فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پایان دوقرن سکوت

نسخه الکترونیک کتاب پایان دوقرن سکوت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پایان دوقرن سکوت

مجموعه «تاریخ ایران: روایتی دیگر»، به دبیری بهزاد کریمی، شامل بررسی سیر تحولات تاریخ ایران است با نگاهی تازه و با اتکا بر منابع معتبر و روش‌های مقبول در پژوهش‌های تاریخی. ویژگی اصلی این مجموعه داشتن نگاهی همه‌جانبه، فرهنگی و انتقادی به رویدادهای تاریخ ایران در عرصه ایرانِ فرهنگی است و در تلاش است تاریخ را نه به قصد ماندن در گذشته و نه برای تفاخر و تحقیر در حال، بلکه برای ساختن آینده‌ای روشن روایت کند.
پایان دو قرن سکوت، نوشته امیرحسین حاتمی، جلد سوم این مجموعه است. این کتاب به دو سده سکوت سیاسی ایرانیان می‌پردازد.
اگرچه امروزه دولت صفوی به درستی نخستین دولت کاملاً مستقل ایرانی‌ـاسلامی دانسته می‌شود، اما واقعیت آن است که تشکیل این دولت ملی بر بستر تلاش‌های مستمر ایرانیان از زمان سقوط ساسانیان صورت گرفت. از همان زمان گروهی از ایرانیان در اندیشه احیای شکوه گذشته و استقلال کشور دست به قیام‌هایی برضد حکومت‌های اموی و عباسی زدند که عمدتاً از سوی دستگاه خلافت سرکوب شد. از این رو ایرانیان به مدت دو سده در «سکوتی» سیاسی و البته نه فرهنگی‌ ـ اجتماعی به سر بردند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پایان دوقرن سکوت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


پیشگفتار

اگرچه امروزه دولت صفوی به درستی نخستین دولت کاملاً مستقل ایرانی ـ اسلامی دانسته می شود، واقعیت آن است که تشکیل این دولت «ملی» نه به یکباره، بلکه بر بستری از تلاش های مستمر و مداوم ایرانیان بلافاصله پس از سقوط دولت ساسانی تا قرن دهم ه.ق صورت گرفت. این تلاش ها گاه رنگ سیاسی به خود می گرفت و گاه صبغه فرهنگی ـ اجتماعی. از همان روزهای اول بعد از فتح مداین و اضمحلال دولت دیرینه ساسانی، گروهی از ــ به تعبیر امروزی ــ ملی گرایان ایرانی در اندیشه احیای شکوه گذشته و بازپس گیری تاج  و تخت ازدست رفته بودند؛ اندیشه ای که در عمل در شکل قیام ها و عصیان های ضداموی و ضدعباسی بروز یافت. این حرکت های قهرآمیز در آغاز اغلب به رهبری ایرانیانِ هنوزمسلمان نشده شکل می گرفت؛ عصیانگران مشهوری چون سنباد، استادسیس، به آفرید، بابک و مازیار و دیگران. اینان کسانی بودند که نه می توانستند روندِ روزافزون و فراگیر اسلامی شدن ایران را بپذیرند، و نه هرگز حاضر به پذیرش سیادت و قیادتِ سیاسیِ عربان بر ایرانیان بودند. پس مخالفت و مبارزه شان هم ضداسلامی بود و هم ضدعربی. اما از آن رو که اسلامی شدن ایران روندی بازگشت ناپذیر می نمود و به واقعیتی مسلم تبدیل شده بود، همه این دست شورش ها که قریب به اتفاق آن ها در دو سده نخست ه.ق یا کمی پس از آن روی داده بود به شکست انجامید و از سوی دستگاه خلافت عربی ـ اسلامی سرکوب شد و طبیعتاً نتیجه مساعد و مناسبی هم از هیچ یک از آن ها حاصل نگردید.
درست از همین منظر است که دو سده نخست ه.ق را ایرانیان در «سکوتی» سیاسی و نه فرهنگی ـ اجتماعی به سر بردند. شکست هایِ متوالی قیام های ملی گرایانه سیاسیِ ایرانیان نامسلمان راه را بر حرکت های فرهنگی و اجتماعی ایرانیان مسلمان هموار ساخت. ایرانیان مسلمانی که تقدیر اسلامی شدن ایران را پذیرفته بودند و خود نیز تن به این تقدیر سپرده بودند نه تنها سکوت نکردند، بلکه در بسیاری از عرصه های علمی ـ فرهنگی و معرفتی جهان اسلامی صدایشان رسا و نفوذشان بسیار گسترده بود. بسیاری از چهره های درخشان معارف اسلامی از فقه و حدیث و تفسیر گرفته تا کلام و فلسفه، و از ادب و تاریخ گرفته تا طبیعیات و ریاضی و کیمیا و جغرافیا، ایرانیانی مسلمان، فرهیخته و بلندآوازه بودند. بی تردید گروشِ این گروه از ایرانیان به اسلام فرصتی بی نظیر برایشان فراهم ساخت تا فرزانگی و فرهیختگیِ ایرانی شان را جهانی سازند و از این منظر دین اسلام نقشی بسیار سازنده داشت. نقشی که سرانجام فصلی از «خدمات متقابل ایران و اسلام» را در عرصه های فرهنگی ـ اجتماعی و علمی رقم زد.
اما در عرصه سیاسی مشکل همچنان باقی بود. سرزمین بزرگ ایران در جغرافیای پهناور خلافت عربی ـ اسلامی مستحیل شده بود و دیگر نشانی از آن عظمت و بزرگی باستانی نداشت. به عبارت دقیق تر، ایرانیان دیگر شهروند ایران بزرگ تاریخی نبودند، بلکه عضوی بودند از جامعه پهناور اسلامی (از اندلس تا آن سوی ماوراءالنهر) که تحت سیطره خلفای عرب اموی ـ عباسی اداره می شد. این وضعیت باز هم جنبش هایی پدید آورد که دیگر ضداسلامی نبود، اما همچنان هدف و مقصودشان جدایی سیاسی ـ نظامی از دستگاه خلافت عربی ـ اسلامی بود؛ یعنی استقلال. این استقلال البته معنایی وسیع داشت، هم استقلال سیاسی و نظامی را در بر می گرفت هم استقلال فرهنگی (زبان و ادب و هویت ملی). از نظر فرهنگی نهضت شعوبیه بیش از دیگر جنبش ها شایان توجه است که گرچه مسلمانانی مومن بودند، اما از آن جا که بر طبق نص صریح قرآن(۱) برتری را نه در خون و نژاد بلکه در تقوی جستجو می کردند، با رفتارهای نژادپرستانه خلفای عرب به مخالفت برخاستند و در این میان آنچه بیش از همه چشمگیر بود تلاششان در حفظ هویت ملی و فرهنگی ایرانیان و مقاومت در برابر استحاله آن بود.
اما استقلال در معنای سیاسی داستانی دیگرگونه داشت. پس از شکست های مکرر و متوالیِ عصیان های ایرانیان نامسلمان، این گونه قیام ها (با ماهیتی ضداسلامی) برای همیشه کنار گذاشته شد و راهبردی تازه جایگزین آن گردید. این راهبرد تازه مبتنی بود بر همکاری بسیار نزدیک با خلفای عباسی به قصد مشارکت در قدرت سیاسی دستگاه خلافت. نخستین تجربه عملی این راهبرد تازه، مشارکت بسیار موثر ابومسلم خراسانی در براندازی خلافت اموی و بنیان گذاری خلافت عباسی بود. اگرچه این مشارکت سرانجامی ناخوشایند داشت (قتل ابومسلم)، ایرانیان نشان دادند در آن شرایط زمانی و مکانی بهترین راه را برگزیده اند. فصل نخست اثر پیش رو توصیف و توضیحی است از مسیری که ایرانیان برای رسیدن به این نقطه پیموده بودند.
اما در گستره جغرافیایی ایران تاریخی، این خراسان بزرگ بود که پیشگام جنبش های استقلال طلبانه شده بود. در واقع دوری از مرکز خلافت عباسی آزادی عمل بیشتری در اختیار خراسان و خراسانیان گذاشته بود تا بتوانند این پیشگامی را به دست آورند. خراسان چه به لحاظ نیروی انسانی و چه ابزار و امکانات جغرافیایی و مادی، از بسیاری مناطق دیگر ایران زمین زمینه ای مساعدتر و مناسب تر داشت. توصیف و توضیح این زمینه های مساعد و مناسب در دومین فصل آمده است.
اما خراسان در سال های واپسین قرن دوم ه.ق کانون تحولاتی بود که در پیوند با تحولات سیاسی مرکز خلافت در بغداد، زمینه ظهور و بروز نخستین حرکتِ جدی استقلال طلبانه ایرانی را فراهم آورد. این حرکت را خاندان طاهری و سردودمان آن، طاهر بن حسین، رهبری می کرد. در واقع تصمیم هارون الرشید در تقسیم سرزمین های تحت سیطره اش میان دو فرزندش امین و مامون و انتخاب مامون در مقام ولیعهد امین سبب شد مامون در مرو، مرکز خراسان، اقامت گزیند. رویارویی بعدی امین و مامون بر سر جانشینی هارون، به نحوی نمادین رویارویی خراسانیان و بغدادیان تلقی شد. درست در همین نقطه است که پذیرش فرماندهی سپاه خراسان از سوی طاهر بن حسین، نخستین گام او در مشارکت موثر در ساخت قدرت خلافت عباسی پس از قتل ابومسلم به شمار می آید. از این رو، این اقدام او شاید به اقدام ابومسلم می مانست، اما مراقب بود به سرانجام او دچار نشود که نشد. در واقع طاهر از زادگاهش پوشنگ به بغداد رفته بود تا تاج و تخت امین را به مامون واگذارَد. اما پس از آن که به مقصودش رسید، پیش از آن که به سرنوشت ابومسلم گرفتار شود، از بغداد با فرمان حکومت خراسان به مرو بازگشت و پس از چندی در یک روز آدینه «خطبه» استقلالش از دستگاه خلافت عربی ـ اسلامی را قرائت کرد. گزارش مبسوط رفتن طاهر از خراسان به بغداد و بازگشتن از بغداد به خراسان در فصل سوم آمده است.
تقدیر نبود طاهر پس از «خطبه» استقلال، پیامد جسارت و تهورش را در اعلام استقلال سیاسی به چشم خود ببیند. طاهریان اندکی بعد با مرگ او وارد دوره پس از طاهر شدند. طلحه پسر طاهر چندان درگیر مشکلِ بزرگ خوارج شد که ظهور و بروز شایسته ای نیافت، و شکوه طاهریان در عصر عبدالله پسر دیگر طاهر رقم خورد. عبدالله سال ها قبل همراه طاهر به بغداد رفته بود، اما با او به خراسان بازنگشت و در مقام فرماندهی لایق و کاردان در خدمت مامون ماند. عبدالله که سال های متمادی در شام و مصر تجربه سیاست ورزی و حکومتداری اندوخته بود، پس از مرگ برادرش، طلحه، به خراسان آمد و با انتقال مرکز امارت، از مرو به نیشابور، حیاتی تازه به دولت طاهری بخشید و با «رسم های نیکو»یی که داشت، یاد و خاطره شهریاران گذشته ایرانی را زنده ساخت. روایت گذار طاهریان از مشکل خوارج در دوره طلحه و شکوه و عظمتشان در دوره عبدالله در فصل چهارم آمده است.
اما دولت طاهری، نظیر بسیاری از دولت ها و حکومت های دیگر فرازی داشت و فرودی. اگر دوره زمامداری عبدالله اوج قدرت دولت طاهری بود، مرگ او آغازی بود بر فرود و زوال طاهریان. طاهر، پسر و جانشین عبدالله، در دوره امارتش اشتباهاتی به ویژه در سیستان و طبرستان مرتکب شد که راه را برای زوال نهایی هموار ساخت. گذشته از این معضلات داخلی، دوره زمامداری طاهر بن عبدالله مصادف بود با پریشانی اوضاع دستگاه خلافت عباسی در بغداد. این پریشانی بیش از همه معلول قدرت گیری غلامان ترک و دخالت های گاه و بیگاه آنان در همه امور مرتبط با دستگاه خلافت حتی عزل و نصب خلیفه بود. بدیهی بود پریشانی اوضاع بغداد می توانست به میزان چشمگیری بر ثبات و پایداری امارت طاهریان هم موثر واقع شود.
این وضعیت نابسامان میراثی بود که به محمد بن طاهر واپسین امیر طاهری رسید. اوضاع پریشان بغداد و نیز شورش های مکرر طبرستان و سیستان، به علاوه شخصیت بی توجه و غافل محمد بن طاهر از جمله عواملی بود که به زوال نهایی امارت طاهریان انجامید. اما ضربه نهایی را یعقوب لیث صفاری وارد آورد. یعقوب، سرسلسله دودمان صفاریان سیستان، در کنار غفلت و بی کفایتی امیر طاهری، گام های ترقی را یکی یکی برداشت و خیلی زود به رقیبی جدی و بزرگ برای امارت طاهری در نیشابور بدل شد. رقیبی که در رویارویی نه چندان دشوار و سخت، محمد بن طاهر را به تسلیم واداشت و با به بند کشیدن او مهر پایانی زد بر بیش از نیم قرن امارت طاهریان در خراسان. روایت فرود و سقوط دولت نیمه مستقل طاهری در خراسان بزرگ در پنجمین فصل کتاب آمده است.
اما گذشته از سیاست، اقتصاد و نظام، طاهریان از منظر فرهنگ و علم و ادب نیز حایز اهمیت فراوان اند. این اهمیت به ویژه در دوره عبدالله بن طاهر بیش از هر زمان دیگری جلب توجه می کند. گویی او می خواست با انتقال مراکز علمی ـ تمدنی از بغداد به خراسان، بغدادی کوچک در خراسان بنا کند. البته تلاش های فرهنگی و ادبی دیگر امیران طاهری نیز خالی از اهمیت و توجه نیستند. توصیف این تلاش ها در ششمین فصل کتاب آمده است.

در آخر ضروری است یادآوری کنم که متن پیش رو به همت و با حمایت مدیر محترم انتشارات ققنوس به انجام رسیده است. در واقع پیشنهاد نخستین این پژوهش را دوست و همکار بسیار گرامی جناب آقای دکتر بهزاد کریمی مطرح کردند و بدون تردید با بیشترین حمایت ها از سوی ایشان نیز همراه بود. زحمت ویراستاری چندباره متن نیز بر دوش سرکار خانم پریسا صیادی ویراستار محترم انتشارات ققنوس بوده است. در این جا کمترین وظیفه من سپاس و قدردانی از زحمات این عزیزان خواهد بود. با وجود این، مسئولیت همه آنچه در متن کتاب آمده بر عهده مولف است.
در کنار همه کمک های صمیمانه، بدون صبوری و شکیبایی همسر و فرزند خردسالم امکان به انجام رسیدن کار هرگز فراهم نمی گردید. بر خود لازم می دانم قدردان این صبوری و شکیبایی باشم.

امیرحسین حاتمی
فروردین ۱۳۹۷

سخن دبیر مجموعه

شاید بتوان «هویت یابی» را مهم ترین انگیزه برای مطالعه گذشته دانست. آدمیان علاقه مندند بدانند در انتهای کدام زنجیره حوادث قرار گرفته اند و محصولِ کدام شرایط تاریخی اند.
ایران با داشتن تاریخی بلند و پُرفراز و نشیب می تواند عناصر تاریخیِ بسیاری برای «هویت سازی» در اختیار ایرانیان قرار دهد. یک بررسی گذرا نشان می دهد پاسخ های مختلف و متفاوتی به این نیاز داده شده است. این پاسخ ها را می توان در دوره معاصر در سطوح مختلفی طبقه بندی کرد و در پیِ تحلیل مولفه های آن ها برآمد. بی تردید درک تاریخ بدون در نظر داشتنِ پیش فهم ها و پیش انگاشت ها غیرممکن است و از همین رو، در باب واقعه واحد تاریخی می توان برحسب عوامل مختلف به شکل های متفاوت داوری کرد. برخی در پیِ اثباتِ شکوه و عظمت ایران باستان و نفی اسلام و عربیت برآمده اند و بعضی دیگر اسلام را بر صدر نشانده اند. بسیاری از سودجویان نیز برای انتفاعِ مالی یا کسب شهرت، دست به کتاب سازی یازیده و صحیح و سقیم را در هم آمیخته اند.
بررسی اجمالی کلان روایتِ تاریخ نگارانه نوین در ایران موید سیطره نهاد سیاست بر دیگر اجزای تاریخ ایران است. می توان این رویداد معرفت شناختی را محصول امری هستی شناختی در عرصه تاریخ ایران دانست و آن حاکمیت استبدادی نهاد سیاست و تفوّق آن بر دیگر عناصر جامعه ایرانی است. تلاش شرق شناسان و ایران شناسان خارجی نیز علی رغم دستاوردهای کم نظیرشان حاوی اشکالاتی است که با توجه به بیگانه بودن آن ها با جامعه ایران امری طبیعی به شمار می رود، و البته باید در نظر داشت که به هر حال نگاه آن ها به تاریخ ایران نگاه ناظر بیرونی است. به هر روی، نتیجه تکرار آشنای سلسله ها و شخصیت هاست در کتاب هایی جسته و گریخته؛ البته نمی توان از برخی تلاش های ارزشمند و پُرارج در حوزه تالیف و ترجمه کتاب های تاریخی یاد نکرد، اما بیشتر این آثار در چارچوب های غیرمنعطف آکادمیک و مبتنی بر روش شناسی های مختلف علمی نگاشته شده اند و به لحاظ نثر و روش برای مخاطبان غیرمتخصص چندان جالب توجه نیستند.
از همین رو بر آن شدیم، با نگاهی به ناکامی ها و کامیابی ها در عرصه نگارش و نشر آثار تاریخی برای مخاطبان غیرمتخصص، مجموعه ای جدید فراهم آوریم شامل بررسی سیر تحولات تاریخ ایران با نگاهی تازه و با اتکا بر منابع معتبر و روش های مقبول در پژوهش های تاریخی.
ویژگی اصلی تعریف شده برای این مجموعه که «تاریخ ایران، روایتی دیگر» نام گرفته، داشتن نگاهی همه جانبه، فرهنگی و انتقادی به رویدادهای تاریخ ایران در عرصه ایرانِ فرهنگی است. ما بر این باوریم خوانش درست تاریخ می تواند موجب تحکیم هویت ملّی، دوری از تندروی های قومیتی و مذهبی و سرانجام احتراز از یکسونگری های اسلامی/ باستانی شود. به منظور دستیابی به این اهداف، تلاش کرده ایم تاریخ را نه به قصد ماندن در گذشته و نه برای تفاخر و تحقیر در حال، بلکه برای ساختن آینده ای روشن روایت کنیم.

۱ - اسلام در ایران

ایرانیان در درازای تاریخ هزاران ساله خود تحولات و دگرگونی های سرنوشت ساز بی شماری پشت سر گذاشته اند. تحولاتی که هر کدام به سهم خود نتایج و پیامدهای مهمی به همراه داشتند. اما بی تردید اسلامی شدن ایران جزو بنیادی ترین تحولاتی بود که رخ داد؛ یک «دگرگونیِ بزرگ». تحولی که زندگی ما ایرانیان را در همه شئون سیاسی و نظامی تا اقتصادی و اجتماعی و بیش از همه مذهبی دچار تغییراتی ژرف و شگرف ساخت. این تغییرات چنان عمیق و بنیادی بود که تا اندازه زیادی پیوند ایرانیان را با دنیای باستانی خود گسست و جهانی تازه برای آنان آفرید. جهانی که در آن دیگر نه در مذهب و اجتماع مستقل بودند و نه در سیاست و حکومت. فرهنگ البته داستانی دیگرگونه داشت. ایرانیان در مواجهه با اعراب مسلمان شاید تنها قومِ مغلوبی بودند که حتی پس از مسلمان شدن و از دست دادن استقلالشان، فرهنگ خود را از دست ندادند؛ فرهنگ به معنای زبان، ادبیات، خلقیات، آداب، رسوم و ذهنیات ایرانی. این فرهنگ غنی میراث ایرانِ عصر ساسانی در اوج شکوفایی و بالندگی اش بود.
تاریخ ایران در عصر ساسانی یکی از درخشان ترین اعصار خود را از جنبه های مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تجربه کرده است. به همین دلیل از این دوره تاریخی تصویری درخشان در منابع مرتبط ترسیم شده است. این تصویر درخشان تا اندازه زیادی به واقعیت نزدیک است، اما بازتاب دهه های پایانی این دوره باستانی نیست. در واقع پایان دوره ساسانی فاصله ای بسیار زیاد با شکوه و بالندگی این سلسله در دوره های میانی آن داشت. نظام سیاسی ساسانی در این سال های واپسین نه واجد آن شور و هیجان نخستین بود و نه دیگر انگیزه ای برای احیای عظمت هخامنشی داشت و نه عدالت انوشیروانی چندان برایش مهم بود. این نظام در این زمان از لحاظ ساختاری دچار مشکلاتی شده بود که سقوطش را تا حد زیادی اجتناب ناپذیر کرده بود، در واقع علت اصلی سقوط ساسانیان را باید در ساختار قدرت آن جستجو کرد. این ساختار علاوه بر آن که قادر نبود در روابط میان نهادهای صاحب نفوذ تعادلی پایدار ایجاد کند، حتی نتوانست با تغییر و انجام اصلاحات، تعادل خود را حفظ کند. در حقیقت در حالی که اصلاحات و تغییرات انوشیروان برای حل آرام و به دور از خشونت مشکلات طراحی و اجرا می شد، اما چون با این اصلاحات ارکان نظام ساسانی هماهنگی و همسازی جدیدی از خود نشان نداد، کشمکش همچنان ادامه یافت و تعادلی جدید جایگزین نظم قبلی نشد و در چنین محیط نامطمئنی، هم پادشاه و هم اشراف و شاهزادگان هر لحظه از توطئه های یکدیگر در هراس بودند. از سوی دیگر، تشکیل نیروی نظامی وابسته به دربار در دوره انوشیروان که برای حل بحران های داخلی و خارجی طراحی و سازماندهی شده بود، به مشکلی بزرگ تبدیل شد و به همراه سیاست دینی آنان، که مبتنی بر ترویج و تحمیل شریعت رسمی بود موجبات تخریب همه جانبه ساختار سیاسی ساسانیان را فراهم کرد. با این وصف، حتی اگر اعراب مسلمان هم نیامده بودند، دولت ساسانی هر لحظه محتمل بود با ضربه ای نه چندان سهمگین از پای درآید.
به همین سبب دولت ساسانی پس از انوشیروان، به رغم شکوه و عظمت ظاهری اش، به سرعت رو به زوال و پریشانی می رفت. در پایان سلطنت انوشیروان، ایران وضعی به شدت متزلزل داشت. سپاه یاغی و بخشی از روحانیت فاسد بود. فسادی که در سازمان روحانیت پدیدار شده بود، از قدرت و نفوذ موبدان برمی خاست. تشتت و اختلاف در عقاید و آرا پدید آمده بود و برخی از موبدان در ریا و تعصب و دروغ و رشوه غرق بودند. مزدک و پیش از او مانی برای آن که تحولی در اوضاع روحانی و دینی پدید آورند به تلاش هایی دست زدند، اما نتیجه ای نگرفتند. کار مزدک با مقاومت روحانیون و مخالفت سپاهیان مواجه شد و فتنه و تباهی به بار آورد. رای و تدبیر انوشیروان که با خشونت بسیار همراه بود این فتنه را به ظاهر فرونشاند، اما عدالتی که در تاریخ و افسانه به او نسبت داده شده نیز نتوانست ریشه ظلم و ستم را برکند. از این رو، با مرگ او باز روحانیون و سپاهیان به وضع نابسامان گذشته بازگشتند.
سلطنت کوتاه هرمز با مخالفت روحانیون و سپاهیان به سر آمد و خسروپرویز هم با آن که در جنگ ها به کامیابی هایی رسیده بود، اما اشتغال به عیش و عشرت او را از پرداختن و انتظام بخشیدن به امور پریشان کشور بازداشت. جنگ های بیهوده او نیز با آن همه تجملی که گرد آورده بود، جز آن که خزانه مملکت را تهی کند نتیجه ای نداد. سلطنت خسروپرویز هم دست آخر با قتل او به دست فرزندش، شیرویه، به پایان رسید. فتنه ای هم که دست شیرویه را به خون پدر آلوده ساخت، عمدتاً از نیرنگ روحانیون و سپاهیان بود. و از آن پس این دو طبقه پرنفوذ چنان سلطنت را بازیچه خویش کردند که دیگر از آن جز نامی نمانده بود. سرداران بزرگ سپاه، مانند شهربراز و پیروز و فرخ هرمزد همان راهی را پیش گرفتند که پیش از آن ها بهرام چوبین رفته بود، و هر یک چند صباحی تخت و تاج را غصب کردند.
اردشیر خردسال پسر شیرویه، و پوراندخت و آذرمیدخت را هم یارای آن نبود که با نفوذ و مطامع سرداران مقابله کنند. چند تن دیگر هم که بر این تخت سست و لرزان و بی ثبات نشستند، یا کشته شدند یا از تخت سلطنت به زیر کشیده شدند. یزدگرد واپسین بازمانده تاجدار ساسانی نیز کاری از پیش نبرد و گرفتار سرنوشت شوم و بدفرجامی شد که دولت و مُلک ساسانیان را یکسره از میان برد. سپاهیان یاغی و روحانیون فاسد هم در اندیشه مملکت داری نبودند و جز سودجویی و کامرانی خویش اندیشه ای دیگر نداشتند. پیشه وران و کشاورزان نیز که بار سنگین مخارج آنان را بر دوش داشتند، سودی در حفظ این اوضاع برای خود نمی دیدند. بنابراین مملکت بر لبه پرتگاه رسیده بود و فقط ضربه ای کافی بود تا نظام سیاسی آن را به زیر بکشد. این ضربه را اعراب تازه مسلمان وارد آوردند.
در همان زمان که ضعف و سستیِ نظام سیاسی، ایران عصر ساسانی را به مرز فروپاشی رسانده بود، ظهور دین جدید و پیام پیغمبر خاتم جانی تازه در شبه جزیره عربستان دمید و عرب جاهلی و متشتت را به راه آورد و منسجم کرد و در مسیر خودباوری انداخت. پیام دین جدید همه جهان را به برابری و نیکی و برادری فرامی خواند و از شرک و نفاق و جور و بیداد نهی می کرد. نه تنها اعراب جاهلی که زندگی شان مملو از جور و تطاول و شرک و فساد بود، بلکه ایران و روم نیز که رسم و آیین دیرینشان دستخوش اختلاف و تعصب روحانیان شده بود، در آن روزگار به چنین پیام تازه ای نیاز داشتند و آن را مژده رهایی تلقی می کردند. اما این پیام تازه، بیش از همه، عرب جاهلی را که از ناآگاه ترین و پراکنده ترین مردمان بودند، به سوی وحدت و تعالی کشانید.
گذشته از این، اسلام که عنوان دین و پیام تازه بود، از همان آغاز نشان داد قصد ندارد در حصار تنگ و کوچک شبه جزیره باقی بماند. محمد (ص)، آورنده این دین تازه، پیامش را جهانی می دانست. به همین سبب او حتی پیش از آن که مکه و طائف را فتح کند و تمام شبه جزیره را مطیع سازد، به خسروپرویز و هراکلیوس نامه نوشت و آن ها را به آیین خود فراخواند. زمانی که خسرو از خشم و نخوت نامه را پاره کرد، اعراب تازه مسلمان دریافتند که ابلاغ پیامشان به مردمان بیرون عربستان جز جنگ راهی دیگر ندارد. اما فتح مکه، رحلت پیامبر اسلام و درگیری های داخلی در دوره ابوبکر، شروع جنگ با ایران را نزدیک به یک دهه به تاخیر انداخت. اما با به خلافت رسیدن عمر بن خطاب، اوضاع برای اعراب بیش از هر زمان دیگر مساعد به نظر می رسید. اوضاع ایران آشفته تر و پریشان تر شده بود. یزدگرد سوم بر تخت نشسته بود، اما سپاهیان و موبدان از دسیسه چینی و شرانگیزی دست نکشیده بودند و آن قدر مشغول این امور بودند که متوجه خطر بیخ گوششان نبودند. سرداران مسلمان عرب که دین تازه انگیزه و توانشان را صدچندان کرده بود بین سال های ۱۵ تا ۲۰ ه.ق طی نبردهای متعدد (مهم ترینشان قادسیه و نهاوند) کار نظام ساسانی را یکسره کردند و ابتدا بر مداین مرکز ساسانی سیطره یافتند و سپس آهسته و پیوسته و شهر به شهر و روستا به روستا به داخل ایران پیش راندند. تا سه دهه بعد یعنی تا سال ۵۰ ه.ق تقریباً همه سرزمین های ایرانِ تاریخی بجز چند ناحیه کوچک در گیلان و مازندران به دست اعراب مسلمان فتح شد و همزمان فرایند جایگزینی دین اسلام به جای آیین زرتشتی نیز تکمیل شد. شورش های متعدد مردمی هم نتوانست مانعی جدی بر سر راه تکمیل این فرایند ایجاد کند.
البته همه عوامل شکست سنگین ایرانیان از اعراب مسلمان و سرعت شگفت آور مسلمان شدن ایرانیان به جنبه های سیاسی محدود نمی شد. از نظر مذهبی و اجتماعی هم جامعه ایران آمادگی چنین رویدادی را داشت. گزارش هایی از وجود فرقه های مختلف زرتشتی در اواخر دوره ساسانی، نشان دهنده وجود تفرّق و تشتت در این آیین رسمی است. همچنین شک و تردید در مورد عقاید موجود و بی میلی به باورهای کهن، از دیگر تغییرات مهمی بود که در نگرش مردم این دوره پدید آمده بود که خود حاصل برخورد افکار و نیز شرایط جدید بود. از سوی دیگر جریان های عقلی و فلسفی یونان در ادوار پایانی دوره ساسانی در اعتقادات کهن و رسمی بی تاثیر نبود. رواج روزافزون اندیشه زُروانی نیز که اعتقاد به جبر و تقدیر را در اذهان عمومی رسوخ می داد، به گونه ای بود که همراه با رشد تفکر بدبینی به دنیا، محتوای برخی از رساله ها و اندرزنامه های این دوره را به خود اختصاص داد. زهد و کناره گیری از دنیا نیز که نشانی از تاثیرات آیین های عرفانی بر مردم ایران بود، شور و هیجان نخستین را از میان برد و یاس و سرخوردگی را جایگزین آن کرد. اعتقاد به جبر و تقدیر چنان شیوع یافته بود که حتی در سخنان پادشاهی چون خسروپرویز هم نشانی از آن یافت می شد.(۲)



ایوان مداین،کاخ پادشاهان ساسانی در تیسفون که به مصرف اعراب درآمد.

در شریعت رسمی، بیش از اعتقاد و اندیشه، به اعمال و رسوم توجه می شد و مردم از گهواره تا گور درگیر مقررات دست و پاگیر مذهبی بودند و هر فرد در طول شبانه روز بر اثر اندک غفلت و بی توجهی دستخوش گناه و گرفتار پلیدی می شد. تصلب و قشری گری مذهب رسمی همراه با رسوم و آیین های خشک و خسته کننده که از احکام رنج آور و بیهوده سرشار شده و تاثیر خود را از دست داده بود، از دیگر اسباب گرایش به اسلام قلمداد شده که سادگی آیین و بی اعتبار کردن خون، تخمه و نژاد و امتیازات نیاکان از ویژگی های برجسته آن بود.
با وصف آنچه گفته شد گرویدن به اسلام در شهرهای آذربایجان، خوزستان و سیستان اغلب داوطلبانه و عاری از تحمیل بود. در آن نواحی، اسلام معمولاً در نتیجه فعالیت های مبلغان انتشار یافت که در میان خانواده ها و طایفه ها تبلیغ دینی می کردند. البته بیشتر مردم سیستان و آذربایجان به دلیل این که از مرکز خلافت دور بودند، توانستند تا اواسط دوران عباسی زرتشتی بمانند. در این زمینه ما هیچ شاهدی از میزان گرایش به اسلام در جریان جنگ های ایران و اعراب در دست نداریم و همچنین شاهدی که نشان دهد لشکریان اسلام در دعوت مردم به دین اسلام اعمال فشاری کرده باشند، بنابراین گرویدن دسته جمعی زرتشتیان به اسلام نمی تواند معلول جبر و فشار مسلمانان بوده باشد، بلکه باید علت دیگری داشته باشد. علت تغییر سریع دین، در مورد مناطق شمال شرقی ایران، که در آن زمان از لحاظ فرهنگی نسبت به سایر مناطق این سرزمین برتری نسبی داشت، در درجه اول، کوشش برای حفظ موقعیت اجتماعی شان بوده است. علت دیگر آن نیز این بود که، با در هم شکستن شاهنشاهی ساسانیان، سازمان روحانیت، که با سلسله مراتب دقیق منظم شده بود، در هم ریخت و به دنبال آن نیز دین زرتشت که دین رسمی دولت بود رو به اضمحلال گذاشت، زیرا مقام صدارت آنان، که در برابر سازمان اداری اعراب اسماً وظیفه ریاست را عهده دار بود، دیگر هیچ گونه قدرت و مرجعیت دینی نداشت و کار عمده آن به جمع آوری وجوه محدود شده بود. سبب اصلی این ضعف آن بود که چون دین زرتشت در مقام دین رسمی دولت پیوسته از حمایت اساسی حکومت ساسانیان برخوردار بود، نتوانسته بود راه و روش استقلال و بی نیازی از پشتیبانی دولت را بیاموزد؛ برعکسِ کلیسای مسیحی در شرق که از دیرباز در نبرد با دولت روم شرقی یا دولت ایران، خود را به صورت یک دستگاه مستقل و مرجع نیرومندی در آورده بود و توانست پایدار بماند.(۳)
به این ترتیب، آیین نو طبقات مختلفِ پیروان زرتشت را اندک اندک به اسلام جذب کرد. گذشته از این، امید رهایی از جزیه (مالیات ویژه زرتشتیانی که همچنان بر آیین خود مانده بودند) و نیل به مساوات و برابری با مسلمانان عامل عمده ای در گرایش مردم عادی به اسلام بود. با وجود این، کسانی که همچنان بر آیین پدران خود ماندند و پرداخت جزیه و شروط آن را پذیرفتند در زمره سایر اهل کتاب به طور رسمی نزد مسلمانان از اهل ذمه تلقی شدند. با این حال، برخورد مسلمانان با آن ها برحسب سیاست خلفا و عمّال آن ها تفاوت می کرد. در اوایل دوره فتوحات اسلامی اگرچه گهگاه طرفین عهد ذمه را نقض می کردند، عمدتاً روابط دو طرف مبتنی بر حُسن تفاهم بود. در دوره خلفای راشدین، بیشتر ایرانیان یا مسلمان شدند یا با پرداخت جزیه و خراج در کنار اعراب فاتح زندگی نسبتاً مسالمت آمیزی داشتند. سیر حرکت اعراب به داخل ایران هم بیشتر صلح آمیز بود. در این دوره رتق و فتق امور به عهده حکام محلی ایرانی و دهقانان بود. در این دوره میزان مالیات های پرداختی هم تقریباً معادل با دوره ساسانی و حتی گاه کمتر از آن بود.(۴)



با روی کار آمدن امویان، این وضع به کلی دگرگون شد. عمّال اموی و خلفای آنان برخلاف دوره قبلی در روابط خود با عناصر غیرعرب به طور بارزی از مقتضای عدالت و آنچه مساوات اسلامی خوانده می شد منحرف شدند. چنان که در مقایسه با دوره خلافت در مدینه، حکومت دمشق (امویان) جز نوعی ارتجاع و واکنش شرک جاهلی در مقابل اسلام چیزی نبود. در واقع حکومت اموی نه تنها تفاوتی با اشرافیت جاهلی عرب پیش از اسلام نداشت، بلکه متاثر از سنت سیاسی سرزمین های مفتوح به ویژه روم و ایران بود. حاکمان اموی که نزدیک به یک سده خلافت و به عبارت دقیق تر سلطنت کردند، عمدتاً فرمانروایانی فاسد، جائر و هوسران بودند که اشتغال خاطرشان هم بیشتر شاهد و شراب و شکار بود. نتیجه حکومت این حاکمان هم چیزی جز احیای تعصبات جاهلی در میان قبایل عرب، کنار گذاشته شدن سنت مساوات و برابری طلبی اسلامی، در پیش گرفتن سیاست تبعیض نژادی و مَوالی خواندن ایرانیان مسلمان نبود. آنان موالی را تهدید، و حقوق اسلامی و انسانی شان را تضییق و آن ها را در ردیف بردگان آزادشده تلقی می کردند. در این زمان ایرانیان ناگزیر سکوت پیشه کرده بودند.
این سیاست مبتنی بر تبعیض آشکار اندک اندک ایرانیان مسلمان را با حکومت اموی به مخالفت علنی واداشت و سبب شد با گروه های مخالف خلافت اموی مانند شیعیان و خوارج پیوند یابند. نخستین و جدی ترین این قیام ها، که همراهی تعداد بی شماری از موالی را با خود داشت، قیام مختار بن ابی عبیده ثقفی بود. عصیان های کوچک تر مانند قیام زید بن علی و فرزندش یحیی بن زید هم از جمله شورش هایی بود که همراهی ایرانیان را با خود داشت. اما مهم ترین حضور ایرانیان در قیام های ضداموی، پذیرش دعوت عباسیان از سوی مردم خراسان بود. عباسیان که دعوت پنهانی خود را حدود سال ۱۰۰ه.ق از «حمیمه» در شام و با شعار «الرضا من آل محمد» آغاز کرده بودند، از همان ابتدا می دانستند که دعوت آنان در شام، عراق یا شبه جزیره عربستان موفقیت چندانی به همراه نخواهد داشت و تنها در خراسان بزرگ می توانند امیدی به پیروزی داشته باشند. دل اهل مدینه و مکه بیشتر با خلیفه اول و دوم، در بصره با خلیفه سوم، و در کوفه با علی (ع) بود. شام نیز به طور سنتی پایگاه امویان قلمداد می شد. همچنین وجود موالی و نومسلمانان بسیار در خراسان، وجود اختلاف میان قبایل عرب مستقر در آن جا و عدم انسجام آنان، دوری از مرکز خلافت و نیز وجود زمینه های هواداری از خاندان پیامبر (آل محمد) عواملی بود که خراسان را برای آغاز دعوت علنی عباسیان مساعد کرده بود.
در تمام مدتی که امام عباسی در شام دعوت پنهانی را رهبری می کرد، داعیان و مُبلّغان عباسی در عراق و خراسان با صبر و حوصله تمام، کار تبلیغی علیه نظام اموی را پیش می بردند. یکی از مشهورترین این داعیان، بُکَیر بن ماهان بود. بکیر در سال ۱۲۴ ه.ق زمانی که از یکی از سفرهایش از خراسان به کوفه بازمی گشت، به دستور حاکم اموی کوفه بازداشت و زندانی شد. اما در زندان با عیسی بن معقل عِجلی آشنا شد و او هم که خود تمایلات شیعی داشت، به دعوت جدید جلب شد. در همین زمان بود که یک مولای جوان که بعدها به ابومسلم خراسانی مشهور شد، به بکیر و دعوت عباسی پیوست. ابومسلم همانند بسیاری دیگر از قهرمانان تاریخی، سال های نخستین زندگی اش در هاله ای از ابهام و افسانه مانده است. اما در ایرانی الاصل بودن او تردیدی نیست. ابومسلم خیلی زود در دستگاه امام عباسی مقبول واقع شد و ارتقا یافت. کمی بعد به دستور امام عباسی، وظیفه خطیر اعلام و آغاز دعوت علنی از خراسان بر دوش او نهاده شد.
ماموریت او در آغاز تهیه مقدمات بود برای آشکار کردن نهضتی که در مدت بیست سال دعوت مستمر، اسباب آن به شکل پنهانی تدارک دیده می شد و در این زمان با شروع ضعف و اختلاف در دولت اموی و همچنین با گسترش اختلافات بین اعراب خراسان، زمان مناسب برای علنی کردن آن فرارسید. ابومسلم به خراسان آمد و خیلی زود کار دعوتش بالا گرفت و انبوهی از خراسانیان که به «سیاه جامگان» مشهور شدند، به گِردش جمع شدند. نهضت سیاه جامگان از خشم و نفرت نسبت به امویان و نیز اعراب مایه می گرفت. بدون شک نفرت از ستم و جور حکام اموی و نیز شاید شور وطنی و احساسات قومی محرک اصلی آنان بود. عباسیان هم که از اواخر دوره اموی آرزوی خلافت در سر داشتند، از این حس بدبینی و کینه توزی خراسانیان نسبت به اعراب استفاده کردند و آن ها را برضد خلافت امویان برانگیختند. از همین روست که گفته شده ابراهیم، امام عباسی، وقتی ابومسلم را به خراسان فرستاد، به او نوشت که در خراسان هر کس را که به عربی سخن می گوید، بکُش و از اعراب مضری کسی زنده مگذار. از این گفته پیداست، انگیزه اصلی سیاه جامگان، دشمنی با ستمکاران عرب و اموی بوده و عباسیان هم از همین راه، آنان را به یاری خود واداشتند.
با این حال، در باب انگیزه و هدف اصلی ابومسلم نمی توان نظر روشنی داد. در این زمینه، محققان تحلیل های متعددی ارائه کرده اند که هر کدام نیز مبتنی بر قراین و شواهدی تامل برانگیز است: تحلیل های ناسیونالیستی انگیزه ابومسلم را ملی و قومی و هدف عمده او را احیای حکومت ساسانی یا دست کم برقرار ساختن حکومت ایرانی و ملی می داند، تحلیل های مذهبی بر انگیزه مذهبی و گرایش ابومسلم به تشیع به مفهوم عام آن تاکید می کند. برخی نیز به قدرت طلبی ها و فرصت طلبی های شخصی ابومسلم اشاره کرده اند. با وجود همه این مسائل، نمی توان انکار کرد که ابومسلم از احساسات میهنی و مذهبی خراسانیان در جهت پیشبرد اهداف خود و امام عباسی بیشترین بهره را برد.
ابومسلم در سال ۱۲۹ ه.ق دعوت عباسی را در مرو آشکار کرد و علناً بر دولت اموی شورید. در خراسان کار او پیشرفت زیادی کرد. در مدتی کوتاه همه ناراضیان، ستمدیدگان و مخالفان زیر بیرق او گرد آمدند. می گویند در یک روز از شصت روستا از روستاهای مرو، مردم به یاری او پیوستند. ابومسلم نخست مردم خراسان را بی آن که نام امام خاصی را ذکر کند، به بیعت با یکی از بنی هاشم دعوت می کرد. این گونه دعوت را در آن زمان دعوت به رضا می خواندند. مردم هم بیعت می کردند که با هر کس از بنی هاشم که همگان بر او اتفاق کردند، هم داستان باشند. در ادامه ابومسلم توانست با بسیج خراسانیان و بعدها ایرانیانِ مرکز و غرب ایران، شهر به شهر و قریه به قریه، به سمت شام پیشروی کند و هر بار سپاهیان نصر بن سیار، واپسین والی امویِ خراسان، را به عقب رانَد. با کشته شدن آخرین والی اموی خراسان، مروان بن محمد (مروان حمار)، واپسین خلیفه اموی، خود به میدان آمد و در سال ۱۳۲ ه.ق در ناحیه زاب واقع در سرزمین موصل امروزی، با سیاه جامگان به رهبری ابومسلم درافتاد. نبرد زاب آخرین ضربه بود بر پیکر فرسوده خلافت اموی. با کشته شدن مروان، خلافت اموی پس از نزدیک به یک قرن به سعی و همت ایرانیان و به رهبری فردی ایرانی (ابومسلم خراسانی) به پایان رسید.
با مرگ مروان، ابوالعباس سفاح در مقام نخستین خلیفه عباسی، خطبه خواند. اما کمی بعد درگذشت و برادرش منصور به خلافت رسید. بدین سان با احیای یک دولت تازه اسلامی که پایه هایش بر دوش موالی بود، امیدهای تازه ای پیدا شد برای رهایی از ستم ها و تبعیض های عهد اموی در امور مختلف، از جمله پرداخت جزیه و خراج و انواع عوارضِ بی نام و ظالمانه. اما خیلی زود تجمل گرایی دربار خلفا و احیای کشمکش های پرهزینه و غالباً داخلی که اساس برنامه دولت جدید شد، این امید را بر باد داد و البته برنامه جدید کنار گذاشتن تدریجی موالی و کسانی را که موجِد و رهبر واقعی این نهضت انقلابی بودند نیز اجتناب ناپذیر کرد. مشکل عمده موالی و خراسانیان که عامل همکاری با ابومسلم در مبارزه با امویان بودند حل نشد و مسئله جزیه و خراج ظالمانه عصر اموی همچون میراث شومی به عباسیان رسید، که پیش از این با اندکی تغییر از دولت ساسانی به امویان رسیده بود، و این میراث شوم نگذاشت مالیات دهندگان طلوع یک دوره واقعی عدالت را با آغاز فتوح اسلامی در سرزمین خویش احساس کنند.
رویداد غم انگیز دیگری که مانع شد خراسانیان آن گونه که شایسته و بایسته بود از قدرت تازه سهمی داشته باشند قتل ابومسلم بود. با پیروزی عباسیان و تاسیس خلافت تازه، خراسان که کانون اصلی انقلاب عباسی بود، مدتی در قبضه رهبر واقعی این انقلاب (ابومسلم) باقی ماند. اما در این جا نیز پایه گذاران و رهبران انقلاب نخستین طعمه آن شدند. در واقع بلافاصله پس از سقوط خلافت اموی، موقعیت و جایگاه ابومسلم به ویژه در خراسان موجب نگرانی منصور شد، چون او فرمانده خراسانی را به چشم رقیبی قدرتمند می دید. حیثیت و اعتبار روزافزون ابومسلم و رفتار گاه متکبرانه اش با خاندان عباسی، و از همه مهم تر تمایل جدی ابومسلم به بازگشت به خراسان هم بر این نگرانی می افزود. آیا ابومسلم در اندیشه استقلال خراسان بود؟ پاسخ به این پرسش چندان آسان نیست، اما بی تردید با توجه به نقشی که ابومسلم در پیروزی انقلاب داشت، نمی توانست به چیزی کمتر از حکومت بر خراسان قانع باشد. سرانجام، خشم و نگرانی منصور دام فریبی پیش راه ابومسلم نهاد و او را به نیرنگ به قتل رساند و بدین سان، انقلابی خراسانی که نزدیک بود سکوت یکصدساله ایرانیان را بشکند، ناتمام ماند و در همان آغاز راه در نطفه خفه شد.
اما ابومسلم واقعاً چه می خواست و چه خیالی در سر می پروراند؟ از روی منابع و شواهد موجود نمی توان به درستی به آن پی برد، اما ظاهراً بیم و نگرانی منصور عباسی از او بی مورد نبوده است. در هر حال قیام او را آغاز رستاخیز ایران می توان به شمار آورد. در حقیقت ابومسلم با برانداختن حکومت جبار اموی، رویای برتری نژاد عرب را از پیش چشمان خواب آلوده اعراب محو کرد و در برابر جلوه ذوق و هوش ایرانی در سازمان سیاسی و اجتماعی اسلام راه های تازه ای گشود. و بدین گونه اگرچه آرزوهای بلند ابومسلم همه برآورده نشد، قسمتی از آن جامه عمل پوشید. آیا می توان گفت که شکست نهاوند (فتح الفتوح اعراب) را ایرانیان در جنگ زاب جبران کرده اند؟ این پرسشی است با پاسخی نه چندان روشن. با شکست مروان حمار در زاب، بنیاد دولت اموی برافتاد و این خود از آرزوهای نهانی ابومسلم بود. دیری نگذشت که در نزدیک خرابه های تیسفون (مداین)، بغداد بنا شد و خلافت تازه ای با کمک ایرانیان روی کار آمد که در آن همه چیز یادآور اوج شکوه دوران ساسانی بود. و شاید این گفته درست باشد که خلفای عباسی، ساسانیانی بودند با خون عربی.(۵)
***
گزارش دینوری از قتل ابومسلم به دست منصور: «چون ابومسلم به رومیه (شهری نزدیک مداین) رسید پیش منصور رفت، منصور برخاست و او را در آغوش کشید و از بازگشت او اظهار شادی کرد و به او گفت نزدیک بود بروی پیش از آن که تو را ببینم و آنچه می خواهم به تو بگویم. اکنون برخیز و رخت سفر از تن درآر و فرود آی تا خستگی سفر از تن تو بیرون رود. و ابومسلم به قصری که برای او آماده کرده بودند رفت و یارانش هم اطراف آن قصر منزل کردند. سه روز چنین گذشت که ابومسلم هر روز با مرکوب خود وارد قصر منصور می شد و همچنان سواره تا کنار تالاری که منصور در آن می نشست می رفت، آن گاه پیاده می شد و مدتی پیش او می نشست و در امور با یکدیگر مشورت می کردند. روز چهارم منصور فرمانده پاسداران خود و سالار شرطه و فرمانده سواران را احضار کرد و دستور داد در حجره ای کنار تالار کمین کنند و گفت هرگاه سه بار دست بر هم زدم برون آیید و ابومسلم را قطعه قطعه کنید. به پرده دار هم دستور داد چون ابومسلم وارد شد شمشیرش را بگیرد. همین که ابومسلم آمد پرده دار شمشیرش را گرفت... منصور با او به تندی و درشتی سخن گفت. ابومسلم گفت: 'ای امیر مومنان! آیا رنج بسیار و قیام من و شب و روز زحمت کشیدن مرا فراموش کرده ای تا توانستم این پادشاهی را برای شما رو به راه کنم.' منصور گفت: 'ای پسر زن ناپاک! به خدا سوگند اگر کنیزکی سیاه به جای تو قیام می کرد می توانست همین کار را انجام دهد که خداوند دوست می داشت و اراده فرمود دعوت ما خاندان پیامبر را آشکار فرماید و حق ما را به ما برگرداند...' در این هنگام منصور سه بار دست بر هم زد و آنان که در کمین بودند با شمشیر بیرون آمدند و چندان او را زدند که بر جای سرد شد، منصور داد او را در گلیمی پیچیدند و گوشه تالار نهادند.» (احمد بن داود دینوری، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران: نی، ۱۳۶۶، صص ۴۲۱-۴۲۳)
***
اما پیامدهای قتل ابومسلم به آسانی گریبان خلفای عباسی را رها نکرد. به فاصله اندکی از کشته شدن ابومسلم، در سراسر خراسان شورش هایی آغاز شد که غالباً خونخواهی ابومسلم را بهانه جلب ناراضیان این منطقه برای مبارزه با خلفای عباسی قرار می داد. یکی نهضت سنباد بود، سنباد از یاران ابومسلم به شمار می رفت و ظاهراً از تمایلات مزدکی هم به دور نبود. این که سنباد تقریباً بلافاصله پس از قتل ابومسلم و تا حدی به بهانه خونخواهی او قیام کرد، نشان می دهد که عناصر غیرعرب و غیرمسلمان خراسان تا چه میزان از این قتل ناگهانی و نیرنگ آمیز یکه خورده اند. دیگری شورش اسحاق ترک در سال ۱۴۰ ه.ق بود که آن هم تا حدی به بهانه خونخواهی ابومسلم روی داد و اسباب دردسر خلیفه عباسی شد. قیام دیگر، شورش استادسیس بود که همانند قیام سنباد عناصر غیرمسلمان را به بهانه خونخواهی ابومسلم با سایر طبقات ناراضی هم داستان کرد. استادسیس مدتی در هرات و بادغیس و سیستان عناصر ناراضی را برضد خلیفه عباسی شوراند. همچنین در خروج سپیدجامگان مقنع هم که تقریباً سی سال بعد از واقعه ابومسلم اتفاق افتاد، خاطره این سردار سیاه جامگان خراسان همچنان تا حدی انگیزه و بهانه مخالفت با خلیفه محسوب می شد. البته همه این قیام ها و شورش ها به دست عمّال خلیفه عباسی سرکوب شد و به نتیجه نرسید.
قتل ابومسلم گرچه امیدهای ایرانیان را در عرصه های سیاسی و نظامی ناامید کرد، اما پایان همه چیز نبود. در واقع آمدن خلافت عباسی به جای خلافت اموی برای جامعه ایرانی دستاوردهای مهمی به همراه داشت. یکی از پیامدهای این جایگزینی، فروکش کردن اختلافات قبایل عرب ساکنِ خراسان و دیگر نقاط ایران بود که به موازات آن و با سقوط دولت اموی، سلطه آن ها در ایران هم به تدریج از میان رفت و به مرور در جامعه ایران مستحیل شدند و به این ترتیب، از اهمیت مسئله نزدیکی و سازگاری با آنان نیز به میزان زیادی کاسته شد. همچنین دولت عباسی برخلاف دولت پیشین، بر برتری قوم عرب متکی نبود و از همین رو دیگر اقوام غیرعرب هم اجازه یافتند در ساختار قدرت هر کدام سهمی و نقشی داشته باشند. در این میان ایرانیان، با توجه به نقشی که در برآمدن خاندان عباسی ایفا کرده بودند، بیش از هر قوم و نژاد دیگر توانستند دست کم در یک سده نخست خلافت عباسی در ساختار سیاسی آن سهم داشته باشند. اما در واقع آنچه نفوذ ایرانیان را در خلافت عباسی تضمین می کرد، پیشینه و تجربه آنان در مسئله بسیار مهم دیوان سالاری بود، چیزی که اعراب سررشته ای از آن نداشتند. دبیران و دیوان سالاران ایرانی به سرعت جذب شدند و شالوده ساختار و نظام دیوانی اسلامی را بر مبنای دیوان سالاری ساسانی ریختند. گذشته از آن، در دوره نهضت ترجمه بسیاری از متون سیاسی، دیوانی، ادبی و مذهبی ساسانیان به عربی برگردانده شد. همچنین ایرانیان بسیاری در شکل گیری نخستین معارف اسلامی از فقه و حدیث گرفته تا تاریخ و فلسفه و کلام نقش بنیان گذار داشتند. همه این ها سبب شد ایرانیان و خاندان های مهم و فرهیخته ایرانی که از جنبه سیاسی و ملی همچنان در لاک سکوت و خاموشی فرو رفته بودند، از منظر فرهنگی و تمدنی نقشی بی بدیل در سیر کلی فرهنگ و تمدن اسلامی ایفا کنند. بَرمکیان بلخی تبار یکی از برجسته ترین خاندان های ایرانی بودند که در نیمه نخست عصر عباسی، نفوذ و اقتداری بی نظیر در دستگاه خلافت یافتند.
به این ترتیب گرچه پس از ورود اسلام به ایران و فتح ایران به دست اعراب مسلمان، دوره ای از «خدماتِ متقابل» ایرانیان و مسلمانان در عرصه های فرهنگی، علمی و مذهبی آغاز شد، واقعیت آن است که از نظرگاه سیاسی و نیز «ملّی» با اضمحلال حکومت ساسانی و استحاله ایران تاریخی و سرزمینی در خلافت اسلامی، ایرانیان تحت سلطه و سیادت سیاسی ـ نظامی و اقتصادی اعراب درآمدند. هیچ یک از تلاش ها، شورش ها و عصیان های متعدد ایرانیان برای رهایی از این سلطه و سیادت عربی به نتیجه دلخواه نرسید. از همین رو ایرانیان در این زمینه سکوتی درازمدت در پیش گرفتند. این سکوتِ ملی از همان ابتدای ورود اعراب مسلمان به ایران آغاز و تا بر سر کار آمدن دودمان ایرانی طاهری استمرار داشت. در واقع برآمدن طاهریان در خراسان بزرگ آغازی بود بر پایانِ این سکوت.
طاهریان هم نظیر بسیاری دیگر از خاندان های ایرانی فرهیخته و صاحب نفوذ خاستگاهشان خراسان بزرگ بود. ناحیه ای که بدون تردید دست کم در سده های نخستین اسلامی نه تنها پهناورترین، بلکه مهم ترین بخش ایران تاریخی بود. ناحیه ای که بسیاری از مهم ترین رویدادهای تاثیرگذار در ایران و جهان اسلام در آن منطقه رخ داده و مهم تر از همه این که نخستین حکومت نیمه مستقل ایرانی در دوره اسلامی هم در همان جا پا گرفت. از همین رو، شناخت خراسان بزرگ مخاطب را در ترسیم روشن تر و دقیق تر تصویر حکومت طاهریان یاری می دهد.

تقدیم به روح جستجوگر عبدالحسین زرین کوب
(۲۷ اسفند ۱۳۰۱ _ ۲۴ شهریور ۱۳۷۸)

نظرات کاربران درباره کتاب پایان دوقرن سکوت