فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از این تپه‌ها هیچ‌یک

کتاب از این تپه‌ها هیچ‌یک

نسخه الکترونیک کتاب از این تپه‌ها هیچ‌یک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از این تپه‌ها هیچ‌یک

دبلیو. اس. مروین در ۱۹۲۷ در شهر نیویورک متولد شد و از آن‌جا که پسر یک کشیش بود در نیوجرسی و اسکرنتونِ پنسیلوانیا بار آمد. او خود درباره‌ی چندوچون علاقه به نویسندگی می‌گوید «می‌توان گفت که تا نوشتن را یاد گرفتم به نگارش موعظه‌های پدرم و نقش زدن برای آن‌ها پرداختم... البته اولین کسانی که به طور جدی شوروشوق نوشتن را در من پدید آوردند شاعران نبودند، بلکه [جوزف] کنراد و بعدش هم تولستوی بودند. اصولاً بعد از گرفتن بورسیه و ورودم به دانشگاه، بنا کردم به شعر خواندن و ارزیابیِ بی‌وقفه‌ی شعر، و پس از ترک نومیدی هم، سرودن شعر.» مروین به دانشگاه پرینستون رفت و در کنار افرادی چون آر. پی. بلک‌مر و جان بریمن به تحصیل پرداخت. اما پس از کسب مدرک در ۱۹۴۸ یک سال دیگر آن‌جا ماند تا به پژوهش درباره‌ی زبان‌های رمانس بپردازد، کاری که بعدها او را به سوی ترجمه‌ی متون لاتین، اسپانیایی و فرانسوی، و اقامت در کشورهای اروپایی سوق داد. مروین در ۱۹۵۶ از طرف انجمن شاعران کمبریج دعوت‌نامه‌ای دریافت کرد و به امریکا بازگشت. کتاب‌هایش در آن مقطع، سبز با جانداران (۱۹۵۶) و مست در کوره (۱۹۶۰)، نمایانگر چرخشی در سبک، بیان، چشم‌انداز، و همچنین آغاز تجربه‌ی فرم‌های بی‌قاعده در کارش بودند. کتاب دومش که زمان تدریس در بوستون و حشرونشر با محفل ادبی رابرت لاول سروده شد، به طور اخص از دل‌مشغولی تازه‌ی او، امریکا، حکایت می‌کرد. دغدغه‌ی اصلی‌اش در آن زمان، معناومفهوم امریکا و ارزش‌های فرهنگی و اجتماعی آن، او را بیشتر به والت ویتمن شبیه می‌ساخت، چنان که منتقدی نوشته بود «شعر مروین غالباً در لفافه و در مواردی هم آشکارا پاسخی است به شعرهای ویتمن: پراکندگی فکری قرن‌بیستمی و جدیتش، تردیدهایش در مورد ارزش‌های امریکایی ـ همان پاسخ‌ها، خلق‌وخو، وسعت و وفور‌ قرن‌نوزدهمی ویتمن ـ و نیز شور و احساسش برای آفریدن امریکایی دیگر.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از این تپه‌ها هیچ‌یک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شب دسامبر

شیب سردْ قامت برافراشته در تاریکی
تنه ی درختان اما خشک است در قسمت جنوبی
به چنگ می توان گرفت

اندامی سنگین و پوشیده از پر
بالا می پرد ناگهان به سوی ماه
به این جا آمده ام تا
این گیاهان سفید را ببینم
که کهن سال ترند در شب
کهن سال ترین شان
مُقدم اند بر ویرانه ها

و صدای زاغی ها را می شنوم
که از ماه بیدار مانده اند
آب لابه لای انگشت هایش
جاری می شود بی انتها

امشب
بار دیگر
نیایشگری تنها را می یابم
که از زمره ی آدمیان نیست

از این تپه ها هیچ یک

از این تپه ها هیچ یک
بر زبانم نیستند
اگرچه حال شان را باز
جویا می شوم
که آن وقت
با فصل بعدی شان
صدایم بر شیب های شان می گردد
بر ریشه ای تابناک
جویباری با نورهای ناچیز
به آن جا که کسی بانگ بردارد
در انتظار پژواک بماند

بهار آمده است
بر خود نمایان می شوم
چون مگس هایی که بیدار می شوند در دیوارهای جنوب
یک به یک به درمی آیند از تاریکی
بعد هم که تاریکی
رفته باشد
بین آن ها هیچ نمی ماند
جز آفتاب.

معاشرت از دور

حالا گاهی از گوشه وکنار روز
صدای پرنده هایی را از سرزمینی دیگر می شنوم
تمام آواز را نه
نغمه هایی کوتاه از نوایی به گوش آشنا
درست در آن دم که انگار
بیشتر طول روز از یادش برده باشم
حالا هیچ دیدنی از آن را به یاد نمی آورم
هر چند شاید به زاویه ی چشم هایم مربوط باشد
که حضورش را دیده اما فکرم جای دیگری بوده باشد
بی توجه به خواندنش در آن دم که آن جا بوده است
و همچنان می خوانده است
چه توجه کرده یا نکرده باشم
حالا که گوش می کنم
ساکت می شود و بال می گیرد و از روز می رود
تا دفعه ی دیگر در جایی دیگر که حواسم نباشد
صدایش به گوش برسد

برای سالگرد مرگم

هر سال تا به خود بیایم روز سپری شده است
برایم شعله های آخر دست تکان می دهند
و سکوت، مسافر خستگی ناپذیر را
چون پرتو ستاره ای کم سو رهسپار می سازد

آن وقت است که در زندگی خود را
چون در جامه ای غریب نمی یابم
تا در شگفت بیایم از زمین
در شگفت از عشق یک زن
و از بی شرمی مردان،
در حالتی چون امروز می یابم
که از پس سه روز باران می نویسم
و به صدای چکاوکی گوش می کنم که می خواند
خاموش می ماند و تعظیم می کند
نمی دانم به چه.

صدای آشنا

بعد از آن که دیگر نتوانم ببینمش
زن به من می گوید که تا مدتی
پرسش ها پی درپی می آیند
بدن چه طور به این شکل درمی آید
و اصلاً شدن به چه معناست
بر سرش چه می آید
پله پله هر لحظه هربار کجا می رود
بعد ناگهان همه مثل پرده ای کنار می روند
و آن وقت بدن با پرسش های پوسیده می رود
با نفس ها، با مفصل های مغز پوکش
به جایش زیستنش می ماند، راهش
که در قالبی نه مثل قبل، نه مثل بعد
نه حرکت، نه سکون
ادامه می یابد
و بدن که به سویی رفته
راه آن جا می ماند تا پاهایی آن را بیاغازند
به هر کجا که بروند
صدا را هم که شما می شناسید

پاره ای از پرسش های آخر

سر چیست
پاسخ: خاکستر
چشم ها چیستند
پ: چاه هایی که فرو ریخته اند
و ساکنانی دارند
پاها کدام اند
پ: شست هایی که بعد از حراج جا مانده اند
نه، پاها کدام اند
پ: زیر آن ها جاده ی ناممکن روان است
که می رسد در انتها به موش هایی گردن شکسته
که گویچه های خون را با بینی پیش می برند
زبان چیست
پ: کتی سیاه که از دیوار فرو می افتد
با آستین هایی که حرفی برای گفتن دارند
دست ها چیستند
پ: پرداخت
نه، دست ها چیستند
پ: باز از دیوار موزه بالا کشیدن
پایین رفتن به سوی نیاکان شان
همان سرکشان منقرض
که پیغامی بر جا می گذاشته اند
سکوت چیست
پ: پنداری حقی برای حرکت داشته است
هموطنان کی اند
پ: آنان از استخوان ستاره می سازند

مرگ آسیایی

جنگل ها تخریب که بشوند
سیاهی شان بر جا خواهد ماند
خاکستر
آن رونده ی بزرگ
تا ابد از پیِ تملک کنندگان خواهد رفت
به هر چه برسند واقعی نخواهد ماند
نه تا دیرگاهی
بالای آبراهه ها
همچون اردک ها در زمان اردک ها
ارواح دهکده ها به ردیف
در آسمان پرواز خواهند کرد
برزخی تازه رسم خواهند کرد

باران بر چشمان بازِ مُردگان خواهد بارید
باز و باز هم، با صدای بی منظورش
ماه که پیدای شان کند
به رنگ همه چیز خواهند بود

شب ها رنگ خواهند باخت چون کبودی ها
اما هیچ کس شفا نخواهد یافت
مُردگان چون کبودی ها رخت برمی بندند
و خون محو خواهد شد در مزارع سمی
درد، آن افق
باقی خواهد ماند
بر فراز صخره ی فصل ها
ناقوس هایی کاغذی اند آن ها
که زندگانِ بر جانمانده را
فرا می خوانند

در لوای ستاره شان
مرگ
به هر کجا راه خواهند یافت تملک کنندگان
همچون ستون هایی از دود
پیش خواهند تاخت در سایه ها
همچون شعله هایی کم سو، بدون نور
هم آنان که گذشته ای ندارند
و به آتش می کشند
تک آینده ی خودشان را هم

دوستانم

دوستانم بدون حفاظ
به سوی هدف می روند

دیر شده دیگر
پنجره ها فرو می ریزند،

دوستانم بدون کفش
آن چه را دوست دارند بر جا می گذارند
اندوه میان شان
چون آتشی میان لهیب هایش می گردد
دوستانم بدون ساعت می چرخند
بر صفحه ای می چرخند
از هم جدا می گردند

دوستانم با نام هایی نظیر دستکش
چون تمام عمرشان دست خالی
رهسپار می شوند
و هیچ کس آنان را نمی شناسد
بر سنگ های مسافت شمار، این آنان اند که تاج گل می گذارند
فنجان های آن هاست که در قعر چاه ها می یابند
کسانی که از آن زمان در زنجیر بوده اند

دوستانم بدون پا کنار دیوار می نشینند
سر تکان می دهند به صدای ارکستری
که ناهنجار میان دکورها از برادری می گوید
دوستم بدون چشم زیر باران می نشیند
با شوره زاری در دست لبخند می زند

دوستانم بدون پدر یا خانه
در تاریکی
صدای باز شدن درهایی را می شنوند
که در سالن های شان اعلام می شود
مراقب باشید، دودها بازگشته اند

دوستانم و من
هدیه ای داریم به اشتراک
ناقوسی مومی در برج مومی کلیسا
این پیام که از فلزها می گوید
این عطش به خاطر عطش
این جغد در قلب
و این دست ها که از یکدیگر
دست زدن می خواهند

دوستانم بی آن که هیچ بر جا گذاشته باشند
در صندوقی
دوستانم که بدون کلید از زندان ها بیرون می آیند
شب است
همان راهی را در پیش می گیرند که نرسیده بودند
هر یک همان بیرق پیشین را در تاریکی برمی افرازند
راه شان را فقط از قراولان می پرسند
غره به دم زدن شان

سپیده دمان ستارگان رخت برمی بندند از پرچم های شان

آب ردپای شان را پدیدار خواهد کرد
و روز برمی آید به سان بنایی یادبود
بر دوستانم
آن ازیادرفتگان

به وقتش

شب دنیا داشت به آخر می رسید
که صدای انفجارها را شنیدیم
از جایی نه خیلی دور
و بلندگوها به ما از دامنه ی آتش تا تالاب گفتند
از سوزاندن بقایای نامعلوم
و هشدار دادند بارها
که در خانه بمانیم حرکتی نکنیم

تو دم پنجره ی باز ایستادی
نور تک شمعی در عقب اتاق
چکمه هایی بلند پوشیدیم
تا برای رفتن به هر کجا آماده باشیم
ولی بعد صدف ها را بیرون کشیدیم
نشستیم پشت میزی کوچک
به یکدیگر از آن ها دادیم
ابتدا با چنگال و بعد با دهان مان
تا که هیچ باقی نماند
آن گاه به رقص برخاستیم
بدون موسیقی آهسته دور زدیم
دور زدیم دایره وار
سپس به نجوا درآمدیم
در آن هنگام که دنیا داشت
تمام آن سال ها
تمام آن شب های پیشین را به آخر می برد

باز هم رویا

راهی را در پیش می گیرم در کوهستان پوشیده از برگ
و عبوس می شوم از دیدن محو شدنم
بر قله ها تابستان است

آذوقه

تمام صبح مزرعه
صدای باران را از حافظه
با ادواتی خشک تکرار می کند
و در دیوار
مُردگان بر میزان عسل نادیده شان می افزایند
ماه اوت است
فوج های پرنده شکل می گیرند
من با خود
خالیِ دست هایم را می برم
هر چه را که نداری همه جا خواهی یافت

نحوه ی جان به دربردن مان

در میانه ی تابستان پیش از طلوع آفتاب
نور یک پرتقال بازمی گردد به کوهستان
همچون پاره ای سنگین و پرندگانی کوچک
که فریادکشان و تحمل کنان بالایش می برند.

سنجاقک

با بیل زدن در زمین لوبیا
بال های سنجاقکی بیرون می افتد
زمانی گندم ها از این نقطه به او علامت می داده اند
با نورها همه اش این جاست
با این پاها بر رویش
پاهای من
و کج بیلی که در سایه ام

پس از الفبا

رمز زبان حشرات را می خواهم بگشایم
آن ها زبان های آینده اند
ساختمان ها را در واژه نامه های شان غذا توصیف می کنند
به آب تیره و آوند درختان می توانند فرمان برانند
می توانند آن چه را نمی دانند منتقل کنند
و هر آن چه را که از دور شناخته شود
و هر آن چه را که کسی نداند
عباراتی دارند تا با پا موسیقی بسازند
می توانند در خوابی شبیه مرگ تغییری را گزارش دهند
می توانند با بال آواز بخوانند
گوینده معادل شان است در واژه نامه ای بی پایان
سراپا بیانند
مهم نه، همه چیزند آنان

هوا

شب است طبیعتاً
گوش به فرمان عودی واژگون با تک سیمش
به راه خود می روم
که بانگی غریب دارد.

این طرف غبار، آن طرف غبار
به هر دو گوش می سپرم
اما همچنان راست پیش می روم.
برگ هایی را که به قضاوت نشسته بودند
به یاد می آورم
و بعد زمستان را.

باران را به یاد می آورم با انبوه راه هایش،
بارانی که راه هایش را همه درمی نوردید.
به هیچ کجا.

جوانی که من باشم، پیری که من باشم.
فردا را از یاد می برم، آن مرد نابینا را،
زندگی را از یاد می برم
میان پنجره های مدفون
چشم ها را لابه لای پرده ها.
میان گل دکمه(۵)ها
دیوار بالا می آید.
سکوت را از یاد می برم
آن لبخندبه لب را.

کاری که دلم می خواست بکنم
شاید این بود:
قدم زدن در شب
میان دو بیابان
ترانه خوان.

هر زمان

قدمت این روز چه قدر است
وقتی سرانجام به آن می نگرم
با این زمانی که در خود گرفتار کرده
هنوز در آن است

حالا
با این زلال نور
با این پرواز صداها

آغاز برگ ها

هر آن چه را که به یاد می آورم

و قبل از آن

قبل از من

همه با سرعت نور پدیدار می گردند

در این فاصله که من هستم
و مدام سودای رسیدنش را دارم
زمان را تندتر می بینم

تمامش را

تا به آن جا که هیچ جنبشی ندارد
قبل از آن که چیزی باشد
ظلمتی باشد در اندیشه ی نور

همین حالا

صبح پیش از آن که توفان درگیرد
لحظه ای آسمان صاف پدیدار می گردد
و به نظر چیزی ساده تر از هر باورم می نماید
ساده تر از آن که کلامی بتوان برایش یافت
نه صبور، نه منتظر، نه حتا مخفی تر از خود هوا
که مدت ها با هر نفس، پاره ای از وجودم می شد
و با من باقی می ماند بی آن که حواسم باشد
چیزی که ناشناس، بی آن که حواسم باشد، این جا بوده است
روزها و شب های متوالی که آمده و رفته اند
لحظه ای از آن ها جدا نشده است
پس حتماً همین جا بوده است
نه زودتر یا دیرتر از زمان مقرر
با کدام نام حالا خطابش کنم
سپاس هایم را تقدیمش کنم

قربان

این هم از سایه که پیش می آید
نگاه نمی کند به کجا
و شب به تمامی فرود خواهد آمد؛ وقتش است.
این هم از کِهباد که ساعت
با خود به هر کجا می کشاند
مثل گاری خالی از میان برگ ها.
این هم از غفلت من که پاکشان
می رود از پی شان
می پرسد از آنان که چه می کنند.

ایستاده ام بی تکان اما صدای گام هایم را می شنوم
که از پشت سر می آیند و جلو می زنند
که از پشت سر می آیند و کلیدهای گوناگون
در جیب ها تق تق صدا می کنند
با آن که هنوز از جایم جنب نخورده ام.
این هم از دانه ی سفید کُرکِ خارپنبه
که گرفت وگیرکنان از میان شاخه ها می گذرد
مثل فانوسی کاغذی که نابینایان حمل می کنند.
عقل گم گشته ی پدربزرگم است به گمانم
که راه هایی مختص خود داشت
و پیش از آن که سوالی بکنم درگذشت.

خوش دارم بگویم طلایه دار، راهنمای خاموش
تو ای مرگِ خشکیده ی خُرد، آینده،
کج راهه های تو در نظرم عجیب اند
مثل کج راهه های خودم
بسیار اندک می دانم از آن چه تو بگویی و
شاید مکاشفه ای باشد برایم.
خوش دارم بگویم: آقا
سخت است اندیشیدن به زنی خوب
که بچه هایی به آدم هدیه کند مثل هلو
چشمِ میل بافتنی اش را ببخشد به شما
بایستد در درگاه،
سخنانی مهرآمیز، عین بارش سنگ ها، به سوی تان روانه کند
یا سکوتش مثل یکشنبه ای باشد سراسر ناقوس.
در عوض به من بگویید:
از میان کج اندیشی های بسیارم
کدام را به ارث برده اید یا به کجا شما را برده اند؟
حال که در کفش های تردیدم ایستاده ام
صدای شان را می شنوم که از پشت سر می آیند و از من جلو می زنند
چکمه پوشیده اند، چوب زیر بغل دارند، پابرهنه اند
هیچ گاه باهم به آستانه ی دری یا مقصدی نمی رسند
آن یکی با لبخند های گوناگون
آن یکی محبوس در خود چون جنگلی
یا آن که بازمی گردد از میگساری شبانه، نومید
و می پیچد درون شبی خطا
طوری که انگار به خودش متعلق باشد.
آه، گم شدن مردک ناشنوا در گرگ ومیش
پایم را فردا
در کفش کدام شان
خواهم یافت؟

نظرات کاربران درباره کتاب از این تپه‌ها هیچ‌یک