فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ابریشمی گل‌برجسته

نسخه الکترونیک کتاب ابریشمی گل‌برجسته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ابریشمی گل‌برجسته

«مجموعه پانوراما»به دنبال بهره‌مندی آسان خواننده مشتاق از ادبیات جهان است. این مجموعه بهترین‌ وخواندنی‌ترین‌های ادبیات جهان را در اختیار مخاطب قرار می‌دهد، درست مانند آنچه«مجموعه Folio 2€ »در انتشارات گالیمار محقق ساخت: قرار دادن داستان یارمان‌های کوتاه یا بخش‌هایی از رمان‌های چند جلدی و گرانبها در دسترس همگان. گروه انتشاراتی ققنوس هم پس ازبررسی اهداف مجموعه مذکور برآن شد که چنین امکانی را برای مخاطبان فارسی‌ زبان فراهم کند. از این رو انتشارات گالیمار را از تصمیم خود مطلع ساخت. حال، انتشارات ققنوس، افزون برگرفتن اجازه انتشار آثار فرانسوی، قصد دارد آثار ارزشمند دیگری نیز به این مجموعه اضافه کند. تا به حال از این مجموعه سرزمین غریب، آزمایش دکتراُکس، پدرم، رستوران نقاشی، خواندن درتوالت، مسافرخانه سرخ و فلسفه زندگی زناشویی به چاپ رسیده است که فِدِر یا شوهر متمول، گربه مادرم، ابریشمی گل‌برجسته، بانو آمالیا، کودکی یک رئیس و مرگ‌نامه به تازگی از این مجموعه منتشر شده است.

هدف این مجموعه قرار دادن داستان‌ها یا رمان‌های کوتاه یا بخش‌هایی از رمان‌های چندجلدی و گرانبها در دسترس همگان با این امید که خواننده، پس از مطالعه قطعه یا داستان‌های انتخاب‌شده، برای خواندن دیگر آثار نویسنده اشتیاق پیدا کند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ابریشمی گل‌برجسته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت ناشر

دانشجویی که سال ها پیش از قیمت بالای کتاب به تنگ آمده بود و آرزوی داشتن کتابخانه شخصی لحظه ای دست از سرش برنمی داشت، هرگز فکرش را هم نمی کرد ایده اش بعدها به مجموعه ای ارزشمند تبدیل شود؛ مجموعه ای که حالا پس از گذشت یک دهه و اندی تعداد عناوینش به عدد پانصد نزدیک شده است. آن دانشجوی بی پولِ علاقه مند به ادبیات ناامید نشد و شروع کرد به خریدن کتاب های جیبیِ کم حجم و ارزان قیمت انتشارات گالیمار و چیدنِ باریکه های سفیدِ یک شکل و یک اندازه کنار هم. به این ترتیب او پایه گذار مجموعه ای شد به نام Folio 2€؛ مجموعه ای متشکل از تک داستان، مجموعه داستان یا بخش هایی از شاهکارهای ادبی جهان با قیمتی اندک. هدف این مجموعه خلاصه شده بود در قرار دادنِ داستان ها یا رمان های کوتاه یا بخش هایی از رمان های چندجلدی و گرانبها در دسترس همگان با این امید که خواننده، پس از مطالعه قطعه یا داستان های انتخاب شده، برای خواندن دیگر آثار نویسنده اشتیاق پیدا کند. اریک فیتوسی از کتابفروش های لیوان ادعا کرده که بارها پیش آمده خواننده ای پس از خرید یکی از کتاب های این مجموعه، بازگشته، تشکر کرده و دیگر آثار نویسنده مورد نظر را خریده است. ناگفته نماند این طرح مخالفانی نیز داشته که مدعی بوده اند ممکن است کسی با خواندن بخش های انتخاب شده از یک رمان، دیگر سراغ اصل اثر نرود و مطالعه تک داستان ها ممکن است میل خواندن مجموعه آثار نویسنده را در مخاطب از بین ببرد. پاسخ آن ها چیزی نبود جز: «خواندن گُزیده ای از آثار به مراتب بهتر از نخواندن آن هاست.»
از سوی دیگر، به رغم ضرباهنگ سریع زندگیِ امروز، اوقات ما پر است از فراغت های کوتاه و فرصت های طلایی. اتاق انتظار پزشک و صفت بانک و وقت هایی که توی تاکسی و مترو می گذرانیم، می تواند وقف سرک کشیدن از پنجره ای کوچک به جهان عجیب شاهکارهای ادبی شود. نیز، بارها اتفاق افتاده که تلاش کرده ایم مطالعه یکی از این شاهکارها را آغاز کنیم اما به دلیل هیبت اثر، نداشتن زمان کافی یا همگام نشدن با حال و هوای داستان از این کار بازمانده ایم. در این مواقع دسترسی به گزیده ای خوشخوان و مناسب می تواند جرئت و شوق مطالعه آثاری را که خواندنش کاری شاق به نظر می رسید در ما برانگیزد.
گروه انتشاراتی ققنوس، پس از تجزیه و تحلیل اهداف مجموعه Folio 2€، تصمیم گرفت امکان کسب چنین تجربه ای را برای مخاطبان ایرانی نیز فراهم کند. پس، انتشارات گالیمار را از تصمیم خود مطلع ساخت و چند و چونِ گرفتنِ کپی رایتِ آثار را جویا شد. ناشر فرانسوی علاقه بسیاری به انتشار این مجموعه در ایران نشان داد؛ اما از آن جا که بعضی آثار به نویسندگان غیرفرانسوی تعلق دارند و از زمان مرگ بعضی شان بیش از پنجاه سال گذشته، خود را تنها مسئول واگذاری حق نشرِ نویسندگان معاصر فرانسوی معرفی کرد. نام مجموعه را نیز در انحصار خود دانست و اجازه نداد این مجموعه با همان نام منتشر شود. بنابراین ناشر این مجموعه را با عنوان پانوراما تقدیمِ مخاطبان می کند و تصمیم دارد جدا از گرفتنِ اجازه انتشار آثار معاصر فرانسوی، کتاب های دیگری نیز به این مجموعه اضافه کند. هدف این مجموعه چیزی نیست جز همان جمله معروف: «خواندن گزیده ای از آثار به مراتب بهتر از نخواندن آن هاست.»

مقدمه مترجم

نیویورکر(۱) به اعتقاد اکثر صاحب نظران معتبرترین نشریه ادبی جهان به شمار می رود. این اعتبار هم حاصل گزینش دقیق و سختگیرانه داستان های منتشرشده در این نشریه است، و هم حاصل قدمت و استمرار انتشار آن. نشریه نیویورکر در سال ۱۹۲۵، به شکل هفته نامه، تاسیس شد و اینک هر دو هفته یک بار منتشر می شود. تاکید اصلی این نشریه، که از اواخر دهه ۱۹۹۰ به صورت اینترنتی در دسترس مخاطبان قرار می گیرد، معرفی آثار برتری است که جنبه های مختلف فرهنگ عامه و زندگی روزانه و رخدادهای معاصر جامعه آمریکا را به تصویر می کشند.
در کنار داستان های کوتاه جذاب و نقدهای ادبی مهم، کاریکاتورهای نیویورکر هم، که بر اتفاقات روز سیاسی و اجتماعی جهان متمرکزند، مورد توجه بسیارند. این نشریه علاوه بر شعر و مطالب سینمایی و هنری، در بخش های غیرداستانی نیز، چاپ زندگی نامه و مقالاتی در مورد شخصیت ها یا اماکن مشهور و محبوب شهر نیویورک را در دستور کار خود قرار داده است. مطالب نیویورکر از لحاظ صحت و سندیت نیز اعتبار ویژه ای دارد و جالب آن که این نشریه در طول دهه ها فعالیت، شکل ظاهری و آرایش ظاهری خود را یکسان نگه داشته است.
چاپ داستان در نیویورکر برای هر نویسنده ای نقطه عطف، و سکوی پرتاب او به افق ادبی بالاتر و مخاطب و اقبال ادبی بیشتر است. بسیاری از نویسندگان معروف را نخستین بار نیویورکر کشف و به شکلی رسمی به مخاطب معرفی کرده است، از جمله دونالد بارتلمی، ریموند کارور، جان آپدایک، جی.دی سلینجر، شرلی جکسن، جان چیور، رولد دال، آلیس مونرو، هاروکی موراکامی، ولادیمیر ناباکف، دوروتی پارکر، ایروین شاو، جیمز تربر و استفن کینگ. این فهرست نشان دهنده تنوع مضمون و سبک در نیویورکر است.
داستان های ارائه شده در کتاب حاضر را ابتدا ماهانه برای نشریه الکترونیکی نیویورکفا(۲) به فارسی برگرداندم. نیویورکفا، که با دبیر و گروهی ایرانی اداره می شد، طی سال ۲۰۱۵، با هدف معرفی برترین های نشریه نیویورکر به فارسی زبانان در فضای مجازی منتشر می شد. امیدوارم خواندن آثار نویسندگان معروف و صاحب سبکی چون آن بیتی آمریکایی یا مارتین ایمیس و تسا هادلی انگلیسی در کنار نویسنده های جوان تر و تازه نفسی چون ریوکا گالچن کانادایی و لوک ماگلسون آمریکایی، علاوه بر لذت، شمایی کلی از نیویورکر نیز به خوانندگان عزیز کتاب حاضر بدهد.

دوران صلح

لوک ماگلسون(۳)

من تو ساختمون زرادخونه خیابان لکزینگتون زندگی می کردم؛ ستوان یکم دیاز کلیدهای ورودی اون جا رو بهم داده بود. شب ها روی تخت سفری تو انبار تجهیزات پزشکی می خوابیدم. به دیاز گفته بودم «فقط واسه دو هفته، مکس.» اما با اون که ماه ها گذشته بود، برگشتن پیش زنم رو مدام عقب می انداختم. هرچی بود از جام راضی بودم. زرادخونه کل یه راسته خیابون رو اشغال می کرد. راهروهای مخفی داشت و میدون های مشقِ دور از چشم و یه سالن ورزشی با یه دستگاه دوچرخه فضایی. شب هایی که زیادی نوشیده بودم به خودم یه سرم نمکی می زدم تا صبحش تر و تازه بیدار بشم. هیچ وقت خماری نکشیدم.
کم و بیش تو دوران صلح بودیم. دست کم واسه ما گاردهای ملی نیویورک که این طوری بود. ساعت های خالی بین تمرینات نظامی هم پیراپزشک یه بیمارستان تو کوئینز بودم. خانوم کارن، همکارم تو آمبولانس، واسه عضویتِ دانشکده پلیس درخواست داده بود. می خواست کارآگاه شه. این تصمیم می تونست مایه دردسرم بشه چون من یه اصل شخصی داشتم واسه خودم؛ این که به هر خونه ای سر می زدیم یه چیزی کش می رفتم. نه چیزهای گرون قیمت. خرده ریز. مثلاً قاشق و آهنربای رویخچالی. هیچ وقت مچم رو نگرفته بودن، اما از وقتی کارن امتحان خدمات اجتماعی داده بود دیگه مشکوک وراندازم می کرد. یه بار وقتی داشتیم تو حموم یه بیمار دیابتی دنبال داروهاش می گشتیم، یه آینه دستی پلاستیکی دیدم، صورتی بود با خال های سیاه. داشتم آینه رو تو شلوارم می سروندم که یهو انعکاس کارن رو توش دیدم. (من هم فوری آینه رو جلو صورتم گرفتم و مثلاً مشغول وارسی موهای بینی م شدم!)
وقتی برمی گشتم سر پُستم، معمولاً دیاز هم اون جا بود. بیشتر شب ها تو دفترش پیداش می کردم مشغول به روز کردن وبلاگش، با مطالبی در مورد توطئه های پشت پرده. همون طور که لپ تاپش رو طرفم می چرخوند تا یه تصویر سه بعدی و هندسی از برج های در حال فروریزی ساختمون تجارت جهانی با کلی معادله پیچیده ریاضی و یه عالمه نشونگر متحرک و جزئیات ساختاری مختلف نشونم بده، می گفت: «یه نگاه به این بنداز، پاپادوپولوس.» من هم می گفتم: «وای!» معمولاً بعدش با هم به یه بار تو خیابون سوم می رفتیم. دیاز، با وجود اون اونیفرم و پای شَلش، همیشه زود با زن ها جور می شد. شلیدنش نعمتی بود. مثلاً وقتی زنه دیاز رو تماشا می کرد که داشت به طرف ما می شلید و از لیوان های توی دستش نوشیدنی شُره می کرد، من هم بلند می گفتم: «لعنت به عراق!» زن ها به ندرت توضیح بیشتری می خواستند. اگر هم می خواستند، اصلاً نمی گفتم که دیاز وقتی فرمانده جوخه بوده بیماری قارچی گرفته، قارچ تا مجرای پیشاب و بیضه هاش بالا رفته، قُرِش کرده و نهایتا کار به فتق و گرفتگی عصب سیاتیکش کشیده.
جاش می گفتم: «خیلی از مردای خوبمونو تو عراق از دست دادیم.» که از قضا درست هم بود.
اگه به دیاز بود که می گذاشت من تلویزیون صفحه مسطح و کاناپه تختخواب شوی خودم رو هم ببرم توی انبار تجهیزات. مشکلْ افسر فرمانده جدید ما بود. فرمانده قدیمی مون، یعنی فرمانده هریس، بعد از هدایت واحدهای تحت خدمتش در عملیات ۱۱/ ۹، و بعد هم بغداد و افغانستان، اخیرا به فرماندهی تیپی در سیراکوز ارتقا درجه گرفته بود. حالا جانشینش، فرمانده فینک باینر، یه افسر ناوی سابق، عزمش رو جزم کرده بود تا به ما گاردی ها نشون بده یه پیاده نظام واقعی چطور چیزیه. از اون صورت هایی داشت که اصلاح شده ش توی ذوق می زنه، بیشتر شبیه شیمی درمانی شده ها بود تا سربازها. فینک باینر کمی بعد از گرفتن پستش منو صدا زد دفترش. با دیدن اون روی صندلی فرمانده هریس، پشت میز فرمانده هریس، و در رده و درجه فرمانده هریس، یه لحظه حس کردم فینک باینر یه دستگاه کامپیوتره که بزرگ ترین آرزوی قلبی ش تبدیل شدن به فرمانده هریس بوده.
بهم گفت: «پاپادوپولوس! این دیگه چیه؟!»
گفتم: «اسممه.»
فینک باینر گفت: «جالبه. حالا فهمیدم دلقکمون کیه! میرزا قلمدونمون کیه!»
هیچ تصویری از خانم فینک باینر، یا بچه فینک باینر، روی میزش نبود. تنها دکور اون جا استخون آرواره یه پستاندار بزرگ بود، شبیه بومرنگی که دندون داره. دزدکی نگاهی بهش انداختم. فینک باینر آه خسته ای کشید و، انگار مجبور باشه داستانی رو تعریف کنه که ترجیح می ده پیش خودش نگه داره، گفت: «یا عیسی مسیح! باشه!» و شروع کرد به تعریف که یه بار موقع سفرش به استان هلمند افغانستان داشته گروهی اکتشافی رو راهنمایی می کرده که یهو شتری از بین درخت ها بیرون اومده. شتر گردنش رو چرخونده و به سربازها نگاه کرده، بعد هم سلانه سلانه اومده طرفشون. فاصله ش با فینک باینر نصف شده بوده، تقریبا سی متری ش بوده که یهو بووم...! و بعدش دیگه شتری در کار نبوده.
«ماجرا رو گرفتی دلقک؟»
خیلی مودب لبخند زدم. راستش واقعا گوش نکرده بودم. درگیر فکرهای خودم بودم. اصلاً سقف سنی واسه آرزوی بزرگ داشتن چندسالگیه؟ یعنی بودند آدم هایی، آدم های بدبختی، که تنها با گذشتن یه روز یا یه هفته پیشِ روشون از اون سقف سنی رد شن؟
یه نفر باید این قضیه رو بررسی می کرد.
***
خانم اولنسکی یه خانم پیر لهستانی بود که هر چهارشنبه به ۹۱۱ زنگ می زد. معمولاً هم موقع شیفت دونفره من و کارن تماس می گرفت. من منتظر چهارشنبه ها بودم. اولاً چون خانم اولنسکی همیشه بهم بیسکویت های شکلاتی جو می داد، ثانیا چون با کارن خیلی بی ادبانه رفتار می کرد. ماجرا از وقتی شروع شد که شوهرش فوت کرد. بیشتر از پنجاه سال زن و شوهر بودند، بچه هم نداشتند. بعد از مرگ آقای اولسن، دیگه اون آپارتمان بزرگ و خالی باعث فکر و خیال خانم اولنسکی می شد و فقط تلویزیون به دادش می رسید. بیست و چهار ساعتِ هفت روزِ هفته روشنش می کرد، با بلندترین صدا، فرقی هم نمی کرد کدوم کانال یا برنامه باشه. فرقی نمی کرد چون خانم اولنسکی از تلویزیون متنفر بود. از اون آگهی ها و صدای خنده ها. به نظرش همه ش احمقانه بود. هر وقت می رفتیم اون جا تلویزیون رو خاموش می کرد و شقیقه هاش رو با انگشت های گره دارش می مالید و زیرلبی می گفت: «خدا رو شکر.» بعد، همین که از در بیرون می رفتیم، دوباره همون بساط قبل به راه بود.
شکایت همیشگی ش درد قفسه سینه بود. رو نیمکت جیر خاکستری ش می نشوندمش، صندلی راحتی رو جلو می کشیدم و می رفتم سراغ مراحل درمان: نبض و فشار خونش رو می گرفتم، کل تاریخ پزشکی رو دوره می کردم، و بهش اکسیژن می زدم. کارن هم تمام مدت کنارم وامی ستاد و دستش به هیچ کمکی نمی رفت. نظرش این بود که خانم اولنسکی سیستم درمانی رو مسخره و منابع شهر رو اسراف می کنه. و تازه من هم با تن دادن به بولهوسی ها و خوردن بیسکویت هاش شریک جرمش هستم. از دید کارن، خانم اولنسکی تمام محبت پیرزنی ش رو به پای من می ریخت، گاهی کلاً کارن رو ندید می گرفت و باقی اوقات باهاش دشمنی داشت. یه بار که داشتم دور بازوش فشارسنج می بستم (و البته دور اون بازو باید فشارسنج مخصوص کودک می بستیم) متوجه شدم همون طور که آروم چرت می زنه، با انگشتش یه چیزی رو کوسن کاناپه می نویسه... یه لحظه فکر کردم درد یا مریضی ای داره و این طوری می خواد به من بگه. بنابراین به سرعت چهره ش رو نگاه کردم که نکنه از حال رفته باشه. اما وقتی پیغامش رو خوندم دیدم نوشته: «زنیکه عوضی.»
بعدش، کارن توی ابوطیاره مون بهم گفت: «تو فکر می کنی آدم خوبی هستی، اما نیستی. تنها چیزی که هستی یه آدم مردد و هراسونه. تو می ترسی و همینی.»
روی صندلی راننده نشسته بود، یه دستش به فرمون بود و دست دیگه ش توی یه پاکت کومبوس(۴) با طعم هالوپینو. یه روز کارآگاه خوبی می شد.
گفتم: «بهتره بی خیال کومبوس ها بشی.»
کارن گفت: «لباس چرممو نبُر!»
لباس چرممو نبُر. چند سال قبل یه بار مامور رسیدگی به یه مورد تصادف وسایل نقلیه بودیم توی بزرگراه بروکلین/ کوئینز. واحد فوریت های قانونی یه نوار عبور ممنوع دور محل حادثه کشیده بود تا مردم به صحنه نزدیک نشند. صاف شدن آج لاستیک یه موتورسیکلت باعث شده بود موتوره منحرف بشه و زیر گاردریل ها گیر کنه. راننده ش وسط حوضچه خون به خودش می پیچید. حالا به هر دلیلی جای این که رو آسفالت پرت بشه، روش کشیده شده بود طوری که کفلش از بین رفته بود. کارن داشت برانکار رو آماده می کرد و گردنیِ مخصوص رو می بست، من هم قیچی پزشکی م رو درآوردم. مَرده که دیگه نیمه بهوش بود، تا اون لحظه همه ش گیج وویج زیر لب می گفت: «باسنم پسر، وای باسنم.» اما همین که قیچی رو یه کم حرکت دادم، یهو هشیار شد و بهم نگاهی انداخت و این جمله رو گفت:
«لباس چرممو نبُر.»
بعد از اون ماجرا، تمام پیراپزشک های عازم ماموریت و همین طور اکثر پرستارهای بخش اورژانس، مرتب این جمله رو به کار می بردند. حسب حالمون معنی ش هم فرق می کرد. مثلاً خود من معمولاً وقت هایی به کارش می بردم که سرپرست مجبورمون می کرد دو شیفت کار کنیم. یکی دیگه از موارد کاربردش هم اون باری بود که باید یه بابای سیصدپوندی رو از وان حمومش تو طبقه پنجم پایین می آوردیم ولی آسانسور خراب بود. یه بار هم سر ماجرای اون دختره که یه تپانچه برتا رو تو دهنش چپونده و ماشه رو کشیده بود (اما نگینِ پیچ شده به نوک زبونش مسیر گلوله رو منحرف و صاف از کف چونه ش رد کرده بود). بعدش دختره ازمون پرسید ماها فرشته ایم؟ یا مثلاً اون دفعه که کارن بعد از انفجار گاز تو یه کارخونه کاشی سازی دزدکی از پشت سرم اومد و تو گوشم پچ پچ کرد: «حواسم بهت هست»... و واقعا هم حواسش بهم بود، به شونه هام نگاه می کرد و به رگ عصبی ام که مثل اسپاگتی می لرزید. گاهی وقت ها هم این جمله رو به زبون نمی آوردم، ولی توی فکرم بود. مثلاً وقتی بنیاد حمایت از قربانیان ۱۱ سپتامبر مشغول تحقیق روی اسناد ذات الریه ادعایی من بود و در همون حال همسرم پیشنهاد می کرد فکری به حال رابطه مون بکنم! یا اون باری که فینک باینر با خوشرویی فراوون دعوتم کرد به استخون شترش دست بزنم، کاری که باعث شد تموم خونه هایی رو که رفته بودم یادم بیارم، تموم رنج و عذاب توی اون خونه ها رو، و تموم خرده ریزایی رو که بلند کرده بودم.
***
البته اکثرا خرده ریز بودند؛ هرازگاهی هم بیشتر برمی داشتم. یه بار، تو شهرک مسکونی ریجدیل، کمک پسر نوجوونی رفته بودیم که با سوئی شرت کلاهدارش هدفون به گوش کنار یه برج آجری وایستاده بود و آدامسش رو باد می کرد.
کارن پرسید: «تو به ۹۱۱ زنگ زدی؟»
پسر سرش رو تکون داد. دیگه به آسانسور رسیده بودیم که گفت: «مامانم بود.»
کارن موقع بالا رفتنمون پرسید: «مصدوم باباته؟»
پسر گفت: «مثلاً.»
یه زن وحشتناک چاق که یه حوله حموم ربدوشامبری روی یه لباس نازک و اون رو هم روی یه سوئی شرت قهوه ای پوشیده بود، توی راهرو اومد خوشامدگویی. گفت: «بازم همون.» دنبالش پا گذاشتیم توی یه آپارتمان به هم ریخته. با تنبلی شروع کرد به جمع کردن اسباب بازی ها از کف اتاق و همون جور هم با دلخوری قدقد می کرد. بچه ها داشتند فیلم بزن بزن تماشا می کردند. هیچ کدوم حتی سرش رو بلند نکرد نگاهمون کنه.
مَرده توی تخت، به پشت، رو ملافه ها دراز شده بود. بدجور کوچولوموچولو بود: لباس زیرش، یعنی تنها لباس تنش، شل وول بود و شبیه کهنه بچه. بهوش نبود و تنگی نفس حاد داشت. حدودا هر ده ثانیه نفسی شبیه خرخر از بینی ش بیرون می زد، یه خرخر وحشتناک. لب هاش کبود بود و پوستش اون گلگونیِ طبیعیِ یه پوست اکسیژن دیده رو نداشت. روی میز پاتختی هم پر بود از شیشه های قرص، بیشتر مسکن و یه عالمه آرام بخش.
زن توضیح داد: «اینا واسه سردردای منه... شاید اونم واسه همین می خواسته، ها؟»
کارن با دستگاه اکسیژن و لوله دهنی مخصوصش به اون طرف تخت رفت اما همین که زانوش رو روی تشک گذاشت تا روی مرد خم شه، تشک زیر وزنش تا شد و شروع کرد به موج خوردن و نوسان، طوری که یه طرفش بالا اومد و بیمار رو هم با خودش به هوا بلند کرد! کارن پرت شده بود جلو، موج هم همین طور از این طرف به اون طرف تخت حرکت می کرد و کارن و بیمار رو با خودش بالا و پایین می انداخت! در شرایط عادی این ماجرا قطعا آتوی خوبی می شد برای دست انداختن کارن، اما من هم حواسم پرت بود: لابه لای شیشه های قرص روی پاتختی یه لیوان کاغذی بزرگ بود، بدون درپوش، که دونه های قهوه ای سودا به سطح داخلی چربش چسبیده بود. زیر این لیوان یه یادداشت دست نویس بود.
کارن هی می گفت: «پاپادوپولوس!»
موفق شده بود هر طوری هست تخت رو آروم کنه و حالا با احتیاط یه وری خم شده بود کنار مرد. من جعبه داروها رو باز کردم، یه نالوکسان آماده کردم، سوزن رو جا دادم، و پیستون سرنگ رو کشیدم. همون جور که سعی داشتیم مرد رو دوباره به پشت روی تخت بخوابونیم، شروع کرد به کشیدن لوله تنفس و بالا پایین کردن ماسک اکسیژنی که روی صورتش بند شده بود. روی برانکار که گذاشتیمش دیگه حسابی طلبکار بود و با دنیا و مافیها قهر.
از ما پرسید: «چرا این کارو کردین؟»
زنه یواش گفت: «اَه، خفه شو مارتی نکبت!» و از اتاق رفت بیرون.
من مَرده رو مهمون یه تزریق نالوکسان دیگه کردم که بیشتر از قبل زنده ش کرد و کمتر از قبل خوشحال. کارن سرش به وسایل گرم بود. فکر می کردم حتما راهم بازه و اوضاع امن و امان. اما نبود! همین که یادداشت رو توی جیبم گذاشتم پسرک رو دیدم. توی درگاهی وایستاده بود خیره به من و قشنگ پوست کلفت نشون می داد. آدامسش رو جوید و باهاش بادکنک بزرگی درست کرد.
کارن گفت: «بیا بریم.» و پسر ساکت نگاهمون کرد که داشتیم اون مثلاً پدرش رو به بیرون هل می دادیم.
یادداشت یه یادداشت بی اهمیت معمولی بود. از همون خیلی دوستت دارم ها و خیلی معذرت می خوام ها و این حرف ها. اما از اون روز به بعد همه جا همراه خودم دارمش.
***
بعضی وقت ها که کله م خیلی گرم بود، شب پایه سِرُم رو از کنارم می نداختم زمین و رابطه م با کیسه سرم نمکی که محتواش طبق قانون جاذبه از بالا به پایین حرکت می کرد، برعکس می شد. یعنی صبحش می دیدم پایه که هنوز به بازوی من قلاب بود، غلتیده روی زمین و پر شده از مایعات بدنم. منم کیسه رو می بردم بالای سرم و اون قدر تو مشتم فشارش می دادم تا تموم اون معجون صورتی رنگ دوباره برگرده توی سرنگ و کیسه تخلیه شه: یعنی برگرده توی تنم، سر جاش. بعد سوزن رو از رگم بیرون می کشیدم، رو تخت سفری م سیخ می نشستم، پا می شدم بین قفسه های دیواری، که لب به لب بود از وسایل پزشکی، تلوتلو می خوردم، طرف قفسه داروها می رفتم و بازش می کردم. معمولاً یه داروی ترکیبی به دردم می خورد که هم شل کننده عضله باشه و هم گشادکننده رگ ها: بخش اولش واسه تحریک گردش جریان خون توی سرم، و بخش دومش واسه جدا کردن چنگال پلیدی که توی صورتم فرو رفته و عزمش رو جزم کرده بود سَرم رو از جا بکنه.
اغلب سرفه می کردم، که در این صورت قفسه ها رو دنبال چیزی می گشتم تا توش تف کنم، مثلاً یه بسته باند یا گاز طبی یا پد استریل چشمی. بعدش با رضایت نتیجه خلطم رو وارسی می کردم: یه حشره له شده روی کتون سفید. بعد هم توی یکی از اون کیف هایی که روش علامت خطر بیولوژیک داره قایمش می کردم و روش تاریخ می زدم!
یه روز صبح درِ انبار ذخیره دارو باز شد و فرمانده فینک باینر پا گذاشت تو. اول قرص های کف دستم رو فورا قورت دادم و بعدش طرف اون چرخیدم. فینک باینر به همون شیوه خودش به من زل زد. ظاهرا با این نظریه موافق بود که اگر می خوای روحیه کسی رو تضعیف کنی نباید تو چشم هاش زل بزنی بلکه برعکس باید به لاله گوشش خیره شی و از چشم هاش دوری کنی.
گفت: «پاپالوفاگوس.»
سعی کردم ادای احترام کنم اما یکی از قرص ها تو گلوم گیر کرده بود.
فینک باینر پرسید: «مسخره بازی درمی آری، دلقک؟»
گفتم: «فقط داشتم انبارو مرتب می کردم.»
فینک باینر، با اشاره به لاله گوش من، انگار گوشم یار بی طرف باشه و آماده همدستی با اون علیه خودم، گفت: «فقط داشته انبارو مرتب می کرده!»
درست همون موقع ستوان یکم دیاز اومد تو جمع ما. یه نگاه به من انداخت، یه نگاه به فینک باینر، و دوباره یه نگاه به من. گفت: «کار انبارو تموم کردی؟»
بعدش شنبه بود، مرخصی آخر هفته نظامی ها. سربازها ذره ذره از بروکلین، هارلم، کوئینز و برانکس سرریز شده بودند اون جا. من تخت سفری م رو تا زدم و کل جوخه پزشکی رو اون کنج تاریک زرادخونه جمع کردم، دور از خطرِ هر غرغر و تنبیهی. هیشکی نمی خواست اون جا باشه. افسر کارشناس چِن یه جعبه دونات دانکن آورده بود. لیوان های کوچیک کاغذی رو پر کردیم و مشغول این بحث شدیم که بهترین راهِ هل دادن اون قرص به داخل مِری من چی بوده. به نظر می رسید ستوان پاون بیشترین تجربه رو در این زمینه داره. یه بار بدون احتیاط های لازم با کسی بوده، فردا صبحش که دختره می خواسته از اون قرص های معروف به صبح روز بعد بخوره همین مشکل براش پیش می آد. پاون تمام روز رو با آب و شیر و چای داغ و لقمه های نون و عسل می رفته و می اومده، گلوی دختره رو ماساژ داده، وادارش کرده لی لی بپره، حتی سروته نگهش داشته و مجبورش کرده چهچهه بزنه!
پرسیدم: «خب، کدومش جواب داد؟»
«هیچ کدوم.»
«بعدش چه اتفاقی واسه ش افتاد؟»
«واسه کی؟»
«دختره دیگه!»
«همون دختره که قرص خورد؟»
«آره دیگه.»
پاون شونه ش رو بالا انداخت و قهوه ش رو مزمزه کرد.
دوران صلح بود، کم و بیش البته. ساعت یک ظهر تمرین جلوگیری از خشونت های خونگی داشتیم. ساعت سه تمرین جلوگیری از رانندگی در حال مستی. ساعت پنج هم تمرین جلوگیری از خودکشی و خودآزاری.
قبل از این که دنبال شیر به بوفه برم، رو به کل جوخه گفتم: «به نظر می آد می خواین کاری بکنین!»
کارشناس چِن پرسید: «مثلاً چه کاری؟»
«تمرین.»
وقتی برگشتم داشتند رو هاروی کار می کردند: شبیه ساز بیماری های انسانی ما؛ یه مانکن کامپیوتری که ضربان قلب داشت، چشمک می زد و نفس می کشید. یکی از سرجوخه های تازه کار، از اون مدل های پشت کوهی لانگ آیلندی، تقلا می کرد یه سرنگ به سینه بیمار فرو و سیستم تنفسی ش رو احیا کنه. اما آخرش بالاتنه هاروی شروع کرد به ورم کردن. سربازه می خواست قضیه رو با خنده و شوخی برگزار کنه اما هیشکی نخندید. جاش ستوان پاون مفصل ساعد رو محکم گرفته بود و دو تا انگشتش رو روی مچ هاروی فشار می داد تا شاید اون کوفتی رو که قرار بود ضربان قلب باشه حس کنه.
***
کارن امتحان خدمات اجتماعی رو قبول شده بود و دنبال شغلی تو آکادمی پلیس می گشت. حالا هر وقت سر صحنه جنایت می رفتیم محل رو دقیقا بررسی و ردپاهای خونی مشکوک و باقی نشونه های درگیری رو دنبال می کرد. یه روز شکایت هایی به واحد فوریت های قانونی رسید که یه یارویی تو یه کوچه داره سرش رو به دیوار سیمانی می کوبه. وقتی من و کارن رسیدیم اون جا، آدم روان پریشی رو دیدیم که با ضربه های تندوتیز کاراته دو تا پلیس رو آچمز کرده. جون می داد دانشجوی دکترای فلسفه باشه. با سلیقه لباس پوشیده بود، با یه کراوات ساده شیک و کفش های واکس خورده مدل دیپلماتی. هر بار که لگدی حواله یکی از پلیس ها می کرد پاچه شلوارش بالا می رفت و جوراب های راه راه رنگی ش دیده می شد. تنها نشونه اختلال روانی ش رگ برجسته بنفشی بود که از ریشه موها تا روی ابروش کشیده شده بود.
کارن یکی از جمله های محبوب و جدیدش از سریال نظم و قانون رو قرض گرفت و پرسید: «خب، این جا چی داریم؟»
«یه مرد جلو دیوار!»
کارن سرش رو به نشونه تایید تکون داد. هنوز داشت سرش رو تکون می داد که یارو دانشجوی دکترای فلسفه با حس و حال ورزشکاری اول حرکتی گول زننده به راست کرد و بعد به چپ چرخید و بعدش با سرعت به طرف بالای کوچه دوید و از ما دور شد.
تلفن بعدی رو بیست دقیقه بعد داشتیم. پلیس ها مَرده رو تا محله کناری تعقیب کرده بودند. یارو اون جا از یه در قفل نشده می پره توی یه ساختمون دوبلکسِ شیروونی آجری ـ فلزیِ شیک. ظاهرا می ره آشپزخونه و یه کارد قصابی از لای کپه ظرف های کثیف تو سینک برمی داره و گلوی خودش رو می بره. تا وقتی ما برسیم دیگه اون قدر خون رو کفپوش جمع شده بود که می تونستم انعکاس تیره و تار صورتم رو ببینم که به خودم خیره شده. انعکاس کارن هم داشت به کارن نگاه می کرد. یارو دانشجوی دکترای فلسفه رگ خودش رو خیلی دقیق زده بود: هر دو تا ورید گلویی و نایش رو عرضی قطع کرده بود. پلیس ها دو طرفش چمباتمبه زده بودند و کهنه های قرمز آشپزخونه رو روی گلوش فشار می دادند. آستین هاشون خیس خیس بود. به نظر می رسید با دیدن ما خیالشون راحت تر شد.
بالای سر مرد زانو زدم، از لای شکاف گردنش لوله تنفس رو داخل بردم و صاف وصل کردم سرِ نایش، یه کیسه تنفسی رو به تیوب زدم و به یکی از پلیس ها گفتم هماهنگ با هر بار تنفس خودش اون رو هم فشار بده. تا اون وقت کارن باند و پانسمان ها رو آماده کرده بود، اما همین که مَرده رو به پهلو یه وری کردیم اندازه یه سطل خون ازش بیرون ریخت، منظورم اون قدر خون اومد که یه حوضچه کوچیک درست شد. انگار خون یکی دو تا خوک رو کشیده باشیم. سرم رو بردم بالا، دنبال یه حوله یا شیلنگ گازی چیزی می گشتم که یهو اونا رو دیدم: زن و مرد جوونی تو اتاق غذاخوری نشسته بودند.
اتاق غذاخوری با یه درگاهی پهن و طاقدار به آشپزخونه باز می شد، و همین درگاهی تقریبا روی اون زوج رو که پشت میز چارگوشی روبه روی هم نشسته بودند، پوشونده بود. جلو هر کدومشون یه لیوان نوشیدنی بود، با آب یخ و بشقاب سبزیجات. دستمال سفره های شیری رنگی روی پاهاشون پهن بود. یه شمع مکعبی تو جاشمعی سرامیکی می سوخت. حالا متوجه صدای دلنواز پیانوی جَزی هم شدم که از یه دستگاه پخش صوت می اومد.
هر دوشون از فرط حیرت خشک شده بودند. زن دستش رو روی دهنش گذاشته بود و مرد آروم داخل صندلی ش کج شده بود. انگار اون دانشجوی دکترای فلسفه، با پریدن وسط خونه شون و برداشتن چاقوشون و کشتن خودش، اون ها رو طلسم کرده باشه. احساس ترحم داشتم و یه جورایی حس نزدیکی می کردم. می شد من جای مَرده باشم، اون جور میخکوب و مبهوت. زنه هم می تونست زنم باشه.
اون حالت توی صورتشون... باعث شد بخوام بهشون اعلام خطر بدم.
***

این کتاب ترجمه شش تک داستان کامل و مستقل از نشریه نیویورکر، به ترتیب زیر:

Peace Time
U S L at the Stadium
Major-Maybe
Silk Brocade
October
Flower Hunters

نظرات کاربران درباره کتاب ابریشمی گل‌برجسته