فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق­ است اگر حقیقتی هست...

کتاب عشق­ است اگر حقیقتی هست...
نیم‌نگاهی به شعر قدمعلی سرامی

نسخه الکترونیک کتاب عشق­ است اگر حقیقتی هست... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عشق­ است اگر حقیقتی هست...

شعر سرامی در اغلب موارد، از من شاعر آغاز می‌شود و سپس در طول شعر، هنرمندانه از من شخصی بیرون می‌آید و به یک عاطفۀ همگانی بدل می‌شود. در همین راستا، زبان فردی نیز به زبان جمعی بدل می‌گردد و از این روست که این شعر‌ها در ذهن هر خواننده‌ای به‌گونه‌ای، جریان می‌یابد؛ به‌ عبارت دیگر، میدان معنایی شعر چنان وسیع، شگفت­آور و دامن­گستر می‌شود که خواننده می‌تواند جهانی در فشردگی و پیچیدگیِ معنایی دریابد و خود نیز به فرایند خلق ادامه دهد.

ادامه...
  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق­ است اگر حقیقتی هست...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرسخن

ادبیات، مجموعه مظاهر هنری هر قوم است که در قالب زبان، به منصه ظهور می رسد؛ بدیهی است چنین پدیده ای با ماهیت زبانی خود، دور از بازتاب انگاره های فکری و فرهنگی آن قوم نخواهد بود. در اغلب موارد، مفاهیم و پیش پنداشت ها، با آرایشی که تحت تسلط سنت فکری جامعه است بازتاب می یابد؛ اما در این میان برخی از شاعران در اشعارشان، واکنش پیچیده ای نسبت به جریان های فکری مسلط دارند؛ در برخی از مواقع، کار شاعر را می توان نوعی جدل با همین سنت فکری دانست؛ جدلی که از رهگذر شناخت ماهیت معضل ساز گفتمان های مرکز محور برای شاعر حاصل آمده است ؛ از این رو، شاعرانی از این دست، تلاش می کنند تا از طریق جا به جایی محدودیت های مفهومی متافیزیک، این گفتمان های مرکز محور را واژگون کنند. این شاعران می کوشند تا حاشیه نشین نظام های فکری سنتی باشند تا از این طریق بتوانند مرز های آن را تحت فشار بگذارند و شالوده ناآزموده آن ها را بیازمایند؛ از این رو، دست به کاری می زنند که بدیل محدودیت های سنت متافیزیک است. در مواقعی دیگر، شاعرانی دست به گفتمان بینامتنی می زنند و آثارشان به گفت وگویی میان شاعر با سایر حوزه های فرهنگ، ادب و شناخت در می آید. شاعران از رهگذر مناسبات بینامتنی که میان اثر خویش با سایر حوزه ها برقرار می کنند، به بازتولید، احیا و نوسازی آن بخش از فرهنگ و ادب می پردازند. شاعرانی نیز از رهگذر مواجهه با بخش های متعدد ناخودآگاه جمعی، آثاری عمیق و ژرف می آفرینند و انگاره های فکری و روانی بشر را به سبک خویش نمادینه می سازند. در بادی امر با خواندن اشعار سرامی به نظر می رسد سرامی نیز از این دست از شاعران باشد.
آثار سرامی در قالب های متنوّعی چون نیمایی، قصیده، قطعه، مثنوی، غزل، رباعی، چهارپاره، تک بیتی، ترکیب بند، سپید و سه لختی، سروده شده است. در هریک از این ژانر ها، اغلب اشعار، استوار و سخته ، شیوا و پخته و پرشور و شرارند. شعر سرامی با رمز و راز، با آهستگی و گران­سنگی همان قدر پیوستگی دارد که با کوبندگی، ناآرامی و پرخروشی. همین روح پرخروش سرامی است که سخن او را از هر قالبی فراتر می برد و اوست که توانمندانه پیام ژرف و دامن­گستر خود را به راحتی در هر قالبی می ریزد تا نشان دهد که هر قلمرویی، زمینه ای است برای یک نگاه ناب شاعرانه.
در شعرهای سرامی چیرگی بر زبان نمودی روشن دارد. واژگان، چونان ده انگشت، یاری­گر او هستند و از او نمی گریزند و از همین روست که زیباترین پیوندها و شگردهای ادبی نغز با خامه توانمندش خلق می شود.
شعر سرامی در اغلب موارد، از من شاعر آغاز می شود و سپس در طول شعر، هنرمندانه از من شخصی بیرون می آید و به یک عاطفه همگانی بدل می شود. در همین راستا، زبان فردی نیز به زبان جمعی بدل می گردد و از این روست که این شعر ها در ذهن هر خواننده ای به گونه ای، جریان می یابد؛ به عبارت دیگر، میدان معنایی شعر چنان وسیع، شگفت­آور و دامن­گستر می شود که خواننده می تواند جهانی در فشردگی و پیچیدگیِ معنایی دریابد و خود نیز به فرایند خلق ادامه دهد.
در این اثر، اشعار دکتر سرامی را از چشم انداز های متنوع به تحلیل نشسته ام و این همه ناشی از منش شاعرانه و جوهره خلاق شعر اوست که تفسیر پذیری اشعارش را از زوایای متعدد هموار می کند؛ ایجاز، اعجاب انگیزی، ایهام و نکته سنجی شاعرانه، ابهامی عمدی و رازآمیز و وسوسه گری روشنگرانه آن، اندیشه خواننده را درگیر فهمیدن راز پنهانی شعر و لایه های نهانی و پرجاذبه سخن می سازد و همین خصلت چند سویگی شعر سرامی، سبب می شود تا هرخواننده ای با زاویه دید خاص خود، شعرش را به نوعی تحلیل و تفسیر کند و از آن برداشت خاص خود را داشته باشد و البته در این کار، نه تنها عیبی نیست، بلکه این واکنش بسیار طبیعی هر خواننده ای است که با ذات و جوهره سیال شعر روبرو می شود و درست در همین جاست که باید به هوش بود که این گونه برداشت ها، حاصل جوهره شعری و کمال سخن شاعرانه است که می تواند با ظرفیت های شگفت انگیز خود، ذهن ما را به پویش و جوشش و خلاقیت وادار کند و فوران افکار و اندیشه های ما را میسر بسازد.
البته باید در نظر داشت که بنابر آنچه خواهد آمد، تفسیر یا معنا بخشیدن به شعر و یا از منظری خاص بدان نگریستن، از سوی خواننده یا تحلیل گر، برخلاف برخی از شیوه های رایج در گذشته، به معنای کوشش برای کشف آنچه منظور شاعر در لحظه سرایش بوده، نیست. باید چنین پنداشت که واژه ها با خروج از ذهن شاعر، حیات معنایی خود را از دست می دهند و تنها با بهره مند شدن از عناصر هستی­ بخش تازه ای در ذهن خواننده، جان می گیرد.
در اینجا توجه به نکته ای دیگر نیز لازم است. اومبرتو اِکو متن های ادبی را با توجه به نوع واکنشی که ممکن است در ذهن خواننده برانگیزند، در دو گروه از هم متمایز می سازد. گروه نخست متونی هستند که مانند داستان های پلیسی، از معنای از پیش تعیین شده ای برخوردارند. ازآنجا که نشانه های تعیین کننده معنا در این گونه متن ها به صورت قراردادی به کار برده می شوند و نماینده رویداد یا پدیده محدود و روشنی در زمان و مکان خاص به شمار می روند، کمتر به خواننده فرصت می دهند، نیروهای ذهن خود را در روند معناگشایی آن ها دخالت دهد. اِکو این گونه متن ها را که درِ آن ها بر روی هر خواننده ای باز است اما امکان هیچ گونه تفسیر تازه ای جز آنچه نویسنده در نظر داشته، در آن ها وجود ندارد، «متون بسته» نام می گذارد. گروه دوّم «متن های باز» نام دارد. منظور از این گونه متن ها اشاره به متن هایی است که سرنوشت معنایی آن ها درگرو تصرفات ذهن خواننده است. آن هم خواننده ای که مجهز به دانش و تجربیات تخصصی است: نشانه شناسی متن های «بسته» و «باز» آن سان که در نوشته های اکو مورد کندو کاو قرار گرفته است، یکی از راهگشاترین بررسی هایی است که واکنش های ذهن خواننده را در برخورد با واژه ها نمایان می سازد. پیامد این رویکرد، تغییر تعریف شعر از تبلوری ثابت و ایستا به ساختاری روان و پویاست که می تواند در هر دورانی از تاریخ و به دیده هر خواننده و منتقدی، با چشم انداز تازه ای نمایان گردد. توجه به این نکته ضروری است که منظور ما در اینجا تغییر خود شعر نیست، بل شیوه نگاه کردن به آن از سوی خوانندگان و تحلیل گران است. کمتر شعری را می توان در ادبیات جهان یافت که در همه دوران ها و برای تمام خوانندگان دارای معنای یکسانی باشد و هیچ تفاوتی در خوانش های گوناگون آن به چشم نخورد. بیان شعری، با هر صورت و مربوط به هر دوران که باشد، تبلوری از زبان را به نمایش می گذارد که در ذات خود تفسیر پذیر و پدید آورنده نمادهای گوناگون است. امّا نکته مورد تاکید، در اینجا این است که در گذشته تفسیرهای مختلف از یک شعر را ناشی از اختلاف نظر درباره منظور شاعر می دانستند. در این پژوهش تفسیر های متنوعی که از شعر سرامی به دست آمده است، تنها نشانگر آن است که شعر سرامی جزو متون باز به شمار می آید.
باید اعتراف کنم به هنگام خوانش اشعار سرامی دریافتم آثارش جزو آن دسته از آثار به حساب می آید که در ذهن، خلاصه نمی شود بل به چیزی تازه، به شعری جدید در ذهن خواننده تبدیل می شود. ذهن خواننده یا شنونده شعر، آفریننده است و معنایی تازه می سازد. شعر سرامی، صرفاً به تصاویر، عقاید، چیزهای موجود و پدیدارها خلاصه نمی شود بلکه گاه توصیف و تحلیل و واگشایی متون دیگر است و از آنجایی که تاویل هر متن وابسته است به متونی دیگر، از این رو، بر روی مبحث بینامتنیت تامل کرده ام؛ چه باید پذیرفت که هر شعر به ظاهر مستقل در نهایت به شعر یا اشعار دیگری وابسته می شود چرا که در بنیان خود، خیال پردازی بدون تاثیر پذیری و قیاس ناممکن است.
از سوی دیگر باید یاد آور شد که در یک جانب این فعالیت تاویل کنندگی و تحلیل گری و نقادی، پیش داوری ها و پیش انگاشت های مخاطب پیام یا تاویل کننده قرار دارد. اوست که بر اساس میزان دانایی و نظام باورهای فرهنگی خود و حتی بر پایه ناخودآگاهش برای هر متن، معنایی تازه ابداع می کند. هیچ تاویلی، جدا از این نظام دانسته های پیشین و البته خواست تاویل کننده به نتیجه نمی رسد. امکان دارد چیزی که در نگاه نخست، درچشم تاویل کننده ای تک معنایی می آید، از دید تاویل کننده ای دیگر، چند معنایی و مرموز به نظر آید. جانب دیگر تاویل کنندگی امکانات نهفته خود متن است. در این اثر، برای مثال، پاره ای از اشعار سرامی را مربوط به ژانر تعلیمی یافتم، امکانات نقادی شالوده شکنانه این امکان را در اختیار من نهاد تا بخشی از اشعار سرامی را از این منظر تحلیل کنم. بدیهی است اگر شخص دیگری با زاویه دید دیگر و زیست جهانی دیگر به تحلیل اشعار می نشست، محتمل بود بدین سمت وسو کشیده نشود اما پس از حشر ونشر چندین ساله با اشعار این شاعر دریافتم، نمی توان اشعار سرامی را در کانون معنایی واحدی جمع کرد و به واقع، باید گفت اشعار سرامی واجد کیفیتی است که می توان بر آن، معانی مختلف بار کرد که البته یکی از آن ها ممکن است، قصد مولف باشد و این ویژگی، ویژگی تمامی متون باز است. باور معتاد مدرن در مطالعه آثار ادبی بر این پایه استوار است که هرچه، متن معمولی تر و نزدیک تر به نظم باشد، نیت مولف آشکارتر است و هرچه متن، عالی تر و ادبی تر باشد، نیت مولف محوتر است. در متون ادبی، معنا همواره به نحوی پراکنده و گسترده و محو است. حال در این میان هر کسی، به نوعی با ذخیره تاویلی یا ذوق تاویلی خاص خود دست به تاویل و تحلیل می زند. در برخی، مذاق عرفانی شدید است و از این منظر با اثر ارتباط تاویلی برقرار می کند. اما در کل، اشعار سرامی، حاوی نکته هایی است که ذهن را به افق های دور دست می کشاند و در حوزه های متنوعی، شعر را به جریان می اندازد؛ در حقیقت، بین شعر سرامی و ذهن، ارتباط تاویلی برقرار می شود و این همه از آن روست که شعر سرامی از آن دست اشعاری است که هاله های معنایی متعددی دارد.
ذهن نگارنده هنگام برخورد با هر بخش از این هاله های معنایی، به معنای خاصی می رسید؛ گاه شعر سرامی را شعری می یافتم که در جدال آشکار با متافیزیک حضور است. سرامی در هیات یک ساختار شکن بر متافیزیک حضور، یعنی هر آنچه در ذهن ما به عنوان پیش فرض آگاهی و دانش و شعور پذیرفته شده است، می تازد. به عبارتی، انواع مفاهیم متافیزیکی که واسازی آن ها را تحلیل می کند، با این وی‍ژگی مشخص می شوند که منابع مطلق معنایی را مفروض تلقی می کنند و این مفاهیم مانند لنگرهایی هستند که اگر نظام عقیدتی آن ها را بپذیریم، دیگر از جا کنده نمی شود ولی سرامی در بسیاری از شعر هایش بر این منبع مطلق معنایی می شورد و نظام عقیدتی ما را از جا می کند. گاه در تماس با هاله های معنایی دیگر، با برقرار کردن مناسبات بینامتنی به افق عرفانی شعرش می رسیدم وگاه هاله های معنایی دیگر مرا به بن مایه کهن الگویی شعرهایش هدایت می کرد. در هر حال، در این اثر هدفم آن بود که نشان دهم کانون معنایی شعر سرامی لزج و متغیر است و البته هاله معنایی شعر سرامی در برخورد با مخاطبان مختلف با زیست جهان های مختلف قابل تغییر است و می تواند، منقبض و منبسط شود اما با این حال نیک می دانیم هرچه از متنی بیشتر تعبیر و تفسیر شود، هاله معنایی گسترده تر و سیال تر می شود و به اصطلاح، بسیاری از صنایع ادبی در جهت اتساع هاله های معنایی عمل می کنند. هر چه زبان و معنی را بیشتر ورز دهند، بیشتر کش می آید. امید من آن است که شعر سرامی به قدری تحلیل وبررسی شود که زبان و معنایش ورز آمده و کش آید.
شعر سرامی از نگاه صاحب این قلم، برای روزگار ما، پرسش هایی خاص مطرح می کند و پاسخ های دقیقی به آن ها می دهد اما افق شناخت و ادراک را نمی بندد. افق شعر سرامی، ایستا و ثابت نیست، بلکه افقی است گشوده و دگرگونی پذیر که با ما حرکت می کند؛ همان طور که ما با آن می توانیم، دگرگون شویم.
با خواندن اشعار سرامی، سوالات متعددی در ذهن شکل می گیرد که این اثر در پی پاسخ به آن هاست: اینکه چرا راهبرد خوانشی سرامی از هستی، وامدار سنت های مسلط فکری نیست ؟ اینکه چرا مفروضات و محدودیت های نظام و سنت مسلط فکری در اشعار این شاعر در هم کوبیده شده و سرکوب گشته است؟ روابط بینامتنی آثار این شاعر با گفتمان های مسلط فکری در حوزه های عرفان، ادب، فرهنگ و... چگونه بوده است ؟ قطبیت ها و قطعیت هایی که در اعماق ذهن ما ته نشین شده اند، در اشعار این شاعر کجا قرار دارند و چرا اولویت بسیاری از ایده ها، ارزش ها و بحث ها در اشعار این شاعر در هم ریخته شده و آرایشی دگرگونه یافته است؟ چرا شعر سرامی چونان اغلب اشعار ادب فارسی، مقید به یک چهارچوب پایگانی نیست و منطق تقابلی رسوب کرده در اذهان مخاطب، چنین دچار تزلزل گشته است؟ شعر سرامی چگونه محتویات ناخودآگاه جمعی را نمادینه کرده است؟ آیا شاعر توانسته است از رهگذر دست یابی به محتوای ناخودآگاه جمعی به احیای جنبه هایی از روان که برای ثبات شخصیت و بهبود روحی و عاطفی نژاد بشر ضروری است، توفیق یابد؟
در واقع، در یک جمع بندی کلی، می توان گفت که سوالات اساسی این اثر، آن است که دریابد هدف شاعر از شکستن تقابل ها و از جا برکندن مفاهیم چه بوده است و آیا از این رهگذر توانسته است معنا و توان یک مفهوم را در برابر حدودی که شالوده مفهوم مذکور در آن ریخته شده، بگسترد و بسترهای متافیزیکی مسلط را واگشایی کند؟ سوال دیگر آن است که هدف شاعر از برقراری مناسبات بینامتنی آثارش با قلمرو های دیگر چه بوده است و در بعدی دیگر آیا شاعر در لحظات خلق اثر، دیداری با محتویات ناخودآگاه جمعی داشته و اگر چنین است، گزارش شاعرانه شاعر از این محتویات چگونه بوده است؟
در این پژوهش، از مهم ترین و بحث برانگیز ترین نظریه های ادبی استفاده شده است: نظیر نظریه شالوده شکنی، بینامتنیت و نقد کهن الگویی. در فصل اول تحلیلی شالوده شکنانه از شعر سرامی به دست داده ایم اگر چه نظریه شالوده شکنی به عنوان نظریه خوانش معرفی شده که هدفش متزلزل ساختن منطق تقابلی در متن هاست اما بی تردید می توان از نظریه شالوده شکنی در بررسی متونی سود جست که خود منطق تقابلی زیست جهان مخاطب را در هم شکسته است و برخوردی دیگر گونه با هستی و سازه های آن را دارد. از این رهگذر، این نوع نقد بیانگر واژگونی و تزلزل این نظام تقابلی بوده و البته می تواند نشان دهد که واژگونی صرف تقابل های پایگانی، فی نفسه ارزشی ندارد؛ چرا که قرار دادن تفاوت در برابر هویت و همانستی تنها منجر به باز افتادن در دام همان منطق تقابل دوگانه ای می شود که رویکرد شالوده شکنانه در صدد مقاومت در برابر آن است. بی تردید با انجام این پژوهش، چرایی سرکوب و واژگونی تقابل ها کاویده شده است و از این رهگذر در یافته ایم که دلایل شاعر برای این واژگونی چیست و شاعر چگونه توانسته است اهمیت آنچه را که امری بی اهمیت یا دارای اهمیت ثانوی محسوب می شده، ارتقا دهد و این اولویت ها را به گونه ای دیگر تعریف کند. در فصل دوم بر روی نظریه بینامتنیت تامل کرده ایم و روابط بینامتنی اشعار سرامی را با حوزه های مختلف دانش، شناخت، ادبیات و عرفان نشان داده ایم و در فصل سوم قابلیت تعلیمی شعر سرامی را به تحلیل نشسته ایم. در فصل پایانی نیز تحلیلی کهن الگویی از اشعار شاعر به دست داده ایم.

فصل اول: خوانش شالوده شکنانه اشعار قدمعلی سرامی

بخش اول: در چیستی شالوده شکنی

نظریه شالوده شکنی از دل مکتب پساساختار گرایی به وجود آمده است از این رو بهتر است نخست بحث را با این مکتب شروع کنیم.
پساساختارگرایی معادل انگلیسی (post – structuralism) یکی از نظریه های ادبی است که در سال های پایانی دهه ۱۹۶۰ از بطن ساختارگرایی زاده شد. «بسیاری از مفسران، بر این اعتقادند که عناصر اولیه پساساختارگرایی، در ذات نظریه ادبی ساختارگرا وجود داشته است و این دسته از نظریه های ادبی، صرفاً، محصول پرداخته تری از پیامدهای ساختارگرایی است، با این تفاوت که پساساختارگرایی می کوشد تا از تظاهرات علمی ساختارگرایی بکاهد.» (Abrams, ۱۹۹۷: ۲۵۹) به اعتقاد پساساختارگرایان، «مطالعات ادبی هیچ گاه نمی تواند همچون مطالعات زبان شناختی، صرفاً جنبه علمی داشته باشد و این دسته از مطالعات، بدون رهیافت های فلسفی امکان تحقق نخواهد یافت.» (انوشه ؛ ۱۳۷۷ : ۲۸۸) پساساختارگرایی دل مشغولی ساختارگرایی به زبان را ادامه می دهد اما دیدگاهی که نسبت به زبان دارد، کاملاً با دیدگاه ساختارگرایان متفاوت است. اکثر پساساختارگرایان برای پاسخ دادن به یک پرسش بسیار اساسی تمرکز کردند: در چه شرایطی، حصول معنای مورد نظر مولف، از یک متن امکان پذیر است و در چه شرایطی این امکان دست نمی دهد؟
تفاوت میان ساختارگرایی و پساساختارگرایی متعدد است و از همه مهم تر، این است که پساساختارگرایان، معتقدند بررسی متون ادبی، هیچ گاه چون مطالعات صرفاً زبانی، جنبه دقیق و علمی ندارد و باید در آن مسائل معنوی و فلسفی هم لحاظ شود. ساختارگرایان، زبان را نظامی عمومی می دانند و به ارتباط وقعی نمی نهند. «پساساختارگرایان، متن را (discourse) یعنی کلامی می دانند که گفت وگو می کند و ارتباط های متعدد ایجاد می کند و لذا بین گوینده و دیگران، بین نظام های مختلف مکالمه است.» (Bennett, ۲۰۰۳: ۵۷) مسئله دیگر، اختلافی است که در مبحث دلالت با دو سوسور دارند. به نظر دو سوسور بین دال و مدلول، پیوندی قراردادی است. ساختارگرایان هم تابع این نظریه هستند و می گویند هر دال، مدلولی قراردادی دارد. اما پساساختارگرایان می گویند دال، اولاً ممکن است به چند مدلول، دلالت کند و ثانیاً هر مدلولی، دوباره در نقش دال، به مدلول های دیگر دلالت می کند و لذا معنی متعین نیست، بدین ترتیب، بین دال و مدلول رابطه ای استوار وجود ندارد و اساساً فقط دال، مهم و همه کاره است، نه مدلول. لذا معنی را نویسنده به وجود نمی آورد. او دال ها را در متن می نشاند و مدلول ها در اختیار خواننده قرار می گیرد.
در کل پساساختارگرایان، با علم بر ماهیت دشوار متن و جایزالخطا بودن همه خوانش ها، کمتر به بنای یک ساختار ثابت و پایدار در یک متن پرداخته اند.
پیشگام مکتب پساساختارگرایی، فیلسوف فرانسوی، ژاک دریدا، بسیاری از برداشت ها و نتیجه گیری های نگرش ساختارگرایی را در باب زبان دنبال کرد اما او با رد برخی از نظریات ساختارگرایی، مبدع نظریات جدیدی شد. دریدا برای روشن کردن بحث نشانه ها، مفهوم differance (اختلاف) را عرضه کرد. او بر آن است که «کلمات با تفاوتی که با کلمات دیگر دارند شناخته می شوند و معنا می دهند و هر معنایی به طور نامتناهی، عقب انداخته می شود. هر دال ما را به دال دیگر در سیستم نشانه ای هدایت می کند نه به مدلول نهایی.... از نظر دریدا متن باید به مثابه جریان بی پایانی از دال ها در نظر گرفته شود.» (Peck&Coyle, ۱۹۹۳: ۱۶۵)
آنچه که سوسور از آن به عنوان نشانه یاد می کند، دارای دو رویه است: دال (signifiant) و مدلول (signifie) اما از نظر دریدا، «در نشانه، مدلول همواره محذوف است، مدلول کنار می رود تا دال در یک روند دلالتی بی انتها ادامه داشته باشد؛ حتی برای این پروسه، مدلولی نهایی متصور نیست؛ هرآنچه که در زبان می شناسیم، دال هایی هستند که یکی پس از دیگری می آیند.» (Harland,۱۹۸۷: ۱۳۵)
بارت نیز به عنوان یکی از بزرگ ترین پساساختارگرایان فرانسوی، در کتاب (Z/ S) می گوید که متن، ساختاری از مدلول ها نیست بلکه کهکشانی عظیم از دال هاست، پس آنچه که متن را می سازد، دلالت های معنایی بی در و دروازه و بی حساب و کتاب است. لذا بارت مقاله ای به عنوان مرگ مولف دارد. در کتاب Z /S می گوید که دلالت معنایی هیچ وقت پایانی ندارد، یعنی همین طور، هر دال، دال های مختلفی را به ذهن می آورد و معانی بی نهایت می شود. پس اولاً مدام بین دال و مدلول رابطه ای تازه ایجاد می شود و ثانیاً اساساً بین برخی از دال ها با مدلول رابطه صحیحی نیست. البته به قول رامان سلدن باید دانست «به راحتی می توان دریافت که بارت به تایید متونی متمایل است که حداکثر آزادی ممکن را برای دال ها مجاز می دارد و به متونی که آزادی آن را محدود می کند، التفاتی ندارد.» (شمیسا ؛ ۷۸ ۱۳: ۱۸۵)
بنابراین، می توان گفت پساساختارگرایان، کوشیدند تا قطعیت علمی نظریات ساختارگرایی را در زمینه زبان، به چالش بکشند و چنان که می دانیم، از دیدگاه زبان شناسی سوسور، ساختار محدود زبان و قواعد، بنای گفتار را پدید می آورد. اشخاص به واسطه گفتار همدیگر که از ژرف ساخت واحدی نشئت می گیرد، با یکدیگر به تفهیم و تفاهم می پردازند. «پساساختارگرایان، این نظریه را سست قلمداد کرده اند، چرا که با این نگرش، بار معنایی واژگان و تاثیر زبان از اجتماع و محیط نادیده گرفته می شود، برای مثال مناسبت میان یک واژه با معنای آن، حتی هنگام محاوره دو فرد یکسان نیست چرا که شرایط فکری، محیطی و... این ها متفاوت است.» (شایگان فر؛۱۳۸۰ : ۹۵)
بنابراین پساساختارگرایان، دقیقاً در قطعیت و ثبات مدلول تردید روا می دارند. از نظر آنان «هر دالی نه به یک مدلول خاص، بلکه به دالی دیگر ارجاع می دهد که آن نیز به زنجیره ای از دال های دیگر مربوط می شود. از این رو، نشانه های زبانی، به جای ایجاد معنایی با ثبات، معنا را به تعویق می اندازد.» (Derrida, ۱۹۷۴: ۲۵)
منتقدان پساساختارگرا، به تاسی از دریدا بر این باورند که ادبیات و فلسفه غرب، بر پایه این فرض نادرست شکل گرفت که زبان، ابزاری قابل اعتماد برای انعکاس واقعیت است؛ دریدا این تصور نادرست را کلام محوری می نامد و آن را نوعی توهم می داند. از نظر دریدا، این مباحث توهمی است که بر اساس آن گویا معنا در زبان از واقعیت سرچشمه می گیرد و می تواند مبین ساختار واقعیت باشد. از نظر دریدا، «این فرض که زبان می تواند آینه شفاف برای بازتاباندن واقعیت باشد (متافیزیک حضور) خطاست؛ به بیان دیگر، نویسنده هنگام نگارش متن، اندیشه های از قبل شکل گرفته را ثبت نمی کند که با خواندن متن بتوان آن اندیشه ها را دریافت؛ به سخن دیگر ذکر مدلول باعث القاء دال به ذهن خواننده نمی شود، بلکه نویسنده، صرفاً دال هایی را ذکر می کند که خود مستقلاً مدلول هایی را به ذهن خواننده متبادر می کنند. از این حیث، می توان گفت که هر متنی، صرفاً نوعی بازی آزادانه بین نشانه های استفاده شده آن در متن است.» (Derrida, ۱۹۸۲: ۵۴)
از این رو، در نظر ایشان متن چیزی نیست مگر بازی آزادانه خواننده در نشانه های به کار رفته. از نظر دریدا «فردینان دوسوسور با تاکید بر گفتار در زبان، خویش را به همان روابط سلسله مراتبی مقید می کند، روابط سلسله مراتبی ای که بر کل تاریخ فلسفه غرب تا به امروز تسلط داشته است. در فلسفه غرب، کلام محوری بوده است و گفتار را صورت اصلی زبان می دانسته اند و نوشتار را فرعی.» (Drrida,۱۹۷۴:۱۵۲)
دریدا به عنوان یکی از مهم ترین اندیشمندان پساساختار گرا می گوید: زبان مبنای حرکت در پساساختارگرایی است. دریدا با انتشار سه کتاب «نوشتار و تمایز»، «گفتار و پدیده» و «در باب گراماتولوژی» (درباره نوشتار) کوشید، انگاره تقدم گفتار بر نوشتار را واژگون ساخته، نظریه جدیدی را در زبان شناسی ارایه کند. دریدا، ضمن بررسی رابطه گفتار و نوشتار در سنت فلسفی غرب به انتقاد از زبان شناسی ساختاری سوسور پرداخته که تحت تاثیر متافیزیک غربی، گفتار را بر نوشتار تقدم بخشیده است. دریدا واسازی سنت فلسفی غرب، براندازی این اصل و هر آنچه بنیان یا خاستگاه در اندیشه فلسفی نامیده می شود، وجه تلاش خود قرار داد.
دریدا هر نظام فکری را که بر بنیان یک زیر ساخت، پیش زمینه با یک اصل اولی، بنا یافته باشد نظامی «متافیزیکی» می نامد. اصول اولیه، اغلب به وسیله آن چیزی که حذفش می کنند، به وسیله نوعی تضاد دو گانه با سایر مفاهیم تعریف می شوند.
دریدا معتقد است که ما باید سعی کنیم تضادهایی نظیر ذات/ روح، سوبژه/ ابژه، کذب/ صدق، جان/ جسم، متن/ معنی، بیرونی/ درونی، نمود/ بود، حضور/ غیاب و غیره را که از رهگذر آن ها عادت به اندیشیدن کرده ایم و تضمین کننده بقای متافیزیکی در فرایند تفکر ما هستند، در هم بشکنیم.
فلسفه غرب در چهارچوب تضادهای دوگانه، نوعی ارزش گذاری ارائه می کند که مبتنی بر برتری وحدت، استمرار، حضور نسبت به کثرت، غیریت و دیگر بودگی است. متافیزیک غربی، هستی را به مثابه حضور، وحدت و هویت فرض می گیرد. دریدا می کوشد با طرح مفاهیمی همچون «دگر بودگی»، «دیگر گونگی»، «دگر سانی»، «مغایرت» و «تفاوت» موضوعات به حاشیه رانده شده، از سوی سنت فلسفی در غرب را شناسایی نماید و آن ها را از حاشیه به کانون گفت وگوها وارد کند.
بنابراین شالوده شکنی یا واسازی یا بنیان فکنی تلاشی برای تخریب و بازنویسی مجدد اندیشه فلسفی در غرب است.
از سوی دیگر، دریدا، رابطه ضروری میان بیان و نشانه را توضیح می دهد. وی می گوید: «بیان ناب، مستلزم یک عنصر دلالت دهنده است. نشانه هیچ گاه نمی تواند به گونه ای موفقیت آمیز از بیان متمایز گردد. نشانه ها نمی توانند، به چیزهایی کاملاً متمایز از خودشان ارجاع دهند. مدلولی که از دال مستقل باشد، وجود ندارد. قلمرو معنایی وجود ندارد که بتواند مجزا از علائمی باشد که ما برای دلالت به قلمرو معنایی از آن ها بهره می جوییم.» (Derrida,۱۹۷۶: ۵۸)
این استدلال دریدا که قلمرو مستقل مدلول وجود ندارد، بر این بنیان استوار است؛ اول اینکه، هیچ نشانه ویژه ای نمی تواند وابسته به یک مدلول خاص نباشد و دوم اینکه، ما قادر به رهایی از چنبره نظام دال ها نیستیم. ادغام این نتایج مستلزم آن است که حضور بی قید و شرط وجود ندارد.
لذا، دریدا به نشانه به مثابه ساختاری از تمایز می نگرد: نیمی از آن همواره «آنجا نیست.» و نیم دیگر همواره «آن نیست.» دال ها و مدلول ها به طور متناوب و مجزا، ترکیب های در حال گسست و پیوست دوباره هستند و بنابراین نارسایی مدل سوسور از نشانه در آنجاست که معتقد است دال و مدلول همانند دو سوی یک کاغذ در ارتباطند. در واقع، تمایز پایداری میان دال و مدلول وجود ندارد.
از نظر دریدا «هیچ کس نمی تواند همواره «ابزار» (نشانه) و «هدفی» (معنی) که با هم کاملاً منطبق باشند، خلق کند.» (Derrida,۱۹۹۶: ۸۴)
نشانه، همواره به نشانه ارجاع می دهد و هر یک به ترتیب در چهره دال و مدلول جانشین دیگری می شوند. دریدا این حالت زبان را منش انتشار می نامد. «انتشار حالت عدم تحقق بی پایان معناست که در غیاب همه مدلول وجود دارد. دریدا با حذف مدلول، آخرین ابزار کنترل انسانی را بر زبان کنار می گذارد. در غیاب همه مدلول ها، زبان در نوع خود، نوعی انرژی و خلاقیت می یابد که کاملاً از انرژی و خلاقیت ذهنی نویسندگان و یا خوانندگان منفرد متمایز است.... در انتشار، زبان به گونه ای عمل می کند که از مسئولیت فردی اجتناب می کند. مسئولیت و فردیت ارزش هایی هستند که در این حوزه، دیگر تفوق ندارد. این اولین تاثیر انتشار است.» Derrida,۱۹۷۶:) (۴۴
منش انتشار، تا بی نهایت فاقد توازن و تعادل است. دیگر کلمات به طور هم زمان بر یکدیگر فشار نمی آورند، بلکه به طور متوالی، در یک زنجیره عینی بر هم عمل می کنند و هر یک دیگری را واژگون می کند.
از سوی دیگر، دریدا بر آن است، اندیشه فلسفی– علمی غربی، همواره زندانی عناصری دو قطبی بوده است که خود آفریده و بعد پنداشته است که واقعیت دارد. اندیشه متافیزیکی، هرگز نتوانسته است خود را از بند این زندان برهاند: بد در برابر نیک، نیستی در برابر هستی، غیاب در برابر حضور، نادرست در برابر درست، دروغ در برابر حقیقت، زن در برابر مرد، طبیعت در برابر فرهنگ و... این دو قطب هرگز برای خود، به گونه ای مستقل و قائم به ذات وجود نداشته اند. از سوی دیگر، این دو قطب همواره در پایگانی (سلسله مراتب) جای دارند که در آن ارزش یکی برتر از دیگری است. همان گونه که گفته شد، دریدا بحث در باب این دوگانگی را با نوشتار و گفتار آغاز کرده است.
پیش تر نیز یاد آور شدیم که دریدا این باور به حضور خود معنا را (logocentrism) خوانده است؛ یعنی کلام محوری. او تاکید می کند، در نگرش کلام محور، نوشتار صرفاً بیانگر، نماینده و در پاره ای موارد، جانشین گفتار است. موردی است دست دوم، حاشیه ای و کم ارزش که فقط وقتی گفت و شنود رویارو ناممکن می شود، به کار می آید. دریدا، این برتری کلام گفتاری بر کلام نوشتاری را باور ندارد. او بر این بنیان فکری که معنا در گفتار حضور دارد و در نوشتار پنهان است، انتقاد دارد. مورد مقابل را هم نپذیرفته است یعنی این دیدگاه که نوشتار از گفتار برتر است و معنا در آن حاضر است، او این باور را نوشته محوری نامیده است و تاکید کرده است که معنا در متن نوشتاری نیز غایب است؛ خلاصه دریدا برتری حضور به غیاب را نمی پذیرد و سویه مستقیم معنایی را از سویه نمایندگی و بیانگری برتر نمی داند. او استدلال می کند، «همین نکته که یک واژه به دال و یا واقعیتی واج شناسیک و مدلول یا واقعیتی ذهنی تقسیم شده و همین حکم درست سوسور که زبان نظامی است که از تمایز ها ایجاد شده و مجموعه ای از واحدهای معنایی مستقل نیست، نشان می دهد که زبان در گوهر خود و در کل، از تمایزها و فاصله ها شکل گرفته است که هر چند می کوشد تا بر آن ها پیروز شود، ولی همواره شکست می خورد. می دانیم که لفظ همانندی گوهری، با معنا ندارد و هر نشانه براساس گوهر مشترک دال و مدلول بر پایه قرارداد استوار است و قرارداد نشانه تمایز دال و مدلول و لفظ و معناست.» (Abrams, ۲۰۰۰: ۳۵۲)
دریدا نشان می دهد که چیزی را معنا کردن، به گونه ای خودکار نشان می دهد که معنا خود آن چیز نیست همان گونه که گفته شد، دریدا برای این شکاف و فاصله ای که در هر گونه دلالت، میان معنا و موضوع وجود دارد، واژه "differance" را پیشنهاد کرده است که خود از واژه ای فرانسوی"difference"، به معنای تمایز، متمایز است.
اما مفهوم تقابل های دوگانه، با این پرسش آغاز می شود: چگونه یک واژه نوشته شده یا یک متن ما را گمراه می کند؟ چگونه ممکن است که متوجه این واقعیت نمی شویم که همه آن معنای مازاد را که نمی دانیم چطور اراده اش کنیم، زبان تولید می کند ؟ پاسخ شالوده شکنی آن است که «متون، یک یا چند مرکز دارند که از زبانی که استفاده می کنند، گرفته شده است که باید به آن ها ثبات دهد و جریان بالقوه بی پایان معنا را که همه متن ها تولید می کند، متوقف کند. اگر یک مرکز وجود داشته باشد، حتماً مرکزی هم هست که به آن تعلق ندارد، یعنی حاشیه ای است. برقراری یک مرکز به طور خودکار، ساختاری سلسله مراتبی به وجود می آورد. مرکز مهم تر از حاشیه است. شالوده شکنی که در واقع همان شیوه خوانش دریدا از متون است؛ قبل از هر چیزی، به دنبال برجسته کردن تنش بین مرکز و حاشیه یک متن است.
منتقد آمریکایی باربارا جانسون می نویسد: «ساختارشکنی یک متن از طریق شک تصادفی یا تخریب دل بخواهی عمل نمی کند، بلکه با گره گشایی دقیق، از نیروهای متعارض دلالت گر درون متن، متحقق می شود. این ساختار های سلسله مراتبی، بین مرکز و حاشیه، شکل تقابل های دو تایی را به خود می گیرد. هر متن مجموعه ای از تقابل هاست که در جهت ایجاد ساختار و تثبیت آن عمل می کنند. در اغلب موارد، این تقابل ها مخفی و تقریباً نامریی اند. برای مثال ممکن است در استعاره های متن پنهان باشند یا آنکه فقط یکی از ارکان تقابل دوگانه، آشکارا ذکر شده باشد. اما ذکر صریح یک رکن، یادآور رکن غایب است. طیف گسترده ای از این تقابل ها وجود دارد که برخی بسیار عام اند. در حالی که برخی دیگر مقید به فرهنگ اند. مجموعه های کم و بیش عام تقابل های دوگانه، عبارتند از خوبی در برابر بدی، حقیقت در برابر کذب، مردانگی در برابر زنانگی. خردورزی در برابر بی خردی، اندیشه در برابر احساس، ذهن در برابر جسم، طبیعت در برابر فرهنگ، خلوص در برابر فقدان خلوص و... یکی از تقابل های رایج در فرهنگ غرب، تقابل سفید و سیاه است. یکی از ارکان این تقابل پیوسته در حکم مرکز عمل می کند، یعنی به قول پساساختارگرایان ممتاز تلقی می شود. برخی از ارکان تقابل های دوگانه همواره ممتاز تلقی شده اند: خوبی، حقیقت، مردانگی، خلوص، سفیدی و برخی دیگر ممکن است گاه در مرکز و گاه در حاشیه باشند. در تاریخ ادبیات شاهد متونی هستیم که جایگاه برتر را به اندیشه و خرد می دهند، اما در آثار شاعران رمانتیک، احساس در مرکز قرار دارد. در ساختارشکنی، استدلال می شود که تقابل های دوتایی آن قدر هم که به نظر می رسد، تقابلی نیستند، در تقابل های دوتایی نه تنها رابطه ای تقابلی بین دو رکن دخیل است، بلکه نوعی پیچیدگی غریب نیز دیده می شود، برای مثال تقابل بین نور و تاریکی را در نظر بگیرید؛ قطعاً نور به نوعی نیازمند تاریکی است اگر تاریکی وجود نداشت، نور هم نداشتیم؛ زیرا قادر به تشخیص آن نمی بودیم، بدون تاریکی از جهتی قطعاً نور داشتیم یعنی، تنها چیزی که بود، نور بود اما از وجود نور آگاه نمی شدیم. زیرا آنچه را نور می نامیم که به طور ضمنی نشان دهنده این آگاهی است که امکان نانور نیز وجود دارد. پس شاید بتوان این بحث را مطرح کرد که وجود تاریکی؛ یعنی، آگاهی ما از (نا- نور) مفهوم نور را می آفریند. دو رکن هر مجموعه تقابلی، به موجب یکدیگر تعریف می شود، نور به موجب تاریکی، حقیقت به موجب کذب، خلوص به موجب آلودگی، خرد به موجب نابخردی، همسانی به موجب دیگری و طبیعت به موجب فرهنگ. در اینجا نیز معانی از دل تمایز شکل می گیرد. اگر کذبی وجود نداشت مفهوم حقیقت شکل نمی گرفت. اگر خلوصی وجود نداشت، مفهوم ناخالصی و آلودگی شکل نمی گرفت. پس از آنکه معنا به موجب تمایز شکل گرفت، ما برخی معانی را در جایگاه ممتاز قرار می دهیم و برخی را مطرود تلقی می کنیم. در برخی موارد، ممتاز تلقی کردن یک وجه و خوار شمردن وجه دیگر، موجبات آسیب های جدی را فراهم کرده است. از جمله، در تقابل بین سفید و سیاه و مردانگی در برابر زنانگی. اما تاثیر تقابل های دوگانه همیشه منشا در تمایز دارند. تحلیل این تقابل ها و به اصطلاح عریان کردن آن ها یعنی کاری که در سطور فوق انجام داده شد. به معنای از مرکز خارج کردن وجه ممتاز است. نشان دادن آنکه هر رکن، فقط به دلیل تمایز امکان وجود یافته اند.» (برتنز؛ ۱۳۸۲: ۱۶۹ و ۱۷۰)
اما با این حال ناباوری به دلالت معنایی و منطقِ استوار بر کلام محوری، گونه ای تازه از خواندن متون را می طلبد. «آشکارا دریدا در پی فهم معنای نهایی متن نیست. روش سنتی خواندن که متن را به شماری از گزاره ها، احکام یا درون مایه ها تقسیم می کند، استوار بر کلام محوری است. دریدا، هم چون بارت و ساختارگرایان معتقد است که مولف را باید اختراعی که دیگر سودی ندارد، انگاشت و متن را از آغاز خواندن دانست.» (Webster, ۱۹۹۰: ۲۵۸) دریدا می گوید: «چیزی خارج از متن وجود ندارد. هر متنی که می خوانیم در جریان خواندن شالوده شکنی می شود ؛ یعنی بنیان و ساحت کلام محوری و متافیزیکی آن شکسته می شود. فراشد دنبال کردن معنا به هیچ رو حضور معنا نیست و در جریان خواندن معناهای بی شمار آفریده می شوند که خود انکار معنایی نهایی است. شالوده شکنی نه یک مفهوم بل یک کنش است.» (احمدی؛ ۱۳۸۰ : ۳۸۷ و ۳۸۸)
اما با این حال به نظر می آید، شالوده شکنی یک متن، به معنای ویران کردن آن نیست. هدف از میان بردن شالوده نیست تا نشان دهیم که فاقد معناست. شالوده شکنی از ویرانی دور و به تحلیل متن نزدیک است. دریدا، در پی بی اثر و خنثی کردن متن است و این کار را صرفاً درون متن و به یاری خود آن انجام می دهد. معنای این کنش، نه ویران کردن متن، بل ویران کردن دلالت معنایی و سویه کلام محوری متن است. در متنی که شالوده اش شکسته است، سالاری یک وجه دلالت بر سویه های دیگر دلالت، از میان می رود. متن به این اعتبار، چند ساحتی می شود. دریدا می گوید: «خواندن متن، همواره باید به مناسباتی ویژه برسد که نویسنده، آن را طرح نکرده است و مناسباتی میان آنچه او از زبانی که به کار برده، انتظار داشته و آنچه انتظارش را نداشته است.»(Culler, ۱۹۸۳: ۸۵)
این مناسبات گونه ای توزیع کمی، میان سایه و روشن، نیرو و سستی نیست. بل ساختاری دلالت گر است که کنش خواندن نقادانه باید آن را بیافریند، به بیان دیگر، شالوده شکنی، نمایشگر قدرت، ضعف، هوش یا حماقت نویسنده متن نیست، بل روشنگر آن ضرورتی است که بنا به آن، آنچه نویسنده دیده است، با آنچه او ندیده است، پیوند می یابد.
شالوده شکنی بدین سان با نقادی، به معنای دقیق آن یکی است، نقد، نظامی نظری، به معنای ارزیابی قدرت ها و سستی های آن نیست، بل تحلیلی است که بر امکانات آن نظام تاکید می کند تا نشان دهد که این چیزها، تاریخ و تکامل ویژه خود را دارند و به دلیلی خاص چنین می نمایند. بدان سان، آغازگاه نقد، نه داده های موجود بل شالوده فرهنگی است. شالوده ای که بیشتر ناشناخته، برجا مانده است. شالوده شکنی که دریدا طرح و از آن دفاع می کند، دارای معنای مثبت (تحلیل و شناخت) است و نه معنای نفی (ویرانی) همان طور که در تحلیل دستور زبان، برای فهم شالوده هر گزاره، باید آن را شالوده شکنی کرد؛ بنابراین شالوده شکنی، در گام نخست برای شناخت کار است و در گام بعد به کار ارزش گذاری هم می آید.
«در خواندن متن، باید معنایی را که بر آمده از کلام محوری است، کنار بگذاریم و بپذیریم که آن معنایی که بیهوده اش می پنداشتیم، استوار است به حضور حقیقت. تنها از این راه، کشف معناهای دیگر متن، ممکن می شود؛ یعنی، آن معناهایی که به دلیل این پندار ما (که فاصله ای میان متن و نویسنده نمی شناخت) پنهان مانده بود. در گام بعد، باید ناخوانا بودن معناهای به دست آمده از منطق کلام محوری را با معنای دیگر سنجید. شالوده شکنی، اختراع معانی تازه نیست. روش نگارش دریدا خود به گونه ای جنگ با کلام محوری و انتظار یا باور به حاضر بودن معناست. او بی هیچ قاعده از پیش موجودی، نوشتن را آغاز می کند. روش بیان و کاربرد قاعده های دستوری در آثار دریدا گویا نیستند. قوانین نوشتاری را رعایت نمی کند و به ظرافت های سخن بی اعتناست. در پاراگراف های متنی که دریدا نوشته است، جمله های کلیدی نمی توان یافت (اساساً جمله های کلیدی را نیز نیرنگ متن می داند و ابهام بر نوشته ها حکمفرماست.) متون دریدا، متون گشوده هستند که از هر کجا که بازش می کنیم قابل خواندن است و این کاری است که با عزیزترین کتاب ها می کنیم، وقتی از غزل های حافظ فال می گیریم یا کتاب مقدسی را می گشاییم و از هرجا که شد به خواندن آغاز می کنیم.» (احمدی؛ ۸۰ : ۳۹۰)
از دیدگاه دریدا، معنا را نمی توان محصور کرد؛ معنا، ماهیتاً، همواره آمادگی این را دارد که در جهتی متفاوت از آنچه، ظاهراً، در آن قرار دارد یا مختص آن است پیش برود. متن ادبی، ممکن است از این موضوع، چنان آگاهانه بهره گیرد که ابهام و حتی سطوح پیچیده معنا، به وضوح در متن نمایان شوند.... گریز نامتناهی زبان از معنای دقیق، رهایی نقش کامل دلالت است که معمولاً در گفتمان های متعارف، مهار و سرکوب می شود؛ گویی که نیروی نهفته در اتم های ذرات زبانی کشف شده اند. تداعی های مختلف که یک جمله ایجاد می کند تا حدی مبین این مطلب است.... دریدا می گوید که برای جایگشت های معنا که در زبان و ضمیر خودآگاه به وجود می آید، هیچ پایانی وجود ندارد.
این دیدگاه درباره زبان، پرسش های حائز اهمیتی را درباره ماهیت نقد و تفسیر مطرح می کند و اعتقاد به دست یافتن به یک تفسیر درست و مشخص را به دو طریق متزلزل می کند. نخست به این دلیل که زبان متن، هرگز کامل یا محفوظ نیست بلکه همیشه به معانی مختلفی می انجامد. به عبارتی، متن همواره در معرض انتشار است. هر چند بسیاری از نهادها، ممکن است درصدد تحدید و تثبیت شیوه های خوانش یک متن باشند. دوم اینکه زبان نقد یا تفسیر، خود دستخوش شرایط تفاوت و تعویق (difference) است. هرچه بیشتر یک بستار مشخص را مد نظر قرار دهد؛ به همان میزان، معانی دیگری که منظور نشده اند، برجسته می گردند؛ به بیان دیگر، هیچ خوانش و تفسیر نادرستی وجود ندارد. آن گونه که پل دومان گفته، هیچ خوانشی حکم تفسیری درست و نهایی را ندارد.
با توجه به مباحثی که بدان اشاره شد، می توان بر آن بود که «بر پایه نظر دریدا، در بیشتر موارد، بخش هایی از متون درصدد آشکار کردن ناهماهنگی ها و تعارضات درونی متن است. بنیاد شالوده شکنی، در تلاش برای زدودن پوشش هایی است که متن به کاربرده است تا به نوعی، تظاهر کند به ثبات و انسجام معنا. تلاش متن برای آفریدن مرکزهایی ممتاز تقابل هایی دوتایی آشکار و پنهان است، با کمک همه انواع و اشکال صنایع بلاغی. اما از آنجا که نقطه آغاز ساختار شکنی، این باور است که زبان در اصل و بنا بر تعریف مهارناشدنی است، پس انتظار دارد که در هر متنی با نوعی، امتیاز دادن بی بنیاد وجهی بر وجهی دیگر، رو برو شود. همیشه امکان ساخت شکنی از متن هست، چه ادبی باشد و چه غیر ادبی و پیوسته می توان نشان داد که متن برای تظاهر به انسجام درونی، متکی به عملیات بلاغی است و با توسل به عملیات بلاغی، می خواهد این واقعیت را که از تمایز منشا گرفته است و وفور معنا ناشی از تمایز و تعویق است، پنهان کند. ساختارشکنی می کوشد تا نشان دهد الگوی ظاهری این یا آن در متون، در واقع نقابی است بر موقعیت زیربنایی، هم این و هم آن و هم چنین می کوشد، عدم تعین بنیادی این متون را آشکار کند. به بیان متعارف، ادبیات می توان گفت، هرگز به انسداد (closure) نمی رسد که معنای تحت اللفظی اش آن است که پرونده اش هرگز بسته نمی شود؛ بنابراین هیچ معنای قطعی و نهایی، وجود ندارد و متن عرصه امکانات بالقوه است. «به قول جرمی هاوتورن از دید دریدا معنای یک متن همیشه از تفسیرگر آن متن جلوتر است و مثل فرش لوله شده بی پایانی که هرگز به آخر نمی رسد و جلوی پای تفسیر گر باز می شود.» (ویلم برتنز ؛ ۸۲ : ۱۷۲ و ۱۷۳)
دریدا می گوید، زبان در ذات خود، غیرقابل اعتماد است. همان گونه که می دانیم، زبان بر مبنای تمایز عمل می کند، آنچه باعث می شود، واژه ها به چیزی ارجاع دهند، تمایز آن ها از واژه های دیگر است و نه پیوندی مستقیم بین واژه ها و به اصطلاح مراجع (مصادیق) آن ها؛ اما این واژه ها در درون یک نظام زبانی (یک زبان) کار می کنند که هرگز تماسی با دنیای واقعی ندارد. هیچ واژه ای نیست که نتواند شکل دیگری داشته باشد و به اصطلاح در قید مرجعش باشد و شکل آن را مرجعش تعیین کند. به عبارت دیگر، نشانه های زبانی، همه دل به خواهی هستند و زبان صورت است نه جوهر؛ بنابراین، به گفته سوسور، معنی در زبان، ناشی از روابط تمایزی است، از سوی دیگر، سلبی است و نه ایجابی؛ در نتیجه، دریدا ادعا می کند که واژه ها، هرگز در زمان ثابت و ایستا نیستند، نخست از آنجا که معنای واژه ها، محصول روابط تمایزی است، معنا هرگز ناب نیست. چراغ راهنمایی را در نظر بگیرید: همه ما معنای چراغ قرمز، زرد و سبز را می دانیم، اما هرگز پیش نمی آید که فکر کنیم که این معانی، ناب نیستند. وقتی چراغ قرمز را می بینیم، آگاهانه به چراغ زرد یا سبز فکر نمی کنیم، اما می شود گفت، زرد یا سبز به طریقی در قرمز حضور دارند، این سه رنگ، به همراه هم، یک ساختار تمایزی را به وجود می آورند و این ساختار است که به قرمز معنی می دهد. از این ها گذشته، در بافت های دیگر، قرمز ممکن است معنای کاملاً متفاوتی داشته باشد. قرمزی گل های سرخ، قرن ها معنی عشق می داده است و نه معنی ایست. پس قرمز چراغ های راهنمایی، «ردهای» زرد و سبز را به همراه خود دارد و ناب و نیالوده نیست. دریدا معتقد است که همین وضعیت در مورد واژه ها نیز صادق است. هر واژه ای، رد دیگر واژه ها را دارد و در سطح نظری، رد همه دیگر واژه های نظام زبان را با خود دارد. می توان گفت، مفهوم مدلول هرگز در خود و برای خود، در حضوری کافی که فقط به خود ارجاع دهد، وجود ندارد؛ اساساً و بر طبق قاعده، هر مفهومی در زنجیره ای یا در نظامی حک شده است و درون آن نظام به دیگری، به مفاهیم دیگر، ارجاع می دهد.
از سوی دیگر، چون واژه ها به واسطه رابطه شان با مرجع شان، تعین نمی یابند، پس پیوسته دستخوش تغییرند. در واقع، گویی دریدا به ما می گوید، فرایندی که به واژه ها معنی می دهد، هرگز خاتمه نمی یابد. واژه ها، هرگز به ثبات نمی رسند؛ نه فقط به دلیل آنکه به واژه هایی که درست قبل از آن ها قرار دارند، مرتبط اند و بخشی از معنایشان را از آن ها می گیرند، بلکه به دلیل آنکه معنای آن ها همیشه، به واسطه آنچه در پی می آید، دگرگون می شود.
واژه ای که پس از واژه ای قرار دارد که به آن می نگریم یا واژه ای که در ادامه همان جمله یا حتی پاراگراف می آید، به ظرافت، معنای آن را تغییر می دهد. پس معنا، حاصل تمایز است و پیوسته در معرض فرایند تعویق. در واقع، روابط یک واژه یا نشانه با دیگر واژه ها و واژه هایی که به دنبال می آیند، شرط معناست. بدون آن روابط، معنا ممکن نیست، دریدا در این مورد می گوید: «فرایند دلالت فقط در صورتی ممکن است که هر عنصر، به اصطلاح حاضر با چیزی به غیر از خود ارتباط داشته باشد و به این ترتیب در درون خود، نشانی از عنصر قبلی را در خود حفظ کند و از قبل این زمینه را برای خود فراهم کرده باشد که به واسطه نشان (mark) رابطه اش با عنصری که در پی می آید، بنیادش فرو ریزد، این رد با آنچه آینده نامیده می شود، همان قدر مرتبط است که با آنچه که گذشته نام گرفته است و آنچه حال نامیده می شود، به واسطه این رابطه با آنچه نیست [غایب است] شکل می گیرد. بنابراین، در زمان حال، واژه ای که به زبان می آوریم حال حقیقی نیست و حال حقیقی برای همیشه از زبان می گریزد. فاصله گذاری (spacing) و گذر زمان (temporization) همیشه مداخله می کند. در این جاست که دریدا برای بیان این مفهوم، از واژه ای خود ساخته استفاده می کند (differance) که در فارسی به واژه های متفاوتی برگردانده شده است از جمله تمایز و تفاوت اما در اینجا، از تمایز و تعویق یاری گرفته می شود. این واژه هم حاوی مفهوم تمایز است و هم فرایند تعویق معنا را نشان می دهد. دریدا ثبات روابط دال و مدلول را برهم می ریزد. دال- واژه ای که می شنویم یا می خوانیم - البته به کفایت دارای ثبات است، اما مدلول به اعتقاد دریدا، دستخوش نوعی بی ثباتی ذاتی است. برای مثال، معنای واژه ها ممکن است، در طول زمان، تغییر کند و عباراتی که زمانی حاوی استعاره هایی زنده بودند ممکن است، اکنون موقعیت استعاره ای شان را از دست داده باشد. دیگر کسی با گفتن آتش پاره (به عنوان صفتی که به کسی اطلاق می شود)، به آتش و پاره آتش فکر نمی کند. از این­رو پیروان ساختارشکنی عاشق دوباره فعال کردن معانی قدیمی و احیای استعاره های مستعمل اند تا به این ترتیب ایستایی متن را از بین ببرند پس از دید دریدا زبان هرگز ما را در تماس با دنیای واقعی قرار نمی دهد. زبان رسانه ای شفاف و پنجره ای رو به جهان نیست، برعکس همیشه میان ما و جهان قرار می گیرد، درست مثل صفحه ای مات و عدسی ای اعوجاج آفرین. به این ترتیب، بین حقیقت ناب و اصیل که می خواهیم بیانش کنیم و رسانه ای ناایستا که باید برای آن حقیقت به کار بریم، نوعی رویارویی وجود دارد؛ یعنی همیشه، نوعی شک در وجود این حقیقت ناب وجود دارد.» (برتنز؛ ۸۲ : ۱۶۲)
دریدا در کتاب «در باب گراماتولوژی» می گوید که «وقتی از زبان استفاده می کنیم، در واقع به نظام زبان اجازه می دهیم، به طریقی و تا حدی بر ما اعمال کنترل کند. در غیاب حضور، فقط زبان باقی می ماند که خود کانون تمایز و تعویق است. هر نیتی که داشته باشیم، نیات ما هرگز برای خود ما شفاف نیستند زیرا هیچ چیز را امکان گریز از زبان نیست.» (Derrida, ۱۹۷۶: ۱۱۰)
انواع مفاهیم متافیزیکی که واسازی، آن ها را تحلیل می کند، با این ویژگی مشخص می شوند که منابع مطلق معنایی را مفروض تلقی می کند، به لحاظ زبانی به رمز نوشته شده اند (خود، منطق، قانون و...) این مفاهیم، مانند لنگرهایی هستند که اگر نظام عقیدتی آن ها را بپذیرند، دیگر از جا کنده نمی شوند. یا به بیان دیگر، نمی توانند از شرشان خلاصی یابند. دریدا نشان داد که چگونه رکن ارجحیت داده شده در نظام تقابلی برای معنایش وابسته به رکن سرکوب شده است. زبان به دلیل اینکه نظامی کاملاً افتراقی و سرکوب گراست، در نهایت اختیاری است به علاوه، معنا در فرایند قرائت معوق می ماند و چون زبان تحت تاثیر فرایندهای زمانی قرار دارد همواره چیزی به تعویق می افتد؛ به عبارت دیگر، معنا همواره در پردازش است و قطعی نیست. هر متنی در معرض نوعی غیبت کلی است.
دریدا، این تفاوت هایی را که به سرعت افزایش می یابند، فرق و تعویق می نامد. این اصطلاح با هر دو فرایند ارتباط دارد، هم با فرایند به تعویق انداختن، همان گونه که تعریف یک مدلول، دائماً و ضرورتاً به مدلول های دیگر بر می گردد و به کل نظام مدلول ها که زبان را می سازند. اصطلاح فرق و تعویق در ساختار مرکبش، هم شامل فرایندهای تفاوت گذاری و عقب انداختن است و هم معنای ناپایدار خودش را ارایه می دهد.
دریدا می گوید : «فرق و تعویق هیچ جوهری ندارد. چیزی است که هرگز نمی تواند در خور معنای دقیق نامش یا ظاهرش باشد و آن چیزی است که کلاً مرجعیت معنای دقیق و حضورش در جوهر خود را تهدید می کند.... بنابراین تعریف دریدا از این اصطلاح، یک ناتعریف است، او می گوید که جوهر مناسبی از فرق و تعویق وجود ندارد.» (گرین و... ؛ ۸۳ : ۳۰۹ و ۳۱۰)
دریدا بر آن است که نمی توانیم متن را به سوی چیزی، جز خود آن هدایت کنیم؛ مثلاً به سوی مدلولی یا واقعیتی متافیزیک تاریخی، روان- زندگی شناسیک و غیره، هیچ چیز، بیرون از متن حضور ندارد. اساس این بحث دریدا در آثار ساختارگرایان و فرمالیست ها آمده است. «واقعیت جز واژه ای، درون زبان نیست و هم چون هر واژه دیگری، توانایی خروج از محدوده زبان را ندارد. آدمی، درون زبان جای دارد و وابسته به آن است، از این رو هرگز نمی تواند به خارج گام نهد و آن را از جایگاهی دیگر بنگرد. ما همواره گوهر زبان را از جایی می بینیم که خود زبان به ما امکانش را می دهد.» (Belsey, ۱۹۸۰: ۱۱۱)
دریدا نشان داده است که «هر متن دوگانه است، سخن متافیزیکی در بنیان خود جهان را دوگانه می بیند. احساس در برابر ادراک. جسم در برابر روح و... اما همین دوگانگی امکان گذر می دهد. دوگانگی در متن سازنده گذراست.» (Lodge, ۱۹۷۲: ۲۵۴)
در کل باید گفت ساختارشکنی، واپاشی ساختاری یک متن نیست، بلکه نشان دادن آن است که متن قبلاً خود را واپاشانده است. در جریان ساختارشکنی، متن در معرض خوانش دقیق قرار می گیرد و پرده از روابط پنهان قدرت که همیشه در درون تقابل های دو تایی وجود دارند، برداشته شود.
از سوی دیگر یکی از مهم ترین کارهایی که شالوده شکنی، در ادبیات انجام داده است این است که رابطه سنتی مولف و اثر را در هم می ریزد. تکیه بر متن را پیشنهاد کرده، مولف را رد می کند، به تاریخ و سنت بینامتنی متمایل می شود و خواننده را از این رهگذر ارتقا می بخشد.
پساساختارگرایان، اعتقاد دارند که نباید مولف را خاستگاه معنای متن دانست زیرا با این کار، در واقع به نحوی کلام محورانه، مجموعه خاصی از معانی را بر سایر معانی ممکن ارجحیت می دهیم، آنان می پرسند که چرا منشا معنا را در خواننده ندانیم؟ به واقع، از نیمه قرن بیستم به این سو، پیدایش پساساختارگرایی و اشاعه نظرات نسبی گرایانه و اقتدار ستیزانه نظریه پردازان پساساختارگرا، باعث شد که سلطه مولف بر متن، با چالش های جدی و بی سابقه رو برو شود. «چندان که در نظریه های ادبی، معنای متن، اساساً برساخته خواننده است و منتقد ادبی دیگر در پی کشف پیام پنهان شده مولف نیست. در این میان نظریات بارت و فوکو درباره مرگ مولف و مولف ـ کارکرد، در زمره تاثیرگذارترین و مجاب کننده ترین دیدگاه های نظری متاخر، درباره جایگاه مولف است. از جمله، بزرگ ترین خدمات بارت و فوکو به نقد ادبی معاصر این بود که ایشان، مفهوم مولف را بار دیگر به موضوعی در خور مناقشه تبدیل کردند؛ به گونه ای که از زمان انتشار مقالات آنان در مطالعات ادبی، برای تبیین معنای یک متن دیگر نمی توان به سهولت به زندگینامه یا نام یک نویسنده استناد کرد و به طور طبیعی، نتیجه گرفت که متن، معنای واحدی دارد که نویسنده مراد کرده است. ثمرات نظریه پردازی پساساختارگرایان، این شد که در نقد ادبی زمانه ما اولاً هر متن، واجد طیفی از معنا تلقی می شود و نه یک معنای واحد لایتغیر و ثانیاً معانی گوناگون متن، ملک طِلق مولف محسوب نمی شوند؛ بلکه به خواننده یا منتقد تعلق دارند. به این ترتیب، عمل نقد در نظریه های ادبی جدید هر چه بیشتر، ماهیتی دموکراتیک پیدا کرد؛ البته لغو انحصار نویسنده بر معنا، معادل صحه گذاشتن بر برداشت های بی پایه نیست، بلکه قرائت منتقد از هر متنی، باید با استدلال و استناد به خود آن متن همراه باشد. (پاینده؛ ۱۳۸۵: ۳۷ و ۳۸)
همان گونه که گفته شد، بارت، مقاله «مرگ مولف» و فوکو مقاله «مولف چیست» را نوشت؛ چه، تن در دادن به اقتدار مولف و باور به اینکه معنای متن، به وسیله ویژگی های شخصیتی نویسنده، رقم می­خورد، روی دیگر سکه ارتجاع محسوب گردید. بارت استدلال می کند که در فرهنگ غرب نویسنده، نوعی خدا محسوب شده و هم آفرینش اثر و هم معنای اثر به این وجود عالی مرتبه، مربوط گردیده است.
«بارت اقتدارستیزانه، جایگاه خواننده را در قرائت نقادانه متن ارتقا می دهد و می گوید که معنای متن، پیامد تفسیر خواننده است و نه بازتاب اندیشه های مولف. متن نه یک پیام واحد و منجسم بلکه مجموعه ای از نشانه ها را ارایه می دهد که هر خواننده به روش خاص خود، یعنی با اولویت های معین یا با درنظرگرفتن معانی فراقاموسی خاص برای نشانه های زبانی، می تواند آن را کاوش کند. لذا تفسیر، لزوماً کاری غیر منطقی و پایان ناپذیر است، فوکو نیز اقتدار خدا گونه نویسنده در تعیین کردن معنا را محل تردید می داند. او می گوید: استناد به منظور نویسنده مخل آزادی خواننده برای تحلیل متن است.» (پاینده؛ ۱۳۸۵ : ۲۷ و ۲۸)
نهایتاً پساساختارگرایان، به این نکته رسیدند که حضور مولف در مطالعات ادبی، توام با استبداد است. زیرا این حضور، صداهای متباین را بر نمی تابد و در واقع خود را در مقام منشا معنا، به خواننده تحمیل می کند. اما باید به یاد داشت، نوشتن چیزی نیست مگر استفاده از نظام زبان و رمزگان آن، برای القای معنا. از این رو، آنچه در نقد متن، باید کانون توجه منتقد باشد، نه مولف، بلکه زبانی است که در متن به کار رفته است. از این رو، اگر منتقد بر عکس، توجه خود را به مولف معطوف سازد و او را مرجع اقتدار و خاستگاه معنا یا صاحب معنای متن بداند، این در حکم اعمال نوعی محدودیت بر متن و نیز به معنای در نظر گرفتن یک مدلول غایی و مسدود ساختن نگارش است. (همان: ۳۰)
به واقع، پساساختارگرایان، متوجه شده بودند که «کلیت این تصور که قصد و منظور مولف، سوژه متناسبی برای ادبیات و تاریخ نگاری ادبی است کاملاً، سخن و تصور نادرستی است. همه معنی یک اثر هنری، با در نظر گرفتن قصد و نیت مولف دریافته نمی شود و حتی نمی توان گفت که با آن برابر است. معنی در واقع سیستمی از ارزش هایی است که برای خود، هویت و وجود مستقلی را در پیش گرفته است.» (Wellek and warren, ۱۹۷۳: ۴۲)

نظرات کاربران درباره کتاب عشق­ است اگر حقیقتی هست...