فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عبور از برهان

کتاب عبور از برهان
رمان از اسارت تا رهایی( در سال های بحران در ناحیه‌ی کردنشین )

نسخه الکترونیک کتاب عبور از برهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عبور از برهان

با صدای انفجار و تیراندازی از خواب پریدم. چند لحظه گذشت تا یادم بیاید که به همراه تعدادی از رزمندگان در اتوبوس هستم. سر و صدای زیادی بلند شده بود. بعضی در حال پیاده شدن از اتوبوس بودند، بعضی هم تلاش می‌کردند تا از پنجره‌ها به بیرون بپرند. صدای رگبار لحظه‌ای قطع نمی‌شد و هرازگاهی صدای انفجاری می‌آمد. از پنجره به بیرون نگاه کردم، عده‌ای کنار جاده روی زمین دراز کشیده بودند. من که وسط‌های اتوبوس بودم، بالاخره توانستم خودم را از در عقب به بیرون برسانم و کنار بقیه دراز بکشم. چند نفر از بچه‌ها به سمت اتوبوس بازگشتند. یکی فریاد زد: «کجا می‌رید؟! خطرناکه!» یکی دیگر جواب داد: «می‌خواهیم وسایلمون رو بیاریم.»

ادامه...

بخشی از کتاب عبور از برهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کمین

با صدای انفجار و تیراندازی از خواب پریدم. چند لحظه گذشت تا یادم بیاید که به همراه تعدادی از رزمندگان در اتوبوس هستم. سر و صدای زیادی بلند شده بود. بعضی در حال پیاده شدن از اتوبوس بودند، بعضی هم تلاش می کردند تا از پنجره ها به بیرون بپرند. صدای رگبار لحظه ای قطع نمی شد و هرازگاهی صدای انفجاری می آمد. از پنجره به بیرون نگاه کردم، عده ای کنار جاده روی زمین دراز کشیده بودند. من که وسط های اتوبوس بودم، بالاخره توانستم خودم را از در عقب به بیرون برسانم و کنار بقیه دراز بکشم. چند نفر از بچه ها به سمت اتوبوس بازگشتند.
یکی فریاد زد: «کجا می رید؟! خطرناکه!»
یکی دیگر جواب داد: «می خواهیم وسایلمون رو بیاریم.»
ناگهان صدای انفجاری آمد و شعله ی بزرگی در اتوبوس پیچید و شیشه های آن شکست. افرادی که داشتند داخل اتوبوس می شدند؛ خودشان را به بیرون پرت کردند. یک نفر در راه پله ی اتوبوس آتش گرفته بود و فریاد می کشید. دو سه نفر به طرفش دویدند و خاموشش کردند. صورتش سوخته و تکه هایی از پوستش کنده شده بود. از بس چهره اش وحشتناک شده بود؛ نمی شد به آن نگاه کرد.
صدای ناله ی یک نفر از داخل اتوبوس می آمد. یکی از بچه ها، که سنش از ما بیش تر بود، گفت: «آرپی جی زدند. من می رم کسی رو که تو اتوبوس مونده بیرون بیارم. وقتی تا دم در آوردمش، برای کمک بیایید.»
سپس خیز برداشت و به سرعت وارد اتوبوس شد. هنوز دود از اتوبوس بلند بود و بعضی قسمت هایش می سوخت.
از بغل دستی ام پرسیدم: «چی شده؟!»
ـ کمین خوردیم.
ـ کجا هستیم؟
ـ نمی دونم.
کسی که طرف دیگرم دراز کشیده بود، جواب داد: «تو جاده ی سقز به بوکانیم.»
چشمم به در اتوبوس افتاد. آن رزمنده ی مسن داشت فرد مجروح را بیرون می آورد. دو نفر به کمکش رفتند. خون از بدنش جاری بود. ناگهان چشمم به دستش افتاد که از بازو قطع شده بود. حالم بد شد. من که تا به حال چنین صحنه هایی ندیده بودم، حسابی ترسیدم.
دو سه نفر از ترس فریاد می زدند: «الان همه مونو می کشند.»
فردی که لباس سپاه به تن داشت، خودش را به ما رساند و با فریاد گفت: «ساکت شوید.»
همه ساکت شدند. بعد گفت: «تو کمین افتادیم. نیروهای اسکورت با مهاجمان درگیرند. الان نیروی کمکی از بوکان و سقز می رسه. به جای این که کمک کنید، سر و صدا می کنید. خجالت نمی کشید؟ فکر نمی کنید دشمن صداتونو می شنوه؟! یه کم از جاده فاصله بگیرید که اگه اتوبوس منفجر شد، آسیبی به شما نرسه. کسی کشته شده؟»
رزمنده ای جواب داد: «دو تا مجروح داریم که باید سریع به بیمارستان برسند. از داخل اتوبوس هم خبر نداریم که بدونیم کسی داخلش هست یا نه.»
برادر سپاهی از در جلوی اتوبوس وارد و از در عقبی خارج شد و گفت: «کسی تو اتوبوس نیست.» سپس به طرف عقب ستون رفت. ما همین طور که روی زمین دراز کشیده بودیم، سینه خیز از جاده فاصله گرفتیم.
خورشید در حال غروب بود که نیروهای کمکی رسیدند و چند نفرشان به دنبال مهاجمان رفتند. کم کم صدای تیراندازی قطع شد. آن فرد سپاهی همه را صدا کرد و گفت پیش او جمع شوند.
به محض آن که همه آمدند، گفت: «فکر کنم به کمین حزب دمکرات افتادیم. وقتی می گیم سریع آماده بشید، گوش نمی دید. اگه موقع ناهار این قدر معطل نمی کردید، زودتر به بوکان می رسیدیم و این حادثه پیش نمی اومد. ده کیلومتر بیش تر تا بوکان نمونده. همه سوار اتوبوس جلویی بشید که سالمه، تا زودتر به بوکان بریم.»
یک نفر گفت: «برادر، وسایلمون داخل این اتوبوسه.»
او جواب داد: «معلوم نیست سالم مونده باشه. شما برید؛ اتوبوس رو که به بوکان آوردیم، ببینید وسایلتون سالمه یا نه؟»
امدادگران مجروحان را با آمبولانس به طرف بوکان بردند و ما هم با فشار سوار اتوبوس شدیم، اما راننده حاضر به حرکت نبود و بهانه می آورد.
برادر سپاهی گفت: «فکر نکن اگه حرکت نکنی سالم می مونی. وقتی هوا تاریک شد، مهاجمان برمی گردند تا نتیجه ی کارشون رو ببینند. اون وقت یا اسیر می شی یا کشته!»
راننده که ترسیده بود، غُرغُرکنان پشت فرمان نشست و با چند استارت ماشین را روشن کرد و به طرف بوکان راه افتاد. جلو و پشت اتوبوس، دو تویوتا وانت مجهز به دوشکا حرکت می کردند. بیش تر شیشه های اتوبوس شکسته و خُرد شده بودند. باد توی ماشین می پیچید و بوی دود و باروت آزارمان می داد.
زمزمه هایی بین افراد افتاد. یکی به دوستش گفت: «اشتباه کردیم به کردستان اومدیم. اگه به جنوب رفته بودیم از این خبرها نبود.»
دوستش جواب داد: «من از اول گفتم به کردستان نریم. شماها قبول نکردید. الان هم دیر نشده، از بوکان جیم فنگ می کنیم برمی گردیم تهرون.»
یکی دیگر پاسخ داد: «اگه برای خدا اومدیم چه فرقی می کنه جنوب باشه یا کردستان؟!»
دومی گفت: «فرقش اینه که اون جا فقط تو خط مقدم جنگه، این جا همه جاش جنگه.»
صحبت ها ادامه داشت تا اوایل غروب اتوبوس وارد بوکان شد.
***
ماشین تویوتا وانت در جاده ای شنی به پیش می رفت و گرد و غبار زیادی به راه انداخته بود. من با سه نفر از دوستانم در عقب وانت نشسته بودم به تپه ها و کوه های ناشناخته اطراف نگاه می کردم و هرازگاهی جابه جا می شدم تا موقعی که وانت در چاله ای می افتد، کمتر آسیب ببینم. در اوایل مسیر، راننده یک زن و مرد را که کنار جاده ایستاده بودند، سوار ماشین کرد. گاهی به هم نگاه می کردیم و لبخندی می زدیم. ساک و وسایل ما همراه مقداری آذوقه عقب وانت بود و جای زیادی برای نشستن نبود. کمی دقت کردم، دیدم هرچه من با سختی نشسته ام، آن زن و مرد کرد راحت هستند و مثل من این طرف و آن طرف پرت نمی شوند. تعجب کردم ولی نتوانستم دلیلی برای آن پیدا کنم.
در حالی که حوادث کمین روز اول را در ذهنم مرور می کردم، یاد صحبت های نماینده واحد اطلاعات سپاه بوکان افتادم که گفت: «شهر بوکان در جنوب استان آذربایجان غربی واقع شده، از شمال به میاندوآب، از شرق به شاهین دژ، از جنوب به سقز، از جنوب غرب به بانه و از شمال غرب به مهاباد منتهی می شود. در سال ۱۳۵۸ که اکثر شهرهای کردنشین در کنترل احزاب دمکرات، کومله و چریک های فدایی خلق بود، گروه ها به مراکز نظامی حمله می کردند و فجایع زیادی در شهرهای کردنشین به وجود می آوردند، ازجمله به بیمارستان پاوه حمله کردند و تعداد زیادی مجروح را سر بریدند. امام خمینی هم در مرداد همان سال فرمانی صادر کرد تا شهرهای کردنشین از کنترل احزاب خارج شود. شهر بوکان در دهم شهریور آزاد شد.
با بازگشت نیروهای عملیاتی به پادگان ها و شروع مذاکرات هیئت حسن نیت برای جلوگیری از خون ریزی بیش تر در ناحیه کردنشین، طرحی به نام طرح خودگردانی مناطق قومی نشین تهیه شد که به تصویب امام رسید تا در کردستان اجرا شود، اما این طرح با مخالفت گروه های تندرو کمونیستی مثل کومله و چریک های فدایی خلق مواجه شد و مذاکرات به نتیجه ای نرسید. در این دوره، گروه ها که به مرور به شهرها بازگشته بودند، مجدداً کنترل شهرها را در دست گرفتند و فعالیت های ضدامنیتی سابق را تکرار کردند و به پادگان های ارتش و مراکز ژاندارمری و شهربانی حمله نمودند.
شورای انقلاب هم در زمستان ۵۸ تصمیم گرفت مجدداً شهرهای کردنشین را از کنترل گروه های شورشی خارج کند. در این دور جدید، با آمادگی هایی که گروه ها به دست آورده بودند، شهرها در مدت زمان بیش تری از تسلط گروه ها خارج شد و هر شهری مرحله به مرحله با درگیری های شدید و طولانی آزاد شد تا نوبت به بوکان رسید که به عنوان آخرین شهر در هفدهم مهرماه ۱۳۶۰ از تسلط گروه ها خارج شود. این عملیات از سه محور به فرماندهی برادر محمد بروجردی، سرهنگ علی صیاد شیرازی و برادر ناصر کاظمی آغاز شد و بوکان دو سال و نیم بعد از پیروزی انقلاب، در کنترل دولت قرارگرفت.
نیروهایی که این طرف نشسته اند (با اشاره به طرفی که من نشسته بودم) قرار است در پایگاه هایی که در جاده بوکان به مهاباد ایجاد شده، مستقر شوند. این جاده در عملیاتی با نام شهید علی مصطفوی در فرودین ۱۳۶۲ از کنترل گروه ها خارج شد. نیمی از جاده در حوزه استحفاظی سپاه و ژاندارمری بوکان است و نیم دیگر آن در حوزه استحفاظی سپاه و ژاندارمری مهاباد قرار دارد.»
بعد از این که او توضیحاتی درباره وضعیت بوکان داد، خطاب به همه گفت: «شما وظیفه دارید در هر پایگاهی که مستقر می شوید، اول با افراد گوناگونی که در آن پایگاه خدمت می کنند رفتار برادرانه داشته باشید. دوم تلاش کنید با مردم روستاهای اطراف رفتار محبت آمیز داشته باشید و حسب دستور قرارگاه حمزه سیدالشهدا که ماموریت برقراری امنیت در استان های آذربایجان غربی، کردستان و شمال استان کرمانشاه را برعهده داره، صف گروه های شورشی را از مردم منطقه جدا بدانید و تصور نکنید اگر افراد گروه ها کرد هستند، پس هر کردی مخالف شماست و با شما سرِ جنگ دارد. شما خواهید دید بسیاری از اکراد طرفدار دولت ایران هستند و برخی از آن ها، مسلح شدند و به سپاه و ارتش و ژاندارمری، برای برقراری امنیت در منطقه کمک می کنند. سوم هم با واحد اطلاعات همکاری کنید و گزارش تحرک گروه ها در حوزه استحفاظی را به رابط های اطلاعات بدهید تا اونا تمام تحرکات گروه ها را زیر نظر داشته باشند. اگه سوالی هست بپرسید.»
سوالات مختلفی پرسیده شد که تعدادی از آن ها بی ربط بود؛ بعضی پرسش ها هم نشان می داد عده ای قبلاً در شهرهای کردنشین خدمت کرده اند، اما برای من و تازه واردها عمده سوالاتی که مطرح بود این بود که چطور به مرخصی برویم؛ چطور می توانیم با خانواده تماس تلفنی بگیریم؛ آیا می توانیم نامه بفرستیم یا نامه دریافت کنیم که او هم جوابشان را می داد.
با متوقف شدن ماشین برای پیاده کردن آن زن و مرد، به خودم آمدم و دیدم کنار روستایی هستیم. سپس ماشین پس از طی مسافت کوتاهی وارد پایگاهی شد و متوقف گردید. حدود ده نفر از افراد پایگاه به طرف ماشین آمدند و با ما سلام و علیک کردند و بوسیدند. رفتارشان گرم بود و معلوم بود با بی سیم به آن ها اطلاع داده اند که ما در راه هستیم، چون برایمان چای آماده کرده بودند تا خستگی راه از تن ما خارج شود. از بس عقب وانت به این ور و اون ور خورده بودیم، به نظر نمی رسید کوفتگی بدنمان، به این زودی ها برطرف شود.
در پایگاه دوری زدم، پایگاه در خاکریزی دایره ای به قطر حدود چهل متر و بر روی تپه کوچکی قرار داشت که به چند خانه ی روستا مشرف بود. یک ساختمان دو اتاقه با بلوک سیمانی در یک طرف و سوله ای پیش ساخته با سقف هلالی در طرف دیگر؛ یک منبع آب، یک چهاردیواری کوچک که دست شویی بود و یک انباری داخل پایگاه بود و چند سنگر هم در اطرافش قرار داشت. موقعی که روی خاکریز رفتم، در پشت آن علائمی وجود داشت که نشان می داد اطراف پایگاه مین گذاری شده است. سه ردیف سیم خاردار حلقوی که دو ردیف در زیر و یک ردیف در بالای آن بود، اطراف پایگاه را احاطه کرده بود و یک مسیر سه متری از خاکریز باز بود تا ماشین آذوقه و مهمات بتواند وارد پایگاه شود. بر روی ساختمان ها هم چند میله نصب شده بود که بر فراز آن ها پرچم ایران، پرچم سبزرنگ محمد رسول الله و پرچم زردرنگ الله اکبر قرار داشت.
چای را، که در شیشه های خالی مربا و لیوان های پلاستیکی قرمز رنگ ریخته بودند، آوردند. آن ها را با قندهایی که بزرگ و کوچک و به شکل های عجیب و غریبی خرد شده بودند، خوردیم. در ظاهر با افراد پایگاه خوش و بش می کردم اما در باطن احساس غریبی داشتم و با خودم می گفتم: «حمید، دیوونه، کجا اومدی؟! شهر تهران رو با اون همه امکانات رها کردی به این جا اومدی، چه کار کنی؟! این ها کی هستند و چه تناسبی با تو دارند؟! چطور می خوای سه ماه رو در این جا زندگی کنی؟ الان خانواده ات در چه فکری هستند؟»
ناگاه با شنیدن صدای صلوات، به خودم آمدم و همراه بقیه صلوات فرستادم. تعدادی از نیروهایی که برای گشت زنی به خارج از پایگاه رفته بودند به جمع ما اضافه شدند و ضمن احوال پرسی، به ما خوشامد گفتند.
جوانی با لباس سپاه، خودش را رحیم سعیدی معرفی کرد و گفت که حدود یک سال است در بوکان خدمت می کند و حدود سه ماه است که مسئول پایگاه برهان شده. ضمن خوشامدگویی، افراد پایگاه را یکی یکی معرفی کرد: «کاک(۱) ابوبکر رشیدی، پاسدار بومی کُرد، معاون پایگاه و مسئول تیربار گرینوف. کاک خالد عزیزی، پاسدار بومی و آرپی جی زن. شمس الدین و شریف هر دو سرباز بومی هستند که اولی خدمه خمپاره انداز شصت میلی متری و دومی هم کمک خدمه اونه. محمد و صدیق دو سرباز بومی دیگه هستند که به عنوان رزمنده در پایگاه خدمت می کنند. هادی سرباز اعزامی از تهران و بی سیم چی پایگاهه. غلامرضا رزمنده و انباردار پایگاه. سیاوش و مسعود هم دو سرباز اعزامی هستند. جمشید، عثمان و صالح هم بسیجیان بومی و رحیم و عسگر و فرشید و منصور هم چهار بسیجی هستند که از تهران اعزام شدند و مدت خدمتشون تمام شده و شما چهار نفر برای جایگزینی اونا به پایگاه اومدید. من اسامی تازه واردها رو که روی برگه معرفی نوشته شده می خونم، شما هم دستتون رو بلند کنید تا بقیه شما رو بشناسند. جلال حسنی؛ حبیب خباز؛ حمید سبحانی؛ کریم کوزه گر.» معرفی افراد که تمام شد افراد حاضر صلوات فرستادند. بعد از آن برادر سعیدی چند نکته رو یادآوری کرد:
«این پایگاه دو ساله که احداث شده و ما علاوه بر وظیفه برقراری امنیت در روستای برهان و محدوده اطراف آن، تامین امنیت بخشی از جاده بوکان به مهاباد رو که در محدوده پایگاه قرار داره، برعهده داریم. چون این جاده شنیه، برخی مواقع گروه ها در آن مین گذاری می کنند. هر روز صبح باید یک گروه به سمت شمال و گروه دیگه به سمت جنوب جاده بره و نقاطی از جاده رو که خاک آن دست خورده و رنگ اون تغییر کرده، بررسی کنه تا مین گذاری نشده باشه و اگه مین گذاری شده بود آن را خنثی کند. با آن که در دوره آموزشی نحوه خنثی کردن مین رو آموزش دیدید با این حال، دوباره روش های خنثی سازی مین رو به شما آموزش می دیم. ما فعلاً مین یاب نداریم اما درخواست کردیم تا یک دستگاه مین یاب به ما بدهند. افراد بعد از مین یابی در چهار پست تامین جاده مستقر می شوند تا امنیت تردد خودروها رو برقرار کنند و اگه با مورد مشکوکی برخورد کردند، سریعاً یک تیر هوایی شلیک می کنند تا نیروی کمکی به کمک آن ها برود. هر پست تامین جاده، پنج ساعته که از هشت صبح تا یک بعدازظهر یک پست و پست بعدی از ساعت یک تا شش عصره.
«اطراف پایگاه سه ردیف مین، بین سیم خاردار و خاکریز کاشته شده. ردیف اول و دوم مین های ضدنفره، اما ردیف سوم که نزدیک خاکریز می شه، مین های تلویزیونیه که سیم آن داخل سنگرهای اطراف پایگاه قرار داره و به یک مونیتور متصل شده.
«شب ها سه پست نگهبانی با یک پاس بخش داریم. پست های نگهبانی دو ساعته است و از ساعت شش عصر تا شش صبح ادامه داره. در روز هم یک پست نگهبانی بالای ساختمان اصلی پایگاه داریم که به محوطه اطراف تسلط و دید داره. اسامی افراد نگهبان و تامین جاده در لوح نگهبانی نوشته می شه.
«حالا تا دیر نشده جاهای خودتونو مشخص کنید و وسایل اضافی رو که مربوط به پایگاهه از برادرانی که خدمتشون تموم شده تحویل بگیرید تا اونا هم وسایلشونو جمع کنن و با همین ماشین به بوکان برگردند. ضمناً از زحمات برادرانی که در این مدت در پایگاه خدمت کردند تشکر می کنم و امیدوارم ما رو حلال کنند و اگه بدی از نیروهای پایگاه دیدند، آن ها رو حلال کنند چون معلوم نیست عمر کسانی که در این منطقه خدمت می کنند تا کی ادامه داره و اونایی که می رند آیا بار دیگه دوستاشونو می بینند یا نه. من هم به سهم خودم از همه و مخصوصاً کسانی که خدمتشون تمام شده حلالیت می طلبم و از اونا می خوام اگه از دست من ناراضی هستند و حلال نمی کنند، موقعی که به بوکان رفتند، شکایت خودشونو بنویسند، به بازرسی سپاه بدهند تا به اون رسیدگی کنند.»
این حرف های فرمانده پایگاه که بوی صداقت و خلوص می داد بچه ها رو تحت تاثیر قرار داد و افراد قدیمی پایگاه یکی یکی با فرشید و عسگر و منصور و رحیم روبوسی و خداحافظی کردند و چند عکس یادگاری گرفتند و قرار گذاشتند به هم دیگه نامه بنویسند.
ساعت چهار نشده بود که ماشین تویوتا وانت از پایگاه خارج شد تا به طرف بوکان برود. من هم رفتم و جای قبلی فرشید در سوله را انتخاب کردم و ساک و وسایلم را گذاشتم و اسلحه کلاشینکف و حمایل مهمات را به میخ بالای سرم آویزان کردم تا چند لحظه ای استراحت کنم.
نمی دانم چقدر گذشت که با سر و صدای بچه ها بیدار شدم. ابتدا گیج بودم که این جا کجاست و من کجا هستم؟! بعد یادم آمد در پایگاه برهان هستم. از صدیق، که نزدیک من نشسته بود، پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «ماشین بچه ها در نزدیکی روستای تازه قلعه به کمین گروه ها افتاده و معلوم نیست چی بر سر ا ونا اومده. گروه ضربت و افراد پایگاه تازه قلعه به کمکشون رفتند تا شب نشده نجاتشون بدهند.»
با شنیدن این خبر، شوکه شدم، پرسیدم: «ممکنه شهید شده باشند؟»
جواب داد: «نمی دونم، باید منتظر بمونیم تا گزارش حادثه بیاد. خدا کنه آسیب ندیده باشند.»
حالم گرفته شد. اول ماموریت خبر خوبی نبود و نشان می داد که مشکل ما فقط درگیری رودررو با گروه ها نیست، بلکه ممکن است تا آخرین لحظه حوادث دیگری هم برای ما پیش بیاید که به ما آسیب برساند.
بلند شدم تا به دست شویی بروم. دست شویی شیر آب نداشت و باید آفتابه را از منبع آب پر می کردیم و به دست شویی می بردیم. بعد از آن وضو گرفتم و سراغ فرمانده پایگاه رفتم تا خبری از حادثه دیدگان بگیرم. وی با چند نفر از افراد به طرف نیروهای تامین جاده رفته بود تا سری به آن ها بزند. کاک ابوبکر هم خبر بیش تری نداشت.
نمازم را خوندم. ساعت نزدیکی های شش بعدازظهر بود که سراغ لوح نگهبانی رفتم، اسم مرا در پست اول که ساعت شش تا هشت بود، در سنگر دوم نوشته بودند. پست دوم من هم از ساعت دوازده شب تا دو صبح در همین سنگر بود. افراد تازه وارد دیگر را در پست های متناوب گذاشته بودند تا افراد جدید با نیروهای قدیمی با هم دیگر به صورت تلفیقی نگهبانی بدهند و به وضعیت پایگاه و محیط اطراف عادت کنند.
بعد از خوردن چای و پوشیدن لباس و پوتین، اسلحه و حمایل مهمات را برداشتم و ساعت شش نزد خالد، که افسر نگهبان بود، رفتم. او سنگر دوم را به من نشان داد. داخل سنگر شدم، دو ساعتی مانده بود تا خورشید در این روز پنج شنبه، ششم تیرماه سال ۱۳۶۴ غروب کند. داخل سنگر شدم. یک پیت خالی هفده کیلویی روغن در آن قرار داشت که یک پتوی کهنه رویش بود. ایستادم و کمی محیط اطراف را نگاه کردم. در دامنه تپه چند درختچه به صورت پراکنده بودند که روستاییان اطراف آن ها را گندم کاشته بودند. در پایین تپه، جویباری بود که چند درخت در اطراف آن قرار داشت. پشت جویبار، چند تپه کوچک و بلند و سپس یک کوه مرتفع در فاصله پنج شش کیلومتری بود. هیچ کدام از خانه های روستا، از این سنگر پیدا نبودند.
یک مقدار که اطراف را دید زدم، سر جایم نشستم. پیت روغن به مرور زمان کج شده بود و هی لق می خورد. بلند شدم و چند سنگ آوردم تا آن ها را زیر پیت بگذارم و جلوی لق خوردن پیت را بگیرم. به محض این که نشستم دوباره افکار من پرواز کرد و یاد حرف های نماینده واحد عملیات سپاه بوکان افتادم که پس از نماینده اطلاعات، مطالبی را برای توجیه ما گفت: «برای هر پایگاه یک طرح دفاعی تهیه شده که باید آن را چند بار تمرین کنید تا اگه حمله ای به پایگاه شد، از آمادگی لازم برخوردار باشید. اما بدونید کار ما فقط دفاع کردن از خاکریز و چهاردیواری پایگاه نیست، بلکه وظیفه ما برقراری امنیت در محدوده اطراف پایگاهه تا مردم در آرامش به کشت و کار بپردازند و دام�های خودشون رو بچرونند. علاوه بر این، تامین امنیت جاده های واقع در محدوده پایگاه هم برعهده شماست تا امنیت عبور و مرور مردم و خودروهای نظامی و انتظامی برقرار شود. ضمناً هر پایگاه طرح گشت زنی در اطراف خودش رو داره و در هر نوبت باید تعدادی از نیروهای پایگاه، در روستاها و تپه های محدوده ی پایگاه گشت بزنند تا گروه های مسلح نتونند به آسونی در محدوده پایگاه تردد یا اطراق کنند. طرحی هم به نام طرح کنترل جمعیت تهیه شده تا روستاییان و ساکنان اطراف پایگاه رو شناسایی کنید و بی مورد، مزاحم مردم نشوید، فقط اگه فرد ناشناس و غریبه ای به محدوده پایگاه اومد که ممکنه میهمان یا خبرچین گروه ها باشه، اونا رو کنترل کنید.»
با آمدن غلامرضا رشته افکارم پاره شد. به او گفتم: «چه خبر از بچه ها؟»
گفت: «ماشینشون با آر.پی.چی هفت منهدم و از جاده خارج شده، راننده و نفر همراهش که آذوقه آورده بودند، داخل ماشین گیر افتادند و کشته شدند. رحیم و منصور هم چند تیر خوردند اما خودشون رو به پایگاه تازه قلعه رسوندند. فقط از فرشید خبری نیست؛ معلوم نیست کشته شده و جنازه اش جایی افتاده یا اسیر شده. عسگر هم به صورت نیمه جان با اصابت چند گلوله به بدنش پیدا شده. مجروح ها رو به بوکان منتقل کردند.»
ـ عجب وضعی پیش اومده، هر روز از این اتفاقات می افته؟
ـ نه، بعضی وقت ها پیش می آد. بیست روزی می شد که در جاده خبری نبود. بدیه کار اینه که یه مدت اتفاقی نمی افته، همچین که آدم بی خیال می شه، یک باره حادثه ای پیش می آد.
ـ برای تو هم اتفاقی افتاده؟
ـ نه به این شدت، ولی چند وقت قبل که برای گشت زدن اطراف پایگاه رفته بودیم با یک گروه از شورشیان که حدود ده پونزده نفر بودند، درگیر شدیم. آن ها خیلی چابک بودند. سریع رفتند و تپه ای را، که مشرف به محل ما بود، تصرف کردند و به ما مسلط شدند، اما وجود نیروهای بومی، خصوصاً زیرکی کاک ابوبکر، موجب شد ما فوری از کمینگاه خارج بشیم و جون سالم به در ببریم.
ـ کسی طوریش نشد؟
ـ نه، اما تجربه ای که من از این درگیری به دست آوردم این بود که نیروهای بومی اصلاً بی خودی تیراندازی نمی کنند و رگبار نمی زنند تا مهماتشون تموم بشه، اما من و سیاوش و فرشید، اگه چند دقیقه دیگه تیراندازی ادامه پیدا می کرد، مهماتمون تموم می شد، از بس رگبار زده بودیم.
ـ از ترس رگبار می زدید یا واقعاً دشمن رو می دیدید؟
ـ نه بابا، ترسیده بودیم! همه اش فکر می کردیم الان کشته می شیم. اصلاً به این فکر نبودیم که اگه مهماتمون تموم بشه که بدتره؛ ممکنه ما رو به آسونی بکشند، یا اسیر کنند.
ـ از اونا چی؟ کسی کشته یا زخمی شد؟
ـ ما که چیزی ندیدیم اما در گزارشی که برای مسئول محور فرستادند، گفتند مقداری خون در منطقه درگیری ریخته بود که احتمالاً تعدادی از افراد گروه ها کشته یا مجروح شدند.
ـ پس اونا هم صدمه دیدند؟
ـ نه معلوم نیست، شاید به خاطر این که مورد بازخواست قرار نگیریم چرا با شورشیان رودررو شدیم و کاری نکردیم و این همه هم مهمات مصرف کردیم، این جوری گزارش دادند. برم ببینم اگه چای هست برات بیارم.
با رفتن غلامرضا محیط اطراف را بیش تر زیر نظر گرفتم، ناگهان ترس به جانم افتاد، نکند پشت آن درختچه ها کسی پنهان شده و منتظر فرصت است تا به پایگاه حمله کند؟ با دقت بیش تری اطراف را نگاه کردم، خبری نبود؛ فقط گنجشک ها و کلاغ ها پرواز می کردند و گاهی از توی مزرعه گندم، صداهای عجیبی می آمد.
غلامرضا که آمد، پرسیدم: «این صدای چیه که از توی گندم ها می آد؟»
ـ صدای بلدرچینه.
ـ چه جالب! می شه اونا رو شکار کرد؟
ـ بله، اگه تیراندازیت این قدر خوب باشه که بتونی با کلاش یه بلدرچین بزنی!
ـ مسخره می کنی؟
ـ نه، فقط دارم سختی کار رو می گم! شکارچی ها رو که می بینی کبک یا بلدرچین می زنند، با تفنگ ساچمه ای شلیک می کنند که تعداد زیادی ساچمه به طرف شکار می ره و ممکنه یکی از اونا به شکار بخوره. اما با تفنگ جنگی یا باید خیلی ماهر باشی و یا شانسی تیرت به شکار بخوره. حالا چاییتو بخور تا سرد نشه. یادت باشه اگه بی مورد تیراندازی کنی باید بابت هر فشنگ دویست تومان جریمه و چهار ساعت نگهبانی بدی!
ـ یعنی چی؟ ما اومدیم منطقه جنگی راحت تیراندازی کنیم؛ اگه این همه سخت گیری کنند، موندن این جا چه فایده ای داره؟
ـ موندن این جا فایده داره اما توجه کن این جا منطقه جنگی مثل جبهه ایران و عراق نیست؛ این جا منطقه مسکونیه، اگه تو یه تیر بی هدف شلیک کنی ممکنه پست های دیگه هم نگران شوند و تیراندازی کنند؛ هم وضعیت پایگاه به هم می ریزه، هم مردمی که در روستا زندگی می کنند نگران می شوند؛ مخصوصاً بچه های کوچیک که با شنیدن صدای تیر حسابی می ترسند.
ـ از کجا می دونی؟
ـ وقتی به روستا بری، از مردم روستا و بچه ها می شنوی موقع تیراندازی، اونا خیلی می ترسند و گاهی اوقات بچه ها از ترس، شب جاشون رو خیس می کنند.
ـ چه جای عجیبی، من یه بار به جبهه جنگ با عراق رفتم اصلاً این چیزها مطرح نبود. این جا خدمت کردن مثل اینه که آدم می خواد یک معادله چندمجهولی حل کنه! هر کاری می خواهی انجام بدی، به مانعی برمی خوری.
ـ حالا کجاشو دیدی، بذار چند روز بگذره، ببین چه چیزهای جدیدی یاد می گیری که اصلاً در جبهه جنگ با عراق مطرح نیست.
ـ ولی اون جا هم تجربیات خاص خودش رو داشت، خصوصاً زندگی در آن گرمای طاقت فرسای خوزستان، بدون داشتن پنکه و کولر. وقتی هم توپخانه عراق شروع می کرد به آتش ریختن روی مواضع ما، می خواستی زمین دهان باز کنه و داخل آن بری، هر آن ممکن بود یکی از گلوله ها تو سنگرت فرود بیاد. من واقعاً می ترسیدم، مخصوصاً موقعی که عراقی ها فکر می کردند ممکنه نیروهای ایران حمله کنند، بر شدت آتش توپخانه و ادواتشون می افزودند و اعصاب همه رو خُرد می کردند.
ـ من به جبهه های جنگ با عراق نرفتم، اما از کسانی که هم این جا و هم اون جا خدمت کردند، شنیدم که جنگ در کردستان خیلی سخت تره، چون تا تصور می کنی در آرامش به سر می بری، یه اتفاقی می افته و بعد هم تو نمی تونی هیچ پاسخی بدی، چون دشمن رو پیدا نمی کنی. اما اون جا خط عراقی ها معلومه و می تونی مواضع اونا رو زیر آتش بگیری.
دیدم حرفش تا اندازه ای درست است، اما خیلی برای من جا نمی افتاد. چطور نمی توانی دشمن را ببینی و او را زیر رگبار بگیری. کم کم ساعت نگهبانی من تمام شد و اولین تجربه نگهبانیم با آمدن غلامرضا و صحبت هایش به سرعت گذشت و اتفاقی هم نیفتاد تا من ناچار باشم عکس العملی نشان بدهم و شاید، خرابکاری کنم.
پست را به رفیقم، حبیب، تحویل دادم و کمی پیش او نشستم تا او هم احساس دلتنگی نکند، بعد از سنگر بیرون آمدم و سراغ برادر سعیدی رفتم تا خبری از افرادی که به کمین افتاده بودند، بگیرم.
گفت: «اجساد شهدا و پیکر مجروحان رو به بوکان بردند، اما هنوز از فرشید خبری نیست. چون هوا تاریک شد، نیروها به پایگاه ها برگشتند. فردا جست وجو رو ادامه می دهند تا سرنخی از او به دست بیاورند.»
پرسیدم: «خُب ممکنه مجروح شده باشه و در طول شب، دشمن اونو پیدا کنه.»
جواب داد: «نمی شه نیروها رو تو منطقه به صورت پراکنده نگه داشت، ممکنه دشمن از همین فرصت استفاده کنه و خسارت بیش تری بزنه.»
حرف درستی بود. از اتاق او بیرون آمدم و به محل استراحتم در سوله رفتم. بچه ها داشتند درباره حادثه امروز صحبت می کردند. هر کس نظری می داد و می گفت اگه من بودم این کار را می کردم یا آن کار را نمی کردم.
صدیق گفت: «بهتره یکی دو روز صبر کنیم تا جزئیات حادثه بیش تر معلوم بشه. می تونیم از کاک ابوبکر بخواهیم تجربیاتش رو از کمین گروه ها برامون بگه و راهنمایی های لازم رو بکنه تا اگه در وضعیت مشابهی قرار گرفتیم بدونیم بهترین عکس العمل چیه.»
از صدیق پرسیدم: «نوبت بعدی نگهبانی من ساعت دوازده شبه، تو تاریکی چه جوری باید ببینم که کسی به پایگاه حمله نکنه؟»
ـ خوب اگه مهتاب باشه، ماه، محوطه بیرون پایگاه رو روشن می کنه. سختی کار اینه که مهتاب نباشه، اون موقع باید تمام حواست رو جمع کنی تا کسی به پایگاه نزدیک نشه.
ـ خوب از نورافکن استفاده کنند!
ـ بعضی پایگاه ها که برق یا موتور برق دارند از نورافکن استفاده می کنند، اما این جا نه برق داریم نه موتور برق.
ـ خوب چرا موتور برق به پایگاه نمی دن؟
ـ برای این که ندارن.
ـ خوب بخرند!
ـ اول که معلوم نیست دولت پول داشته باشه تا بخره، دوم معلوم نیست اگه هم خریدند نوبت به پایگاه ما برسه.
ـ راستی امشب مهتابه یا نه؟
ـ من نمی دونم، بچه ها امشب شب چندم ماهه؟
شریف گفت: «شب نهم شوّاله.»
ـ خُب یعنی چی؟ مهتاب هست یا نیست؟
ـ معمولاً از شب های ششم هفتم به بعد مهتاب مقداری سطح زمین رو روشن می کنه، ولی تا ساعت های حدود یازده دوازده بیش تر نیست، چون از اون موقع به بعد، ماه غروب می کنه و دوباره هوا تاریک می شه، اما هرچی بگذره تا بیستم ماه هوا تا سحر مهتابیه تا ماه دوباره نو بشه.
از شریف تشکر کردم و به بهرام، که جایش سمت راست من بود، گفتم: «شام چی می خوریم؟»
جواب داد: «بچه ها معمولاً، شب ها غذای آماده می خورند؛ کنسرو لوبیا، تن ماهی، کنسرو بادمجان و تخم مرغ، اگه باشه.»
ـ من تن ماهی می خورم، چه کار باید بکنم؟
ـ صبر کن از بچه ها بپرسم ببینم اون ها چی می خورند.
با صدای بلند به افراد داخل سوله که ده نفر می شدیم، گفت: «برادرا غذای امشب رو سفارش بدند، شهردار که هیچی نمی گه!»
شریف گفت: «صبر کن ساعت نه بشه، بعد به فکر شام بیفت!»
جلال که تازه به جبهه آمده بود، پرسید: «ماجرای شهردار چیه؟»
صدیق جواب داد: «برای انجام کارهای روزانه داخل سوله، هر روز یک نفر مسئول می شه که نام اونو شهردار گذاشتیم. شهردار باید صبحانه و ناهار و شام رو آماده کنه، ظرف ها رو بشوره و اتاق رو نظافت کنه. امروز نوبت آقا شریفه که شهردار باشه.»
شریف به بچه ها گفت: «شامتون رو معلوم کنید.»
هر کی سفارشی داد. شریف قابلمه ای بزرگ برداشت و از هر کنسرو چند عدد داخل آن گذاشت و مقداری آب هم در قابلمه ریخت و آن را بیرون سوله، روی چراغ خوراک پزی گذاشت تا گرم شود.
در این حین، محمد که سرباز بومی بود، رادیویی از ساکش درآورد و روشن کرد. گوینده داشت خلاصه ای از اخبار ایران و جهان را می گفت. تازه یادم افتاد چند روز است که از همه جا بی خبرم و از وقتی از تهران حرکت کردم از اخبار کشور خبری ندارم. این جا روزنامه نمی آمد، تلویزیون هم نداشت، پس تنها وسیله برای مطلع شدن از جهان خارج از پایگاه، همین رادیو بود که متاسفانه من همراهم نیاورده بودم.
از محمد پرسیدم: «رادیو شخصیه؟»
گفت: «بله.»
ـ باتریشو از کجا تهیه می کنی؟
ـ بچه ها که به شهر می رن، می گم برام بخرن.
ـ شب ها تو سنگر می تونیم رادیو گوش بدیم؟
ـ نه، ممنوعه.
ـ چرا؟ حوصله مون سر می ره!
ـ برای این که موقع نگهبانی باید تمام حواست به محیط اطراف باشه و گوش کردن به رادیو ممکنه تمرکزت رو به هم بزنه و نتونی صدای پای دشمن رو در اطرافت بشنوی.
این هم یکی دیگر از محدودیت های جنگ کردستان بود. پیش خودم فکر کردم حالا امشب را نگهبانی می دهم تا ببینم چه می شود.
نیم ساعتی طول کشید تا غذا آماده شد. تا شام آماده شود چند تا از بچه ها وضو گرفتند و نمازشان را خواندند. شریف سفره ای پلاستیکی با چند تکه نان لواش بیات، دو قوطی کنسرو ماهی، که مقداری نمک داخل آن ها ریخته بود، چند قاشق استیل و روحی، یک دربازکن، یک پارچ پلاستیکی و چند لیوان که با آن چای می خوردند، داخل سفره گذاشت و کنسروها را آورد و به هرکسی براساس سفارشش یک کنسرو داد. بچه های قدیمی دربازکن های کوچکی که مربوط به جعبه مهمات بود، از جیبشان درآوردند و مشغول باز کردن درهای کنسرو شدند، اما بقیه با دربازکن عمومی، در کنسروها را باز کردند و مشغول خوردن شام شدند.
بعد از شام، شهردار سفره را جمع کرد و کسانی که شیفت نگهبانی شان، ده شب بود کم کم آماده شدند تا به سنگر نگهبانی بروند. من و شریف و مسعود هم که شیفت دوازده تا دو بودیم، خوابیدیم.
با صدای کاک خالد از خواب بیدار شدم اما نمی توانستم به آسانی برخیزم. یک مقدار جابه جا شدم و دوباره خوابم برد. مسعود مجدداً بیدارم کرد و گفت: «وقت کمی داری تا آماده بشی.»
خیلی خسته بودم و نمی خواستم از بستر خواب بیرون بیایم، اما چاره ای نداشتم. در جایم کمی نشستم و چشم هایم را مالیدم. سوله نسبتاً تاریک بود، فقط یک فانوس، نور کمی به داخل سوله می تاباند. لباسم را مرتب کردم، اسلحه و حمایل را برداشتم و به سختی از میان بچه ها رد شدم تا کسی را لگد نکنم.
پوتین ام را پوشیدم و از سوله بیرون رفتم. ماهِ نصفه، در حال غروب بود، نورش کمی محوطه پایگاه را روشن کرده بود. به طرف سنگر دوم رفتم و پست نگهبانی را از محمد تحویل گرفتم. به او گفتم: «می تونی رادیوتو به من بدی؟»
جواب داد: «حرفی ندارم، اما باید قول بدی در سنگر گوش نکنی.»
گفتم: «پس به چه دردی می خوره؟!»
گفت: «قبلاً گفتم. گوش کردن رادیو هنگام نگهبانی شب ممنوعه. رادیوی منم می گیرن، بقیه اوقات هم نمی تونیم از اون استفاده کنیم.»
قبول کردم و داخل سنگر نشستم. بعد از این که چشمم به محیط اطراف عادت کرد کمی سرک کشیدم و فضای جلوی سنگر را نگاه کردم ببینم چیزی پیدا هست یا نه. سایه های درختان پیدا بود و بعد دامنه آن کوه بزرگ.
به آسمان خیره شدم؛ پر از ستاره بود. تا به حال آسمان را این گونه ندیده بودم. وای خدای من، چقدر ستاره! کهکشان راه شیری را که در کتاب ها خونده بودم، پیدا کردم. با کمی دقت، ستاره ها را نگاه می کردم. به خودم گفتم: «تمام این ستاره ها و صور فلکی اسم دارند، اما من هیچ کدام رو نمی شناسم. اگه اونا رو می شناختم الان می تونستم صورت های فلکی رو پیدا کنم و سرگرم بشوم. اما افسوس که با این آسمان بزرگ بالای سرم، بیگانه ام.» ناگهان در بین آن همه ستاره نگاهم به چند ستاره جلب شد. دقت کردم، دیدم احتمالاً درست تشخیص داده ام؛ دب اکبر یا همان خرس بزرگ را در بین آن همه ستاره پیدا کرده بودم که شبیه یک ملاقه بود. کمی به آن ها نگاه کردم و خوشحال شدم که از بین این همه ستاره، فقط یک صورت فلکی را به اسم می شناسم هر چند اسم تک تک آن ها را نمی دانستم.
دوباره به جلو نگاه کردم. انگار تاریکی بیش تر شده بود. دیدم ماه دارد غروب می کند و هوا تاریک تر شده. به خودم گفتم: «باید کمتر به آسمان نگاه کنم تا چشمام بهتر روی زمین رو ببینه.» نگاهی به ساعتم انداختم. دوازده و ربع بود. پیش خودم گفتم: «ای وای، این همه در آسمان و زمین چشم دواندم، فقط یک ربع گذشته. چه کار کنم؟ هنوز یک ساعت و سه ربع دیگه مونده.» دیدم بهتر است تلاش کنم درختچه ها را بشمارم. یک، دو، سه، چهار، پنج و شش درختچه. گفتم خوب، حالا درخت های کنار جویبار را می شمارم. هرچه تلاش کردم تنه های آن ها توی هم می رفت و امکان شمردن نبود. از شمارش آن ها منصرف شدم.
کمی نشستم و گفتم: «خوبه قدری به خانواده ام فکر کنم. الان پدر و مادرم خواب هستند؛ لیلا خواهر بزرگم شاید بیدار باشه و درس بخونه تا مجدداً در کنکور سراسری شرکت کنه و در یکی از دانشگاه های تهران قبول بشه، چون پدرم اجازه نمی ده برای تحصیل به دانشگاه شهرهای دیگه بره. فاطمه و اکرم، خواهرهای کوچک ترم، الان در خواب ناز هستند و تنها برادرشون که من باشم صدها کیلومتر آن طرف تر بیدارم تا اونا به آسونی بخوابند.»
ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد. دیدم این موضوع خوبی برای فکر کردن و وقت گذراندن است. واقعاً اگر کشوری دچار حادثه و جنگ شد، آیا بهتر نیست تعداد کمی بیدار باشند تا بقیه مردم با آرامش بخوابند؟ تا به حال که می خواستم بعد از اتمام سال سوم دبیرستان به جبهه بیایم، دلایل دیگری داشتم، اما الان یک دلیل جدید پیدا کردم. وای خدای من چقدر با فکر کردن به این موضوع خوابم می گیرد. بهتر است موضوع دیگری برای فکر کردن پیدا کنم.
دوباره درختچه ها را شمردم؛ انگار هفت تا شدند. تعجب کردم دفعه اول اشتباه کردم یا الان اشتباه می کنم. دقت کردم، یکی یکی شمردم، هفت تا بودند. گفتم: «ای ناقلاها، آن موقع یکی از شماها کجا رفته بود که شش تا شدید؟» یک ذره که فکر کردم به خودم گفتم: «نکنه واقعاً شش تا بودند و الان هفت تا شدند!» ترسیدم. خودم را کمی جمع و جور کردم. نه، اشتباه می کنی، یک اشتباه ساده. هنگام شمارش این مسائل پیش می آید؛ می گی نه، دوباره بشمار. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفـ...ت تا! اِ، چی شد؟! هفت تا شدند؟ این یکی از کجا اومد؟ نکند دشمن است و من فکر می کنم درخت است؟! تا الان که شش تا بودند، یک دفعه هفت تا شدند. حتماً دارد اتفاقی می افتد، باید پاس بخش را خبر کنم.
صدا زدم: «کاک خالد، کاک خالد؟...» خبری نشد. دوباره صدا کردم: «کاک خالد، کاک خالد؟» خبری نشد.
به خودم گفتم: «پس این پاس بخش کجاست؟ من هم که نمی توانم سنگر را ترک کنم و داخل ساختمان بروم. می خواستم بلندتر صدا بزنم، اما ترسیدم اگر دشمن باشد، متوجه شود. دیدم بهتر است یک تیر به سمت آن جا شلیک کنم، تا اگر دشمن است بترسد و کاک خالد هم بیاید. بعد دیدم کار درستی نیست، ممکن است اشتباه کرده باشم و بچه ها سر به سرم بگذارند. به خودم گفتم: «بهتره نگهبان های سنگر یک و سه رو صدا بزنم.» به آرامی گفتم: «مسعود، مسعود، شریف، شریف؟» چند لحظه ای گذشت، مسعود آهسته به سنگرم آمد و گفت: «چیه؟»
ـ انگار کسی لای آن درختچه هاست.
ـ از کجا می دونی؟
ـ درختچه ها رو که می شمرم تعداد اون ها کم و زیاد می شه.
شروع کرد به شمردن، گفت: «اینا که هفت تاست.»
ـ ولی قبلاً شش تا بود، الان هفت تاست.
کمی نگاه کرد و گفت: «من بارها در این سنگر نگهبانی داده ام و اون ها رو شمرده ام. این جا هفت درختچه است. حتماً دفعه ی قبل که شمردی اشتباه کردی. من باید به سنگرم برگردم.»
ـ راستی چرا کاک خالد رو صدا زدم جواب نداد؟
ـ آن بنده خدا هم باید استراحتی بکنه، نمی تونه که بیست و چهار ساعته بیدار باشه.
بعد از رفتن مسعود برای این که از فکر درختچه ها بیرون بیایم، به خودم گفتم: «خُب حمید آقا، حالا به آرزوت رسیدی، می خواستی به خانواده ات بگی بزرگ شدی، اومدی جبهه؟ یا واقعاً بعد از شهید شدن بیژن و مصطفی، بچه های محلتون و مجروح شدن اصغر و کوروش و غلامعلی، احساس مسئولیت کردی تا جای اونا رو پُر کنی؟»
انگار هر دو موضوع برایم مهم بود، اما فکر کنم موضوع دوم مهم تر بود. بالاخره ما سال ها با هم در یک محل بودیم، فوتبال بازی می کردیم، استخر شنا می رفتیم، دعوا می کردیم، قهر می کردیم، آشتی می کردیم، هم دبیرستانی بودیم. واقعاً چقدر خاطره از هم داشتیم، اما این صدام نامرد چون می خواست ژاندارم خلیج فارس شود و رهبری اعراب را به دست بگیرد، به ایران حمله کرد تا به آرزویش برسد، اما هم خودش و مردمش را بدبخت کرد، هم خرابی و ویرانی برای ما به بار آورد و چقدر از مردم ما را به کشتن داد یا آن ها را اسیر و آواره کرد. دوستانم شهید و مجروح شدند و اول جوانی حالمان را گرفت؛ دیگر نمی توانستیم تو محل راه برویم و چشم در چشم خانواده شهدا و جانبازان بیندازیم.
یک بار دیگر توجهم به درختچه ها جلب شد. آن ها رو شمردم. اول هفت تا بودند، اما دفعه بعد که شمردم هشت تا شدند. پیش خودم گفتم: «این دیگه چه ماجراییه؟ نکنه خبریه یا خیالات برم داشته؟» دوباره دقت کردم دیدم نه تا شدند. حسابی ترسیدم. بلند صدا زدم: «کاک خالد، کاک خالد، مسعود، شریف، یکی بیاید کمک!»
کاک خالد از ساختمان بیرون آمد و با تغیر گفت: «هیس! یواش! مسعود، شریف، شما تو سنگرتون بمونید. چیه حمید؟»
ـ این درختچه ها هی کم و زیاد میشن. فکر کنم کسی اون جاست.
کنارم نشست؛ کمی نگاه کرد و گفت: «قبلاً چند تا بود و الان چند تاست؟»
ـ یه دفعه شش تا، یه دفعه هفت تا، یه دفعه هشت تا، الان نه تا!
ـ خب فکر نمی کنی هنوز به منطقه آشنا نشدی که این قدر اشتباه می کنی؟
ـ نمی دونم.
ـ ببین این درختچه ها هفت تاست. اما این که اونا رو هشت تا و نه تا دیدی، به خاطر اینه که دو تا از الاغ های روستا اومدن این جا علف می خورند. حالا صبر کن.
یک سنگ به اندازه گردو برداشت و محکم به طرف آن ها پرت کرد. دیدم دو تا از درختچه ها جابه جا شدند و با انداختن سنگ دوم، فرار کردند و از دید من خارج شدند.
خجالت کشیدم و به کاک خالد گفتم: «معذرت می خوام.»
ـ اشکالی نداره، این که چیزی نیست، اگه یه موقع وقت کردم بعضی اتفاقاتی که بچه های تازه وارد در شب با آن مواجه شدن رو برات می گم، اون وقت می فهمی این چیزی که برای تو پیش آمده، مهم نبوده.
نگاهی به ساعتش کرد و گفت: «هنوز یک ساعت و ربع از نگهبانیت مونده، اگه خسته هستی برو بخواب، من جات نگهبانی می دم.»
به غرورم برخورد و گفتم: «نه، مسئله ای نیست، خودم نگهبانی می دم.» برای این که کم نیارم به او گفتم: «شب های زیادی تو جبهه نگهبانی دادم.»
گفت: «پس یک مقدار کنارت می شینم تا حوصله ات سر نره.»
با صدای آرام و نجواگونه ای از او پرسیدم: «چند ساله پاسدار شده ای؟»
ـ حدود چهار ساله.
ـ یعنی قبل از آزادسازی بوکان؟
ـ بله. من کُرد منطقه افشار هستم، قبل از آزادسازی بوکان، عضو سپاه تکاب شدم و الان هم دو ساله که در سپاه بوکان خدمت می کنم.
ـ مگه گروه ها در پی تشکیل دولت خودمختار تو کردستان نیستند، به نظر می رسه این آرمان همه ی کردها باشه، چرا شما به گروه ها نپیوستی؟
ـ تشکیل دولت خودمختار آرمان همه ی کردها نیست، اما ممکنه خیلی ها طرفدار اون باشند. موضوعات دیگه ای هم وجود داره که باید بهشون توجه کرد. مثلاً ما در کردستان ایران چه داریم جز کوه و زمین و آب و کمی جنگل؟ صنعت داریم؟ معدن داریم؟ تجارت داریم؟ ما از هر نظر وابسته به دولت مرکزی هستیم. گروه ها فقط شعار خودمختاری می دهند، ولی مشخص نمی کنند با کدوم درآمد می خواهند کردستان رو آباد کنند. همین مقداری که دولت در زمان جنگ با عراق و با وجود ناامنی در کردستان، برای عمران منطقه کار کرده، گروه ها از کجا می خواستند پول اون رو بپردازند و همین کارها رو بکنند. منطقه کردنشین بین چهار کشور ایران، عراق، ترکیه و سوریه قرار گرفته، هیچ کدوم از این کشورها اجازه نمی دن بخشی از خاکشون جدا و مستقل بشه. بر فرض جدا شد، این دولت مستقل چگونه می خواهد با جهان خارج در ارتباط باشه؟ علاوه بر این، ما نباید فکر کنیم کسی که می خواد برای ما استقلال بیاره، آیا خودش آدم مستقلیه یا نه؟ کدوم یک از سران این گروه ها مستقل هستند؟ از کجا هزینه سرسام آور جنگ تو کردستان رو می آورند؟ سلاح و مهماتی رو که کشورها به دولت ایران نمی فروشند، این ها از کجا می آورند؟ چه تعداد از سران حزب کمونیست ایران که کومله رو رهبری می کنند، کُرد هستند؟ چند نفر از تشکیلات سازمان چریک های فدایی خلق و پیکار و مجاهدین خلق که در کردستان می جنگند، کُرد هستند؟ آیا اونا دلشون برای مردم کردستان می سوزه؟! چرا تا تحت فشار نیروهای ایران قرار می گیرند به خاک عراق می روند و عده ای هم به کشورهای اروپایی رفتند؟ خُب اونا هم مثل افراد رده پایین گروه ها، همین جا بمونند و بجنگند، یا پیروز می شوند یا کشته می شوند؛ برای چی به عراق و اروپا و آمریکا می روند؟ شما چون تازه اومدید نمی دونید؛ من و برادر بزرگم مدتی با گروه ها همکاری می کردیم و عضو حزب دمکرات بودیم که از بقیه گروه ها بهتر بود، اما پس از مدتی دیدیم این ها برای رسیدن به اهدافشون چه بر سر کردهای طرفدار نظام می آورند تا آن ها مجبور شوند از شهرهای کردنشین مهاجرت کنند. من پس از مدتی آمدم تسلیم جمهوری اسلامی شدم و عضو سپاه شدم تا به دولت کمک کنم در این منطقه امنیت برقرار کنه و مانع از تجزیه بخشی از خاک ایران شود. برادرم در حزب باقی موند و دو سال پیش در درگیری مجروح شد، اونو رها کردند و رفتند، نیروهای ژاندارمری دستگیرش کردند، بعد از مداوا، الان در زندانه تا دوره محکومیت پنج ساله شو بگذرونه. در صورتی که ژاندارم ها می توانستند همان جا در صحنه درگیری، اونو بکشند، این کار رو نکردند، بلکه برای مداوا به بیمارستان بردنش. برادرم الان زندگیش رو مدیون جمهوری اسلامیه و از این که در زندانه خیلی ناراحت نیست چون می دونه حداکثر سه سال دیگه آزاد می شه.
بعد از حرف های کاک خالد دیگر سوالی به نظرم نمی آمد. از او درباره ستارگان پرسیدم.
خندید و گفت: «تو مثل این که می خوای تا پایان ساعت نگهبانیت منو پیش خودت نگه داری! من باید برم سری به پست های دیگه بزنم و بعدش هم بچه های شیفت بعد رو بیدار کنم. عجله نکن، در این مدتی که این جا هستی، خیلی چیزها یاد می گیری، البته بستگی به خودت داره که بخواهی یاد بگیری یا بخواهی وقت بگذرونی. ضمناً حرف زدن موقع نگهبانی ممنوعه، چون حواست از منطقه پرت می شه، اما چون من پیشت بودم و مواظب منطقه بودم باهات صحبت کردم.»
بعد از رفتن کاک خالد به حرف های او فکر کردم، دیدم در این منطقه چه حوادث و جریاناتی در این چند سال روی داده که یک صدم آن را نه من و نه بسیاری از مردم ایران نمی دانند. کمی اطراف را نگاه کردم. دیدم لکه نور سفیدی لبه یک کوه قرار دارد. تعجب کردم که این نور چیست. می خواستم پاس بخش را صدا کنم، دیدم با آن مسئله ای که در مورد درخت ها پیش آمده، بهتر است صبر کنم ببینم چه می شود.
به ذهنم افتاد دوباره درختچه ها را بشمارم. انگار شش تا بود. گفتم: «اِ، آن یکی کجا رفت؟ کمی دقت کردم آن یکی را هم کمی پایین تر پیدا کردم و خیالم راحت شد که درختچه ها کم نشدند. مجدداً محل نور را نگاه کردم نور پیدا نبود. تعجب کردم این نور چی بود که غیب شد. دوباره ترس وجودم را گرفت. به خودم گفتم: «به جای این که بترسی، حواستو بیش تر جمع کن ببین چی ممکنه باشه.» همین طور که دقت می کردم، نگاهم به ستاره های دب اکبر افتاد، دیدم یکیشان کم است، ای وای! اون یکی چی شد؟ داشتم دنبالش می گشتم که متوجه شدم، همون ستاره ای که غیب شده، ستاره هفتمی دب اکبر بوده که در واقع غروب کرده. به خودم گفتم: «ما چقدر با محیط اطرافمون بیگانه ایم، این همه زیبایی در هر گوشه ای از زندگیمون وجود داره، ولی به اونا توجهی نداریم.»
جلویم را نگاه کردم؛ ناگهان یک سیاهی به نظرم آمد. چشمانم را روی سیاهی متمرکز کردم. عجیب بود. انگار هی بزرگ تر می شد. به خودم گفتم نکند جن یا غول باشد. احساس کردم مدام دارد به من نزدیک تر می شود. می خواستم کاک خالد را صدا بزنم اما خجالت کشیدم. این ور و آن ور را نگاه کردم، انگار سیاهی با چشمان من جابه جا می شد. گفتم: «حتماً خیالاته؛ بهتره چند لحظه چشمام رو ببندم تا اگه به خاطر خستگی چشمام بود، این توهم برطرف بشه.» چشم هایم را بستم. چند لحظه گذشت، یک باره احساس کردم دستی روی سرم قرار داره. از ترس نمی توانستم چشم هایم را باز کنم، وای خدای من این چیه؟ جیغ بلندی کشیدم. ناگهان شنیدم کاک خالد می گوید: «حمید چیه؟ چرا جیغ می کشی؟ خوابیدی؟»
کمی جا خوردم و گفتم: «نه، بیدارم!»
ـ اگه بیداری من چقدر وقته این جام؟!
ـ الان اومدید.
ـ نخیر پسر، چند دقیقه است من و عثمان این جا ایستادیم و تو رو نگاه می کنیم! عیبی نداره، بلند شو برو استراحت کن، الان نوبت نگهبانی عثمانه.
برای چندمین بار در این دو ساعت خجالت زده شدم. از جایم بلند شدم و با عثمان سلام و علیکی کردم. خودم را به آن راه زدم و به کاک خالد گفتم: «اگه کاری هست، انجام بدم.»
ـ نه، بری بخوابی بهتره؛ فردا زیاد کار داریم.

نظرات کاربران درباره کتاب عبور از برهان