فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بانو آمالیا

نسخه الکترونیک کتاب بانو آمالیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بانو آمالیا

«مجموعه پانوراما»به دنبال بهره‌مندی آسان خواننده مشتاق از ادبیات جهان است. این مجموعه بهترین‌ وخواندنی‌ترین‌های ادبیات جهان را در اختیار مخاطب قرار می‌دهد، درست مانند آنچه«مجموعه Folio 2€ »در انتشارات گالیمار محقق ساخت: قرار دادن داستان یارمان‌های کوتاه یا بخش‌هایی از رمان‌های چند جلدی و گرانبها در دسترس همگان. گروه انتشاراتی ققنوس هم پس ازبررسی اهداف مجموعه مذکور برآن شد که چنین امکانی را برای مخاطبان فارسی‌ زبان فراهم کند. از این رو انتشارات گالیمار را از تصمیم خود مطلع ساخت. حال، انتشارات ققنوس، افزون برگرفتن اجازه انتشار آثار فرانسوی، قصد دارد آثار ارزشمند دیگری نیز به این مجموعه اضافه کند. تا به حال از این مجموعه سرزمین غریب، آزمایش دکتراُکس، پدرم، رستوران نقاشی، خواندن درتوالت، مسافرخانه سرخ و فلسفه زندگی زناشویی به چاپ رسیده است که فِدِر یا شوهر متمول، گربه مادرم، ابریشمی گل‌برجسته، بانو آمالیا، کودکی یک رئیس و مرگ‌نامه به تازگی از این مجموعه منتشر شده است.

هدف این مجموعه قرار دادن داستان‌ها یا رمان‌های کوتاه یا بخش‌هایی از رمان‌های چندجلدی و گرانبها در دسترس همگان با این امید که خواننده، پس از مطالعه قطعه یا داستان‌های انتخاب‌شده، برای خواندن دیگر آثار نویسنده اشتیاق پیدا کند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بانو آمالیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بازی پنهانی

درشکه ای فرسوده و عجیب همیشه در میدان ایستاده بود. درشکه ای که هیچ گاه کسی سوارش نمی شد. هر چند وقت یک بار، صدای ناقوس کلیسا، که ساعت را اعلام می کرد، چرت درشکه چی را پاره می کرد و به آنی چانه اش دوباره روی سینه می افتاد. گوشه میدان، نزدیک عمارت زردِ رنگِ رورفته شهرداری، از روی صورت مرمرین آب نمایی عجیبْ آب روان بود. ریش های همچون لوله به هم تابیده مجسمه مثل مار دورش چنبره زده بود و نگاه چشمان بیرون جسته و بدون پلکش به مردگان می مانست.
نزدیک به سه قرن می شد که آن سوی میدان، درست رو به روی شهرداری، عمارتی بنا شده بود؛ خانه اشرافیِ رو به ویرانی ای که زمانی شکوه و جلالی داشت، اما اکنون از آن شکوه چندان باقی نمانده و خانه متروکه شده بود. نمای تزیین شده بیرونی در گذر زمان به رنگ خاکستری درآمده بود و نشان از حال خراب خانه داشت. مجسمه های متقارن فرشتگان محافظ خانه، که در آستانه در قرار داشتند، پوسته پوسته و کثیف شده بودند. برگ ها و گل های طاق نصرت مرمری ریخته و روی دروازه بسته خانه کپک نشسته بود. عمارت هنوز مسکونی بود، اما صاحبانش که وارث نامی اشرافی و منسوخ بودند، به ندرت در انظار دیده می شدند. هر از گاهی پذیرای کشیش یا پزشک بودند و در این میان، گاهی اقوامشان از شهرهای دور سراغشان می آمدند و خیلی زود می رفتند.
داخل عمارت، سالن های بزرگ تو در تو قرار داشت که در روزهای طوفانی، گرد و غبار و باران از شیشه های شکسته اش وارد می شد. از دیوار تکه های تابلوفرش گونه ای آویزان بود که دیگر پاره پاره شده و احتمالاً بقایای فرسوده پرده نقشداری بودند. روی سقف، میان ابرهای برجسته و خیره کننده، قوها و فرشتگان بی تن پوش در گذر بودند و زنان دلربا، میان حلقه های گل و میوه، خود را به نمایش گذاشته بودند. روی دیوار بعضی سا لن ها، حکایات و داستان هایی نقاشی شده بود: نقش هایی از مردم معمولی در حال شترسواری یا بازی با میمون ها و عقاب ها در باغ های انبوه.
عمارت از دو سو به دو کوچه خلوت و باریک راه داشت و سوی دیگرش با باغی محصور بود شبیه زندانی با دیوارهای بلند که در آن جز چندتایی درخت، از جمله برگ بو و پرتقال، چیز دیگری به عمل نیامده بود. در غیاب باغبان، گزنه های وحشی همان فضای محدود را هم فتح کرده بودند و روی دیوارها، علف هایی روییده بود که گل های آبی بدرنگ و بی جانی داشت.
خانواده مارکی ها(۶) صاحبان عمارت، تقریباً همه اتاق ها را متروکه گذاشته و خود را محدود به بخشی کوچک در طبقه دوم عمارت کرده بودند. مبل هایی فرسوده در آن چیده بودند که در سکوت شبانه صدای ضعیف موریانه ها از آن به گوش می رسید. خطوط چهره مارکیز(۷) و مارکی(۸) با آن ظاهر بی روح و رقت آورشان، شباهتی غم انگیز به یکدیگر پیدا کرده بود: شباهتی که گاهی بعد از سال ها زندگی مشترک و تقلید از یکدیگر بر جا می ماند. هر دو لاغر و پژمرده، با لب های رنگ پریده و گونه های فرورفته، با حرکات یکسان مثل عروسک های خیمه شب بازی در حرکت بودند. شاید جای خون، مایعی زردرنگ به کندی در رگ هایشان جریان داشت و تنها نیرویی که نخ ها را به حرکت درمی آورد، قدرت یکی و ترس آن دیگری بود. در واقع، مارکی نجیب زاده ای از ایالت های اطراف بود؛ مردی بی خیال و عیاش که تنها کارش خرج کردن همه دار و ندارش به هر طریقی بود. اما مارکیز او را تربیت کرد. انسان کامل در قاموس مارکیز باید مراقب خندیدن و حرف زدنش با صدای بلند باشد و، از همه مهم تر، باید کاستی هایش را با وسواس از دیگران مخفی کند. مطابق اصول او، کج و کوله کردن لب ها، تکان خوردن و فین کردن با صدای بلند جرم محسوب می شد و مارکی از ترس این که مبادا با حرکاتش یا سر و صدایش قوانین را زیر پا بگذارد، مدت ها بود از هر گونه حرکت و سر و صدا دوری می کرد و با چشمانی مطیع و سری خموده به مومیایی می مانست؛ با وجود این، از دشنام و سرزنش در امان نبود. مارکیز، با آن رفتار بسیار مودبانه و آزاردهنده اش، دایماً با سرزنش های مستقیم یا با اشاره به شخصیت های بی نام و نشان، که رسوایی به بار آورده بودند، به او حمله می کرد. او درباره از همه جا بی خبرانی حرف می زد که حتی قادر نبودند فرزندان خود را تربیت کنند و اگر لطف خداوند نبود، که همسران لایقی به آن ها بدهد، خانه شان هم ویران شده بود؛ مرد همه این سرزنش ها را تا زمانی که چند سکه مرحمتی مدیره خانه در جیبش بود، بدون این که حتی پلک بزند، تحمل می کرد و برای گردش از خانه خارج می شد. شاید در خلوت کوچه های باریک روستا همه آن کارهایی را که از انجام دادنشان منع شده بود به سرعت انجام می داد و به شکلی رعدآسا با صدای بلند فین می کرد؛ قطعاً همین طور بود. وقتی به خانه بازمی گشت، برق عجیبی در چشمانش بود. دنیای مفرح و دور از نزاکت درونی اش بی اختیار در رفتارش تاثیر می گذاشت و همین شک مارکیز را برمی انگیخت و او تمام شب با سوال های خسته کننده و ظریف, با هدف کشف علت بروز این رفتارها, مارکی را کلافه می کرد.
از چنین پدر و مادری سه فرزند به دنیا آمد؛ در سال های اول زندگی، دنیا برای آن ها در تصاویر و شباهت های پدر و مادرشان خلاصه شده بود. از شخصیت های دیگر دهکده خبری نبود، جز حضور مبهم زنان مغرور نفرت انگیزی که جوراب کلفت مشکی به پا می کردند و موهای بلند و چرب داشتند، و مردان سالخورده مذهبی و غمگین. همه این آدم های بدلباس روی پل و در خیابان ها و میدان شهر سرگردان بودند. هر سه کودک خانواده از دهکده نفرت داشتند؛ وقتی به صف می شدند تا همراه خدمتکار خائن خانه بیرون بروند، با نگاهی شیطانی و تحقیرآمیز از کنار دیوار رد می شدند. بچه های محله با مسخره کردن و ترساندنشان از آن ها انتقام می گرفتند.
خدمتکار مردی بلندقامت و درشت اندام بود؛ با دست هایی پشمالو، دماغی پهن و قرمز و چشمانی ریز که دودو می زد. او انتقام ترسی را که از مادر بچه ها داشت از آن ها می گرفت و مثل ارباب با آن ها رفتار می کرد. وقتی همراهشان بود، کمرش را تاب می داد، از بالا به آن ها نگاه می کرد، یا با خشونت صدایشان می زد؛ و آن ها از نفرت بر خود می لرزیدند.
تقریباً همیشه گردششان به کلیسا ختم می شد. برای ورود به کلیسا از میان دو ستون رد می شدند که روی مجسمه دو شیر سوار بود. ستون ها از سنگِ یک تکه تراشیده شده بود و حالتی آرامش بخش داشت. بالای سردرِ کلیسا پنجره رز(۹) بزرگ دیده می شد که نور شکسته از آن به صحن تمیز می تابید و شعله شمع ها در آن سوسو می زد. داخل محراب مجسمه بزرگ مسیح قرار داشت که خونی کبود از زخم پاهایش جاری بود و کنارش مجسمه های کوچکی بودند که به همدیگر نگاه و اشاره می کردند و بر سر و صورت خود می زدند.
سه کودک توبه کار روی زانوها می نشستند و دست هایشان را برای طلب استغفار در هم گره می کردند.
آنتونیتا(۱۰) فرزند بزرگ خانواده، هفده سالش بود، اما شکل بدن و لباس هایش به بچه ها می مانست: لاغر و زشت بود و موهای لختش، از آن جا که شستن گاه به گاه موها در عمارت مرسوم نبود، بوی خفیفی شبیهِ بوی موش می داد. فرقش را از وسط باز می کرد و خط آن دقیقاً تا پشت گردنش ادامه داشت. موهای کوتاه تر و نازک ترش، که بیرون می زد، حسی از حمایت و رنج القا می کرد. دماغ این دختر دراز و خمیده و حساس بود، و لب های نازکش موقع حرف زدن می پرید. گردش چشمانش در آن صورت لاغر و رنگ پریده حالتی عصبی داشت؛ جز مواقعی که مارکیز آن جا بود، که در آن صورتْ چشمانش مات و رو به پایین بودند.
شنلی بافتنی روی شانه هایش می انداخت و پیراهنی مشکی به تن می کرد، چنان کوتاه که اگر بیش از حد خم می شد، تُنُکه تنگ ابریشمی اش، که با روبان قرمز تزیین شده بود و تا زانوهایش می رسید، از زیر پیراهنش بیرون می زد.
پیِترو،(۱۱) فرزند دوم، شانزده ساله بود و سربه راه. بدن کوچک و خپلش را به کندی حرکت می داد. چشمانش زیر ابروهای کلفتش برق ضعیفی می زد. لبخندی دلپذیر و رام داشت و در همان نگاه اول، وابستگی اش را به آن دوتای دیگر می شد تشخیص داد.
جووانی،(۱۲) فرزند کوچک، از همه افراد خانواده زشت تر بود. بدن رنجورش طوری به نظر می رسید که انگار پیر متولد شده و برای رشد کردن رنج زیادی متحمل شده است، اما چشمان درخشان و بی ثباتش شبیه چشمان خواهرش بود. بعد از دوره ای کوتاه همراه با نشاطی عصبی، بلافاصله درمانده می شد و در پی آن تب می کرد. پزشک درباره اش گفته بود: «گمان نمی کنم دوران بلوغ را بگذراند.»
وقتی تب می کرد، دچار حالتی عجیب می شد که نمی شود توصیفش کرد؛ چنان می لرزید که انگار به او شوک الکتریکی داده اند. او می دانست این نشانه است و با لب های جمع شده و چشمانی گشاد صبر می کرد تا درد تمام وجودش را در بر بگیرد. روزهای متمادی، کابوس اطراف تختش پرسه می زد، دایماً هذیان می گفت، خستگی بی پایانی روی پشتش سنگینی می کرد و او را در فضایی دودآلود فرومی برد. بعد دوران نقاهت فرامی رسید و او چنان ضعیف می شد که نمی توانست حرکت کند. روی مبل چمباتمه می زد و با انگشتانش روی دسته آن ضرب می گرفت. همان موقع بود که فکر می کرد یا حتی کتاب می خواند.
مارکیز، که سرش به امور اقتصادی اش گرم بود، نظارت زیادی بر تعلیم و تربیت بچه ها نداشت. همین که ساکت باشند و حرکت نکنند برای او کافی بود. به همین علت، جووانی فرصت پیدا کرده بود کتاب های عجیبی را، که از گوشه و کنار کشف کرده بود، بخواند؛ کتاب هایی پر از شخصیت هایی با لباس هایی که کسی هرگز ندیده بود: کلاه های بزرگ، نیم تنه های مخملی، کلاه گیس و شمشیر. زن ها هم لباس های فوق العاده ای به تن داشتند که سنگ دوزی شده یا با نخ طلایی تزیین شده بودند.
این شخصیت ها به زبانی فاخر صحبت می کردند که فراز و فرود داشت، هنگام عشق ورزی شیرین بود و هنگام خشمْ تند؛ آن ها در ماجراها و رویاهایی زندگی می کردند که پسربچه مدت های طولانی در سر می پروراند. او خواهر و برادرش را در کشفش شریک کرد و بعد هر سه با شخصیت های کتاب و نقاشی هایی که دیوار و سقف عمارت را پوشانده بود همذات پنداری می کردند؛ شخصیت هایی که مدت ها بود در آن ها زندگی می کردند و درونشان نفس می کشیدند، اما در لایه های کودکی شان پنهان شده و حالا به روشنایی بازگشته بودند. خواهر و برادران خیلی زود به توافقی پنهانی رسیدند: وقتی هیچ کس صدایشان را نمی شنید، آن ها از مخلوقات خود حرف می زدند، خرابشان می کردند و از نو می ساختندشان؛ آن قدر درباره شان بحث می کردند تا جان بگیرند و درونشان نفس بکشند. نفرت و عشقی عمیق آن ها را به این یا آن وابسته کرده بود و اغلب پیش می آمد که برای گفتگوهایشان با آن کلمات بیدار می ماندند. آنتونیتا در اتاق کوچکی که به اتاق برادرهایش راه داشت می خوابید؛ سالن بزرگ و نشیمن اتاق پدر و مادرشان را از اتاق آن ها جدا می کرد. بنابراین، وقتی هر کدام در تخت خودش با شخصیت مورد علاقه اش حرف می زد، هیچ کس صدایش را نمی شنید.
این گفتگو ها لذت بخش و تازه بود.
گاه صدای خشن جووانی به گوش می رسید که از تخت سمت راست زمزمه می کرد: «لوبلان(۱۳) شوالیه لوبلان! آیا شمشیرها را برای دوئل برق انداخته اید؟ سحرگاه خونین خیلی زود از راه می رسد و شما، ای شوالیه، می دانید که لرد آرتوروِ(۱۴) مغرور نه به کسی رحم می کند و نه حتی هراسی از مرگ دارد؟»
آنتونیتا با صدایی نالان زاری می کرد: «افسوس، برادرم، پارچه های سفید و ضماد های معطر را آماده کرده ام. از خدا می خواهم که از آن ها برای روغن مالی جسد دشمنتان استفاده کنم.»
پیترو، که تخیلی قوی نداشت و همیشه خواب آلود بود، غرغرکنان می گفت: «سپیده دم خونین، سپیده دم خونین!» اما جووانی بلافاصله وسط حرفش می پرید و کلمات را به او می رساند. می گفت: «تو باید جواب بدهی که با بی باکی با خطر مواجه می شوی و آرتورو کسی نیست که بتواند تو را وادار به عقب نشینی کند و این که اصلاً چنین مردی هنوز از مادر زاده نشده است.»
و این گونه بود که سه کودک تئاتر را کشف کردند.
شخصیت های خیالی با چکاچک سلاح ها و خش خش لباس هایشان از مه بیرون آمدند. بدنی از پوست و گوشت یافتند و صاحب صدا شدند. برای سه کودک هم زندگی دوگانه ای آغاز شد. به محض این که مارکیز به اتاقش و خدمتکار به آشپزخانه می رفت و مارکی برای گردش از خانه خارج می شد، هر کدام از بچه ها در نقش خودش فرومی رفت. آنتونیتا، در حالی که قلبش می زد، در را دوقفله می کرد و بدل به پرنسس ایزابلا(۱۵) می شد که عاشق روبرتو(۱۶) بود؛ شخصیتی که در جووانی زندگی می کرد. تنها پیترو بود که نقش مشخصی نداشت؛ گاهی در نقش رقیب فرومی رفت، گاهی در نقش خدمتکار و گاهی در نقش ناخدای کشتی. داستان آن قدر قوی و پویا بود که آن ها شخصیت واقعی خود را فراموش می کردند و، در هم نشینی های طولانی و کسل کننده با مارکیز، آن راز شگفت انگیز اغلب پنهان می ماند و بعد به شکل چشم و ابرو آمدن های مخفیانه و برق نگاه بیرون می زد که معنایش این بود: «دیرتر بازی می کنیم.» شب، در تاریکی، مخلوقاتِ آن ها به تنهاییِ خود در زیر ملافه بازمی گشتند و ماجراهایی که قرار بود روز بعد اتفاق بیفتد شکل می گرفتند. آن ها با خودشان لبخند می زدند، یا اگر صحنه خشن یا تراژیک بود، دست هایشان را مشت می کردند.
در بهار، حتی باغ ـ زندان هم زندگی ساختگی پیدا کرد. گربه، با موی راه راه قرمزش، مدت های طولانی در گوشه ای آفتاب گیر دراز می کشید و چشمان سبزش را می بست. ناگهان بوهایی عجیب بلند می شد و به نظر می رسید موجودات زنده از گوشه ای به گوشه دیگر و از بوته ای به پشته ای از خاک می پرند. گل هایی که زیر سایه پژمرده شده بودند می شکفتند و در سکوت می ریختند و گلبرگ های پژمرده بین سنگ ها جمع می شدند؛ این بو پروانه های تنبل را جذب می کرد تا گرده ها را بیفشانند.
شب ها بارانی گرم و یکنواخت می بارید و بلافاصله زمین را نمناک می کرد. بعد از این باران، باد ملایمی می وزید و با خودش بوهای سرگردان شبانه را می آورد. مارکیز و مارکی بعد از صرف غذا روی صندلی خوابشان می برد؛ گفتگوهای اهالی دهکده، هنگام غروب، بوی توطئه می داد.
بازی پنهانی به دسیسه ای بدل شده بود که در سیاره ای افسانه ای و دوردست شکل گرفته و فقط آن سه خواهر و برادر از وجودش خبر داشتند. انگار جادو شده باشند، تمام شب را بیدار می ماندند و به بازی پنهانی فکر می کردند. شبی بیشتر از دفعات قبل بیدار ماندند؛ ایزابلا و روبرتو، که عاشق و معشوق بودند، باید سر فرارشان توافق می کردند، و سه بچه با شوق زیاد به تخت هایشان رفته بودند تا فکر کنند و از پس حل مسئله ای به این بغرنجی برآیند. عاقبت دو پسربچه آرام شدند، چهره شخصیت های خیالی شان کمی زیر پلک ها، بین تاریک و روشن، سرگردان بود تا این که بالاخره خاموش شد.
اما آنتونیتا نمی توانست بخوابد. گاهی به نظرش می رسید ناله ای خشن و طولانی در شب طنین انداز شده؛ و گوشش را تیز می کرد. گاهی سر و صدایی از اتاق زیرشیروانی نمایشی را که داشت در ذهنش می پروراند بر هم می زد. در نهایت، از تخت پایین آمد، با احتیاط وارد اتاق برادرانش شد و آرام آن ها را صدا کرد.
جووانی، که خوابش سبک بود، از خواب پرید و روی تخت نشست. خواهرش روی لباس خوابی که تا زانو می رسید ژاکتی کهنه از ابریشم سیاه پوشیده بود. موهای لختش، که نه ضخیم بود و نه بلند، بی حالت بود. چشمانش میان نورِ شمعی که صاف در دستانش نگه داشته بود و سایه سیاه و مورب آن می درخشید.
در حالی که بی قرار و با حالتی تبدار روی تخت برادرش خم شده بود، گفت: «پیترو! بیدار شو!» همان لحظه، پیترو در تخت کناری تکانی خورد و چشمان خواب آلودش را گشود. دختر توضیح داد: «درباره بازی است.»



بانو آمالیا

السا مورانته

مترجم: صنم غیائی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



نظرات کاربران درباره کتاب بانو آمالیا