فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اسب‌‌ها هنوز در من شيهه می‌‌كشند!

کتاب اسب‌‌ها هنوز در من شيهه می‌‌كشند!

نسخه الکترونیک کتاب اسب‌‌ها هنوز در من شيهه می‌‌كشند! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اسب‌‌ها هنوز در من شيهه می‌‌كشند!

پرده‌هایی تیره چشمانش را پوشاندند و فضایی که در آن طبل می‌کوفتند سیاه شد. سایه تیره‌ای پا شد. دوید میان مغزش. شوری برای پیدا کردن راهِ گریزی به هر طرف دوید و همه راه‌ها، مثل چند سال پیش که نامنظم قرص‌های هالوپریدول و تری فلوپرازین مصرف می‌کرد، بسته شده بود. سایه، سایه‌های لعنتی. سایه‌ها، در حالی که برگه‌هایی را در هوا تکان می‌دادند و چیزی می‌خواندند، از کنارش می‌گذشتند. «اکنون همه‌چیز دگرگون گشته است. عشق به خصومت و دشمنی تبدیل و بندهای پیوند سست شده است!»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اسب‌‌ها هنوز در من شيهه می‌‌كشند!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

و گفت:
اگر دوزخ را به من بخشند
هرگز عاشق را نسوزم
از بهر آن که عشق
خود، او را صد بار
سوخته است.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

و این زن... مِدِآ!

در اساطیر یونان، مِدِآ (مدیا) شاهزاده خانم ساحره ای است از سرزمین کولخیس و نیز دختر آیتس پادشاه کولخیس. مدآ شیفته یاسون می شود که ناخدای کشتی آرگو (نخستین کشتی ای که انسان ساخت) است. در یولکوس واقع در تسالی، پلیاس عموی یاسون که فرمانروایی را از آیسون، پدر یاسون، غصب کرده حاضر نمی شود آن را به یاسون بازگرداند. عموی یاسون بازگرداندن فرمانروایی به وی را مشروط می کند به بازستاندن پوست قوچِ طلایی (پشم زرین) که حکم طلسم را برای قوم آنان دارد. در این جاست که مدآ با دانش جادوگری خویش به یاری همسرش برمی آید و شاه پلیاس را با استفاده از جادوگری و نمایش های دروغین از سرِ راه برمی دارد.
در این میان، یاسون عاشق کرئوسا، دختر شاهِ کرئون، می شود و با او ازدواج می کند. مدآ برای انتقام گرفتن جامه و تاجی را که به مواد آتش زا آغشته اند به عنوان هدیه برای کرئوسا می فرستد که چون آن را بر تن می کند می سوزد و می میرد. سپس مدآ دو فرزند پسری را که از یاسون دارد به طرز فجیعی به قتل می رساند و، سوار بر ارابه ای که دو اژدهای بالدار آن را می کشند، بر فراز آسمان ها پرواز می کند و می گریزد.

پاییز قبل از خاکستر شدن من می آید!

پرده یکم
«پس بیایید، ای ارواحی که بر اندیشه های مرگ نگهبانید، بیایید و دگرگون سازید جاذبه جنسیِ مرا و آلوده کنید با بی رحمیِ هرچه تمام تر خونم را.»
صدا، صدا و باز هم صدا!
«خدایان! خدایان، شاهدم باشید.»
صدا و پس از آن کوبش ِ دورِ طبل و باز...
«بهره این زندگی چیست؟ بیا ای آذرخش! بیا ای آتش آسمان، بیا و بر فرق سرم فرود آی!»
نازبالش را گذاشت روی سرش و محکم فشار داد. صدا با سماجتِ بیشتری از زیر نازبالش رد شد و در گوش هایش مانند سوزن فرورفت.
«دیگر تحمل این درد را ندارم. بیا هادس، خدای ارواحِ مردگان. بیا و این زندگی خفت بار مرا تمام کن!»
طبل، طبل ها، انگار کسی در سرش طبل می کوفت. انگار فوجی آدم توی مغزش راه می رفتند و، چون سربازانی از جنگ برگشته، نعره زنان پا می کوفتند: «لعنتی ها، لعنتی ها!»
داد زد. نعره اش در کاسه سرش چرخ خورد و به سوی خودش بازگشت: «لعنتی ها، لعنتی ها!»
«سالور، سالور!»
باز همان چند نفر به جای سالور آمدند. روی زمین پا کوبیدند و باز طبل، طبل ها.
فریاد کشید: «لعنتی ها، لعنتی ها!»
پرده هایی تیره چشمانش را پوشاندند و فضایی که در آن طبل می کوفتند سیاه شد. سایه تیره ای پا شد. دوید میان مغزش. شوری برای پیدا کردن راهِ گریزی به هر طرف دوید و همه راه ها، مثل چند سال پیش که نامنظم قرص های هالوپریدول و تری فلوپرازین مصرف می کرد، بسته شده بود.
سایه، سایه های لعنتی.
سایه ها، در حالی که برگه هایی را در هوا تکان می دادند و چیزی می خواندند، از کنارش می گذشتند.
«اکنون همه چیز دگرگون گشته است. عشق به خصومت و دشمنی تبدیل و بندهای پیوند سست شده است!»
گوش هایش را گرفت که چیزی نشنود. نه صدای بازیگران را که از پارکینگ زیر پایش راه می کشید بالا، نه صدای طبل ها را و نه صدای دخترش آرزو را!
«مامان، مامان!»
به هر سوی ذهنش که می دوید، صدا مانند طنابی به دست و پایش می پیچید و قدم هایش را می شکست.
«لعنتی!»
فریادی کشید و روی زمین غلتید.
لرزه سایه ای که مقابلش حرکت کرد پرده مِه را تکان داد. دست به سوی سایه ای که به حرکت افتاده بود گرفت. سر بلند کرد. چشم در چشم او شد: «آ...ب، آ...ب.»
دستِ سایه از شکافِ مِه به چهره اش نزدیک شد. برخاست. لیوان آبی را که به لبانش نزدیک شده بود گرفت و سر کشید. لیوان دوم را نیز سر کشید، لیوان سوم را نیز. لب هایش هنوز خشک و زبانش مثل چوب بود!
پرده مه لرزید و دستی از لای پرده درآمد و نشست روی سرش. لغزید روی پیشانی اش و بعد گونه هایش: «چه داغه مامان!»
لب های سایه که خُنک بود و پُر از حس به گونه اش چسبید. بعد خودش را گوشه مغزش دید که بلند شده. پرده را کنار زد و خیره شد به مهی که آرام محو می شد. اشیای پشت مه آرام شکل ظاهری شان را نشان می دادند.
«بهتر شدی مامان؟»
دستِ سایه را که لبه تخت می نشست گرفت: «آرزو!»
چشم باز کرد. اتاق را دید. دیوار را دید، قاب عکس دونفره خودش و سالور را، شب عروسی و دسته گلی را که رنگش مشخص نبود، پنجره را، شاخه پاییززده درخت چنار را، پرده قهوه ایِ روشن را، میز توالت و عکس دونفره امید و آرزو را و دورتر عکس چهارنفره بچه ها و سالور و خودش را. امید روی تخت جست و چسبید به مادرش. باز صدا شنید.
«آه ببینید. از بازی و جست و خیزِ کودکانه بازگشته اند. آن ها از مصایبی که دامنگیر مادرشان شده بی خبرند.»
تاپ، تاپ، تاپ.
صدای طبل نبود این بار. صدای کوبیدن توپِ امید به زمین بود که از بازی برگشته بود. همیشه با دست های نشُسته اول می رفت سراغ یخچال. میوه ای برمی داشت و منتظر شنیدن صدای شوری می ماند: «امید، با دست های نشُسته و کثیف؟ واقعا که!» امید هم هر بار میوه را روی میز کوچک ناهارخوریِ وسط آشپزخانه می گذاشت و می رفت دست هایش را می شُست.
تاپ، تاپ، تاپ.
شوری می خواست داد بزند و بگوید با دست های کثیف نرود سراغ یخچال که آرزو گفت: «امید دست هات رو بشور.»
آرزو دو هفته پیش شش سالگی را پشت سر گذاشته بود.
امید با غرولند یادش آورد که دو سال از او بزرگ تر است: «ادای مامان رو درنیار آرزو!»
صدای شیر آب آمد و سپس امید که قاب درِ اتاق را پُر کرد. منتظر ماند شوری مثل هر بار که از بازی برمی گشت از او بپرسد: «خب، چه کار کردی؟ گُل زدی؟ بچه ها جرزنی که نکردن؟»
این پا و آن پا کرد. شوری که نپرسید، تکیه داد به چارچوب در: «چار به دو. دو تا گل رو من زدم!»
شوری که چیزی نپرسید، رفت سراغ یخچال.
«مامان واسه ت قرص بیارم؟»
دروپریدول... کلروپرومازین... تیوریدازین... ریسپریدون... لعنتی ها. لعنت بر تمام قرص های دنیا: آسپرین... رانیتیدین... استامینوفن.
«قرص سردرد، جلد زرد.»
صدای خیابان از پنجره می زد تو و روی در و دیوار و اشیا می نشست. تا آرزو با قرص و لیوان آب آمد، رفت پشت پنجره. نگاهِ کوچه کرد که خالی بود در این وقت روز، مثل پارک محلی کوچک روبه روی خانه. باد داشت برگ های تلنبارشده را جارو می کرد. به آرزو نگاه کرد.
«شش سال، شش سال!»
چند بار گفت و به قرص سردردِ کفِ دست دخترک نگاه کرد: «شش سال، شش سال!»
درست بعد از تولد آرزو شش سالی می شد که نرفته بود مطب خانم دکتر اشراق. حتی تماس هم نگرفته بود. قرص را انداخت توی دهان و از کنار آرزو که لیوان آب در دستش بود گذشت. احساس می کرد توی رختخواب که برود، باز آن کابوس، سردرگمی و از همه مهم تر آن استرس قدیمی سراغش می آید.
«ناهار رو گازه. سراغ گاز نرو امید. با ماکروفر گرم کنین.»
دکمه های مانتو را بسته نبسته از خانه زد بیرون.
***
سالور چند بار به گوشی اش، که روی سایلنت بود و مرتب روشن و خاموش می شد، نگاه کرد. چند بار دست برد که از سایلنت خارجش کند و جواب بدهد. اما آن روز، بی حوصله تر از هر روز دیگر، ترجیح داد همه چیز در اطرافش در سکوت محض باشد، حتی حوصله ارباب رجوعی مانند دکتر آیت را هم که بساز و بفروش گردن کلفتی بود نداشت، برج سازی که چند واحد در هشتگرد ساخته بود و او قرار بود آخرین مراحل وام آن ها را انجام بدهد. شاید اگر فاطمی رئیس بانک نگاهش نمی کرد، به نحوی دست به سرش می کرد.
«لعنت به آپارتمان هشتگرد، دکتر آیت، پرندک، تمام شهرک های ریز و درشت!» شهرک هایی که مانند قارچ اطراف پایتختِ دود و صدا سبز می شدند و کارمندی مثل او برای خلاصی از اجاره نشینی و کرایه سنگین، شارژِ سرویس مدرسه بچه ها و... مجبور بود واحدی را پیش خرید کند. برگشت به فاطمی نگاه کرد و آهسته گفت: «خدا لعنتت کنه فاطمی که این نون رو گذاشتی تو سفره مون!»
چند سال پیش، که هنوز خستگی چند قسط اول از تنش در نرفته بود، خبر رسید که آپارتمان ها آماده اند. روزی هم دکتر کلیدی گذاشت روی میزش: «مبارکه!» او آن روز، که دقیقا می شد هفته گذشته، کلید را گذاشت توی جیبش. رفت گالری خصوصیِ خانم انتظامی، گالری گندم، به تماشای تابلوهای یک نقاش جوان. هنگام خوردن قهوه و در حال روشن کردن پیپ کلید را به خانم انتظامی و کامیاب ظریف، منتقد حوزه نقاشی که با چند روزنامه و مجله همکاری داشت، نشان داد. کامیاب شیرینی که خواست، خانم انتظامی بُرشی کیک گذاشت جلوِ او.
چهره سرد و گرفته سالور نشانی از مرد خوشبختی نداشت که با کلید توی دستش می توانست غول سهمگین مسکن را به زانو دربیاورد. کامیاب به این نکته اشاره کرد. سالور پوزخند زد و به کلید چشم دوخت. «شاید این کلید برای بعضی آدم ها معجزه آفرین باشه، اما برای من شروع دردسر، جر و بحث و اعصاب خوردیه!»
نگفت، ولی سعی کرد پوزخند همچنان روی لبش باشد. قهوه سردش را خورده نخورده پا شد و وقتی خانم انتظامی پرسید پس از این غیبت طولانی برای برگزاری نمایشگاه انفرادی یا جمعی آمادگی دارد یا نه، فقط به ساعتش نگاه کرد و سری تکان داد. در این چند سال که کم کاری را انتخاب کرده بود، گاهی به گالری می آمد، چایی و قهوه ای و گپی و بعد به قول کامیاب می رفت تا وقتِ دیگر و باز چایی و قهوه و گپ و گفت.
شب کلید را گذاشت توی سینی و گرفت جلوِ شوری: «این چیه؟!»
«ابزاری ساده با کارکردی پیچیده و معجزه آسا. با هیچ درِ بسته ای تعارف نداره. درها مثل مرگ ازش می ترسن!»
شوری خندید و کلید را وارسی کرد: «می خوای کاندیدای ریاست جمهوری بشی سالور؟!»
او نیز خندید و در حالی که امید و آرزو را از دو سو به سینه می فشرد گفت چنین قصدی دارد البته اگر تایید صلاحیت شود.
«جدی می گم سالور، حکایت این کلید چیه؟»
سالور کوتاه و مختصر گفت: «آپارتمانِ هشتگرد!»
انگشتان شوری از لمس ِ کلید بازماند: «هشتگرد؟»
کلید را هل داد سمت او و به بچه ها یادآوری کرد که وقتِ خواب است: «ممکنه دیر پاشین. شب به خیر.»
بچه ها که رفتند، پیپ را از دست سالور گرفت و کلمات را با کپه دود بیرون داد: «مبارکه!»
یک سال و نیم پیش، سرِ ناهار وقتی سالور مسئله پیش خرید آپارتمان را پیش کشیده و پس از یک هفته قرارداد را نشان داده بود، تصور نمی کرد در چنین روزی کلیدی به خانه بیاورد و از سکونت در آن خراب شده پرت صحبت کند.
به سرفه افتاد. پیپ را داد به سالور، پشتش را داد به پشتی مبل و به او خیره شد: «خب؟»
«خب چی شورانگیزجان؟»
«آپارتمان!»
سالور توتون سوخته را ریخت توی جاسیگاری و توی فنجان خالی اش چای ریخت. انگار افتادن توی این مخمصه را پیش بینی کرده بود، سعی کرد آنی لبخندش را کنار نگذارد: «زندگی شورانگیزجان!»
شوری انگار حرف عجیبی شنیده باشد با صدای بلند پرسید: «چی؟ زندگی؟» بعد خندید.
سالور، که لبخند را فراموش نکرده بود، سر تکان داد. آن روزی که قرارداد را به او نشان داده بود، شوری گفته بود که هم خودش هم بچه ها در آن ده کوره که شاید در هزاره بعد شهریتی مانند تهران پیدا کند پا نخواهند گذاشت.
«شوخی می کنی سالور؟! فکر کردم خیال داری بفروشی ش!» خم شد، کلید را از روی میز برداشت و گرفت مقابل چشم های او: «فکر کنم همان کلنگ اولی که اون دکتر بساز و بفروش زد زمین، درباره این موضوع کلی صحبت کردیم و اگه خاطرت باشه به نتیجه خوبی هم رسیدیم.» بعد به لب های سالور چشم دوخت که به لیوان چسبیده بود.
«شوری، فکر نمی کنی تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده که باعث می شه آدم نظرش رو تغییر بده؟»
شوری آهی کشید و بعد دست ها را چلیپا کرد روی سینه. چشم در چشم شد با او: «می شه بگی چه اتفاقِ خاصی افتاده آقا؟»
سالور پا شد. رفت سمتِ ضلع جنوبی خانه که حفره مانند بود و شده بود کارگاه نقاشی او و با پوشه ای پلاستیکی بازگشت. چند صورت حساب، قبض های آب و برق، هزینه های مدرسه و سرویس مدرسه و نیز فیش های اجاره بها را گذاشت روی میز، جلوی چشم او. بعد انگشت گذاشت روی یک رسید بانکی، عددی با چند صفر: «دویست و پنجاه میلیون عزیزم!»
«منظور؟»
«این ودیعه سنگین به اضافه کرایه. عزیزم فکر نمی کنی ما داریم گردن صاحبخونه خوبی مثل آقای جنت رو با این رقم ها کلفت می کنیم؟ هر سال هم سرِ سال ده پونزده تا بیست درصد به کرایه اضافه می شه!» نفس بلندی کشید. کلید را نشان داد: «در حالی که با این کلید این مخارج رو صرف زندگی خودمون می کنیم، خرج بچه هامون.»
شوری خم شد پیپ را بردارد، سالور مچ دست او را چنگ زد: «شنیدی؟»
شوری پاشد. اما یکمرتبه احساس کرد لب هایش دارد خشک می شود. می لرزد. گیج نشست.
«قرار شد بفروشیم و همین اطراف جایی رو بخریم.»
«بفروشیم پولش می شه اندازه یه واحد پنجاه متری.»
شوری پا شد و، قبل از این که به سمت اتاق خواب راه بیفتد، حرف اول و آخر را زد: «من اون جا زندگی نمی کنم سالور، بچه ها هم همین طور!»
نماند حرف سالور را بشنود: «تو بانک اون جا پستِ معاونتش خالیه زن!»
سالور، که عصبی تقلا می کرد خودش را از این چاه بیرون بکشد، بلند گفت: «نعمتی، سیامکی، حیدری و خیلی از بچه های شعبه دارن می رن اون جا.»
منتظر ماند درِ اتاق خواب باز شود، شوری با لباس خواب در چارچوب در بایستد، دست های لاغرش را چفت کند روی سینه و بگوید: «لطفا زندگی ما رو با زندگی کسی مقایسه نکن.»
این انتظار به اندازه جمع کردن برگه ها و گذاشتنشان در پوشه پلاستیکی طول کشید. درِ اتاق باز شد. شوری در لباس خوابِ صورتی قاب در را پُر کرد: «لطفا زندگی ما رو با زندگی کسی مقایسه نکن سالور!»
در را روی نگاهِ پرسشگر امید و آرزو که از لای درِ اتاق دیده می شدند محکم بست. سالور لبخندی زد که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
سالور آن شب کشف کرد که سردترین نقطه جهان رختخواب آن هاست!
***
از کنار کومه زردِ برگ ها گذشت. مهرماه بود و سوز سردی که از دماوند می آمد آدم ها را مجبور می کرد کمی از صورتشان را با پرِ شال بپوشانند و کز کنند توی خودشان.
خیابان انقلاب نبود. سعادت آباد بود، میدان سرو. چند جوان بخشی از پیاده رو را کرده بودند بساط کتابفروشی. دست در جیب یا سیگارشان را می کشیدند یا با آهنگ جوانِ گیتارنوازی «مرا ببوس برای آخرین بار» را زمزمه می کردند. از پس ِ لایه نازک ابرها، نوک برج میلاد، از نقطه ای که ایستاده بود، دیده می شد.
به عنوان چند کتاب دقیق شد: طلا در مس، سینوهه پزشک مخصوص فرعون، بی شعوری، صد سال تنهایی و سمفونی مردگان.
سمفونی مردگان را برداشت. ورق زد: «از من پرسیدی این لکاته را چه کنم، گفتم طلاقش را بده، ضرر کردی؟ حالا هم می پرسی این مردکه را چه کنم. می گویم کلکش را بکن.» باز ورق زد. از موومان یکم پرید موومان چهارم: «ممکن است خودکشی کنم!» چشمانش دوید روی چند سطر پایین تر: «مغز من صبح تا شب توی کوره پزخانه خشت می زند. شب که می آید توی اتاق مثل جنازه می افتد روی تخت. دمر می خوابد و هی فکر می کند.»
«پشتِ جلد زده ن بیست تومان، اما شما مهمان ما. کمتر بدین. پونزده تا خانم.»
حس کرد کلماتی که از دهان جوان بیرون می آید از سردی در هوا یخ می زند. جوان سیگار را میان لب هایش زندانی کرد، کتاب را گذاشت توی کیسه نایلونی.
«نمی خوام.»
دست جوان همان جا توی هوا یخ زد: «چارده خانم!»
می خواست بگوید ممنون، نگفت و افتاد توی سرازیری ای که می رسید به بلوار دریا. از گلستان سوم گذشت. رسید به گلستان دوم. نوک برج پا به پایش می آمد. بعضی از ساختمان ها تبانی کرده و در مسیری جلوِ نگاه برج را گرفته بودند، اما هرچه به بلوار نزدیک تر می شد از این تسلط کاسته می شد. پایین تر باز ساختمان های دیگری این ماموریت را انجام داده بودند.
در ایستگاه اتوبوس نشست و شروع کرد به باز کردن نواری که در این چند روز در مغزش پیچیده شده بود. یک آپارتمان صد و پنجاه متری، نوساز و به قول دکتر آیت اکازیون، در جایی دورتر از تهران، میدان سرو، مترو، اتوبوس، مدرسه بچه ها، کلاس های مختلف آموزشی و ورزشی، و پارک محلیِ نزدیک خانه!
معادله مجهول و حل نشدنی ای نبود که حتما برای حل آن نیاز باشد از کسی مثل اینشتین یا ریاضیدان دیگری چون مریم میرزاخانی کمک بگیرد. چرا برابر سالور گارد گرفته بود؟ شش سال، شش سال، دو هزار و یکصد و نود روز بود که نه مقابل سالور گارد گرفته بود و نه مقابل کس دیگری.
زمانی که متوجه شد آرزو را باردار است، درست از همان روزی که با خانم دکتر اشراق دست داده بود و دکتر با لبخند گفته بود که امیدوار است دیگر او را در مطب خود نبیند و اگر دیداری هم هست، فقط در جشن ها باشد یا در کافی شاپ یا نمایشگاه نقاشی جناب آتش، مصرف روزانه قرص هایش رسیده بود به هفته و بعد ماه و بعد از آن هم با تجویز خانم دکتر قطع شده بود.
از این که دور از چشم سالور به درمان خود ادامه داده بود و قبل از ازدواج درباره بیماری روان پریشی اش که از کودکی دست از سرش برنداشته بود چیزی به سالور نگفته بود، از خودش بدش می آمد؛ ولی به مرور زمان سعی کرد با این دروغ و گناهِ پنهان کاری کنار بیاید. پس از تولد آرزو دیگر از این بیماری خبری نبود تا آن که مسئله آپارتمان پیش آمد.
«لعنت به آپارتمان، دکتر آیت، هشتگرد، دنیا! گارد، گارد، لعنت به تمام گاردهای باز و بسته دنیا.»
نوار را به عقب چرخاند و چرخاند تا رسید به یک نقطه، اصفهان. عباس آباد، میدان انقلاب یا به قول آقاجان میدان بیست و چهار اسفند و خیابان چهارباغ عباسی و میدان نقش جهان. و او که تا هفت سالگی اش دویده بود اطراف حوض میدان، دنبال درشکه ها و خرده نان سفره عصرانه را گرفته بود مقابل دهان اسب ها. اسب ها او را دوست داشتند. کفِ دستش را دنبال تکه ای نان و خیار بو می کشیدند. گاهی سر خم می کردند که او یال هاشان را نوازش کند. سر می گذاشت روی گردن بلند و کشیده شان. مادر، که او را عزیزخانم صدا می زد، اعتقاد داشت اسب ها قوی ترین دندان دنیا را دارند، هول و ولا داشت او را گاز بگیرند. آقاجان، که از اداره مرخصی گرفته بود، قلم در یک دست و لیوان چای در دست دیگر چند طرح می کشید از این صحنه مسالمت آمیز انسان و حیوان. گاهی نمایی بریده بریده از حجره های خالیِ پشت سرِ اسب ها می کشید و دست های کوچک مائده، که عزیزخانم شورانگیز صدایش می کرد و پدر گاهی شوری، گم می شد در یالِ بلند مهتاب.
اسب سفید بود. سفیدِ سفید. مثل برف. فقط لکه سیاهی بود زیر شکم حیوان که آن هم گم می شد زیر یراق پهن. شوری مهتاب را گاهی ماهو صدا می کرد. ماهو تا او را می دید شیهه می کشید، یال بلندش را چون شاخه های گشن درخت در هوا تکان می داد و سر خم می کرد زیرِ نوازش ِ دست های کوچک شوری.
مش تقیِ درشکه چی، مشتری که نبود، چپقش را چاق می کرد و اجازه می داد شوری افسار حیوان را بگیرد و چند قدم راه ببرد. روزی که آفتاب نبود و ابری سایه انداخته بود بر سر نقش جهان و مش تقی مانند هر روز چپق می کشید و پدر هم مثل هر عصر دیگر بعد از نوشیدن چای برای گشت رفته بود بازار قیصریه، کاروانسرا و عصارخانه شاهی، شوری بهانه گرفت که سوار ماهو شود که بی درشکه و یراقْ آزاد بود. عزیزخانم اول مخالفت کرد و پس از نق و نوق و آبغوره گرفتن دخترک اجازه داد مش تقی او را پشت اسب بنشاند و افساربه دست اطراف حوض راه ببرد.
شوری، تا همان لحظه هم که از ایستگاه اتوبوس بیرون زد و سرازیر شد سمت بلوار، نفهمید که او بوده که با شیطنت ناخن در گوشت اسب فروبرده و او را وادار کرده یورتمه برود و بعد تندتند بدود، یا ماهو بوده که برای اولین بار می خواسته لجام گسیخته و آزاد، برای یک بار هم که شده بدون حمل درشکه ای، اطراف حوض بدود؟
اسب گویی دیوانه شده باشد، با تکان دادن تندتندِ سر، با حرکت تندی افسارش را از دست پیرمرد بیرون کشید و دوید. جیغ و داد عزیزخانم و فریاد مش تقی نگاه ها را متوجه اسب کرد که از حوض دور می شد و می تاخت طرف چهارسوق مقصود.
ماهو شیهه می کشید. بازیِ باد را که میان یالش حس می کرد، سرش را مرتب تکان می داد. انگار از این رهایی کیف می کرد. سُم بر سنگفرش می کوفت. تاخت سمت کوچه پشت مطبخ. و او که چسبیده بود به گردن و یال اسب، باد که می دوید میان موهایش و سرش را خُنک می کرد، لذت می بُرد؛ ولی آن گاه که اسب دیوانه وار دوید تا از میدان و انبوه مردمی بگذرد که با هیاهو می خواستند افسارش را بگیرند و راهش را سد کنند، وحشت کرد. چشمانش را بست. بی تابی و نعره بلند حیوان تمام هیاهوی میدان را از مغزش بیرون کرد و زمانی که آن اتفاق افتاد، چشم هایش هنوز بسته بود. فقط احساس کرد که اسب دارد سکندری می خورد و او مثل توپِ بی وزنی پرید هوا. صداهای شیهه ماهو چنان بلند بود که تمام صداهای میدان را خفه کرد.
عزیزخانم قسم می خورد که طاقِ یکی از حجره ها از این صدا قاچ خورد!
پرواز کوتاه بود. به خود که آمد، افتاده بود زمین. مهتاب را دید که افتاده روی دو زانو و نوک سفید استخوانی از زیر پوست دست راستش زده بیرون. دیگر شیهه نمی کشید و صدایی که از میان دهان خون آلودش بیرون می آمد، به قول آقاجان، صدای گریستن بود. درشکه رانی می گفت باید اسب را راحت کرد، خدا را خوش نمی آید که حیوان زبان بسته زجر بکشد. درشکه چیِ دیگری از توی درشکه اش قمه ای بیرون کشید. مش تقی فقط به چپق خاموشش پک می زد. پدر، که در جنگ امدادگر بود و زخم بسیاری را پانسمان کرده و مرگ ها دیده بود، چشمانش را بست. ماهو چشم در چشم شوری شد و سر جنباند و خونش را با تکان یالش پخش کرد توی هوا. هر کس اطراف حیوان بود چشم هایش را بست. حتی ماموری که مردم را متفرق می کرد از آن ها نخواست در جای دیگری حیوان را بکشند؛ فقط مرتب می گفت: «دور شوید، چشم هایتان را ببندید. مُردن این زبان بسته که تماشا ندارد جماعت!»
همه چشم هایشان را بستند وقتی لبه تیز قمه نشست روی رگ اسب که تندتند می زد، حتی دنیا چشم هایش را بست و فقط چشمان شوری باز بود.
اسب نه دست و پا زد، نه در خاک و خون غلتید. خُرخُری کرد، به شوری نگاه کرد و تمام.
پدر گفت: «مرگِ باشکوه!»
مادر گفت: «مرگِ باعزت!»
شوری چیزی نگفت. تا مدت ها شیهه اسب در گوش هایش بود. بیمار شد و تا دم دمه های صبح از وحشتِ کابوس هایی که می دید خوابش نمی بُرد. پدر گفت باید هرچه زودتر از قتلگاه اسب دور شوند! گفت: «می رویم تهران!»
مادر که از تغییر می ترسید، معتقد بود کابوس ها با زیارت و دعا و بستن تعویذ دور خواهند شد.
پدر از آن روز هرچه تابلو کشید سرِ بریده اسب بود، حتی پس از جار و جنجال بسیار و دعوا و مرافعه مفصل و طلاق گرفتن مادر، که از زندگی در غربت وحشت داشت و نمی توانست در شهری که دود و دم و شلوغی از سر و کول آدم بالا می رفت زندگی کند، مدام به اسب و سرِ بریده اسب لعنت می فرستاد.
***
آن شب وقتی صحبت آپارتمان هشتگرد پیش کشیده شد، همان ترسی که سراغ مادرش آمده بود سراغ او آمد: تغییر!
شاید همین مسئله نقل مکان باعث شد که او در برابر مردی که دوازده سال کنارش زندگی کرده بود و او را عاشقانه دوست می داشت (هرچند این حس را همیشه هم بروز نمی داد) گارد بگیرد. باید درباره آپارتمان هشتگرد با او حرف می زد. نمی توانست از ترسی که با او بزرگ شده، سال هایی که تحت درمان بوده و صدای شیهه اسبی که گاهی می آمد سراغش چیزی بگوید. باید می گفت که نقل مکان از شهری به شهر دیگر مادرش را از او گرفت. او مانند مادرش عزیزخانم تک زا نبود و چهار سال پس از ازدواج بچه دار شده بود، ولی از تصور این که از بچه هایش دور شود و مانند مادرش، که سال ها پس از مرگ پدر متوجه شد که دایی و خاله و قوم و خویش هیچ وقت نمی تواند جای فرزند و شوهر را بگیرد، با مُشتی خاطره و چند عکس زندگی کند به وحشت افتاد. باید راهی برای حل این معادله بغرنج پیدا می کرد: شب. اتاق خواب!
مادرش عزیزخانم می گفت زن و شوهر شوخی را زیر لحاف می کنند و رمز و رازشان را فقط رختخواب باید بداند. عزیزخانم اعتقاد داشت: «شوور مثل خاکشیر می مونه، اون قدر باید بشوری ش تا پاک شه.»
پرده دوم
با خودش گفت که هیچ چیزِ این شهر در مدت پانزده سال تغییر نکرده و خیابان ها همان خیابان ها، کوچه ها همان کوچه ها و پیاده روها همان پیاده روهاست، ولی برج های بلند مسکونی با جسارت از سر و گردن شهر بالا رفته اند و گاهی جلوِ نور خورشید را می گیرند و، بی توجه به این نکته که شهری مانند تهران روی گسل نشسته، برج ها در مسابقه ای عجیب برای رسیدن به خورشید از هم سبقت گرفته اند. سرِ بلندی که ایستاد توانست نوک برج میلاد را ببیند. تعداد اتومبیل ها بیشتر و ترافیک سنگین تر شده بود، مثل خیابانِ استقلالِ استانبول. به میدان انقلاب که نزدیک شد، به یاد میدان تقسیم افتاد با این تفاوت که این میدان را ساختمان های فرسوده و توسری خورده احاطه کرده بودند.
در این شهر چندمیلیونی همه در حال حرکت بودند، تندتند، بی حوصله. چه زود گذشت این پانزده سال. به یک پلک زدن انگار. مثل برق و باد!
شهر چندان تغییری نکرده بود، مانند خودش. زندگی پانزده ساله در ترکیه گویی پانزده ماه بیشتر نبوده.
چند ماه پیش، از دوستش مستانه که خیاط و طراح لباس بود، و او همیشه از ترکیه ژورنال های روز را برایش می فرستاد، با اسکایپ سراغ دوست و آشنا را گرفت. حتی از حال و روز سالور پرسید که هنوز نقاشی می کند و نمایشگاه سالانه ای در این مدت داشته است یا نه.
پانزده سال، پانزده روز، پانزده ساعت، پانزده دقیقه!
***
گاهی استانبول و هیاهوی عجیبش هم نمی توانست او را از گذشته اش دور کند. رویا، برای دور شدن از افکاری که او را به گذشته ای پیوند می داد که مرتب در حال گریز از آن بود و با دیدن چند نقاشیِ دیواری سراغش می آمد، به مرکز خرید لوکس و گرانقیمت ایسیتنیه می رفت، گشتی می زد و به اجناس لوکس پشت ویترین زُل می زد. گرسنه اش که می شد سری می زد به رستوران ایرانی گلدن یا خراسانی و یک پرس چلوکباب یا کشک بادمجان می خورد و به محل کارش آرایشگاه آلاگوز(۱) بازمی گشت. اما آن روز، ساعت ها گردش در میدان تقسیم، قدم زدن در محله خان والده، گپ و گفت با چند هموطن تبریزی و شبستری و رفتن به منطقه امین اولو و خوردن آبگوشت بزباش او را از گذشته ای که ناگهانی یقه اش را گرفته بود خلاص نکرد. تا غروب در شاخ طلایی بشیکتاش و در حوالی تنگه بسفر قدم زد و شب رفت میدان تقسیم تا با دیدن دیسکوی رومئو و ژولیت در هیاهوی رقص و آواز و مستیِ شبانه دنیا را فراموش کند. رشید، بارمن دیسکو، که او را می شناخت برایش نوشیدنی آورد. جوان تُرک چهارشانه ای آمد و به رقص دعوتش کرد. او بدون آن که چشم از لیوان نوشیدنی اش بردارد نپذیرفت و زیر لب غرید: (pis».(۲» جوان مچ دست او را گرفت. رشید نهیب زد: (ik art yeter»(۳» و جوان زیر لب غرید: (ik sap».(۴» بی آن که جرعه ای بنوشد به خانه بازگشت. مقابل آینه ایستاد. به خودش سیلی زد. گریه کرد. در آینه به خودش تف کرد و بعد خندید به سال هایی که فکر می کرد دارد از گذشته خود می گریزد.
پنج سال پیش به درخواست ازدواج مرتضی، که ایرانی بود و سال ها منتظر بود از طریق ترکیه راهی به آلمان پیدا کند، جواب مثبت داده بود. اما درست پس از یک سال زندگیِ مشترک، این حس سراغش آمده و از مرتضی که فقط می خورد و می خوابید جدا شده بود.
ساعت ها به این موضوع اندیشید که چگونه در این مدت طولانی نتوانسته سالور را از زندگی اش جدا کند و در همه این سال ها تنها راه گریزش این بود که هرچه بیشتر و بیشتر به سالور نزدیک شود. در عرض یک ماه سهمش از آرایشگاه را به شریکش آیرال فروخت و پس از تماس با مستانه با اولین پرواز به تهران آمد. اتاقی در هتل گرفت و یک هفته خودش را در آن جا زندانی کرد، نه به مستانه زنگ زد و نه به کامیاب ظریف. حتی به مادرش که در رشت زندگی می کرد هم خبر برگشتنش را نداد. در این مدت فکر کرد چگونه به سالور نزدیک شود. پیدا کردن نقاشی مانند سالور آتش در شهر بزرگی که گالری های بسیاری هم داشت چندان مشکل نبود. کافی بود به بهانه تابلوی نقاشی به گالری ای مثل گالری گندمِ خانم انتظامی، که از دوستان قدیمی سالور بود و او همیشه نمایشگاه هایش را در این گالری برپا می کرد، سر بزند و پس از آن که از نقاش مورد نظر تابلویی نیافت، پولی به عنوان ودیعه بگذارد و شماره تلفن نقاش را بگیرد. البته بانک هم بود، اما حوصله تماس با چند شعبه را نداشت. در این میان گزینه بهتری هم بود: کامیاب! خبرنگار فرهنگی و هنری چند نشریه، هفته نامه و به قول سالور گاهنامه: دوست مشترکی که پانزده سال پیش سعی کرده بود او را از سفر منصرف کند. «اصرار نکن کامیاب. من از شهرستان پا نشدم بیام که مثل درخت بچسبم به خاک تهران و بپوسم. استانبول هم مثل تهران!»
در مدت پانزده سال در خاک استانبول ریشه زد و نرفت آمریکا. به خودش خندید که ترکیه شده بود آخرین سکو و لوس آنجلس رویایی دور و دست نیافتنی. به یاد حرف سالور افتاد که در بحبوحه گرفتن ویزا گفته بود آسمان هر کجا همین رنگ است، هر چیزی این طرفِ دنیا هست، آن طرف هم هست. روز هفتم موبایلش را روشن کرد تا با کامیاب تماس بگیرد و بگوید که در این جا دارد گم می شود. خنده اش گرفت. هنوز یک روز نگذشته بود و دلش برای وطن تنگ شده بود. پایش که به استانبول رسید، برای این که از همه چیز و همه کس دور شود، بعضی از شماره های ضروری را توی دفترچه ای نوشت و بعد تمام شماره ها را پاک کرد، حتی شماره سالور را. معتقد بود آن لحظه که هواپیما از باند فرودگاه مهرآباد برخاسته، سالور را از ذهن و گوشه کنار زندگی اش پاک کرده. آن روزی هم که کامیاب خبر ازدواج او را با دختری به نام مائده داد، تا یک هفته حوصله حرف زدن با کسی را نداشت. پس از یک هفته با کامیاب تماس گرفت و کامیاب نیز او را ارجاع داد به بعضی از شبکه های مجازی که چند خط از ازدواج نقاش معروف نوشته بودند و یکی از سایت ها نیز عکسی از عروس و داماد گذاشته بود. ساعت ها به عکس زُل زد، روی تک تک اعضای شوری زوم کرد. خودش را در آینه نگاه کرد، چشم های دختر درشت بود اما مانند چشمان او، به قول سالور، جنگلی نبود، کاس و سبز نبود، مثل هر چشم دیگر معمولیِ معمولی: «خدایا سالور تو این دختر چی دیده. احمق!»
کامیاب خبرهای دیگری هم درباره عروس خانم داد: مثل این که قوم و خویش سببی اند. توی مراسم فاتحه خوانیِ مادربزرگ یکی از اقوام عروس را می بیند و...!
اگر دستی که از شدت عصبانیت برده بود بالا در هوا خشک نشده بود، می کوفتش روی آینه. از پشت پنجره به هیاهوی خیابان نگاه کرد، در کنار حس ِ گمشده ای که یکمرتبه از جایی سر و کله اش پیدا شد، به یاد درگیری اش با یکی از همکاران ترک خود افتاد: سلطانه (piskopat!(۵
***
با این زن سرِ چند سی سی بیشتر اکسیدان که به رنگ موی یکی از مشتریان افزوده بود بحث مفصلی داشت. دختر ترک نه گذاشت و نه برداشت، دست به کمر بر سر او آوار شد: «توی اجنبی تو خاک ما ایستاده ای و داری به ما توهین می کنی؟! اشتباه کردیم که راهِت دادیم صاحبِ خانه، ماشین و آرایشگاه شدی؟! این جواب خوبی ماست؟! (utanmaz!(۶»
آن شب ساعت ها خودش را در وان حبس کرد. گریه کرد. رفت سراغ کامپیوتر، سراغ عکس هایی از تهران، رشت و تمام شهرهایی که نامشان از حافظه اش پاک شده بود. رفت سراغ سایت کامیاب و چند گزارش و نقد از او خواند که چشمش افتاد به خبر برگزاری دومین نمایشگاه انفرادی سالور آتش، نقاشی بی ادعا و منزوی که ارتباطش با رسانه ها به صورت حیرت انگیزی فاجعه بار است. چند عکس از تابلوها و حرف های سالور که مانند همیشه کوتاه بود، در چند کلمه. خبرنگار از نام نمایشگاه سوال کرده بود:
«چرا اقلیم های باد، چرا باد آقای آتش؟!»
شاید برای خواننده جواب چندخطی سالور مانند جواب تمام هنرمندانْ روشنفکرانه و ادیبانه بود، اما رویا تا چند روز، لابه لای این پاسخ مختصر و کوتاه، بلندترین ایام حبس خود را گذراند:
«همه ما وقتی به راه می افتیم، هیچ وقت به خودمان اجازه نمی دهیم لحظه ای توقف کنیم و به پشت سرمان به راهِ طی شده نگاهی بیندازیم. می رویم در حالی که گذشته زودتر از ما به مقصد می رسد. نمی توان گذشته را به گذشته سپرد و دل به مضارع و مستقبل بست. انسان می رود اما روزی به هر دلیلی بازمی گردد، چون همیشه چیزی برای جا ماندن وجود دارد، حتی تکه شعری روی دیوار یا نقشی بر تنه درختی پیر!»
آن شب تا سپیده صبح چند بار دفتر خاک گرفته گذشته اش را ورق زد. اولین صفحه نحوه آشنایی اش با سالور بود.
«خدا لعنتت کنه جادو!»
زمان دانشجویی گاهی با خودکار مشکی طرح هایی از چهره ها می کشید. جادو که آرایشگر بود و از دوستان قدیمی، با دیدن طرح ها و ظرافت در کشیدن چشم ها و ابروها، با اصرار صندلی ای در آرایشگاه به او داده بود که ابروی ضخیم و پُرموی بعضی از خانم ها را باریک و شمشیری کند، به قول خودش: هلالی!
پس از چند ماه رفت سراغ آرایش لب ها و موها. چند کتاب گریم خرید و خوانده هایش را به رایگان بر چهره دختران دانشجو تست می کرد. بعد رفت سراغ کتاب های نقاشی و کم کم پایش به گالری های نقاشی باز شد و با خانم انتظامی که بعدها مشتری پر و پاقرص آرایشگاه شد آشنایی ای به هم زد و در جریان خبرهای روزِ نقاشی قرار گرفت. در جریان نمایشگاهِ جمعی با نقاش تابلوی چشم عقاب، که سالور آتش بود، آشنا شد. تابلو نیم چهره زنی بود که نیمی از صورتش در تاریکی گم بود و چشم زن، که مانند چشم عقاب پر از رگه های آتش بود، تمام تابلو را پر کرده بود و تهِ نگاهش پرهای عقاب در خلائی سرخ رها شده بود. شعله ها از گوشه چشم زن رفته بود سمتِ ابروی باریک و هلالی اش: «کاش نوک ابروی زن مثل تابِ خنجر می رفت به سمت شقیقه!»
سالور شنید و اعتراف کرد که از این نکته غفلت کرده است. همان روز تابلو را به کارگاه برد و ابروی زن را اصلاح کرد. زنگ زد به رویا و برای دیدن مجدد تابلو دعوتش کرد. آن روز، باران آنان را به کافی شاپ فنجان کشاند. پس از آن چند بار دیگر هم برای نوشیدن قهوه به آن کافی شاپ کوچک و دنج رفتند و سپس سالن های تئاتر و سینما، و درست شش ماه پس از این آشنایی، قبل از آن که رویا با بلیت سفر به ترکیه از دفتر آژانس هواپیمایی خارج شود، در همان کافی شاپ، در حالی که رویا به فنجانش خیره بود، سالور از جیب پالتواش جعبه کوچکی را برابر چشم های او گرفت و اشاره کرد که بال روبان قرمز را بکشد. رویا متوجه آن اشاره نشد، چون در دنیای دیگری سیر می کرد.
«رویا!»
«هوم.»
«چیزی شده؟»
رویا خندید: «مگه باید چیزی شده باشه سالوجان؟»
رویا نگاهش را سُر داد روی بخاری که از فنجان بلند می شد.
«چیزی شده، چیزی شده!»
می خواست بگوید که درست چهار ساعت پیش کامیاب دمِ درِ آرایشگاه از او درخواست ازدواج کرده، کاری که انتظار داشت چند ماه پیش سالور انجام بدهد، و او تنها کاری که توانسته بود بکند این بود که سکوت کند و خودش را برساند به خیابان انقلاب و بی هدف به تماشای ویترین ها مشغول شود. وارد کتابفروشی ای شده، از کتاب های تلنبارشده پیشخان کتاب شعری برداشته، ورق زده و خوانده بود:

بیا با یک گفتگوی ساده
یک مکالمه عادی با جهان داشته باشیم
بی تشویش ِ کلمات وحشی
خاطر گلی را با خاطره پروانه ای آرام کنیم
و در نیمه های جمله ای حتی،
اگر یادِ عاشقِ چند کوچه آن طرف تر از دریا افتادیم
سرِ سطر بنویسیم: عشق!
بنویسیم: تو باشی حواس ِ کلمه ها جمعِ جمع است.

سنگینی نگاهِ کتابفروش اما او را از گرمای بخاری به خیابان و باران پاییزی کشانده بود.
«رویا!»
نگاهش افتاد به انگشت سالور که بسته را طرف او هُل می داد. با این نوع جعبه آشنا بود. شبیه آن را در مراسم عقد یکی از دوستانش دیده بود. سالور حتما منتظر بود که او مانند هر دختری با هیجان روبان پروانه ایِ بسته را باز کند و با دیدن حلقه ای سفید و درخشان به نفس نفس بیفتد و از شدت هیجان جیغ خفه ای بکشد و حواس دختر و پسر جوانی را که چند متر آن طرف تر سرهایشان تو هم رفته بود پرت کند. سالور نگاهِ مات و سرد او را که دید احساس کرد خون در رگ هایش یخ زده!
«باز نمی کنی ببینی رویا؟»
«یه حلقه. شاید سفید. شاید طلایی. با رگه هایی عمیق.»
«نوستراداموس شده ای؟»
رویا ساعدهایش را روی میز گذاشت. خم شد طرف او: «چشم ها آقا سالور، چشم ها!»
«نشود فاش کسی آنچه میان من و توست.»
«صحبت اشاراتِ نظر نیست سالوجان!»
سالور مانده سرد قهوه اش را سر کشید و، مانند هر باری که عصبی می شد، شروع کرد به بازی کردن با نوک سبیلش: «خب، جواب؟»
«جواب رو می دونی سالور.»
سالور با آن که جواب را می دانست، مثل کسی که از هیچ چیزِ دنیا خبر ندارد، گفت: «نمی دونم. دوست دارم خودت بگی.»
رویا با جرعه ای قهوه گلویش را صاف کرد و مانند چند روز قبلش باز حرفِ سفر را پیش کشید که نمی تواند در این لوزی خودش را زندانی کند: «دنیام سالورجان، از مرزهای این گربه آروم و خمیده فراتره، به همین خاطر از اون شهر بارونی زدم بیرون، شهری که تا همین حالا هم دارم ملودی هاش رو زمزمه می کنم. می خوام بال هام رو باز کنم و تا اون ور دماوند بپرم، اون ور مرزهایی که برامون کشیده شده و دنیام رو کوچیک کرده. من این جا موندنی نیستم سالوجان. من رفتنی ام برادر!»
در آن دو سه ماه بار دومی بود که حرفِ رفتن را پیش کشیده و گفته بود نمی تواند در جایی زندگی کند که در خیابان هایش باید گرهِ چارقدش را سفت کند که نامحرمی تارِ موی رنگ شده اش را نبیند: «این فضا برای بال های من تنگه سالوجان. من آسمون بزرگ تری می خوام. خیلی بزرگ!»
از کافی شاپ زدند بیرون. سکوت آن ها را کشاند تا یک پارک دنجِ محلی، کنارِ پیرترین چنار. سالور دست کشیده بود روی ردّ صمغی که در شیار تنه درخت برق می زد: «درخت وقتی تو خاک خودش ریشه زد، می تونه رشد کنه و بره بالا.» بعد با نوک کفش ریشه های پُرگره درخت را سایید: «درخت در خاک خودش زنده س رویا!»
رویا فقط به قارقار کلاغ ها گوش کرد، روی ریشه ها پا کشید و از نگاهِ سالور دور شد. تا یک هفته گوشی اش را خاموش کرد. یک هفته بعد، پس از روشن شدن گوشی اش، دید که اولین تماس را سالور گرفته و بعد کامیاب و پس از آن مستانه و چند تن از همکارانش در آرایشگاه که می خواستند خبر عصبانیت جادو را برسانند: «می دونی چند تا مشتری رو رد کردیم که فقط پرنسس رویا رو می خواستن!»
چند روز بعد سالور آمد دمِ درِ آرایشگاه. دلشان نیامد با حرفی سکوت پیاده رو را در عصری پاییزی بشکنند و تا لحظه ای که رویا جرعه ای از قهوه اش را نوشید و گفت: «خب؟» این سکوت ادامه داشت.
«خب سالور، هنوز می خوای درخت باشی. هوم؟»
سالور سر تکان داد، فنجان خالی اش را به بارمن نشان داد و با لحنی طنزآمیز گفت که شاخه هایش آن قدر گشن و پُر است که برای تمام پرنده های دنیا جا دارد!
و رویا با لحنی جدی گفته بود: «پس کاروانسراست این درختِ گشن؟!»
لب های خندان سالور هم رفت: «م...م...منظورم آشیانه ای برای توست رویا!»
دست برد که انگشتان او را لمس کند. رویا دستش را پس کشید: «بهم دست نزن. لطفا.» پا شد. در آینه کافی شاپ روسری اش را مرتب کرد: «موهام که نزده بیرون برادر درخت؟!»
سالور چند بار سعی کرد او را از این سفر منصرف کند و هر بار آب پاکی ریخته شد روی دستش: «ترکیه و درختی که باید لانه ام را رویش بسازم آمریکاست، لوس آنجلس.»
هر بار که جلوِ چشمان او روسری اش را مرتب می کرد، به کنایه می پرسید: «روسری ام خوب است برادر درخت؟!» و سالور دل آزرده تمام پاکت سیگارش را طی یکی دو ساعت دود می کرد. آن روزها هنوز پیپ و تنباکوی پترسون و کاپیتان بلاک را کشف نکرده بود.
اولین بارش برف تهران. پنجره های منطقه رو به دماوند یک روز صبح از خواب برخاستند و لایه ای از برف را روی قله بلند دیدند. غروب رویا از دفتر آژانس هواپیمایی خارج شده بود که سالور زنگ زد تا با هم بر سنگفرش پارک ساعی و روی نرمه برف تازه قدم بزنند. قدم زده بودند و رویا بلیت را نشان داده بود: «خب، هنوز می خوای گوشه این پارک درخت باشی؟»
با پا زد به درخت و پوره برف را در هوا ریخت. لانه کوچک پرنده ای افتاد و سالور با زحمت بسیار لانه را میان شاخه ها گذاشت. وقتی سالور گفت که به قول آقای الف. بامداد چراغش هنوز در این خانه می سوزد، بلیت را گذاشت توی کیف و زیر نم نم ریز برف از هم جدا شدند و دو هفته بعد رویا با پرواز ترکیش ایر آسمان ایران را به مدت پانزده سال ترک کرد.
***
با مستانه تماس گرفت که در ایران و در تهران است. مستانه مثل همیشه با صدای بلند داد زد: «تو رو به خدا. دروغ که نمی گی!»
رویا گفت که خوب است دختر خنگ به شماره ای که روی صفحه گوشی اش افتاده نگاهی بیندازد. مستانه باز با دیدن شماره پرسید: «جدی می گی؟ یعنی الآن توی تهرانی؟ تو همین شهری که من هستم رویا؟»
پس از آن که ثابت شد دروغی در کار نیست، قرارِ دیداری گذاشته شد و بعد انگشت رویا رفت روی نام و شماره کامیاب: «الو، کامیاب!»

نظرات کاربران درباره کتاب اسب‌‌ها هنوز در من شيهه می‌‌كشند!