فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آخرین یانکی

کتاب آخرین یانکی
نمایش‌‌های پرده‌‌ای

نسخه الکترونیک کتاب آخرین یانکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آخرین یانکی

آثاری که در این مجموعه گرد آمده از برترین کارهای نویسندگان نام‌آشنای عرصه‌ی نمایش بین‌الملل است. در این کتاب با نمایش‌هایی آشنا خواهید شد که در زمان خود تغییر را به ارمغان آوردند و آغازگر فصلی نوین در پیوند صمیمی‌تر بین نمایش‌نامه‌نویس و تماشاگر شدند. در عرصه‌ی تئاتر مدرن نمایش‌های تک‌پرده‌ای با وجود پرهیز از دیالوگ‌های طولانی از پتانسیلی غنی و منعطف و ساختاری مستحکم برخوردارند. نمایش‌های این مجموعه علی‌رغم تفاوت‌هایی که هر کدام دارند در مجموع در پی ایجاد فضایی هستند که خواننده را به وادی‌های ناشناخته‌ای ببرند که پیش از این هرگز در آن قدم ننهاده، و حسی بی‌نظیر در او خلق کنند و خواننده فارغ از فاصله‌ای که می‌پیماید، در انتهای هر نمایش دیگر آن انسانی که در آغاز سفر بوده نخواهد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آخرین یانکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مردی که تبدیل به چوب شد

کوبو آبه(۱)
شخصیت ها:
مامور مرد دوزخ ـ سرپرست
مامور زن دوزخ ـ مامور تازه کار ستاد رسیدگی به امور زمینیان
مردی که تبدیل به چوب شد
پسر هیپی
دختر هیپی
صدای مامور دوزخ

بعدازظهری داغ و شرجی در ماه ژوئن. صحنه نمایی است از خیابان اصلی و فروشگاه بزرگ ترمینال در پس زمینه. انبوه جمعیت در حرکتند. (بهتر آن است که تلاشی برای واقعی نشان دادن آن انجام نگیرد.) زن و مردی جوان روی جدول کنار خیابان با فاصله ی سه متر از هم در مرکز صحنه رو به تماشاگران نشسته اند؛ هر دو هیپی هستند. بهت آلود به جلو خیره شده اند، کاملاً بی توجه نسبت به اطراف و با حالتی انزواجویانه. (در صورت تمایل می توانند در حالت استنشاق چسب (مواد) نشان داده شوند.)
ناگهان چوبی چرخ زنان از آسمان فرومی افتد، چوبی کاملاً معمولی، در حدود صد و چهل سانتی متر. (هنرپیشه ای که نقش مرد قبل از تبدیل شدن به چوب را بازی می کند می تواند به سبک گینیول بزرگ(۲) به مقتضای فضا ابتکاراتی انجام دهد.)
چوب می چرخد و می چرخد تا این که با کناره ی پیاده رو برخورد می کند، سپس با صدای گرمپ گرمپ بالا و پایین می جهد و سرانجام به صورت افقی داخل جوی آبی که دو هیپی روی جدول آن نشسته اند آرام می گیرد. در واکنش به صدا آن دو با ابروهایی در هم کشیده به جایی که چوب فرود آمده و سپس به بالا نگاه کنند تا ببینند چوب از کجا آمده است، اما واکنش شان با توجه به خطری که در معرض آن بودند به نوعی فاقد سرعت عمل است.
مامور مرد دوزخ از سمت چپ و مامور زن دوزخ از سمت راست صحنه وارد می شوند. نورافکن بر روی هر دو تابیده می شود.

پسر هیپی: (هم چنان به بالا نگاه می کند.) لعنتی، عجب خطری.
مامور مرد دوزخ در گرگ و میش غروب هلال ماه سپید، چون کارد میوه خوری در حال کندن پوست سرنوشت است.
مامور زن دوزخ: امروز، بار دیگر، مردی تغییر شکل داد و تبدیل به چوب شد.
پسر هیپی: (نگاهی به چوب می اندازد و آن را برمی دارد.) یه چند سانتی این ورتر افتاده بود کارم تموم بود.
دختر هیپی: (چوب را نگاه می کند و آن را لمس می کند.) فکر می کنی کدومش تصادفه، وقتی یه خطری بهت صدمه می زنه، یا وقتی که از سرت می گذره؟
پسر هیپی: از کجا بدونم؟ (با چوب روی زمین ضرب می گیرد.)
مامور مرد دوزخ: ماه، به رنگِ بشقاب نقره ای کثیف، پایین را می نگرد و خیابان ها پیچ وتاب می خورند.
مامور زن دوزخ: امروز، بار دیگر، مردی تبدیل به چوب شد و ناپدید گردید.
دختر هیپی: هی، این چه آهنگیه می زنی؟
پسر هیپی: سعی کن حدس بزنی.
دختر هیپی: (نگاهی به بالا می اندازد.) نگاه کن! من مطمئنم کار اون بچه س!

پسر هیپی با کنجکاوی بالا را نگاه می کند.

دختر هیپی: چه بانمکه، نه؟ شرط می بندم هنوز دبستانیه. احتمالاً داشته رو پشت بوم بازی می کرده.
پسر هیپی: (مثل قبل بالا را نگاه می کند.) لوس نُنر. از همه شون متنفرم.
دختر هیپی: وای... اون جوری که از لبه ی پشت بوم خم شده خطرناکه... مطمئنم از این که چوبو پرت کرده شرمنده ست... انگار داره سعی می کنه یه چیزی بگه، اما نمی تونم بشنوم.
پسر هیپی: احتمالاً از این که کسی صدمه ندیده ناراحته، برای همینم الان به جاش داره بد و بیراه می گه.
چوب: (خطاب به خودش) نه، این طوری نیست. داره منو صدا می زنه. بچه دید دارم می افتم.
دختر هیپی: (بلافاصله موضوع را عوض می کند.) می دونم چیه، اون آهنگ رو می گم. این یه ترانه س، مگه نه؟ (زیر لب آهنگی زمزمه می کند.)
پسر هیپی: اوهوم.
دختر هیپی: اشتباه می کنم؟
پسر هیپی: مرام من اینه که به سلیقه ی دیگران احترام بذارم.

دختر هیپی بی تفاوت به صحبت او، با ریتمی که نواخته می شود خود را تکان می دهد و زیر لب می خواند.
در همین حال، مردی که تبدیل به چوب شده است حرکات بدن خود را با حرکت چوبی که در دست پسر هیپی است هماهنگ می کند، درحالی که تمام مدت چشمان خود را به نقطه ای در آسمان دوخته است.

مامور مرد دوزخ: (آهسته به طرف مرکز صحنه می رود.)
: ماه فراموش شده است
: در آسمانی که به رنگ سیمان است،
: و چوب فراموش شده است
: درون جوی.
مامور زن دوزخ: (او نیز با همان سبک موزون به طرف مرکز صحنه می رود.) چوب درون جوی فراموش می شود، خیابان ها از بالا شبیه گرداب می شوند. پسربچه ای در جست و جوی پدر ناپدید شده است.

مرد و زن مامور دوزخ، درست پیش از آن که گفته های خود را تمام کنند در مرکز صحنه به هم می رسند، چند قدم عقب تر از دختر و پسر هیپی.

مامور مرد دوزخ: (با لحنی کاملاً واضح) می دونی، تعجبی نداره این بار اتفاقی درست همون لحظه ای رسیدیم که می خواستیم.
مامور زن دوزخ: (دفتر بزرگی را باز می کند.) ساعت دقیقاً بیست و دو دقیقه و ده ثانیه مانده به ...
مامور مرد دوزخ: (به ساعت روی مچ خود نگاهی می اندازد.) راس ساعت...
مامور زن دوزخ: (ناگهان متوجه چوب در دستان پسر هیپی می شود.) نکنه این همون چوب باشه؟
مامور مرد دوزخ: (بیش تر سردرگم به نظر می رسد.) اگه همون باشه تو مسیرمون با غیرعادی ترین مانع مواجهیم...(به سمت پسر هیپی می رود و از پشت سر روی شانه اش می زند.) بگو ببینم جوون، این چوبو از کجا آوردی؟

پسر هیپی نگاه تندی به او می کند، اما جواب نمی دهد.

مامور زن دوزخ: توی جوب افتاده بود، این طور نیست؟
دختر هیپی: از پشت بوم افتاد. به فاصله ی یه تار مو خطر از سرمون گذشت.
مامور زن دوزخ: (خوشحال از این که نظرش تایید شده است.) می دونستم! (رو به مامور مرد دوزخ) قربان، این همون چوبه، همونی که حدس زده بودم.
مامور مرد دوزخ: (رو به پسر هیپی) ببخشید که مزاحم می شم، ممکنه لطفاً اون چوبو بدی به من؟
مامور زن دوزخ: مطمئنم که واسه کار خاصی لازمش نداری.
پسر هیپی: هنوز نمی دونم...
مامور مرد دوزخ: ما در حال بررسی هستیم، یه تحقیق و تفحص کوچیک.
دختر هیپی: شما مامور پلیس هستین؟
مامور زن دوزخ نه، نه دقیقاً...
مامور مرد دوزخ: (مداخله می کند.) اما شما دوتا خیلی هم...
پسر هیپی: دروغگوها! شما همونایی هستین که چوبو پرت کردین طرف ما. حالام دارین سعی می کنین مدرک جرمو نابود کنین. فکر می کنین من بازی می خورم؟ به همین خیال باشین!

پسر هیپی درحالی که با چوب ضرب گرفته ترانه ای را که دختر هیپی زیر لب می خواند، تکرار می کند.

مامور مرد دوزخ: (با لحنی ملایم تر) اگه واقعاً به ما شک دارین خوشحال می شم تا اداره ی پلیس همراهی تون کنم.
پسر هیپی: سعی نکن گولم بزنی.
دختر هیپی: (بالا را نگاه می کند.) می دونین، فکر کنم کار اون بچه هه بود که چند دقیقه پیش دیدمش... الان دیگه اون جا نیست.
پسر هیپی: دهنتو ببند.
مامور زن دوزخ: (با هیجان) درسته، یه پسربچه اون جا بود که همه چیز رو تماشا می کرد، این طور نیست؟ از اون بالا، اون طرف نرده های پشت بوم... شماها نشنیدین که پدرش رو صدا بزنه؟ با صدای وحشت زده و مبهوت بچگونه...
دختر هیپی: (تلاش می کند باعث رنجش پسر هیپی نشود.) چه طور ممکنه شنیده باشیم؟ حد معمول صدایی که تو این قسمت شهر شنیده می شه صد و بیست دسیبله، حد معمول. (بدنش را با ریتم آهنگ برو ـ برو تکان می دهد.)
مامور زن دوزخ: (رو به مامور مرد دوزخ) قربان، آیا لازمه شرایط محل رو بررسی کنم؟
مامور مرد دوزخ: بله، گمونم لازمه. (لحظه ای تامل می کند.)... اما زیاد وقتت رو تلف نکن.

مامور زن دوزخ با عجله به سمت چپ صحنه می رود.

چوب: (خطاب به خودش. صدایش مملو از تشویش است.) نیازی به این کار نیست... من می تونم همه چیزو بشنوم... تو اون اتاق دودزده و کوچیک پشت راه پله که رو درش نوشته « فقط مخصوص کارکنان»... پسرم تا حد مرگ ترسیده و گاردای امنیتی شندر ه ی بدذات دورشو گرفته ن...
مامور مرد دوزخ: (به پسر هیپی) توضیحش کمی سخته، اما حقیقت اینه که در حال حاضر وظیفه ی مراقبت از اون چوب به عهده ی ما سپرده شده... امیدوارم تا حدی این موضوع رو درک کنین.
پسر هیپی: من هیچی رو درک نمی کنم.
دختر هیپی: (با نگاهی عاقلانه) الان عصر فاصله ی بین نسل هاست. ما از هم بیگانه ایم.
چوب: (به خودش. با لحنی پر از اندوه ناتمام) بچه داره برگه ی صورت جلسه رو پر می کنه... داره می گه تبدیل به یه تیکه چوب شدم و از پشت بوم افتادم پایین...
مامور مرد دوزخ: (به پسر هیپی) بسیار خوب، بذار یه سوال ساده ازت بپرسم. می خوای با این چوب چه کار کنی؟ مطمئنم که هیچ هدف خاصی تو ذهنت نداری.
پسر هیپی: علاقه ای به هدف ندارم.
دختر هیپی: درسته. هدف داشتن دیگه تاریخ مصرفش گذشته.
مامور مرد دوزخ: دقیقاً. دیگه اهداف به اندازه ی یه ارزن هم نمی ارزن. پس چه طوره اجازه بدی چوب مال من باشه. به درد تو که نمی خوره. این فقط یه تیکه چوب خشکه. اما تا اون جایی که به ما مربوط می شه این یه بخش با ارزش از مدرکیه که به یه آدم به خصوص مربوط می شه...
دختر هیپی: (غرق در رویا) اما هر کسی باید یه کمی داشته باشه. آدما به قدر کافی ندارن...
مامور مرد دوزخ: چی به قدر کافی ندارن؟
دختر هیپی: هدف!
مامور مرد دوزخ: دارین از کاه کوه می سازین. واسه سلامتی تون خوب نیست دنبال چیزی بگردین که در واقع وجود نداره. این بلاتکلیفی ای که در مورد نداشتن هدف حس می کنین، این تشویش خاطری که ناشی از گم کردن ردپای اون چیزیه که یه وقتی فکر می کردین هدفه، همه ی اینا بهتر از هر چیزی ثابت می کنه که بهش رسیدین، به اون نقطه ی خاص. درسته، مگه نه؟

مامور مرد دوزخ تند و فرز می پرد وسط و سعی می کند چوب را بقاپد، اما پسر هیپی دستش را پس می زند و دوباره چوب را به دست می گیرد.

مامور مرد دوزخ: ببین دوست من، می خوام باهات یه معامله ای بکنم. دوست داری چه قدر بهت بدم تا چوبو بدی به من؟
دختر هیپی: (بلافاصله و با سرخوشی) یک دلار.
مامور مرد دوزخ: یک دلار؟ برای یه تیکه چوب مثل این؟
پسر هیپی: فراموشش کن. حتی دو دلارم بدی نمی شه.
دختر هیپی: (با صدایی آهسته، خطاب به پسر، همراه با سرزنش) اگه دلت بخواد می تونی هر چندتا از این چوبا بخوای پیدا کنی.
مامور مرد دوزخ با یه دلار می تونی چند وقتی هزینه ی سیگارتو تامین کنی.
پسر هیپی: من و این چوب هم دیگه رو درک می کنیم... می دونی چرا؟... (ته چوب را در دست می گیرد و به حالت حمله می ایستد.)
دختر هیپی: (با تمسخر در صدایش) عین هم دیگه این. چه شباهت چشم گیری.
پسر هیپی: (به چوب خیره می شود.) پس ما شبیه همیم، آره؟ من و این چوب؟ (مدتی فکر می کند و سپس ناگهان برمی گردد سمت دختر) تو خواهر یا برادری، چیزی نداری؟
دختر هیپی: چرا، یه خواهر کوچیک تر.
پسر هیپی: تو رو چی صدا می کرد؟ (دختر هیپی ساکت است.) باید با یه اسمی صدات می زده. یه اسم مستعار مثلاً...
دختر هیپی: منظورت لقبیه که منو باهاش صدا می زد؟
پسر هیپی: دقیقاً.
دختر هیپی: گا ـ گا.
پسر هیپی: گا ـ گا؟
دختر هیپی: نه، این اسمیه که برادرم صدام می کرد. مال خواهرم فرق داشت. اون منو پشه صدا می کرد.
پسر هیپی: گا ـ گا یعنی چی؟
دختر هیپی: پشه... خواهرم منو این جوری صدا می کرد.
پسر هیپی: من پرسیدم معنی گا ـ گا چیه؟
دختر هیپی: تو نمی دونی معنیش چیه؟
پسر هیپی: به پشه ربط پیدا می کنه؟
دختر هیپی: آره. اما توضیحش خیلی پیچیده س.
مامور مرد دوزخ: ببخشید، اما می شه...
پسر هیپی دیروز تو خرازی اون ور خیابون عزاداری بود.
دختر هیپی: (به جمعیت اطراف نگاه می کند.) اما ربطی که به این آدما نداشت، داشت؟
پسر هیپی: اما موضوع گا ـ گا و پشه چیه؟
مامور مرد دوزخ: اون کلمه گار ـ گار نبود، به جای گا ـ گا؟
دختر هیپی: اون مُرده.
مامور مرد دوزخ: کی مُرده؟
دختر هیپی: خواهرم.
مامور مرد دوزخ: چه اتفاقی براش افتاد؟
پسر هیپی: معلومه! تبدیل شد به جسد.
مامور مرد دوزخ: البته. این که چیز عجیبی نیست.
دختر هیپی: واسه همینه که من دیگه از هیچی سر درنمی آرم. همه چی مثل معما شده.
پسر هیپی: مثلاً چی؟
دختر هیپی: این که گا ـ گا بود یا گار ـ گار؟
پسر هیپی: تو یه احمق ساده لوحی.
مامور مرد دوزخ: خوب دیگه، برگردیم به چوب... اون می گه تو شبیه این چوبی. بذار واسه یه لحظه تصور کنیم که تو شبیه این چوبی... معنی این حرف اون چیزی نیست که تو ازش برداشت می کنی.
دختر هیپی: فردا که شد مردم به فردا می گن امروز.
مامور مرد دوزخ: اولاً این که چارچوب فکری تو با توجه به چوب اساساً...
پسر هیپی: فهمیدم. وقتی دست آدم یه چیزی رو برمی داره حرفی درش نیست که چه کارایی ازش برمی آد.
دختر هیپی: من موفق نشدم برش دارم. خیلی وحشتناکه فکر کنی که همیشه، حتی صد سال دیگه هم، پس فردا می شه فردا.

مامور زن دوزخ برمی گردد، با سرعت قدم برمی دارد.

مامور زن دوزخ: (با فاصله از دیگران می ایستد.) قربان...
مامور مرد دوزخ: (به سمت زن می رود.) خوب، چی شد؟
مامور زن دوزخ: باید عجله کنیم...
مامور مرد دوزخ: (به هیپی ها نگاه می کند.) این دیوونه ها... برای اون چوب بهشون یک دلار پیشنهاد دادم، اما قبول نکردن.
مامور زن دوزخ: بچه هه داره می آد.
مامور مرد دوزخ: برای چی؟
مامور زن دوزخ: همین که وارد فروشگاه شدم شنیدم اعلام می کنن دارن دنبال یه بچه ی گمشده می گردن. ظاهراً بچه هه یه قشقرق حسابی راه انداخته. ادعا کرده دیده پدرش تبدیل به یه چوب شده و از پشت بوم افتاده. اما به نظر می رسه کسی حرفشو باور نکرده.
مامور مرد دوزخ: البته که نمی کنن.
مامور زن دوزخ: بعدش اون بچه از دست مدیر در رفته و از فروشگاه زده بیرون تا دنبال پدرش بگرده.

زن و مرد مامور دوزخ با ناراحتی سمت چپ صحنه را نگاه می کنند.

چوب: (دل شکسته با خودش حرف می زند.) بچه اینو دید. مطمئنم که دید. اون موقع من به نرده ها تکیه داده بودم، همونی که بین راه پله و کانالای هواست، یه کم پایین تر. داشتم به جمعیت زیر پام نگاه می کردم، بدون هیچ فکر خاصی توی مغزم. یه گرداب... ببین... درست مثل یه گرداب بزرگ...

به تدریج صدای واقعی ترافیک شهر بلندتر می شود، مثل هیولایی که درون تونل نعره می کشد. ناگهان پسر هیپی چوب را محکم به زمین می اندازد.

دختر هیپی: چی شد؟
چوب: (به حرف زدن با خودش ادامه می دهد.) من اون جا ایستاده بودم، سرم گیج می رفت، انگار صداهای شهر آبشاری بود که غرش کنان بر سرم فرومی ریخت. محکم به میله ها چنگ زده بودم که پسرم صدام زد. برای این که یه سکه بگیره و بندازه تو تلسکوپ تا برای سه دقیقه شهرو تماشا کنه منو کلافه کرده بود... و تو اون لحظه بود که بدن من وسط هوا و زمین به پرواز دراومد. کوچیک ترین قصدی برای فرار از دست بچه یا یه چیزی شبیه اون نداشتم... اما تبدیل به یه تیکه چوب شدم... چرا این اتفاق افتاد؟ چرا همچین چیزی باید برای من اتفاق بیفته؟
دختر هیپی: چه اتفاقی افتاد یه دفعه؟
پسر هیپی: (با حالتی بهت زده به چوب که جلو پایش افتاده نگاه می کند.) داره پیچ وتاب می خوره، عین یه ماهی در حال مرگ...
دختر هیپی: امکان نداره... داری از خودت درمی آری.
مامور زن دوزخ: (روی نوک انگشتان پا بلند می شود و به دوردست سمت چپ صحنه خیره می شود.) نگاه کنین قربان، نگاه کنین! اون بچه رو می بینین؟ اون پسربچه ی گردن کوتاه که بی قرار اون دور و بر پرسه می زنه، با عینک بزرگش زمینو نگاه می کنه؟
مامور مرد دوزخ: به نظر می آد داره کم کم نزدیک تر می شه.
چوب: (به خودش) می تونم صدای پاشو بشنوم... به صدای زمین خوردن یه توپ پلاستیکی کوچولو شبیهه. صدایی که راه خودشو از میون هیاهوی این زمین به لرزه دراومده از بار سنگین میلیون ها آدم، باز می کنه...
دختر هیپی: (نگاهی دزدکی به زن و مرد مامور دوزخ می اندازد.) یه جورایی، این آدما منو می ترسونن... چرا باهاشون کنار نمی آی؟

پسر هیپی که نگاهش به چوب کنار پایش دوخته شده از بهت درمی آید و از جا بلند می شود. دختر نیز بلند می شود.

پسر هیپی: (با آزردگی) نمی دونم چرا، اما ازشون خوشم نمی آد. این چوب خیلی شبیه منه.
دختر هیپی: (حالت چهره اش تسلی بخش است.) در واقع زیاد هم شبیه تو نیست، فقط یک کمی.
پسر هیپی: (مامور مرد دوزخ را که در همین لحظه به طرف او چرخیده، طوری که انگار چیزی را پیش بینی کرده باشد، صدا می زند.) پنج دلار. چی می گی؟ (پایش را هم چنان روی چوب نگه داشته است.)
مامور مرد دوزخ: پنج دلار؟
چوب: (به خودش) نباید روی من وایسه. تو جوب که افتادم خیس شدم... سرما نخورم شانس آوردم.
پسر هیپی: نمی خوام مجبورت کرده باشم، اگه راضی نیستی.
مامور زن دوزخ: (با نگرانی سمت چپ صحنه را نگاه می کند.) قربان، تقریباً رسیده دیگه.

مردی که تبدیل به چوب شده واکنشی ظریف و پیچیده بروز می دهد، ترکیبی از امید و پس زدن.

پسر هیپی: دارم می فروشمش چون دلم نمی خواد بفروشمش. وضعیت بغرنجیه. می گیری چی می گم که؟
دختر هیپی: درسته. داره می فروشتش چون نمی خواد بفروشتش. می تونی اینو بفهمی؟
مامور مرد دوزخ: (آزرده خاطر) خوب باشه. فکر کنم... (از جیبش چند اسکناس بیرون می کشد و از میان آن ها یک اسکناس پنج دلاری برمی دارد.) بفرما... اما یه چیزی بهت بگم دوست من، ممکنه فکر کنی معامله ی خوبی کردی، ولی یکی از همین روزا خواهی دید این فقط یه چوب نبود که فروختی، بلکه خودتو فروختی.

پسر هیپی بدون این که صبر کند مرد حرفش را تمام کند اسکناس پنج دلاری را می قاپد و از سمت راست صحنه خارج می شود. دختر هیپی نیز او را دنبال می کند و درحالی که معصومانه لبخند می زند دستش را تکان می دهد.

دختر هیپی: این فاصله ی بین نسل هاست دیگه. (با گفتن این کلمات خارج می شود.)

مرد و زن مامور دوزخ به صرافت عمل می افتند، به سمت جوبی می روند که چوب داخل آن افتاده. درست در همین لحظه ناگهان خورشید پشت ابر می رود و سروصدای خیابان به تدریج محو می شود. در انتها، تنها برای چند لحظه صدای جوش دادن آهن در محوطه ی ساختمانی در دوردست به گوش می رسد.

مامور مرد دوزخ: (به سرعت چوب را با نوک انگشتانش برمی دارد و با دست دیگرش روزنامه ای را که از جیبش بیرون زده درمی آرود، آن را پهن می کند و از آن برای پاک کردن چوب استفاده می کند.) واقعاً نزدیک بودها...
مامور زن دوزخ: مسئولیت های زمینی راحت نیستن، مگه نه؟
مامور مرد دوزخ: برای روز اول آموزش عملی تجربه ی خوبی بود.
مامور زن دوزخ: می شه گفت عین اسفند روی آتیش بودم.

ناگهان از خود واکنش عجیبی بروز می دهد. مرد و زن مامور دوزخ هوشیارانه به این واکنش پاسخ می دهند.

مامور زن دوزخ: بچه این جاست!

مامور مرد دوزخ، بسیار نگران، بی درنگ چوب را پشت خود پنهان می کند. یک آن به سرش می زند و آن را زیر لباسش می سراند و لحظه ای بعد آن را داخل شلوارش فرومی کند. چند ثانیه ای مثل چوب خشکش می زند. سپس مردی که تبدیل به چوب شده بود هیجان از صورتش محو می شود. مرد و زن مامور دوزخ نیز نفس راحتی می کشند و به حالت عادی برمی گردند.

چوب: (به خودش) عیبی نداره... به هر حال که کاری از دست من ساخته نبود، بود؟
مامور مرد دوزخ: (چوب را درمی آورد.) آخیش! به خیر گذشت...
مامور زن دوزخ: اما می دونی، من یه جورایی دلم براش می سوزه.
مامور مرد دوزخ: تو کار ما دلسوزی هیچ جایی نداره. خوب دیگه، بجنب به کارمون برسیم. (چوب را به طرف زن می گیرد.) این مزاحمت احمقانه حسابی کارمون رو عقب انداخت.
مامور زن دوزخ: (چوب را می گیرد و روی دو دستش نگه می دارد، طوری که انگار مراسمی رسمی به جا می آورد.) نمی دونستم این قدر سبکه.
مامور مرد دوزخ: برای بار اول از این بهتر نمی شد. حالا دقیقاً همون طور که آموزش دیدی گزارش بده.
مامور زن دوزخ: بله قربان. (با اشتیاق کارآموزی جوان چوب را از تمام زوایا بررسی می کند.) اولین چیزی که متوجه شدم اینه که بین سروته این چوب تفاوت وجود داره. بالاش حسابی پوشیده از کثیفی و چربی دستای یه آدمه. از اون طرف ببین پایینش چه قدر ساییده و خراشیده شده... برداشت من اینه که این چوب هیچ وقت بی کار و بی عار یه گوشه لم نداده، بلکه در طول زندگیش به وسیله ی آدما برای مقاصد خاصی به کار گرفته شده.
چوب: (به خودش، با عصبانیت) این که واضحه، نیست؟ این در مورد همه صدق می کنه.
مامور زن دوزخ: اما به نظر می رسه از رفتار خشنی که باهاش شده بیش تر رنج کشیده. موجود بیچاره همه جاش زخم و زیلیه...
مامور مرد دوزخ: (لبخند می زند.) عالی بود! اما منظورت چی بود که بهش گفتی موجود بیچاره؟ می ترسم یه جورایی تحت تاثیر عقاید بشری قرار گرفته باشی.
مامور زن دوزخ: تحت تاثیر عقاید بشری؟
مامور مرد دوزخ: ما توی دوزخ شیوه ی متفاوتی داریم. با توجه به طرز تفکر ما این چوب باید یه چوب قابل و سرسپرده خونده بشه، چرا که همه جوره ازش سوءاستفاده شده، تمام بدنش پوشیده از زخمه و با این وجود هرگز نه کنار کشیده و نه فرار کرده.
مامور زن دوزخ: بااین حال اون هم چنان فقط یه چوبه. حتی یه میمون هم می تونه با یه چوب هر کاری دلش خواست بکنه. بشری هم که چنین خصوصیاتی داشته باشه یه موجود ساده لوحه.
مامور مرد دوزخ: (تاکیدآمیز) من هم دقیقاً منظورم همین بود وقتی گفتم قابل و سرسپرده بوده. یه چوب می تونه هم عصای یه مرد نابینا باشه و هم یه سگ رو تربیت کنه. می تونه به عنوان اهرم چیزای سنگین رو جابه جا کنه و می تونه برای تار و مار کردن دشمن مورداستفاده قرار بگیره. به طور خلاصه، چوب منشا وجودی تمام ابزارهاست.
مامور زن دوزخ: اما با همین چوب می تونی منو بزنی، منم می تونم تو رو بزنم.
مامور مرد دوزخ: این به معنی همون سرسپردگی نیست؟ یه چوب همیشه چوب می مونه، مهم نیست که چه طور استفاده می شه. تقریباً می تونی بگی چوب وجه تسمیه ی کلمه ی سرسپردگیه.
مامور زن دوزخ: (متقاعد نشده است.) اما این چیزی که تو می گی خیلی... رقت انگیزه.
مامور مرد دوزخ: کل ماجرا اینه که یه چوب زنده تبدیل به یه چوب مرده می شه. درسته؟ برای پرسنل امور زمینی احساساتی بودن ممنوعه. بسیار خوب، ادامه بده. (زن ساکت می ماند.) خوب دیگه چی؟ نکات اصلی گزارشت رو می خوام!
مامور زن دوزخ: (خودش را جمع وجور می کند.) بله قربان. قدم بعدی اینه که با مرکز فرماندهی تماس بگیرم و اون ها رو در جریان دقیق زمان و مکان ناپدید شدن فرد مذکور قرار بدم و شماره ی گواهی رو تایید کنم. بعد در مورد کیفر تصمیم می گیرم و نوع و حالتش رو ثبت می کنم.
مامور مرد دوزخ: و تصمیمت در مورد کیفر چیه؟ (زن پاسخ نمی دهد.) مطمئناً شک به دلت راه نمی دی. یه مورد ساده ای مثل این...
مامور زن دوزخ: می دونی، من ترجیحاً از پلکیدن دور و بر اتاق نمونه ها لذت می برم، اما انگار هیچ نمونه ای مشابه چوب یادم نمی آد. (با شک و تردید سرش را تکان می دهد.)
مامور مرد دوزخ: البته که نمونه ای نیست.
مامور زن دوزخ: (نفس راحت می کشد.) پس این یه مورد خاصه، این طور نیست؟
مامور مرد دوزخ: الان خونسرد باش و فقط فکر کن... من درک می کنم این اولین تجربه ی آموزش عملی توئه، ولی این همه پرت بودن از موضوع نگران کننده س... این که تو اتاق نمونه مورد مشابه ندیدی لزوماً به این معنی نیست که مورد نادریه. برعکس...
مامور زن دوزخ: (بالاخره متوجه می شود.) منظورت اینه که چون چوب ها خیلی پیش پا افتاده ن!
مامور مرد دوزخ: دقیقاً. در طول بیست ـ سی سال گذشته درصد چوبا به طور ثابت بالا رفته. حالا چرا، متوجه شده م که در اکثر موارد، ۴/ ۹۸ دهم درصد همه ی اونایی که تو یه ماه مشخص مردن تبدیل به چوب شدن.
مامور زن دوزخ بله، الان یادم اومد... چه طوره بذارم چوبه همون طوری که در زمان حیاتش بوده به حال خودش بمونه، بدون مجازاتی خاص.
مامور مرد دوزخ: حالا افتادی تو مسیر درست!
مامور زن دوزخ: تنها کاری که باید بکنم اینه که شماره ی گواهی رو تایید کنم. دیگه لزومی نداره کیفر رو ثبت کنم.
مامور مرد دوزخ: یادت می آد تو کتابچه ی راهنمامون چی نوشته شده؟ «کسانی که برای داوری فراخوانده شده اند، اما به حساب شان رسیدگی نشده است، تبدیل به چوب شده و زمین را پر کرده اند. سرور اعظم رخت بربسته است و زمین به گورستان چوب های پوسیده تبدیل گردیده است...» به همین دلیله که کمبود نیروی کمکی توی جهنم هرگز چندان حاد نمی شه.
مامور زن دوزخ: (بی سیمش را درمی آورد.) با اداره ی مرکزی تماس بگیرم؟
مامور مرد دوزخ: (بی سیم را از دست زن می گیرد.) بذار نشونت بدم چه طوری، فقط بار اول. (بی سیم را روشن می کند.) الو، اداره ی مرکزی؟ من. مامور آموزش ستاد امور زمینی هستم.
صدا از دوزخ: راجر. این جا مرکز.
مامور مرد دوزخ: درخواست تایید شماره ی گواهی... MC۶۲۱، تکرار می کنم،.MC۶۲۱...
صدا از دوزخ: MC۶۲۱. راجر.
مامور مرد دوزخ: زمان، بیست و دو دقیقه و ده ثانیه مانده به ساعتِ... مکان بخش B، سی و دو ضربه ی چهار روی شبکه. چوب از پشت بام فروشگاه بزرگ ترمینال سقوط کرد...
صدا از دوزخ: راجر. ادامه بده.
مامور مرد دوزخ: کیفر ندارد. ثبت غیرضروری. تمام.
صدا از دوزخ: راجر. ثبت غیرضروری.
مامور مرد دوزخ: درخواست اطلاعات برای ماموریت بعدی.
صدا از دوزخ: شش دقیقه و بیست و چهار ثانیه از هم اکنون، بخش B، سی و دو ضربه ی هشت، روی شبکه. تمام.
مامور زن دوزخ: (دفتر یادداشتش را باز می کند و با عجله می نویسد.) این یکی یه جایی پشت ایستگاهه...
مامور مرد دوزخ: راجر. سی و دو ضربه ی هشت.
صدا از دوزخ: موفق باشید. تمام.
مامور مرد دوزخ: راجر. بسیار ممنونم. (ناگهان لحنش تغییر می کند.) ببخشید مزاحم می شم، اما اگه همسرم اومد اون جا ممکنه بهش بگید فراموش کردم کلیدا رو بذارم تو کمد رختکن؟
صدا از دوزخ: (با زبانش صدایی حاکی از دلخوری درمی آورد.) ناامیدم کردی. باشه. این آخرین باره. تمام.
مامور مرد دوزخ: (می خندد.) راجر. تا بعد. (بی سیم را خاموش می کند.) به طور کلی این روش کاره.
مامور زن دوزخ: ممنونم. فکر کنم الان دیگه یاد گرفتم.
مامور مرد دوزخ: موضوع چیه؟ به نظر سر حال نمی آی. (بی سیم را پس می دهد.)
مامور زن دوزخ: (سعی می کند لبخند بزند.) چیزی نیست، واقعاً...
مامور مرد دوزخ خیلی خوب، می شه همین دور و برا با چوب مون خداحافظی کنیم؟
زن مامور دوزخ: منظورت اینه که می خوای بندازیش دور؟ همین؟
مامور مرد دوزخ: البته. قاعده ی کارمون اینه. (به اطراف نگاهی می اندازد، چشمش به سوراخی داخل جوی می افتد و چوب را در آن فرومی کند.) اگه همین جوری ولش کنم جلب توجه می کنه و چیزی نمی گذره که یکی برش می داره. (یک قدم به عقب برمی دارد و دوباره آن را چک می کند.) از اون چوبای خوش دسته، یه نمونه ی خیلی خوبه. می شه ازش به عنوان دسته ی پلاکارد استفاده کرد... (ناگهان زن سر چوب را می گیرد و از سوراخ بیرون می کشد.)
مامور مرد دوزخ: داری چی کار می کنی؟
مامور زن دوزخ: این کار نهایت بی رحمیه!
مامور مرد دوزخ: بی رحمی؟ (به قدری تعجب کرده که نمی تواند ادامه دهد.)
مامور زن دوزخ: باید بدیمش به اون پسربچه. فکر نمی کنی این حداقل کاریه که می تونیم بکنیم؟ به هر حال ما که قراره اونو دور بندازیم...
مامور مرد دوزخ: مزخرف نگو. یه تیکه چوب چیزی بیش تر از یه تیکه چوب نیست، چه فرقی می کنه مال کی باشه.
مامور زن دوزخ: اما برای اون بچه یه چیز خاصه.
مامور مرد دوزخ چرا؟
مامور زن دوزخ: حداقل می تونه براش آینه ی عبرت باشه. می تونه خودشو بازبینی کنه و مطمئن باشه یه چوبی شبیه پدرش نخواهد شد.
مامور مرد دوزخ: (می زند زیر خنده) خودشو بازبینی کنه! چرا کسی که از خودش رضایت داره باید یه همچین کاری بکنه؟
مامور زن دوزخ: این چوب از خودش راضی بود؟
مامور مرد دوزخ: نمی بینی؟ دقیقاً راضی بود که تبدیل شد به این چوب.
مامور زن دوزخ: (به چوب خیره می شود. اندکی مکث می کند.) فقط تصور کن این چوب می تونست حرفایی رو که داریم می زنیم بشنوه...
چوب: (به خودش، با بی حالی) البته که می تونم بشنوم. کلمه به کلمه شو.
مامور مرد دوزخ: من خودم اطلاعات خاصی ندارم، چون خارج از تخصص منه، اما متخصصای این زمینه نظریه ای ارائه کردن که می گه در واقع می تونه بشنوه ما چی می گیم.
مامور زن دوزخ: فکر می کنی وقتی می شنوه ما این طوری ازش حرف می زنیم چه احساسی داره؟
مامور مرد دوزخ: معلومه، دقیقاً همون احساسی که یه چوب داره. البته اگه فرض کنیم که چوبا احساس دارن...
مامور زن دوزخ: راضیه؟
مامور مرد دوزخ: (با تاکید) بحثی درش نیست. یه چوب چوبه. این حقیقت ساده بر مشکلات منطقی غلبه می کنه. حالا بیا، چوب رو بذار همون جایی که برش داشتی. ماموریت بعدی در انتظارمونه.

مامور زن دوزخ: با حالتی محبت آمیز، به آرامی چوب را برمی گرداند داخل جوی. مردی که تبدیل به چوب شده تا این لحظه پرده های متفاوتی از واکنش نسبت به مکالمات زن و مرد ابراز کرده، اما از این به بعد احساساتش به حالتی ساکن بین خشم و یاس تبدیل می شود.

چوب: (به خودش) راضی...
مامور زن دوزخ: آخه چرا باید برای رفع تکلیف یه مرد مرده رو این جوری مجازات کنیم؟
مامور مرد دوزخ: ما به طور اخص با مرده ها کاری نداریم. شغل ما ثبت دقیق زندگی اوناست. (صدایش را پایین می آورد.) راستش رو بخوای این که در حقیقت خود ما وجود داریم یا نه به شدت مشکوکه.
مامور زن دوزخ: منظورت از این حرف چیه؟
مامور مرد دوزخ: یه نظریه هست که می گه ما چیزی بیش تر از رویای دم مرگ آدما نیستیم.
مامور زن دوزخ: اگه این جوریه که باید بگم یه کابوس وحشتناکه به جای رویا.
مامور مرد دوزخ: درسته.
مامور زن دوزخ: پس احتمالی وجود نداره که راضی باشن. هم راضی باشی هم کابوس داشته باشی... این یه تناقض وحشتناکه، این طور نیست؟
مامور مرد دوزخ: شاید بشه اونو به عنوان شک آنی که به دنبال رضایت مندی می آد توضیح داد. در هر صورت، کاری که شده دیگه شده... (شروع به راه رفتن می کند. زن را هدایت می کند.) نگران نباش. بهش عادت می کنی، قبل از این که متوجه بشی. برای منم اوایل همین طور بود. گاهی با قیافه ی غلط اندازی که آدما نشونت می دن گیج می شی، اما وقتی متوجه بشی که یه چوب، چوب بوده، حتی وقتی که زنده بوده...
مامور زن دوزخ: (هم چنان برمی گردد و به چوب نگاه می کند، اما حالا به نوعی خرسند است.) نفر بعدی هم قراره به چوب تبدیل بشه؟
مامور مرد دوزخ: اون هیپی ها؟
مامور زن دوزخ: اونا زیاد شبیه چوب به نظر نمی اومدن، درسته؟
مامور مرد دوزخ: اگه تبدیل به چوب نشن ممکنه تبدیل به شیلنگ پلاستیکی بشن.

زن و مرد مامور دوزخ از صحنه خارج می شوند.

چوب: (به خودش) راضی؟ من؟ احمقای کودن. یه مرد راضی از دست بچه ش فرار می کنه و خودشو از پشت بوم پرت می کنه پایین؟
در قسمت دیگری از صحنه زن و مرد مامور دوزخ به شکل سایه هایی ظاهر می شوند.
مامور مرد دوزخ: آسمان به رنگ مرداب است، ابرآلود از مواد گندزدا.
بر زمین سرد و مرطوب
مرد دیگری تبدیل به چوب شده است.
مامور زن دوزخ: او تایید شده، اما ثبت نشده است.
او درون چیزی شبیه چوب محبوس شده است.
او بدشانس نیست، پس باید خوشحال باشد.
چوب: (به خودش) من حتی یه بار هم راضی نبودم، اما موندم، به چی تبدیل بشی بهتر از چوب. یه چوب چیزیه که کسی شکی در برداشتنش نداره.
مامور مرد دوزخ: او تایید شده، اما ثبت نشده است.
او درون چیزی شبیه چوب محبوس شده است.
او دیگر نمی تواند زیاد تکان بخورد و اشکال کار همین جاست.
مامور زن دوزخ با فرض این که جایی از بدنش به خارش بیفتد، چه خواهد کرد؟ چه طور از عهده اش برخواهد آمد؟
مامور مرد دوزخ: می ترسم چوب حتی توانایی خاراندن پشت خودش را هم نداشته باشد.
مامور زن دوزخ: اما به هر حال، برای تو که نباید اهمیتی داشته باشد. البته تو تنها موجود در نوع خود نیستی.
مامور مرد دوزخ: (قدم جلو می گذارد و انگشت خود را رو به تماشاگران نشانه می گیرد.) نگاه کن... اطرافت یک جنگل پر از چوب است. تمام این آدم های بی گناه، هر کدام قرار است تبدیل به یک تکه چوب شوند، با اندکی تفاوت نسبت به دیگری، اما هیچ کس به چیز دیگری به جز تبدیل شدن به چوب فکر نمی کند... این همه چوب. شاید هرگز مورد قضاوت قرار نگیرند، اما حداقل مجبور نیستند نگران مجازات باشند. (به سرعت لحنش را عوض می کند و فاصله اش را با جمعیت بیش تر می کند.) می دونی، نمی خوام فکر کنی من این حرفا رو فقط برای ناراحت کردن تو می زنم. مطمئناً فکر نمی کنی توانایی این همه بی ادبی رو داشته باشم... خدا نکنه... (زورکی لبخند می زند.) این فقط حقیقت محضه، حقیقت اون طوری که من می بینمش...
مامور زن دوزخ: (به طرف مردی که تبدیل به چوب شده می رود و با عباراتی دلجویانه با او صحبت می کند.) تو تنها نیستی. تو یه عالمه دوست داری... انسان هایی که تبدیل به چوب شدن.

پایان

پیش گفتار

آثاری که در این مجموعه گرد آمده از برترین کارهای نویسندگان نام آشنای عرصه ی نمایش بین الملل است. در این کتاب با نمایش هایی آشنا خواهید شد که در زمان خود تغییر را به ارمغان آوردند و آغازگر فصلی نوین در پیوند صمیمی تر بین نمایش نامه نویس و تماشاگر شدند. در عرصه ی تئاتر مدرن نمایش های تک پرده ای با وجود پرهیز از دیالوگ های طولانی از پتانسیلی غنی و منعطف و ساختاری مستحکم برخوردارند. نمایش های این مجموعه علی رغم تفاوت هایی که هر کدام دارند در مجموع در پی ایجاد فضایی هستند که خواننده را به وادی های ناشناخته ای ببرند که پیش از این هرگز در آن قدم ننهاده، و حسی بی نظیر در او خلق کنند و خواننده فارغ از فاصله ای که می پیماید، در انتهای هر نمایش دیگر آن انسانی که در آغاز سفر بوده نخواهد بود.
لازم به ذکر نیست که نمایش ها نوشته می شوند تا اجرا گردند، تا دیده شوند؛ بااین حال، می توان این گزیده را مانند اثری ادبی خواند و درباره ی آن اندیشید.

دنیل هالپرن

نظرات کاربران درباره کتاب آخرین یانکی