فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گیلاس روی کیک

کتاب گیلاس روی کیک

نسخه الکترونیک کتاب گیلاس روی کیک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گیلاس روی کیک

می‌دونید املتِ شیرین چیه؟ آسون‌تر از این غذا وجود نداره! خانواده‌ای با پنج‌تا پسر به اضافه‌ی یه بچه‌کوچولو که به زودی به دنیا میاد، یه لاک‌پشت، یه خوکچه‌ی هندی و یه مشت موش‌کوچولوی سفید، همه‌ی این‌ها رو خوب با هم مخلوط کنید. البته مامان خیلی منظم و پاپای قهرمان خرده‌کاری‌های خانه رو فراموش نکنید. همین‌طور چندتا رفیقِ خوب مدرسه با قدرت خیال‌پردازی فوق‌العاده!

ادامه...

بخشی از کتاب گیلاس روی کیک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آی، آی، آی!



همه روی قالیچه ی سالن دور هم نشسته بودیم که پاپا گفت: «خب، بچه ژان های من، شروع مدرسه چطور بود؟»
او با دود پیپش ابرهایی کوچک می ساخت و تنباکوی آن بوی خوش گیلاس توی هوا پخش می کرد.
ژان. س که هیچ وقتِ خدا هیچی نمی فهمد، پرسید: «چی چطور بود؟»
او را دست انداختم: «گاگول جان، شروع مدرسه ها!»
«گاگول خودتی! هوس کتک کردی؟»
«کتک، اونم از یه بچه ی کلاس پنجمی؟ اگه راست می گی بیا جلو ببینم!»
ژان.د طوری انگشتش را بالا برد که انگار هنوز توی کلاس بود. بعد با افتخار داد زد: «من به همین زودی یه نمره ی خوب گرفتم! وقتی ده تا نمره ی خوب بگیرم، یه کارت آفرین می گیرم و وقتی ده تا کارت آفرین بگیرم ...»
ژان. س حرف او را کامل کرد: « ... وقت گل نی!»
بعد درست به موقع جاخالی داد تا هسته ی زیتونی که ژان.اف پرت می کرد، به او نخورد. ژان.اف یک تک تیرانداز درست و حسابی است. چون او آن قدر کوچک است که هنوز به مدرسه نمی رود، چیزی برای گفتن ندارد، برای همین هم، هیچ کاری خبیثانه تر از این پیدا نمی کند که گوشه ای کمین بکشد و بی سروصدا با هسته هایی که آن ها را تا ته مکیده، به ما تیراندازی کند و پشت سر هم بگوید: «درست وسط هدف، آخ جون دلم خنک شد!» درست مثل وقتی که جاش راندال توی تلویزیون، دار و دسته ی راهزن ها را ناکار می کند.
هسته ی زیتون با صدای شتلق کوچولویی به سمت پنجره پرواز کرد و به دنبال آن، بتمن، چین چیلای ژان.س که چیزی نمانده بود روی میز پایه کوتاه منفجر شود. بعد پاپا گفت: «یعنی می شه با خیال راحت یه نوشیدنی دور هم بخوریم بدون اینکه این موجود عجیب ...»
ژان.س عصبانی شد: «بتمن یه موجود عجیب نیست! یه گونه ی خیلی نادر از چین چیلاهاست. تازه، اونم یکی از اعضای خانواده ست، فقط اسمش ژان.بتمن نیست.»
پاپا گفت: «می ترسم اگه همین حالا اونو توی قفسش نذاری، قیمه قیمه بشه! حرفم کاملاً روشن بود؟»
از وقتی بتمن دمپایی های نوی نویی را که مامان برای تولد پاپا به او هدیه داده بود، پوست کنده، پاپا دیگر آنقدرها با او رفیق نیست. ژان.س رنگش پرید و چین چیلایش را از زیر کاناپه جمع کرد: «قیمه، اونم بتمن؟»
مامان گفت: «البته پدرت شوخی می کنه.» و بعد برای سبک کردن فضا ادامه داد: «کی شیرینی کلم ــ پنیری می خواد؟ همین حالا از توی فر بیرون اومده.»
همه جیغ زدیم: «اول من! اول من!»
اما با دیدن پاتیل قیمه ای که گوش های کوچولو و نوک تیز بتمن از توی آن بیرون زده بود، اشتهایمان کمی کور شد. حیف شد، چون مامان به مناسبت جشن شروع مدرسه ها، یک حاضری سبک آماده کرده بود. در مواقع معمول، ما عاشق آن هستیم. شبیه غذای پیک نیک است، آن قدر خوش خوراک که گاهی هم به جای شام، آن را می خوریم. چند کاسه بادام زمینی، کرفس و پنیر سفید، نان تست های کوچک با پنیر پرورده ی مارک «گاو خندان»، پیتزای فرانسوی ترد بدون گوجه فرنگی ... خلاصه چیزهایی که ما عاشق آن ها هستیم ــ البته به جز کرفس که آدم موقع خوردن آن احساس می کند، دارد یک بسته سیم ارتودنسی می خورد.



مامان غذاها را روی میز گردان می گذارد، بعد ما دور آن می نشینیم و استثنائاً اجازه داریم هر چقدر که دلمان می خواهد، از چیپس های چرب و چیلی و نوشابه های کارخانه ای بخوریم. پاپا همین طور که برای خودش کمی نوشابه می ریخت، پرسید: «حالا کی ماجرای امروز مدرسه ش رو برام تعریف می کنه؟»
همه همزمان جیغ زدیم: «اول من! اول من!»
به این ترتیب، یک هیاهوی درست و حسابی به پا شد. بعد، ژان.ای وزوزکنان گفت: «من، خانم معلم مون، اسمس سولانز روزورِی یه!»
ژان.د با خنده گفت: «منظورت روژورِی یه؟»
ژان.ای دوباره وزوزکنان جواب داد: «روزورِی نه. روزورِی با ’ز‘!»
ژان.ای انگار یک تار مو روی زبانش گیر افتاده و سین شینی حرف می زند. اما آن روز، علاوه بر این موضوع، آن قدر بادام زمینی توی لپ هایش تپانده بود که انگار یک مشت تیله توی دهانش بود. ژان.س که هیچ وقت خدا هیچی حالیش نمی شود، پرسید: «گراند زورِی؟ مگه معلمت خرگوشه؟(۱)» ژان.ای کلافه شد و در حالی که با صدای بلندتری وزوز می کرد، گفت: «گراند زورِی نه، روزورِی! تازه اون خیلی هم خوسگل و خیلی خوس اخلاقه!»
قبل از آنکه اوضاع به هم بریزد، مامان وسط حرف آن ها آمد: «بچه ها به نوبت صحبت کنید.»
پاپا هم روی دستش بلند شد: «بله، یاد بگیرید به حرف بقیه گوش کنید. حالا کی شروع می کنه؟»
دوباره همه همزمان جیغ زدیم: «اول من! اول من!»
ژان.د و ژان.ای شروع کردند به کتک زدن به بقیه تا خودشان اول حرف بزنند، آن وقت پاپا کمی آن خونسردی افسانه ای اش را از دست داد و در حالی که دوانگشتی، استخوان بینی اش را فشار می داد، گفت: «خیلی خب. همه ساکت، وگرنه درجا اسمتون رو برای سال آینده توی شبانه روزی نظام می نویسم.»
شبانه روزی نظام، یک جور مدرسه ی خیلی سختگیر برای پسرهای نظامیان است. در آنجا یاد می گیرند رژه بروند، توی خوابگاه بدون شوفاژ با صدای شیپور از خواب بیدار بشوند و صبحانه، کنسرو گوشت گاو بخورند. گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم رفتن به شبانه روزی نظام، خیلی راحت تر از زندگی در خانواده ای با شش پسر است. لااقل آنجا کسی وسط حرف آدم نمی دود یا اگر صبح دندان هایمان را نشوییم کسی لومان نمی دهد ... آنجا چند تا بچه ی کوچک نیستند که پابرهنه وسط صفحه ی بازی، دنبال هم بدوند، آن هم درست وقتی که آدم تازه با چند تا بچه بزرگ تر، کارت بازی یا مونوپولی اش را شروع کرده ... امکان هم ندارد کسی بتواند واکمن آدم را کش برود یا روی مجموعه رمان های «باشگاه پنج نفره» او، رنگ آمیزی راه بیندازد ...
بچه های بزرگ تر خانواده، ما هستیم. ژان.آ بزرگ تر از همه و ملقب به ژان غرغرو، چون همه اش نق می زند، کمی شبیه جو دالتون توی داستان های مصوّر لوک خوش شانس. من ژان.ب هستم با نام مستعار ژامبون، دلیل آن هم لپ های ورقلنبیده ام است. یعنی این چیزی است که دیگران درباره ی من می گویند. گاهی وقت ها احساس می کنم دلیلش بیشتر این است که من بچه ی دوم هستم و مثل برش کالباس توی ساندویچ، بین ژان.آ و بچه وسطی ها گیر افتاده ام. باید گفت با وجود بچه وسطی ها، کسی ما را لوس نکرده است. بعد، ژان.س ملقب به ژان سه، چون همیشه توی هپروت است و بعد از او، ژان.د با نام مستعار ژان دِ گند بزن است که خرابکار خانواده است. در مورد آن دو باید گفت در و تخته واقعاً با هم جور شده اند. ممکن نیست آدم با خیال راحت کتاب بخواند بدون اینکه یکی از آن ها با نیزه انداز یا تفنگ دارتی به او حمله کند ... در خانه مان در شهر تولون، اتاق آن ها درست کنار اتاق ماست و حتی مامان که آدم خیلی منظمی است، تردید دارد که پایش را آنجا بگذارد: این اتاق به قدری به هم ریخته است که شاید حتی روزی خود ژان.س و ژان.د توی آشفته بازار آن گم بشوند. آن وقت، ده هزار سال بعد، یک کاوشگر کارکشته آن ها را پیدا می کند، اما این دیگر اهمیتی ندارد، چون در آن موقع، من مدت هاست که من از این خانه رفته ام.
آن طرف راهرو، اتاق بچه کوچولوهاست: ژان.ای ملقب به زان.ایف چون انگار یک تار مو روی زبانش گیر کرده و سین شینی حرف می زند، و ژان.اف که ته تغاری است با نام مستعار ژان.پوف چون حسابی قیل و قال درست می کند. وقتی او کوچک بود، تمام روز گریه می کرد. حالا بدتر شده، چون تازه زبان باز کرده اما فهرست دیالوگ های تمام برنامه های مورد علاقه ی ما را می داند. صبح ها که دوست داریم بخوابیم، حتی یک بار هم چنین شانسی نصیب مان نمی شود. چون او با لباس راحتی در حالی که یک کلاه خیلی بزرگ زورویی روی سرش گذاشته، توی اتاق ما قل می خورد و با تمام قدرت هوار می کشد: «سوارکاری که از اع ــ ماق شب ظاهر می شود/ و یورتمه به دل ما ــ جرا می دود ...»
من هزار بار ترجیح می دهم با صدای شیپور مدرسه ی بچه های نظام از خواب بیدار شوم. با این حال، تهدید پاپا ما را آرام کرد. آخر، هر روز که حاضری سبک خوشمزه نمی خوریم و حق نداریم شکم مان را تا آنجا که دوست داریم، پر کنیم. مامان پیشنهاد کرد: «چطوره اول حرف های بچه بزرگ ترها رو گوش بدیم؟»
پاپا از سر تسلیم، آهی کشید. دیگر از اینکه زودتر از سرکار برگشته بود، چندان راضی به نظر نمی رسید. او به سمت ژان.آ رو کرد که به طرز عجیبی، از زمان شروع صحبت، لب از لب باز نکرده بود. «خب ژان.آ ی عزیزم، شروع مدرسه ت ت ... یعنی کلاس بالاتر ... منظورم، خب ... کلاس جدید ... خب...»
پاپا دکتر خیلی خوبی است، اما حافظه ی خوبی ندارد. شاید به همین دلیل هم باشد که اسم همه ی ما را ژان ــ یه چیزی گذاشته: چون می خواهد مطمئن باشد وقتی برای چیدن میز یا کمک به آبیاری باغچه، ما را صدا می زند، هیچ وقت به اشتباه نمی افتد.
مامان با نوعی حالت ملامت آمیز تذکر داد: «عزیزم، ژان.آ دیگه می ره کلاس نهم.»
پاپا لبخند ریزی زد: «کلاس نهم؟ خب، طبیعتاً! عزیزم منم داشتم همین رو می گفتم.»
ژان.آ دهانش را باز و بسته کرد و صدایی شبیه غرغر مبهمی از خودش درآورد. مثل ولینگ تون و زاکوسکی، ماهی های قرمزمان که با تور دستی، آن ها را از آب می گیریم تا آکواریوم شان را تمیز کنیم. از آنجایی که ژان.آ بچه ی بزرگ خانواده است و زبان لاتین می خواند، ما معمولاً باید صبح زود از خواب بلند شویم تا بتوانیم کمی با او حرف بزنیم. او خیال می کند همه چیز را می داند و به هر مناسبت، ما را ژان کوچولوها یا برادران درختچه می نامد. اما آن شب، حتی یک کلمه هم حرف نزد؛ حتی وقتی ژان.س شوخی مورد علاقه اش را با او انجام داد: اینکه یک شیرینی کلم ــ پنیری توی دهانش بگذارد، بعد آن را در حالی که حسابی بزاق آلود شده بود، دربیاورد و دوباره صاف توی ظرف بگذارد تا کسی بدون آنکه متوجه بشود، آن را بخورد. ژان.آ هم مثل یک هالو توی دام افتاد و یک ضرب آن را بلعید، حتی بدون آنکه متوجه ریشخندهای پیروزمندانه ی ژان.س بشود.
یعنی چه اتفاقی برایش افتاده بود؟
در طول تابستان، اتفاقی برای او افتاده بود که مامان و پاپا به آن می گفتند «جهش رشد»: پاچه های شلوار و آستین لباس هایش ناگهان برایش تنگ و سایه ی کوچکی به شکل سبیل زورو پشت لب بالایی اش ظاهر شده بود. صدایش هم یک جور عجیبی شده بود و طول موج آن، بی خود و بی جهت عوض می شد، مثلاً از صدای بم به صدای زیر تیز تبدیل می شد انگار تویتی و سیلوستر روی تارهای صوتی اش تاب بازی می کردند.
پاپا دوباره پرسید: «خب، ژان.آ ی عزیزم، چرا یک دفعه ساکت شدی؟»
صدای غرغر مبهم دیگری از گلوی ژان.آ بیرون آمد: «ببخشید؟»
« ....»
پاپا پرسید: «مگه تو به کلاس نهمِ زیر لب حرف زدن رفتی؟ اونجا به تون یاد می دن بدون اینکه لب هاتون بجنبه، حرف بزنید؟»
ژان.د حدسی زد: «حتماً دندون های آسیاش به خاطر کارامل نرم به هم چسبیده.»
ژان.ای وزوز کرد: «به خاطر سیرینی پنیری تفی زان.س است. نمی تونه اون رو هضم کنه.»
اما من می دانستم موضوع هیچ کدام از این ها نیست. اولین روز مدرسه، وقتی ژان.آ به خانه برگشته بود، لپ هایش قرمز و موهایش به هم ریخته بود. هنوز پایش را توی اتاق نگذاشته بود که قلاب دوچرخه اش را برداشت، به سرعت روی تخت بالایی رفت و در حالی که گوشی رادیویش را روی گوش اش گذاشته بود، رویش را به طرف دیوار کرد و دراز کشید. من پرسیدم: «حالت خوب نیست؟»
« ...»
«معلم های روانی به تورت خوردن؟»
« ...»
«خب، با یه تخم مرغ پخته چطوری؟»
من عاشق اولین روزهای مدرسه هستم: دفترهای مارک کلرفونتن که خش خش می کنند، کیف چرمی نوی نو که بوی جلد محافظ هفت تیر می دهد، بوی نایلون شفاف برای جلد کردن کتاب های مدرسه ... اما این همزمان ناامیدکننده هم هست، چون هنوز مشقی نداریم تا این وسایل را افتتاح کنیم. برای همین، من یکسره در کیفم را باز و بسته و توی همه ی جیب هایش را وارسی می کنم، انگار می خواهم تمرین مهارت استفاده از لوازم ورزشی انجام بدهم.
اما آن سال، شروع مدرسه مثل سال های دیگر نبود. این اولین سالی بود که مدرسه ی من و ژان.آ از هم جدا شده بود. ما در شربور و بعد در تولون، همیشه به یک مدرسه می رفتیم. اما آن سال، ژان.آ برای اینکه بتواند به زبان لاتین اش ادامه بدهد، مجبور شده بود مدرسه اش را عوض کند. این موضوع که ما با هم نباشیم، اولش به مذاق من خوش آمده بود، این طوری برای یک بار هم که شده، می توانستم جایی، یکی یکدانه باشم. اما از همان اولین زنگ تفریح، وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم ناخودآگاه توی حیاط دنبال او می گردم و از اینکه او را نمی دیدم، تعجب کرده بودم. ناگهان خودم را آسیب پذیر و کمی منگ حس کرده بودم، انگار تا آن زمان، تنها حضور داشتن او برای اینکه احساس امنیت بکنم، کافی بود.
البته مدرسه ی او خیلی از آنجا دور نبود، درست آن طرف بلوار. حتی از پشت پنجره ی قفس خودم می توانستم پنجره های قفس جدید او را ببینم. اما بودنش در کنار من، چیز دیگری بود. احساس می کردم او به دنیای دیگری رفته، دنیایی که کمی نگران کننده بود، و اینکه دیگر ما هیچ وقت با همدیگر هم مسیر نمی شویم و عصرها بعد از مدرسه، در حالی که مثل خل و چل ها روی دوچرخه های نیمه حرفه ای مان سرعت می گیریم تا اول از همه بتوانیم بیسکویت های شکلک دارمان را انتخاب کنیم، به سمت خانه نمی رویم.
مامان، آدم خیلی منظمی است. هر سال موقع شروع مدرسه، برنامه ی درسی مان را روی در یخچال می چسباند. این طوری می داند هر کدام از ما عصر چه ساعتی به خانه برمی گردیم، کدام یکی مان روز بعد ورزش دارد یا به خاطر اینکه سر درس موسیقی، دوباره فلوتش را توی خانه جا گذاشته، دوازده ساعت باید اضافه توی مدرسه بماند. او همین طور که با لبخندی به او دلگرمی می داد، گفت:«خب، ژان.آ ی عزیزم، اینا اولین حس های کلاس نهمه؟»
ژان.آ طوری آب دهانش را قورت داد که انگار هنوز شیرینی پنیری تفی ژان.س به گلویش چسبیده بود و بالاخره به زحمت توانست بگوید: «توی مسیر مدرسه ی جدید به خونه، یه مدرسه ی دخترونه هست.»
ژان.س پرسید: «یه مدرسه ی چی چی؟»
من گفتم: «دخترونه، گلابی.»
چشم های ژان.د از تعجب گرد شد: «منظورت اینه که دخترای واقعی؟ با موهای بافته شده و دامن و همه چی؟»
ژان.آ با درماندگی سرش را تکان داد. ژان.س زیر زبانی گفت: «ای بابا عجب!»
من که هنوز درست باورم نمی شد، گفتم: «سر راه تو یه مدرسه ی دخترونه هست؟»
اما قیافه ی ژان.آ دروغ نمی گفت. ژان.س دوباره گفت: «ای بابا، برادر بیچاره ی من ...»
بعد از روی ترحم زد به شانه ی او، انگار از اینکه شوخی شیرینی پنیری تفی اش به ژان.آ افتاده بود، یک دفعه پشیمان شده بود. اصلاً این ژان.آ شانس نداشت: تا حالا که عینکی بود و دچار جهش رشد شده بود، و حالا هم که سر راهش یک مدرسه ی دخترانه سبز شده بود! حتی بتمن هم با شنیدن کلمه ی «دختر» توی قفس اش از پا درآمده و گوش هایش را به سرش چسبانده بود. ژان.د پرسید: «مدرسه ی دخترونه یعنی چی؟»
پاپا در حالی که مثل دانشمندی به پیپ اش پک می زد، شروع کرد به توضیح دادن: «بچه ها، باید بدونید موجودات بشری به دو دسته تقسیم می شن: یه دسته، پسرها هستن و دسته ی دیگه، مخلوقاتی که به اون ها می گیم دختر. تا امروز شما از این توده ی هراس انگیز، دور بودین، اما ...»
مامان وسط حرف او آمد: «عزیزم، باید به ات یادآوری کنم بنا به تعریف ات، منم جزو این جماعت هراس انگیز هستم.»
ژان.د گفت: «چی؟ مامانم یه دختره؟ این از اولیش!»
ژان.س او را دست انداخت: «اون وقت، اون یکیش چی یه؟»
ژان.ای از ژان.د دفاع کرد: «باید به ات یادآوری کنم مامان دامن می پوسه، اما موهاسو نمی بافه.»
«موجود گلابی، همه ی دخترها که گیس بافته ندارن.»
«خودم می دونم. در ضمن گلابی هم خودتی. تازه سولانز روزورِی، موهاسو مثل سینیون جمع می کنه.»
«بله، اما اون که یه دختر نیست: معلم توئه.»
«باید به ات بگم مامانم، یه دختر نیست، مامانه.»
پاپا که انگار از اینکه این درس واژگان را شروع کرده بود، پشیمان شده بود، گفت: «همه ساکت. باید به تون یادآوری کنم توی مسیر شبانه روزی بچه های نظام، مدرسه ی دخترونه وجود نداره و ...»
مامان حرف او را قطع کرد: «منظور پدرتون اینه که این اهمیتی نداره، به هر حال توی خیابون ها، هر جایی ممکنه مدرسه ی دخترونه یا پسرونه وجود داشته باشه. شما راه خودتون رو می رین و دلیلی نداره با اونا قاطی بشین.»
ژان.د پرسید: «برای قاطی شدن با اونا، مخلوط کن هم اونجا هست؟»
ژان.س در حالی که سرش را رو به آسمان می گرفت، گفت: «عجب گلابی ای!»
ژان.ای وزوزکنان گفت: «من، دوست ندارم وقتی بزرگ شدم، من رو با بقیه مخلوط کنن.»
پاپا خیال او را راحت کرد: «این اتفاق به زودی برای تو هم می افته. تازه، اینکه آدم مجبور باشه از جلو یه مدرسه ی دخترونه عبور کنه تا به خونه ش برسه، اونقدرها هم فاجعه بار نیست. این به شما اجازه می ده ... یعنی ... منظورم اینه که ...»
بعد رویش را به طرف مامان برگرداند. مامان گفت: «این اجازه می ده که چی، عزیزم؟»
بعد مامان شروع به صحبت کرد: «خب ... اینکه... یاد بگیرید ... دقیقاً چی رو یاد بگیرن عزیزم؟»
کاملاً پیدا بود هیچ کدام از آن ها تا به حال به این مسئله فکر نکرده بودند. ژان.آ با صدای خیلی آهسته ای گفت: «مسئله اصلاً قاطی شدن نیست ...»
همه به سمت او برگشتیم. او تته پته کنان گفت: «من تنها بچه ای هستم که مجبورم سر راه، با دوچرخه ام از جلو این مدرسه رد بشم.»
ژان.س که هیچ وقت هیچی نمی فهمد، پرسید: «منظورت اینه که بقیه دوچرخه ندارن؟»
«نه جونم، منظورم اینه که درست موقع تعطیل شدن مدرسه شون مجبورم با دوچرخه از بین یه مدرسه، دختر بگذرم تا بتونم به خیابون خونه مون برسم.»
همه همزمان گفتیم: «ای بابا!»
پاپا گفت: «آی، آی، آی!»
مامان پرسید: «عزیزم، چی شده؟»
پاپا در حالی که آهی می کشید، پیپش را گاز گرفت. بعد کمی لیموناد برای خودش ریخت و با لحن غمگینی گفت: «می ترسم به زودی ژان.آ ی بینوای ما رو مچل خودشون کنن.»

امان از این دخترها



گفتم: «آفرین، حسابی جشن مون رو خراب کردی.»
من و ژان.آ توی تاریکی، روی تخت عمودی مان دراز کشیده بودیم و من صدای او را می شنیدم که هی بالای سرم غلت می خورد و آه می کشید. من هم آن قدر نوشابه ی گازدار توی شکمم ریخته بودم که خوابم نمی برد.
«یه بارم که پاپا به خاطر ما زود به خونه برگشت ...»
ژان.آ منفجر شد: «فکر کردی تقصیر منه که توی مسیرم، یه مدرسه ی دخترونه هست؟»
شب هایی که مسابقات قهرمانی برگزار می شود، او معمولاً رادیوی ترانزیستوری کوچکش را زیر بالش اش پنهان می کند تا مامان و پاپا صدای آن را نشنوند و بعد در حالی که از رادیو به مسابقه گوش می دهیم، خوابمان می برد. اما آن شب، او آن قدر دلش پر بود که علاقه نداشت به نتایج مسابقات فوتبال گوش بدهد.
«حالا این به ات یاد می ده بلد بودن زبان لاتین هیچ خاصیتی برات نداره.»
«ای کوچولوی بینوا!»
«بینوا خودتی!»
«کاش می دونستی لاتین یعنی چی ... زبان لاتین یعنی زبان لاتین، گلابی!»



این حرف ها عین حرف های ژان.آ بود. او حتی وقتی عصبانی است، به یک زبان مرده به آدم بدوبیراه می گوید تا جلب توجه کند. گفتم: «می خوای بیام اون بالا و همون زبان فرانسه رو شیرفهم ات کنم؟»
«اگر جرات داری بیا جلو تا ببینی چه بلایی سرت میاد.»
درست در همان وقت، صدای ضربه هایی دیوار بین دو اتاق را لرزاند. ژان.س و ژان.د بودند که مثل هر شب توی اتاقشان جنگ راه انداخته بودند. این جنگ ها معمولاً با بالش بازی شروع می شود، اما خیلی زود همه چیز خراب می شود و هر کدام از آن ها سعی می کند پاهای کثیفش را توی صورت آن یکی بنشاند. ژان.آ آهی کشید: «این بچه وسطی ها چقدر ابله ان!»
«آی گفتی!»
«اگر من خودمو وسط بندازم، یه قتل عام درست و حسابی راه می افته.»
«درسته. اونا نباید دنبال ما بیان، وگرنه خون و خونریزی می شه.»
مدتی توی تاریکی ماندیم و به صدای جنگ آن ها گوش دادیم تا اینکه دوباره سکوت برقرار شد. هیچ کدام از ما دو نفر، حوصله نداشت از جایش تکان بخورد. ابدیتی بود که من و ژان.آ دیگر به هم لنگ و لگد نمی انداختیم. چه اتفاقی داشت برایمان می افتاد؟ یعنی بدون آنکه خودمان متوجه باشیم، بزرگ شده بودیم؟
بعد از چند لحظه، ژان.آ دوباره گفت: «بدتر از همه اینه که بعضی هاشون خیلی سریشن.»
«دخترای اون مدرسه رو می گی؟ شوخی می کنی؟»
آهی کشید و جواب داد: «دلم نمی خواد چنین اتفاقی برای بدترین دشمنم هم بیفته.»
«دلم برات می سوزه. حالا چه شکلی هستن؟»
«کیا!؟»
«خب معلومه، دخترای اون مدرسه که مجبوری با دوچرخه از جلوش رد بشی.»
ژان.آ مرا دست انداخت:
«فکر کردی اصلاً به شون نگاه می کنم؟ یادت باشه من کلاس نهم هستم و کارای مهم تری دارم تا اینکه فکرم رو مشغول دخترای مو فرفری کنم!»
چشم هایم را بستم و سعی کردم تصور کنم دخترهایی که ژان.آ از آن ها حرف می زد، چه شکلی هستند. اما فقط توانستم خود او را تصور کنم که در حالی که مثل پایه ی میزش، صاف روی دوچرخه نشسته بود، با گوش هایی که مثل گوش های بتمن قرمز شده بود، سعی داشت یک جوری از وسط دخترها بگذرد.
سال پیش هم که تازه به تولون آمده بودیم ژان.آ موقع بازی توی تپه های پشت خانه، توی هچل یکی از این دخترها افتاده بود. او خواهر دوست صمیمی اش بود: پولین گران رژی. ژان.آ ترجیح می داد یکی از دندان های عقلش را بدهد تا اینکه مجبور باشد به این تحقیر اعتراف کند. اما همه ی دارودسته ی کاستورها، تصویر آن قلب و حروف اول اسم آن ها را که روی یک کنده ی درخت حک شده بود، دیده بودند و برایش حرف درست کرده بودند.
این ماجرا آخر و عاقبت خوشی نداشت: یک روز وقتی داشتیم توی تپه با دارو دسته کاستورها می جنگیدیم، او با تفنگ سیب زمینی زن، به ساق پای پولین گران رژی شلیک کرده بود. البته نمی دانست حریفش یک دختر است، اما پولین خیلی ناراحت شد و از آن به بعد، وقتی برای خریدن کتاب داستان مصور اسپیرو توی روزنامه فروشی با هم روبرو می شدند، پولین دیگر به او محل نمی گذاشت.



بیچاره ژان.آ، اینکه آدم گیر دخترها بیفتد، خودش بدشانسی بزرگی است، چه برسد به اینکه گیر دختری بیفتد که از کاه کوه می سازد، آن هم به خاطر اینکه با سیب زمینی به ساق پایش شلیک کرده اند. ژان.آ حق داشت عصبانی باشد.
هیچ کدام مان از جایمان تکان نخوردیم. دیروقت بود، تقریباً دوازده شب. عددهای شبرنگ روی صفحه ی ساعتم توی تاریکی یک کهکشان کوچک تمام عیار ساخته بودند. من خیال داشتم هرگز به روز او نیفتم، یعنی به سن بلوغ نرسم. که چه بشود؟ اینکه مثل ژان.آ شلوارهایم کوتاه بشود، با دخترها مشکل پیدا کنم و پشت لبم، سقف کلبه ای از جنس کرک سبز بشود؟ سپاس فراوان! من خیال داشتم یکراست به بزرگسالی برسم، درست مثل وقتی توی بازی مونوپولی، از روی خانه ی زندان می پریم.



ژان.آ رادیویش را روشن کرده بود و مخصوصاً آن را به گوش اش چسبانده بود تا من صدای آن را نشنوم. برایم اهمیتی نداشت، چون آن شب رادیو مسابقه ی جام قهرمانی نداشت. گفتم: «یه کم صدای اون ترانه های ابلهانه ت رو کم کن. نمی ذاره بخوابم.»
او مرا دست انداخت: «ابله خودتی. شرط می بندم حتی یه ترانه ی رو بورس رو هم بلد نیستی.»
«یه چی رو؟»
خنده ی پیروزمندانه ای کرد: «هاهاها! حتی اصلاً نمی دونی چی هست. عزیز من، ترانه ی رو بورس، یعنی یه ترانه ی خیلی موفق، به زبان ما نوجوان ها یه ترانه ی داغ داغ. بیا این رو گوش بده ...»
بعد صدای رادیویش را بالا برد و توی تاریکی، همین طور که «یه یه یه» می کرد، شروع کرد به بشکن زدن و پیچ و تاب خوردن روی تشک، طوری که انگار دل درد گرفته بود! من همین طور که سرم را زیر بالش فرو می بردم، گفتم: «تو پاک خل شدی!»
اگر پاپا متوجه می شد ما هنوز نخوابیده ایم، رادیوی ژان.آ توقیف می شد. او صدای آن را کم کرد و بعد روی تخت من خم شد.
«می دونی چی یه ژان.ب؟ به محض اینکه پول توجیبی کافی جمع کنم، یه گیتار الکتریک برای خودم می خرم.»
«به ات که گفتم: به سرت زده. اولاً که مامان و پاپا اصلاً اجازه ی چنین کاری رو نمی دهند. وانگهی، عجالتاً که از توی گلوی تو صدای قابلمه بیرون میاد.»
«دقیقاً به همین دلیل می خوام گیتار بخرم. با وجود یه گیتار الکتریک، نیازی به مهارت خوانندگی نیست. کافی یه آدم فقط صدای اون رو تا آخر زیاد کنه.»
«در این صورت دیگه نمی خوای خلبان هواپیمای شکاری بشی؟»
«نه. تو می تونی من رو توی اتاق خلبان یه جت مافوق صوت تصور کنی؟ به محض اولین مارپیچ هواییِ یه کم فشرده، کنترل اوضاع از دستم خارج می شه و غلاتی رو که خوردم، توی همون اتاق خلبان بالا می یارم.»
با ادا و اصول گفتم: «عق! پس می خوای چی کاره بشی؟»
ژان.آ مدت زیادی فکر نکرد: «ستاره ی جوان ها.»
حالا نوبت من بود که غش غش بخندم.
«ستاره ی جوان ها، اون هم با اون عینکت؟ خندیدم. بهتره بری همون غلاتتو بالا بیاری. تازه، اینکه نشد شغل.»
«این شغل نیست؟ شوخیت گرفته؟ عکس آدم رو مثل فوتبالیست ها روی پوسترهای غول آسا می ندازن، اونم بدون اینکه نیاز باشه مثل خل ها دنبال توپ بدوه. تازه، وقتی آدم می خواد برنامه ی «حالا نوبت توئه که بری توی تلویزیون» رو ببینه، کسی به اش چیزی نمی گه! اصلاً فکرشو کردی؟»
در واقع، فکر دیدن ژان.آ که به جای ’ماموران فوق حرفه ای‘ و بقیه ی سریال های مورد علاقه ی من، توی صفحه تلویزیون وول می خورد، هیچ چیز وسوسه کننده ای نداشت. پرسیدم: «برای اینکه ستاره ی جوان ها بشی، حتماً باید گیتار زدن یاد بگیری؟»
«البته که نه، گلابی! چند نفر به جای تو گیتار می زنن و تو فقط وانمود می کنی، درست مثل فلوت زدن سر درس موسیقی. فرقش اینه که اونجا به این کار می گن لب خوانی.»
توی تاریکی، چشم هایم از تعجب گرد شد: «یعنی تو نه مجبوری بخونی و نه گیتار بزنی؟ پس چی کار می کنی؟»
«هیچی. فقط کت های نقره ای شبرنگ می پوشم. اما این کار رو هم مجبور نیستم انجام بدم.»
زیر لبی سوتی کشیدم. این ماجرای ستاره شدن او کم کم داشت به نظرم جالب می شد. نمی دانستم چنین شغلی هم وجود دارد، و واقعاً حیف شد که ژان.آ زودتر از من به فکر آن افتاد. یعنی ممکن بود توی یک خانواده، دو نفر ستاره بشوند؟
ژان.آ بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد: «فقط یه چیزی هست که اذیتم می کنه.»
«چی؟»
آه پردردی کشید: «دخترها»
«یعنی چی دخترها؟»
«خب، وقتی آدم ستاره می شه، اونا یکسره همه جا دنبالش راه می افتن، جیغ می کشن و غش و ضعف می کنن.»
«ای بابا. بازم این دخترا!»
«بله. بازم سر و کله شون پیدا می شه ...»
بعد دوباره آهی کشید و با لحن غمگینی ادامه داد: «عزیز من، اگه نظر من رو بخوای باید بگم از این یکی نمی تونیم جون به در ببریم.»
«از جانب خودت حرف بزن. من که قرار نیست ستاره بشم و دخترا دنبالم بیفتن.»
بعد با خیال آسوده، پتو را تا زیر چانه ام بالا کشیدم. کار خوبی کرده بودم که مامور مخفی را به عنوان شغل انتخاب کرده بودم، نه ستاره شدن را. این طوری حداقل از شر دخترها در امان بودم. توی زیردریایی های فوق کوچک فقط جای یک نفر هست، درست مثل لباس غواصان جنگی. تازه، دخترها نه جوجیتسو بلدند و نه می توانند فریادی بکشند که آدم را از پا دربیاورد. قبول، گاهی اوقات گذار آدم به دخترهای جاسوسی می افتد که می خواهند با او حرف بزنند تا فرمول یک اختراع مخفی را از او بگیرند. اما در این صورت کافی است آدم اسلحه ی ساعت مچی گجتی اش را به کار بیندازد و بوم! همه چیز تمام می شود: آن ها دود می شوند و به هوا می روند. آن وقت، آدم سوار ماشین مافوق پیشرفته اش می شود و با خیال راحت به دل ماجراهای جدید می زند.
ژان.آ غرغر کرد: «از کمکت ممنون! دفعه ی آینده که خواستم درباره ی مسائل جدی باهات حرف بزنم، یادم بنداز فراموش نکنم که تو فقط یه بچه کوچولو هستی.»
«بچه کوچولو خودتی. حالا دیگه کافی یه. من فردا مدرسه دارم، باید بخوابم.»
«این خود تویی که با اون بحث های بی سروته ات نمی ذاری من بخوابم.»
«بی سروته خودتی!»
او مرا دست انداخت: «شانس آوردی که دیگه خوابیدم. وگرنه می اومدم پایین و یه مشت و لگد حسابی حواله ت می کردم.»
«به همین خیال باش.»
بعد چراغ قوه و آخرین جلد کتاب لانژلو، مامور مخفی را که از کتابخانه امانت گرفته بودم، برداشتم و یواشکی زیر پتو شروع به خواندن کردم تا اینکه خوابم برد.

نظرات کاربران درباره کتاب گیلاس روی کیک