فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زی

کتاب زی
پو

نسخه الکترونیک کتاب زی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زی

آذر گذرنامه را توی کیفش می‌گذارد، به طرف صندلی‌های آبی‌رنگ اتاق انتظار می‌رود و صدای خرت‌خرت چرخ‌های چمدان را پشت سرش می‌شنود. باید زودتر اسم رمز را می‌گفت. زندگی در آلمان باعث شده بود فراموش کند این مریضی همه‌ی درها را باز و صف‌ها را کوتاه می‌کند یا وضعیت پدرش؟ هیچ‌کدام. از وقتی دِپاکین‌ها به دادش رسیدند و تشنج‌ها کنترل شدند... تشنج‌ها، تشنج‌ها، تشنج‌ها... نفس‌هایش تند می‌شوند. نوک انگشت‌ها را به کف دست‌ها فشار می‌دهد و سردی آن‌ها را حس می‌کند. به پرستار که با تلفن حرف می‌زند خیره می‌شود و لحظه‌ای را که گیج شد مرور می‌کند. پرستار را دیده، پرستار حرفی نمی‌زد، با اخم نگاهش می‌کرد، داشت در فلزی پرونده را می‌بست. همه‌چیز را دیده و فهمیده.

ادامه...

بخشی از کتاب زی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

آذر یک هفته بعد از این که به عکس پدرش روی صفحه لپ تاپ زل زد و داد کشید: «شش سال که سهله، شصت سال هم بگذره نمیام تو یکی رو ببینم»، گذرنامه اش را جلوی پرستار می گذارد: «خواهش می کنم، باید ببینمش.»
پرستار نگاهی زیرچشمی به مهر ورود که تاریخ همان روز را نشان می دهد می اندازد: «خانوم عزیز! نیازی به مدرک نیست، اگر امکانش بود اجازه می دادم.» و گذرنامه را جلوی دست آذر می گذارد.
«باور کنید پاسم رو عوض کردم وگرنه مهر خروج رو هم نشون می دادم.»
پرستار ابرو درهم می کشد: «گفتم وضعیتتون رو می فهمم. اما مثل این که شما متوجه حرف من نمی شید» و سر را روی یکی از پرونده ها خم می کند.
«خواهش می کنم. باید ببینمش.»
«دو روز دیگه بیاید و ببینیدش.»
آذر دهان باز می کند و پیش از این که حرفی بزند، یک لحظه چشم های پرستار و کمدهای پشت سرش را گم می کند. به جایی پرتاب می شود که نمی فهمد و هیچ وقت نفهمیده کجاست. پلک ها را محکم روی هم فشار می دهد، باز می کند و به پرستار نگاه می کند.
«خوبی خانوم؟ چه ت شد؟»
«چیزی نیست. صرع دارم.»
پرستار بالاتنه اش را جلو می دهد: «چرا زودتر نگفتی؟ قرص هات رو خوردی؟»
آذر لبخند محوی می زند: «کنترل شده ست. خوبم. فقط خسته ی راهم.»
«بشین ببینم چی کار می تونم برات بکنم.»
آذر گذرنامه را توی کیفش می گذارد، به طرف صندلی های آبی رنگ اتاق انتظار می رود و صدای خرت خرت چرخ های چمدان را پشت سرش می شنود. باید زودتر اسم رمز را می گفت. زندگی در آلمان باعث شده بود فراموش کند این مریضی همه ی درها را باز و صف ها را کوتاه می کند یا وضعیت پدرش؟ هیچ کدام. از وقتی دِپاکین ها به دادش رسیدند و تشنج ها کنترل شدند... تشنج ها، تشنج ها، تشنج ها...
نفس هایش تند می شوند. نوک انگشت ها را به کف دست ها فشار می دهد و سردی آن ها را حس می کند. به پرستار که با تلفن حرف می زند خیره می شود و لحظه ای را که گیج شد مرور می کند. پرستار را دیده، پرستار حرفی نمی زد، با اخم نگاهش می کرد، داشت در فلزی پرونده را می بست. همه چیز را دیده و فهمیده.
«خوبی آذر! فقط پلک هات سنگینه.. تا چند دقیقه دیگه می بینیش.»
نفس عمیقی می کشد و به پرستار که نزدیک می آید نگاه می کند.
پرستار می گوید: «اتاقش ته راهروست، پاشو ببرمت.»
«ممنون.»
پرستار با چشم به چمدان اشاره می کند: «بذارش تو رِسِپشِن.» و جلو جلو راه می افتد. بی معطلی چمدان را جابه جا می کند و دنبال پرستار می رود.
***
چرا تا صدای گرفته ی مینا را شنید که گفته بود «اگه نیای شاید هیچ وقت دیگه عمو رو زنده نبینی»، این چمدان را بست و راه افتاد؟ می خواست مطمئن شود که همه چیز تمام شده؟ که خون لخته شده همه ی صورت حساب هایی که این همه سال جمع کرده را پرداخته و بالاخره مساوی شده اند؟ می خواست ببیندش که شکی نداشته باشد لخته ی لجباز دست از سر رگ مغز برمی دارد و پدرش از روی تخت بیمارستان بلند می شود و مثل قبل قبراق و سرحال می خندد و نفس می کشد، حتی اگر آذر نبیندش و سراغش را نگیرد؟ دلش برای پدر تنگ شده بود؟ نگرانش بود؟ سر را چند بار با سرعت به دو طرف تکان می دهد و بلند می گوید: «نه! باید جواب سوال هام رو می گرفتم.»
پرستار چشم هایش را ریز می کند: «چیزی پرسیدی؟ متوجه نشدم.»
آذر سرش را زیر می اندازد و زیر لب چند کلمه ی گنگ را زمزمه می کند. پرستار به داخل اتاقی که روی شیشه ی بزرگش نوشته شده I.C.U می رود و سریع به یکی از تخت ها نزدیک می شود. آذر صدای نفس هایش را که به دیوارهای اتاق می خورند و برمی گردند و در اتاق پخش می شوند می شنود. سلانه سلانه راه می رود، گوشه ی لبش را می گزد و نگاهش را از تخت می دزدد. حس شب کنکور را دارد. شبی که از یک طرف دلش می خواست دقیقه ها زودتر بگذرند و کابوس کنکور تمام شود و از یک طرف به عقربه ها التماس می کرد تکان نخوردند، چون از ندانستن جواب سوال ها می ترسید. پرستار سرسری دستگاه های بالای تخت را کنترل می کند و می گوید: «بیشتر از یه ربع، بیست دقیقه طولش نده.» و به طرف در می رود.
به ساعت مچی نگاهی می اندازد و دو و ده دقیقه را می خواند. کفش های پرستار را تعقیب می کند. بدون این که به تخت نگاه کند چند قدم به عقب برمی دارد.
«بازم می خوای فرار کنی آذر؟ محکم وایسا و جواب سوال هات رو بگیر.»
نفس را حبس می کند، لب ها را روی هم می فشرد و یک دسته از موهایش را مشت می کند و می کشد. بی این که قدمی به جلو بردارد، بی هوا سر برمی گرداند و نگاهش به تخت دوخته می شود. موجودی حریص تر از زمان، حریص تر از انتظار این صورت را خورده، تکه تکه و مچاله کرده. پوست آفتاب سوخته ای که جذابیتش را چند برابر می کرد به زردی می زند، لب هایی که همیشه سیگاری کج گوشه شان بود، شل و آویزان شده اند. اگر چشم هایش باز بود هم آن برق همیشگی را نداشت؟
«چرا بابا؟ چرا این طوری شدی؟»
همان طور چند قدم دورتر از تخت می ماند، به در اتاق نگاه می کند، به دستگاه های بالای تخت و صورت پدرش. سستی در پاهایش خانه می کند. نه می تواند قدمی به طرف در بر دارد و نه به تخت نزدیک شود. این همه سال نگفت، نپرسید، لال ماند و حالا به مردی که این طور روی تخت افتاده چه بگوید؟ کدام حرف را بزند؟ نمک بپاشد روی زخمی که شاید همیشه بوده و حالا هم هست؟ دست ها را مشت می کند، آب دهان را محکم قورت می دهد و نفس را چند بار با فشار و صدای بلند بیرون می دهد.
«خودش خواست این طوری بشه آذر! برو، بپرس، فقط امروز می تونی از پیرمرد حرف بکشی.»
اعتمادی از جنس دنیای بچگی به بیمارستان کشاندش. اعتماد به این که حالا که پدرش نمی تواند حرفی بزند و نمی تواند نگاه کند، تنها وجودش برای این که سوال های آذر بی جواب نماند کافی است. درست مثل وقت هایی که آذر بچه بود و پدر می خوابید. از شیرین زبانی آذر لبخند روی لب هایش می نشست و آذر که نق نق می کرد، صورت پدر اخم آلود می شد. بچه که بود حتی یک بار شک نکرد پدر خودش را به خواب می زند. از وقتی که تصمیم گرفت برگردد هم شکی نداشت که پدر امروز بالاخره حرف هایش را می شنود.
***
به تخت نزدیک می شود. کلمات پشت دندان هایش گیر می کنند و یکی در میان بیرون می آیند. دهانش خشک شده و زبانش سنگین تر از آن است که راحت بچرخد. چند دقیقه مکث می کند. آرام کنار تخت قدم می زند. انگشت های دست را فشار می دهد و صدایشان را درمی آورد، امواج الکتروکاردیگراف را دنبال می کند، زبان سبک تر و کلمات واضح و واضح تر می شوند و سیل جمله ها می خواهد سرریز شود. زمان در سرش بهم می ریزد. نمی داند کدام حرف را اول بزند و کدام سوال را برای آخر بگذارد. تند تند کلمات را ردیف می کند. زهرخند می زند. اخم می کند. دست ها را در هوا تکان می دهد. گاهی روی صورت پدر خم می شود و گاهی چند قدم از تخت فاصله می گیرد. صدایش را بلند می کند: «تو این شش سال جرات کردی سراغ مرتضی هم بری؟ تهدیدش کنی، به ش وعده...»
آخر جمله در ذهنش گم می شود و دوباره به جایی که نمی فهمد و هیچ وقت نفهمیده کجاست پرتاب می شود. چشم ها را می بندد، انگشت ها را روی پلک ها فشار می دهد و آهسته چشم ها را باز می کند.
«امروز بار دوم بود آذر. خوبی؟»
داشته به دستگاه نگاه می کرده. حتی شکل خط ها که چند تا بالا و چند تا پایین بود در ذهنش مانده. پس چرا حرفش نصفه ماند؟ نفس نفس می زند و سرمای دست ها و بی رمقی پاها را حس می کند. نگاهش روی دستگاه ها و مریض تخت کناری و پدرش می گردد و به عقربه ها که دو و بیست دقیقه را نشان می دهند، خیره می شود.
«خسته ای آذر. کلمه ها یادت می ره؟ چیزی نیست.»
سردی، رخوت و ترس تشنج را کنار می زند. این بار کلمات را آهسته تر می گوید، نگاه از صورت پدر برنمی دارد و بعد از هر سوال چند دقیقه ساکت می ماند و زمان بیشتری به پدر می دهد تا حسی که انتظارش را می کشد زیرپوستش بدود. بااین حال حس جلسه ی کنکور وجودش را پُر می کند. حس وقتی که به سوال های سخت تر رسید و بین دو جواب گیر کرد. می دانست چنگ انداختن به شانس برای قبول هرکدام از جواب ها حماقت بود و می توانست تمام دنیایی که ساخته را نابود کند. دقت می کند و وقفه ها را طولانی تر می کند.
صدای پایی شنیده می شود و پرستاری داخل اتاق می آید و بی اینکه به آذر توجه کند، سمت تخت یکی از مریض ها می رود. دستگاه ها را کنترل می کند و روی یکی از پرونده هایی که دست گرفته یادداشت هایی می نویسد. لب های آذر بی وقفه تکان می خوردند، طوری که انگار بالای سر پدرش ورد یا دعایی می خواند. پرستار به تخت بعدی نزدیک می شود و با سِرُم ور می رود و ِبنِت را دستکاری می کند. لب های آذر تکان نمی خورند و چپ چپ پدرش را نگاه می کند. پرستار جلد فلزی پرونده دیگری را باز می کند و مشغول نوشتن می شود. آذر وردخواندن را از سر می گیرد و پرستار بی صدا و آرام از اتاق خارج می شود.
زیرچشمی پرستار را دید می زند و این بار صدایش را بلندتر می کند: «حرف مفت تحویل من نده. بگو چرا؟ جوابش از دو حال خارج نیست.»
بزاقی که به دیواره ی گلویش چسبیده را به سختی فرو می دهد و بُراق می شود، دهان باز می کند و قبل از این که حرفی بزند، بی اختیار دست هایش چند بار، پشت سر هم به دو طرف باز می شوند و حس می کند با حنجره ای غریبه می گوید: «بابا! بابا! بابا!»
***
زمان چند ثانیه متوقف می شود. چنگ می اندازد و لبه ی تخت را می گیرد و با چشم های خیره مانده، به پدرش زل می زند. دست ها و پاهایش لمس می شوند. نفسش به شماره می افتد. انگشت هایش را لرزشی خفیف می گیرد. کف دست هایش عرق می کنند و صدای بلند تکان های قفسه ی سینه در سرش می چرخد. پدرش را که می شناسد پلک می زند. با نگاهی بی رمق دنبال جایی برای نشستن می گردد و به طرف دیوار بالای تخت می رود و با صدایی که به سختی شنیده می شود غر می زند: «واقعاً پرش گرفتی آذر؟ یعنی دِپاکین های کوفتی صاف همین امروز زه زدن؟»
به دیوار تکیه می دهد و پوزخند می زد: «قبول کن خوب نیستی آذر. آروم باش! امروز و این جا فقط تشنج رو کم داری.»
ساکت می ماند و به حیاط بیمارستان نگاه می کند. ریتم نفس هایش به آرامی مرتب می شود و انگشت های لرزانش آرام می گیرند. از نفس های عمیق کمک می گیرد تا هیجانی که در تمام اندامش می خزد را عقب براند. نگاه از حیاط برنمی دارد و فقط هرازگاهی پدر را دید می زند و جمله های بریده وکوتاه می گوید. حیاط بیمارستان خلوت است، چند مامور خدمات را در حیاط می بیند و دو پرسنل سفید پوش که نمی داند دکتر هستند یا پرستار. نور خورشید مستقیم و با شدت به شیشه ی ماشین های اورژانس می خورد و چند شاخه می شود. یکی از ماشین های اورژانس از جایگاه بیرون می آید و از در بیمارستان خارج می شود. باد کم جانی در محوطه می وزد و سرشاخه های درخت های باغچه را تکان می دهد. دستش را بالا می آورد تا نقابی جلوی صورت درست کند که نگاهش به عقربه ها که دو و چهل وپنج دقیقه را نشان می دهند، می افتد. خون با فشار به رگ های مغزش هجوم می آورد، باقدرتی که این طور مواقع هیچ وقت در خودش سراغ نداشته، باحالت کسی که قصد دست به یقه شدن دارد به طرف تخت حمله می کند و روی صورت پدر خم می شود: «من و تو باید همیشه خر دیزه باشیم؟ قبول، تو این بار زودتر به قله رسیدی، من کم آوردم. این همه سال ساکت موندن کم نبود که حالا هم...»
***
دوباره بی اختیار دست هایش چند بار پشت سر هم به دو طرف باز می شوند و حنجره ای غریبه داد می کشد: «بابا! بابا! بابا!»
سوتی ممتد گوش هایش را پُر می کند. دست هایش از حرکت بازمی مانند و نمی تواند لبه ی تخت را بگیرد: «بابا نذار! نذار حالم بد شه!» از لای دندان های کلید شده اش خارج نمی شوند و صدایش شبیه به صدای گربه ای که استخوان در گلویش گیرکرده می شود. اختیار پاها را از دست می دهد و پخش زمین می شود. با چشم های سفیدِ سفید. سیاهی مطلق می بیند. دست و پاهایش محکم به زمین کوبیده می شوند و توی تاریکیِ بیابانی که نمی فهمد و هیچ وقت نفهمیده کجاست، می دود. لرزشی شدید همه ی بدنش را می گیرد و سریع تر می دود. باریکه ی کف از گوشه دهان و بین دندان های کلید شده روی چانه اش می لغزد و بی این که به کسی که پشت سرش می دود نگاه کند و بداند کیست، فرار می کند.

۲

عباس کام عمیقی از سیگار گرفت و خواست حرفش را ادامه بدهد که صدای بلند آذر در گوشش پیچید: «شش سال که سهله شصت سال هم بگذره نمیام تو یکی رو ببینم.»
سیگار بین انگشت هایش ماند، با دهان باز به صفحه ی لپ تاپ زل زد و نفسش تند شد. نگاهی به گوشه ی عکس آذر انداخت و جای خالی علامت سبزرنگ کنار عکس را دید و مطمئن شد که آذر درِ سوال و جوابِ آمدن را برای همیشه بسته و تقلا برای گفتن هر حرفی که به آمدن مربوط شود بی جواب می ماند. صدای بلند آذر در سرش تکرار و تکرار شد و حس کرد مشتی محکم و بی هوا زیر چانه اش خورده و درد در سلول های مغزش پخش شد. به خاکسترهای سیگار که روی میز ریخته بودند نگاهی کرد و سیگار را توی جاسیگاری فشار داد. سیگار تازه ای روشن کرد و بی این که کامی بگیرد، آن را بین انگشت ها نگه داشت. سر را بین دست ها گرفت و به میز خیره شد.
تقصیر خودش بود که کار به این جا کشید. اگر بعد از شش سال نقش آدم از همه جا بی خبر را بازی کردن حرف را به آن مردک بی شرف نکشانده بود آذر این طور بی هوا و محکم آن مشت را حواله اش نمی کرد. گفته بود: «از یکی دیگه شاکی ای. یکی دیگه رو نمی خوای ببینی، چرا من رو برای دیدنت سر می دوونی؟» و حالا مستاصل و سرگردان جلوی در سنگی ای که هیچ راه باز شدنی نداشت مانده بود.
***
سوزشی خفیف در انگشتان حس کرد. سیگار را نصفه در زیرسیگاری له کرد و نخ دیگری روشن کرد. با همان چند پک اول فیلتر تا کمر خیس شد. به صندلی که تکیه می داد زیر لب گفت: «گند زدی آقای حقیقت!»
شش سال چیزی از مردک بی شرف نگفته بود و امروز چرا این طور کنایه زده بود؟ کنایه، خیانت زبانش بود که با همه ی تشرها آخر سر کار خودش را کرده بود؟ یا بالاخره امروز و این جا، غیرت و پدری و مردانگی اش گل کرده بود؟
ضربه ی مشت تبدیل به ضربه های پی درپی شد و بی دفاع روبه روی حریفی قلدر و بی منطق ایستاد. دست ها را روی سروصورت گرفت که درد کمتری حس کند؛ بی این که بتواند حتی به حریف نگاه کند چه رسد به مقابله. با صدای گرفته غر زد: «خب اون بگه نمی یاد، من باید هر پِرتی به دهنم می یاد بگم؟»
با قدم های تند توی اتاق قدم زد، شقیقه هایش محکم می کوبیدند و صدای بلند نفس ها را می شنید. روی پیشانی و پشت لبش عرق نشست. عرض اتاق را رفت و بر گشت و مرتب ته سیگار در زیرسیگاری چپاند و فندک کشید.
این مشت ها را امروز و حالا نمی خورد. تمام این شش سال که آذر وعده ی آمدنش را به سال بعد و سال بعد انداخت و درس را بهانه کرد مشت خورده بود. تک تک روزهای این شش سال که می دانست آذر نمی آید و بهانه اش روزی مثل امروز تمام می شود و حرفی که مدام از گفتنش طفره رفته را و رک وراست می گوید، پشت سرهم ضربه های کاری خورده و بی دفاع نگاه کرده بود. وسط اتاق ایستاد. به عکس آذر روی صفحه ی مانیتور چشم غره رفت و گفت: «هیکل من رو با لجن یکی کردی. می فهمی؟» حریف بی منطق، موذیانه خندید و با نگاهی که ناتوانی و ترس عباس را به رخش می کشید با دست اشاره کرد که: «بیا جلو»، عباس تسلیم و سست از گوشه ی رینگ بلند شد و تن به ضربه های محکم تر داد.
این مشت ها را همان شش سال پیش خورد که آذر به خاطر کثافت کاری مردک بی شرف، تف کرد به ته مانده ی حرمت بینشان و بی خبر گذاشت و رفت. عباس این شش سال مثل مریض دکتر جواب کرده منتظر معجزه نشسته بود تا حرمت بینشان حفظ شود؟!
ماری توی مهره ی کمرش تکان خورد، کوبش شقیقه ها شدیدتر شد و سرش به دوران افتاد. پاکت خالی سیگار را مچاله کرد و روی میز انداخت.
شش سال بود که از مردک بی وجدان مشت می خورد. مردک یک لاقبا شش سال بود به ریش عباس می خندید و عباس مثل نوچه ای تازه بالغ درد را تحمل می کرد و با خوش خیالی آذر را به جای مردک می دید تا مبادا از درد دم بزند. پا به سن گذاشتن بود که این قدر بی وجودش کرده بود؟
به حریف که برای تمام کردن کار جلو می آمد نگاه کرد. لمس شدن بدنش از ضربه های حقارت، قدرتی که این شش سال نتوانسته بود حس کند را به زیرپوستش دواند. قبل از اینکه حریف برسد، به چشم هایش خیره شد و به طرفش خیز برداشت.
در اتاق را با سرعت بازکرد و به طرف جالباسی رفت.
***
پروین که روی کاناپه و روبه روی تلویزیون نشسته بود نگاهش کرد: «حرف زدنت تموم شد؟ چرا من رو صدا نکردی باهاش حرف بزنم؟»
عباس به پروین نگاه نکرد و سرفه ای کرد: «امروز زیاد وقت نداشت. گفت یه روز دیگه زنگ می زنه و باهات حرف می زنه.»
«دقیق نگفت کِی؟»
زیرچشمی پروین را دید زد: «فردا یا پس فردا. من یه سر می رم بیرون و زود میام.»
پروین حرفی نزد، به تلویزیون نگاه کرد و عباس در خانه را محکم به هم کوبید و صورت پروین از جلوی چشمش کنار نرفت.
اگر پروین که واقعاً از همه جا بی خبر بود می فهمید دختر یکی یک دانه اش هیچ وقت نمی آید چه می کرد؟ صورتش همین طور سنگی و نگاهش سرد و بی تفاوت می ماند؟ طوری که عباس مثل همیشه نفهمد چه در سرش می گذرد؟ یا مثل عباس عصبی و دستپاچه می شد؟ قبول که شاید عصبی می شد اما نه گریه می کرد و نه داد می کشید. با نیامدن آذر هم کنار می آمد. به طرف شهرک اکباتان راند و سرعت را بیشتر و بیشتر کرد.
***
از شش سال پیش که آذر بی خبر سوییتش را تحویل صاحبخانه داد و رفت و مینا، بعد از بی خوابی کشیدن های دائم عباس و دود کردن پشت سر هم سیگار، به حرف آمد و از مردی به اسم مرتضی گفت، چند باری به اکباتان رفته و هر بار مرتضی را از دور دیده که عصر برای قدم زدن به محوطه می آید. گاهی به قصد پرسیدن سوال هایی در مورد خودش که حدس زده جوابشان را مرتضی می داند وگاهی برای کمک خواستن از مرتضی تا شاید بتواند آذر را ببیند و هر بار وقتی به وسط یا اواخر حرف هایی که می خواسته بزند رسیده؛ به اینجا که: «از تو بی شرف تر خودتی!» و جواب احتمالی مرتضی شده: «من هم یه بی شرفی ام مثل تو!» یا «من هر چی باشم، از تو بی شرف تر نیستم!» حرفی نزده و برگشته.
نزدیک های اکباتان سرعت را کم کرد و داخل شهرک که می پیچد گفت:«این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. امروز دیگه حسابت رو می ذارم کف دستت.»
این بار روبه روی بلوک آپارتمان مرتضی پارک کرد. از ماشین پیاده شد و چند دقیقه یک بار فیلتر سیگار را با پاشنه ی کفش لگد کرد و سیگار آتش زد. به محوطه ی تاریک جلوی لابی چشم دوخت و با دیدن هر سایه ای که از تاریکی به محوطه پا گذاشت، تپش قلبش شدید شد و دسته ای زنبور جداره های داخلِ سرش را نیش زدند. یکریز زیر لب با مرتضی حرف زد و این قدر عقربه های ساعت مچی را تعقیب کرد تا مرتضی را داخل محوطه ی تاریک بالای پله ها دید.
سیگاری را که تازه روشن کرده بود روی آسفالت پرت کرد، با قدم های تند و چشم های خیره به طرف محوطه رفت و نگاهش به دختربچه ای افتاد که دوان دوان پشت سر مرتضی آمد و دستش را گرفت و با هم از پله ها پایین آمدند. نرسیده به محوطه، میانه ی راه ایستاد و مرتضی و دخترک را چپ چپ نگاه کرد و گفت: «گندش بزنن. امروز پدر نمونه شده.»
مرتضی بی این که به عباس نگاهی بیندازد، روی یکی از نیمکت ها نشست و دختربچه به طرف سرسره دوید. مرتضی صدایش را بلند کرد: «ساینا آتیش نسوزونی ها، دارم می بینمت.»
عباس به طرف ماشین برگشت، به آن تکیه داد و از پشت دود سیگار به نیم رخ مرتضی زل زد. نباید جلوی بچه به مردک می گفت بی شرف یا نمی خواست جلوی بچه «من هر چی باشم از تو بی شرف تر نیستم» را بشنود؟ حالا که نمی توانست مرتضی را حتی بی این که دلیلی بیاورد و خودش را معرفی کند زیر مشت و لگد بگیرد و مجبور بود فقط با مردک حرف بزند، سختش بود جلوی بچه توضیحی که همیشه خواسته را بدهد و نگفته را بگوید؟ این که عباس با مرتضی فرق دارد. مرتضی از آن ناتوهاست، از آن ها که می دانند چه می کنند، با نقشه به زن ها نزدیک می شوند، زبان می ریزند، طرف را عاشق می کنند و هر وقت طرف دلشان را زد، سراغ بعدی می روند و عباس این کاره نیست. عباس چه کاره است؟ مثل هر بار بازهم توضیح فرقش سخت بود؟ سخت بود چون مردک بی شرف حرف عباس را نمی فهمید یا عباس حرفی برای گفتن نداشت؟
دستی به موهای کم پشتش کشید، تمام دود کامی که گرفته بود را از بینی بیرون داد و با قاطعیت گفت: «من عمدی نداشتم و این نفهم نمی فهمه من چی می گم.»
مرتضی نگاهی به دوروبرش کرد. نگاهش چند دقیقه باحالتی بین شک، عصبانیت و دلهره به چشم های عباس گره خورد. تکانی خورد و از روی نیمکت نیم خیز شد و بدون این که بلند شود سر جایش نشست وخیره مانده به چشم های عباس. چندبار ته نخ سیگاری را گوشه نیمکت زد و بعد فیلتر را کج، گوشه لب گذاشت و سیگار را که روشن کرد به روبه رویش زل زد.
عباس نفهمید در نگاه و حالت مرتضی چه بود، نگاه خیره ی مرتضی و حرفی که شاید می خواست بزند و از گفتنش پشیمان شد دوباره مار را توی مهره ی کمرش تکان داد. شروع کرد به قدم زدن دور ماشین و انگار چیزی بجود فکش مدام تکان خورد و از بالای چشم مرتضی را پایید.
ساینا دوید، آمد جلوی مرتضی و دست ها را مشت کرد، بالا و پایین پرید: «بابا مرتضی گوش کن دیگه.» مرتضی چند بار سریع پلک زد: «چیه بابا؟»
«می خوام برم رو تاب. خودم می خوام تنهایی مثل تو تا آسمون برم.»
مرتضی خندید. شانه های ساینا را گرفت و لب هایش تکان خوردند. ساینا روی پنجه ی پاها بلند شد. مرتضی روبه روی ساینا ایستاد و ساینا گردنش را عقب داد و به صورت مرتضی نگاه کرد و جیغ کشید: «نمی خوام. وقتی تو می تونی من هم می تونم.»
مرتضی گردنش را یک ور کرد و سر سیگار را نزدیک شعله ی فندک زیپو برد و ساینا به طرف تاب رفت. چشم های عباس بی این که پلک بزنند مات مرتضی و ساینا ماندند.گوشه ی لب را گاز گرفت و سر را چند بار آهسته به دوطرف تکان داد و چشم ها را محکم بست.
***
آذر گفته بود: «اگر تو می تونی تا قله بری، من هم می تونم.»
عباس که به درخت تکیه داده بود و روبه روی آذر ایستاده بود، در فندک زیپو را با حرکتی شبیه به بشکن زدن باز کرده بود: «جداً؟»
«بابا این دفعه صداش رو شنیدم، گفت زی- پو.»
عباس لنگه ی ابرویش را بالا انداخته بود: «از وقتی این فندک رسیده دست من هر بار می گی صداش رو شنیدم و بعد می گی مطمئن نبودم، اما الان شنیدم.»
«الان مطمئنم شنیدم.»
عباس دود سیگار را تو داده و چشمکی زده بود: «نگفتی؟ مطمئنی می تونی تا قله بیای؟»
پیش از این که آذر حرفی بزند، پروین صدایش را بلند کرده بود: «ببین! باز مثل اون دفعه ی سد کرج، این رو راه نمی اندازی دنبال خودت ها.»
«مگه سد کرج چی شد؟ گفت مثل من شنا می کنه، کرد دیگه.»
مرضیه زن برادر عباس مشتی پوست تخمه روی سبزه ها انداخت وگفت: «پشت بَندش هم یه هفته تب کرد، مینا و محسن هم ازش وا گرفتن.»
پروین با سنگ ریزه هایی که توی مشت داشت بازی کرد: «همون. تو بگو بلکه نَبَرَدش.»
عباس حرفی نزد و به درخت های سپیدار بلند فَشَم که باد در آن ها می پیچید، نگاه کرد و دود سیگار را حلقه حلقه رو به برگ ها فوت کرد. آسمان این قدر صاف بود که می شد حتی رشته های نور خورشید را مثل نقاشی ها اطراف آن دید. چند لکه ابر پراکنده جایی دورتر از خورشید سنگر گرفته بودند. آذر گفت: «خب بازم حداقل سرما می خورم.»
عباس، پروین، مرضیه و رضا، برادر عباس بلند خندیدند و رضا گفت: «حداکثر چِت می شه عمو؟»
آذر دست ها را مشت کرد، پا را روی زمین کوبید وگفت: «همون حداکثر منظورم بود» و به طرف رضا که کنار مرضیه روی حصیر نشسته بود دوید: «عمو رضا شما هم بیاین بریم. زن عمو و مینا و محسن و مامانم رو هم می بریم.»
رضا این بار طوری خندید که شکم بزرگش بالا و پایین شد: «اون وقت کی اثاثمون رو بپاد عمو؟ کی آش درست کنه؟»
عباس غر زد: «آذر بابا! خودت میای بیا. بقیه رو اذیت نکن.»
پروین گره روسری اش را سفت کرد: «آره، من رو نمی خواد ببری.»
«من همه رو گفتم. تو چرا به خودت گرفتی؟ مگه تو می خوای بیای؟»
«نخیر! شما تشریف ببرید. تو کِی من رو جایی بردی؟»
دعوا که فروکش کرد، عباس متوجه نگاه رضا شد که آذر را نشان می داد. آذر لب ها و چشم ها را محکم فشار می داد و دست ها را روی گوش ها گذاشته بود و دندان قروچه می کرد. عباس سریع رو برگرداند و صدای دندان قروچه ی آذر مثل صدای کشیده شدن فلزی روی موزاییک بر اعصابش خش انداخت. رفت تا کمی قدم بزند. آذر چند دقیقه ساکت ماند، به پروین و عباس نگاه کرد و بعد رو به رضا گفت: «خب شما بمونید مواظب وسایل باشید.»
«مرضیه هم بمونه آش درست کنه.»
«باشه! زن عمو هم بمونه. مینا و محسن رو ببریم دیگه.»
مرضیه با شعله ی پیک نیک ور رفت: «آذر جون رحم کن. خودت پنج سالت بود تا قله می رفتی که محسن بتونه بیاد؟»
آذر لب ورچید: «خب مینا که ده سالشه. از من بزرگ تره. همه ش هم زودتر از من می رسه به سرویس» و به مرضیه نگاه کرد: «زن عمو، مینا رو ببریم؟»
«مینا؟ ببین خودش می خواد بیاد.»
آذر به طرف جوی آبی که مینا و محسن کنار آن نشسته بودند دوید. علف های بلند دشت پشت جوی با وزش باد، دسته دسته تکان می خوردند و بعد سرجایشان برمی گشتند. دشت که مواج می شد صدای غلغله ی برگ ها که انگار دسته جمعی و بی موقع از خواب می پریدند فضا را پر می کرد.
«من و بابام می خوایم بریم تا اون قله، تو هم میای؟»
مینا و محسن باهم گفتند: «تا اون جا می خواین برین؟» و مینا چشم ها را گشاد کرد: «بابام هم میاد؟»
«نه. بابای تو نمی تونه. فقط بابای من می تونه. ولی مامانت اجازه داد تو بیای.»
مینا دست محسن را گرفت و با آذر به طرف حصیر آمدند: «مامان من برم قله؟»
«می خوای بری؟»
مینا ابروها را بالا انداخت و آب دهان را محکم قورت داد. رضا و مرضیه خندیدند و مرضیه گفت: «زن عمو ما خانوادگی می شینیم تا سایه بیاد، تو و بابات برید.»
«یعنی چی می شینین تا سایه بیاد؟»
رضا هسته ی گوجه سبز را روی چمن تف کرد: «یعنی تنبلیم عمو. این کارها همون برای تو و باباته که خر دیزه این.»
آذر و مینا و محسن باهم گفتند: «خر دیزه؟ این یعنی چی؟»
«یعنی لج بازن.»
آذر نخودی خندید: «من و بابام لج بازیم، شماها تنبل؟» و چشم ها را ریز کرد و گفت: «مامانم چیه؟»
رضا و مرضیه به پروین که سر را توی قابلمه روی پیک نیک خم کرده بود، نگاهی کردند و حرفی نزدند. عباس صدایش را بلند کرد: «آذر خانوم میای یا تا شب می خوای وایسی کَل کَل کنی؟»
آذر تکان نخورد و به پروین زل زد و عباس گوشه ی سبیلش را مکید و به آسفالت نو و تمیز جاده ی جلوی کوه خیره ماند تا گرمای دست آذر را حس کرد: «بابا، تا کوه بدویم ببینیم کی زودتر می رسه؟»
«بابا جون مسابقه ی دو که نمی دیم، بدوی تو کوه نفس کم میاری.»
آذر دست عباس را رها کرده بود و جلو جلو رفته بود: «پس حداقل از پای کوه تا قله بدویم، ببینم کی زودتر به قله می رسه؟»
«دستت رو بده من! این جا خطرناکه. جداً فکر می کنی تو زودتر از من به قله می رسی؟»
«پس چی؟»
«نمی تونی آذر خانوم.»
«می تونم، می تونم، می تونم.»
عباس صدایش را مثل آذر نازک کرده بود: «نمی تونی، نمی تونی، نمی تونی.»
آذر قهقهه زده بود. عباس هم بلند خندیده بود و به هم نگاه کرده بودند. نگاه ها، شوق ها و خنده هایشان یکی بود.
***

نظرات کاربران درباره کتاب زی

هنوز به نیمه کتاب نرسیدم ولی تا اینجا اصلا راضی نبودم، شاید درست نباشه که انقدر زود درمورد کتاب نظر بدم ولی به نظر میرسه داستان نتونه از سطح یه رمان به اصطلاح "آبگوشتی" فراتر بره! روند داستان بسیار کنده و پر از توصیفات و توضیحات اضافه است، از دید سه شخصیت همزمان پیش میره که اصلا جذابیتی ایجاد نمیکنه و بعضا فقط خواننده رو گیج میکنه! بر خلاف ادعای نویسنده، با قلم متفاوت و جذابی مواجه نشدم، با این حال هنوز امیدوارم تموم که شد از خوندنش پشیمون نباشم
در 1 ماه پیش توسط Najme.H