فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ناپیدای درون

نسخه الکترونیک کتاب ناپیدای درون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ناپیدای درون

فانوس‌های شهر خاموش و غروب آفتاب نزدیک بود. آفتابی که دیگر نه گرما داشت و نه روشنایی. زمستانی بود سرشار از سوز و سرما و عاری از بارش. امیدی به فصل بهار نبود. بهاری که شاید هیچ‌گاه نمی‌رسید. بهاری که هیچ شکوفایی و رویشی در خود نداشت. هیچ آرزویی شکوفا نمی‌شد و هیچ رشد و نمویی در زندگی نبود. دنیا تیره و تار بود و هیچ موجودی در آن تغییر نمی‌کرد. همه چیز ساکن بود. نه غنچه‌ای باز می‌شد و نه برگی از درخت می‌افتاد. حتی نسیم هم نای وزیدن نداشت. دنیا مثل جنگلی بود که درختانش لخت و عریان بودند. درختانی سرد و بی‌روح که فقط زنده بودند و زندگی نمی‌کردند. هیچ چیز مژده‌ی فردا را نمی‌داد. دنیا لجنزاری بیش نبود. ساکن و بی‌روح، ثابت و بی‌هیاهو. گویا همه چیز مرده بود. همه چیز، همه جا و همه کس.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نظری
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 7.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ناپیدای درون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

همه ی ما هر از گاهی به زندگی و به خود اندیشیده و اغلب جز صورت ظاهری، به چیزی بسنده نکرده ایم. گاه در این مهد خاکی با ناملایمتی هایمان از خود، موجودات انسان نما ساخته ایم. گاه فراموش کرده ایم که انسان های هستی بخش سر راهمان را دوست بداریم و به آن ها عشق بورزیم. ولی شاید لازم باشد که بر روحمان تلنگری زنیم؛ بیدار شویم و زندگی را از نو تجربه کنیم. ما با هم زاده شده ایم و با هم خواهیم مرد؛ پس بیایید انسانیت را نیز با هم زندگی کنیم.
من نیز تا قبل از رسیدن فرجام کار به خود آمدم؛ درنگی کردم، اندیشیدم و خواستم که چگونه بودنم را بیایم. همه چیز در لحظه اتفاق افتاد. آشنایی با برخی از انسان ها برایم نقطه ی عطفی شد تا بدانم که از عمر خود، ناچیزترین بهره را برده ام. دریافتم که با غوطه وری در وهم، خود را شادمان جلوه داده ام حال آن که حقایق زندگی چیزی بس متفاوت از پوسته های بیرونی بود. توانستم مروارید زندگی را از میان گل و لای اندوه بیایم. من از نقطه نظر خود معنای زندگی را سرکشیدم و چکیده ی آن را با عالم تخیل درآمیختم. نتیجه، کتاب «ناپیدای درون» شد.
این کتاب پیشکش است. این کتاب را ابتدا به «خود» پیشکش می کنم؛ چرا که از او شرمسارم؛ جز اندک دوستش نداشتم و ارزش والایش را درک نکردم. اما اکنون در سایه ی خودآگاهی، عشق بی آلایش او را حس می کنم. من توانستم لایه های سطحی این دریاچه را کنار زنم و در ژرفای خود، به زلالی قطرات وجود نایل شوم و در چشم انداز زندگی ام، عشق را بگنجانم. عشقی که هیچ گاه با واژه به وصف نمی آید. و البته این، خاص همه ی ما انسان هاست که گهگاهی به ناپاکی ها غرّه شویم و تنها به زیبایی ها مزین نباشیم.
این کتاب را به پدر و مادر عزیز و خواهر دوست داشتنی ام پیشکش می کنم. آنان که نهال وجودی ام را رشد دادند و به وقت ناتوانی، نیرویم بخشیدند و تقدیم به همسر عزیزم و پدر و مادر محترمشان که جز مهر و عطوفت از آنان هیچ ندیده ام؛ عزیزانی که مرا غرق در شادی می کنند و بسیار دوستشان می دارم.
و در آخر... این کتاب پیش کشی است به تمام کسانی که کتاب مصور درونم را ورق زدند و زیبندگی و دل زدگی آن را یادآورم شدند. کسانی که کوله بار سفر را بسته اند تا ناپیداهای درون خود را کشف کنند؛ آنان که وجودشان را از عشق مملو می سازند و در جاده ی خود شناسی گام برمی دارند.

کیانا حاج دولت(۱)

فانوس های شهر خاموش و غروب آفتاب نزدیک بود. آفتابی که دیگر نه گرما داشت و نه روشنایی. زمستانی بود سرشار از سوز و سرما و عاری از بارش. امیدی به فصل بهار نبود. بهاری که شاید هیچ گاه نمی رسید. بهاری که هیچ شکوفایی و رویشی در خود نداشت. هیچ آرزویی شکوفا نمی شد و هیچ رشد و نمویی در زندگی نبود. دنیا تیره و تار بود و هیچ موجودی در آن تغییر نمی کرد. همه چیز ساکن بود. نه غنچه ای باز می شد و نه برگی از درخت می افتاد. حتی نسیم هم نای وزیدن نداشت. دنیا مثل جنگلی بود که درختانش لخت و عریان بودند. درختانی سرد و بی روح که فقط زنده بودند و زندگی نمی کردند. هیچ چیز مژده ی فردا را نمی داد. دنیا لجنزاری بیش نبود. ساکن و بی روح، ثابت و بی هیاهو. گویا همه چیز مرده بود. همه چیز، همه جا و همه کس.
آدم ها نیز مرده بودند. زنده بودند و زندگی نمی کردند؛ نگاه می کردند و نمی دیدند؛ گوش می دادند و نمی شنیدند؛ لمس می کردند و احساس نمی کردند؛ از کنار هم رد می شدند و به هم توجهی نمی کردند؛ حتی دریغ از نیم نگاهی. به هم صحبتی می نشستند و همدیگر را نمی فهمیدند. دست های هم را می فشردند ولی گرمایی نداشتند. مدت ها بود که انسان های بسیاری از چارچوب انسان بودن خارج شده بودند. از قلب مذاب آنها بخاری سرد از دروغ، خیانت، ستم و... بالا می رفت. سیمایشان سیاه شده بود حال آن که پوستشان سپید می نمود. پرندگان کوچک این دنیا، به یک آغوش گرم نیاز داشتند که در سایه ی آن، پناه بگیرند؛ آرام شوند و به خواب روند. ولی آغوشی نبود؛ گرمایی نبود؛ و آسودنی نبود. آدم ها سرد و بی روح بودند. زندگی هایشان نه رنگی از انسانیت داشت و نه رنگی از وجدان. انسان نبودند چون احساسی نداشتند. احساس دل نوازی نبود چون قلب پاکی نداشتند و قلب پاکی نداشتند چون وجدانی نبود؛ رحم و مروتی نبود. هر کس تنها به آشیانه ی خود فکر می کرد و پول جای همه چیز را گرفته بود. جای دوستی، محبت، وفاداری، احترام و حتی جای شخصیت را. هر کس پول داشت همه چیز داشت. اما آرامش، فرهنگ، انسان دوستی یا اعتماد چه؟!! چه زیاد بودند انسان هایی که از برهنگی احساس، رنج می بردند؛ چه شب هایی را از غم تنهایی تا صبح سر نکرده و چه اشک هایی را با ترنم باران هم نوا نساختند...
در این دهکده ی بی مهری پا به عرصه ی خاک گذاشتم. جایی که آشیانه ی هدهدش تنها به در و دیوارهای طلایی و پر زرق و برق محدود می شد. جایی که برای انسان ارزشی نبود و در جایی که غالب انسان ها گیج و مبهوت بودند. مردم نمی دانستند کجا هستند؟ برای چه به دنیا آمده اند؟ چه راهی را باید طی کنند و چه رسالتی دارند؟ آنها حتی نمی دانستند به کجا خواهند رسید؟ مرگ...نیستی... پوچی... و یا ابدیت و جاودانگی.
در حاشیه ای از دنیا متولد شدم که ذهن هایشان محدود بود. در وهم می سوختیم و تاریکی اش چشمانم را می زد. در دامن نسلی سوخته شکل گرفتم که از پنجره ی نگاه من، جز امرار معاش به چیز دیگری فکر نمی کردند. مردم خاکی سخت تشنه ی معرفت بودند و تنها در لحظه ی ترحم، نوع دوستی را می شد دید. در میان مردمی که ادعای بهترین بودن، کورشان کرده بود. مردمی که نمی دانستند هویت ملی، هویت آنهاست؛ و چه ساده آن را به تمسخر می گرفتند! در دهکده ی گم نامی متولد شدم که حریم شخصی معنایی نداشت. جامعه ی ما اجتماعی بود از من، تو و او؛ ولی هیچ کس نمی خواست پذیرای این نقش مهم باشد. فرهنگ منیت در ادبیات زندگی ها حاکم بود. مردم شب را روز و روز را شب می کردند و نامش را زندگی می گذاشتند. این مردم به ما یاد دادند تا در آخرین نفس های شب به آن چه انجام داده و بیان کرده ایم، فکر کنیم. ولی نگفتند که تامل، قبل از رفتار و گفتار چقدر گرانبهاست! افسوس که همه چیز را به ما آموختند و گوشزد کردند؛ مگر روش زیبا زیستن را. قلب انسان ها می ترسد که بزرگ ترین رویاهایش را متحقق کند، چون یا فکر می کند که لیاقتش را ندارد یا این که نمی تواند از عهده برآید. این قلب ها از ترس می میرند؛ تنها از اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا و عالی باشند و نبودند یا گنج هایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه در زیر خاک مدفون شدند.(۲) من نیز از این قاعده مستثنی نبودم. عطش اندیشه های خوب و مفید را داشتم که بتوانند راه و رسم زیبا اندیشیدن و شاد زندگی کردن را به من بیاموزند؛ ولی مردم این دنیا سخت درگیر زندگی یکدیگر بودند و خودخواهی و خودپسندی در میانشان غوغا می کرد. استاد دیگرشناسی بودند و در داشتن الگوهای سازنده، سر در گم؛ و چه اندک بودند انسان هایی که خداوند را در اعماق نگاه کودک نیازمندی می دیدند که دست یاری دراز می کند. نور خداوند را در وجود مردی جاری می ساختند که نابینایی را از خیابان رد می کند؛ و خانه ی خداوند را تنها کعبه، مسجد و کلیسا نمی شمردند؛ بلکه خانه ی هم نوع را، خانه ی خدا می دانستند. همان خانواده ای که جز یک تکه نان و اندک آب، چیزی برای خوردن ندارد؛ اما آبرومندانه زندگی می کند... بازتابی از مهر خداوند را در آغوش مادری می دیدند که بی توقع، خود را وقف فرزندانش می کند. مرحمت خداوند را در دستان پدری حس می کردند که سخت کار می کند تا در حد توانش بهترین ها را برای خانواده ی خود فراهم آورد و نظاره گر عشق خداوند در وجود شخصی بودند که عاشقانه به هم نوع خود نگاه می کند و به او عشق می ورزد. فردی که با گفتن کلمات عاشقانه گوش عزیزانش را نوازش می دهد و از گفتن آن ابایی ندارد. به راستی که حق در این جاده ی سر در گم، چه واژه ی دور از حقی بود!



دفتر روزگار به سرعت ورق می خورد و من بزرگ می شدم. سوال هایی در ذهنم شکل می گرفت و هیچ کس را پاسخگو نمی یافتم. اطرافیانم از پاسخ دادن امتناع می کردند و یا نمی خواستند که بیش از سنّم، چیزهایی را بدانم. چه روزها و ماه هایی با بی مهری گذشت... بزرگ تر شدم و هم چنان سوال هایم بدون جواب مانده بود. وقتی در مورد خداوند می پرسیدم، همه می گفتند که کنجکاوی در مورد خداوند گناه است؛ اما کسی چرایش را نمی گفت. روز به روز باید و نبایدهای بیشتری به من تحمیل می شد. وقتی کودک بودم آرزوی بزرگ شدن را داشتم و هر چه بزرگ تر می شدم آرزوی بازگشت به روزهای خوش کودکی را بر دوش خود حمل می کردم. از نفس کشیدن در لبه ی پرتگاه محدودیت می ترسیدم. شب های مهتابیم تمام، کدر می نمود. تنها متوجه یک چیز بودم؛ آن که روز به روز تنگ آب این ماهی کوچک، محدودتر می شد.
از اولین روزهای پای تخته سیاه متوجه شدم که دنیا، عرصه ی رقابت است نه انسانیت... متوجه شدم ارزش هر کس به خانواده، ثروت و میزان هوش و سواد اوست و آن کس که پول ندارد، هیچ ندارد؛ نه خانواده، نه سواد و نه ارزش... در کودکی آموختم که برگ های سبز بوستان وجود را به نمایش گذارم و زردی و خشکی خود را بپوشانم. در گذر عمر، وسعت این پوشش ها را بیشتر می کردم تا بتوانم دنیای بیرون را دلیل تنهایی، خشم و نارضایتی خود بدانم.
بزرگتر شدم و دنیا هم چنان به روند عادی خود ادامه می داد. پولدارها پولدارتر می شدند و شانه ی فقیران، زیر بار فقر خمیده تر می شد. دیگر کودکی خرد نبودم. پا به دوره ی نوجوانی گذاشته بودم. هر لحظه ای که گام برمی داشتم، به خود و دنیای اطرافم فکر می کردم. آرزو داشتم بدانم کیستم؟ و اصلاً برای چه هستم؟! دوست داشتم بدانم کدام روح در من است؟ شاگرد کدام آموزش و چگونه آموزگاری هستم؟!...ولی افسوس... افسوس که هیچ جوابی به ذهنم خطور نمی کرد. میل به بیشتر آموختن در درونم غوغا می کرد. ولی نمی دانستم چه چیزی را گم کرده ام! قلمم را! آینده ام را و یا روزهای بارانی را...!! دیگر جوانی نوشکفته بودم و مسائلی را تجربه کردم که ای کاش، هیچ وقت اتفاق نمی افتاد. از نگاه های برّنده ی هوسرانان می ترسیدم؛ از سوء استفاده های جنسی، تجاوز و دزدی می ترسیدم. از نزدیک شدن هر مردی به خود می ترسیدم. از این می ترسیدم که جز تندیس زنانه چیزی نباشم. پوچ باشم و یک عروسک پارچه ای. می ترسیدم که پرنده ی پرشکسته ای باشم اسیر بازهای دنیا. حس غریب یخ زدن در آتش و سوختن در سرما را تجربه می کردم. نگران بودم؛ بدبین بودم؛ می ترسیدم... چطور می توانستم در این زمین خاکی قدم بردارم و کسی با نگاه های هوس آلودش آزارم ندهد؟! چطور می توانستم به دیگران اعتماد کنم وقتی جامعه هیچ بویی از اعتماد نداشت؟! و چطور می توانستم با قلم روح در دفتر خاطراتی، از خود چیزی به یادگار گذارم حال آن که هیچ دفترچه ی پاک و سفیدی در بساط نداشتم؟! آه...! چه سخت بود زندگی در میان مردمی که ادعای فضل می کردند و من را نمی فهمیدند؛ نه من را و نه افکار هرچند محدودم را...
حاضر بودم و حضور نداشتم. می خندیدم و پشت لبخند تلخم دنیایی از غم دفن شده بود؛ غم از دست دادن شخصیت، هویت، انسانیت و شرافتم. در کوره راه توهم و خیال بافی خود، همیشه «اگر» را به یدک می کشیدم و فراوان بودند «چرا من» و «چرا»های دیگر که هر روز به ملاقاتم می آمدند! هر روز یک سوال بی جواب؛ هر روز فریاد رساتری از سکوت! و با کینه و کدورت در سفره ی قلب، بیشه ای بس نورانی را بی فروغ ساخته و خود را بنده ی عادت کرده بودم. پس کجا بود خدایی که می گفتند از رگ گردن به آدم نزدیک تر است؟!(۳) کجا بود خداوندی که قول داده بود تا انسان را تنها نگذارد؟!(۴) و چرا پروردگار فریادرس بنده ی تنهایش نبود که در آتش اندوه می سوخت؟!... آخر، سرایم ویرانه ای و جز او کس برایم باقی نبود. گویا دنیا پوچ بود. گویا زندگی بی معنی بود. گویا هیچ انسانی نبود! دلم تنگ بود؛ سرما، فصل ها را بی معنی و آسمان زندگیم را بی رنگ ساخته بود. این دنیا سرد سرد بود و من در کنجی از قفس تنهایی افتاده بودم. قفسی به وسعت جهان و با نرده های یخی سر به فلک کشیده. جسمم زنده بود و روحم به مردن می گرایید. چیزی نمانده بود تا جسمم نیز به رنگ نابودی درآید. هیچ کس از خاکستری شدنم غصه نمی خورد و هیچ کس با بودنم شاد نبود. دیگر برای هیچ کس مهم نمی آمدم. دستی نبود که نگاه خسته ام را نوازشی کند؛ چشمی نبود که مرا امید دهد و نفسی نبود تا از حرارت آن وجود سردم گرم شود. حتی فرشته ی مرگ نیز به من پشت کرده بود. همیشه آرزو داشتم تا در بستر پاک و معصوم دریا، در دستان بخشنده ی اقیانوس و زیر سقف کبریایی آسمان دار فانی را وداع بگویم. ولی انگار سرنوشت، زندگی تلخ دیگری را برایم دیکته کرده بود. با عشق، تنها با عشق می شد از زندان خویشتن رها گشت؛ اما افسوس که این شعله ی خدایی من مدت ها خاموش شده و به رنگ فراموشی درآمده بود. با تمام وجود از خدا می خواستم تا روحم را از قید این زمین خاکی آزاد کند. به آغوش مرگ رفتن، بزرگ ترین آرزوی من بود؛ اما خداوند اعتنایی نمی کرد. چه آرزوی خامی؛ چه انتظار بیجایی. اصرار می کردم و اعتنایی نمی شد. ارابه ی زندگیم با بی مهری می تاخت. کاش از حرکت می ایستاد. کاش برای همیشه متوقف می شد و مرا از تازیانه ی ناقدان آفتاب پرست نجات می داد. وقت زیادی سپری شد؛ نفهمیدم چه گذشت؟... ولی آخر پذیرفت که بروم. پذیرفت از زندان سکوت و سرد آزاد شوم و از این زمین فانی نجات پیدا کنم. همه چیز برای رفتن مهیا بود؛ بارگاه خداوند، من و کوله باری از غم.

نظرات کاربران درباره کتاب ناپیدای درون