فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شمس تبریز

کتاب شمس تبریز
جلد ۲ ، شعرها

نسخه الکترونیک کتاب شمس تبریز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شمس تبریز

در عصر کلاسیک تفکیک شعر و نثر از هم روشن بوده است. اما تعریف شعر و تعیین مصادیق آن در روزگار حاضر کار ساده‌ای نیست. امروزه در شعریت برخی از آنچه عنوان شعر دارند تردید است و به جای آن، برای پاره‌ای از آن‌ها که با عنوانِ نثر معرفی شده‌اند می‌توان شأن اعلای شعری قائل شد. به این ترتیب، بجاست که متون کهن را با فکر استخراج و تقطیع اشعار نو، از نو مطالعه کنیم. مقالات شمس از جمله متون فارسی است که بسیاری از سطرهای پرجذبه و بامهابت آن را باید در شمار شعر آورد. جلد دوم کتاب شمس تبریز دفتر شعری است حاوی ۳۶۰ قطعه از شعرهای منثور شمس تبریز همراه با توضیحاتی کوتاه.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شمس تبریز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

در جزء اول این کتاب توضیحات لازم درباره این جزء آمده است و مقدماتی هم برای مطالعه آن فراهم شده. بنابراین در این جا نیازی به مقدمه چینی دوباره نیست، تنها به بیان چند تذکر اکتفا می کنم.

۱) این مجموعه حاوی جملات و قطعاتی است از مقالات شمس تبریزی، زیر سه عنوان شعر منثور، شعرواره و گزین گویه. یعنی قطعات انتخابی یا شعری کامل و مستقل لحاظ شده اند یا بسیار نزدیک به شعر. و یا مضمون حِکمی عبارت، همراه با لطف و زیبایی بیان، باعث ورودش به این مجموعه شده. تعدادی از سطرها و بندهای این مجموعه در خلال انبوهی از جملات مقالات پنهان شده اند که فهم شان و درک ارتباط میان جملات پس و پیش آن ها دشوار است، درحالی که اگر آن ها را مستقل از متن ببینیم زیبایی و حکمت شان روشن تر جلوه می کند.
قطعات غالباً کوتاه است. اما اگر بندها و حکایاتی هم در این میان آمده که به نظر بلند می رسد به سبب ارزش ادبی و زبانی و یا اهمیت حِکمی آن هاست. تعداد این قطعات بیش از این بود که در صورت حاضر آمده است اما به این دلیل که مجموعه کم حجم تر و ارزش ادبی آن یکدست تر باشد تعدادی از آن ها در آخرین بازنگری کنار نهاده شد.

۲) بخشی از اقوال که در جزء اول در خلال مباحث گوناگون نقل شده اند در عین محتوای ارزشمندشان، از زیبایی زبانی و هنری هم بی بهره نبودند، ولی از تکرار آن ها در این جزء اجتناب کردیم مگر مواردی که نبودشان، به لحاظ هنری و زبانی، به ساختار کلی مجموعه آسیب می زد. بنابراین بهتر است خواننده هنگام خواندن جزء اول، علاوه بر توجه به منظومه حِکمی شمس، از زیبایی های هنری و زبانی آن نیز غافل نماند. از سوی دیگر، تعدادی از بندهای این جزء که شامل شاعرانگی های شمس است در قسمت اولِ نوشته نیامده اند اما حکمت هایی در خود دارند. در این خصوص هم خواننده می بایست در عین حال متوجه دستگاه فکری شمس باشد.

۳) از بین داستان ها و تمثیلات متعدد مقالات شمس چند نمونه که شاعرانگی بیشتری دارند در این مجموعه آمده است، ازجمله قصه گنج نامه، حکایت خلیفه که از سماع منع کرده بود و عقده درویش، داستان هارون الرشید و لیلی، ماجرای آن که بعد از سال ها طلب سر بر خشتی نهاد و مطلوب خود را به خواب یافت، و بلندتر از همه داستان آن شخص شریر که در مجلس قاریان به راه صلاح آمد و قصد حج کرد و در بیابان گم شد و ابلیس او را نجات داد. (گردآوری داستان ها و تمثیلات شمس و نقد و تحلیل آن ها می تواند موضوع رساله دیگری بشود.)

۴) برای رسیدن به مقصود این دفتر، تقطیع و تنظیم جملات اهمیت بسزایی دارد. تقطیع قطعات بارها بازنگری و اصلاح شده تا با توجه به توازن ایقاعی و هجایی کلمات و عبارات، آهنگ گفتار، ایست ها و فشارها، و اسجاعات، بتوان به تقطیع مناسب هر قطعه نزدیک تر شد. حرکت و جابه جایی افقی و عمودی جملات و عبارات و کلمات، و همچنین تنوع جای واوهای عطف که گاهی در پایان سطر آمده اند گاهی در آغاز سطر، همه برای تقرب به این مقصود است. نویسنده بر اساس تشخیص خود عمل کرده، ولی ممکن است کسانی بر اساس وزن کلام، یا آهنگ گفتار و مانند این ها، در مواردی صورت موجّه تری به نظرشان برسد که از لحاظ علمی یا هنری و ذوقی درست تر یا مطبوع تر باشد و اطلاع از آن باعث تغییر نظر نویسنده شود.

۵) اما سخنی درباره وزن عروضی، توازن هجایی و تصنیف سرایی. در اشاره به عباراتی که وزن عروضی داشته اند به جای نام بردن از اسامی بحور، برای سهولت دریافت مطلب و نیز تاکید بر جانب موسیقایی کلام افاعیل آن ها ذکر شده. در اشاره به جملات موزون عروضی جانب اعتدال مراعات شده، چراکه ممکن است هر عبارت روزمره زبان فارسی، با تاکیدات هجایی و تعمد در بردن به قالب افاعیل عروضی، موزون به حساب آید. بنابراین جملاتی از این قبیل که «و ایشان را از حالِ همدیگر خبر باشد»، «او مطمئنه است»، «وجود من پر از خوشی است»، «آخر چه گریزپایی است»، «همسایه تو منم» و مانند این ها را به عنوان جملات موزون نیاورده ام، گرچه از نظرِ عروضی موزون اند. مقصود اصلی نشان دادن شاعرانگی های شمس است. بنابراین وزن در قطعات یا بایستی به شاعرانگی آن کمک کرده باشد و یا به آن منظور استفاده شده باشد.
نکته دیگر این است که جملات و بندهایی از مقالات شمس را می توان آهنگین یا دارای نظم هجایی دانست. توجه به این موضوع در نثر شمس و در دیگر متون نثر پارسی اهمیت ویژه ای دارد و در جای خود شایسته بررسی اختصاصی است. و نهایتاً مواردی وجود دارد که وزن جملات آن ها بیش از هر چیز در قالب تصنیف قرار می گیرد. یعنی هر جمله یا عبارت به صورت مجزا بر افاعیل عروضی انطباق دارد اما کل قطعه در قوالب شناخته شده شعری نمی گنجد. روشن است که در سرودن تصنیف اصل بر هماهنگی کلام با نظامِ هجایی و کشش های آوایی موسیقی در ریتم و ضرباهنگ است. به عنوان یک نمونه به این قطعه از مقالات شمس (قطعه ۳۲۸ کتاب حاضر) توجه کنید که می توان آن را در یک تصنیف به کار گرفت:
خوشم خوشم/چنان خوشم/که از خوشی/در دو جهان/نمی گنجم: مفاعلن/مفاعلن/مفاعلن/مفتعلن/مفاعیلن

۶) یادداشت ها و توضیحاتِ قطعات در مواردی برای نشان دادن یا تاکید بر ظرایف هنری سخنان شمس است، و گاهی برای رفع پیچیدگی ها و ایضاحِ ابهامات؛ و در مواقعی نیز عبارات و اشعاری از متون دیگر را که در صورت یا محتوا با متن حاضر مشابهت دارند بیان می کند. در همه این موارد گرایش به سوی اختصار بوده است، چراکه این مجموعه اولاً برای جلوه دادن هنر شمس و ثانیاً به منظور التذاذِ هنری خوانندگان گردآوری شده است.

۷) مجموعه حاضر بر اساس متن مصَحَّحِ استاد محمدعلی موحد (انتشارات خوارزمی، چاپ اول، ۱۳۶۹) تنظیم شده و ترتیب قطعه ها هم به همان ترتیبی است که در تصحیح ایشان آمده. پس از نقلِ هر قطعه شماره صفحه آن قطعه در متنِ مقالات شمس را در قلّاب آورده ایم. به این ترتیب، محققان و علاقه مندان می توانند هر قطعه از سخنان شمس را به آسانی در منبع مذکور بیابند.

شعرها

۱

اگر از جسم بگذری
و به جان رسی
به حادثی رسیده باشی.

حق قدیم است
از کجا یابد حادث قدیم را؟
ما لِلتُّراب وَ رَبِّ الارباب؟

نزدِ تو
آنچه بدان بجهی و برهی
جان است

و آنگه
اگر بر کف نهی
چه کرده باشی؟
[ص ۶۹]

• قدیم در اصطلاح اهل کلام و فلسفه آن چیزی است که مسبوق به عدم نباشد، یعنی همواره وجود داشته است. و حادث آن است که در یک زمانی و به واسطه علّتی از عدم به وجود آمده است.
• ما لِلتُّراب و رَبِّ الارباب: علی الظاهر قولی است معروف، و منتسب به فرد خاصی نیست. شیخ محمود شبستری در گلشن راز (بیت ۴۷۰، همچنین بیت های ۱۲۵ و ۷۵۸) چند بار به آن اشاره کرده است:

عدم کی راه یابد اندرین باب
چه نسبت خاک را با ربِّ ارباب

• و مولانا در کلیات (غزل ۴۶۳) گفته است:
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا

• مولانا در فیه ما فیه (ص ۴۰) می فرماید:
حادث از قدیم چون خبر دهد؟

• و در مثنوی (۵: ۱۳۱۳) نیز می فرماید:

چون قدیم آمد حدث گردد عبث
پس کجا داند قدیمی را حدث

•ساخت نحوی جملات شاعرانه است و در برخی سطرها از قافیه درونی هم بهره دارد، مثل بجهی، برهی و نهی.

• نزدیک به مضمون این قطعه در کلیات شمس (غزل ۶۱۹) آمده:

آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد؟
هر عقل کجا پرّد آن جا که جنون باشد؟

و باز در غزل ۲۳۲۱:

در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی
یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه
***

۲

او بی نیاز است
تو نیاز ببر
که بی نیاز
نیاز دوست دارد.

به واسطه آن نیاز
از میان این حوادث
ناگاه بجهی.
[ص ۶۹]
***
• ابوسعید ابوالخیر نیز از نیاز بسیار سخن می گوید و می توان این مطلب را از فقرات مهم اندیشه او دانست. برای این منظور نگاه کنید به مطاوی کتاب اسرار التوحید ازجمله صفحات ۲۵۱ و ۲۹۶ و ۲۹۷ و ۳۰۳. در این جا دو نمونه را ذکر می کنم: شیخ ما گفت: «ولیکن نیاز باید. هیچ راه بنده را به خداوند نزدیک تر از نیاز نیست» (ص ۲۵۱). «این کار به نیاز به سر توان بردن. نیاز باید، نیاز باید» (ص ۲۹۷).
• حاصلِ سخن شمس در این بند و جملات قبل و بعد از آن در مقالات این است که هرچه به سوی حق ببریم مانند زیره به کرمان بردن است، تنها چیزی که او ندارد نیاز است، پس به قول خودِ او: «سرمایه نیاز است».
• سوزنی سمرقندی در قصیده ای که در توحید باری تعالی سروده نزدیک به همین مضمون گفته است:

چار چیز آورده ام شاها که در گنج تو نیست
نیستی و حاجت و عذر و گناه آورده ام
(دیوان سوزنی سمرقندی، ص ۱)

• سنایی هم در حدیقه الحقیقه (ص ۱۴۷) می گوید:

درگهش را نیاز پیرایه
تو نیاز آر سود و سرمایه

درپذیرد غم دراز تو را
بی نیازی او نیاز تو را

• در رحیق التحقیق مبارک شاه مرورودی (بیت ۳۷۰) آمده است:
پادشا اوست که ش نیازی نیست
طالب هیچ کارسازی نیست

۳

از قدیم، چیزی به تو پیوندد
و آن عشق است.

دام عشق آمد و در او پیچید.
[ص ۶۹]
***
• سطر سوم وزن عروضی دارد: فاعلاتن مفاعلن فعلن، بر وزن حدیقه سنایی.
• در این جا سخن از عشق قدیم یا ازلی است که در اندیشه کهن، ازجمله آرای افلاطون و در حکمت و عرفان مشرق زمین، قابل ره جویی است. احمد غزالی در ابتدای کتاب سوانح قدیم بودن عشق را پس از بیان این رباعی:

با عشق روان شد از عدم مرکب ما
روشن ز شراب وصل دائم شب ما

زان می که حرام نیست در مذهب ما
تا روز عدم خشک نیابی لب ما

با این جمله بیان می کند:
«روح چون از عدم به وجود آمد بر سرحدّ وجود، عشق منتظرِ مرکب روح بود» (سوانح، ص ۳ و مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، ص ۱۰۷). تفسیر این جمله که «بر سرحدّ وجود، عشق منتظرِ مرکب روح بود» نیازمند پشتوانه ای است از وجوه گوناگون فرهنگ دینی و عرفانی، خاصه تصوف و دین اسلام. طبق این عبارت، دو اقلیم عدم و وجود در کار هستند که مرزی آن ها را از هم جدا می کند. در مقابل وجود، عدم جای دیگری است، مولانا فرموده است:

این عدم خود چه مبارک جای است
که مددهای وجود از عدم است
(کلیات، غزل ۴۳۵)

• باری برویم بر سرِ شرح قصه خویش. روح قدیم است و در عدم آشیانه داشته. عالم وجود را مرزی است که در هنگام ورود به این عالم وجود، عشق بر سر مرز در انتظار بوده و بر مرکب روح سوار شده. بنابراین عشق سوار و سپهسالار عرصه وجود است. این جمله شمس که «از قدیم چیزی به تو پیوندد...» دقیقاً می تواند تحت تاثیر و در تفسیر جمله مذکور از احمد غزالی باشد. در این جا هم عشق از عرصه قِدَم در سرحدّ عرصه حدوث ایستاده تا به روح پیوند یابد.
همچنین پیش از احمد غزالی باید این شعر حلاج را نیز به عنوان یکی از پیشینه های مقدّرِ سخن شمس در نظر داشت:

العِشقُ فی ازَلِ الآزالِ مِن قِدَم
فیه به مِنه یبدو فیهِ ابداء
(عشق همیشه قدیم بود، در ازل همه چیز از عشق آغاز شد: دیوان حلاج، ص ص ۵۴ و ۱۱۹).

• رساله لوایح منسوب به عین القضات همدانی شاگرد و مرید احمد غزالی که نظیره ای است بر سوانح، با جملاتی شبیه به جملات ابتدای سوانح آغاز شده: «روح و عشق هر دو در یک زمان موجود شدند و از مکوّن در ظهور آمدند، روح را بر عشق آمیزشی پدید آمد و عشق را با روح آویزشی ظاهر شد، چون روح به خاصیت در عشق آویخت، عشق از لطافت بدو آمیخت، بقوّت آن آویزش و آمیزش میان ایشان اتحاد پدید آمد...» (رساله لوایح، ص ۱).

• پیشینه تعبیر «دامِ عشق» در این جمله است: «العشقُ شبکه الحق» (اسرار التوحید، ص ۳۱۰؛ روح الارواح، ص ۳۰۸).
در رحیق التحقیق (بیت ۹۳۶) آمده است:
هم به نور تو روی تو بینند
دانه دام عشق برچینند

• هر یک از ابیات زیر از مولانا را به وجهی می توان متناظر با سخن شمس و شاهدی برای آن دانست:

شاخ عشق اندر ازل دان، بیخ عشق اندر ابد
(کلیات، غزل ۱۱۸)

گر نبودی عشق هستی کی بُدی
کی زدی نان بر تو و کی تو شدی
(مثنوی، ۵: ۲۰۱۲)

گر نبودی بهر عشق پاک را
کی وجودی دادمی افلاک را

من از آن افراشتم چرخ سنی
تا علوّ عشق را فهمی کنی
(همان، ۵: ۲۷۳۹-۲۷۴۰)

این حکایت گفته شد زیر و زبر
همچو فکر عاشقان بی پا و سر

سر ندارد چون ز ازل بوده ست پیش
پا ندارد با ابد بوده ست خویش
(همان، ۱: ۲۸۹۷-۲۸۹۸)

و مهم تر از موارد مذکور این غزل مولاناست. گویی مولانا این غزل را براساس صفحه اول مقالات سروده. خط سوم این سخن شمس را عیناً در غزل زیر می بینید:

عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید

زان که جان محدث است و عشق قدیم
هرگز این در وجود آن نرسید

عشق جانان چو سنگ مقناطیس
جان ما را به قرب خویش کشید

باز جان را ز خویشتن گم کرد
جان چو گم شد وجود خویش بدید

بعد از آن باز با خود آمد جان
دام عشق آمد و در او پیچید

شربتی دادش از حقیقت عشق
جمله اخلاص ها ازو برمید

این نشان بدایت عشق است
هیچ کس در نهایتش نرسید
(کلیات، غزل ۹۹۱)

• ماحصل کل این ماجرا این است که هستی توام با عشق ایجاد شده و حافظ عصاره این بینش را در یک بیت جای داده:
رهرو منزل عشقیم و ز سرحدّ عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
(دیوان حافظ، غزل ۳۶۶)
***

۴

آینه
میل نکند.
[ص ۶۹]
***
• در عین وضوح و عمقِ معنایی، حدّ اعلای ایجاز را می توان در این سه کلمه دید. میل کردن در این جا یعنی تمایل پیدا کردن، و آینه میل نکند یعنی آینه بی طرف است و جانب او بی جانبی است و حقیقت خالص را منعکس می کند.

• مولانا در دفتر دوم مثنوی (بیت های ۲۶۸۸-۲۶۸۹) ابیاتی دارد که بازگوکننده همین معنا و ماجرایی است که در ادامه این جمله در مقالات آمده است:

سوخت هندو آینه، از درد را،
کاین، سیه رو می نماید مرد را

گفت آیینه گناه از من نبود
جرم او را نِه که روی من زُدود

او مرا غماز کرد و راستگو
تا بگویم زشت کو و خوب کو

بیت دوم را نیکلسن در پانوشت آورده است. اما در نسخه قونیه داخل متن آمده است. (نگاه کنید به مثنوی چاپ هرمس، دفتر دوم، ص ۲۸۸، و چاپ عبدالکریم سروش، ج ۱، ص ۲۸۶.)
و باز در دفتر ششم مثنوی (بیت ۳۱۵۴) گفته است:

چون که قبحِ خویش دیدی ای حسن
اندر آیینه، بر آیینه مزن

در فیه ما فیه نیز فرموده است: «آیینه بی نقش است اگر در آیینه نقش نماید نقشِ غیر باشد» (ص ۴۱).
شمس خود در جای دیگر می گوید: «آن ترازو و محک و آینه را هرچند مراعات کنی میل نکنند و هیچ نگردند از راستی» (مقالات، ص ۸۲۰).

• یکی از مآخذ این تمثیل حدیقه سنایی است:

یافت آیینه زنگی یی در راه
واندرو روی خویش کرد نگاه

بینیِ پخج دید و دو لب زشت
چشمی از آتش و رُخی زَ انگِشت

چون بَرو عیبش آینه ننهفت
بر زمینش زد آن زمان و بگفت

آن که این زشت را خداوند است
بهرِ زشتیش را بیفکنده ست
(حدیقه الحقیقه، ص ص ۲۹۰-۲۹۱)
***

۵

می گویم و خرد می کنم سخن را
امروز باشد.

روزی گوییم این سخن را
و هم نشکنیمش.
[ص ۷۱]
***
در جای دیگری هم از مقالات (ص ۷۴۸) میفرماید: «تا این سخن را بپوشانیم، سخن خود را میشکستم هر روز...».
***

۶

اگر اهل سماعی را به مشرق سماع
است

صاحب سماع دیگر را به مغرب سماع باشد و ایشان را از حال همدیگر خبر باشد.
[ص ۷۳]
***
در جای دیگر گفته است: «اگر در مشرق مومنی محمدیی در رقص باشد، اگر محمدیی در غرب باشد، هم در رقص بود و در شادی» (مقالات، ص ۶۷۸).
***

۷

هرکه فاضل تر
دورتر از مقصود

هرچند فکرش غامض تر
دورتر است.

این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست.
[ص ۷۵]
***
• فعل در سه سطر اول حذف شده است. نحوِ نامنظم زبانیِ چند سطر اول شاعرانه است، البته ناگفته پیداست که هر ساختار به هم ریخته زبانی حکایت از شاعرانگی ندارد. درضمن باید توجه داشته باشیم که این ها گفته های شفاهی است، و بدین ترتیب اگر در آن ها خصایص نحوی ای که حاکی از روحِ شاعرانگی است به چشم بیاید اهمیتش بیشتر است و نشان از قوت شاعرانگیِ شمس دارد.

• سطر آخر وزن عروضی دارد: مستفعل فاعلات مستفعل فع (وزن رباعی).

• پیشانی به معنایِ شوخی و گستاخی و پررویی است. مولانا می گوید:

رستیم از خوف و رجا، عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا! هنگام پیشانی ست این
(کلیات، غزل ۱۷۹۲)
***

۸

قصه آن که گنج نامه ای یافت که:
به فلان دروازه بیرون روی
قبّه ای است.
پشت بِدان قبّه کنی
و روی به قبله کنی و
تیر بیندازی.

هرجا تیر بیفتد
گنجی است.

رفت و انداخت
چندان که عاجز شد.
نمی یافت.

و این خبر به پادشاه رسید.
تیراندازانِ دورانداز انداختند
ــــ البته اثری ظاهر نشد.

چون به حضرت رجوع کرد
الهامش داد که:
نفرمودیم که کمان را بکش.
آمد
تیر به کمان نهاد
همان جا پیش او افتاد.(۱)
[ص ص ۷۵-۷۶]
***
• این داستان از نمونه های عالی ایجاز است. سطرهایی از آن موزون است، ازجمله: «پشت بدان قبّه کنی» و «همان جا پیش او افتاد» که اولی دو مفتعلن و دومی دو مفاعیلن است.
• در جزء اول این نوشته در بیان ایجاز به عنوان یکی از خصایص بلاغی زبان شمس در باب خصایص این حکایت مقالات با تفصیل بیشتری سخن گفته ایم.
• مولانا این داستان را در دفتر ششم مثنوی (بیت های ۱۸۳۴ به بعد) آورده است. سرفصل ابتدای داستان بسیار شبیه بیان شمس است: «قصه آن گنج نامه که پهلوی قبّه ای روی به قبله کن و تیر در کمان نِه، بینداز، آن جا که افتد گنج است».
***

۹

از عهد خردگی این داعی را واقعه ای عجب افتاده بود.
کس از حال داعی واقف نی.
پدر من از من واقف نی.

می گفت:
تو اولاً دیوانه نیستی،
نمی دانم چه روش داری
تربیتِ ریاضت هم نیست،
و فلان نیست...

گفتم:
یک سخن از من بشنو
تو با من چنانی
که خایه بط را زیر مرغ خانگی نهادند.

پرورد و بط بچگان برون آورد.
بط بچگان کلان ترک شدند
با مادر به لب جو آمدند،
در آب درآمدند.
مادرشان مرغ خانگی است،
لب لبِ جو می رود،
امکان درآمدن در آب نی.

اکنون ای پدر!
من دریا می بینم مرکب من شده است.
و وطن و حال من این است.
اگر تو از منی یا من از توام،
درآ در این دریا،

و اگر نه،
برو برِ مرغان خانگی
و این تو را آویختن است.
گفت:
با دوست چنین کنی با دشمن چه کنی؟!
[ص ۷۸]
***
• این حکایتِ شگرفِ شمس از احوالات کودکی اش پُر است از وجوهِ شاعرانگی و موسیقایی.
• واج آرایی «عین» و «دال» و موسیقی کلمات در خط اول قابل توجه است.
• بندهایی از آن با کمی تغییر دارای وزن عروضی اند، مانند: «خایه بط را زیرِ مرغِ خانگی» که اگر «را» در جمله نبود بر وزن یک مصراع مثنوی معنوی می شد، و یا «کس از حال داعی واقف نی» که «کس از حال داعی» بر وزن دو فعولن است، با تغییر آن به «کس از حال داعی نه واقف بدی»، مصراعی بر وزن شاهنامه داشتیم.
• برخی خطوطِ آن با حساب تعداد هجاها متوازن اند، یعنی توازن و تساوی یا تناسب و نزدیکی هجایی باعث می شود کلام آهنگین باشد، ازجمله: با مادر به لب جو آمدند،... مادرشان مرغ خانگی است/لب لب جو می رود/امکان درآمدن در آب نی...
• جامی در نفحات الانس ماجرایی را از مجدالدین بغدادی روایت کرده که شبیه به این حکایت شمس است. مجدالدین بغدادی سخنی می گوید که گویی در آن بوی پیشی گرفتن از شیخش نجم کبری استشمام می شود. می گوید او خودش اهل دریا بوده و نجم الدین تنها او را از بیضه بط خارج کرده و آن گاه نجم کبری خود بر خاک مانده اما مجدالدین به دریا بازگشته است. باری، شیخ نجم الدین این سخن مجدالدین را به کرامت درمی یابد و فقط می گوید: «در دریا میراد». سخنِ شیخ اجابت می شود. علاء الدین محمد خوارزمشاه مجدالدین بغدادی را به تهمت ارتباط با ترکان خاتون محکوم می کند و او را در دجله می اندازد و سخن شیخِ او نجم الدین درست از آب درمی آید! با این حال به گفته جامی، نجم کبری از کشته شدن شیخ مجدالدین غمگین است و سلطان را به دلیل کشتن مجدالدین نفرین می کند و فتنه مغول به همین سبب برپا می شود! دو تن از محققان بزرگ معاصر، عباس زریاب خویی و محمد امین ریاحی، در این باره تحقیق کرده اند. جمع بندی ماجرا را می توان در مقاله «عشق مجدالدین بغدادی» نوشته محمدامین ریاحی دید (چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، ص ص ۲۴۵-۲۵۲). این ماجرا، یعنی عاشقی و رابطه یکی از عرفای بزرگ با زنی از متعلقانِ دربار یکی از وقایع نادر در فرهنگ و عرفان اسلامی است. اینک بخش هایی از نفحات را نقل می کنم: «روزی شیخ مجدالدین با جمعی از درویشان نشسته بود، سُکری بر وی غالب شد. گفت: ما بیضه بط بودیم بر کنارِ دریا، و شیخ ما ــــ شیخ نجم الدین ــــ مرغی بود. بال تربیت به سرِ ما فرود آورد تا از بیضه برون آمدیم. ما چون بچه بط بودیم در دریا رفتیم، و شیخ بر کنار بماند. شیخ نجم الدین به نور کرامت آن را دانست. بر زبان ایشان گذشت که: در دریا میراد» (نفحات الانس، ص ص ۴۲۸-۴۲۹). در منتخب اللطایف (ص ۵۷۷) نیز همین ماجرا درباره مجدالدین بغدادی آمده است و علی القاعده باید از نفحات الانس نقل شده باشد.
• شمس در دفتر دوم مقالات (ص ص ۶۲۴-۶۲۵) هم در ضمن تعریف حکایت جماعتی که رفتند سرِ آب فرات را ببینند، بار دیگر متعرض این حکایت شده است.
• مولانا در انتهای دفتر دوم مثنوی (ابیات ۳۷۶۶ به بعد) این داستان را به نظم درآورده است:

تخم بطّی گرچه مرغ خانگی
زیر پرّ خویش کردت دایگی...

• داعی: دعاگو

• واژه واقعه که در سطر اول آمده نزد صوفیه به معنای واردات غیبی است که بر دل سالک وارد می شود. ضمن این که واقعه اصطلاح قرآنی است به معنای قیامت و یکی از سوره های قرآن به همین نام است. همچنین روز واقعه به معنی روز مرگ به کار رفته است، مثلاً در این شعر حافظ:

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
که می رویم به داغ بلندبالایی
(دیوان حافظ، غزل ۴۹۱)

واقعه در زبان شمس همه جا در معنای عرفانی آن به کار رفته است. در متن حاضر شواهد دیگری از کاربرد آن را نزد شمس خواهید یافت.
• سطر آخر این حکایت در قالب یک مصراع شعر در نامه های عین القضات (ج ۱، نامه ۳۴، ص ۲۸۶) آمده است: «با دوست چنین کنی به دشمن چه کنی».
***

۱۰

شیخ گفت:
خلیفه منع کرده است از سماع کردن.

درویش را عقده ای شد در اندرون
و رنجور افتاد.

طبیب حاذق را آوردند نبض او گرفت.
این علت ها و اسباب که خوانده بود ندید.
درویش وفات یافت.
طبیب بشکافت گور او را و سینه او را
و عقده بیرون آورد
همچون عقیق بود

آن را به وقت حاجت بفروخت.
دست به دست رفت به خلیفه رسید.
خلیفه آن را نگین انگشتری ساخت
می داشت در انگشت.
روزی در سماع فرونگریست
جامه آلوده دید از خون.

چون نظر کرد هیچ جراحتی ندید.
دست برد به انگشتری
نگین را دید گداخته
خصمان را که فروخته بودند باز طلبید
تا به طبیب رسید.

طبیب احوال باز گفت.
[ص ۸۰]

• این یک حکایت منثور است اما هیچ از شعر کم ندارد. تا به حال ماخذی برای این داستان به دست نیامده و گویا ساخته خود شمس است.
• وجوه فراواقعی داستان آشکار است: عقده درویش را از سینه درآوردن، آن را نگین انگشتری ساختن و جان دار بودن نگین انگشتری. آرزوی درویش سماع بوده و هنگامی که منع کننده او از سماع خود به سماع می پردازد، نگین انگشتری که حَبَّه القلب درویش است، خونین و گداخته می شود.
• عبارات حکایت پر است از وجوهِ بلاغی و موسیقایی مانند ایجاز و واج آرایی، ازجمله میان عقده و عقیق، و نیز موزونی یا نزدیک بودن به موزونی برخی عبارات مانند: «جامه آلوده دید از خون»، «می داشت در انگشت».
• خصمان: در این جا به معنی معامله گران، و طرف های معامله است.
***

۱۱

سرمایه
نیاز است.
[ص ۸۳]
***
• این جمله بسیار کوتاه، در عین ایجاز استادانه، یکی از مفاهیم بنیادی تصوف را، که شمس هم بر آن تاکید بسیار دارد، بیان می کند. معنای این عبارت در پرتوِ قطعه شماره ۲ همین کتاب دقیق تر روشن می شود. خواننده برای تفصیل درباره نیاز از منظر شمس می تواند به جزء اول این کتاب، فصل «نیاز» مراجعه کند.
• در جای دیگری از مقالات (ص ۶۹۷) در انتقاد از مشایخ می فرماید: «...از خود پر باشند، و سرمایه ایشان که نیاز است روزگار به باد داده، و ایشان پراگنده دهر!».
• این عبارت را می توان بر وزن مستفعل فعلن خواند.
• عین این تعبیر شمس در یکی از ابیات حدیقه سنایی آمده است. نگاه کنید به توضیحات قطعه شماره ۲ همین کتاب.
***

نظرات کاربران درباره کتاب شمس تبریز