فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جاذبه جادویی

کتاب جاذبه جادویی
خیابان وحشت - ۲

نسخه الکترونیک کتاب جاذبه جادویی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جاذبه جادویی

اتاق به رنگ خون بود. دیوارهای سرخ، سقف سرخ، کف سرخ. صندلی‌هایی با رویه‌ی سرخ دور میزی که رومیزی جگری رنگی داشت و پرده‌هایی سرخ که مانع از ورود پرتوهای تند آفتاب به اتاق بودند، آن هم آفتابی که اگر به درون می‌تابید چشم را خیره می‌کرد. در بخاری دیواری، شعله‌های سرخ ـ نارنجی زبانه می‌کشیدند. جلو بخاری، دو چنگال غول‌پیکر دیده می‌شد و بالای آن کله‌ی عفریتی که روی پایه‌ای چوبی جا گرفته بود. آن‌جا خانه‌ی خون‌آشام‌ها بود. و با این‌که خون‌آشام‌ها به خوبی این حقیقت را پذیرفته بودند که هیچ انعکاسی در آینه ندارند، آینه‌ای روی دیوار نصب بود. آینه تصویرِ خون‌آشام کوچک را نمایش می‌داد که در یک دست بُرس و در دست دیگرش نیش‌هایی مصنوعی داشت.

ادامه...

بخشی از کتاب جاذبه جادویی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

لوک واتسون



با اشتیاق دردسرآفرینی که برای ماجراجویی دارد، شبیه بیشتر پسرهای هم سن و سال خودش است، البته با این تفاوت که او گرگینه هم هست. اگر چیزی ناراحتش کند، خیلی خوب از خودِ واقعی اش دور می شود!

کلو فِر



مومیایی پر شر و شوری که از قرن ها پیش ساکن خیابان وحشت بوده است. در گذشته های دور، در هنرهای رزمی تخصص پیدا کرده که خیلی وقت ها به دردش می خورد.

ریسوس نِگتیو



مثلاً پسرِ مادر و پدری خون آشام است، اما ژن خون آشامی را از آن ها نگرفته و به همین دلیل، خون کسی را نمی خورد و به شکل خفاش هم درنمی آید و این چیزی است که خیلی ناراحتش می کند.

لوآلا



کارآموز جادوگری است و برای انتخاب نادرست طلسم ها و استفاده ی اشتباهی از آن ها استعداد خاصی دارد، از آن اشتباه هایی که معمولاً نتایج وحشتناکی هم به بار می آورد. در ضمن، هر جایی که سروکله ی شخصیت محبوبش، ریسوس نگتیو، پیدا بشود فوری جا می خورد و تعجب می کند!

ایفا



خاله ی لوآلا و صاحب فروشگاه بزرگ خیابان وحشت است. به خاطر طلسمی شگفت انگیز، هیچ کس نمی داند که ایفا جادوگری ۳۰۰ ساله است و نمی تواند چهره ی واقعی او را ببیند.

دِیرید



بِرِن دِرِن یا «مغزنوشی» اسم یک گروه موسیقی فلش متال فوق العاده است که در خیابان وحشت طرفداران زیادی دارد. آن هم نه فقط میان زامبی ها. دِیرید گیتاریست این گروه است. شخصیت خیلی جالبی نیست و معمولاً طرفدارانش را تحقیر می کند.

اسیر عشق



بخش ۱: دعوا





اتاق به رنگ خون بود. دیوارهای سرخ، سقف سرخ، کف سرخ. صندلی هایی با رویه ی سرخ دور میزی که رومیزی جگری رنگی داشت و پرده هایی سرخ که مانع از ورود پرتوهای تند آفتاب به اتاق بودند، آن هم آفتابی که اگر به درون می تابید چشم را خیره می کرد. در بخاری دیواری، شعله های سرخ ـ نارنجی زبانه می کشیدند. جلو بخاری، دو چنگال غول پیکر دیده می شد و بالای آن کله ی عفریتی که روی پایه ای چوبی جا گرفته بود.
آن جا خانه ی خون آشام ها بود.
و با این که خون آشام ها به خوبی این حقیقت را پذیرفته بودند که هیچ انعکاسی در آینه ندارند، آینه ای روی دیوار نصب بود. آینه تصویرِ خون آشام کوچک را نمایش می داد که در یک دست بُرس و در دست دیگرش نیش هایی مصنوعی داشت.
ریسوس نِگتیو دندان های مصنوعی تیز را روی دندان های جلویی خود جا داد و کارِ شانه زدن موهایش را تمام کرد. گاهی زندگی کردن مثل بچه ای معمولی در خانه ی موجوداتی که عمری چند صد ساله داشتند سخت می شد. ریسوس به طور طبیعی بور بود، با پوستی سالم و صورتی رنگ. اما گاهی مجبور می شد که با رنگ موی سیاه و کرم پودر مات، قیافه ی دیگری برای خود بسازد. او نمی توانست مثل خون آشام ها برق آسا بدود، یا به شکل یک خفاش درآید، و حتی فکرِ خون خوردن حالش را به هم می زد.



اما تصویر داشتن در آینه از مزایای اندکِ این شرایط بود. پدر و مادرش ساعت ها وقت صرف می کردند تا موهایشان را به حالت نرم و معمولی تری درآورند. مادرش اغلب در خانه آرایش داشت، آن هم آرایشی بسیار غلیظ و سنگین تر از گریم یک دلقک. و هر روز صبح، وقتی پدرش با هزار زحمت ریش خود را اصلاح می کرد، فریادهای دردناکی از حمام به گوش می رسید.
ریسوس هیچ کدام از این مشکلات را نداشت. آینه ها با او دوست بودند، به خصوص وقتی که هیچ کس دور و برش نبود و تماشایش نمی کرد.
وقتی کار شانه زدن به موهایش تمام شد، مثل یک مجری تلویزیونی گفت: «امشب در برنامه ی گفت وگو با اعجوبه ها با ستاره ی خون آشام، سلطان موسیقی راک، ریسوس نِگتیوِ افسانه ای گفت وگو می کنیم!» بعد مکث کرد تا ادای تماشاچیانی را دربیاورد که برایش هورا می کشیدند و فریاد می زدند.
از خودش پرسید: «خوب، خون آشام بودن چطوری است؟»
به سمت چپ چرخید و با لهجه ی خاص خویشاوندان دورش در ترانسیلوانیا گفت: «خوب، وبال گردن است! ها، ها، ها! شوخی کردم، من عاشقشم! به هر حال، حرف زدن با شما خیلی خیلی خوب است، اما من دیگر باید بروم، همین الان.»
درست مثل وقتی که پدرش می رفت تا به شکل خفاش درآید، درجا چرخید. اما به جای این که بال دربیاورد سرش گیج رفت. پایش را محکم به زمین کوبید تا بتواند سر جایش بایستد، اما پایش به پایین شنلش گیر کرد و محکم زمین خورد. نیش های مصنوعی از دهانش بیرون افتاد و دندانه های سخت و سوزن مانندِ بُرس توی مچ دستش فرو رفت.
نالید: «اوخ!» بُرس را از دستش کنار زد و به زخمش نگاه کرد. «حتماً بعدش می سوزد!» سریع و چهار دست و پا به این طرف و آن طرف اتاق رفت تا نیش های مصنوعی اش را که زیر راحتی افتاده بودند بردارد.
وقتی دستش را زیر کاناپه برد، صدای مادرش در خانه پیچید: «تو هیچ وقت به حرف من گوش نمی دهی!» صدایش خوشحال نبود.
و صدای دیگری به همان اندازه عصبانی جواب داد: «تو الان چی گفتی؟»
ریسوس با یک جست از روی زمین بلند شد، نیش های مصنوعی را دوباره توی دهانش جا داد و آهسته به راهرو رفت. پدر و مادرش در آشپزخانه بودند و مثل همیشه داشتند با هم دعوا می کردند.
الستون نگتیو با پافشاری گفت: «آن آچار را بده به من!»
همسرش، بِلا، طلبکارانه گفت: «چرا باید این کار را بکنم؟ آخرین خدمتکارت از چی مُرد؟»
الستون جواب داد: «اگر لازم است بدانی، یک تیر چوبی توی قلبش فرو رفت! اَه! خودم می آورمش!» خون آشام مثل برق از آشپزخانه بیرون رفت، آچار بزرگی را از جعبه ی ابزارها برداشت و ویژژژژژ... دوباره زیر سینک ظرف شویی برگشت و مشغول تنظیم کردن پیچی کنار شیر آب شد. شیر را به شکل خفاشی در حال پرواز درست کرده بودند.
بِلِت با بداخلاقی گفت: «اعتراف کن که خودت هم نمی دانی داری چه کار می کنی!»
الستون جواب داد: «معلوم است که می دانم! فکر کنم که دیگر بتوانم یک واشر ساده را توی شیرِ خون عوض کنم و لوله کش را هم خبر نکنم!»
بلا هوای سینه اش را بیرون داد و گفت: «شک دارم بتوانی! آخرین باری که سعی کردی یک کار فنی بکنی، توی حمام یک ورودی به دنیای زیرین باز کردی!»
ـ ولی خودم از شرش خلاص شدم و آن ورودی را بستم، نبستم؟
ـ چرا! بستی، اما بعد از آن که بهترین حوله های من را آن سوراخ بلعید!
ـ خوب، این دفعه فرق می کند. تنها کاری که باید بکنم ــ



ناگهان فواره ای از خون سرخ و درخشان به هوا بلند شد، به سقف آشپزخانه پاشید و کل اتاق را پر از مِهی به رنگ سرخ آتشین کرد.
بلا فریاد زد: «حالا ببین چه کار کردی!»
الستون اعتراض کرد: «تقصیر من نبود! تو حواسم را پرت کردی!»
ـ اوه، پس همه ی این ها تقصیر من است، آره؟
ـ من این را نگفتم!
در راهرو، ریسوس آه کشید. برای آخرین بار، به فوران ذره های خون نگاه کرد که روی سر و صورت والدین عصبانی اش می پاشید و بعد از در جلویی خانه بیرون رفت.
آقای کرودلی روی فرش پاخورده ی فروشگاه ایفا می خزید و ردی از گل و لای سبز و چسبنده به جا می گذاشت. بچه قورباغه های دو دُمِ کوچولو هم در نهری از کثافت بدبویی که هیولای باتلاق به جا می گذاشت می رقصیدند و شنا می کردند. آقای کرودلی به این موضع اهمیت نمی داد؛ چیز دیگری ذهنش را مشغول کرده بود.
یا بهتر بگوییم، چیز دیگری سوراخ های دماغش را پر کرده بود. او بوی چیزی را حس می کرد. چیزی شیرین و آبدار. هوا را بو کشید و با اشتیاقِ گرگینه ای گرسنه که به دنبال شکار باشد، بو را دنبال کرد.
فروشگاه بزرگ متعلق به ساحره ای ۳۰۰ ساله به نام ایفا اِورول بود که خودش آن را اداره می کرد. هیچ یک از مشتریان فروشگاه قادر نبودند سن حقیقی ایفا را حدس بزنند؛ او با طلسمِ زیبایی، چهره ی چروکیده و پر از زگیل خود را زیر نقابی از زیبایی محض پنهان می کرد. قیافه اش اغلب باعث می شد که مشتریانش به کلی فراموش کنند اصلاً برای چه کاری به فروشگاه آمده بودند و گاهی حتی محل زندگیشان را هم از یاد می بردند.
آن روز، ایفا در انبار بود و آخرین محموله ی طلسم های جادویی، معجون ها، گوی های بلورین و دیگر تجهیزات فراطبیعی را بررسی می کرد. لوآلا اِورول، خواهرزاده و کارآموز ایفا، مراقب فروشگاه بود. جادوگر کوچولو روی پیشخوان قوز کرده بود و با نفس سنگینی آه می کشید. از این ناراحت بود که چرا او باید مراقب دخل باشد، آن هم زمانی که برای وقت گذرانی راه های بهتری وجود داشت؛ مثلاً می توانست در رختخوابش دراز بکشد و آخرین شماره از مجله ی ساحره ی نوجوان را ورق بزند.
لوآلا آقای کرودلی را دید که نزدیک می شد و همه ی تلاشش را به کار گرفت تا مهربان و حواس جمع به نظر بیاید و به پیراهن گل و گشاد او و طرحِ هاوایی پیراهن که توی دل آدم را خالی می کرد خیره نشود.
باید توجهش را از لباس دور می کرد و به جای دیگری نگاه می کرد. چشمش به بشقابی پر از ژله های مکعبی شکل افتاد. این حتماً به دردش می خورد!



پرسید: «دوست دارید یکی از ژله های جدید ما را امتحان کنید، آقای کرودلی؟» هیولای باتلاق کمی دیگر روی زمین خزید و بعد از کمی سُر خوردن روی مایع لغزنده ی بدنش سر جایش ایستاد.
با صدایی مثل غل غل آب گفت: «متشکرم، لوآلا! با اجازه! فکر می کردم بوی چیزی را حس می کنم که کمی غیرعادی باشد.»
لوآلا بشقاب پر از آن خوراکی های لرزان را جلو برد و آقای کرودلی با انگشتان پره دار و پر از پیچک و زائده اش آن را گرفت. نگاه حریصانه اش به آن مکعب های رنگارنگ بود.
با خودش گفت: «حالا کدامشان را امتحان کنم؟ ده، بیست، سه، پانزده...»
بعد، دهان غار مانندش را باز کرد و همه ی آن ژله ها را یکجا بلعید، همین طور بشقاب ژله ها را. هیولای باتلاق لب های لاستیک مانندش را پاک کرد و با صدایی بلند آروغ زد.
ـ اُررووغ غ غ!
نفس متعفن هیولا به صورت لوآلا برخورد و لوآلا فوری رویش را برگرداند.
آقای کرودلی نخودی خندید و گفت: «اووف! ببخشید! فکر می کنید که بشود من چند تا دیگر از این ها را امتحان کنم؟»
اما لوآلا دیگر به حرف او گوش نمی داد. همان موقع که رویش را برگردانده بود تا از آروغ و گاز وحشتناکِ هیولا خود را عقب بکشد، چشمش به سه مشتری دیگر افتاده بود که داخل فروشگاه می آمدند: لوک واتسون پسرک گرگینه، کلوفِر مومیایی مصری و چهره ای گیرا و رویایی که همان ریسوس نگتیو بود.
کلو از میان قفسه ها رد شد و به قسمت کمک های اولیه رفت. آن جا روی زمین زانو زد و مشغول زیر و رو کردن خرت و پرت های سبدی شد که پر از چیزهایی مثل داروی عقرب زدگی، وسایل ترمیم و بازسازی چنگال پرنده ها و هیولاها و تک لنزهای تماسی مخصوص غول های تک چشم بود.
ریسوس با ناراحتی گفت: «تازگی ها پدر و مادرم زیاد با هم دعوا می کنند.»
لوک شانه بالا انداخت و گفت: «آن ها خون آشامند، ریسوس. و این همان کاری است که خون آشام ها می کنند.»
کلو فریاد زد: «آهان!» و بسته ی نوار زخم بندی را از قفسه ای بیرون کشید. «واقعاً سر درنمی آورم چرا این قدر اصرار دارند که این ها را توی قسمت کمک های اولیه بگذارند. این ها را باید توی قسمت پوشاک بگذارند.»
ریسوس آه کشید و گفت: «شاید هم دیگر، همدیگر را دوست ندارند.»
لوک گفت: «نگران نباش. پدر و مادرها همیشه دعوا می کنند. اما من مطمئنم که از ته دلشان همدیگر را دوست دارند.»
کلو حرف او را تایید کرد و گفت: «آره، واقعاً از ته دل دوست دارند، حتی از زیر دل و آن طرف کبد. از یک جایی آن پایین ها توی دل و روده هایشان!»
ریسوس به زور لبخند زد و لوک و کلو سلانه سلانه راه افتادند تا به خریدشان ادامه بدهند. ریسوس برگشت تا دنبال آن ها برود، اما ناگهان وحشت زده از جا پرید. لوآلا فقط چند سانتیمتر با او فاصله داشت و خیره خیره نگاهش می کرد. گفت: «اوه، سلام، لوآلا! من را ترساندی!»
لوآلا با خود گفت: «وای، خدای من! او به من سلام داد! دست و پایت را جمع کن، دختر، تمرکز کن. نفس عمیق بکش!»
ریسوس پرسید: «چیزی می خواستی؟» و به دور و برش نگاهی انداخت تا دوستانش را پیدا کند.
لوآلا گفت: «اووم م! آره. شنیدم که درباره ی دعوای پدر و مادرت حرف می زدی. یعنی، نه این که به حرف هایتان گوش بدهم، ها... یا توی فروشگاه دنبالتان باشم یا از پشت کتاب های طلسم نگاهتان کنم، یا از این چیزها!»
ـ اوه، آره، خوب...
ـ به هر حال، فکر کردم که چون ساحره یا هر چیز دیگری هستم، شاید بتوانم، یعنی دوست دارم یک طلسم مهر و محبت برای خودمان درست کنم.
ریسوس پلک زد و گفت: «خودمان؟»
لوآلا فوری توضیح داد: «برای آن ها! فقط برای آن ها! پدر و مادرت. منظورم این است که اگر بخواهی. نمی خواهی؟ نه، فراموشش کن. می فهمم. من دیگر می روم.»
همین که لوآلا راه افتاد تا از آن جا برود، ریسوس او را نگه داشت و گفت: «صبر کن ببینم! این کار را برای من می کنی؟»
لوآلا به عمق چشم های ریسوس نگاه کرد وگفت: «من برای تو همه کاری می کنم!» با صدایی آهسته ادامه داد: «نیم ساعت دیگر، توی خانه تان می بینمت، فرشته ی تاریکی!»
بعد، با عجله به طرف پیشخوان فروشگاه دوید و ناپدید شد و ریسوس را گیج و سردرگم تنها گذاشت.
ـ با... شد.
ناگهان لوآلا برگشت و با اطمینان گفت: «از "فرشته ی تاریکی" منظوری نداشتم، ها! من همه را این طوری صدا می زنم. این... یعنی خوشم می آید.»
صدای ملچ و ملوچ خفه ای شنیده شد؛ آقای کرودلی یک مشت دیگر از آن ژله های مکعبی را توی دهانش چپانده بود و پشت سر ریسوس روی زمین می خزید تا از فروشگاه بیرون رود. او گفت: «ژله های خوش مزه ای است، لوآلا!» و دوباره آروغ زد. «اووف!»
لوآلا گفت: «متشکرم، آقای کرودلی!» به ریسوس نگاه کرد که گیج شده بود و اضافه کرد: «فرشته ی تاریکی من!»



ریسوس گفت: «پس، نیم ساعت دیگر.» لبخند زد. کله ی لوک را از بالای قفسه ها دید و به سرعت دوید.
لوآلا رفتن او را تماشا کرد و بعد، گونه های داغش را زیر دست هایش پنهان کرد.



نظرات کاربران درباره کتاب جاذبه جادویی