فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پیمانه و دانه

کتاب پیمانه و دانه
شرح و تفسیر همهٔ داستان‌های مثنوی معنوی به نثر روان امروزی

نسخه الکترونیک کتاب پیمانه و دانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳۰,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پیمانه و دانه

این کتاب در مرحله اول بیان همه داستان‌های مثنوی معنوی‌ست که با زبانی روان، و به‌دوراز پیچیدگی‌های مرسوم، ‌داستان‌های تودرتوی مثنوی را یک‌به‌یک جدا کرده، بیان می‌کند، و پس‌از‌آن با همان زبان به شرح و تفسیر داستان‌ها و نمادهای آن می‌پردازد. مثنوی شامل چندین لایه از معنی است. سطح ظاهری آن همین صورت داستان‌ها و قصه‌هایی است که می‌توانند برای کثیری از مردم قابل‌فهم باشند. اما زیر این سطح' لایه‌های دیگری از معنا وجود دارند که هرکس متناسب با فهم و درک و به‌ویژه با «بصیرتِ» خود آن‌ها را می‌فهمد و بهره می‌گیرد. این معانی و نکات عرفانی، با علم به اینکه نمی‌شود تمامی آن‌ها را در این مجموعه گِرد آورد، در مسیر داستان و یا بین قصه‌ها بیان‌شده‌اند، و عموم مردم به‌فراخور حال می‌توانند از آن‌ها بهره‌مند شوند. «پیمانه و دانه» کتابی‌ست که می‌تواند مهمان همه‌روزه انسان‌های اهل فرهنگ و ادب این سرزمین باشد.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 11.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پیمانه و دانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره کتاب

این کتاب در مرحله اول بیان همه داستان های مثنوی معنوی ست که با زبانی روان، و به دوراز پیچیدگی های مرسوم، داستان های تودرتوی مثنوی را یک به یک جدا کرده، بیان می کند، و پس از آن با همان زبان به شرح و تفسیر داستان ها و نمادهای آن می پردازد.
مثنوی شامل چندین لایه از معنی است. سطح ظاهری آن همین صورت داستان ها و قصه هایی است که می توانند برای کثیری از مردم قابل فهم باشند. اما زیر این سطح' لایه های دیگری از معنا وجود دارند که هرکس متناسب با فهم و درک و به ویژه با «بصیرتِ» خود آن ها را می فهمد و بهره می گیرد. این معانی و نکات عرفانی، با علم به اینکه نمی شود تمامی آن ها را در این مجموعه گِرد آورد، در مسیر داستان و یا بین قصه ها بیان شده اند، و عموم مردم به فراخور حال می توانند از آن ها بهره مند شوند.
«پیمانه و دانه» کتابی ست که می تواند مهمان همه روزه انسان های اهل فرهنگ و ادب این سرزمین باشد.



درباره نویسنده

دکتر مهدی سیاح زاده در سال ۱۳۱۳ در بندر انزلی متولد شد. تحصیلاتِ ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به پایان رساند. در رشته روان شناسی در ایران و آمریکا درس خواند و در لس آنجلس مقیم و مشغول به کار گردید.
هنگام تحصیل در ایران از محضر استاد بدیع الزمان فروزانفر و دکتر عبدالحسین زرین کوب بسیار بهره برد و از همان موقع شیفته مولانا شد. او در ۲۰ و چند سال اخیر بیشتر اوقات خود را صرف پژوهش در آثار مولانا کرد که حاصل آن کتاب های «و چنین گفت مولوی»، «فرهنگ مختصرِ مبانی مثنوی»، «گلبیت های شمس» و همین کتابِ «پیمانه و دانه» است. کتاب های دیگری نیز در دست تهیه هستند که من جمله باید به تصحیحِ جدیدی از مثنوی معنوی و «چلچراغ های شمس، شرح و تفسیر غزلیاتِ شمس» اشاره کرد.
دکتر سیاح زاده چندسالی است که به همت جمعی از جوانان ایرانی مقیمِ لس آنجلس جلساتِ رایگانِ شرح و تفسیر مثنوی و غزلیات شمس را نیز برپا کرده است.
مهدی سیاح زاده هم اکنون مدیر «انستیتو پژوهش ایران» در لس آنجلس است.

مقدمه

از زمانی که ذوق و شوق مثنوی در دل وجانم نشست و به خواندن این اثر به راستی شگفت انگیز پرداختم، همواره فکر می کردم، ما ایرانیان چه خوشبخت هستیم که مولوی هم زبان ماست و می توانیم بدون ترجمه' آثار نغز این عارف بزرگ را بخوانیم. اما از همان ابتدای مطالعهٔ دفتر اولِ مثنوی پی بردم که خواندن و فهم آن حتی برای فارسی زبانان نیز مشکل است. شرح ها و تفسیرهایی هم که به قلم توانای استادان و مولوی شناسان نامدار (جز چند شرح) نوشته شده، خود چنان دشوار است که باید برای آن ها نیز شرح و تفسیر نوشت. تردیدی ندارم که این کتاب ها برای دانشگاهیان و اهالیِ ادب و قلم نگارش یافته و طبیعی است که فهم آن نیز نمی تواند برای عامهٔ فارسی زبانان آسان باشد. این بود که همواره آرزو می کردم کاش این اثر عظیم و آسمانی که پر از مطالب عرفانی و اجتماعی است، چنان به نثر نوشته شود که همهٔ کسان، حتی کسانی که در حد پایینی از تحصیلات هستند، بتوانند آن را بخوانند و بفهمند و از آن بهره بگیرند.
این اندیشه رهایم نمی کرد تا اینکه برای نوشتن کتابِ و چنین گفت مولوی،(۱) ناگزیر تمامی مطالب مثنوی را همراه با بسیاری از شرح ها و تفسیرهای گوناگون خواندم و مطالبی را به عنوان ماخذ یادداشت کردم تا هنگام نوشتن آن کتاب استفاده کنم. حاصل این کارِ چندین ساله انبوهی از یادداشت ها و مطالبی شد که خود می توانست کتاب یا کتاب های جداگانه ای باشد. این بود که کتاب و چنین گفت مولوی، مادر چند کتاب دیگر شد:
۱. فرهنگ مختصر مبانی مثنوی؛ شامل ابیاتی از دفتر اول مثنوی است، که بنا به موضوع آمده است.(۲)
۲. گُلبیت های شمس؛ که این نیز بنا به موضوع، ابیات بسیار مهم دیوان شمس در آن جمع آوری شده است.(۳)
۳. و سرانجام همین کتابِ «پیمانه و دانه» که کلیهٔ داستان های مثنوی (حتی کوتاه ترین آن ها) به نثر همراه با شرح و تفسیر ساده و مختصر نگاشته شده است.
در این کتاب نیز، مانند کتاب های دیگرم، سعی کرده ام مطالب در ساده ترین کلمات و جملات حتی گاه به صورت محاوره های روزمره نوشته شود. زیرا بسیار مایلم که همهٔ فارسی زبانان بتوانند آن را به راحتی بخوانند؛ بدون آنکه نیروی ذهنی اضافه ای برای درک لغات و جمله های سخت آن صرف کنند.
همان گونه که در یادداشت کتاب های دیگرم ذکر کرده ام، درواقع این کتاب ها مراحل مقدماتی درک مطالبِ پیچیدهٔ مثنوی است. اگر این شرح ساده و اولیهٔ داستان های مثنوی بتواند در تنی چند از خواننده ها شوق ادامهٔ کاوش در مثنوی را برانگیزد تا نزد استادان و مولوی شناسان ارجمندمان بروند و در محضر آنان مراحل عالی را بیاموزند، من پاداش خود را گرفته ام.
بیان چند نکتهٔ مهم در اینجا ضروری است:
۱. آن گونه که مولوی شناسان نامدار ما گفته اند، مثنوی شامل چندین لایه از معنی است. سطح ظاهری آن همین صورت داستان ها و قصه هایی است که می توانند برای کثیری از مردم قابل فهم باشند. اما زیر این سطح' لایه های دیگری از معنا وجود دارند که هرکس متناسب با فهم و درک و به ویژه با «بصیرت» خود آن ها را می فهمد و بهره می گیرد. این معانی و نکات عرفانی در مسیر داستان و یا بین قصه ها بیان شده اند که طبیعتاً نمی شود تمامی آن ها را در این مجموعه گرد آورد. بااین حال کوشیده ام هنگام نقل این داستان ها' نمادها و سمبل های موردنظر مولوی را روشن کنم و تفسیر مختصری از آن ها را ارائه دهم. تفسیر کامل تقریباً ۲۲۰۰ بیتِ اول مثنوی (از حدود ۲۶۰۰۰ بیتِ سراسر مثنوی) را پیش تر نوشته ام که به نام «و چنین گفت مولوی» منتشر شده است.
۲. مولوی برای بیان حقایق عرفانی، همانند کتاب های مقدس سه گانه (تورات، انجیل و قرآن)، از روش تمثیل استفاده کرده است. داستان های مثنوی سراسر رمزی است. خمیرمایهٔ این حکایت ها اغلب قصه های عامیانهٔ مردمِ زمان او و یا رویدادهای تاریخی تا زمان او هستند. هر شخصیتِ داستانی در آن ها، نماد طرزِ فکر و منش، و نیز پایگاه اخلاقی، اجتماعی، روانیِ و … ویژهٔ خودِ اوست.
مولوی گاه واقعیت های تاریخی را برای بیان نظر خود تغییر می دهد. زیرا از دید او قصه و داستان و حتی رویداد تاریخی' مانند «پیمانه» ای است که نکات عرفانی، اخلاقی، اجتماعی و روان شناختی موردنظر خود را مانند «دانه» در آن می ریزد تا به قول خود او «مردِ عقل» بنا به توانایی فکری و معنویِ خود چندتایی از میانِ پیمانه بردارد و کام جانش را شیرین کند:

ای برادر، قصه چون پیمان های ست
معنی اندر وی مثال دانهای ست

دانهٔ معنی بگیرد مردِ عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ۲/۳۶۲۲

مثنوی پر است از این پیمانه ها و دانه ها. این است که نام این کتاب را «پیمانه و دانه» گذارده ام و این دو بیت را در هر دفتر از دفترهای مثنوی آورده ام تا خواننده همواره به یاد داشته باشد که اگر طوطی با بازرگان سخن می گوید، (داستان بازرگان و طوطی)، اگر شیر در دام خرگوش می افتد، (داستان شیر و نخجیران) و حتی اگر سنگریزه در مشت ابوجهل به حقیقتِ پیامبر گواهی می دهد، باید اصلِ داستان را فقط به عنوان پیمانه بنگرد و تمامیِ توجه خود را برای درک دانه های آن (که خود مولوی غالباً در لابه لای ابیات توضیح داده) معطوف دارد.
۳. نکتهٔ مهم دیگر آنکه: این داستان ها چنان درهم آمیخته شده که خواننده را گرفتار پیچیدگی بسیار می کند. مولوی مثل دیگر عارفان و شعرای نامدار ما مانند عطار، سنایی، نظامی، سعدی و دیگران نبوده که یک طرح از پیش ساخته شده در ذهن خود داشته باشد و بنشیند و آن را بسراید و به این ترتیب همهٔ اجزای داستان پشتِ سر هم بیاید و خواننده، راحت و بدون دغدغه، همه را بخواند. مولوی به هیچ وجه چنین نبوده است. او از طریقِ اصل «تداعیِ آزاد» این کتاب شگفت آفرین را خلق کرده است. به این معنی که داستانی را آغاز می کند، هنوز چند بیت از آن را بیان نکرده، بنا به ذکر واژه ای یا کلمه ای و یا واقعه ای در آن داستان، ذهنِ پویای او متبادر می شود به موضوعی دیگر و بدون آنکه صبر کند که این داستان را به اتمام برساند، بلافاصله در باب آن مطلبِ دیگر سخن می گوید. جالب این است که اگر در این داستانِ دوم هم موضوعی توجه او را جلب کند، بی وقفه به آن می پردازد و پس از گذشتن از دهلیزها و دالان های پرپیچ وخمِ قصه هایِ متعدد خود، بار دیگر بدون هیچ مقدمه ای، به داستان اصلی بازمی گردد و آن را ادامه می دهد و هنوز آن را به پایان نبرده، دوباره خواننده را در داستان ها و مطالبِ عمیقِ اخلاقی و عرفانی و روان شناختیِ خود درگیر می کند؛ به طوری که پیدا کردن ادامهٔ داستان ها در مثنوی بسیار سخت و نفس گیر می شود. مثنوی مانند دریایی است متلاطم که موج پشت موج می آید و نویسنده نیز به نیت غوطه ور شدن در این دریایِ خروشان' خود را در امواج آن رها کرده، حاصل این بحرپیمایی همین کتابی است که شما در دست دارید.
۴. شمارهٔ جلدها و ابیات مثنوی معنوی بر اساس نسخهٔ «شرح جامع مثنوی معنوی» تنظیم شده است،(۴) اما همهٔ ابیات این کتاب از نسخهٔ نیکلسون اخذ شده است.
۵. در خصوص کلیات شمس نیز از نسخهٔ «کلیات شمس یا دیوان کبیر» استفاده شده است.(۵)
۶. فهرست مآخذ و منابعی که برای تالیف این مجموعهٔ داستان ها استفاده کرده ام، در پایان کتاب آمده است. بااین حال لازم می دانم از کتاب پرحجم و پرمغز و به واقع راهگشایِ «شرح جامع مثنوی معنوی»، تالیف استاد کریم زمانی یاد کنم که در این مجموعه از آن بسیار بهره گرفته ام.
بدون برخورداری از محیط آرام و بی دغدغه ای که همسرم در تمامی مواقع از زندگی، ازجمله هنگام نوشتن این کتاب، برایم فراهم کرده است، انجام این کار بسیار دشوار بود. این است که با اخلاص' یاری و همراهی این وجود عزیز را قدر می نهم و سپاسگزارم.
مهدی سیاح زاده
لس آنجلس ـ ۱۳۹۴ ش، ۲۰۱۶ م



داستان های مثنوی

دفتر یکم

ای برادر، قصه چون پیمانه ای ست
معنی اندر وی مثالِ دانه ای ست

دانهٔ معنی بگیرد مردِ عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

۱. داستان پادشاه و کنیزک

(دفتر اول، از بیت ۳۵)

در زمان های قدیم، پادشاهی بود که هم ثروت و مال ومنال بسیار داشت و هم در باور و اعتقاد به خدا راسخ و ثابت قدم بود. روزی پادشاه با همراهان خاص خود به شکارگاهی رفت، اما به جای آنکه شکار کند، خود شکار عشق گردید. درراه کنیزکی را دید و یک دل نه صد دل عاشق او شد.

بود شاهی در زمانی پیش ازاین
مُلکِ دنیا بودش و هم مُلکِ دین

اتفاقاً شاه روزی شد سوار
با خواص خویش ازبهر شکار

یک کنیزک دید شَه بر شاهراه
شد غلامِ آن کنیزک' جانِ شاه

مرغِ جانش در قفس چون میتپید
داد مال و آن کنیزک را خرید ۱/ ۳۶

برای شاه وصال به کنیزک بسیار آسان بود. کافی بود که او را از صاحبش بخرد و همین کار را هم کرد و کنیزک را به حرم سرای خود فرستاد. چند ماهی با او بود و کام دل گرفت، اما هیچ گاه مانند کام جویانِ هوس باز از معشوق سیر نشد. از قضای روزگار کنیزکِ زیبا و عشوه گر بیمار شد. شاه' پزشکان را خواست. اما پزشکان که هریک لقمان زمان خود به حساب می آمدند، قادر به علاج کنیزک نشدند. هرچه دارو می دادند، اثر عکس در بیمار داشت و بیماری شدت می یافت.

هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج' افزون و حاجت' ناروا

آن کنیزک از مرض' چون موی شد
چشمِ شَه از اشکِ خون' چون جوی شد ۱/ ۵۱

شاه چون ناتوانی پزشکان را دید، گریان و نالان، به عبادتگاه خدا، به مسجد پناه برد، شروع به گریه و زاری کرد و سلامتِ کنیزک را از خدا خواست.

شَه چو عجزِ آن حکیمان را بدید
پابرهنه جانبِ مسجد دوید

رفت در مسجد سویِ محراب شد
سجدهگاه از اشکِ شَه' پُرآب شد
۱ /۵۵

آن قدر ناله کرد و گریست که خوابش برد. در رویا پیری را دید که به او گفت: «مژده بده که دعاهایت مستجابِ درگاه حق شده است. فردا از جانب ما غریبی به شهر تو خواهد آمد. او حکیم الهی است که بیمار تو را علاج خواهد کرد.»

گفت، ای شه، مژده، حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا، ز ماست

چونکه آید او، حکیمِ حاذق است
صادقش دان، کو امین و صادق است ۱ /۶۳

فردا، سحرگاهان، آن هنگام که خورشید از شرق طلوع می کرد، شاه بر بالای قصر خود چشم به راهِ حکیم الهی ماند. تا آنکه دید از دور شخصی، که مانند هلال ماه خمیده و باریک بود، به قصر نزدیک می شود.

چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق' اخترسوز شد

بود اندر منظره شَه منتظِر
تا ببیند آنچه بنمودند سِرّ
دید شخصی، فاضلی، پُرمایه ای

آفتابی در میانِ سایه ای
میرسید از دور مانند هلال
نیست بود و، هست بر شکلِ خیال ۱/ ۶۶

شاه به جای دربانان و خدمتکاران پیش او دوید و ادب به جا آورد. دست و پیشانی او را بوسید. او را به کاخ' نزد کنیزکِ بیمار برد و قصهٔ بیماری کنیزک را به حکیم الهی بازگو کرد.
حکیم الهی کنیزک را معاینه کرد. از همان ابتدا پی به بیماری او برد. اما بی آنکه از علت بیماری کنیزک چیزی به شاه بگوید، گفت: «تمام کارهای پزشکانِ تو بی فایده بوده است، چه بسا نتیجهٔ عکس داده است.»

گفت: هر دارو که ایشان کرده اند
آن عِمارت نیست، ویران کرده اند

دید رنج و کشف شد بر وی نهُفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت ۱/ ۱۰۴

او فهمید که بیماری کنیزک بیماری تن نیست، عوارضِ عشق است. فهمید که کنیزک عاشق است. رنج و دردِ کنیزک از دل او برمی خیزد، نه از تن او. و بیماری دل بسی دردناک تر از عوارضِ بیماریِ تن است.

دید از زاریش، کو زارِ دل است
تن' خوش است و او گرفتارِ دل است

عاشقی پیداست از زاریِّ دل
نیست بیماری، چو بیماریِّ دل ۱ /۱۰۸

زیرا بیماریِ (علتِ) عشق فارغ از همهٔ بیماری های تن است. چراکه عشق ابزاری است برای درکِ اسرار خدا. بدین لحاظ است که درمان بیماریِ عشق از عهدهٔ پزشکان و حکیمانِ تن برنمی آید.

علتِ عاشق ز علتها جداست
عشق' اُسطُرلابِ(۶)اسرارِ خداست ۱ /۱۱۰

حکیم الهی از شاه خواست او و بیمارش را تنها بگذارند تا به طور خصوصی از کنیزک پرسش هایی کند. آنگاه نبض کنیزک را به دست گرفت و با مهربانی و لطافت' از دخترک پرسش هایی کرد.
پرسید: «شهر تو کجاست؟ چه خویشان و نزدیکانی در آن شهر داری؟»
کنیزک نیز وقتی چنین لطافت و مهربانی را دید، به یکایک پرسش های حکیم الهی پاسخ داد. در مسیر این پرسش ها و پاسخ ها بود که کنیزک شرح زندگی خود را بیان کرد و حکیم الهی همواره مواظبِ ضربه های نبض و جهیدن آن بود.
حکیم پرسید: «وقتی از شهر خود خارج شدی، تو را به کدام شهر بردند؟»
حکیم سپس نام شهرها را یک به یک نام برد و همین طور مراقب ضربان نبض کنیزک بود، اما از بیان نامِ شهرها در ضربات نبض او تغییری پدید نیامد، تا اینکه به شهر سمرقند رسید.

شهرشهر و خانهخانه قصه کرد

نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد
نبضِ او بر حالِ خود بُد بی گزند
تا بپرسید از سمرقندِ چو قند ۱ /۱۶۶

به محض اینکه نام سمرقند به میان آمد، نبض کنیزک به نحو غیرعادی جهید و رخسار او سرخ و سپس زرد شد.

نبض جَست و رویْ سرخ و زرد شد
کز سمرقندیِّ زرگر' فَرد شد ۱/ ۱۶۸

حکیم الهی کشف کرد که کنیزکْ عاشق زرگری در سمرقند است. این است که گفت: «نگران نباش، من تو را درمان خواهم کرد.»

گفت: دانستم که رنجت چیست، زود
در خلاصت سِحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن

من غم تو می خورم، تو غم مَخَور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
۱ /۱۷۱

بعدازآن حکیم الهی نزد شاه رفت و مختصری از ماجرا را به او گفت و خواست که زرگر را به پایتخت و دربار بخواهند.
چند نفر از سوی شاه به سمرقند رفتند تا به زرگر بگویند که شاه او را به عنوان زرگر دربار انتخاب کرده است. مرد زرگر وقتی این پیام شاه را شنید، همسر و فرزندان خود را آنجا به جای گذاشت و خود خوشحال و شادمان به سرعت روی اسب نشست و راهی دربار شد. او نمی دانست این سفری را که به رضا و رغبت برگزیده است، سرانجامِ شومی برای او خواهد داشت.
وقتی به دربار رسید، شاه بلافاصله کلید خزانهٔ طلا و جواهرات را به او سپرد.

شاه دید او را، بسی تعظیم کرد
مخزنِ زر را بدو تسلیم کرد ۱/ ۱۹۷

همراه این کلید، به توصیهٔ حکیم الهی، کنیزک را نیز به امر شاه به او دادند.

پس حکیمش گفت: ای سلطان مِه(۷)
آن کنیزک را بدین خواجه بده

تا کنیزک در وصالش خوش شود
آبِ وصلش دفعِ آن آتش شود

شَه بدو بخشید آن مَهروی را
جُفت کرد آن هردو صحبت جوی را ۱/ ۱۹۸

مدت شش ماه این دو از هم کام دل می گرفتند. در این مدت کنیزک بهبود یافت. اما حکیم الهی در خفا شربتی ساخت و به خورد زرگر داد. نوشیدن این شربت سبب رنجوری زرگر شد و روزبه روز ناخوش تر و رخ زردتر و زشت تر می شد. تا جایی که از آن زیباییِ پیشین چیزی بر جای نماند و همین زشتیِ رخسار' دلِ کنیزک را از او سرد کرد، جان دختر از درد و رنجِ (وبالِ) او فارغ شد و عشق او به زرگر پایان یافت.

بعدازآن ازبهرِ او شربت بساخت
 تا بخورْد و پیش دختر می گداخت

چون ز رنجوری' جمال او نماند
جانِ دختر در وبالِ او نماند

چونکه زشت و ناخوش و رخزرد شد
اندکاندک در دلِ او سرد شد ۱/ ۲۰۲

چیزی نگذشت که زرگر مُرد و آن کنیزک به کلی از رنج و دردِ عشق او نجات یافت.

این بگفت و رفت در دم زیرِ خاک
آن کنیزک شد ز رنج و عشق پاک ۱/۲۱۶
شرح مختصر نمادها و رمزها
مولوی تمامی دفترهای شش گانهٔ خود را، با مقدمه ای به نثر، به فارسی و عربی آغاز می کند. سرآغازِ این نخستین دفترِ مثنوی به زبان عربی است که بخشی از ترجمهٔ فارسی آن را اینجا می آوریم:
این است کتاب مثنوی، و آن کتابی است دربرگیرندهٔ اصول اصل های دین در کشف اسرارِ وصول به حق و یقین؛ و این کتاب فقه اکبر و آیین نکو و روشن و دلیل آشکار و متقنِ خداوند است. مَثلِ نور آن همچون چراغدانی است؛ در آن چراغی تابان پرتو بیفشاند؛ درخشان تر از روشنی بامدادان. و این کتابِ باغ دل ها است؛ با انبوه درختان و آکنده از چشمه سارانِ حکمت و معرفت، و ازجملهٔ آن ها سرچشمه ای است که پیروان راه و مرام' سلسبیلش نامیده اند؛ و نیکان از آن خورند و نوشند و رهاشدگان از بند هویٰ نیز از آن شادمان اند و پرنشاط.
و این کتاب شفای بیماری های روحی و زدایندهٔ اندوه ها و گشایندهٔ رازها و آشکارکنندهٔ اسرار و حقایق قرآنی و فراخی دهندهٔ روزی و رزقِ معنوی و پیرایندهٔ اخلاق از هر زشتی و پلیدی است. این کتاب به دست های فرشتگانِ نویسنده و گرامیانِ عالی مرتبه نوشته شده …
چنین گوید این بندهٔ ناتوانِ نیازمندِ رحمت حق تعالی، محمد پسر محمد، پسر حسین بلخی(۸) که حق تعالی این کتابِ مثنوی را از او قبول کُناد … آن را فراهم آوردم و به درخواست سرور و یار غارم که به منزلهٔ روح و جان و ذخیرهٔ امروز و فردای من است، و هموست آن شیخ کاملی که سرمشق عارفان و پیشوای هدایت شدگان و یقین کنندگان … دارندهٔ فضیلت ها و مکارم، شمشیر حق و دین، حسن، فرزند محمد، فرزند حسن، معروف به زادهٔ اَخی(۹)، بایزیدِ زمان و جُنیدِ دوران، راست گو، راست گوزاده، که خدا از او و آنان خشنود باد…
حُسام الدین را تباری بزرگ است که خورشید از فروغ و عظمت آن شرمسار شده و وَرا حَسَبی است که انوار تابانِ ستارگان در برابر درخشندگی آن کم فروغ شده اند. درگاه این بزرگواران و محتشمان پاینده بادا که هماره قبلهٔ مشتاقان و کعبهٔ آمال شیفتگان است و مَطاف نیکان. و ایدون باد تا آن دم که ستاره فروزد و خورشید تابد؛ تا اینکه پناهگاه خردمندانی ربّانی و فرهیختگانی روحانی و عرشیانی آسمانی گردد. اینان خردمندانی هستند که هرچند آکنده از اسرار حق اند، ولی مُهر خموشی بر لب دارند؛ و بااینکه ازنظر زمینیان غایب و مجهول اند، ولی نزد آسمانیان حاضر و معروف اند. اینان شاهان ژنده پوش اند و اشراف قبایل و اصحاب فضایل و انوار دلایل. اجابت فرما، ای پروردگار جهانیان …(۱۰)
مولوی پس ازاین مقدمه، دیباچهٔ بسیار زیبایی را که بعدها به «نی نامه» معروف شده است، در ۱۸ بیت نقل می کند و مثنوی معنوی با همین ۱۸ بیت آغاز می شود.
دربارهٔ پدید آمدن این اولین هیجده بیتِ آغازین مثنوی روایتی از مرحوم زین العابدین مَستعلی شاه شروانی در کتاب «بستان السیاحه» نقل شده که ما آن را از «مثنوی کُلالهٔ خاور» نقل به مضمون می کنیم:
«روزی حسام الدین چلبی، مرید محبوبِ مولانا، از او خواسته است مانند منطق الطیرِ عطار و یا حدیقهالحقیقهٔ سنایی مطالب عرفانی را برای مریدانش بگوید. مولوی همان لحظه از لای دستار خود کاغذی بیرون آورد که حاوی هیجده بیت شعر بوده و می گوید: "دیشب دراین باره می اندیشیده ام و این ابیات را سروده ام."»
وقتی این هیجده بیت شعر را می خوانیم، می بینیم به واقع مولوی بسیاری از دیدگاه های خود را در همین هیجده بیت به طور فشرده آورده است:

بشنو این نی چوُن حکایت می کند
از جداییها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا بُبریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا بگویم شرحِ درد اشتیاق

هرکسی کو دور مانْد از اصلِ خویش
بازجوید روزگارِ وصلِ خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفتِ بدحالان و خوشحالان شدم

هرکسی از ظَنِ خود شد یارِ من
از درونِ من نجُست اسرارِ من

سِرِّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مَستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست

آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد، نیست باد

آتشِ عشق است کاندر نی فتاد
جوششِ عشق است کاندر مِی فتاد

نی حریف هرکه از یاری بُرید
پردههایش پردههای ما درید

همچو نی زهریّ و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیثِ راهِ پرخون می کند
قصه های عشقِ مجنون می کند

مَحرمِ این هوش جز بیهوش نیست
مَر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غمِ ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت، گو رو، باک نیست
تو بمان، ای آنکه چون تو پاک نیست

هرکه جز ماهی' ز آبش سیر شد
هرکه بیروزی است، روزش دیر شد

درنیابد حالِ پُخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید، والسلام(۱۱)۱/۱

مولوی پس از بیان چندین نکتهٔ عمیق عرفانیِ دیگر' این نخستین داستان مثنوی «پادشاه و کنیزک» را نقل می کند.
بسیاری از مفسرینِ مثنوی اعتقاد دارند که داستان پادشاه و کنیزک درواقع شرح حال خود مولانا است. در آغازِ این داستان نیز مولوی در یک بیت این موضوع را به صراحت بیان می کند:

بشنوید ای دوستان این داستان
خود' حقیقت نقدِ حالِ ماست آن ۱/۳۵

نگاهی کوتاه به شرح زندگی مولانا می تواند این نظر را تایید کند. مولانا پس از وفات پدر، سلطان العلما، به جای او نشست و رهبر دینی هزاران نفر گردید. او سال ها به تحصیل علوم زمان خود به ویژه علوم دینی پرداخته بود و پس از جانشینیِ پدر نیز چند سالی به دمشق و حلب (در سوریهٔ کنونی) رفت و نزد استادان علوم عقلی و دینی تحصیل کرد. اما آن طور که در شرح حال او می خوانیم، هیچ گاه کامِ تشنهٔ او سیراب نشد و همواره در جست وجوی حقیقت بود. اما سرانجام، در آن هنگام که عالِم بزرگ دین و حکمت و فلسفه شده بود و گروه کثیری از مردم قونیه و اطراف پیرو او بودند و از او برای مسائل دینی کسب تکلیف می کردند، در آن هنگام که هیچ چیز از دنیا و احترام خلق کم نداشت (هم مُلک دنیا را داشت و هم مُلک دین را)، با درویشی ژنده پوش به نام ملک داد تبریزی، معروف به شمس تبریزی، برخورد کرد. داستان ملاقات این دو گرچه شاید آمیزه ای از واقعیت و اغراق باشد، درعین حال می تواند انگیزهٔ گرایش و عشق بی پایانِ مولوی به شمس را تا حدودی بازگو کند:
روزی در بازار، مولانا جلال الدین بر اَستری سوار، به کوکبهٔ تمام عبور می نمود و شمس الدین او را دیده، به فراست، مطلوب را شناخت و در رکابش روان شده، پرسید که غرض از مجاهده و دانستن علوم چیست؟
مولانا گفت: «روشِ سنت و آداب شریعت.»
شمس فرمود: «این خودْ ظاهر است.»
و مولوی گفت: «ورای آن چیست؟»
شمس الدین گفت: «علم آن است که ترا به معلوم رساند و به شاهراه حقیقت کشاند.» و این بیت سنایی را برخواند:

علم' کز تو، تو را نَه بستاند
جهل از آن علم بِه بود بسیار

مولانا از استماع این سخن سخت متاثر و متحیر گشته، مرید شمس گردید.(۱۲)
و یا این روایت از نخستین ملاقات مولانا با شمس الدین تبریزی:
چون شمس الدین به قونیه رسید، مولانا را ملاقات نمود؛ درحالی که مولانا در کنار حوض نشسته بود و کتابی چند پیش خود نهاده. شمس الدین از مولانا پرسید: «این چه مَصاحِف (کتاب ها) است؟»
مولانا جواب داد: «این را قیل وقال گویند. تو را به آن چه کار است؟»
شمس الدین فی الحال کتاب ها را در آب انداخت و مولانا را متحیر ساخت. مولانا از روی تاسف فرمود: «ای درویش، بعضی فوایدِ والا بود که دیگر یافت نمی شود. دیوانگی کردی و ضایع ساختی.»
شمس دست دراز کرد، یکان یکانِ همهٔ کتاب ها را بیرون آورد که آب در آن ها اثر نکرده بود.
مولانا پرسید: «این چه سِرّ بود که به ظهور پیوست؟»
شمس الدین فرمود: «این از ذوق و حال است، تو را از آن چه خبر؟»
بعدازآن با همدیگر صحبت بسیار داشتند و مولانا فَرَجی(۱۳) و وضع دستار مشابه او ساخت و طریقهٔ سماع آموخت و به یمن تربیت او' عَلَم معرفت بر سر عالم افروخت.(۱۴)
می گویند مولانا شش ماه با شمس خلوت کرد و تحت تعلیم او قرار گرفت. همهٔ راز و رمزهای طریقت را آموخت و به گفتهٔ خود آزاد شد.
گرچه شاید این داستان که نخستین حکایت مثنوی است، شرح حال مولوی باشد، اما تردیدی نمی توان داشت که می تواند شرح حال همهٔ انسان هایی باشد که در سراسر تاریخ زیست کرده اند و کنیزکِ درونشان همواره بیمار است و فقط حکیم الهی می تواند آن ها را درمان بخشد. با این توضیح می توان رمزهای این داستان را بیان کرد:
در این حکایت' پادشاه نماد ما انسان ها است که اشرف مخلوقات هستیم و دنیا در چنبرهٔ قدرت ما است. و درعین حال به اعتبار وجود روح در ما' دنیای دین را هم می توانیم داشته باشیم. این است که مولوی در دومین بیت این داستان می گوید:

بود شاهی در زمانی پیشازاین
مُلک دنیا بودش و هم مُلک دین ۱/ ۳۶

حالا چنین وجود والایی عاشق یک کنیزک می شود. یعنی کوچک تر و حقیرتر از کنیز. کنیز در اینجا همان وجود ما است. همان که من می نامیم. همان که بدون او ما مرده ایم. همان که مدام در حال مقایسهٔ خود با دیگر من ها است. ثروتِ من، مقامِ من، خانوادهٔ من، میهنِ من، و هزاران از این من ها. این من در جهان همواره بیمار است. چرا؟ برای اینکه عاشق زرگر است. زرگر نماد زر است که قدرت را پدید می آورد. قدرتی که انسان عاشقانه به دنبال آن است. زرگر نماد دنیا است. نماد همهٔ این چیزهایی که منِ ما را به سوی خود می کشد و می دویم و می دویم و می دویم، و هرگز رضایت خاطر حقیقی نداریم.
تا اینجا اگر توجه کنیم ثروتمندترین انسان یا قدرتمندترین انسان ازنظر مقام اجتماعی بازهم رضایت ندارد و احساس می کند که چیزی کم دارد. مولانا از مدت ها پیش از ملاقات شمس این گونه بود؛ مقام بزرگی در دین و شریعت داشت که برای او احترام ویژه ای حتی در دربار پادشاهِ روم شرقی به وجود آورده بود. به اعتبار همین مقام می توانست بیش ازحدِ نیازش ثروت داشته باشد. اما آن طور که شرح حال نویسانِ او آورده اند، بااین همه نعمت های این جهانی، هنوز تشنه بود، هنوز ناراضی بود و هنوز احساس می کرد که بیمار است. روان او بیمار است.
برای رفع این بیماری' به کتاب ها روی آورده بود که نقش طبیبان و پزشکانِ درد او را بازی می کردند. پس طبیبان در این داستان نماد دانش، اخلاقیات و ارزش های اجتماعی هستند که از طریق کتاب به ما می رسند. اما می بینیم که این پزشکانِ قلابی هم نمی توانند دردِ من یا کنیزک او را درمان کنند، چه بسا حتی برخی از این ها با راهنمایی های ناروا' حال انسان پریشیده همهٔ قرون و اعصار، ازجمله، زمان ما را بدتر و پریشان تر می کنند.
چه کسی می تواند این بیماری ما را درمان کند؟ حکیم الهی. چه وقتی حکیم الهی نزد ما می آید؟ زمانی که به بیماری خود آگاه شدیم. اکثریت قریب به اتفاقِ مردم جهانِ ما نمی دانند که بیمارند، که روان پریش اند، که نیاز به حکیم الهی دارند. در زندگی مولانا چه کسی نقش حکیم الهی را بازی کرد؟ شمس تبریزی. او توانست من یا کنیزِ بیمارِ مولانا را درمان کند. او متوجه شد که انسان' عاشقِ زرگر است. قدرت' بیماریِ ویرانگری است که از بدو تولدِ انسان در کره زمین' جان و روان او را به خود گرفته و اسباب قتل و کشتار میلیون ها میلیون انسان و ویرانی دسترنج مردمان شده، هزاران هزار فاجعهٔ غیرقابل جبران پدید آورده است. پس زرگر باید بمیرد تا انسان آرام بگیرد.
اما جالب است که مولوی در این داستان نسخهٔ واقع گرایانه ای به انسان ارائه می دهد. در نسخهٔ مولانا این طور نیست که مانند جوکیان و مرتاضان از دنیا باید چشم پوشید؛ باید از همین دنیا تا حد معقول بهره مند شد. چندی باید با دنیا هم آغوشی داشت. همان گونه که حکیم الهی توصیه می کند که کنیزک شش ماه از کام زرگر برخوردار شود.
بدون درک اثرات مخرب قدرت' محال است انسان پی به زشتی آن ببرد. باید روی زشت قدرت را دید. در این راه به یک راهنما مانند حکیم الهی نیاز داریم. این حکیم الهی نماد انسانِ کامل است که در جهان ما گرچه اندک اند، اما می توان جست وجو کرد و آن ها را یافت و اگر چنین وجود نازنینی را یافتی، آن وقت:

دامن او گیر زودتر بی گَمان
تا رهی در دامن آخِرْزمان ۱ /۴۲۴

و حکیم الهیِ مولوی (شمس) با شربت حقیقت' رخ زرگر را نزد مولوی (یا انسان) زرد و زشت کرد و پیوند عشقِ ویرانگرِ مولوی (انسان) را از او گسیخت. در این زمان است که انسان آزاد می شود. آزادی حقیقی زمانی است که ما منِ خود را در خود بکُشیم. درواقع «خود» کُشی کنیم. «من» کُشی کنیم.

بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید
در این عشق چو مُردید، همه روح پذیرید

بمیرید، بمیرید، وز این نفْس ببُرید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید(۱۵)



۲. داستان مرد بقال و طوطی

(دفتر اول، از بیت ۲۴۷)

مرد بقالی در دکان خود طوطی سبزرنگ خوش سخن و خوش نوایی داشت که به مشتریان لطیفه می گفت و شوخی می کرد.

بود بقالی و وی را طوطی ای
خوشنوایی، سبزِ گویاطوطی ای

در دکان بودی نگهبانِ دکان
نکته گفتی با همه سوداگران ۱ /۲۴۷

یک روز، موقعی که مرد بقال در دکان نبود، طوطی هنگامی که از این سوی دکان به سوی دیگر می جهید، بالش به شیشهٔ روغنِ گُل گرفت. شیشه افتاد و شکست و روغن نیز بر زمین ریخت و هدر رفت.
وقتی بقال آمد و روغن ریخته شده را دید، چنان خشمگین شد که با چوبی بر سر طوطی زد و کاکُل او را ریخت و سر طوطی بیچاره کَل شد. همین کار بقال سبب گردید که طوطی از نطق بیفتد. چندروزی حرف نزد. مرد بقال، که از کار خود سخت پشیمان شده بود، از شدت اندوه ریش خود را می کند و می گفت:

دست من بشکسته بودی آن زمان
چون زدم من بر سر آن خوشزبان ۱ /۲۵۵

برای دوباره به سخن درآمدن طوطی نذرونیازها کرد، صدقه ها داد، حتی دست به کارهای عجیب وغریبی زد که او را به سخن بیاورد، اما هیچ یک کارساز نشد و طوطی حرف نزد که نزد. سه شب و سه روز از این ماجرای غم انگیز گذشت. روز چهارم با نومیدی بر دکان نشسته بود که:

جَوْلَقیای سرْ برهنه میگذشت
با سر بیمو' چو پشتِ طاس و طشت(۱۶) ۱/ ۲۵۹

درویشی (جَوْلَقی ای) که سرِ بی مو داشت از جلوی دکان می گذشت. وقتی طوطی کسی را دید که بدنش پُر از مو و سرش مانند پشتِ طاس و طشت سفید و بی مو است، او را با خودش قیاس کرد و نتیجه گرفت که حتماً باید این مرد هم شیشهٔ روغن ریخته باشد که چنین کَل شده است. این بود که:

طوطی اندر گفت آمد در زمان
بانگ بر درویش زد که: ای فلان

از چهای کَل، با کَلان آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟ ۱ /۲۶۰

از چنین قیاسی که طوطی' درویش پشمینه پوش (دلق) را مانند خود پنداشت، مردم به خنده افتادند.

از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحبْدلق را ۱/ ۲۶۲
شرح مختصر نمادها و رمزها
این داستان پس از داستان «پادشاه و کنیزک» آمده است. انتهای آن داستان این گونه پایان می یابد که حکیم الهی' زرگر را با شربتی می کُشد. ظاهراً اینجا' این نکتهٔ مهم به ذهن مولوی می رسد که نکند خواننده نتیجهٔ بدی از این داستان بگیرد و گمان کند که کشتن انسانِ دیگر مجاز است. این است که می گوید:

گر بُدی خون مسلمان کامِ او
کافرم گر بُردمی من نام او

شاه بود و شاهِ بس آگاه بود
خاص بود و خاصهٔ االله بود

تو قیاس از خویش میگیری ولیک
دوُرِ دوُر افتادهای، بنگر به نیک(۱۷) ۱/ ۲۳۹

می گوید تو با دید محدود زمینی خود این کشتنِ زرگر را قتل به حساب می آوری، درحالی که افعال ما با مردانِ خدا قابل قیاس نیست. اینجاست که مولوی همین داستان مرد بقال و طوطی را درزمینهٔ قیاس بیان می کند. اصلِ حرف مولوی در این داستان مسئلهٔ قیاس است. طوطی در این داستان نماد انسان است. صفت بارزِ طوطی چیست؟ سخن گفتن. مهم ترین صفت انسان نسبت به حیوان نیز سخن گفتن است. پس مولوی در اغلب موارد' از طوطی به عنوان سمبلِ انسان بهره می گیرد. این است که می گوید:

کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه مانَد در نبشتن شیر و شیر ۱/ ۲۶۳

انسان هایی هستند که فقط به این سبب که شکل و روی انسانی دارند، خود را با انبیا و اولیا مقایسه می کنند. درحالی که تفاوت اصلی انسان ها در صورت نیست، در منش و قدرت روانی آنان است. انبیا و اولیا شهریارانِ وجود خویش اند و مردم عادی اسیر تمایلات نفس خود.

نظرات کاربران درباره کتاب پیمانه و دانه

چقدز گرون 😢😢
در 2 هفته پیش توسط محمد حسینی
جالبه و متفاوت
در 2 ماه پیش توسط naj...ian
شاهکار مسلم. شرح داستان های مثنوی به زبانی ساده و جذاب. من نسخه چاپی همین رو ۹۸ تومن خریدم.
در 2 ماه پیش توسط خالد صالحی