمر باریک شان، پاهای کشیده شان، چشمان روشن آهوییِ مثلاً هراسان شان. به مردهایی که تنها یا دونفری غذا می خورند لبخند می زنند، ناز و کرشمه می آیند، گاهی کرکر می کنند. با اداهای شان پیام می فرستند، آه کشیدن های شان، بطری هایی که به دریا می فرستند. گاهی هم یک مردی آن را پیدا می کند، قهوه ای با هم می خورند، درِ گوشی قول و قراری می گذارند، و بعد هم دست از پا درازتر برمی گردند. مردها که اهل رویا و خیالبافی نیستند. بعدش هم وقت باز کردن دکان می رسد. همیشه در این وقت، موقع برگشتن است که دروغ بافی می کنیم. دانیل می گوید: دیگه تحمل این شهر رو ندارم، حس می کنم دارم در یه محله ی تاریخی زندگی می کنم، آآآه دارم خفه می شم. سال دیگه می رم یه جای دور، جراحی پلاستیک می کنم. فرانسواز اضافه می کند: اگه پول داشتم، همه چی رو ول می کردم، ناگهان، یکهویی. تو چی ژو؟
اگر من خوشگل و لاغر بودم، دیگر هیچ کس بهم دروغ نمی گفت، حتا خود من. اما هیچ جوابی نمی دهم. لبخندی تحویل دوقلو های زیبا می دهم. دروغ می گویم.
همیشه وقتی مشتری نداریم، بهم پیشنهاد می کنند ناخن ها یا موهایم را درست کنند، روی صورتم ماسک زیبایی بگذارند یا به قول خودشان با هم نیم گپی بزنیم. من هم برای شان کلاه یا دستکش می بافم که هیچ وقت نه سرشان می گذارند نه دست شان می کنند. به لطف شان من زنی چاق ولی آراسته با ناخن های مانیکور شده ام. از زیرآبی رفتن این و آن خبر دارم، از مشکلات دونیز خانم در مغازه ی تابلیه با ژنویو دو لوز خائن و الکل ۴۹ درجه اش، خیاط شارله ـ فورنی که از وقتی فهمیده گلوی شوهرش پیش مو شور سلمانی ژان ـ ژک گیر کرده ۲۵ کیلو چاق شده. و هر سه ی ما احساس می کنیم که مهم ترین آدم های روی زمین هستیم.
یا حداقل مهم ترین در شهر آراس.
یا حداقل در کوچه.

باری. چهل و هفت سالمه.
بچه های مان رفته اند. رومان در شهر گرونوبل است و سال دوم مدرسه ی عالی بازرگانی را می گذراند. نادین انگلستان است. پرستار بچه است و فیلم ویدئویی می سازد. یکی از فیلم هایش در یک فستیوال برنده شد و از آن روز دیگر از دستش دادیم.
آخرین باری که دیدیمش کریسمس پارسال بود.
وقتی پدرش از او پرسید چه کار می کند از ساکش دوربینی درآورد و وصل کرد به تلویزیون رادیولا. نادین با کلمات میانه ی خوشی ندارد. از وقتی زبان باز کرده خیلی کم حرف می زند. مثلاً هیچ وقت به من نگفت مامان گشنمه. خودش بلند می شد و یک چیزی برای خوردن برمی داشت. هیچ وقت نگفت شعر یا درس یا جدول ضرب رو ازم بپرس. واژه ها را توی خودش نگاه می داشت، انگار که کمیابند. دو تایی با هم سکوت را صرف می کردیم: نگاه، حرکات، آه به جای فعل و فاعل و مفعول.
روی صفحه ی تلویزیون تصاویری سفید و سیاه از قطار، ریل راه آهن، سوزن بان ها ظاهر شد. اولش خیلی کند بود، بعد همه چیز کم کم تند شد، تصاویر روی هم قرار گرفت، ضرب آهنگش مسحور کننده و مجذوب کننده شد. ژو بلند شد و از یخچال یک ماءالشعیر برداشت. من نمی توانستم از تلویزیون چشم بردارم، دستم دست دخترم را گرفت: فاعل، رعشه به تنم افتاد: فعل، نادین لبخند زد: مفعول. ژو خمیازه می کشید، من اشک می ریختم.
وقتی فیلم تمام شد ژو گفت: با رنگ، صدا و روی تلویزیون صفحه تخت، بد فیلمی نمی شد دخترکم، و من گفتم: مرسی، مرسی نادین، نمی دونم با فیلمت چی می خواستی بگی ولی من واقعاً یک چیزی حس کردم. نادین دوربین را از تلویزیون رادیولا جدا کرد و درحالی که بهم نگاه می کرد توی گوشم زمزمه کرد: آهنگ بولروی راول را به تصویر درآوردم مامان، برای این که ناشنوا ها هم بتونن بشنون.
در این لحظه دخترم را بغل کردم، روی تن شلم فشردمش، و گذاشتم اشکم سرازیر بشود، چون حتا اگر همه چیزش را نمی فهمیدم، حدس می زدم که در یک دنیای بی دروغ زندگی می کند.
در مدت زمان این ارتباط، من یک مادر کاملاً خوشبخت بودم.
رومان دیرتر رسید. موقع شیرینی کریسمس و هدیه ها. بازو به بازوی یک دختر. با پدرش ماءالشعیر خورد و کلی اخ و پیف کرد: مزه ی شاش خر می ده، و ژو با چند آره ی بدجنسانه و «خب احمق جون از نادژ بپرس عرق سگی چه بلایی سرت می آره تا بهت بگه»، او را سر جایش نشاند. دختره هم خمیازه ای کشید و شب کریسمس مان خراب شد. نادین خداحافظی نکرده رفت، تو سرما، آرام مثل بخار روی پنجره. رومان شیرینی را تمام کرد، با پشت دستش دهنش را پاک کرد، انگشتانش را لیسید، و من از خودم پرسیدم این همه سال تربیت به چه دردی خورده، این همه آرنجت رو روی میز غذا نذار، تشکر کن، همه ی این دروغ ها. پیش از رفتن هم به ما خبر داد که تحصیلاتش را رها می کند و با دختره به اوریاژ، شهر آب گرم در ده دقیقه ای گرونوبل می روند تا در شیرینی پزی پاله بروتون پیشخدمت شوند. به ژو نگاه کردم. چشم هایم فریاد می زد: یه چیزی بگو، یه کاری بکن مانع شو، نگهش دار. ولی اون فقط بطری را به طرف پسرمان بلند کرد، کاری که گاهی مردها در فیلم های آمریکایی می کنند، برایش آرزوی موفقیت کرد. همین و بس.
باری. چهل و هفت سالمه.
حالا دیگر بچه های مان دنبال زندگی خودشانند. هنوز ژو برای یک زن جوان تر، لاغرتر، خوشگل تر، من را ترک نکرده است. تو کارخانه زیاد کار می کند. ماه پیش بهش پاداش دادند و از قرار کافی است که یک دوره کارآموزی بگذراند تا یک روزی سر کارگر بشود. این طوری یک کم به رویاهایش نزدیک می شود:
ماشین پورشه اش، تلویزیون صفحه تختش، ساعت لحظه شمارش.
و اما من، رویاهایم پر زده اند.

سال آخر ابتدایی که بودم آرزو می کردم هم کلاسی ام فابین دروم را ببوسم ولی این بوسه نصیب ژولیت بوکه شد.
سیزده ساله که بودم در جشن ملی چهارده ژوییه با پسری رقصیدم و بعد دیدم که با رفقایش پشت سرم دارند بهم می خندند.
هفده سالم که بود، مادرم با فریادی که از سینه اش بیرون نیامد، ناگهان در پیاده رویی نقش بر زمین شد و من آرزو کردم که بلند شود، آرزو کردم که حقیقت نداشته باشد، حقیقت نداشته باشد، حقیقت نداشته باشد. در هفده سالگی آرزو می کردم که مادرم نامیرا باشد، که بتواند روزی کمکم کند تا لباس عروسی ام را بدوزم و بهم بگوید چه دسته گلی دستم بگیرم، چه نوع کیکی انتخاب کنم، آب نبات ها چه رنگی باشد.
در بیست سالگی آرزو می کردم طراح لباس بشوم. بروم پاریس و در استودیوی طراحی برسو یا اسمد درس بخوانم، اما پدرم از همان وقت مریض بود و من هم قبول کردم در خرازی خانم پی یار کار کنم. پس در رویای سولال، شاهزاده ی سوار بر اسب سفید، جانی دپ و کوین کاسنر، البته وقتی که هنوز مو نکاشته بود، فرو می رفتم و نصیبم ژوسلن گربت(۱۲)، نانتینو ونانتینی تپل و چرب زبان شد.
اولین بار در خرازی هم دیگر را دیدیم. آمده بود برای مادرش سی سانتیمتر تور والنسین بخرد، تور ظریف خیلی نازک با نقش های گلدوزی شده و بی رنگ، یک تور فوق العاده. بهم گفت این شمایید که فوق العاده اید. سرخ شدم. ضربان قلبم تند شد. لبخند زد. مردها خوب می دانند بعضی کلمه ها چه بلایی به سر زن ها می آورد. و ما احمق ها هم قند تو دل مان آب می شود و از هول حلیم تو دیگ می افتیم.
بهم پیشنهاد کرد که بعد از کار باهاش یک قهوه بخورم. صدها و هزار ها بار در رویاهایم آرزو کرده بودم مردی دعوتم کند، دور و برم بگردد، نازم را بکشد. آرزو می کردم مردی من را بدزدد و با صدای مهیب ماشین کورسی در هواپیمایی بیندازد و به سوی جزیره ای دوردست ببرد. در رویاهایم نوشیدنی های مخلوط قرمزرنگ، ماهی های سفید، فلفل تند و یاس بود، نه یک قهوه در کافه ی آرکاد. نه یک دست عرق کرده روی دستم، نه این کلمات بی ظرافت، این جمله های چرب و چیلی، و از همان اول کار دروغ.
همان شب، بعد از این که ژوسلن گِربِت پر عطش و بی طاقت از من دور شد تا روز بعد به دیدنم بیاید، درِ قلبم را باز کردم و گذاشتم رویاهایم پرواز کنند.

با ژو خوشبختم.
هیچ کدام از سالگرد های مان را فراموش نمی کند. آخر هفته ها دوست دارد در گاراژ خانه تعمیرات جزئی کند. اثاثیه های کوچکی درست می کند که ما در بازار می فروشیم. سه ماه پیش اینترنت وای فای نصب کرد چون می خواستم درباره ی بافتنی هایم وبلاگ بنویسم. گاهی پس از غذا لپم را می گیرد و می گوید: دختر خوبی هستی ژو، یه دختر مهربون. می دانم. لابد به نظرتان حرکت مردسالارانه ای می آید، اما از ته دلش می گوید. ژو این طوری است دیگر. چیزی از ظرافت، سبکی و نرمی واژه ها نمی فهمد. خیلی کتاب نخوانده است، خلاصه را به استدلال ترجیح می دهد و تصویر را به جمله ی توضیحی. سریال کلمبو را دوست داشت برای این که از همان اول قاتل معلوم بود.
اما من واژه ها را دوست دارم. جملات طولانی را، ناله های ابدی را. دوست دارم که گاهی واژه ها آن چه را می گویند، پنهان می کنند، یا به شیوه ای جدید بیان می کنند.
وقتی بچه بودم، دفترچه ی خاطرات داشتم. روزی که مامان مُرد دیگر ننوشتم. با زمین خوردنش قلمم را نیز به زمین انداخت و کلی چیزها را شکست.
در نتیجه وقتی من و ژو با هم گپ می زنیم بیش تر من حرف می زنم. او درحالی که ماءالشعیرش را می خورد گوش می کند، گاهی هم فوراً تایید می کند، برای این که حالیم کند که می فهمد، که داستان هایم برایش جالب است، و حتا اگر راست نباشد معلوم می شود که آدم مهربانی است.
برای تولد چهل سالگی ام یک هفته از کارخانه مرخصی گرفت، بچه ها را خانه ی مادرش گذاشت و من را به شهر ساحلی اتروتا برد. در هتل اگیی کروز اقامت کردیم، با دو وعده غذا در هتل. چهار روز رویایی، و در آن وقت برای اولین بار در زندگیم احساس کردم که عاشق بودن یعنی چی. کلمات عاشقانه اش هم چنان ساده و زمخت بود، مثل کالباس بدون چربی. «می خوامت»، «حالی به حالیم می کنی»... وقتی به هتل برگشتیم گونه های مان سرخ و دهان مان خشک شده بود، مثل نوجوان های سرمست و این سفر برای مان خاطره ای خوش شد.
شنبه ها ژو دوست دارد با بر و بچه های کارخانه بگردد. در کافه ی ژرژه ورق بازی می کنند و حرف های مردانه می زنند. از زن ها می گویند، از آرزوهای شان. گاهی برای دختر های هم سن بچه های شان سوت می زنند، اما آدم های خوبی هستند. به قول معروف کسی که زیاد حرف می زند، کم عمل می کند. مردهای ما این طوریند دیگه.
تابستان ها بچه ها می روند خانه ی دوستان شان و من و ژو برای سه هفته می رویم جنوب فرانسه در شهر ویلنوو ـ لوبه در اردوی سوریر. ژـ ژ و ماریل روسل هم آن جا هستند. تصادفی پنج سال پیش در آن جا با هم آشنا شدیم (اهل دنوسل هستند، فقط در چهار کیلومتری آراس) و هم چنین با میشل هانریون، یک زن از ما مسن تر که پیردختر مانده از شهر ویلنوو سو لو، شهر آلو. ژو می گوید برای این که آلو ها را می مکد ترشی انداختنش. آن جا عرق رازیانه است و کباب و ماهی ساردین. ساحل کانی برای روزهای زیادی گرم در روبه روی زمین سواری. یکی دو بار هم گردشی روی آب، دلفین، حیوانات دریایی، و سرسره ی روی آب، فریاد های وحشت زده ی ما که به خنده و شادی کودکانه ختم می شود.
با ژو خوشبختم.
البته آن زندگی ای نیست که واژه هایم در دفتر خاطراتم پیش از مرگ مامان آرزو می کرد. زندگیم آن زیبایی کاملی را ندارد که مادرم وقتی شب ها روی تختم می نشست، برایم آرزو می کرد. وقتی موهایم را آرام آرام نوازش می کرد و زمزمه می کرد: ژو تو با استعدادی، زندگی قشنگی خواهی داشت. حتا مامان ها هم دروغ می گویند. برای این که آن ها هم می ترسند.

فقط تو کتاب هاست که می شود آدم زندگی اش را عوض کند. که می شود با یک کلمه همه چیز را پاک کرد. بار سنگین چیزها را از بین برد. کراهت را پاک کرد و در آخر جمله ناگهان در آن سر دنیا قرار گرفت.
دانیل و فرانسواز هجده سال است که در بخت آزمایی شرکت می کنند. هر هفته با ده یورویی که بلیط می خرند خواب بُرد بیست میلیونی می بینند. یک خانه ی ویلایی در جنوب فرانسه در کُت دازور، سفر دور دنیا، حتا فقط یک سفر تا توسکان ایتالیا. یک جزیره. جراحی پلاستیک، الماس، یک ساعت مارک کارتیه، صد جفت کفش لوبوتن و جیمی شو، یک کت و دامن صورتی شانل، گردنبند مروارید اصل مثل ژاکلین کندی (وای که این زن چه خوشگل بود!). همان طور که بعضی ها در انتظار ظهور مسیح هستند، آن ها هم منتظر آخر هفته اند. هر شنبه وقتی قرعه کشی می شود قلب شان گرپ گرپ می زند. نفس شان بند می آید. هم زمان با هم می گویند: کم مونده سکته کنیم.
دوازده سال پیش آن قدر پول دست شان آمد که بتوانند آرایشگاه کواف استتیک را باز کنند. با این که بدجوری به گل ها حساسیت پیدا کردم، در تمام مدت بنّایی شان هر روز برایم یک دسته گل می فرستادند و این طوری با هم دوست شدیم. با هم در طبقه ی آخر خانه ای زندگی می کنند که به روی باغ گورنور در کوچه ی فوزییه باز می شود. فرانسواز چند دفعه نزدیک بود نامزد کند اما چون نمی خواست خواهرش را تنها بگذارد، ترجیح داد دور عشق و عاشقی را خط بکشد. اما برعکس در سال ۲۰۰۳، دانیل با مردی هم خونه شد که ویزیتور شامپو، نرم کننده و رنگ موی اورآل بود. یک مرد عبوس با صدای بم، موهای سیاه پرکلاغی، خلاصه یک آدم غیرمعمولی. دانیل عاشق بوی خاص پوست تیره و انگشت های بلندش شده بود. دانیل در رویای یک رابطه ی وحشی و قوی بود، اما با این که مرده ظاهرش قوی و وحشی بود، توخالی و به طرز وحشتناک و غم انگیزی بی محتوا درآمد. وقتی که دانیل یک ماه بعد چمدان به دست برگشت خانه، بهم گفت که: مرده هیچی بارش نبود، فقط تخت و بعدش خواب و خر و پف. صبح سحر هم می رفت دنبال مشتری. بویی از فرهنگ نبرده بود. هر چی می خوان بگن، ولی من احتیاج دارم حرف بزنم، تبادل نظر کنم. ما که حیوون نیستیم، ابداً، احتیاج به معنویت و انسانیت داریم.
شب بازگشتش هر سه تا برای شام به رستوران کوپل رفتیم. من و فرانسواز میگو و صدف شمال خوردیم، اما دانیل آندویِت با سس پنیر سفارش داد. «چیه؟ وقتی با کسی به هم می زنم تو دلم خالی می شه، باید با غذا پرش کنم.» و پس از خالی کردن یک بطری، هر دو در غش غش خنده به هم قول دادند که دیگر هرگز از هم جدا نشوند، حتا اگر با مردی آشنا شدند باز هم با هم بمانند.
بعدش هم خواستند بروند کوپاکابانا برقصند. یکی شان گفت «چه بسا دو تا خوش تیپ نصیب مون بشه»، آن یکی با خنده گفت «دو تا حسابیش». من با آن ها نرفتم.
بعد از جشن چهارده ژوییه سیزده سالگی ام، که هیکلم داشت شکل می گرفت و با آهنگ «پاییز آفتابی» رقصیدم، دیگر تا امروز نرقصیده ام.
دوقلوها در شب ناپدید شدند و خنده ها و صدای تق تق جلف پاشنه ی کفش شان را روی سنگفرش با خود بردند و من هم به خانه بازگشتم.
از بولوار استرازبورگ گذشتم، از کوچه گامبتا بالا رفتم تا به کاخ دادگستری رسیدم. یک تاکسی رد شد، دستم لرزید. خودم را دیدم که صدایش می زنم و سوارش می شوم. صدایم را شنیدم که می گفت: «یک جای دور، هر چی دورتر بهتر.» دیدم که تاکسی با منی که توش بودم حرکت کرد، منی که برنمی گردم، منی که برای خودم دست تکان نمی دهم، که هیچ حرکت واپسینی نمی کنم، که هیچ تاسفی ندارم، منی که می روم و محو می شوم بدون هیچ اثری.
هفت سال پیش بود.
اما برگشتم.
ژو با دهن باز جلو تلویزیون خوابش برده بود. روی چانه اش یک خط باریک بزاق دهن برق می زد. تلویزیون را خاموش کردم. روی بدن گلوله شده اش پتو انداختم. رومان در اتاقش با دنیای مجازی فریلنسر دست و پنجه نرم می کرد. نادین تو اتاقش گفت وگوهای هیچکاک و تروفو را می خواند. سیزده سالش بود.
وقتی در اتاقش را باز کردم بهم لبخند زد و به نظرم زیبا آمد، بی نهایت زیبا. چشمان درشت آبیش را دوست داشتم، اسمش را گذاشته بودم چشم آسمانی. پوست روشنش را دوست داشتم که هنوز چیزی آلوده اش نکرده بود. گیسوان سیاهش مانند قابی بود دور چهره ی ظریف پریده رنگش. سکوت و بوی پوستش را دوست داشتم. وقتی کنارش دراز کشیدم حرفی نزد، تا کنار دیوار عقب رفت. بعد آرام موهایم را نوازش کرد، عین مامان، و این بار با صدای آهسته شروع به خواندن کرد، مثل آدم بزرگی که می خواهد بچه ی کوچک وحشت زده ای را آرام کند.

یک زن روزنامه نگار ابسرواتور دو لاراژوا امروز صبح آمد دکان خرازی. می خواست درباره ی وبلاگم «ده انگشت طلایی» با من مصاحبه کند.
یک وبلاگ ساده.
هر روز صبح در این وبلاگ درباره ی لذت بافتنی، قلاب دوزی، خیاطی می نویسم. مردم را با پارچه و نخ و روبان پولک دار و مخمل و ساتن و ارگاندی آشنا می کنم. با دانتل نخی و کشی، طناب دم موشی، بند های واکس زده... گاهی هم از خرازیم حرف می زنم، از محموله ی جدید کش خیاطی و قزن. گاهی هم قلاب باف ها، دانتل دوز ها و بافنده ها را حالی به حالی می کنم. دل زن های در انتظار را. همه ی ما ناتالی و ایزولت «بازگشت ابدی»(۱۳) هستیم.
روزنامه نگار هیجان زده می گوید:
ـ شما از الان هر روز بیش تر از هزار و دویست مخاطب دارید. هزار و دویست نفر فقط تو این منطقه.
سن بچه هایی را دارد که بهشان می بالیم. خوشگل است با کک و مک های صورتش، لثه های صورتیش و دندان های بسیار سفیدش.
هیچ کس انتظار چنین وبلاگی را نداشت. هزار تا سوال ازتون دارم. چرا هر روز هزار و دویست تا زن می آن که از پارچه و نخ و سوزن حرف بزنن؟ دلیل این اشتیاق ناگهانی برای بافتنی و خرازی و... لمس کردنش چیه. آیا به نظر شما به این دلیله که از تنهایی و کمبود رابطه رنج می کشیم؟ آیا دنیای مجازی، ارتباط نزدیک را از بین برده؟ حرفش را قطع می کنم. می گویم نمی دانم، نمی دانم. پیش از این دفتر خاطرات می نوشتیم، این روزها وبلاگ می نویسیم. ازم پرسید شما دفتر خاطرات دارین؟ لبخند زدم. نه، نه، من دفتر خاطرات نداشتم و به هیچ یک از سوالات تون جواب نمی دم. متاسفم.
در نتیجه دفترچه، مداد و کیفش را روی میز می گذارد.
چشمانش را به چشمانم می دوزد. دستش را روی دستم می فشارد و می گوید: مادرم ده ساله که تنها زندگی می کنه. ساعت شش صبح بیدار می شه. برای خودش قهوه درست می کنه. گل هاش رو آب می ده. اخبار رادیو رو گوش می کنه. قهوه اش رو می خوره. دست و رویی صفا می ده. یه ساعت بعد یعنی ساعت هفت دیگه براش روز به پایان رسیده. دو ماه پیش زن همسایه اش درباره ی وبلاگ شما باهاش صحبت کرد، و اون ازم خواست که براش از این ماس ماسک ها بخرم، ماس ماسک به زبان اون یعنی کامپیوتر. از اون به بعد از برکت پارچه ها، روبان و آویز پرده های شما شادیش رو بازیافته. پس بهم نگین که جوابش رو نمی دونین.
روزنامه نگار بساطش را جمع کرد گفت: «دوباره برمی گردم و شما جواب می دین».
ساعت یازده و بیست دقیقه ی صبح بود که رفت. دست هایم می لرزید، کف دست هایم عرق کرده بود.
پس دکان را بستم و برگشتم خانه.

وقتی خط نوجوانیم را دیدم خنده ام گرفت.
نقطه ی روی i لاتین دایره شکل بود و a به حروف چاپی و روی i های اسم یک پسری به نام فیلیپ دوگوورن نقطه هایی به شکل قلب های ریز گذاشته بودم. فیلیپ دوگوورن.(۱۴) خوب یادم می آید. روشنفکر کلاس بود و گلوله ی نمک. به دلیل اسم اشرافیش سر به سرش می گذاشتیم. من حسابی دلم پیشش گیر بود. با اون شال گردنی که دو دفعه دور گردنش می پیچید و تا کمرش می رسید، به نظرم خیلی جذاب می رسید. وقتی ماجرایی را تعریف می کرد از زمان و ترکیبات قلمبه سلمبه استفاده می کرد و آهنگ بیانش مسحورم می کرد. می گفت که می خواهد نویسنده بشود. یا شاعر. یا ترانه سرا. برای این که هر طور شده دل دخترها را بلرزاند. همه خندیدند به جز من.
اما هرگز جرئت نکردم طرفش بروم.
دفتر خاطراتم را ورق می زنم. چند بلیط سینما به کاغذ چسبیده. یک عکس مراسم اولین پروازم در سال ۱۹۷۰ برای هفت سالگی ام با بابا. لابد حالا یادش نمی آید. پس از تصادفش فقط در زمان حال به سر می بَرَد. نه گذشته دارد نه آینده. زمان حالش شش دقیقه طول می کشد و پس از آن کنتور حافظه اش صفر می کند. هر شش دقیقه یک بار اسمم را می پرسد. هر شش دقیقه می پرسد چه روزی هستیم. هر شش دقیقه می پرسد مامان کِی می رسد.
بعد به این جمله برمی خورم که با جوهر بنفش دخترانه نوشته شده، آخرهای دفتر، پیش از این که مامان روی پیاده رو نقش بر زمین بشود.

دلم می خواست می توانستم خودم درباره ی زندگیم تصمیم بگیرم، فکر می کنم این بزرگ ترین موهبت است.

تصمیم گیری برای زندگی.
دفتر را می بندم. چون دیگر بزرگ شده ام، گریه نمی کنم. چهل و هفت سالمه، شوهر وفادار، مهربان و سربه راهی دارم، با دو فرزند بزرگ و یک فرزند کوچولوی مرده که گاهی دلم برایش تنگ می شود. دکانی دارم که کم و بیش آن قدر درمی آورد که به اضافه ی حقوق ژو بتوانیم زندگی قشنگی داشته باشیم و برای تعطیلات به ویلنوو لوبه برویم. چه بسا یک روز بتوانیم آرزوی ژو را بر آورده کنیم و یک ماشین بخریم. (یک ماشین دست دوم به قیمت سی و شش هزار یورو دیدم که به نظرم خیلی خوبه.) یک وبلاگ دارم که باعث خوشحالی و شادی مادر یک زن روزنامه نگار مجله ی ابسرواتور دو لاراژوا و احتمالاً هزار و صد و نود و نه زن دیگر است. و از آن جا که تعداد پیرو هایش زیاد است، تازگی ها از من خواسته اند که درش تبلیغات هم بگذارم.
ژو خوشبختم می کند و هرگز دلم نخواسته است با مرد دیگری بودم. اما نمی شود گفت که خودم درباره ی زندگیم تصمیم گرفته ام. نه ابداً.
در بازگشتم به خرازی، وقتی از میدان اِرو رد می شوم ناگهان کسی صدایم می زند. دوقلو ها هستند. دارند کاغذ بخت آزمایی پر می کنند و قهوه می خورند. فرانسواز التماسم می کند: «حالا یه دفعه هم که شده در قرعه کشی شرکت کن. قرار نیست که همه ی عمرت خراز باقی بمونی.» می گویم: «من خرازیم رو خیلی هم دوست دارم». دانیل اضافه می کند: «دلت چیز دیگه ای نمی خواد؟ حالا یه دفعه به خاطر ما.» پس می روم طرف صاحب کافه و یک بلیط بخت آزمایی می خواهم. «کدوم یکی؟ لوتو یا یورو میلیون؟»
«من چه می دونم. پس یورو میلیون بهتره چون جمعه قرعه کشی کلون داره.» دو یورویی را که می خواهد به او می دهم. دستگاه برایم عدد و ستاره هایی را انتخاب می کند و مرد کاغذ را به دستم می دهد. دوقلو ها دست می زنند.
ـ بالاخره! بالاخره ژو کوچولومون هم امشب رویاهای قشنگ می بینه.

نظرات کاربران درباره کتاب کلاف آرزوها

این کتاب پر از شور زندگی و ایمان به زندگی است. برای تولدم به خودم هدیه دادمش.
در 2 ماه پیش توسط سلما موذن
من امروز این کتاب رو تو تخفیف خریدم و وقتی دیدم فقط یه نظر داره گفتم لابد کتاب جالبی نیست. ظهر شروع کردم به خواندن و تا عصر نتونستم بذارمش زمین و تمومش کردم. برای خوندنش اصلن شک نکنین مخصوصا خانم‌ها
در 2 ماه پیش توسط ن نعمتیان
این همون کتاب فهرست چیزهایی که دلم میخواهد ه اگه اونو خریدین اشتباهی دوباره اینو نخرید
در 2 ماه پیش توسط m
موضوع جالبی ست و پردازش جالبی هم دارد. نکته اساسی را هم هدف قرار داده است؛ پایان آن هم با فرهنگ آن جامعه هماهنگ است ... شاید تا حدودی شبیه فیلم «به همین سادگی» در فرهنگ جامعه ما. یک زندگی ارزنده به ارزش های زنده آن زندگی، زنده است نه شبه ارزش ها ... انسان در پایان زندگی به پوچی این شبه ارزش ها پی می برد و افسوس فراوان دامنگیرش می‌شود ولی خب دیگر کار از کار گذشته است. دور و اطراف ما پر است از این افسوس زده ها و پشیمان شده ها...
در 2 ماه پیش توسط بدر الدین صالح
داستان مینیمال و خوب اما ترجمه به گمانم کمی سردرگم بود.
در 1 ماه پیش توسط mor...i82
کتب خیلی جالبیه. موقع خوندنش به این فکر میکنید که شما اگر جای این فرد بودید چیکار میکردید. در کل خیلی جذابه.
در 1 ماه پیش توسط ate...ora
ژو اینطوری است دیگر... چیزی از ظرافت، سبکی و نرمی واژه ها نمیفهمد، خلاصه را به استدلال ترجیح میدهد. اما من "واژه ها" را دوست دارم، جملات طولانی را، ناله های ابدی را.... خیلی خوشم می آید که واژه ها گاهی آنچه را میگویند، پنهان میکنند. در نتیجه وقتی من و ژو گپ میزنیم، بیشتر من حرف میزنم و او فقط گوش میکند و گاهی هم فورا تایید میکند....
در 2 هفته پیش توسط sweet william
کتاب دوست داشتنی هستش و ارزش وقت گذاشتن داره..
در 4 هفته پیش توسط Gha...dam
از نظر من کتاب خوبیه
در 3 هفته پیش توسط ماهور مستان
من زیاد اهل داستان و رمان نیستم ولی این کتاب عالیه. بدون هیچ شعاری نثر قشنگ و ترجمه روان و داستان جالبی داره. خوشحالم زود خوندم . با سپاس
در 1 ماه پیش توسط پوپو