فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مهمان‌های ناخوانده

کتاب مهمان‌های ناخوانده
خیابان وحشت - ۱

نسخه الکترونیک کتاب مهمان‌های ناخوانده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مهمان‌های ناخوانده

تومی دونبوند در شهر لیورپول در کشور انگلستان به دنیا آمد و بزرگ شد. او شغل‌‌های مختلفی مانند بازیگری، تهیه‌کنندگی تئاتر، اجرای برنامه برای کودکان، معلم تئاتر، داستان‌گویی و نویسندگی را تجربه کرد. کتاب‌های غیرداستانی دونبوند برای کودکان و والدین آن‌ها باعث شد میهمان همیشگی برنامه‌های رادیو در شهر‌های مختلف انگلستان باشد. تومی برای تعدادی از مجله‌ها، مانند گام‌های خلاق و آموزش و پرورش ابتدایی نیز می‌نویسد. تومی دونبوند کار خود را در نگارش کتاب‌های خیابان وحشت، مجموعه‌ای که در ژانر ترسناک/طنز پدید آمده است، درست مانند آن می‌داند که نویسنده‌ای چون استیفن کینگ، که برای بزرگسالان کتاب‌های علمی ـ تخیلی ـ ترسناک می‌نویسد، بیاید و برای کودکان کارتون اسکوبی دو را بنویسد! او می‌گوید: «نوشتن خیابان وحشت برای من کاری فوق‌العاده جالب و مفرح بود. اما باید مواظب می‌بودم که خودم را زیاد نترسانم!»

ادامه...

بخشی از کتاب مهمان‌های ناخوانده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خانه ی اشباح



بخش ۱: خانه



پنجه های قدرتمند گرگینه مثل پتک روی زمین ضربه می زدند و سرعت قدم ها هر لحظه بیشتر می شد. پاهای بزرگ و پشمالو، گیاهان انبوه و در حال فساد کف جنگل را لگد می کردند. وای، هیچ چیزی مثل دویدن با آن پاهای گرگی نبود! با هر قدم، درختان مرده مثل پیکرهایی مبهم و غیرقابل تشخیص از برابر دیدگانش می گذشتند.
رودخانه ای پیش رویش بود. در نگاه اول، نهر آرام و بی خطری به نظر می آمد، اما لوک می دانست رود پر از ماهی هایی بود که با دندان های تیغ مانندشان می توانستند در چند ثانیه گوشت و استخوان را تکه تکه از هم جدا کنند. هر آدم ـ یا موجود ـ احمقی که انگشت پایش را به آب سرد و منجمدکننده ی آن رود می زد، بلافاصله تاوان حماقتش را می داد.
وقتی لوک کنار آب رسید، همه ی قدرت و توان پاهای گرگینه ای اش را به کار گرفت، به هوا جست زد و دست هایش را به طرف شاخه ی کلفتی دراز کرد که بالای رود معلق بود. خیال داشت به هر شکلی بود، آن شاخه ی سیاه و در حال پوسیدن را بگیرد و به کمک قدرت خارق العاده اش خود را جلو بکشد. خداخدا می کرد که شاخه زیر این بار دوام بیاورد... و دوام آورد.
در طرف دیگر رودخانه، سنگین فرود آمد، اما پاشنه ی یکی از پاهای پشمالویش شلپی به آب خورد و همین تماس باعث شد ساکنان مرگبارِ رود بوی گوشت را حس کنند و جنب و جوشی دیوانه وار در آب به پا شود. ولی درست در همان لحظه که ماهی ها با دندان های آماده برای حمله به کناره ی آب رسیدند، شام آماده شان از دسترس بیرون رفت.
فقط یک مانع دیگر پیش رو داشت: درخت غول پیکری که روی زمین افتاده و در تمرین های صبحگاهی لوک، بیش از یک بار او را فریب داده بود. اما امروز قرار نبود که کار دویدن این جا تمام شود. امروز او باید تا اعماق ناشناخته ی جنگل به دویدن ادامه می داد.
لوک برای تک تک قدم هایش به دقت زمان بندی کرد و همین که به آن تنه ی تنومند درخت رسید ـ که از جایش تکان نمی خورد ـ جست زد و دوپایی و خیلی دقیق روی سطح خشن درخت فرود آمد. زانوهای گرگینه ای اش تا آخرین نقطه ی ممکن خم شدند و بعد عضلاتش ـ که از این همه تلاش به جیغ و داد افتاده بودند ـ برای پشتک وارویی بی نقص دست به کار شدند و او را به هوا بلند کردند.
این بار، بی هیچ آسیبی فرود می آمد. این بار به دویدن ادامه می داد.
ـ بله!
بعد، سُر خورد و محکم با چیزی برخورد کرد. ابتدا صورتش به دیوار آجری محکمی برخورد و بعد با صدای گرومپِ ناجوری روی زمین افتاد!
لوک واتسون فریاد زد: «وای!» و در همان لحظه که دگردیسی بخش گرگینه ی وجودش ـ در جهت معکوس ـ شروع شد، به دماغش دست کشید. دستش را عقب برد و نگاه کرد و دید که انگشت هایش خونی شده بودند.
پاهایش را ، که حالا به شکل اندام هایی انسانی درآمده و درهم پیچیده بودند از هم باز کرد، از روی زمین بلند شد و به بررسی دیواری مشغول شد که جلوی حرکتش را گرفته بود. روی رنگ پوسته پوسته و ارغوانی دیوار دست کشید و زبری سطح آجری آن را زیر انگشت هایش حس کرد.
با صدای بلند پرسید: «آخر، کی این خانه را این جا عَلَم کرده؟»
***
مایک واتسون درِ اجاق را باز کرد و همین که بوی خوش جوجه کباب در فضا پیچید، نیشش باز شد. خاطرات دورانی که پیش از حضور در خیابان وحشت از سر گذرانده بود در ذهنش زنده شد: شام یکشنبه شب همراه با موسیقی ـ یک صفحه گرامافون خیلی قشنگ ـ در حیاط پشتی خانه. بعد هم چرت مختصری جلوی تلویزیون، در حالی که همسرش ظرف ها را می شست و لوک مشق هایش را می نوشت.
آن روز قرار بود روز خوبی باشد!
گفت: «هوم م م! خوش مزه است!» جوجه را روی سینی اجاق سُر داد و بیرون آورد. آن را سر میز برد و کنار کپه ای سیب زمینی سرخ کرده و کاسه ی سبزیجات آ ب پز گذاشت که از رویش بخار بلند می شد.
همسرش، سو، سر میز آمد و درِ شیشه ای لیموناد تگری را باز کرد.
مایک فکر کرد: «نه، فراموشش کن. امروز قرار است روز فوق العاده ای باشد.»
تازه کارد گوشت بُری را برداشته و آن را بالای جوجه کبابی آبدار گرفته بود که لوک سُر خورد و در چارچوب در اتاق ظاهر شد. از نفس افتاده بود و انگشت هایش را که هنوز خونی بودند با پشت شلوارش پاک می کرد.
فریاد زد: «مامان! بابا! آن ها یک خانه ی دیگر توی جنگل ساخته اند! حتماً ساکنان جدیدی آن جا آمده اند. می شود بروم و با آن ها آشنا بشوم؟»
مامان، که حتی یک قطره لیموناد نریخته بود و حالا داشت چوب پنبه ی در بطری را سر جایش می گذاشت گفت: «البته! باید همه مان با هم برویم.»
مایک پکر و بی حوصله کنار میز نشست. رویای یک روز فوق العاده داشت کم کم از بین می رفت. او فریاد زد: «نه، نه، نه!» دست هایش را توی هوا تکان داد. «من هیچ علاقه ای ندارم که بدانم چه جور هیولایی به خیابان مان آمده.»
بطری لیموناد را از دست همسرش گرفت و دوباره چوب پنبه ی درش را برداشت. بعد ادامه داد: «من آماده ام تا ناهار یک روز یکشنبه ی خوب و معمولی را یکجا ببلعم! خواهش می کنم بگذارید از روزم لذت ببرم.»
سکوت اتاق غذاخوری را فرا گرفت.
مایک با خوشحالی آه کشید. کار خودش را کرده بود. او پافشاری کرده و برنده شده بود. آن روز قرار نبود که روز هیولاهای دیوانه و موجودات عجیب و غریب باشد. قرار بود که فقط چیزهای معمولی رخ بدهد، چیزهایی مثل لیموناد، هویج بخارپز و جوجه کباب سوخاری.
دستش را دراز کرد، از جوجه ی وسط میز یک ران برداشت، آن را زیر بینی اش گرفت و با نفس عمیقی بویش کرد. قرار بود این بهترین غذایی باشد که تا آن روز خورده ــ
ناگهان جوجه ی کبابی از جا پرید، توی سینی ایستاد و خیره به او نگاه کرد. مایک فکر کرد: «وای، نه! این نمی تواند درست باشد! این مرغ که سر نداشت! چطور ممکن است به من نگاه کند؟»
پیش از آن که مایک بتواند رشته ی افکارش را دنبال کند، مرغ به او خندید و لنگه ی رانی را که او همان چند لحظه پیش از توی سینی برداشته بود پس گرفت. بعد، برگشت و از روی میز غذاخوری جست زد و بیرونِ در پرید.
خانواده ی واتسون در سکوت، بیرون رفتن مرغ را تماشا کردند. وقتی صدای به هم کوبیده شدن در جلویی خانه را شنیدند، لوک رو به پدر و مادرش برگشت و شانه بالا انداخت.
او گفت: «مثل این که مرغ تمام شد!»
مایک دستش را روی دهانش گرفت و با عجله به طرف دست شویی دوید.

نیم ساعت بعد، لوک همراه با ریسوس نِگَتیو و کلو فِر، بیرون خانه ی جدید در جنگل ایستاده بود. از وقتی که او و خانواده اش به خیابان وحشت اسباب کشی کرده بودند، لوک بخشی از ماجراهای بی شمار دوستان جدیدش شده بود، ماجراهایی که در هر کدام از آن ها خون آشام و مومیایی مصری به نجات لوک می آمدند، درست مثل بارها و بارها پیش از آن که لوک به خاطر آن ها در صحنه ظاهر شده بود. حالا آن ها سه یار جدانشدنی بودند، به خصوص در روزهایی مثل آن روز که جایی جدید و حادثه ی هیجان انگیز دیگری را باید کشف می کردند.
لوک گفت: «ببینید! این مثل یک خانه ی ارواح قدیمی و معمولی است.»
کِلو پرسید: «و فکر می کنی که یهویی از غیب این جا پیدایش شده؟»
لوک گفت: «خوب، دیروز این جا نبود. من هفته هاست که هر روز توی جنگل می دوم. اگر خانه ای به این بزرگی این جا بود، حتماً دیده بودمش.»
ناگهان ریسوس برگشت، نگاهی به جلوی خانه انداخت و گفت: «تا حالا نشنیده بودم که خانه ای یک شبه جایی ظاهر بشود.»
لوک شانه بالا انداخت و گفت: «شاید هم این یک جابه جایی اضطراری بوده که به دست “ع. ف.ر.ی.ت.” ها انجام شده!» زمانی که هویت گرگینه ی لوک برملا شد، همان موجودات عجیب و غریب (“ع. ف.ر.ی.ت.” ها) خانواده ی او را به خیابان وحشت آورده بودند.
ریسوس پرسید: «خوب، حالا فکر می کنید که کی این جا زندگی می کند؟»
کلو کمی مِن مِن کرد و بعد گفت: «هوم م م! این خانه آن قدر پرزرق و برق نیست که خون آشام ها داخلش باشند. آن قدر هم بزرگ نیست که لولوخورخوره ها تویش جا بشوند و آن قدر بوگندو نیست که جای گرگینه ها باشد.»
لوک به طرف او برگشت و اعتراض کرد: «اوی!»
کلو برای او زبان درآورد و بعد دست هایش را به کمرش زد و گفت: «تو فکر کردی ما نمی دانیم با آن پاهای گرگینه ای چطور می دوی؟ هر روز سر راهت از جلوی خانه ی ما رد می شوی و بگذار برایت بگویم که عرق بدجوری به پشم گرگینه ها می چسبد!»
ریسوس زد زیر خنده و وقتی لوک به او چشم غره رفت فریاد زد: «خوب که چی؟ حق با کلو است! تو وقتی با آن پاهای گرگینه ای تمرین می کنی، بوی گند می دهی. ویلهلم، جد عموی مادرم هم الان دویست سال است که دارد زندگیش را می کند و مامانم تازه دیروز راضی شد اجازه بدهد که او به دیدنمان بیاید!»
لوک با این که خجالت می کشید لبخند زد و گفت: «باشد، دفعه ی دیگر حواسم را جمع می کنم که پاهایم را بشویم.»
کلو گفت: «بهتر است این کار را بکنی، چون همین الان هم خیلی بو می دهی، یک بویی مثل... جوجه کباب؟»
لوک گفت: «این بوی من نیست! این شام یکشنبه شب بابام است! دارد می آید این جا!»
جوجه جست وخیزکنان از لای درخت ها بیرون پرید و بچه ها دیدند که سگ پشمالوی خوشگلی آن را دنبال می کند. اما وقتی سگ از مقابل آن ها رد شد، دیدند که در نیمه ی عقب بدنش غیر از استخوان چیز دیگری وجود ندارد.
لوک خیلی جدی گفت: «دیگ! آن مرغ بیچاره را به حال خودش بگذار!»
دیگ دستور لوک را نشنیده گرفت و رو به جوجه خرخر کرد. ناهارِ بریان به خود لرزید و پایی که از دست بابای لوک پس گرفته بود دوباره از بدنش جدا شد و روی زمین افتاد. دیگ با خُرخُری پیروزمندانه جلو پرید، آن لقمه ی خوش مزه را گاز زد و یکجا قورت داد ـ و در انتهای خالی و استخوانی بدن دیگ، لنگه ران مرغ درسته و سالم ظاهر شد.
مرغ که از این خوش اقبالی خیلی خوشش آمده بود، دوباره پایش را برداشت و با یک جست از صحنه دور شد و دوباره دیگ به دنبال او دوید.
کلو رویش را به طرف خانه ی قدیمی برگرداند و پرسید: «شما فکر می کنید که آن ها بچه هم داشته باشند؟»
لوک گفت: «برای فهمیدنش فقط یک راه وجود دارد.» و یک قدم جلو رفت.
ریسوس آه کشید و گفت: «باید این کار را بکنیم؟»
لوک کوبه ی در را که به شکل یک خانه بود گرفت و آن را به درِ چوبی کوبید. هر سه لحظه ای ساکت ماندند و به صدای ضربه ها که در فضای داخل خانه می پیچید گوش دادند.
ریسوس با خوشحالی گفت: «خیلی خوب، هیچ کس خانه نیست. بیایید برگردیم خانه مان!»
اما همین که خون آشام برگشت تا راه بیفتد، در جلویی آهسته و با صدای قیژژژژژژ باز شد!
لوک گفت: «اوه، راه بیفت، ریسوس. در هم باز است. دیگر باید وارد بشویم!»
ریسوس دست به سینه سر جایش ایستاد. او با این که از پدر و مادری خون آشام به دنیا آمده بود، پسری معمولی بود و همیشه سعی می کرد که با رنگ کردن موهایش و استفاده از ناخن و دندان های نیش مصنوعی این حقیقت را پنهان کند. اما هر بار که در موقعیت هایی خاص قرار می گرفت، واکنش های انسانی اش هویت واقعی او را برملا می کرد. یک ویژگی زیادی معمولی در مورد او، همین احتیاط بیش از حدش بود.
لوک با لحنی که انگار بخواهد کسی را به کاری تشویق کند گفت: «راه بیفتید. حس ماجراجویی تان کجا رفته؟»
ریسوس با بداخلاقی گفت: «رفت دنبال یک ماجرا و بعدش هم مُرد! این وحشتناک است! درست مثل دفعه ی آخری که گفتی، “اوه، در هم که باز است. دیگر باید وارد بشویم!” و ما هم این کار را کردیم!»
مرغ سوخاری جست زد و از پشت پای خون آشام توی سطل زباله ای در همان نزدیکی پرید. دیگ هم چنان دور و بر را بو می کشید و سعی می کرد رد مرغ را پیدا کند.
ریسوس ادامه داد: «به هر حال، ما نباید همین طوری توی خانه ی مردم برویم!»
اما دیگر خیلی دیر بود. لوک وسط راهرو ورودی خانه بود و کلو هم به دنبال او پیش می رفت.
لوک فریاد زد: «سلام؟»
ریسوس با غرولند گفت: «شما دو نفر هیچ وقت به حرف های من گوش نمی دهید!»
کلو از توی چارچوب در او را مسخره کرد و گفت: «اَه، این قدر ترسو نباش، دیگر!»
ریسوس گفت: «این وضع برای تو مشکل نیست، خانم کوچولو! تو که همیشه می گویی، “من خوبم، جای اندام های داخلی ام توی یخچال امن است.”»
کلو اخم کرد. این حقیقت داشت که زمان مومیایی کردن، اندام های داخلی او را برداشته بودند و حالا آن ها را داخل ظرف های پلاستیکی، در یخچال خانه، سالم نگه می داشتند. اما باز هم امکان داشت که او آسیب ببیند... یا بدتر از آن.
کلو غرغر کرد و گفت: «هر کار دوست داری بکن!» و به دنبال لوک داخل خانه رفت.
ریسوس همان جا ماند و تصمیم گرفت که از جایش تکان نخورد. بعد، جغدی لابه لای درخت ها پرید و با صدای بلند هوهو کرد و همین باعث شد که او از جا بپرد.
ریسوس، که با عجله می دوید تا به دنبال دوستانش داخل آن خانه ی قدیمی برود، با خود گفت: «من فقط می دانم که از این کار پشیمان می شوم!»
و درِ خانه پشت سر بچه ها به هم کوبیده شد.

بخش ۲: اتاق



لوک، ریسوس و کلو در راهروی آن خانه ی خالی ایستادند و خیره به آن همه آشفتگی نگاه کردند. کفپوش ها قدیمی و کثیف بودند، رنگ روی نرده های طبقه ی بالا پوسته پوسته بود و کاغذدیواری کهنه و سبزِ راه راه خانه از روی دیوارها کنده شده بود.
روی دیوارهای راهرو، در فاصله های نامرتب، تابلوهایی آویزان بود و در هر تابلو تصویری از خانه ای دیگر دیده می شد. بعضی از آن ها مثل نقاشی های بچگانه ای بودند که معمولاً خانواده ها روی در یخچال شان می چسبانند، اما بقیه نقاشی هایی رنگ و روغنی با ریزه کاری های خیلی دقیق و داخل قاب های طلایی بودند. حتی دو تا از آن خانه ها شبیه هم نبودند.
لوک پنجه ی پایش را داخل گودال چسبناکی فرو برد که جلوی پایشان بود و گفت: «هر کسی که این جا را ساخته، راستی راستی که کار کرده! اما این جا یک جوری است که انگار از ده ها سال پیش خالی بوده.»
کلو گفت: «بوی بدی هم دارد.» و نوار دور چانه اش را بالا کشید تا بینی اش را بپوشاند. «بوی نم و کپک زدگی، مثل کثافت تازه ی سگ...»
ریسوس با کنایه گفت: «یا بوی پای گرگینه بعد از دویدن.» ناگهان چیزی سرد و خیس به پایش خورد و او جیغ کشید و از جا پرید.
لوک نیشش را باز کرد و گفت: «می دانی، به جای یک خون آشام ترسناک، تو مثل یک بچه ی چهارساله جیغ می کشی. این فقط دیگ است.»
ریسوس، که قلبش تاپ تاپ می زد، روی زمین چمباتمه زد و گفت: «دیگ!» به زیر چانه ی آن سگ نصف و نیمه دست کشید. بعد، خم شد و آهسته در گوش حیوان گفت: «لطفاً دیگر این کار را نکن! من نمی دانم که می توانم به همین سادگی یک شورت پاچه دار اضافی توی شنلم پیدا کنم یا نه!»
شنل خون آشامی که ریسوس به تن داشت از نسل ها پیش در خانواده ی نِگَتیوها دست به دست شده بود. داخل ده ها جیب جادویی این شنل که در قسمت آستری آن جاسازی شده بودند، همیشه چیزهای به دردبخوری پیدا می شد. اما از وقتی که ریسوس مالک شنل شده بود، شنل کمی بدعنقی می کرد؛ شاید از این دلخور بود که چرا موجودی غیر خون آشام آن را به تن می کرد. این روزها اغلب وسایل و اشیاء اشتباهی را به دست ریسوس می داد، آن هم در موقعیت های کاملاً ناجور و احتمالاً فقط برای مسخره بازی.
لوک و ریسوس باز هم در راهرو این طرف و آن طرف رفتند و فریاد زدند: «سلام؟»
کلو گفت: «من فکر نمی کنم که کسی این جا باشد.»
لوک گفت: «باز هم باید بگردیم، فقط برای اطمینان بیشتر.»
کلو به نشانه ی تایید سر تکان داد و گفت: «فکر خوبی است!»
وقتی لوک به نزدیک ترین درِ دم دستش تقه زد و آن را باز کرد، ریسوس گفت: «فکر بدی است! کاملاً معلوم است که چه فکر بدی است!»
لوک و کلو با اطمینان به طرف در بعدی رفتند. ریسوس چند لحظه صبر کرد و بعد، وقتی مطمئن شد هیچ صدایی که نشانه ی درد یا نگرانی باشد نمی شنود، سرش را از در داخل برد.
روی دیوارهای آن اتاق هم تصویرهایی از خانه های جورواجور بود. ریسوس خیره به نزدیک ترین تصویرِ کنار در نگاه کرد. آن یک طرح سیاه قلم بود که در قاب پرزرق و برقی از چوبِ سیاهِ زبان گنجشک قرار داشت. بقیه، عکس های قدیمی یا نقاشی های آبرنگ بودند.
غیر از این تصویرها، هیچ چیز دیگری توی اتاق نبود.
لوک گفت: «ممکن است یک خانواده ی نامرئی باشند؟» دست هایش را توی هوا تکان داد تا شاید به چیزی بربخورد. «مثل اشباح؟»
ریسوس گفت: «خوب، بهتر است دیگر این کار را نکنی. ممکن است تصادفی توی صورت یکی از اشباح و اجنه بزنی و آن ها هم که هم چین اعصاب درست و حسابی ندارند. یادت که هست؟»
لوک به روزی فکر کرد که همراه پدر و مادرش برای اولین بار به خیابان وحشت آمده بودند. آن روز، شهردار حقه باز، اتو اسنیر، اشباح گورستان را با جریان برق از جایشان بیرون کشیده و آن ها را به حرکت و کارهای جورواجور واداشته بود. اتو اشباح مطمئن تر را به کار گرفته بود تا در خانه ی هر کسی که جرئت می کرد در برابر توطئه های شیطانی و دزدی های او بایستد آشوب به پا کند.
لوک به خود لرزید. فوری دست هایش را توی جیب هایش فرو برود و گفت: «آره، شاید هم حق با تو باشد.»
کلو هیجان زده گفت: «اگر از آن آدم کوچولو های ریزه میزه باشند چی؟» پایش را از روی زمین بلند کرد و به جای پایش روی زمین نگاه کرد. «خدا کند کسی را لگد نکرده باشم.»
ریسوس با صدایی ناله مانند گفت: «وای! این را نگو! همین که مجبورم گندکاری های لولو را از زیر کفش هایم پاک کنم به اندازه ی کافی حالم را به هم می زند. همان کثافت های یک زالوی خانگی کافی است؛ دیگر نمی خواهم به آدم کوچولوهای له شده هم برسم!»
با احتیاط روی زمین زانو زد و صورتش را چند سانتیمتر بالاتر از کفپوش گل آلود گرفت. آهسته گفت: «سلام؟ شما کوچولوها راستی راستی این جا هستید؟»
لوک پرسید: «چرا آهسته حرف می زنی؟»
ریسوس جواب داد: «چون اگر آن ها واقعاً کوچولو باشند، احتمالاً قیافه و صدای ما برایشان مثل قیافه و صدای غول هاست. من نمی خواهم به گوش شان صدمه بزنم.»
کلو با حالتی که انگار بخواهد چیزی را تذکر بدهد گفت: « اگر آن ها واقعاً این قدر کوچک باشند، قبلاً آن ها را زیر پایمان لگد کرده ایم، یا دیگ با بو کشیدن، آن ها را داخل سوراخ دماغش کشیده.»
ریسوس گفت: «باشد!» از جایش بلند شد و گل و خاک سر زانوهایش را تکاند.
لوک گفت: «من که نمی توانم تصورش را بکنم آن ها یک خانواده ی آدم کوچولو باشند. اگر قرار بوده که ساکنان جدید این خانه این قدر میکروسکوپی باشند، اصلاً چرا باید کسی چنین خانه ی بزرگی بسازد؟»
کلو گفت: «به نظر من هم آن ها نمی توانند میکروسکوپی باشند.» یک لحظه دیگ را تماشا کرد که گوشه و کنار اتاق را بو می کشید و بعد توجهش به طرح های مدادی روی دیوار جلب شد. «هر کسی که این جا زندگی می کند، علاقه ی خاصی به خانه ها دارد.»
ریسوس گفت: «آره، اما انگار به وسایل زندگی یا دارایی هایش علاقه ای ندارد... یا به آدم ها.»
لوک گفت: «الان شنوایی من فوق العاده می شود!» و چشمک زد.
چشم هایش را بست و حواسش را جمع کرد. او قبلاً یاد گرفته بود خشم خود را مهار کند تا به گرگینه ای خطرناک تبدیل نشود. اما حالا که در فضای جادویی خیابان وحشت زندگی می کرد، می توانست به شکلی بی خطر بخشی از بدنش را تغییر بدهد. برای این کار، روی این موضوع تمرکز می کرد که اگر به شکل پشمالویش درمی آمد، آن بخش از بدنش چطور می شد و بعد، انرژی مربوط به آن بخش را در جهت درست هدایت می کرد.
بعد از چند ثانیه، لوک احساس کرد تاریکی آشنایی سراسر وجودش را در برگرفت. گوش هایش را تصور کرد که بزرگ تر و بزرگ تر می شدند و کناره های صورتش را بالا می کشیدند، آن قدر بالا و بلند که به بالای سرش رسیدند.
وقتی تغییر کامل شد، لوک چشم هایش را باز کرد و با دقتِ تمام گوش داد.
همه ی صداها درست مثل قبل بودند، غیر از صدای دوستانش که حالا داشتند می خندیدند.
با حالتی حق به جانب پرسید: «چی این قدر خنده دارد؟»
ریسوس نخودی خندید و گفت: «خیلی مهم نیست. فقط وقتی برگردیم خانه، یک قصه برای تعریف کردن داریم.»
لوک دست هایش را بالا برد و وقتی گوش هایش را لمس کرد ـ که هنوز به همان شکل کاملاً انسانی دو طرف سرش قرار داشتند ـ گفت: «اِ؟» پس کدام بخش بدنش تغییر کرده بود؟ به دست ها و پاهایش دست کشید. اما همه چیز مثل قبل به نظر می آمد.
بعد از چند لحظه گفت: «نمی فهمم.» وقتی به عقب و جلو تکان خورد، دُمش به دیوار کشیده شد. «من مطمئنم که یک چیزی را تغییر دادم ــ»
لوک به پشت سرش نگاه کرد و چشمش به دُمش افتاد که این طرف و آن طرف وول می خورد و دوباره ریسوس و کلو زدند زیر خنده. دیگ هم جلو دوید و برای این که با شوخی آن ها همراهی کرده باشد، دم استخوانی خودش را تکان داد.
لوک نیشش را باز کرد و گفت: «خیلی مسخره است! اصلاً نمی دانم کجای کارم اشتباه بوده. باید دوباره امتحان کنم!»
این بار وقتی لوک چشم هایش را بست، موفق شد که دُمش را سر جایش برگرداند و گوش هایش را به شکل گوش های یک گرگینه دربیاورد.
او گفت: «خیلی خوب، همه ساکت!» و رو به ریسوس و کلو و دیگ قیافه ای گرفت که یعنی ساکت باشید. بعد رویش را به طرف همان نقطه برگرداند و با دقت گوش داد تا ببیند چی می شنود.
بعد از چند لحظه، بالاخره گفت: «نُچ! باز هم هیچ چیز.»
کلو گفت: «پس هیچ کس توی خانه نیست. باشد، بیایید برویم.» و برگشت تا همراه ریسوس برود که زودتر از همه مشغول باز کردن در بود، همان دری که چند لحظه پیش از طریق آن داخل اتاق آمده بودند.
ریسوس با خوشحالی گفت: «من از اولش هم می دانستم، کلو!»
هر سه به راهرو برگشتند و خشک شان زد. آن ها اصلاً توی راهرو نبودند. آن یک اتاق دیگر بود، یک اتاق جدید که روی یکی از دیوارهایش پنجره ای تخته کوب شده و در دیوار طرف دیگر هم دو لنگه در فلزی یک آسانسور دیده می شد.
کلو گفت: «عجیب است.»
ریسوس نگاهی به پشت سر انداخت و گفت: «اما این همان دری بود که ازش توی اتاق آمدیم.» و وقتی دید که در به کلی ناپدید شده بود، از جا پرید و ادامه داد: «اما... اما... آن همین جا بود!»
با عجله به طرف نقطه ای رفت که حالا فقط دیواری محکم و قطور قرار داشت و به این امید که دستگیره ی دری پنهان را پیدا کند، انگشت هایش را روی سطح دیوار کشید. اما هیچ در یا دستگیره ای وجود نداشت.
فریاد زد: «می بینید؟» رویش را به طرف دوستانش برگرداند. «برای همین است که نباید داخل خانه ای که صاحبش را نمی شناسید بروید!»
ـ خُررررر!
ادامه داد: «لوک! داد زدن سر من هیچ فایده ای ندارد. من از همان اول هم که گفتی این جا بیاییم، می دانستم این کار درستی نیست.»
لوک گفت: «چی؟ این که خُرخُر من نبود!»
کلو گفت: «نه، صدای دیگ بود. آن دارد به چیزی اشاره می کند.»
هر سه برگشتند و به آسانسور انتهای اتاق نگاه کردند. روی دیوار، بالای درهای آسانسور، صفحه نمایشی نیم دایره ای با عقربه ای بزرگ بود که شماره ی طبقات را نشان می داد. عقربه ی بزرگ آهسته از طبقه ی سه پایین آمد تا به طبقه ی دو رسید و بعد پایین تر رفت و وقتی صدای ارتعاش موتور آسانسور نزدیک و نزدیک تر شد، خانه شروع به لرزیدن کرد.
ریسوس که به سختی نفس می کشید، گفت: «نمی دانم کی داخل آسانسور است و نمی خواهم که بدانم!» با این حرف برگشت و با بیشترین سرعتی که برایش ممکن بود به طرف پنجره ی تخته کوب شده دوید. در آخرین لحظه، به هوا پرید و خود را با شانه به تخته ها کوبید...
... و فقط محکم به تخته ها خورد و نقش زمین شد.
با غرولند گفت: «من خوبم، وای!»
کلو گفت: «برو کنار.» چشم هایش را تنگ کرد تا پنجره را هدف بگیرد. بعد با جیغی گوش خراش به هوا پرید و جفت پا به پنجره لگد زد. او هم مثل ریسوس به پنجره خورد و کف زمین افتاد.
و گفت: «من خوبم، اوخ!»
وقتی ریسوس جلو رفت تا به کلو کمک کند، لوک به طرف آسانسور برگشت. عقربه تقریباً به طبقه ی آن ها رسیده بود که آسانسور صدای دَنگ! بلندی داد.
با آهسته ترین صدای ممکن گفت: «بچه ها! مهمان داریم.»
دست هایش را بالا برد و مشتش را بست. کلو کنار او ایستاد و مثل بازیکنان ورزش های رزمی، حالت حمله به خود گرفت. دیگ هم قوز کرد و یک خرخرِ از ته دل سر داد.
ریسوس پشت سر آن ها بود و از پشت انگشت های لرزانش، صحنه را تماشا می کرد.
بعد، درهای آسانسور شروع به باز شدن کرد.



لوک واتسون
با اشتیاق دردسرآفرینی که برای ماجراجویی دارد، شبیه بیشتر پسرهای هم سن و سال خودش است، البته با این تفاوت که او گرگینه هم هست. اگر چیزی ناراحتش کند، خیلی خوب از خودِ واقعی اش دور می شود!



کلو فِر
مومیایی پر شر و شوری که از قرن ها پیش ساکن خیابان وحشت بوده است. در گذشته های دور، در هنرهای رزمی تخصص پیدا کرده که خیلی وقت ها به دردش می خورد.



ریسوس نِگتیو
مثلاً پسرِ مادر و پدری خون آشام است، اما ژن خون آشامی را از آن ها نگرفته و به همین دلیل، خون کسی را نمی خورد و به شکل خفاش هم درنمی آید و این چیزی است که خیلی ناراحتش می کند.



دیگ
سگ دوست داشتنی نصف و نیمه ای است که انتهای بدنش به شکل اسکلت است، چیزی که مایه ی تاسف و بدبیاری است، چون او عاشق جویدن استخوان است. درضمن، توی کندن زمین هم کارش خیلی خوب است.



مایک واتسون
بابای لوک واقعاً دوست ندارد که در خیابان وحشت باشد. او خیلی راحت به وحشت می افتد و صدای جیغش مرتب در گوشه و کنار شهر شنیده می شود.



سو واتسون
همه ی تلاشش را می کند تا پسرش، لوک را از دردسر دور نگه دارد و همین طور سعی می کند کاری کند که همسرش آرامش داشته باشد و رفتارهای طبیعی تری از خودش نشان بدهد.

نظرات کاربران درباره کتاب مهمان‌های ناخوانده

این کتاب رو از روی انیمیشن نوشتن؟
در 1 ماه پیش توسط ساده کاوه