فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هالوین مرموز

کتاب هالوین مرموز

نسخه الکترونیک کتاب هالوین مرموز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۷۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هالوین مرموز

تونل ناگهان چرخش تندی خورد، ما به دیوار خنک و سنگی برخورد کردیم، جیغ دختر بچه‌ی کوچکی همواره در حال تکرار شدن بود، بلند و گوش‌خراش! حتی در نور کم هم من می‌تونستم ترس رو توی صورت کریس ببینم، منظورم اینه که من خودم هم ترسیده بودم، فقط هم به خاطر شنیدن صدای جیغ‌های آدم‌های واقعی که از ترس جیغ می‌کشیدند این وحشتم رو بیشتر می‌کرد. یه موقع خیلی ترسناک‌تر هم شد، موقعی که من حس کردم که جیغ و فریاد بسیار شبیه جیغ‌های خودمونه. من صدا کردم: ـ کریس!

ادامه...

بخشی از کتاب هالوین مرموز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قسمت اول

۱

به نام خدا
قراره، یعنی همه تقریباً این فکر رو می کنند که پارک سرزمین وحشت "ترسناک ترین جا روی کره زمینه". من و برادرم کریس به مامان و بابامون التماس کردیم که ما رو به اون جا ببرن، و بعد دوباره از اونا خواهش کردیم که بذارن ما دوتا تنهایی بریم و تو پارک بگردیم.
و حالا ما این جاییم، اولین بعدازظهر توی پارک اونم خودِ خودمون، خیره شدیم به تونل فریاد، تمام اون چیزی که من می تونستم ببینم یه تونل بزرگ و تاریک بود، به تاریکی شب، و من صدای خفه و مبهمی از جیغ ها رو از توی تونل می شنیدم.
من گفتم:
ـ به نظر جذاب میاد بریم و کریس رو به سمت تونل هل دادم.
ما چند قدم به داخل تونل رفتیم و نور کم کم پشت سرمون ناپدید شد، در نور خاکستری ابتدای ورودی تونل، من دیوارای سنگی حکاکی شده رو در اطرافمون می دیدم. مثل یک غار.
سوسو زدن چراغ ها و خاموش و روشن شدن نورها که در سقف پخش می شد من رو به یاد مهمونی باغمون در ماه آگوست می انداخت. به محض این که ما بیشتر توی تونل پیشروی کردیم نور خاکستری خیلی زود به نورِ سیاه تبدیل شد.
بقیه بچه ها و خانواده هاشون در دید نبودند، تمام چیزی که من می شنیدم جیغ های بلند و تیز و ترسناک بود، فریاد هایی که انگار از اطراف شنیده می شد، پشت سرمون، روبه رومون، جیغ های بلند از وحشت، نعره هایی از ترس.
کریس با صدای آرومی گفت:
ـ مثه این می مونه که اومدیم توی یه فیلم ترسناک!
کریس به آرامی در کنار من راه می رفت و کاملاً به من نزدیک بود، اما من با تمام این جیغ ها و سر و صداها با سختی صدای اونو می شنیدم.
من ترسیده بودم؟
خوب... ترس به تمام اعضا و جوارح بدنم منتقل شده بود‍! شاید اونم برای اولین بار در تمام این دوازده سال زندگیم.
ـ واااااو!
یه ناله ی خفیف درست پشت سرم باعث شد که من با بهت به اطراف چرخی بزنم. البته من نتونستم چیزی توی تاریکی ببینم. فریاد زدم:
ـ کریس، کجایی تو؟!
برادرم یازده سالشه، اما بعضی وقتا کارای یه پسر بچه ی شش ساله رو می کنه، فقط برای این که منو نگران کنه، ما فقط یه سال تفاوت داریم اما من خیلی از اون بالغ تر و بزرگ ترم، و البته حساس تر واسه همینم همیشه مسئولیت دارم.
ـ کریس؟
فریاد بلندی در طول تونل پیچید و در اطراف اکو شد.
یکی از پشت منو گرفت، دستاش رو دور کمرم پیچید و من نفس گرمی رو روی صورتم حس کردم. جیغی کشیدم و چرخیدم.
در سوسوی چراغ ها من کریس رو دیدم که مثل یه گربه داشت می خندید، از من جدا شد و مثل دیوونه ها شروع به بالا و پائین پریدن کرد. فریاد زدم:
ـ تو واقعاً آدم نچسب و بی مزه ای هستی!
و گوش هاشو گرفتم. کریس گوش های بزرگی داره، بعضی وقتام من صداش می کنم، دامبو (فیل کوچکی که گوش های بزرگی دارد که با آن ها پرواز می کند.) این گوشا برای سرش بزرگ بود واقعا! مامان می گفت که بزرگ بشه درست می شه اما من باور نمی کنم.
بعضی وقتا که من از دستش عصبانی می شم دوتا گوش هاشو می گیرم و با تمام زورم فشار می دم. بعضی وقتام این کارو انجام می دم، اما از دستش عصبانی نیستم فقط واسه خنده این کارو می کنم. فقط و فقط واسه این که اون از این کار متنفره.
حالا من گوش هاشو گرفتم و هلش دادم، و دوتایی در امتداد تونل فریاد راه افتادیم.
تونل ناگهان چرخش تندی خورد، ما به دیوار خنک و سنگی برخورد کردیم، جیغ دختر بچه ی کوچکی همواره در حال تکرار شدن بود، بلند و گوش خراش!
حتی در نور کم هم من می تونستم ترس رو توی صورت کریس ببینم، منظورم اینه که من خودم هم ترسیده بودم، فقط هم به خاطر شنیدن صدای جیغ های آدم های واقعی که از ترس جیغ می کشیدند این وحشتم رو بیشتر می کرد.
یه موقع خیلی ترسناک تر هم شد، موقعی که من حس کردم که جیغ و فریاد بسیار شبیه جیغ های خودمونه. من صدا کردم:
ـ کریس!
صدام می لرزید:
ـ این تویی؟ این صدای جیغ توئه؟
جوابی ازش نشنیدم.
و بعدش صدای دوتا جیغ بلند دیگر را شنیدم. این امکان داره؟ من و کریس با هم جیغ بکشیم؟ اما این که امکان نداره، پس این صداها و جیغ ها از کجا میاد؟
این جا سرزمینه وحشته، ممکنه یه جور حقه باشه.
من فریاد زدم:
ـ کریس... حالت خوبه؟ این جیغ ها رو می شنوی؟
من دستم رو بردم که شونه هاشو بگیرم، اما فقط هوا اومد توی دستام.
تونل داشت تاریک تر می شد.
ـ کریس، این جیغ ها شبیه صدای ما نیست؟
هیچ جوابی نبود.
جیغ ها به نظر بسیار واقعی می آمدند، من دیگه می خواستم که تونل تموم بشه. گفتم:
ـ کریس؟ کجایی؟
بالاخره من یه کورسویی از نور را دیدم. کریس رو جلوی سرم دیدم، دویدم که کریس رو بگیرم.
ـ کریس؟
شونه های کریس رو گرفتم و اونو برگردوندم و از ترس و وحشت و بهت شروع به جیغ کشیدن کردم.
صورتش... صورتش... صورت کریس... نبود!! صورت نداشت!
من به جمجمه خندان و زشتش خیره شدم.

۲

چشم های خالیش مانند این تونل سیاه به من خیره شده بودند، فک بدون دندونش بالا و پایین می رفت. من به عقب لغزیدم، دستم رو به شونه هاش گرفتم.
اون چرخید و برگشت و شروع به دویدن کرد و به سرعت در تاریکی تونل ناپدید شد.
من چندین بار پلک زدم و سعی کردم که تصویر اون جمجمه زشت رو از جلوی چشمام دور کنم. به شدت در حال نفس نفس زدن بودم و می لرزیدم.
در نهایت، نفس عمیقی کشیدم، برگشتم و متوجه شدم که نزدیک خروجی تونلم، نور خاکستری با سرعت در اطراف در حال پخش شدن بود.
در یک نور ضعیف احساس کردم که یک نفر جلوی من ایستاده. کریس! صورتش کاملاً عادی بود.
ـ مگ؟ چی شده؟ خیلی ترسیدی؟
من با لکنت جواب دادم:
ـ نه... نه یه پسری بود که من فکر کردم تویی.
کریس چینی روی صورتش انداخت:
ـ خوب؟ مشکلش کجاست؟
ـ اون صورت نداشت، اون فقط جمجمه داشت، یه جمجمه خندان و کریه و زشت!
کریس خندید و گفت:
ـ یادت رفته؟ این جا سرزمین وحشته! یکی از بچه ها ممکنه ماسک گذاشته باشه.
ـ تو... تو داری راس می گی!
و احساس کردم که حالم داره بهتر می شه. اما صدای زنی حرف های ما رو قطع کرد:
ـ اون ماسک نبود.
ـ ها؟!
من برگشتم و زنی رو دیدم که پشت سر ما توی هوا معلق بود، حتی توی نور کم هم می تونستم ببینم که به صورت عجیبی لباس پوشیده، اون دستار بلندی رو روی موهای سیاهش بسته بود، دامن پلیسه اش به زمین تونل کشیده می شد و گردنبندها و ریسمان های بلندی رو جلوی بلوزش آویزون کرده بود.
یه زوزه ی ضعیف و بلندی در تونل پیچید که باعث لرزشی در پشت من شد.
زن نگاهش رو از کریس گرفت و به من خیره شد با چشمای درخشان و سیاهش.
زن با صدای خش دار و عمیقش گفت:
ـ اون ماسک نبود، شاید این پسر بدون صورت آینده ی شما رو نشون می ده.
من و کریس مبهوت به زن زل زده بودیم، عطرش بوی تندی داشت، مثل دارچین، او لب های بزرگ و نقاشی شده ای داشت و چشمانش پلک نمی زد.
من و کریس در یک لحظه گفتیم:
ـ آینده مون؟
کریس پرسید:
ـ یه پسر با یه جمجمه خالی!
من پرسیدم:
ـ تو کی هستی؟ منظورت چیه؟
اون جواب داد:
ـ شاید باید به حرفای من گوش بدید، من مادام عذابم.
مادام عذاب؟ ما هیچ وقت همچین اسمی نشنیدیم، صبر کردیم که اون حرفاشو ادامه بده.
او گردنبند زینتی خود را تکانی داد و حلقه ای از مو های سیاهش را از دستار بیرون آورد. او گفت:
ـ شاید یه پسر بدون صورت یه اخطاره برای شما، شاید بهتر باشه که شما بذارین من آینده ای که در انتظارتونه رو بهتون نشون بدم.
پرسیدم:
ـ شما پیشگویی چیزی هستی؟
ـ بله، من آینده رو می بینم.
او به ما اشاره کرد که به دنبالش برویم.
من یه حسی از ترس داشتم، شاید ما باید فرار کنیم...
من به کریس خیره شدم، او شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ همه چی ممکنه، به هر حال من دوست دارم آینده مو ببینم. اون احتمالاً می خواد بهم بگه که من پولدار و معروف می شم. هر چند که من خودم از حالا اینو می دونم!
من گوش هاشو گرفتم و با زور کشیدمش و بعد ما همراه مادام عذاب به سمت میدون مُردگان متحرک (زامبی) حرکت کردیم.
مهره ها و گردنبند های سنگیش تلق تلق صدا می کردند، اون ما رو به سمت کلبه ای در کنار میدان می برد، همان طور که راه می رفتیم من هنوز می توانستم جیغ های بلندی را که از تونل پشت سرمون می اومد را بشنوم.
این ترسناک ترین جذابیت سرزمینِ وحشته!
من می خوام بدونم، ما جایی ترسناک تر هم پیدا خواهیم کرد یا نه؟
پرده های پنجره جلویی کلبه تماماً کشیده بودند. نورهای ملایم بنفشی در اطراف شکاف هایی از آن پراکنده بود و روبه روی درگاهی هم با نور بنفش پوشیده شده بود.
کریس من رو به عقب کشید و به آرامی نجوا کرد:
ـ تو واقعاً فکر می کنی که ما باید بریم تو؟
مادام عذاب گفت:
ـ نترسید، ما هممون یه روز می میریم!
و خنده ای سر داد.
ما مادام عذاب رو دنبال کردیم به سمت اتاق کوچک در جلو کلبه، هوای داخل کلبه به شدت گرم بود و بوی دارچین می اومد. مثل بوی عطر خودش با توجه به سقف کوتاهی که داشت و شیشه هایی که در تلالو بنفش شده بودند و از سقف آویزان بودند. ما مجبور شدیم که مثل اردک راه برویم.
شمع ها سوسو می زدند. یه توپ شیشه ای به اندازه توپ های بولینگ در روی میز دیده می شد، میز مملو از کارت های پخش شده بود، مجسمه های شیشه ای عجیب و کتاب ها، همه چیز در نور بنفش می درخشیدند.
مادام عذاب به نرمی گفت:
ـ بنشینید!
او به دو صندلی که حالتی شناور در کنار میز داشتند اشاره کرد. لبخند زد:
ـ این جا، جایی هست که من قربانی ها مو می نشونم.
اون یه شوخی بود، اما باعث شد که من احساس نامطلوبی داشته باشم. من دیدم که کریس هم با سرعت در حال پلک زدنه، کریس این کارو زمانی که واقعاً هیجانی و عصبی بود انجام می داد.
ما نشستیم و مادام عذاب بدن بزرگش رو روی صندلی چرمی درست روبه روی ما رها کرد، صندلی صدای ناله مانندی داد و من صدای میوی گربه ای رو از پشت پرده ها در فاصله ای از دیوار شنیدم.
مادام عذاب با صدای آرومی گفت:
ـ بذار آینده ی تو رو ببینم مگ.
عرق سردی در پشتم حس کردم گفتم:
ـ شما چه جوری اسم منو می دونین؟!
مادام عذاب جوابی نداد و زیر میز چیزی رو از سفره کشید.
من در نور بنفش در حال کاوش کردن بودم، اون عروسکی رو بیرون آورد و نگه داشت، یه عروسک کهنه و قدیمی!
ـ مگ، تو به جادوی سیاه اعتقاد داری؟
من به سختی به مادام عذاب خیره شدم:
ـ ها؟ جادوی سیاه؟!
و تمام بدنم رو سرمایی لرزوند.
عروسک موهای فرفری قرمزی داشت، چشمای عمیق سبز و کک و مک روی دماغش، من فریاد زدم:
ـ اون شبیه منه! اون حتی همون شلوار جین و تی شرتی که من الان تنمه رو پوشیده، چه جوری این کارو کردی؟ چه جوری؟!

۳

من عروسک رو از دستای بزرگ مادام عذاب بیرون کشیدم، یه چیزی توی اون یه صدایی رو ایجاد می کرد، موهاش از جنس الیاف قرمزی بود، و لبخندش.
این واقعاً لبخند منه!
کریس گفت:
ـ عجیبه! بذار ببینمش مگ.
کریس سعی کرد که اونو از من بگیره، عروسک از دستانم رها شد و افتاد روی زمین.
ما دوتایی شیرجه زدیم که بگیریمش و سرامون محکم خورد به هم. من فریاد زدم:
ـ اوووووووی!
کریس عروسک رو به من داد. من سرم رو بالا کردم و خشکم زد وقتی دیدم که مادام عذاب غیب شده، صندلی چرمی خالی بود و زیر نور بنفش می درخشید.
من برگشتم و به پرده نگاه کردم، هیچ حرکتی نمی کرد، نگاهی به اطراف انداختم. جیغ کشیدم:
ـ اون کجاست؟ اون چه جوری یهویی ناپدید می شه؟!
کریس شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ کاملاً عجیبه!
عروسک منو می ترسوند، پرتش کردم روی میز و به سمت در دویدم، کریس با زحمت دنبال من دوید، من اطراف میدون مرده های متحرک رو به دقت وارسی کردم، هیچ نشونی از اون نبود.
فکر کنم من اصلاً نگاه نمی کردم که دارم کجا می رم، می دویدم و محکم خوردم به یه وحشت لاغر و بلند که باعث شد پرت بشم یه کناری.
وحشت نالید:
ـ این همه عجله واسه چیه؟
وحشت، خزهای لباسش اومده بود بیرون و همه به رنگ بنفش بود، یک عینک با فریم قرمز هم زده بود، و با تافت موهاشو راست و سیخ بالای سرش نگه داشته بود.
وحشت ها کارگران و راهنماها در سرزمین وحشت هستند. اونا همشون بنفش و سبزن و خزدار. اونا اصلاً سعی نمی کنن که به تو کمک کنند، بیشتر سعی دارند که تو رو بترسونند. این قسمتی از شغلشونه که به نظر می رسه خیلی هم ازش خوششون میاد!
کریس نفس نفس زنان از وحشت پرسید:
ـ مادام عذاب رو دیدی؟
من اضافه کردم:
ـ ما همین الان تو خونه اش بودیم.
و به کلبه پشت سرمون اشاره کردم.
وحشت سرش رو تکون داد و گفت:
ـ مادام عذاب؟ این جا خونه ی اون نیست.
من با لکنت گفتم:
ـ اما... اما...
وحشت به دکه ی شیشه ای کوچکی که در نبش میدان بود اشاره کرد:
ـ شما مادام عذاب رو می خوایین؟ اوناهاش دقیقاً همون جا.
من گفتم:
ـ ممنون.
من و کریس برگشتیم و شروع به دویدن در میدان شلوغ کردیم. ما روبه روی دکه ایستادیم و از تعجب خشکمون زد.
یه علامت بنفشی در بالای دکه دیده می شد "مادام عذاب همه چیز رو می بینه"
پشت پنجره ی شیشه ای مادام عذاب توی دکه نشسته بود در برابر پرده ای بنفش. اما اون زنده نبود، اون یه عروسک چوبی بود! یه مانکن و مجسمه چوبی!
کریس گفت:
ـ این آدمکه دقیقاً شبیه همون زنه تو کلبه اس!
من زمزمه کردم:
ـ مثل یه شوخی یا جوک می مونه.
من به چشم های نقاشی شده ی آدمک خیره شدم، چشماش به درخشش چشمای مادام عذاب زنده بود. کریس گفت:
ـ هیچی توی سرزمین وحشت واقعی نیست، همه اتفاق ها فقط واسه این می افته که به حد مرگ تو رو بترسونه.
گفتم:
ـ می دونم، می دونم اما اون زنه توی کلبه... اون کی بود؟
به آرومی مانکن شروع به حرکت کردن و زنده شدن کرد، چشماش بازتر شد، سرش شروع به بالا رفتن و پایین آمدن کرد، و بعد دست چوبی اش شروع به حرکت کردن کرد. به آرومی، کارت سفید کوچک رو رو به روی شیشه به سمت من و برادرم گرفت. من کارت رو کشیدم و از دستاش گرفتم.

این معما رو حل می کنه؟

۴

دستام می لرزید، کارتو به زور گرفتم و اونو واسه کریس خوندم:

"برای هراس و چندش و لرزه همراه با شور و شعف واقعی شما می توانید آینده ی خود را در خانه ی چیلر پیدا کنید! به همراه جوایز و سوغاتی های باور نکردنی".

من و کریس از خنده منفجر شدیم، من فریاد زدم:
ـ چه تبلیغ بی مزه ای!
کریس پرسید:
ـ خوب اون خانومه که می گفت مادام عذابه چی؟ همش الکی بود مگه نه؟ تو فکر می کنی که اون تو مغازه سوغاتی ها کار می کنه؟
من گفتم:
ـ شاید اما من واقعاً نمی تونم به اون عروسک که انقدر شبیه من بود فکر نکنم، اون حتی لباسای منم پوشیده بود.
من شانه هامو بالا انداختم و ادامه دادم:
ـ تو فکر می کنی اون چه معنی می ده؟
یهو مغازه سوغاتی فروشی رو درست اون طرف میدان دیدم با علامتی در بالاش که نوشته بود "خانه چیلر".
کریس گفت:
ـ ما باید بریم یه سر و گوشی اون تو آب بدیم ببینیم چه خبره!
من نگاه آخرم رو به مادام عذاب کردم، مانکن چوبی بی حرکت به جلو خیره شده بود. چشماش بی جان بی جان بود.
من و کریس به آن سمت میدان رفتیم و وارد مغازه کوچک شدیم، زنگ بالای در به محض ورود ما صدا کرد، اما من کسی رو داخل ندیدم.
مغازه دوتا راهرو داشت که پر از قفسه ها و کابینت ها بود، کادوها و پوسترهای بامزه، تی شرت ها، وسیله های حقه و ترفند های جادوی، جمجمه های پلاستیکی، عروسک های زشت و کریه، همه در همه جا به صورت کپه ای به چشم می خوردند، صدها سوغاتی و کادوی عجیب و غریب و مرموز.
کریس یه سنجاق بزرگ از قفسه اول برداشت و گفت:
ـ اینو ببین، رو اتیکتش نوشته که این سنجاقِ کهنه مال قُنداق کینگ کونگ بوده!
من خندیدم، چشمم به یه کله ی چروکیده و زشت که کاملاً از ریخت افتاده بود، افتاد. وقتی که برش داشتم آب از دماغش ریخت بیرون، یه کله ی چروکیده ی آب پاشی! من برادرم رو باهاش خیس کردم، گفتم:
ـ این شبیه توئه، گوش های بزرگشو ببین.
کریس گفت:
ـ ها ها ها ها، خیلی بامزه ای!
و با سنجاقِ قُنداق کینگ کونگ زد به شکمم.
بعدش اونو گذاشت سر جاش و یه چیز دیگه برداشت. کریس گفت:
ـ چه جالب! نگاه کن این یه چُرتکه است، اون چُرتکه رو تو کلاس اول یادته؟ فقط این انگار همه مهره هاش از چشم درست شده.
ـ خیلی جذابه.
صدای مردی حرفای ما رو قطع کرد:
ـ از این چُرتکه که با چشم درست شده خوشتون اومد؟
ما برگشتیم و مردی رو دیدیم که پشت کانتین ظاهر شده بود، اون گنده و کچل بود، عینک قدیمی روی انتهای دماغش جا خوش کرده بود، او کت و شلوار و جلیقه ای پوشیده بود به رنگ قهوه ای، با پیراهن یقه بلند و کراوات گره زده ای، خیلی شبیه نقاشی هایی از بنجامین فرانکلین بود که توی کتابای تاریخ ما کشیده بودند.
اون گفت:
ـ من جاناتان چیلر(۱) هستم و این جا هم مغازه ی منه.
وقتی که اون لبخند زد، یک دندون طلا در گوشه دهانش درخشید.
کریس گفت:
ـ مغازه باحالی دارید، این وسیله ها رو از کجا گیر آوردید؟
چیلر جواب داد:
ـ از اقصی نقاط این کره ی خاکی.
من از توی وسایل یه میمون دو سر رو برداشتم، خیکی! دادمش به کریس، اون عاشق چیزایی این شکلی بود. چیلر گفت:
ـ به اطراف خوب نگاه کنید، من مطمئنم که می تونید سوغاتی های خوبی پیدا کنید.
من عروسک عجیبی رو از قفسه بیرون کشیدم، پاهای بلندی داشت و مثل ملخ سبز بود، اما بدن چاق و بامزه ای داشت و صورتشم شبیه قورباغه بود.
من شکم نرمش رو لمس کردم، انگار از پلاستیک نرمی درست شده باشد، زمانی که من لمسش کردم چشمای درشت قورباغه ایش که به جلو خیره شده بود زد بیرون.
من خندیدم و از چیلر پرسیدم:
ـ این موجود عجیب و غریب چیه؟
چیلر اومد کنار من و عروسک رو از من گرفت و گفت:
ـ اون اسمش فلویگ.(۲)
من دوباره خندیدم و به شوخی گفتم:
ـ آره، واقعاً هم شبیه فلویگه.
چیلر گفت:
ـ من فقط همین یکی رو دیدم، شاید این همین یه دونه توی تمام دنیا باشه.
من فکر کردم، آره شاید.
چیلر عروسک رو به من برگردوند، من دوباره شکمش رو لمس کردم و فشار دادم و دوباره چشماش زد بیرون. من برش گردوندم، تهش و پشتش هم با مزه بود، یه دم با نمک و پاهای کوچولوی بامزه، خیلی جذاب بود از نظر من.
من به جاناتان چیلر گفتم:
ـ من عروسک جمع می کنم، عروسک های قدیمی، نه یه همچین چیز بامزه ای مثل این، اما.... این خیلی خوبه، قیافه با نمکی داره، من می خرمش.
دندون طلای چیلر برق زد به محض این که لبخند زد و به آرومی گفت:
ـ انتخاب خوبیه.
اون به سمت پیشخوان حرکت کرد و فلویگ رو توی یه جعبه گذاشت و بعد جعبه رو با کاغذ نقره ای و سیاه بسته بندی کرد.
اون روبانی مشکی هم دور بسته پیچید. سپس عروسکی کوچولو از کمد بیرون آورد، اون یه وحشت کوچولوی سبز و بنفش بود، شبیه همین راهنماهای پارک.
چیلر وحشت کوچولو رو به روی روبان چسباند و دوباره به من لبخند زد و گفت:
ـ وحشت کوچولو رو هم با خودت به خونه ببر.
اون جعبه رو به من داد. من توی کوله پشتی ام دنبال پول بودم، پرسیدم:
ـ چقدر باید به شما پرداخت کنم؟
چیلر منو به عقب هل داد و گفت:
ـ الان پولش رو از شما نمی گیرم، شما دفعه بعدی که من رو دیدید می تونید حساب کنید.
دفعه بعدی؟
منظورش از این حرف چی بود؟

قسمت دوّم

۵

ما روز بعد به سمت خونه در حال حرکت بودیم، اما هم چنان سوپرایز اون مغازه رو همراه خودمون داشتیم. در ماشین، مامان و بابا گفتند اونا باید برن به شیکاگو برای یه سفر کاری.
من گفتم:
ـ من اصلاً باورم نمی شه که شما هالووین خونه نیستین، این واقعاً تعطیلاته، کی می خواد الان خونه رو طراحی دکور بکنه واسه هالووین؟
بابا گفت:
ـ تو و کریس این کار رو می کنین، تو که می دونی من کجا لامپای نارنجی رو نگه می دارم، و البته جمجمه ها رو، هم چنین فانوس ها.
کریس سرش رو تکون داد و خودش رو روی صندلی عقب تکونی داد:
ـ اصلاً مثل همیشه نمی شه، کی قراره بیاد و پیش ما بمونه؟
مامان گفت:
ـ پنی.
من و کریس با هم فریاد زدیم:
ـ ها؟ پنی؟ شما دارین شوخی می کنین!
مامان گفت:
ـ انقدر رفتار عجیب و غریب نکنید و وانمود نکنین که خیلی متعجبید، اون شما رو از وقتی خیلی کوچولو بودید می شناسه.
کریس فریاد زد:
ـ اما اون صد و بیست سالشه!
بابا خندید:
ـ اون انقدرها هم پیر نیست، اون فقط صد و هجده سالشه، اما انرژی یه آدم صد و ده ساله رو داره!
این حرف بابا باعث شد من و کریس بخندیم، پنی پرستار پیر مائه. اون عادت کرده که با ما زندگی کنه، اونم زمانی که ما واقعاً نیاز به یه پرستار اونم برای تمام وقت رو نداریم، اون کوچولو و رنجوره درست مثل یه گنجشک کوچولو، دید خیلی افتضاحی داره، تقریباً هیچی نمی بینه.
من و کریس همیشه عاشقش بودیم چون کاملاً با ما راه میاد، و اجازه می ده هر کاری که دوست داریم بکنیم، اونم واسه اینه که اون تقریباً نمی بینه که ما داریم چه کار می کنیم.
ما چند کیلومتری با خونه فاصله داشتیم وقتی که دوستم کِلی(۳) بهم اس ام اس داد، اون تاکید کرده بود که من و کریس مهمونی هالووین فردا شب اونارو فراموش نکنیم. کِلی همیشه برای همه چیز عجله داشت، مهمونی اون یه روز قبل از هالووین بود!
اون پرسید که سرزمین وحشت چه جوری بود؟
من در جوابش اس ام اس دادم که: «واقعاً ترسناک و وحشت آور!» و واقعاً هم منظورم همین بود، من می خواستم که هر چه زودتر برسیم خونه و با لباس خون آشامم یه کم بچرخم و برای مهمونی فردا کلی آماده بشم.
کِلی عاشق این بود که طراحی های فشن بکنه، همیشه دفترش پر بود از مدل های مختلف و دیوونه کننده مد و مدلینگ، اون واقعاً خیلی با استعداد بود، من واقعاً نمی خواستم که لباسم چیزی از مال اون کم داشته باشه.
من به کریس که کنار دستم بود زدم، کریس هدفون آی پَدش رو از گوشش بیرون آورد، من پرسیدم:
ـ برای مهمونی کِلی لباس داری؟
کریس گفت:
ـ من اون گوش های نوک تیز رو گرفتم، می خوام بذارمشون و بشم از اون آدمای عجیب با گوشای بزرگ نوک تیز مثل اون فیلمه.
من گفتم:
ـ خیلی احمقانه است.
کریس جواب داد:
ـ آره، می دونم.
و دوباره هدفونش رو داخل گوشش کرد، سرش با صدای موزیک بالا و پایین می شد.
من گفتم:
ـ تو مثل عروسک کله بابلی می شی.
اما کریس صدای من رو نشنید.
تو خونه من به سرعت وسیله هامو باز کردم، من فلویگ رو باز کردم و بهش خیره شدم، اون هم با چشمای بزرگ و سیاه و قورباغه ایش بهم خیره شد، من شکم سبزش رو لمس کردم. زمزمه کردم:
ـ من قراره تو رو کجا بذارم؟
کلکسیون عروسک های قدیمی من یه دیوار از اتاقم رو گرفته بود، من عروسک های خارق العاده از سال های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ داشتم، اونا موهایی شبیه موهای آدم داشتند و صورت های خیلی قشنگ.
قدیمی ترین عروسکی داشتم مال ۱۸۹۰ بود، من صداش می کردم الیزابت، اون مال مادربزرگِ مادربزرگ من بود. اون عروسک موهای زیبای طلایی داشت و دامن صورتی بلندی که خیلی خوب مونده بود و شکل و شمایل خوبی داشت، اما رنگ صورتش کاملاً از بین رفته بود و پاک شده بود.
اما واسه من مهم نبود، الیزابت عروسک خاص و مورد علاقه ی من بود. دلیل اصلیشم این بود که اون عضو خونواده ی ما بود از خیلی وقت پیش.
من دوباره فلویگ رو لمس کردم. احساس خوبی کردم، مثل یه لوبیای نرم.
بعدش اونو گذاشتم کنار میزم و وحشت کوچولویی که جاناتان چیلر روی بسته بندی گذاشته بود هم گذاشتم کنار فلویگ.
خنده ام گرفته بود، فلویگ نسبت به تمام عروسک های خوشگل من خیلی زشت و بی ریخت بود، من نمی تونستم اونو کنار بقیه ی عروسک هام بذارم.
من اصلاً خبر نداشتم که این موجود عجیب با اون صورت بامزه اش قراره زندگی منو نجات بده.

۶

مامان و بابا فردا صبح رفتند، من و کریس هم فردا بعدازظهر وقتی از مدرسه اومدیم دیدیم که پنی اومد.
پنی وارد خونه شد در حالی که با عینک ضخیمش داشت دور و بر رو نگاه می کرد و کاسه ای که ماهی قرمز توش بود رو با دوتا دستاش گرفته بود.
من و کریس خیلی خوشحال بودیم که اونو می دیدیم. ما دوتایی دویدیم که بغلش کنیم، اما اون کاسه ماهی قرمز رو هم چنان جلوی خودش نگه داشته بود. اون گفت:
ـ زرده اسمش آرولوئه، وسطیه جفریه، و اون که از همه خوشگل تره من اسمش رو گذاشتم مگی به خاطر تو.
من همین جوری موندم.
ـ اوه، چه قشنگ!
من نگاهی خیره به داخل کاسه ی آب انداختم، سه تا ماهی قرمز دقیقاً عین هم بودند، من پرسیدم:
ـ کدوم یکی مگه؟
پنی جواب داد:
ـ اون خوشگله.
پنی کاسه رو گذاشت روی میز، وقتی که اون راه می رفت، استخوناش یه تق تقی صدا می کردند.
پنی کش و قوسی به خودش داد و بازوهاشو برای در آغوش کشیدن ما از هم باز کرد. اون خیلی کوچولو موچولو بود و من سعی می کردم که موقع بغل کردنش زیاد فشارش ندم.
موهاش کوتاه و نارنجی بود، و گیره نارنجی شکل کدو حلوایی به موهاش زده بود، لب هاشم نارنجی کرده بود که به موهاش بیاد. و بوی لیمو می داد.
اون گفت:
ـ من می خوام همه ی کارایی که دارید می کنید صداش رو بشنوم.
و آروم روی دسته ی صندلی کنار میز نشست و به کاسه ی ماهی ها خیره شد در حالی که شروع به بافتن کرده بود گفت:
ـ آرلو، آروم باش، تو جفری و مگ رو عصبی می کنی.
کریس به پنی گفت:
ـ ما تازه از سرزمین وحشت برگشتیم.
پنی گفت:
ـ من شنیدم که جای ترسناکیه، شما هیچ شبح و شبحی دیدید؟
کریس گفت:
ـ نه دقیقاً همچین چیزی.
پنی گفت:
ـ خونه ی من توی نیوهامپشایر(۴) یه ذره جن زده و متروکه، می دونید که اشباح به شما آسیبی نمی رسونند مگر این که تو چشماشون زل بزنید.
من به چیزی که پنی در حال بافتنش بود و روی دامنش افتاده شده بود نگاهی کردم و گفتم:
ـ پنی، چی داری می بافی؟
پنی گفت:
ـ یه بلوز پشمی برای خواهرزادم.
اون بافتنی رو بلند کرد. من و کریس نگاهی به هم کردیم، دیدیم که بلوزی که پنی داره می بافه سه تا آستین داشت، اوضاع چشم پنی خیلی بدتر از چیزی بود که ما فکر می کردیم.
کریس آروم گفت:
ـ شاید خواهرزاده اش سه تا دست داره.
من به نشانه ی سکوت دستم رو روی لب هام گذاشتم:
ـ اونو خجالت زده نکن.
پنی گفت:
ـ ماهی های من هالووین رو دوست دارند، من به اونا رفتار مخصوصی یاد دادم.
من گفتم:
ـ چه بامزه.
و به پنی راجع به مهمونی هالووین خونه ی کِلی گفتم. پنی گفت:
ـ تا دیر وقت نمونید، من ساعت ۳۰/ ۷ می رم تو تخت خوابم اما همه ی چراغ ها رو روشن می ذارم.
ساعت ۳۰/ ۷ ما به پنی شب به خیر گفتیم و بیرون آمدیم و یه سمت خونه ی کِلی اینا راه افتادیم. من اولین قدمی رو که رفتم ایستادم و چرخ آرومی به دور خودم زدم. شنلم در اطراف چرخید. من یکی زدم به کریس و گفتم:
ـ خوب؟ تو هیچی راجع به لباس من نگفتی، چی فکر می کنی؟
کریس گفت:
ـ خارق العاده اس.
اون نگاهی سرسری بهش انداخت.
ـ قرار بود چی بشی؟ کولی؟
من کریس رو به عقب هل دادم:
ـ نه احمق جون! این رُژ لب سیاه و این دندونای بلند رو نمی بینی؟ من یه خون آشامم! من ساعت ها واسه این لباس وقت گذاشتم، ببین، من حتی موهامم هم رنگ سیاه کردم.
کریس در حالی که می خندید گفت:
ـ مگ، تو خیلی بهتر از یه خون آشام به نظر میای، تو می خوای گردن یکی رو گاز بگیری؟
من چشمام رو گردوندم، و تندتر شروع به حرکت کردم:
ـ ها ها ها!
سعی کردم که هرچی می تونم ازش فاصله بگیرم. کریس گفت:
ـ من می دونم که تو می خوای گردن چه کسی رو گاز بگیری.
کریس در حال دویدن بود که به من برسه گفت:
ـ جاستین گلدبرگ(۵) تو می خوای گردن اونو گاز بگیری، مگه نه مگ؟
من با عصبانیت برگشتم:
ـ تو کاملاً عقلت رو از دست دادی، مگه نه؟ اصلاً امکان نداره که من گردن جاستین گلدبرگ رو گاز بگیرم.
کریس هم چنان اصرار داشت:
ـ چرا، چون اون بهترین دوستته و تو دوست داری که اونو برده ی خون آشام خودت کنی.
من شروع به جیغ کشیدن کردم، سعی کردم یه جوری کریس رو بزنم که لجم خالی بشه، اما اون در رفت و شروع به بالا و پائین پریدن در طول مسیر کرد. من گفتم:
ـ یکی باید تو رو خاموش کنه، قُفلت کنه که هیچ کاری نتونی بکنی. تو یه تو گوشی محکم یا یه همچین چیزی لازم داری!
من پریدم که گوشای نوک تیزش رو بگیرم، می خواستم بکنم و بندازمش توی خیابون، اما دستم توی شنلم گیر کرد و مجبور شدم وایسم و گره هایی که ایجاد شده بود رو باز کنم.
من می لرزیدم. اون شبِ ماه اکتبر واقعاً سرد بود، زمین سخت و خشک بود. نور نقره ای ماه مانند لاکی در آسمون در حال درخشیدن بود، رنگ نقره ای در بستر رنگ سیاه.
من فریاد زدم:
ـ من حتی از جاستین گلدبرگ خوشم نمیاد چه برسه به این که عاشقش باشم.
کریس مشغول ورجه وورجه کردن در پیاده رو بود، عقب و جلو می رفت و سرش رو به طرف من می گرفت، من ادامه دادم:
ـ پس الکی این حرفا رو راجع به من نزن!
کریس شروع به خندیدن کرد، اما یک دفعه خنده اش قطع شد و چشماش گشاد شد و دست از شیطنت کشید، اون با صدای آرومی داد زد:
ـ مگ؟
اون به پرچین کنار پیاده رو اشاره کرد. من به سمت او دویدم و نگاهش رو دنبال کردم. آروم گفتم:
ـ دیدمش!
ما دوتایی به چیزی کنار پرچین پیاده رو خیره شدیم، اون زنده بود! یه چیزی کنار بوته های خارها با سراسیمگی و ترس در حال وُل خوردن بود.
من یه قدم نزدیک تر شدم و دستم رو روی گونه هام فشار دادم. فریاد زدم:
ـ اوووه، نه، اون یه بچه کوچولوئه!

۷

دوباره فریاد زدم:
ـ نه بچه کوچولو نیست، بزرگه!
اما اون چی بود؟
من به پرچین نزدیک تر شدم، به سختی نفس می کشیدم.
چی می تونه باشه؟ ما نزدیک تر شدیم و نگاه کردیم، اون چیزی شبیه یه پسر بچه بود ـ با پوست نارنجی، اون تی شرت آبی بزرگی پوشیده بود با یه کهنه بزرگ که به دورش پیچیده شده بود، با سراسیمگی پاهاشو تکون می داد، من کفشای قرمز براقی که پاش بود رو دیدم.
اون دستای نحیف و استخونیش رو تکون می داد و با صدای بامزه ای خِرخِر و ناله می کرد. من گفتم:
ـ آروم، آروم ما می گیریمت.
اما اون هم چنان کفشای کوچولوش رو تکون می داد و همش تکون تکون می خورد و می چرخید.
من دستم رو کنار پرچین بردم و اونو از وسط در دستام پیچیدم و کشیدمش، و اون درست اومد تو بغلم. شروع به گریه کردم، نمی تونستم باور کنم که انقدر سبکه، انگار که فقط پنج کیلوئه.
واقعاً متعجب شده بودم، نزدیک بود که بندازمش.
تنظیم کردم که اونو رو کفشای قرمزش بگذارم، اون هم چنان اون صدای خِرخِر و ناله رو داشت و دستای کوچولوش رو تکون می داد، انگار که هنوز توی پرچین گیر کرده.
من و کریس بهش خیره شدیم، اون یه پسر بچه بود که لباس نوزاد تنش کرده بود؟ چه لباس هالووین عجیبی! یه تی شرت و یه کهنه؟ و پوست نارنجی؟
اما صبر کن، اون دوتا آنتن نازک روی سر کچلش داشت، مثل شاخک حلزون.
اون قرار بوده یه نوزاد از یه کره ی دیگه باشه؟
عجیب و غریب؟
یه جهش یافته ی ژنتیکی؟
اون بالاخره از ناله و خِرخِر دست کشید، سرش رو به سمت ما بالا آورد، چشمای ریز مشکی داشت، اون شبیه کشمش بود. پرسیدم:
ـ خوبی؟ چه جوری توی اون پرچین گیر کرده بودی؟
اون هیچ جوابی نداد.
کریس گفت:
ـ لباس باحالی داری، اونو خریدی یا خودت درست کردی؟
هیچ جوابی نداد، با اون دوتا چشماش به ما زل زده بود، دهانش در سکوت بالا و پایین می شد. پرسیدم:
ـ این دور و بر زندگی می کنی؟ من مگ الیو(۶) و اینم برادرم کریس(۷)، ما تو اون خونه توی خیابون بعدی زندگی می کنیم.
من به خونه مون اشاره کردم. کریس پرسید:
ـ جاییت آسیب دیده؟ درد داری؟
پسرک عاقبت حرف زد:
ـ نه
اون صدای عجیب و ریزی داشت:
ـ من حالم خوبه.
من و کریس به هم نگاه کردیم، هردوتایی داشتیم به یه چیز فکر می کردیم "این چرا انقدر صداش عجیبه؟ شبیه شخصیت های کارتونی می مونه" پرسیدم:
ـ مطمئنی که حالت خوبه؟
اون سرش رو تکون داد:
ـ حال من خوبه.
خودش رو در آغوش گرفت، اون حتماً باید یخ زده باشه تو یه همچین لباسی! کریس پرسید:
ـ چند سالته؟
پسر بچه جواب داد:
ـ زیاد، خیلی!
اون یه دستش رو بالا آورد، اون فقط سه تا انگشت داشت!
من پرسیدم:
ـ چه جوری این کار رو کردی؟ این دستکش مخصوصه؟
کریس هم ازش پرسید:
ـ تو مثل یه بچه فضایی و خارجی لباس پوشیدی؟
اون سرش رو برگردوند و دهنش به خنده ی ریزی باز شد، صداش شبیه باب اسفنجی بود.
یه باد تند باعث شد که من بیشتر احساس سرما بکنم و بلرزم. من شنل سیاهم را به دور خودم پیچیدم. گفتم:
ـ تو ما رو سر کار گذاشتی مگه نه؟ این صدا رو خودت در می آری.
اون جواب داد:
ـ احساسم خوبه.
لبخندش تمام صورت نارنجی شو کج کرده بود، انگار اون دوباره خندید، چشماشو به سمت آسمون سیاه بالا برد.
کریس پرسید:
ـ تو، توی مدرسه ی مایی؟
پسر بچه برگشت و نگاهی به کریس انداخت ولی جوابی نداد.
من به کریس گفتم:
ـ ما دیرمون شده، من به کِلی قول دادم که زود اون جا باشم.
کریس به بچه گفت:
ـ آره، خوب، خیلی لباس بانمکی داری.
من گفتم:
ـ خداحافظ. از پرچین دور شو و کنارتر وایسا.
من و کریس برگشتیم و از آن جا دور شدیم، باد در اطراف ما می وزید و می چرخید؛ ابرهایی روی نور نقره ای ماه رو می پوشوندند و هوا تاریک تر می شد.
من و کریس آروم شروع به دویدن کردیم، خونه ی کِلی اینا تقریباً آخر خیابون بود کنار جنگل بکر، شنلم پشتم در حال شادی کردن با باد بود، زمانی که ما با عجله شروع به دویدن کردیم، من می دونستم که موهام به کلی خراب شده.
کِلی تمام لامپ ها رو روشن کرده بود، کدو حلوایی روشن و آتشین و بزرگی در جلوی پرچین خانه اشان دیده می شد. من و کریس به سمت پرچین خم شدیم، و زنگ رو زدم.
سر و صداهای داخل شنیده می شد، من برگشتم و آروم به کریس گفتم:
ـ اوه، من باورم نمی شه.
کریس برگشت که ببینه من چی دیدم، بچه با قنداق و پوست نارنجی دنبال ما اومده بود، اون درست کنار ما تو پیاده رو ایستاده بود.
در خونه با چرخشی باز شد و من صدای همهمه و سر و صدایی رو شنیدم.
وقتی سگ گنده ی کِلی اومد بیرون و وحشیانه شروع به پارس کردن کرد من به کناری پریدم.
ـ نهههههههه!
من داد زدم تا سگ سرش رو خم کرد و تا پایین پرچین آمد. در میان دیوانگی پارس کردن ها و له له زدن ها و نشان دادن دندان ها، سگ مستقیماً به پسر بچه کوچک خیره شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب هالوین مرموز