فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فوران

نسخه الکترونیک کتاب فوران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فوران

نفت... کاش این واژه سه حرفی از پس صد و اندی سال زبان می‌گشود و بی‌هیچ پنهان‌کاری به آنچه با آمدن و رفتنش کرده اعتراف می‌کرد. کاش خاک تف زده مسجد سلیمان زبان می‌گشود، از تن و جان پر زخم و داغش سخن می‌گفت، از کوبش مته دکل چاه شماره یک می‌گفت...

قباد آذرآیین در این رمان بر آن است تا زبان حال این ای کاش‌ها باشد.

در قسمتی از کتاب می‌خوانیم:

کنیز دو قلوهایش را خوابانده بود جلوی تیغه لودر اداره منازل شرکت نفت، خودش هم دراز کشیده بود کنارشان. به راننده لودر گفته بود: «اول از روی نعش من و بچه‌هام رد بشو. بعد برو اتاقِ خراب کن.»

راننده لودر گفته بود: «به زبون خوش بت می‌گم خانم، جلدی بچه‌هاتِ از سر راه وردار بذار ما به کارمون برسیم.»

اتاق، پاکش تپه گچی بود. انگار از زور خستگی سر گذاشته بود روی زانوی تپه. دیوار پشتی‌اش تپه بود. سه دیوار دیگرش کج و کوله و عجولانه تا زیر سقف رفته بود بالا. اگر لودر اداره منازل یک روز دیرتر می‌آمد، کنیز سقف اتاق را زده بود...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فوران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

با یاد زنده یاد فتح اللّه بی نیاز و با سپاس از
فرشید خدادادیان، حیدر رفعتی، محمد شاه حسینی، اردشیر صالح پور، بختیار عالیوند، هرمز کریمی بیرگانی، محمدمراد یوسفی نژادی

«به هر نام، عزیز ماست مسجدسلیمان
با گرمسیر شاهان گمنام
و هنرمندانی که از دورترین نقاط جهان
گریه های خود را، برای زرده و کارون
پست می کنند.»

هرمز علی پور

بخش اول

«باشد که او از دل زمین نفت بیرون آورد تا شاد گردد.»
کتاب مقدس

راوی:

یکی بود، یکی نبود...
سالیان سال پیش، در تکه ای از یک سرزمین گرم جنوبی، بومیانی می زیستند؛ صاف و صادق و صمیمی... این مردم کوچگر بودند و آن تکه گرم قشلاق پاییز و زمستانشان بود... یک روز، آدم های غریبه ای پا به سرزمینشان نهادند؛ دیلاق با چشم هایی کبود و موهایی زرد... گفتند از راه دور، خیلی دور، از آن سوی آب ها آمده اند... بومیان، چنان که رسم مهمان نوازی است، تازه واردها را پذیرا شدند و عزیز داشتند... اما تازه واردها مهمان نبودند، آمده بودند که پا سفت کنند و ماندگار شوند.
عزیزانی که شما باشید، در میان بومی ها، آن ها که شاخک های حساس تری داشتند گفتند: «هم تباران! ویرتان با این غریبه ها باشد. ما دلمان گواهی بد می دهد...»
گروهی به تایید گفتند: «راست می گویند هم تباران، ما نباید به غریبه ها اطمینان کنیم. پشت بند حرف هاشان، بیتی بومی و هشدارآمیز خواندند:

«خالو زال، خوب می گوید، از او بگیرین گوش
اسب هاتان را زین کنید، خودتان را یراق پوش»

گروهی اما ساز موافق زدند: «نفوس بد نزنید. این آدم های آراسته و تر و تمیز حتماً با خودشان برکت برایمان آورده اند.»
غریبه ها پول داشتند. با پولشان کدخدا، خان و کلانترها را اجیر کردند... قبلاً سنگ هاشان را با شاه و بالابالایی ها واکنده بودند... پا که سفت کردند، گفتند: «زمین هاتان را می خواهیم تویشان چاه بزنیم... چوب های جنگل هاتان را هم می خواهیم... روغن های خوشتان را هم می خواهیم برای دیگ های بخارمان... خر و قاطرتان را هم می خواهیم... بابت همه این ها بهتان پول می دهیم...» آخرسر گفتند: «خودتان را هم می خواهیم... به خودتان هم مواجب می دهیم. شما از این پس برای ما کار می کنید. به جای رعیت، ما به شما می گوییم:...'coolie' شما می شوید عمله های ما...» جانم برایتان بگوید... بقیه ماجرا را در داستان بخوانید.

یک

بال پرده پنجره را کنار می زنم. هوا دارد رو به تاریکی می رود. چند تا آمبولانس کنار جدول باغچه پارک شده است؛ سیاه و سفید. آمبولانسی که درست پشت پنجره اتاقم ایستاده سیاه رنگ است. موتورش روشن است. حیاط درندشت بیمارستان نور کمی دارد. درخت های میموزای توی حیاط جلو نور لامپ ها را گرفته اند و نمی گذارند به چمن ها برسد.
همین چند دقیقه پیش، به زور راهی شان کردم برگردند خانه. همه شان پاپی شده بودند شب پیشم بمانند. داریوش گفته بود من پیش بابا می مانم. شوهر سلطنت و شوهر کشور هم می گفتند ما پیش بابا می مانیم. شوهر همین بس می گفت دو سال این جا کار کرده و تمام دکترها و پرسنلش را می شناسد. پافشاری می کرد بماند پیشم. دامادهای کنیز هم... ماه صنم بهشان گفته بود همه تان برگردید سر خانه زندگی تان، خودم می مانم... داشتم کلافه می شدم. گفتم: «لازم نکرده! هیش کدومتون نمونین. مگه گرگ اومده بخورتم؟» داریوش گفته بود: «ما از گرگ نمی ترسیم بابا.» بعد خم شده بود دم گوشم گفته بود: «از این مارهای خوش خط و خال می ترسیم.» خندیده بود و زیرچشمی اشاره کرده بود به پرستار بالابلندی که داشت سرم بیمار آن طرف اتاق را عوض می کرد. همه شان دور تختم بگو بخند می کردند. یعنی که چیزی نشده، حالم خوب خوب است و همین فردا پس فردا مرخصم می کنند. خیالشان من حالی ام نیست و پچپچه هاشان را با دکتر صفوی نشنیده ام. خوب می دانم که این حال خوشم، شادابی ام، مال روشنایی دم مرگ است.
این جور وقت ها، آدم حس می کند هیچ دردی ندارد. دلش می خواهد همه دنیا را بغل کند و ببوسد. دیده ام مریض دم مرگ بلند زده است زیر خنده، حتی بلند شده لباس بپوشد و با عیادت کننده هاش برگردد خانه... شبی که «تاته» تمام کرد، همه مان تا دم دمه های صبح بر بالینش بودیم. نمی گذاشت برویم بخوابیم. می گفت بنشینید تا براتان شاهنامه بخوانم... هفت لشکر.
نمی خواستیم دلش را بشکنیم. گمانم رسیده بود به داستان سیاوش که تمام کرد... تاته، دم آخر، وصیت عجیبی کرده بود: «شاهنامه و هفت بندم را بگذارید لای کفنم.»
از گوشه پرده، جاده سراسری شهر را نگاه می کنم. جاده ای که از دروازه ورودی شهر شروع می شود، شهر را مثل یک هندوانه از وسط قاچ می کند و می گذرد. این جا، که من ایستاده ام، جاده از سربالایی تیزی بالا آمده، از کنار «نِرس هاستل» گذشته و مثل کسی است که پا سست کرده و دارد نفس تازه می کند. چشم بسته هم می دانم که جاده تا کجاها می رود. کمی بالاتر از این جا، دو شاخه می شود: دست راستش می رود طرف کلگه زرین و کاروانسرا، یکی اش هم راست می رود تا سالور و شیخ مندنی و تمبی، از پل تمبی می گذرد و تن می کشد تا هفتکل و خیلی جاهای دیگر. چقدر این راه ها را رفته ام و آمده ام! چقدر دلم می خواهد یک مرتبه، فقط یک مرتبه دیگر، تمام این مسیرها را پیاده گز بکنم! می دانم که محال است.
سه ماهی است این جا هستم. بخش بیماری های خونی بیمارستان مرکزی شرکت نفت.

دو

ماه صنم آیینه را از توی طاقچه برداشته بود، با بال پیرهنش پاکش کرده بود، داده بودش دست بختیار و گفته بود: «بیا، خودت نگاه بکن مرد. ئی دونه ها چیه دراومده داخل صورتت؟ ئی لکه ها؟ خورد و خوراکت چرا ئی قد کم شده؟ تو خب قد یه بچه هم خوراک نمی خوری!»
بختیار سرسری نگاه کرده بود توی آیینه، آیینه را برگردانده بود، داده بود دست ماه صنم و گفته بود: «هیچی نیست زن...» لبخند زده بود. «حالاحالاها از دست من راحت نمی شی!»
ماه صنم گفته بود: «ووی، دور از جونت!... ها، هیچی نیست!»
خودش را سرانده بود جلوتر و توی صورت بختیار زل زده بود: «باید خیالمون راحت بشه مرد. فردا با هم می ریم چشمه علی، هم یه سری به کشوراینا می زنیم هم می ریم دواخونه کوچیک. من چن ساله پل دک دکو رو ندیده م، اون جا رو هم می بینیم.»
بختیار گفته بود: «دست وردار زن! وقتی پیمونه ت پر شد، دیگه بابای دکترها هم نمی تونن کاری برات بکنن. بی زحمت دکتر دکترم نکن.»
ماه صنم گفته بود: «ها، دکترا نمی تونن کاری برات بکنن! مگه خودت نگفتی دکتر لندنی سلاطونِ یه جوونو هم علاج کرد؟» بختیار گفته بود: «اون جوون عمرش هنوز به دنیا بود زن!»

سه

بختیار گفته بود: «همینِ می خواستی زن؟»
از درمانگاه نفتون برگشته بودند... روز پیش، دوباره بختیار حالش به هم خورده بود.
ماه صنم گفته بود: «چه شده مگه مرد؟ خب، دکتر آزمایش داده ببینه مشکلت چیه، کار بدی خب نکرده... تو تا حالا چند دفه حالت به هم خورده، همی حالتا برات پیش اومده. حالا شکر خدا به خیر گذشته، اگه، زبونم لال، هیشکی پیشت نبود چی؟ خدا دردو داده، درمونو هم داده. دکتر هم خب هیچی نگفت، فقیر.»
بختیار گفته بود: «ها، هیچی نگفت! ندیدی چه جور گُر و گُر سین جیمم می کرد که...» ادای دکتر هندی درمانگاه را درآورده بود. «اُستکان درد داری پدرجان؟... زود کسته می شی پدرجان؟... نفست تنگی می کنه پدرجان؟... وزنت کم شده پدرجان؟...می کای بری بکابی لا دست بابای بابات پدرجان؟!»
ماه صنم با بال روسری جلو دهانش را گرفته بود، خندیده بود و گفته بود: «حالا جان داریوش، بگو همی نشونه ها که دکتر گفت داری؟»
بختیار گفته بود: «خب، از دست دکتر نکبت راحت شدیم، حالا نوبت توئه!»
ماه صنم گفته بود: «ووی! پس چرا بدت می آد مرد؟! خب، من نگران سلامتی تم.»
بختیار گفته بود: «خب معلومه زن، پیریه و هزار درد و مرض. جاهل بیست ساله خب نیستم. البت پیری استخون درد داره... سردرد داره... بی اشتهایی داره. آدمیزاد آه و دمه.»
بعد، انگار که چیزی نگرانش کرده باشد، گفته بود: «مبادا جایی چیزی بروز بدی زن، بی خود و بی جهت کسی رو دلنگرون نکن. علی الخصوص مادر، خدازده کم داغ ندیده.»
بار چندم بود که ماه صنم دیده بود بختیار خون دماغ می شود... خون استفراغ می کند. تازگی ها بی اشتها هم شده بود. هیچ میلی به غذا نداشت... رنگش پریده بود و توی صورتش گُله به گُله لکه ها و جوش های ریز قرمز پیدا شده بود... روزی چند تا قرص سردرد می خورد... هر به چند روز هم خون دماغ می شد.

چهار

به صداهایی یکه می خورم، پرده را می اندازم و رو برمی گردانم توی اتاق؛ همه شان این جا هستند. مرده و زنده. می نشینم لبه تختم. همدیگر را هل می دهند و می دوند طرفم: «بابا!... رودُم!... کاکا!... دایی!»... اتاق را گذاشته اند روی سرشان.
با دستم اشاره می کنم ساکت باشند، با گوشه چشم اشاره می کنم به بیمار جوان خوابیده روی تخت آن طرف اتاق دنگال. اسمش را گذاشته ام کوهیار. نیم رخش با کوهیار مو نمی زند. می گویم: «عزیزانم، مگه ممکنه فراموشتون بکنم؟»... امشب چشم روی هم نمی گذارم. بیدار می مانم و با همه شان گپ می زنم و گُفت و لطف می کنم... امشب، هیچ کدام از قرص هایی را که سرپرستار احمدی ــ قلچماق و هیکلی و مردوار، با پوستی چِغِر، پنجاه سال را رد کرده، بی عشق، بی مرد ــ هر شب به خوردم می دهد نمی خورم. بیدار می مانم... بیدار می مانم و با همه شان گفت و لطف می کنم... به سرپرستار احمدی می گویم یک امشب را دست از سرم بردارد. می گویم گولم نزن خانم احمدی. خودت هم خوب می دانی که عمرم تا تیغ آفتاب فردا کفاف نمی دهد، پس بیخودی زجرم نده. بگذار یک امشبم مال خودم باشد.
سر و کله سرپرستار احمدی پیدا می شود. به جای قدم برداشتن، انگار دارد با هر قدم، محکم می کوبد توی سر و کله زمین زیر پاش ــ می گویند نامزد ناف بُر پسرعموش بوده، یک روز که می رود خانه عموش، از در که تو می رود صدای بلند خنده می شنود. وقتی ناغافل می رود توی اتاق، نامزدش را با دختری می بیند، دختره را از اتاق می اندازد بیرون، بعد می افتد به جان نامزدش و می گیردش زیر مشت و لگد، جوری که دکترها یک ماه برای پسرعمویش طول درمان می دهند.
پشت دستش را داغ می کند که دیگر قید شوهر و زندگی را بزند.

پنج

می گویم: «خانم احمدی، یک امشب رو ببخش به من.»... می گویم وظیفه اش را با خواهری اش تاخت بزند و به جای خوراندن آن قرص های گچی و سوراخ سوراخ کردنم با آن جوالدوزهاش، بیاید بنشیند پای صحبت هام تا از عزیزانم براش حرف بزنم. حتما از کلمه جوالدوز خنده اش می گیرد. توی این دو سه ماهی که این جا هستم فقط چند بار خندیدنش را دیده ام. خیلی زود جدی می شود، اخم می کند، سر تکان می دهد و لابد می گوید: «حرفش رو هم نزن آقای البرزی. سابقه منو، بعد سی سال، ان مالی نکن.» راستی نگفتم که سرپرستار احمدی اصلاً دندان سر حرفش نمی زند. رک و راست حرفش را می زند، بی اعتنا به این که طرفش کیست یا کجا دارد حرفش را می زند... راضی کردن سرپرستار احمدی آسان نیست. بهانه دست کسی نمی دهد. مو لای درز کارش نمی رود، اما من باید هر جور شده راضی اش بکنم که یک امشب بگذاردم به حال خودم.
می گویم: «خانم احمدی.»
می گوید: «جانم.»
می گویم: «جانت سلامت، عرضی داشتم.»
می گوید: «بفرما آقای البرزی.»
می گویم: «خانم احمدی، قول گفتنی من آردم رو بیخته م و الکم رو هم آویخته م. از هیچی هم نمی ترسم.»
انگار که می داند می خواهم چی بگویم، می دود توی حرفم، می گوید: «یعنی... یعنی قرص و دواهاتو نخوری؟ سوزناتو نزنی؟... خب تکلیف من با دکتر صفوی چی می شه؟»
می گویم: «دکتر که علم غیب نداره خانم احمدی.»
می گوید: «حالا چرا امشب ویرت گرفته بیدار بمونی؟»
می گویم: «به دلم برات شده شب آخر عمرمه...» نمی گذارد حرفم را تمام بکنم، می گوید: «این چه حرفیه آقای البرزی؟! عمر دست خداست. بد به دلت راه نده.»
راضی اش می کنم که دست کم قرص خواب بهم ندهد. قبول می کند. ازش تشکر می کنم و می گویم: «خدا از خواهری کمت نکنه خانم احمدی، خیالمو راحت کردی.»
می گوید اما قول نمی دهد تمام شب بتواند بنشیند پای حرف هام. سرش شلوغ است. راست می گوید. یک بیمارستان درندشت است و یک سرپرستار احمدی. غفلت بکند، کار بیمارستان لنگ می ماند. قبول می کنم که هر وقت از بلندگوی بیمارستان صداش کردند حرف هام را ببُرم. می گویم هر جور شده باید امشب از همه شان یادی بکنم. بهشان قول داده ام. چشم انتظارند. می دانم که شب آخرم است. این را که می گویم لبش را گاز می گیرد یعنی که دیگر این حرف را تکرار نکنم.
خب، اول از کی شروع بکنم؟ از کی حرف بزنم؟ به قول سرپرستار احمدی: «بریم سراغ کدومشون؟» معلوم است، کی واجب تر از مادرم، ماه بانو؟ هرچه باشد گیسش سفید است و احترامش واجب. بقیه هم حرفی ندارند.

شش

حتی اگر ماه بانو ــ ریزنقش و پژمرده و تکیده ــ هم لام تا کام حرفی نمی زد، ملایوسف می دانست دردش چیست و چرا پای پیاده راه افتاده و آمده او را کنج آن پیر متروک بی معجز پیدا کرده. ماه بانو اولین کسی نبود که دست به دامن او می شد تا برایش دعا بنویسد؛ نظربرگردانی، دل کندنی، بلکه زور دعای او رای پسرش، مردش، برادرش را بزند و نگذارد خودش را پاگیر کار کمپانی بکند.
«ملا، می گن نفست شفاست... می گن دعاهاتِ بذاری سر دل سنگ سیاه، نرم می شه... می گن کسی رو ناامید از در خانه ت برنمی گردونی... این ها همه رو می دونم ملا، حالا اومده م کاری برام بکنی. بختیار به من می گه من این جا می مونم، توی ئی آتش جهندم، تو باقی بچه هاتِ وردار برو، مثل هر سال با ایلت راه بیفت برو سردسیر... برین از هوای بهشتی اون جا لذت ببرین، از چشمه هایی با آب زلال مثل چشم ماهی... درست همون حرفی که سال ها پیش پدرش زده بود. ای خدا، پس من چه بدی زیرت کردم که ئی جور دارم تقاص پس می دم؟»
بختیار گفته بود: «من چه دارم که دلمو بهش خوش کنم مادر؟ گله و رمه دارم؟ زمین قابل به کشت دارم؟» گفته بود: «ئی فرنگی ها عقلشون کار می کنه، بی خود بی جهت از اون سر دنیا نیومده ن مهمونی که همی فردا ورگردن برن خونه هاشون، نه، حتماً چیزی سراغ دارن این جا، زیر این خاک های داغ. سفره ای پهن شده، منم می شینم یه گوشه ئی سفره، دستمو دراز می کنم داخل سفره شون. یه سالی باشون کار می کنم، اگه دیدم از خان و ارباب بهترن، دل می دم به کارشون و نوکری شونِ می کنم، اگرم دیدم نه، آبی ازشون گرم نمی شه، می گم شما رو به خیر ما رو به سلامت، برمی گردم سر همون رعیتی و نوکریِ خان.»
آن روز، لوله سنگین نفت افتاده بود روی پنجه پای بختیار. بختیار را، تکیه بر شانه یکی از همقطارهاش، آورده بودند خانه. درد کلافه اش کرده بود. ماه بانو رو کنده بود، مو کنده بود. دویده بود طرف بختیار و بغلش کرده بود. بی قراری می کرد. مثل گنجشک مادری که مار دم لانه اش دیده باشد. بختیار، با صورت مچاله از درد، لبخند زده بود و گفته بود چیزی نیست مادر. ماه بانو نگاه پای ورم کرده بختیار کرده بود و گفته بود چطور چیزی نیست رودُم؟
همقطار بختیار کمک کرده بود بختیار را بخوابانند روی لحافی که ماه صنم دولا پهن کرده بود کف اتاق. استکان چای را، که ماه صنم داده بود دستش، سرپا، داغ داغ خورده بود و رو به ماه بانو گفته بود: «زخم شمشیر نادر که نیست مادر، خوب می شه.» خم شده بود، صورت بختیار را بوسیده بود و تند از اتاق زده بود بیرون.
ماه بانو گفته بود بختیار را باید فوری ببرند پیش مش حسن آقا شکسته بند.
کوهیار گفته بود: «پا کاکام که در نرفته مادر، یا زبونم لال نشکسته که از این جا ببریمش پشت برج پیش مش حسن آقا.»
چقدر خواب خوب است! همان شب ماه بانو خواب دیده بود از نفتک راه افتاده طرف شاه نشین، بنگله فرنگی بزرگه. از در خانه که درآمده بود، پاپی، سگ پیر و گَر و مردنی و همیشه گشنه محله، دنبالش راه افتاده بود. ماه بانو چند بار سگ را چخ کرده بود، سگ چند قدمی پا پس کشیده بود و باز دنبال او راه افتاده بود. ماه بانو گفته بود: «هی حیوون، برگرد بخواب سر جات، مگه تو حریف سگ گرگ فرنگی می شی زبون بسته؟» سگ اما ول کن نبود. ماه بانو گفته بود: «چه کارت دارم، بیا حیوون، گمونم از جونت سیر شده ای.» راه دور و درازی بود؛ توی خواب، تا آن جا که یادش مانده بود، از چاربیشه، سرمسجد، کولر شاپ، انبار خوراکی، دواخانه کوچک، دبیرستان سینا، باشگاه مرکزی، سرکوره ها، مال شنبه، پنج بنگله گذشته بودند، از روی پل باریکی رد شده بودند و رسیده بودند هشت بنگله. از هشت بنگله هم گذشته بودند...این هم بنگله باشکوه و درندشت فرنگی بزرگه... حالا آن جا بودند، درست جلو در بنگله، او و پاپی. ماه بانو خودش هم باورش نمی شد آن همه راه پیاده آمده باشد، آن هم توی چشم برهم زدنی. نفتک کجا، شاه نشین کجا!... ماه بانو در کوتاه فلزی حیاط را باز کرده بود و پا گذاشته بود توی بنگله. پاپی هم پشت سرش رفته بود داخل... عجیب بود که نه صدای سوت ناتور می آمد نه پارس سگ غول پیکر فرنگی ــ بختیار گفته بود اسمش فیدل است ــ فقط صدای هوف هوف کشیده کولرهای گازی را می شنید که حتماً حالا هوای داخل بنگله را کرده بودند عین هوای ییلاق... از جلو اتاقک فیدل رد شده بودند. فیدل، چشمش که به پاپی افتاده بود، لال و لرزان خودش را پس کشیده بود و گوشه اتاقک کز کرده بود، پوزه اش را گذاشته بود روی دست هاش، ترس خورده، نیز و ناز می کرد و زیرچشمی نگاه می کرد به پاپی... ماه بانو دیده بود که در اتاق خواب دنگال فرنگی به اشاره ای چارطاق باز شده، اول ماه بانو پا گذاشته بود توی اتاق، بعد پاپی. بیرون، هوا دم کرده و نفسگیر بود اما توی اتاق هوا یخ بود. ماه بانو خودش را رسانده بود بالای سر فرنگی بزرگه، فرنگی بزرگه نیمه لخت پهن شده بود روی تخت و چه خرناسه هایی می کشید! سرش داد کشیده بود: «بلن شو بینم، نکبت نجست!»
لگد زده بود به تخت. فرنگی بزرگه از خواب پریده بود، سراسیمه و هاج و واج نشسته بود توی رختخوابش. مثل بید توی آب می لرزید... یعنی فرنگی بزرگه، نکره و دیلاق، این جور از یک زن بی جسم و جان می ترسید؟! فرنگی به زبانی که ماه بانو حالی اش نمی شد چیزهایی گفته بود. لای پتو مچاله شده بود و دست هاش را سپر خودش کرده بود. پاپی چنگ پا نشسته بود و رو به فرنگی پارس می کرد. ماه بانو، عصبانی، رو به فرنگی گفته بود: «چرا دست از سر من برنمی دارین شما کافرها؟ من چه بدی ای زیر این آسمان کرده م که خدا شماها رو مثل بلا سر من نازل کرده؟ مَردَم از دست شما دیوانه شد، آواره بیابان شد و آخرش هم بی آن که ثمره بچه هاش ِ ببینه مرد. جونشو گذاشت سر چاه شما، حالا نوبت پسرشه؟ می خواین این یکی رو هم از دستم بگیرین؟»
یک بامداد خردادی گرم، کیان، خیس و بویناک نفت، سر خمانده بود و رفته بود توی کپر... ماه بانو یکه خورده بود و بی هوا رو کنده بود: «ووی! کی ئی بلانِ سرت آورده مرد؟!»
کیان، خسته و تشنه خواب، لبخند زده بود و گفته بود: «ماه زد همون جا که دزد دلش خواست.»
ماه بانو گفته بود: «یعنی که چه، مرد؟»
کیان گفته بود: «باد زده به خرمن کمپانی.»
ماه بانو دوباره گفته بود: «یعنی که چه، مرد؟»
کیان گفته بود: «فرنگیا میخشونِ حسابی کوفتن.»
ماه بانو گفته بود: «ای خدا خیرت بده مرد! یه حرفی بزن تا دیوونه م نکرده ای.»
کیان گفته بود: «چاه دره خرسون رسید به نفت.»
گفته بود نبودی ببینی زن، نبودی... ما کل و گاله می زدیم... زیر فواره نفت می رقصیدیم. فرنگی هم پا به پای ما می رقصید و به زبان خودش چیزهایی می خواند. دست های پهن و بزرگش را کاسه می کرد زیر فواره نفت سیاه و صورتش را با آن می شست. با چشم های خودم دیدم که دهانش را پر از نفت کرده بود.
«کور دست کش بشوم اگر دروغ بگویم.»
کیان دیده بود که ماه بانو، انگار که خبر مرگ عزیزی را شنیده باشد، یکه خورده بود و سینه اش را چنگ زده بود، گفته بود: «حالا... یعنی... تو... تو می خوای بمونی این جا، داخل کمپانی؟»
شنیده بود زن هایی که مردشان، پسرشان، برادرشان نان خور کمپانی شده بود، چطور گیس بریده بودند، عزا گرفته بودند و شیون کرده بودند و پناه برده بودند به دعانویس ها و رمال ها و جاوری ها... کیان گفته بود: «ها، می مونم زن، می مونم. برگردم ولایت سر چی م؟ زمین و ملکم؟ گاو و گوسفندام؟ دلمِ به چیِ ولایت خوش بکنم؟ ها، می مونم زن، می مونم. تو هم اگر این جا به دلت نیست بسم اللّه! ره دراز و جعده باز. ورگرد برو ولایت.»
ماه بانو گفته بود: «بی تو ورگردم ولایت گورمو بکنم؟!»
ساکت شده بود، بعد گفته بود: «ئی خط، ئی هم نشون، اگه ئی سگ زرد همه مونِ ننشوند به روز سیاه، بیا تف بکن تو صورت من، بگو طعنه تو روت، زن.»
ماه بانو هم دیگر نمی آمد سروقتش. خسته شده بود یا بچه ها رایش را زده بودند؟ نکند مریض شده باشد... آخرین دفعه که آمده بود، اشک می ریخت چه جور! چقدر هم شکسته شده بود! کیان باید می دانست که مشکل دیگر بیاید سروقتش. بار آخر، قد چند ماهش خورد و خوراک و رخت و لباس آورده بود. یک تخت چوبی هم نهاده بود کول یک حمال آورده بود. تا دم رفتن، دلواپس بود. گفته بود مبادا از تختش بیاید پایین، علی الخصوص شب ها. گفته بود این بر و بیابان هزار جور جک و جانور دارد. مار دارد به قاعده افعی. التماس کرده بود کیان سر عقل بیاید و برگردد سر خانه زندگی اش. کیان گفته بود: «پس این چاه چه می شود زن؟» گفته بود اگر فرنگی بزرگه برگردد و ببیند که او چاه را به امان خدا رها کرده... اگر یکی بلایی سر چاه بیاورد، یکی کبریت روشنی بیندازد توش، او چی جواب فرنگی می دهد؟ اصلاً مگر زبان آدمیزاد حالی اش می شود؟... گفته بود: «ماه بانو، به روح ناکامم، من هم دلم برای همه تان تنگ شده، اما ناچارم شب و روز این جا ناتوری بکنم، خواب بیدار باشم، چارچشمی حواسم به چاه باشد تا فرنگی برگردد.» گفته بود فرنگی بزرگه که برگردد چاه را تحویلش می دهد و می گوید: «صاحب، این تو، این هم چاه، صحیح و سالم، مثل روزی که تحویلش دادی به من. حالا اجازه بده من برگردم سر خانه زندگی ام، پیش زنم، پیش بچه هام.»
گفته بود فرنگی بزرگه وقتی داشته می رفته لندن، دلنگران چاه بوده، گفته بوده: «کیان، جان تو، جان چاه، چاه را سپردم به تو، تو را هم سپردم به خدا.»
گفته بود: «فرنگی قول داده، گوش شیطان کر، برگشتند، بهم رتبه بدهد، اضافه مواجب بدهد البت به زبان خودشان گفته بود... گفته بود: grade گفته بود:...overtime گفته بود بچه هامان را، چه پسر چه دختر، استخدام می کنند توی کمپانی، داخل باغ ملی، داخل تلخاب بهشان بنگله می دهد مثل بنگله های خودشان، با استخر و باغ و کولر گازی.»
ماه بانو همه حرف هاش را که شنیده بود، عصبانی شده بود، دودستی زده بود توی سر خودش، با ناخن صورتش را کنده بود، زده بود زیر گریه و گفته بود: «کدام فرنگی مرد؟! خیالاتی شده ای، زده به کله ت. تو بلک لیست شدی مرد، می فهمی؟ بلک لیست. یعنی که تو دیگه کارگر کمپانی نیستی. این چاه هم خشک خشکه، مثل همی خارشتری های دور و برش. خودتِ آواره بر و بیابون کردی و ما را هم خوار و زار عالم.» بختیار هم همین را می گفت... همه همین ها را می گفتند. پس آن غول بی شاخ و دمی که دم رفتن دست کیان را توی دست بزرگش فشرده بود، جوری که کیان صدای چرق چرق شکستن انگشت هاش را شنیده بود، کی بود غیر از فرنگی بزرگه؟ ــ چه خرزور بود! انگشت های کیان تا یک هفته به فرمانش نبودند.
به ماه بانو گفته بود: «همه تان دست به یکی کرده اید که نان مرا ببرید. شما آخرش کاری می کنید که فرنگی مرا فِنِشت بکند.»
ماه بانو دم رفتن گفته بود: «بچه ها می خوان استشهاد محلی بکنن که تو ویر و هوشت بجا نیست. می خوان از دکتر کاغذ بگیرن که تو عقلتِ از دست داده ای، ببرن تحویلت بدن به دیوانه خانه...» گفته بود: «حق دارن به خدا، کارد رسیده به استخوانشان. تو سرافکنده دنیاشان کردی مرد!» چوپان ها دیده بودند که کیان بلندبلند با خودش حرف می زده... به خودش فحش می داده... توی هوا چنگ می انداخته، انگار که با یکی درگیر و دست به یقه شده باشد... زور تنهایی، تش باد گرما و سوز سرما دیوانه اش کرده بود، کورش کرده بود... آخرش هم خودش را حلق آویز کرده بود به دکل چاه.
ماه بانو رو به پاپی گفته بود: «چرا کاری نمی کنی حیوون، اومده ای گور منِ بکنی پس؟» پاپی خیز برداشته بود طرف فرنگی بزرگه، بعد صدای تیر آمده بود و ماه بانو درد پسه تفنگ را روی جناغ سینه اش حس کرده بود. یعنی او بود که شلیک کرده بود؟! کی آن برنوی خوش دست را گذاشته بود توی بغلش؟ کی انگشتش را گرفته بود و فشار داده بود روی ماشه تفنگ؟... چشمش افتاده بود به رختخواب فرنگی بزرگه... چقدر خون! انگار که گاو سر بریده باشند. خون از لبه های پتو شره می کرد کف اتاق و از زیر در تن می کشید و لابد می رفت قاتی آب زلال استخر می شد.
ملایوسف گفته بود: «بختیار که بچه نیست خواهرم، زن و بچه داره، لابد صلاح کار خودش ِ می دونه.»
ماه بانو گفته بود: «چه فرمایشت می کنی ملا! یه جوون جاهل چه می دونه خیر و صلاحش در چیه؟»
ملایوسف دو تا دعا نوشته بود داده بود به ماه بانو. گفته بود یکی اش را بیندازد توی یک لیوان، آبش را بدهد به خورد بختیار، آن یکی اش را هم شب بگذارد زیر بالشتش.
ماه بانو گفته بود: «ئی آبِ بخور رودُم. خنکت می کنه.»
بختیار تو دلش خندیده بود. لیوان را از دستش گرفته بود و یکنفس خورده بودش. دلش برای صاف و صادقی ماه بانو سوخته بود. نزدیک بود بهش بگوید مادر، بختیار عزمش را جزم کرده. خودت را نینداز توی زحمت و مرارت. هیچ دعایی دیگر افاقه نمی کند اما جلو زبانش را گرفته بود: «بذار خدازده دلشو به همی چیزا خوش بکنه.»
حالا یک ماهی گذشته بود. ماه بانو دوباره داشت می رفت دست به دامن ملایوسف بشود، شاید ملا چاره دیگری برایش پیدا بکند. می رفت تا بهش بگوید دعاهاش هیچ افاقه نکرده و دل بختیار از آن سنگ سیاه هم سخت تر شده. اما چرا امروز راه این قدر کش آمده بود؟ چرا از خانه که زده بود بیرون، صبر آمده بود؟ چرا انگار کسی یکبند توی گوشش می گفت برگرد زن، فایده ندارد، خودت را خسته نکن... چرا هرچه جلوتر می رفت، دلش بیشتر شور می زد؟
زن جوانی جلو اتاقک ملایوسف نشسته بود و پره ریسی می کرد؛ مشتی پشم حلاجی شده گوسفند را دور ساعدش پیچیده بود و پره های دوک را در جهت حرکت عقربه های ساعت می چرخاند و پشم را نخ می کرد... حالا دلشوره ماه بانو زیادتر شده بود. پاهایش راه نمی گرفت قدم از قدم بردارد.
«سلام دخترم!»
زن جوان سر بالا کرد: «سلام از ما مادر، بفرما.»
با دست راست، گلوله چاق نخ دور پروانه دوک را مشت کرد و ایستاند.
ماه بانو گفت: «با ملا کار دارم دخترم.»
زن جوان گفت: «ملا خونه نیست مادر.»
«خونه نیست؟ کجا رفته عزیزم؟»
زن جوان گفت: «ملا رفته سر کار، مادر.»
«سر کار؟! چه کاری دخترم؟»
زن جوان گفت: «ملا شده ناتور کمپانی، مادر.»
گلوله نخ دور دوک را مشت کرد و آن را محکم، انگار با یک جور عصبانیت و نارضایتی، چرخاند.
ماه بانو زانو برید و رُمبید روی خاک... گفت: «آب، دخترم... یه گیلاس آب خنک، بی زحمت!»

نظرات کاربران درباره کتاب فوران