فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مارتا كيست؟

نسخه الکترونیک کتاب مارتا كيست؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مارتا كيست؟

مارتا کیست؟ داستان پرنده شناسی نود و شش ساله است که خبر مرگ قریب الوقوعش را دریافت می‌کند و تصمیم می گیرد آخرین روزهای عمرش را در یکی از مجلل ترین هتل های دنیا سپری کند. منتقدان ادبی کشورهای آلمانی زبان متفق القول از قلم شیوای ماریانا گاپوننکو تمجید کرده و او را شاهزاده خانم روسی نامیده اند که هم خودش هم رمانش شگفت‌انگیز است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مارتا كيست؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Wer ist Martha
Marjana Gaponenko

© Suhrkamp Verlag Berlin 2012.
All rights reserved by and controlled
through Suhrkamp Verlag Berlin.

مقدمه مترجم

ماریانا گاپوننکو، شاعر و نویسنده اوکراینی، سال ۱۹۸۱ در اودسا چشم به جهان گشود. شانزده ساله بود که، با ارجح دانستن زبان آلمانی به انگلیسی، در مدرسه شروع به آموختن زبان آلمانی کرد. پس از فارغ التحصیل شدن از رشته زبان و ادبیات آلمانی از دانشگاه اودسا، مدتی در ایرلند و لهستان زندگی کرد و هم اکنون در وین و ماینتس اقامت دارد. ماریانا گاپوننکو آثارش را به زبان آلمانی می نویسد.
گاپوننکو فعالیت ادبی اش را در سال ۲۰۰۰ با سرودن مجموعه اشعار سوارکاران بی اشک(۱) شروع کرد. اولین رمانش گُل آنوشکا(۲) در سال ۲۰۱۰ وارد بازار کتاب شد. مارتا کیست؟ دومین رمان نویسنده است که در سال ۲۰۱۲ منتشر و با استقبال بسیار زیادی مواجه شد. نویسنده برای خلق این اثر دو جایزه ادبی معتبر آدِلبرت فون شامیسو و آلفا را از آن خود کرد. این اثر حتی در سال ۲۰۱۶ هم در فهرست کتاب های پرفروش سال قرار گرفت. جدیدترین رمان او آخرین دو(۳) نام دارد که در سال ۲۰۱۶ منتشر شده است.
مارتا کیست؟ داستان پرنده شناسی نود و شش ساله است که خبر مرگ قریب الوقوعش را دریافت می کند و تصمیم می گیرد آخرین روزهای عمرش را در یکی از مجلل ترین هتل های دنیا سپری کند. منتقدان ادبی کشورهای آلمانی زبان متفق القول از قلم شیوای ماریانا تمجید کرده و او را شاهزاده خانم روسی نامیده اند که هم خودش هم رمانش شگفت انگیز است.

و وقتی نگاهم را بالا آوردم، چشمم به شاهینی بسیار کوچک و باشکوه افتاد که شبیه پرنده ای شبگرد بود. به تناوب، همچون نسیمی ملایم صعود می کرد و بعد اندکی از ارتفاعش می کاست، مرتباً این کار را تکرار می کرد... آن طور که تنها در آسمان می چرخید، به نظر می آمد زوجی نداشته باشد، و به کسی هم نیاز نداشته باشد، بجز به صبح و هوای آسمان بی کران که با آن ها بازی می کرد. او تنها نبود، ولی کل زمین را زیر بال هایش تنها و بی کس کرده بود.

هنری دیوید تورو، والدن، ۱۸۵۴

استبداد عقل، شاید سخت تر از هر چیز، هنوز در مقابل دنیا قرار دارد... هرچه اصیل تر و درخشان تر، به همان نسبت سواستفاده اش شیطانی تر. آتش سوزی و سیل، آثار مخرب آتش و آب، در مقابل خسارتی که عقل به بار می آورد، اصلاً به حساب نمی آیند.

جورج فورستر، خطاب به همسرش در نیوشاتل، ۱۷۹۳

I

سرد است عشق. عشق سرد است. ولی در قبر می سوزیم، ذوب و به طلا تبدیل می شویم... لوادسکی منتظر جاری شدن اشک هایش شد. ولی اشکی نیامد. با وجود این، صورتش را پاک کرد. چه چندش آور!
همین چند لحظه قبل تلفن را بهت زده قطع کرده بود. اگر آنچه از صدای نفس کشیدن پزشک خانوادگی اش احساس می شد بی قراری نبود، پس چه بود؟ بی قراری و موجی از فکر و خیال که به او، لوادسکی، هیچ ربطی نداشت: پودر خمیرمایه فراموش نشود... نفتالین، واکس مبل، دیگر چه... از پشت گوشی چیزهای آزاردهنده ای را که خودش مسبب آن ها بود شنید. دم، بازدم. گوشی را قطع کن، پیرمرد. گوشی را قطع کن...
لوادسکی به حمام رفت و بالا آورد. زار زد و اشک هایش جاری شد. برای اولین بار، پس از مدت ها، زار زد و بالا آورد. آخرین باری که بالا آورده بود شلوار سه ربعی(۴) به پا داشت. راستی اسم آن دختر چه بود؟ ماریا؟ سوفیا؟ آن دخترک به مردی سبیلو اجازه داد دستش را ببوسد. جلویش تکه ای کیک بود. حسادت گریبان لوادسکیِ دانش آموز را گرفت. جلوی کافه ایستاد، خم شد و محتویات معده اش را در پیاده رو بالا آورد. همان طور که قفسه سینه اش را لمس می کرد، کم کم قامتش را صاف کرد. نگاه دخترک از او عبور کرد. چشمان گردشده اش، که پر از شادی و لذت بود، نه متوجه او بود، نه متوجه مرد سبیلو، بلکه متوجه کیک شکلاتی...
چرا آن موقع سینه ام را لمس کردم؟ لوادسکی در آینه به یک لیوان آب چسبیده بود. اگر قلبم هنگام استفراغ کردن از جا کنده شده بود، دست ها و پاهایم از حرکت می افتادند. آن وقت متوجه می شدم که چیزی را از دست داده ام!
لوادسکی دهانش را شست، دوش را برداشت و روی دندان های مصنوعی اش گرفت که هنگام بالا آوردن داخل وان حمام افتاده بود و حالا به شکل کشتی واژگون شده ای آن جا قرار داشت. آبْ پروتز اُوردِنچر بسیار گرانقیمت و کاملاً غیرکاربردی را با خود به سمت راه آب برد. خم شد و با تردید پروتز را در دست گرفت ــ موجودی مرده که از او انتظار می رفت برای آخرین بار سربه سر کسی بگذارد.
نه، نمی خواست دوباره آن دخترک را ببیند. چون اگر دخترک هنوز زنده بود، حتماً تا به حال یا کور شده بود، یا دیوانه، یا روی صندلی چرخدار نشسته بود. راستی اسمش چه بود؟ ماریا؟ آیدا؟ تامارا؟ آیا بعد از بالا آوردن لوادسکی کیک شکلاتی اش را خورده بود؟ حالا چه فرقی می کند.
یک قرص داخل لیوان آب افتاد. پس از لحظه ای، شروع کرد به فس کردن و دور خودش چرخیدن، درست مثل زنبوری گیج و مست. لوادسکی با احتیاطِ تمام پروتز را داخل لیوان انداخت. تلق... از زمانی که صاحب دندان مصنوعی شده بود، این صدا آرامَش می کرد. شاید به این دلیل که معمولاً سندمن(۵) را دنبال می کرد. احتمالاً بامزگی جادویی این صدا از همان جا می آمد. تلق... و او، در غروب آفتاب، سوار بال های رنگارنگ گل فراشی(۶) می شد. دختر، شیرین تر از کیک شکلاتی تو چیست؟ فقط خواب. و شیرین تر از خواب چیست؟ فقط مرگ.
در راهِ کوتاه و سختِ رفتن به اتاق نشیمن، خشمگین، زنگ خوردن تلفن را تماشا کرد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است، انگار به او، لوکا لوادسکی، پروفسور بازنشسته جانورشناسی، تلفنی، حکم مرگش اعلام نشده است. «باید با شما درباره نتیجه آزمایشتان صحبت کنیم ــ در بیمارستان، فوراً.» لوادسکی متوجه شده بود که دیگر حرفی برای گفتن وجود نداشت. صحبت درباره چه؟! اگر نتیجه خوب بود که روز یکشنبه به او زنگ نمی زدند، آن هم حوالی ظهر که بیماران مسن معمولاً ناهارشان را خورده و خوابیده اند. حتی اگر نتیجه آزمایش بد هم بود، باز هم تلفن نمی زدند. اگر پزشک معالج ذره ای تربیت خانوادگی داشت، شخصاً درِ منزل می آمد و خبر قریب الوقوع بودن مرگش را می داد. خون همچنان چکش وار به شقیقه هایش می کوبید. وارد شوید! باید به پزشکی که آن طرف خط بود این را گفته باشد. یا داشت خیال می کرد؟ لوادسکی مرتباً مچ خودش را می گرفت، چون دیگر نمی توانست بین فکر کردن، حرف زدن و سکوت کردن تفاوت قایل شود و این که این مسئله مرتباً ارزشش را بیشتر و بیشتر از دست می داد.
با برداشتن دو گام سریع، خودش را به وسط اتاق نشیمن رساند. کتاب هایش در میان شاخ و برگ های کتابخانه ای قابل توجه قرار داشتند. به نظر می آمد که در زیر نور غبارآلود خورشید منتظر وقوع حادثه ای غیرمترقبه اند؛ کتاب ها به معنای واقعی کلمه نفسشان را حبس کرده بودند. لوادسکی به فکر فرورفت، مثل همیشه. یک قطره آب به هفت رنگی رنگین کمان، قبل از این که تِلپی روی پارکت بیفتد، روی نوک دماغش برق زد. یک قدم دیگر، و لوادسکی، روی صندلی ننویی اش، کنار پنجره نشست.
چشمانش را بست و به یقین رسید: این طوری باابهت به نظر می رسید، واقعی و زنده، درست مثل آن موقع که پشت پنجره کافه ایستاده بود و پرتو آفتاب پایش را روی سینه او گذاشته بود. یا پا پا نبود، بلکه نیزه ای بود که سینه او، سینه اژدهایی پیر، را شکافته بود؟ لبخند زد. اگر در این لحظه کسی به چهره او نگاه می کرد، فکر می کرد برش نازک لیمویی زیر زبان این پیرمرد مزه مزه می شود. ولی کسی نبود که بتواند قیافه او را ببیند. از وقتی دوران پیری اش شروع شده بود همیشه تنها بود.
دوران پیری اش از زمانی شروع شد که پسربچه ای بود. زمانی پیر شد که هنگام کوتاه کردن چمن ها سینه سرخی روی شانه اش نشست. درست مثل طلوع خورشید. سینه سرخ، با پاهای ظریفش، مثل تکه نان برشته ای روی لوادسکی نشست. سینه سرخ، بیش از هر نشان دیگری، او را تزیین کرد. به انسان تبدیلش کرد. به مردی عاقل. ساعت لوادسکی از آن جا شروع به تیک تاک کردن کرد، و در مواجهه با هر پرنده ای صدایش بلندتر شد.
او پیر شد، وقتی از پشت پنجره مدرسه کلاغی را دید که در حال پنهان کردن طعمه اش است. کلاغ دو میوه بلوط را یکی پس از دیگری از منقارش بیرون کشید، چالشان کرد و محل را با برگ های رنگی علامت گذاری کرد. کلاغ، با پرهای سیاه و چشمان یاقوتی اش، دغلکارانه سرش را خم کرد: لوادسکی، لوادسکی، می دانم که می دانی! لوادسکی پیر شد، آن موقع که در عروسی یا عزا به ران نیمه گرم مرغ گاز می زد. او پیر شد، وقتی سر میز صبحانه با قاشق ضربه نابودکننده ای به تخم مرغ زد. او پیر شد، وقتی در یالتا کاکای سرسیاهی(۷) تکه ای کیک از دست او ربود. و لوادسکی فریاد کشید: «تو خوشی ام را از من دزدیدی!» و پایش را به زمین کوبید. ولی خودش هم بلافاصله متوجه شد: هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند خوشی آدم را برباید. خوشی تکه ای کیک نیست. او مخصوصاً به شدت پیر شد وقتی در یکی از روزهای پاییز که جلوی یک ستون تبلیغاتی، که پلاکارد فیلم های سینمایی را به نمایش گذاشته بود، ایستاده بود و سرش را بالا آورده و مشغول تماشای پلاکاردها بود فضله پرنده ای مستقیم به چشمش خورد. درست وسط قلبش خورد. وسط قلب پیرش. هر بار که بال های رنگی سلیم های طلایی و سارها و توکاها تکان می خوردند لوادسکی پیرتر می شد. او پیر شد، وقتی اولین بار دختری را بوسید و در گرگ ومیش هوا سایه ای را در حال عبور دید. در چشمان ازحدقه درآمده دخترک فریاد کشید: «لعنت! خفاش!» و پیرتر شد و کمی بیشتر شبیه لوادسکی ای شد که قرار بود بشود.
و بالاخره این موسیقی بود که ضربه هولناکی به این مرد جاافتاده زد. او را بلعید و بعد به بیرون تف کرد، تا دوباره ببلعدش. لوادسکیِ کودک، لوادسکیِ پیر ساده تر از آن بود که بر روزی لعنت بفرستد که خیال کرد موسیقی را پیدا کرده است. موسیقی او را پیدا کرد و مثل سیاه سرفه ای سخت به درونش نفوذ کرد، سیاه سرفه ای که کمر او را بیشتر و بیشتر خم کرد، و لوادسکی در مقابل موسیقی کوتوله تر از آدم کوتوله ها شد. لوادسکی این گونه عمر گذراند. قوزش، به اندازه وحشتش از موسیقی و پرندگان، رشد کرد. ولی نه موسیقی و نه پرندگان، هیچ کدام، به این فکر نیفتادند که چوبشان را از بالای کمر خمیده لوادسکی بردارند.

تمام شد، پهلوان! لوادسکی ضربه نرمی به ران های نحیفش زد. شک به ابتلای کارسینوم ریه به یقین تبدیل شد! از نجواهای صبورانه و مثلاً توام با احترام پزشکش که آن طرف خط بود پیدا بود. اگر پزشک تشخیصش را در گوشیِ تلفن نعره می کشید آن قدر پیرمرد را از پا درنمی آورد که این گونه حرف زدنش از پا درآورد.
خیلی دوست داشت دعا بخواند، دعایی مناسب و از ته دل، ولی یا دعای مناسبی به ذهنش خطور نمی کرد یا دعاهایش به ترس از مرگ و تاسف خوردن به حال خویش آلوده می شد. ناپاک می شد، ناپاک. هرچه باشد، در جهان همه چیز به انسان اشاره می کند، تنها به انسان. حتی در به ظاهر خالصانه ترین امور معنوی هم صدای اندکی خودخواهی بلند است: من! من! من! و حتی در پاک ترین احساسات هم هنرپیشه کوچک پیپ به دهانی گوشه صحنه حضور دارد. لوادسکی فکر کرد، چه تنفربرانگیز، آدم حتی نمی تواند با یک ضربه سرنوشت ساز هم صادقانه برخورد کند. و فهمید که لوادسکی دیگری، گویی برای تایید این فکر، نیم خیز شد تا به این تصویر بخندد: پیرمردی که با کارسینوم ریه روی صندلی ننویی نشسته و پای باشکوه پرتوِ خورشید روی قفسه سینه لاغر و نحیفش قرار دارد و ذرات غباری که در پرتو خورشید می رقصند و با این کار پرتو را مرئی می کنند...
لوادسکی لبانش را غنچه کرد و در افکارش روی فرش تف انداخت. وقتی آنچه درباره انسان ها می دانست وجودش را آکنده از نفرت می کرد دیگر چه فکری باید می کرد؟ اندک اطلاعاتش لذت شناخت ناشناخته ها را از او گرفت، لذت کشف اسرار طبیعت را که هنوز باید از روی آن ها پرده برداشته شود. از این که دیگر نمی توانست با اسرار طبیعت آشنا شود صورتش مثل نوجوان خامی سرخ شد. بگذار جوانان اسرار خلقت را کشف کنند ــ با فکر کردن به این مسئله، درد خفیفی در ناحیه سینه اش احساس کرد. نه این که از تاباندن نور حقیقت به معمای اسرار خلقت توسط دیگران، بازماندگان، ناراحت باشد، نه. لوادسکی فقط معتقد بود که حتی اگر جامعه انسانی برای این معمای ساده و بزرگ حرمتی قایل باشد، آن حرمت غیرواقعی است؛ همین معمای ساده و بزرگ موجب رنجش خاطرش می شد، چون انسان ها فقط از سر کنجکاوی در پی شناخت طبیعت هستند، بنابراین ژست و قیافه گرفتن های افتخارآمیز ریاکارانه محسوب می شود. حتی انجام آزمایش روی خود، که به مرگ منجر شود، یا سال ها ازخودگذشتگی نشان دادن در راه علم هم چیزی جز خودخواهی و خودنمایی محسوب نمی شود.
لوادسکی، در حالی که می لرزید، از روی صندلی بلند شد. حتی حالا هم به خودش دروغ گفته بود: انسانیت به کنار ــ معمای ساده و بزرگ موجب رنجش خاطرش نبود، بلکه آنچه اذیتش می کرد این واقعیت بود که نتوانسته حتی یک قدم به کشف معما نزدیک شود. او حسود بود و گرچه می دانست تمام تلاش ها با شکست مواجه خواهند شد، امیدوار بود که دیگران هم در این راه شکست بخورند ــ معمای زندگی، تا زمانی که دنیا پابرجا باشد، مرتباً از دسترس دورتر و دورتر می شود.
لوادسکی با خودش فکر کرد، زمان زیادی در این کره خاکی میهمان بوده ام. درِ بالکن را باز کرد و دوباره روی صندلی ننویی نشست. پرده خاک گرفته برای لحظه ای پیکر میهمانش را در بر گرفت، هوای خیابان. خود خیابان وارد کتابخانه لوادسکی شد، آن را با نشانه های مزاحم و در عین حال خوشایند زندگی پر کرد: با بوق خودروها، فریاد کودکان و صدای پاشنه های کفش خانم هایی که همیشه عجله دارند. حتی بریده هایی از گفتگوی کلاغ ها هم به گوش می رسید: دوستت دارم، من هم همین طور، به من غذا بده! صدای یک مادر بلند شد: «آنتونیدا! شلوارت را بکش بالا!» لوادسکی ابروانش را بالا انداخت ــ وقتی همسن آنتونیدا بود، چنین اسم دخترانه ای وجود نداشت، در ضمن دخترها دامن می پوشیدند.
لوادسکی آه کشید: «افسوس!» این که چرا با شنیدن خبر قریب الوقوع مرگش بلافاصله از دنیا نرفت و تازه این همه گردوخاک هم به پا کرد برای خودش هم اسرارآمیز بود. چانه اش روی سینه اش قرار گرفت، درست مثل کشویی خالی، روی میز ــ دزد، این جا چیزی پیدا نمی کنی، راحتم بگذار. دهانش را باز کرد. نور خورشید حالا دهان و حلقش را زیر و رو می کرد. زبانش را بیرون آورد و آن را دوباره سر جایش برگرداند. با خودش فکر کرد، پرندگان بهتر از ما هستند، چون می توانند منقارشان را کاملاً باز کنند. برخلاف انسان ها، که هنگام باز کردن دهان فقط فک پایینشان حرکت می کند، پرندگان می توانند قسمت بالای منقارشان را هم به سمت بالا حرکت دهند!
دهانش را آهسته دوباره بست. یادش آمد که ده ها سال پیش دم سرخی را که کنه بزرگی به چشمش چسبیده بود با دوربین زیر نظر گرفته بود. پرنده به نظر اصلاً اهمیتی به کنه نمی داد. پای دیوار باغی، که نور خورشید به آن جا می تابید، جلوی جفتش می چرخید و دم نارنجی اش را به نرمی تکان می داد. لوادسکی آن موقع می توانست قسم بخورد که پرنده ماده در حال جفت گیری به جفتش لبخند می زند. همیشه حدس می زد که پرندگان لبخند می زنند. حالا، که روی صندلی ننویی نشسته بود، برایش کاملاً مشخص شد که لبخند پرندگان چگونه عمل می کند: پرنده ماده با نگاه کردن به معشوقش لبخند می زد، آن هم با وجود کنه ای که روی چشمش نشسته بود. به جفتش لبخند می زد، به این ترتیب که دور او می چرخید.
فکر کردن به این موضوع که یک انگل در بدنش لانه کرده، که ریه اش خوراک موجودات دریایی شده، باعث شد که با سرخوردگی چند بار روی صندلی تاب بخورد. با خودش فکر کرد، نه تنها گرفتار این انگل شده ام، که اگر به شیمی درمانی هم تن بدهم، گرفتار ترکیبی از مواد شیمیایی هم خواهم شد، و دست هایش را مشت کرد.
یادش آمد که پس از گفتگوی تلفنی کلمات نامناسب زیادی به دهانش آمده بود، کلماتی که در تمام عمرش از آن ها استفاده نکرده بود، کلماتی مثل انگل و پفیوز لعنتی. حتی این که بالا آورده بود موجب خشمش شده بود و نشانه سقوط اخلاقی اش بود. با خودش فکر کرد، اگر به درک واصل شوم، برای چه کسی اهمیت دارد. چشمانش را باز کرد. بفرما! به درک واصل شوم! ببین چه حرف هایی از دهانم بیرون می آید! پس همان بهتر که سقط شوم. سقط شوم و بپوسم! لوادسکی دستش را به نشانه انزجار تکان داد، ناله کنان از روی صندلی بلند شد و لخ لخ کنان به سمت قفسه کتاب های پزشکی رفت.
سیکلوفوسفامید؛ طنینش مثل دزد سر گردنه است... جلوی همانندسازی و تقسیم سلول ها را می گیرد. عوارض جانبی: حالت تهوع، استفراغ، ریزش مو. می تواند به اعصاب و کلیه ها آسیب برساند و میزان شنوایی را کاهش دهد. در ضمن، خسارات جبران ناپذیری به اندام های حرکتی می زند، مغز استخوان را مهار می کند، آدم را دچار کم خونی می کند و منجر به نابینایی می شود. بفرما، نوش جان! چقدر دوست داشت به پزشکش زنگ می زد و پشت تلفن فریاد می کشید.
توـ تو!
کوـ کوـ کوـ چیک ـ چیک!
یوـ یوـ یوـ یو!
توـ ای ـ ای!
و اگر پزشک می پرسید، این ها یعنی چه؟ لوادسکی جواب می داد: صدای جغدی اروپایی که سعی می کند توجه جفتش را جلب کند، مردک نادان! و گوشی را قطع می کرد. چه کار رذیلانه ای! با داشتن نود و شش سال، به سرش زده بود دوباره دعوا راه بیندازد! پرده توریِ غبارگرفته، که انگار زیر آب گرفته شده باشد، آهسته به سمتش دراز شد. چشمش از پشت پرده به درخت کاج جلوی خانه اش افتاد، که در میان ریش های سبزش مقداری طلا آویزان بود، و به پرندگانی که چهچه می زدند، بازی نور و سایه راه انداخته بودند و از شاخه ای به شاخه ای دیگر می پریدند، از درختی به درخت دیگر، از ابری به ابری دیگر، از روزی به روزی دیگر. پرندگان، فرشته هایی که میان انسان ها زندگی می کنند.
لوادسکی ناگهان احساس کرد که به عصا نیاز دارد. به کتابخانه تکیه داد و شگفت زده شد که چگونه تا به حال توانسته بدون عصا زندگی کند. سرش را به علامت تاسف تکان داد و این را پای اختلال حواسش گذاشت.
قبل از این که کتاب پزشکی ای را که در دست داشت ببندد به آن گفت: «خداحافظ.» در حالی که دقیقاً نمی دانست می خواهد چه کار کند، در آپارتمانش چرخ زد. به جای این که به گل ها آب بدهد، برای خودش حریره درست کند یا گردگیری کند، برای آرام کردن خود، در کتابخانه اش قدم زد.
به نظر می آید تنها چیزی که آدم واقعاً مالک آن است همان چیزی است که نمی توان با آن بازی کرد. لوادسکی، در حالی که روی ذره بینش ها می کرد، فکر کرد، تنها چیزی که نمی توان با آن بازی کرد غرور آدم است. او به دیوارهای خانه اش، که به قفسه های کتاب مزین شده بود، افتخار می کرد. در واقع، این خصلت از گناهان کبیره محسوب می شد، ولی چنین خصلتی چطور می توانست بد و ضداخلاقی محسوب شود، در حالی که خالص تر، صادقانه تر و فداکارانه تر از عشقی بود که آدم ها خیال می کردند می توانند به هم بورزند؟ تنها غرور است که به دلیل خاصی نیاز ندارد و در صورتی که خواهان نداشته باشد از بین نمی رود. البته شاید روح را مسموم کند، ولی حتی ضعیف ترین انسان ها را هم ارتقا می دهد و در محیطی پرسش برانگیز کورسوی سعادت را زنده نگه می دارد. قشنگ ترین چیز این است: هیجانی که داشتن غرور تولید می کند هر بهانه ای را از تنها بودن می گیرد. پس چرا انسان نباید مرتکب این گناه کبیره شود؟
لوادسکی از کتاب نازکی که روی آن با حروف طلایی نوشته شده مقدمه ای بر رام کردن طوطی های وحشی می پرسد: «اگر هرگز قادر نبودم عاشق شوم، چه؟ ولی حداقل قادر بودم مغرور باشم. کتاب کوچولوی من، من به وجود تو افتخار می کنم. همان طور که عشقْ عشاق را به عرش اعلا می رساند، تو هم مرا به عرش رساندی. نه خیلی اوج گرفتم و نه طولانی پرواز کردم، ولی در عوض با صورت هم سقوط نکردم. به نرمی روی عنصر وجودی ام فرود آمدم، روی کتابخانه ام. هیچ وقت دلخور نشدم...»
خیلی دوست داشت گریه کند، ولی حدس زد که اشک هایش نه بر اثر شکوه این لحظه بلکه بر اثر تلفن پزشک جاری شوند، بنابراین جلوی خودش را گرفت. با خودش فکر کرد، رفتار دوستم را با خودم به قبر خواهم برد. نشان دادن حتی طبیعی ترین عکس العمل هم به نظرش نابجا می آمد. به کتاب ها گفت صداقت عجب چیز بدی است، همیشه وقتی خودمان را بالاتر از دیگران فرض می کنیم، از دستمان فرار می کند. لوادسکی دوباره روی ذره بین ها کرد و آن را به آستین پیراهنش کشید. خودمان را بالاتر از دیگران فرض می کنیم! دارم چه می گویم! نمی خواست به این مسئله فکر کند که در آن دوران که او بجز رفتار پرندگان و جفت گیری شان چیز دیگری در سر نداشت می توانست با نشان دادن رفتار مردسالارانه نظر جنس مخالف را به خود جلب کند. ولی این کار را نکرد، با کمی اوقات تلخی به این مسئله فکر کرد. پس از پشت سر گذاشتن یک زندگی علمی موفقیت آمیز، فهمید: اگر خانم ها مدام پافشاری نمی کردند که با مردان فرق دارند، می توانستند بیشتر توجه او را به خودشان جلب کنند. اگر مثل پرندگان ماده اندکی خونسردتر و آرام تر از مردان بودند، آن وقت توجه او را به موقع به خودشان جلب می کردند. آن وقت لوادسکی هم صاحب فرزند می شد، به چه نیتی، نمی داند.
لوادسکی کتابی را از قفسه بیرون کشید و گردوخاک روی آن را فوت کرد. نسخه ناقص فرهنگ لغات زبان کلاغ ها، اثر دوپون دونمور. یکی از پرنده شناسان فرانسوی نسخه بدلی آن را میان کیکی پنهان و درست در هفتادمین سالروز تولد لوادسکی از طریق پرده آهنین قاچاق کرده بود. خوشحالی لوادسکی چنان عقل از او ربوده بود که جلوی چشمان تمام استادان دانشگاه سبیل همکار فرانسوی اش را بوسیده بود. یادش می آید که یک نفر لیوانش را بالا آورده و گفته بود: «بوسه بدون سبیل، مثل تخم مرغ بدون نمک است!» به سلامتی رفاقت بین المللی و تحقیقات در مورد کلاغ ها نوشیده بودند. صداها بلند شده بود: «امیدواریم روزی برسد که...» و «... امیدواریم وهم و خیال نباشد». لیوان ها را به هم زده و به شانه هم کوبیده بودند: «از شبه ماهی تا پرنده، یک پرش کوتاه! از شُش ماهی تا انسان، چشم برهم زدنی!» آن ها برایش در خواندن این کتاب استثنایی و کاملاً غیرقابل توجه از لحاظ علمی شادی طولانی آرزو کرده بودند. سالروز تولدش همزمان جشن خداحافظی اش هم بود. دانشگاه و دانشجویان را، که هیچ وقت تعلق خاطر خاصی به آن ها نداشت، با این افکار که مدت زیادی زنده نخواهد ماند ترک کرد. وقتی هنگام خداحافظی، در فرودگاه، روبه روی همکار فرانسوی اش قرار گرفته بود به شوخی گفته بود: (Adieu, mon ami.»(۸» همکار فرانسوی اش شتاب زده سرش را تکان داده و با این بهانه که سرما خورده است مانع بوسه برادرانه لوادسکی شده بود. این مرد سبیلو در هواپیما سکته قلبی کرد و لوادسکی مدت ها عذاب وجدان داشت که مبادا بوسه ای که بر سبیل او زده، از پا درآوردش. اگر برای او توضیح داده بود که این کار در کشورش نوعی سنت محسوب می شود، همان طور که فشردن دست در اروپای مرکزی، خب، شاید او نمی مرد.
با صدای نسبتاً بلند، طوری که بقیه کتاب ها هم بشنوند، گفت: «چه کتاب قشنگی. بچه ها، سرنوشت یک مرد این گونه رقم می خورد. بیگانه ای می آید، به بیگانه ای دیگر هدیه می دهد و از دنیا می رود!» کتاب ها در سکوت طوری به حرف های او گوش می دادند، انگارنه انگار که لوادسکی حداقل بیست مرتبه ماجرا را برایشان تعریف کرده است. «آن وقت تصور من در آن روز این بود که خودم خواهم مرد! عجب هدیه قشنگی...»
لوادسکی کتاب را باز کرد و، در حالی که استخوان های انگشتش تق تق می کردند، صفحه های آن را با کف دست صاف کرد. با هر حرکتی استخوان هایش تق تق می کردند، از همان دوران کودکی، حتی وقتی آه می کشید، یا سرفه می کرد. یک بار، که به سکسکه افتاده بود، بدنش با هر بار سکسکه کردن تق تق می کرد، می خندید و استخوان هایش تق تق می کردند. یک روز به همین شکل سپری شد. لوادسکی با لذت کتاب را ورق زد.

کرا، کرِ، کرو، کرون، کرونوی
گرا، گرس، گروس، گرونس، گرونونس
کرِ، کرِآ، کرا، کرونا، کرونِس
کرائو، کروآ، کروئه، کرونه، کروناس
کرائون، کرئو، کروو، کرونو، کرونوس

لوادسکی با خودش فکر کرد، چه سعادتی که فرانسوی بلد بودم، وگرنه مجبور می شدم در هفتادسالگی این زبان را یاد بگیرم تا بتوانم این کتابِ خوب را بخوانم. محتویات زبان مخصوص کلاغ ها، قوی و خاموش، در میان بیست و هفت صفحه پخش بودند. لوادسکی به یاد حالت روحی بدی افتاد که با خواندن این فرهنگ لغات به او دست می داد. هر بار که به این کلمه می رسید متوجه می شد که انسان ها در راه شناخت اسرار کائنات احتمالاً شاخه اصلی و تعیین کننده را نادیده گرفته اند ــ کلمه ای از زبان کلاغ ها. این کلمه چه بود؟ لوادسکی کتاب را ورق زد و احساس کرد پشت خمیده اش داغ شد.

کرا (آهسته، با دقت، با خود) ــ من هستم
کرا (آهسته، کشیده) ــ حالم خوب است، یا من آماده ام
کرا (مختصر و مفید) ــ ول کن
کرا (محبت آمیز، با عشوه) ــ سلام، یا بیدار شو، یا معذرت می خواهم
کرا (پرسشی، کوتاه) ــ چه کار کنیم، یا کجا می روی؟
کرا (پرسشی، کشیده) ــ کسی آن جاست؟
آن کلمه چه بود؟
کرائو (بلند و متوقعانه) ــ گرسنه ام
کروئه (خفه) ــ مرسی، خیلی ممنون، دست بوس
کرو (بلند از ته حلق) ــ از من دور شو!
کار (با قاطعیت) ــ خداحافظ
کرو...

کرونوس! کرونوس بود! بیا به دنیای کلاغ ها سفر کنیم! به زبان یونانی، کرونوس.(۹) لوادسکی کتاب را بست. آدم از کنار این شاخه رد شده بود، از کنار خویشاوندانش ــ از کنار حیوانات که حکم برادرش را داشتند. به این ترتیب، اندیشه وجود زبان همگانی مشترک به خاک سپرده شده بود! لوادسکی رو به کتابخانه گفت: «کتاب های عزیز، این که روان شناسی مدرن حیوانات سرسختانه از قبول توانایی مهره داران در مفهوم سازی و حرف زدن خودداری می کند، نه تنها رسوایی است، که بسیار منحوس است! در حالی که وجود زبان مشترک کاملاً آشکار است. شما به من بگویید، آیا حیوانات خودشان را بی علاقه نشان می دهند؟ درست برعکس! حیوانات هم موجوداتی سرحال و کنجکاوند، ولی نه به خاطر این که تخم می گذارند، بلکه چون می توانند حرف بزنند. زبان...» لوادسکی به وجد آمد و گردنش را صاف کرد. «حیوانات هم مثل ما تمام اشیا و پدیده هایی را که می شناسند نام گذاری و به آن ها عادت کرده اند. در غیر این صورت، مدت ها پیش در تنهایی و تاریکی و زندگی بی معنی شان نابود شده بودند. حتی تمایل زیادشان به تولید مثل هم نمی توانست نقیصه نداشتن زبان را برطرف کند. حیوانات هم مثل ما دنیا را درک کرده اند، با نام گذاری دنیا!»
لوادسکی با چشمانی مرطوب از جلوی کتاب ها رد شد و با صدایی آهسته ادامه داد: «وقتی انسان توانایی روحی و جسمی اش را بیشتر و بهتر کرد، بالای سرش مه غلیظی از جنس تمدن تشکیل شد، به نحوی که ما، یا خودمان را به خدا بسیار نزدیک تصور می کنیم، یا اعتقاد داریم که خدا ما را فراموش کرده است. ولی، خدای من، انسان چقدر بدبخت است! فقط شکاف بین خودمان و خدا را عمیق تر کردیم. شکاف بین خودمان و حیوانات را.»
لوادسکی، که انگار با مستعدترین دانشجویانش حرف می زد، به کتاب ها گفت: «داشتن زبان مشترک اولیه، چه از لحاظ فیزیولوژیک و چه از لحاظ علم زبان شناسی، انکارناپذیر است. ولی علم زبان شناسی از کجا باید وسیله اثبات توانایی حیوانات در حرف زدن و دستور زبان آن ها را به دست بیاورد؟» سکوتِ از سر موافقتِ کتاب ها با اظهارات او بلاغت گفتار لوادسکی را دوچندان کرد. گفت: «آن روز فرا خواهد رسید که فرهنگ لغات زبان حیوانات دیگر برای گردآورندگانش اسباب شرمندگی و تمسخر نخواهد بود، بلکه آن ها را به اوج شهرت و محبوبیت خواهد رساند. گردآورندگان هم متواضعانه نگاه هایشان را پایین خواهند انداخت...» لوادسکی با شرمندگی نگاهش را به زمین دوخت، که وزش باد گردوخاک های نشسته روی آن را به رقص واداشته بود. «... چون خیلی دیر به این فکر رسیده اند که حیوانات همسایگان قابل احترام ما هستند، دوستانی که می توان باور داشت زبان مخصوص به خودشان و روحی فناناپذیر دارند. پس از سال های مدید کوتاهی در حقشان...»
کتاب ها همچنان خاموش ماندند. لوادسکی می خواست بگوید، امیدوار باشیم که برای بستن پیوند مودت بین ما و حیوانات خیلی دیر نشده، ولی در افکارش غرق شد.

نظرات کاربران درباره کتاب مارتا كيست؟