فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خزشی از اعماق

کتاب خزشی از اعماق

نسخه الکترونیک کتاب خزشی از اعماق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۱۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خزشی از اعماق

ناگهان برق دویست هزار ولتی وارد بدنم شد. برقی که می‌تونه خیلی از آدم‌ها رو از پا بندازه، اما برای من مثل لرزش می‌مونه. در نبرد این مار ماهی پلید، اون رو لت و پار کردم. شوک الکتریکی دیگه‌ای باعث به جوش آمدن دریای پر حرکت می‌شه. بله. این پایین آب در حال داغ شدنه! ولی کسی که در آب جوش دست و پا می‌زنه من نیستم، دشمنه! صدایی شنیدم. کسی از دور منو با اسم واقعی‌ام صدا می‌زد: ـ بیلی؟ بیلی؟ صدای کسی که در خطره و با ناامیدی درخواست کمک می‌کنه. در دلم گفتم: «مار ماهی لعنتی... فعلاً ولت می‌کنم، بعداً به حسابت می‌رسم.» و با سرعت به سطح آب اومدم. یک نفر به کمک من نیاز داره!

ادامه...

بخشی از کتاب خزشی از اعماق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۵

دکتر دی مردد بود. حالت چهره ش داد می زد که داره سخت فکر می کنه و بالاخره سکوت رو شکست و گفت:
ـ این طور که می گن، کاپیتان بن برا محافظت از گنج، همیشه هشیار و گوش به زنگه و دور و بر کشتی پرسه می زنه.
نفسم بند آمد اما شینا خندید:
ـ عمو جورج، شما که باور نمی کنین شبح وجود داره، مگه نه؟
دکتر دی از پشت شیشه ی ضخیم عینکش به شینا زل زد... و جوابی نداد.
شینا اصرار کرد و باز پرسید:
ـ آره؟؟!! واقعاً فکر می کنین شبح وجود داره؟
اون زیر لب جواب داد:
ـ اون... اون شبح نیست. طبق افسانه ما اون زامبیه(۲۳).
ناگهان در اعماق ذهنم زمزمه ای آهسته و شیطانی شنیدم:
ـ منتظرتم... منتظر...
یعنی شینا و دکتر دی، متوجه ی لرزیدنم شدن؟ بعید می دانم فهمیده باشن. البته که اون صدا فقط توی ذهن من بود. خیال پردازیم دوباره اوج گرفته بود و داشتم الکی خودم رو می ترسوندم. به خودم گفتم: «این یه ماموریت فوق العاده، برای پسر قوی دریاهاست. ماموریت پیدا کردن دزدای دریایی زامبی توی کشتی غرق شده... محشره... ایول!
نمی دانم چرا یک دفعه احساس کردم سنگ بزرگی رو قورت دادم.
خواهرم با اصرار به عمو جورج گفت:
ـ راستشو بگین... زامبی راسته یا دروغ؟
حرفش باعث خنده ی دکتر دی شد، گفت:
ـ من دانشمندم. راجع به دنیای واقعی تحقیق می کنم و وجود زامبی ها که دزدان دریایی اند رو باور ندارم.
کاساندرا به شدت روی موج ها بالا و پایین می شد و ما عقب و جلو می رفتیم. لبه ی میز رو محکم گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم. از پنجره ی آشپزخونه نگاهی به بیرون انداختم و در فاصله ای دور جزیره های تاریکی رو دیدم که صخره هایی ناهموار و پرتگاه هایی بلند ارغوانی داشتن.
دکتر دی دوباره گفت:
ـ من وجود زامبی رو باور ندارم اما سال هاست که مجذوب این داستان اسرار آمیزم. و اگه کشتی رو پیدا کنیم، می تونم علت اصلی غرق شدن کشتی رو پیدا کنم.
اون بلند شد، ظرف های یه بار مصرف ناهار رو جمع کرد و توی ظرفشویی انداخت و گفت:
ـ یالا... بجنبید. می خوام من چیزی نشونتون بدم.
اون ما رو به عرشه اصلی و سمت راست کشتی برد. معمولاً یه قایق بادی کوچک به کاساندرا وصل بود. و وقتی به جزیره های دیگه می رسیدم، با اون به ساحل می رفتیم.
از هیجان فریاد زدم:
ـ ایول!
این بار به جای قایق بادی، زیردریایی کوچکی کنار کاساندرا روی آب شناور بود.
دکتر دی گفت:
ـ اینو خودم طراحی کردم. قشنگه، نه؟ اسمش رو گذاشتم "غواص اعماق".
قلبم داشت تند تند می زد. ما واقعاً می خواستیم با این زیردریایی کوچک به عمق اقیانوس بریم؟
از بالای میله نگاهی به اون انداختم و براندازش کردم. بیشتر به یه اسباب بازی شباهت داشت که مثل زیردریایی ساخته شده بود. رنگ ظرفش زرد روشن بود و بالای اون دریچه ی باریکی بود که فقط یه نفر می تونست از اون رد بشه. دورتادور اون پنجره های گرد شیشه ای بود و دو چراغ بزرگ در جلوی اون قرار داشت.
دکتر دی گفت:
ـ هر سه تامون باید توی این زیردریایی جا بشیم. سفر راحتی می شه زیر دریایی کوچک من، نمی تونه مسافت های خیلی دور بره ، اما می تونه ما رو تا کشتی غرق شده ببره، البته به شرط این که پیداش کنیم. سرعت پایینی داره اما اگه بهش فشار بیارم می تونه با سرعت پنج مایل دریایی حرکت کنه.
پیش خودم فکر کردم؛ یه ماموریت خطرناک دیگه برای پسر قوی دریاها!
خودم رو شمشیر به دست در حال جنگی سخت، با دزادی دریایی زامبی تصور کردم. خودم رو دیدم که در جنگ پیروز شدم و در حالی که شنا می کردم، صندوق بزرگ گنج رو که پر از جواهرات بود، پشت سر خودم می کشیدم.
راستش رو بخواید، کمی می لرزیدم. آروم و قرار نداشتم. دست خودم نبود. ترسیده بودم زیردریایی خیلی کوچک و ضعیف به نظر می اومد. یه لحظه تصور کردم که کوسه ی غول آسا اون رو بلعید. بعد من چشم هایم رو بستم و صدای گوش خراش برخورد با چیزی رو شنیدم.
مارماهی سبز بزرگی رو تصور کردم که شیشه ها رو خُرد کرد و داشت از یکی از پنجره های زیردریایی وارد اون می شد. من رو با دندان هاش گرفتو زبانش رو دور تنم پیچید. چیزی نمونده بود تا غذای مارماهی بشم.
به خودم گفتم؛ وایسا بیلی... بسه دیگه، تمومش کن.
آره... من می تونم کل روز رو با ماجراجویی های دیوانه کننده ی خیالی بگذرونم. اما با وجود داشتن قدرت خیال پردازی بسیار بالا، نمی تونستم خطرهای واقعی که در اعماق اقیانوس انتظارمون را می کشید، تصور کنم. همه چیز بعد از ظهر روز بعد شروع می شد...

۶

کمی بعد از ساعت دو، دکتر دی، من و شینا رو به آزمایشگاه کامپیوترش در عرشه اصلی کاساندرا صدا کرد و گفت:
ـ به نظرم خیلی نزدیک شدیم.
اون به چهارتا مانیتور زل زده بود. نقشه های آبی و سبزی روی صفحه ی اون ها دیده می شد. نقطه های سفیدی روی صفحه ها حرکت می کرد. او به یک نقطه ی سفید، روی بالاترین مانیتور اشاره کرد و گفت:
ـ این ماییم.
و بعد انگشتش رو روی ناحیه ی سیاهی در اعماق اقیانوس گذاشت.
ـ احتمالاً این قسمت سیاه، همون کشتی غرق شده ست.
من و شینا به نقطه ی سیاه خیره شدیم. اصلاً شبیه یه کشتی نبود. توی مانیتور بیشتر به یک لکه ی سیاه شباهت داشت.
دکتر دی دو، سه بار روی نقطه ی سیاه ضربه زد. بعد از روی صندلیش بلند شد:
ـ بیایید بریم و مطمئن بشیم.
به سختی آب دماغم رو قورت دادم و گفتم:
ـ منظورتون اینه که... سوار زیردریایی بشیم؟
شینا از شدت هیجان مشتش رو توی هوا کوبید و گفت:
ـ خیلی هیجان انگیزه... یوهووووو!
نباید می فهمید که من وحشت کرده ام.
ـ شینا اصلاً نترس. من و دکتر دی همه چی رو کنترل می کنیم.
شینا با چشم های گرد شده از تعجب، گفت:
ـ واقعاً که، تو می خوای مواظب اوضاع باشی... هاها ها چقدر خندیدم.
بازوی اون رو به شوخی گاز گرفتم. البته نه خیلی محکم... شینا واقعاً کلافه کننده ست. وقتی که روی عرشه رفتیم، دکتر دی لنگر کاساندرا رو انداخته بود. اون روز، روز روشن و خوبی بود و ابرهای سفید پف دار در آسمان بودن. موج های سبز آبی رنگ، به آرومی به کشتی می خوردن و در اثر برخورد صدای دلنشین رو درست می کردن.
دکتر دی ما رو به سمت زیردریایی کوچک برد. دریچه رو باز کرد و ما با کنجکاوی درونش رو نگاه کردیم.
دکتر دی گفت:
ـ آهسته پایین برین. وقتی به داخل کابین برسین، جا به اندازه ی کافی هست.
شینا من رو از سر راه کنار زد و گفت:
ـ حق تقدم با خانم هاست.
اون با فشار به درون دریچه رفت و پایین پرید. من دیگه اون رو نمی دیدم.
ـ عااااالیه!
صدای شینا بود که از داخل اتاقک به گوش رسید.
حالا نوبت من بود.
به خودم گفتم؛ پسر قوی دریاها به دنبال ماجراجویی می ره. هر جا که خطر باشه، من هم هستم.
وقتی داشتم از نردبان پایین می رفتم، پام از روی آخرین پله در رفت و افتادم. شانس آوردم بلایی سرم نیومد. و طوری وانمود کردم که انگار خودم از روی عمد این کار رو کردم.
شینا متوجه دست و پا چلفتی بودن من نشد و روی آخرین صندلی نشست و تابلوی فرمان زیر دریایی رو با دقت نگاه کرد. بعد نگاهی به من انداخت و با نیشخند پرسید:
ـ به نظرت اگه این دکمه رو فشار بدم چه اتفاقی می افته؟
بلند گفتم:
ـ این کار رو نکن!
بلند بلند خندید و گفت:
ـ فقط می خواستم امتحانت کنم. باختی!
چقدر زجرآوره. همیشه می خواد ثابت کنه که از من شجاع تره.
رفتم و کنارش نشستم. صندلی های مشکی پلاستیکی به زور کنار هم گذاشته شده بودن و سقف کابین فقط چند سانتی متر از سر ما بالاتر بود. صدای محکم بسته شدن دریچه رو شنیدم. دکتر دی هم پایین اومد و روی صندلی کنار من نشست و روی صفحه ی کنترل خم شد و چند تا کلید رو زد. داخل کابین با چراغ های نارنجی رنگی روشن شد. بعد اون دکمه ی زرد رنگی رو فشار داد و موتور زیردریایی با سر و صدا روشن شد. بعد گفت:
ـ هدایت این زیردریایی خیلی ساده ست.حتی یه بچه ی کوچک هم از پس این کار برمی آد.
شینا با شوخی گفت:
ـ یعنی بیلی هم می تونه؟!
دکتر دی گفت:
ـ بذارید به هردوتون نشون بدم. این سکان زیردریاییه و دقیقاً مثل فرمون ماشین، می چرخه. اون دکمه ی زرد، دکمه روشن شدنه.
اون دستش رو روی قسمتی از تابلوی فرمون گذاشت و گفت:
ـ این هم سیستم ردیابی ماهوره ایه. و مانند ماشین نقشه یاب کار می کنه. با این تفاوت که مسیر رو در اقیانوس نشون می ده. و این صفحه ی کناری، نمایشگر ردیاب صوتیه و هر چیزی که کف اقیانوس باشه، پیدا می کنه.
سپس به زیر پاش اشاره کرد و گفت:
ـ این پدال رو می بینه؟ این شیر گازه، متوجه شدید؟ باید پاتون رو روش بذارید و فشار بدین تا زیردریایی به طرف جلو حرکت کنه. اگه پاشنه پاتون رو قسمت عقب پدال فشار بدین، موتورهای تغییر جهت عقب فعال می شه و زیردریایی رو به سمت عقب می بره.
اون اهرمی که سمت راست سکان بود رو گرفت و گفت:
ـ اگه این اهرم رو به سمت بالا فشار بدید، زیردریایی بالا می ره و اگه به سمت پایین فشار بدید، پایین می ره.
من به سختی آب دهنم رو قورت دادم. هنوز زیر آب نرفته بودیم اما احساس می کردم دریا زده شدم.
به خودم گفتم؛ وقتی که حرکت کنیم دل شورم از بین می ره. یه پسر قوی دریاها در همچین شرایطی چی کار می کنه؟
از فکر کردن به پسر قوی دریاها هم هیجان زده بودم و هم کمی می ترسیدم. با تته پته پرسیدم:
ـ ش... شما واقعاً فکر می کنین کشتی دزدای دریایی همین پایینه؟
دکتر دی در حالی که صفحه ی ردیابی ماهواره ای رو بررسی می کرد، من من کنان گفت:
ـ بذار ببینم، بیلی.
اون اهرم کنار سکان رو پایین کشید و پاش رو روی گاز گذاشت. صدای روشن شدن موتورهای کمکی رو شنیدم. وقتی که آب به شدت با بدنه ی زیردریایی برخورد کرد، من محکم به دو طرف صندلی چسبیدم. داشتیم آروم آروم پایین می رفتیم. از پنجره ی زیردریایی به بیرون زل زدم. وقتی که آب پنجره ها رو کاملاً پوشوند، آسمان آبی ناپدید شد.
پایین و پایین تر...
ردیفی از حباب های کوچک بیرون پنجره درست شده بود. هر چقدر پایین تر می رفتیم، آب تاریک تر می شد. دکتر دی کلیدی رو فشار داد و چراغ های نارنجی داخل اتاقک، زرد شدن. او گفت:
ـ گوش های من گرفت، شما چطور؟
من هم گفتم:
ـ اما چشمای من از حدقه بیرون زده.
می خواستم این حرفم فقط یه شوخی باشه. اما انگار معلوم بود که یه کم وحشت کردم.
شینا پرسید:
ـ وسایل غواصی داریم؟ اگه کشتی رو پیدا کنیم، می تونیم شنا کنیم و بریم توش؟
پیش خودم فکر کردم؛ چقدر خودنمایی می کنه! یعنی می خواد اون پایین، ته اقیانوس شنا کنه؟!
دکتر دی سرش رو به نشونه نه تکون داد و گفت:
ـ جای کافی برای وسایل غواصی نداریم. اگه فشار ثابت بمونه، می تونیم به کشتی غرق شده خیلی نزدیک بشیم و خیلی چیزها رو از همین جا ببینیم.
اگه فشار ثابت بمونه؟ منظورش چیه؟
یه ساعت گذشت... بعد یه ساعت دیگه... دکتر دی ادامه داد:
ـ باید خیلی آروم به سمت پایین حرکت کنیم، به خصوص توی این قوطی حلبی کوچک.
ای کاش به زیردریایی، قوطی حلبی نمی گفت! به نور چراغ های جلو خیره شدم. تنها چیزی که می تونستم ببینم ظلمت سبز اقیانوس بود.
بالاخره، دکتر دی زیردریایی رو متوقف کرد و موتورهای عقب رو خاموش کرد. کم کم حرکتمون به سمت دریا متوقف شد. زیردریای در اثر برخورد با آب به این ور و اون ور حرکت می کرد.
عمو جورج، در حالی که اخم کرده بود به مانیتور نگاه کرد و گفت:
ـ حدوداً صد متر با کف اقیانوس فاصله داریم. حالا به جای پایین رفتن باید به سمت جلو حرکت کنیم.
کنار پنجره های زیردریایی گیاه سیاه رنگ عجیبی، مثل مرجان دیدم. اون ها مانند سایه بودن. با خودم فکر کردم اون ها مثل اشباح زیر دریا هستند.
دکتر دی گاز رو فشار داد. زیردریایی برای لحظه ای بی حرکت موند و بعد با شتاب به سمت جلو حرکت کرد.
اون با کف دست، عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و در حالی که به صفحه ی مسیریابی زل زده بود، گفت:
ـ من درباره ی انواع و اقسام موجودات دریایی تحقیق کردم اما تا به حال چیزی مثل این گیاه ندیده بودم. من...
موتور پت پت کرد و مثل ماشین چمن زنی یک باره از کار افتاد.
دکتر دی گفت:
ـ وایسا ببینم، چه اتفاقی داره می افته؟
سکوت همه جا رو گرفت.
ـ مشکلی نیست، خاموش شد.
بعد دکمه ی زرد روشن شدن رو فشار داد. موتور زیردریایی پت پت کرد و دوباره از کار افتاد.
یک دفعه ابر سیاه خیلی بزرگی رو دیدم که از داخل آب، به سمت ما می اومد. فریاد زدم:
ـ هی...
شینا هم اون رو دیده بود. اون داد زد:
ـ اون دیگه چیه؟
خیلی سریع حرکت می کرد. فرصتی برای کنار رفتن از مسیرش نداشتیم. من دیدم که ابر مثل یه موجِ جز رو مدی سیاه و بزرگ به سمت ما می یاد. سیاه تر از مرکب بود. سیاه تر از هر چیزی که تا به حال دیده بودم.
با صدایی که از ترس گرفته بود، گفتم:
ـ دکتر دی؟... دکتر دی...؟
محکم به دو طرف صندلی چسبیدم. به شدت نفس نفس می زدم و به سختی نفس می کشیدم.
سیاهی زیردریایی رو در خودش گرفت. وجودمون یخ کرد. نمی تونستم دکتر دی رو ببینم. نمی تونستم شینا رو ببینم. حتی دست های خودمو نمی دیدم.
دوباره با صدای آهسته گفتم:
ـ دکتر دی؟ چه اتفاقی داره می افته؟
اون جواب داد:
ـ من... من هم نمی دونم و حس خوبی هم ندارم.

۷

شینا گفت:
ـ من هیچی نمی بینم. انگار کور شدم.
و بازوی من رو محکم گرفت.
ـ نکنه وارد یه جور غار شدیم؟
دکتر دی جواب داد:
ـ توی غار نیستیم. مطمئن نیستم این چیه؟
با صدای گرفته گفتم:
ـ شاید داره از ما عبور می کنه.
مدام پلک می زدم و سعی می کردم که ببینم. آب دهنم رو به شدت قورت می دادم و خودم رو کنترل کردم تا حالم به هم نخورد.
شینا دو دستی به بازوی من چسبیده بود، اون واقعاً ترسیده بود.
دکتر دی گفت:
ـ معمولاً قسمت های تاریکی در این آب های عمیق وجود داره. اما تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. بذارید موتورهای تغییر جهت رو راه بندازم. شاید ما رو از این وضعیت خارج کنه.
نمی تونستم دکتر دی رو ببینم اما معلوم بود که داره با کنترل ها کار می کند. هر بار که موتور پت پت می کرد و خاموش می شد. اون زیر لب به خودش چیزی می گفت.
وقتی که موتور روشن شد و شروع کردیم به چرخیدن، من از خوشحالی داد زدم و گفتم:
ـ ایول!
شینا محکم به من خورد. زیردریایی تندتر و تندتر می چرخید و می چرخید. و بعد احساس کردم که داره رو به پایین می ره.
آروم آروم می چرخیدم و به سمت پایین می رفتم و ناگهان با سرعت زیاد به سمت بالا حرکت کردیم. سرگیجه گرفته بودم. شکمم رو گرفتم. احساس کردم ناهاری رو که خورده بودم اومده بالا، توی گلویم.
دکتر دی با لکنت گفت:
ـ من... من نمی تونم علت این اتفاق رو بفهمم. یه چیزی داره ما رو می کِشه. یه چیزی...
ناگهان اون ساکت شد.
زیردریایی آهسته تر می چرخید. سیاهی ما رو کاملاً پوشانده بود. وقتی که صدای بلند رو نزدیک خودم شنیدم، پریدم و از وحشت فریاد زدم.
تاااااااااپ
صدایی که شنیدم، مثل صدای باز کردن قوطی نوشابه بود، که هوا با فشار از اون خارج می شه. و بعد... سکوت...
نفسم رو حبس کردم تا بالا نیارم. بالاخره، تاریکی کم تر و کم تر شد.
با صدای لرزان پرسیدم:
ـ دکتر دی؟ ما خوبیم؟
اما جوابی نداد.
چشمام رو بستم و باز کردم. تلاش کردم تا با وجود غباری که بود دکتر دی رو ببینم.
دوباره گفتم:
ـ دکتر دی؟ عمو جورج؟! چه اتفاقی داره می افته؟!
شینا پرسید:
ـ می تونین ما رو دوباره به سطح آب ببرید؟
چراغ ها روشن شدن.
من و شینا شوکه شده بودیم و از وحشت داد زدیم.
دکتر دی غیب شده بود!

۸

بدنم از ترس می لرزید. به صندلی خالی کنارم خیره شدم و جیغ زدم:
ـ نه! نه! این غیرممکنه!
شینا یک دفعه بلند شد و به بالا نگاه کرد و من من کنان گفت:
ـ دریچه... بازه؟! یعنی اون طرف...
من بلند شدم و خودم رو به سمت دریچه بالا کشیدم. دریچه قفل بود.
شینا پچ پچ کنان گفت:
ـ اما اون که نمی تونه توی هوا غیب شده باشه.
و بعد داد زد، اونو با اسم صدا کرد:
ـ دکتر دی؟ دکتر دی؟ صدای ما رو می شنوی؟
و باز هم سکوت...
زیردریایی، زیر آب شناور بود. ابر سیاه حالا دیگه کاملاً ناپدید شده بود. با سنگینی روی صندلی دکتر دی نشستم. من و شینا به هم زل زدیم. می دانم که هردوتامون داشتیم به یه چیز فکر می کردیم.
من گفتم:
ـ کاپیتان دزدان دریایی و کشتی اون هم در یه ابر سیاه ناپدید شدن. یادت میاد؟
شینا در حالی که گریه می کرد، بازوی من رو گرفت و گفت:
ـ نه! بیلی، این طوری حرف نزن. هیچ کس دوباره اونا رو ندید. نه، دیگه این حرف رو نزن. ما دکتر دی رو پیدا می کنیم. من می دونم که پیداش می کنیم.
ـ باشه... باشه... دستم رو ول کن. دردم گرفت.
او حتی متوجه نشده بود که بازوی من رو محکم فشار می ده.
ـ بیلی، حالا باید چی کار کنیم؟!
جواب ندادم. سکان رو محکم گرفتم و سعی کردم جلوی ترسم رو بگیرم.
ما توی شرایط بدی بودیم. تنها... نزدیک اعماق اقیانوس توی زیردریایی کوچک!
چطور دکتر دی رو پیدا کنیم؟ چقدر اکسیژن داریم؟ چطوری به کشتی برگردیم؟ آیا قراره هر سه تای ما ناپدید بشیم؟
هر کدوم از این سوال ها، باعث بیشتر شدن وحشتم می شد. سکان زیردریایی رو محکم تر گرفتم و سعی کردم خوب فکر کنم.
جریان آب ما رو از سمتی به سمت دیگه می برد. نور چراغ های جلو نمی تونست از تاریکی آب های سیاه کم کنن. یکهو فریاد زدم:
ـ بی سیم! می تونیم با بی سیم درخواست کمک کنیم. دستگا ه بی سیم رو پیدا کردم.
شینا آهسته گفت:
ـ می دونی چطور باید باهاش کار کنی؟
من جواب دادم:
ـ نه، اما شاید بتونم بفهمم.
دو دکمه ی زیر بلندگو رو فشار دادم.
ـ الو؟ الو؟ کسی صدای من رو می شنوه؟
سکوت!!
بقیه ی دکمه ها رو فشار دادم:
ـ الو؟ کسی اون جا نیست؟
و باز هم صدایی نیومد. حتی صدای کوچک ترین پارازیتی شنیده نمی شد.
به شینا گفتم:
ـ ما خیلی از سطح اقیانوس فاصله داریم. بی سیم در این عمق کار نمی کنه.
شینا خودش رو بغل کرده بود و تلاش می کرد تا آرامشش رو حفظ کنه. یک دفعه با پرخاش گفت:
ـ خوب، ما رو به سطح آب برگردون. اگه به کاساندرا برسیم، می تونیم برای کمک بی سیم بزنیم.
من روی صفحه ی کنترل خم شدم. وقتی که دکمه زرد روشن کردن رو فشار دادم، دستم می لرزید. برخلاف چیزی که توقع داشتم، موتور روشن شد. با خوشحالی فریاد زدم:
ـ هورا.
شینا داد زد:
ـ آره... ما قدرتش رو داریم. بیلی ما رو بالا ببر. یالا، زودباش.
پام رو روی گاز گذاشتم و اهرم کنترل رو به سمت بالا فشار دادم. نفس زنان گفتم:
ـ وایسا ببینم، مشکل کجاست؟
قسمت جلوی زیردریایی به سرعت رو به پایین حرکت کرد. سرم به شیشه خورد و خون به اطراف پاشید. از درد فریاد زدم. شینا جیغ کشید.
اهرم رو به سمت پایین و دوباره بالا کشیدم، اما ما داشتم پایین می رفتیم. خیلی سریع تر از قبل. انگار یه نیروی قوی، ما رو به پایین می کشید.
شینا دستپاچه شده بود و دستش رو محکم روی صفحه ی کنترل می کوبید و داد می زد:
ـ ما رو ببر بالا. ما رو ببر بالا.
من به درخشش نوری در جلوی خودمان زل زدم و بریده بریده گفتم:
ـ اون دیگه چیه؟
شینا با فریاد گفت:
ـ فکر کنم کشتیه! کشتی غرق شده! یه کاری بکن بیلی. الان می خوریم بهش!...

نظرات کاربران درباره کتاب خزشی از اعماق