آغاز رابطهی عاشقانهی آنها ریچل را لبریز از حس آرامشی کاذب کرد. کموبیش خودش را متقاعد کرده بود که حملههای عصبی موضوعی مربوط به گذشته بوده، گرچه این آخرین حمله حادترینشان بود.
اولین قرار رسمی او و برایان شامل یک فنجان قهوه بود که صبح روز بعد از دیدارشان نوشیدند. شب قبل ریچل هیجانزدهتر از آن بود که بتواند پشت فرمان بنشیند، پس کمی بریزوبپاش کرد و اتاقی رو به رودخانه در هتل وستین کاپلی اسکوئر گرفت. بیشتر از یک سال از آخرین شبی که در هتل گذرانده بود میگذشت؛ توی آسانسور با خودش فکر کرد اسنکی سفارش بدهد و فیلمی تماشا کند، اما جایی در میانهی کندن کفشها و کنار زدن روتختی خوابش برد. صبح روز بعد ساعت ده در کافهی استفانی در خیابان نیوبری با برایان ملاقات کرد. تأثیر نوش دیشب را هنوز در جریان خون و در مغزش احساس میکرد. برایان اما عالی به نظر میرسید. واقعیت این بود که در نور روز ظاهر برازندهتری داشت تا در نور کافه. ریچل در مورد شغلش از او پرسید و برایان گفت از پس هزینههای زندگی برمیآید و میتواند عطشش به سفر کردن را سیراب کند.