فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تصوير دختری در آخرين لحظه

کتاب تصوير دختری در آخرين لحظه

نسخه الکترونیک کتاب تصوير دختری در آخرين لحظه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تصوير دختری در آخرين لحظه

سه ماهی می‌شد که چیزی ننوشته بودم، حتا یک داستان کوتاه. فقط رسیده بودم چندتا از داستان‌هایم را، که هنوز جایی چاپ نشده بودند، بازنویسی و ویرایش کنم. اما تمام این مدت به موضوع رمان تازه‌ام فکر می‌کردم. چیزهایی هم یادداشت کرده بودم؛ چند صحنه‌ که به نظرم کلیدی بودند و همین‌طور اطلاعاتی درباره‌ی شخصیت‌های رمان. تقریباً آماده بودم شروعش کنم. مانده بود پیدا کردن صحنه‌ی شروع داستان. تا این‌که دوشنبه‌شبی، وقتی از کلاس برمی‌گشتم، چیزی به ذهنم رسید؛ لحظه‌ای که شخصیت اصلی داستان درِ خانه را باز می‌کند و با جسد دوستش مواجه می‌شود، مردی که هشت ماه آزگار با او همخانه بوده. یک لحظه دست‌هایم را از روی فرمان ماشین برداشتم و محکم زدم به‌هم. «خودشه!»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تصوير دختری در آخرين لحظه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

سه ماهی می شد که چیزی ننوشته بودم، حتا یک داستان کوتاه. فقط رسیده بودم چندتا از داستان هایم را، که هنوز جایی چاپ نشده بودند، بازنویسی و ویرایش کنم. اما تمام این مدت به موضوع رمان تازه ام فکر می کردم. چیزهایی هم یادداشت کرده بودم؛ چند صحنه که به نظرم کلیدی بودند و همین طور اطلاعاتی درباره ی شخصیت های رمان. تقریباً آماده بودم شروعش کنم. مانده بود پیدا کردن صحنه ی شروع داستان. تا این که دوشنبه شبی، وقتی از کلاس برمی گشتم، چیزی به ذهنم رسید؛ لحظه ای که شخصیت اصلی داستان درِ خانه را باز می کند و با جسد دوستش مواجه می شود، مردی که هشت ماه آزگار با او همخانه بوده.
یک لحظه دست هایم را از روی فرمان ماشین برداشتم و محکم زدم به هم.
«خودشه!»
حالا دیگر کاملاً آماده بودم. یعنی نمی توانستم بیشتر از این صبر کنم. همین که رسیدم خانه، لباس عوض کردم، رفتم پارک نزدیک خانه ام و یک ساعت، شاید هم کمی بیشتر، قدم زدم. به تمام جزئیات آن صحنه فکر کردم. موقعِ برگشت، دل توی دلم نبود که بنشینم پشت میزم، لپ تاپ را روشن کنم و کلمات را، که می دانستم بعد از این همه وقت خودشان پشت سرهم از ذهنم بیرون می ریزند، روی صفحه ی سفید ردیف کنم.
وارد خانه که شدم، برای خودم چای درست کردم و نشستم پشت میز. درست وقتی که می خواستم دکمه ی سیاهِ لپ تاپ را فشار بدهم، تلفن زنگ زد. مثل آدمی که نیمه شب با دیدن کابوس ترسناکی از خواب پریده باشد، سرجایم خشکم زد. انگار همان لحظه، با شنیدن صدای اولین زنگ، دریافتم که قرار است با چیز هولناکی مواجه شوم. درست یادم نیست تلفن چندبار زنگ زد. فقط به صدای زنگ ها گوش می دادم که در خانه طنین می انداخت. بالاخره صندلی ام را دادم عقب و بلند شدم. حتا وقتی رسیدم کنار میزی که تلفن روی آن بود، گوشی را برنداشتم. انگار منتظر بودم صدای زنگ ها قطع شود و برگردم پشت میزم. اما دستم بی اراده گوشی را برداشت و دکمه اش را فشار داد. دو سه ثانیه ای صبر کردم و بعد گفتم: «الو!»
صدایی نیامد. دوباره گفتم: «الو!»
باز هم خبری نشد. خواستم گوشی را بگذارم که کسی خیلی آهسته گفت: «الو!»
«بفرمایین!»
وقتی شروع کرد به حرف زدن، شناختمش. بهرام بود. یکی از شاگردانم که دو سالی می شد سرِ کلاس هایم می آمد و این اواخر داشت مجموعه داستانش را آماده می کرد که چاپ کند، داستان هایی که تک تک شان را سرِ کلاس خوانده بود و پُر بود از صحنه های هیجان انگیزی که آدم را تا آخر دنبال خودش می کشاند و من گفته بودم بعد از چاپ، نقد مفصلی روی آن ها خواهم نوشت. عذرخواهی کرد که آن موقع شب زنگ زده. بعد گفت که اتفاق وحشتناکی برایش افتاده و می خواهد هر طور شده ببیندم.
گفتم: «چی شده؟»
«می تونم ببینم تون؟»
«چی شده؟ حرف بزن!»
«دخترعمومو دزد یده ن. دیشب دزدیده نش.»
«دخترعموت؟»
«نامزدمو می گم، شقایق. قبلاً درباره ش باهاتون صحبت کرده بودم.»
یک چیزهایی گفته بود. گاهی هم سروکله ی شقایق در بعضی از داستان هایش پیدا شده بود، یا من این طور خیال می کردم. اما هرگز نگفته بود شقایق دخترعمویش است.
گفتم: «مطمئنی دزدیده نش؟ کسی باهاتون تماس گرفته؟»
«نه، هیچ کس، ولی می دونیم دزدیده نش.»
بغض کرده بود. فکر کردم حالاست که بزند زیر گریه. «می دونیم کار کیه.»
«می دونین کار کیه!»
«می تونم ببینم تون؟ همین حالا خودم می تونم بیام دنبال تون.»
«کار کیه؟»
چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «سه ماهی بود با یه نفر آشنا شده بود، با یه آدم خطرناک که اومده بود شرکت شون دوربین نصب کنه. کار همونه.»
«از کجا مطمئنین؟»
«شک نداریم. اون بابا هم از دیشب غیبش زده.»
گفت دخترعمویش دیروز عصر تلفن کرده بوده که کارش یکی دو ساعت بیشتر طول می کشد و نگران نباشند، اما دو ساعت بعد که به او زنگ زده اند، تلفنش خاموش بوده. از همان وقت غیب شان زده بود، هم او و هم کسی که مطمئن بودند دختر را دزدیده.
گفتم: «ببین، شاید خودش خواسته... شاید خودش خواسته با طرف بره و چه می دونم، گفته بعد به شما زنگ می زنه و از این حرف ها. می خوام بگم...»
مِن مِن که کردم، گفت: «نه، ما مطمئنیم این طور نیست. اگه بود، به تون می گفتم. بعد از کارش، یه جا سر راهش سبز شده و اونو دزدیده. اگه ببینم تون همه چی رو براتون توضیح می دم.»
و ادامه داد که می داند چه قدر گرفتارم. انگار قبلاً توضیح داده بودم که همین روزها قرار است رمان جدیدی را شروع کنم، چون گفت: «به خصوص که اون رمان تونو هم شروع کرده ین.»
«هنوز شروع نکرده م.»
«می آین؟ خودم می آم دنبال تون.»
«ببین، هر جا بگی می آم، ولی من چه کار می تونم بکنم؟ چرا به پلیس خبر ندادین؟»
«عموم نمی خواد به پلیس بگه.»
«برای چی؟»
«می گه آبروریزی می شه. می خواد تا جایی که ممکنه، قضیه درز پیدا نکنه.»
«آخرش چی؟ اگه دست تون به جایی نرسه...»
آن وقت بود که گفت می داند طرف دخترعمویش را کجا برده. گفت طرف خیلی وقت ها می رفته رودهن، خانه ی پدربزرگش. شک نداشت که او را برده آن جا.
گفتم: «خب، پس می شه راه افتاد رفت اون جا.»
«موضوع همینه. ما نشونی اون جا رو نداریم.»
احساس کردم دستش را گذاشت روی دهانی گوشی و با کسی حرف زد. بعد گفت نزدیک ظهر به خانه ی مرد در تهران سر زده ، اما کسی او را درست نمی شناخته. فقط همسایه ی خانه ی بغلی می دانسته که اهل روستایی اطراف بیرجند است.
«بالاخره یکی باید بشناسدش.»
«یکی از همکارهاش به مون گفت قبلاً یه شب دعوتش کرده بوده اون جا، همون خونه ی رودهن.»
«خب؟»
«نتونسته بوده بره، ولی گفت شاید هنوز اون کاغذو داشته باشه، همون که نشونی رو روش نوشته بوده. قراره تا پیداش کرد، به مون خبر بده. من خودم از بعدازظهر صدتا تلفن به ش زده م. می گه هنوز پیدا نکرده.»
«هنوز دیر نشده.»
«اگه پیدا نکرد چی؟ من دارم دیوونه می شم.»
و خیلی آهسته چیزی گفت که نشنیدم.
گفتم: «چی؟»
«یه لحظه گوشی.»
صدای بسته شدن دری را شنیدم. بعد گفت: «الو!»
«دارم گوش می دم.»
آهسته گفت: «نمی خواستم جلوِ عموم بگم. خیلی نگرانم، استاد. همه ش دارم فکر می کنم نکنه طرف یه بلایی سر شقایق آورده باشه.»
«نگران نباش. هیچ اتفاقی نمی افته.»
«می تونم بیام دنبال تون؟»
یک دفعه یکی از دندان های آسیابِ بالایی ام طوری تیر کشید که چشم هایم را بستم و با نوک انگشت هایم محکم بالای لبم را فشار دادم. چند لحظه صبر کردم تا دردش کمی آرام شود. گفتم: «نمی دونم، واقعاً نمی دونم کمکی از دستم برمی آد یا نه.»
«اگه یه نفر باشه که بتونه کمک مون کنه، شمایین.»
همان طور که نوک انگشت هایم روی لبم بود، برگشتم و به ساعت مثلث شکلِ نزدیکِ شومینه نگاه کردم. یادم افتاد می خواستم رمانم را شروع کنم. لپ تاپم را باز کرده بودم و فقط مانده بود دکمه ی سیاه را فشار بدهم و شروع کنم به نوشتن. اما در آن موقعیت، محال بود بتوانم یک جمله بنویسم. کسی که آن طرف خط بود، از من کمک می خواست و من باید کمکش می کردم. گفتم: «نشونی خونه ی عموتو به م می دی؟»
«من می آم دنبال تون.»
«نه، خودم تا ده دقیقه ی دیگه راه می افتم.»
تشکر کرد و گفت بروم اول خیابان امیرآباد. گفت آن جا منتظرم است.
به ساعت نگاه کردم. گفتم تا نیم ساعت دیگر آن جا هستم.

نظرات کاربران درباره کتاب تصوير دختری در آخرين لحظه

خوب نبود
در 2 ماه پیش توسط era...i98
خوب نبود راستش به زور تمومش کردم!
در 1 ماه پیش توسط سپيده راد