فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی تابوت

کتاب بی تابوت

نسخه الکترونیک کتاب بی تابوت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بی تابوت

هدف اصلی مجموعه رمان ژانر، به دبیری محمدحسن شهسواری، نوشتن و انتشار رمان‌هایی متناسب با فرهنگ ایرانی (هرچند در برخی از وجوه تمایز چندانی میان ما و مخاطب جهانی وجود ندارد) و احترام به احساس، شعور و سلیقه فرهیخته نسل جدید مخاطبان است. بی‌‌تابوت دومین اثر لاله زارع در این مجموعه است. رمان اول او با نام جمجمه‌ی جوان هم به معمای قتلی ده ساله می‌پرداخت. این رمان، داستانی پلیسی است با دو کاراگاه دایره دهم اداره آگاهی تهران. ماجرا از ایستگاه راه‌آهن آغاز می‌شود جایی که یک چمدان مشکوک در سرویس بهداشتیِ آن‌جا پیدا می‌شود. هویت مقتول نامعلوم است و کشف آن ناممکن. تنها سرنخ سروان روزبه افشار و همکارش همین بسته مشکوک است که آن‌ها را به سفری زیرپوستی در شهر تهران و حومه آن می‌برد. این رمان پیوندی برقرار می‌کند بین معمای قتلی مرموز و نوع نگاه جامعه ایرانی به آدم‌های حاشیه‌ای شهر. پیوندی نامرئی اما محکم که گاه بنیان اخلاقی جامعه را زیر سؤال می‌برد.

ادامه...

بخشی از کتاب بی تابوت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره مجموعه رمان ژانر

هیچ نویسنده ای به اندازه ژانرنویس با شهرزاد همذات پنداری نمی کند. ژانرنویس مخاطب را بر سریر پادشاهی می نشاند و هدفی جز تسخیر تمام قلب و ذهن او ندارد. همچون شهرزاد، که اگر هر شب نمی توانست پادشاه را پای نقل خود نگه دارد ه ستی خود را از دست می داد، ژانرنویس نیز نمی تواند موفقیتش را به آینده و آیندگان موکول کند؛ نه به آینده و نه به منتقدان و روزنامه نگاران و نه به جوایز. هرچند که از توجه و اقبال همه این ها خشنود می شود، زیرا در به دست آوردن مخاطبانِ بیشتر یاری اش می رسانند. بنابراین ژانرنویس اگر در تسخیر عقل و احساس خواننده ناتوان باشد، در لحظه از هستی ساقط می شود. از این روست که باید به کمال بر ظرایف و شگردهای داستان گویی مسلط باشد و هم از این روست که می توان ادعا کرد ژانرنویسی عالی ترین و تکنیکی ترین شکل داستان گویی است. این واقعیت چنان روشن است که بر پایه آن نویسندگان بزرگ و صاحب سبک معاصر را به دو دسته می توان تقسیم کرد: یا استادان ژانرنویس, همچون استیون کینگ، جورج آر. آر. مارتین و دنیس لیهان، یا آن دسته از نویسندگان ادبی نویس که با وقوف کامل بر قواعد ژانر سعی در گذشتن از آن ها دارند، همچون میلان کوندرا، بارگاس یوسا و فیلیپ راث.
در ایران اما نویسندگان از دیرباز در ژانر رمانس (عاشقانه) می نوشته و بازار و مخاطبان مخصوص به خود را هم داشته اند. اما رمان نویسان فارسی، چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی، در ژانرهایی مانند جنایی، تریلر (مهیج)، وحشت، علمی ـ تخیلی و فانتزی چندان فعال نبوده اند و چون آثار درخوری در این ژانرها نوشته یا منتشر نشده است، هنوز مشخص نیست که در صورت انتشار آثاری از این دست آن ها با اقبال مخاطب رو به  رو خواهند شد یا نه.
«مجموعه رمان ژانر» قصد دارد در این وادی گام بگذارد. هدف اصلی این مجموعه نوشتن و انتشار رمان هایی متناسب با فرهنگ ایرانی (هرچند در برخی از وجوه تمایز چندانی میان ما و مخاطب جهانی وجود ندارد) و احترام به احساس، شعور و سلیقه فرهیخته نسل جدید مخاطبان است.
معمولاً تولیدکنندگان (ناشران و نویسندگان) و مخاطبان هستند که برای آسان تر شدن انتخابْ ژانرها را طبقه بندی و نام گذاری می کنند. ضلع سوم مثلثِ توجه به ژانر ــ یعنی منتقدان ــ همواره بعد از آن که ژانری به اوج خود می رسد وارد میدان می شوند، یعنی زمانی که ژانری با اقبال تمام مخاطب رو به رو می شود. بنابراین آن قدر که منتقدان و نظریه پردازان دغدغه تعیین حدود و ثغور وجوه ژانرها را دارند نویسندگان و خوانندگان ندارند. به همین سبب است که نمی توان دو نظریه پرداز بزرگ حوزه ژانر را پیدا کرد که درباره حدود ژانر یا اصولاً ژانرها نظر یکسانی داشته باشند. مثلاً برخی تریلر و فانتزی را بیشتر حال و هوا (mood) می دانند تا ژانر. برخی تریلر را زیرژانرِ جنایی می دانند و برخی، برعکس، جنایی را زیرژانرِ تریلر. و چندین و چند اختلاف نظر دیگر. با این همه، برخی از اصول ژانری کمابیش در میان تمام نظریه پردازان مشترک است. مثلاً اگر موضوع رمانی قتل باشد، ژانر آن جنایی است یا اگر رمان در آینده بگذرد و به پیشرفت های علمی توجه داشته باشد، علمی ـ تخیلی است.
با توجه به این نکات سعی بر آن است که در «مجموعه رمان ژانر» (البته با توجه کامل به تجربه نام گذاری پیشینیان) قرار و مدارهای خودمان را با خوانندگان بگذاریم.

بی تابوت

گفته آمد که وقتی موضوع رمانی قتل است، کمابیش در ژانر جنایی هستیم. رمان بی تابوت نوشته نویسنده جوان، لاله زارع، نیز با روایت شواهد یک قتل آغاز می شود.
درباره هر قتل معمولاً سه سوال اساسی پیش می آید:
«قاتل کیست؟»
«چگونه مرتکب قتل شده است؟»
«و چرا؟»
بدیهی است در رمانی که قتلی در آن صورت می گیرد باید به هر سه پرسش پاسخ داده شود، اما تمرکزِ هر رمان در هر ژانر بر پاسخ دادن به یکی از این پرسش های سه گانه است. مثلاً اگر تمرکز بر پرسش «قاتل کیست» باشد، ژانر جنایی با ژانر معمایی تلفیق می شود و در نتیجه با رمانی در ژانر جنایی ـ معمایی رو به رو می شویم. ماجراهای شرلوک هولمز و هرکول پوآرو از مشهورترین نمونه های این دسته است. اگر تمرکز بر چگونگی قتل باشد، معمولاً با ژانر تریلرهاـ جنایی مواجهیم، مانند رمان زنی که دیگر نبود نوشته بوالو و نارسژاک یا با ژانر نوآر، مانند رمان غرامت مضاعف نوشته جیمز ام. کِین. حتی ممکن است در ژانر وحشت سیر کنیم، مانند رمان درخشش نوشته استیون کینگ. و اگر تمرکز بر چرایی قتل باشد و رمان هم در ژانر باشد، نتیجه تریلری روان شناسانه می شود، مثل رودخانه میستیک نوشته دنیس لیهان، یا رمانی ادبی (literary) است، مانند جنایت و مکافات داستایفسکی یا بیگانه نوشته آلبر کامو.
در ژانر جنایی ـ معمایی آن که راز قتل را می گشاید اصلی ترین شخصیت است و ما تقریباً همیشه ماجرا را از دید او می بینیم. این شخصیت به چهار شکل وارد داستان می شود:
۱. نیروهای رسمی و قانونی همچون افسران و بازپرسان نیروی پلیس. از نمونه های مشهور آن می توان به سربازرس مگره نوشته ژرژ سیمنون و کارآگاه والاندر نوشته هنینگ مانکل اشاره کرد.
۲. کارآگاهانِ خصوصی. از نمونه های مشهور آن شرلوک هولمز است و نیز فیلیپ مارلو، قهرمان رمان های ریموند چندلر.
۳. افراد نیمه متخصص مانند وکلا، روزنامه نگاران، نویسندگان جنایی یا نظامیان سابق. از نمونه های مشهور آن الری کوئین و مجموعه رمان های جک ریچر اثر لی چایلد است.
۴. مردم عادی که معمولاً با انگیزه های شخصی وارد ماجرا می شوند. از نمونه های موفق آن رمان تحسین شده فیل در تاریکی نوشته قاسم هاشمی نژاد است.
رمان بی تابوت از نوع اول است و قهرمان آن سروان نیروی انتظامی ای به نام روزبه افشار است که پیش از این با او در رمان جمجمه جوان از همین مجموعه آشنا شدیم، رمانی که خوشبختانه با استقبال خوانندگان رو به رو شده است.
در بی تابوت نیز با قتلی خوفناک رو به رو هستیم. در ایام عید نوروز که تهران خلوت ترین روزهای خود را می گذراند یکی از شلوغ ترین مکان ها ایستگاه راه آهن است. در همان زمان به سروان افشار خبر می دهند که جسد ناقص زنی یافت شده است. قتلی با کمترین میزان سرنخ، حتی جسد نیز کامل نیست.

محمدحسن شهسواری
دبیر مجموعه

چهارم فروردین بود و هوا سرد. پرده کرکره ای جلو نور ضعیف عصرگاهی را گرفته بود. تیغه های چوبی پرده خیلی آرام می لرزید. دستی نامریی به بازی اش گرفته بود. همان جا جلو پنجره ایستاد و کلاه تن پوش حمام را محکم تر روی سرش عقب و جلو کرد. آن بیرون سوت و کور بود. با همان حوله مرطوب ولو شد روی کاناپه چاقش. بعد سرخوشانه به طرف دستگاه استریوی قدیمی ای رفت که جای تلویزیون نشسته بود کنار دیوار. باندهای بزرگ و چوبی استریوی قدیمی با دریچه های لوزی اش مثل دو رفیق کنار دیوار چشم انتظارش بودند تا آهنگ های مورد علاقه اش را برایش پخش کنند. دید که نوکیایش روی میز می لرزد. جست زد سمت گوشی لرزان. به کل یادش رفته بود بعد از حمام آن را چک کند. دکمه تماس را فشار داد. صدای سرهنگ منادی باعث شد از جا بلند شود: «عصر به خیر جناب سرهنگ.» دور و بر سرهنگ شلوغ بود. ماجرای مهمی در کار بود. سرهنگ منادی خودش رفته بود سر صحنه جرم. فقط شنید که سرهنگ گفت: «ایستگاه راه آهن. زود راه بیفت.»
سه تماس ازدست رفته بهمنی را نگاه کرد، مراسم خلوت و دلچسبِ عصرگاهی اش با تماسی تمام شده بود، اما به جای آن که هوشیارتر شده باشد منگ بود. نگاهش دور تا دور سالن چرخید. خبری از دوده ها و لکه های روی دیوارها نبود. حس می کرد در جایی نامربوط است و نمی داند چطور برود به محل ماموریت. روشنک به او گفته بود در و دیوارها را رنگ بزند بلکه روحیه اش بهتر شود و هنوز بله را نگرفته خودش و دو دخترش عین قوم تاتار ریخته بودند توی خانه و آن جا را زیر و زبر کرده بودند. حالا به لطف خواهر و خواهرزاده هایش خانه تمیزی داشت که اخت شدن با آن به اندازه افتادن لکه های جدید روی دیوارها وقت می خواست. به اتاقش رفت تا لباس بپوشد. کسی در ایستگاه راه آهن کشته شده بود. در این وقت سال ایستگاه شلوغ تر از هر وقت دیگر بود. کی توانسته بود آن جا آدم بکشد؟ همان طور بی لباس دور خودش می چرخید. حدس می زد قتل بر اثر درگیری نبوده وگرنه منادی آن جا نبود. لباس پوشید، ولی جوراب هایش را پیدا نکرد. کشو های کمد دیواری را باز و بسته کرد. روشنک به وسایل شخصی اش هم رحم نکرده بود. برگشت توی سالن و تلفن را برداشت که به او زنگ بزند. رو به روی تلویزیون قدم می زد، ولی نگاهش به قاب عکس روی دیوار گره خورده بود. تصویر نورانی چراغ لوستر افتاده بود روی صورت روشنک، ولی بقیه شان با لبخندی پهن به او زل زده بودند. وقتی جلو عکس رژه می رفت دایره نور نوبتی می افتاد روی صورت بقیه شان. موبایل خواهرش در دسترس نبود. قاب عکس را از آن جا برداشت. تلفن را پرت کرد روی کاناپه و تازه یادش افتاد عادت خواهرش چیست. پرید سمت پاتختی اش و کشو را بیرون کشید. جوراب ها مثل ورقه های نازک روی هم دراز کشیده بودند، قاب را انداخت رویشان و با جوراب ها از اتاق بیرون زد.
وقتی به ایستگاه راه آهن رسید، آسمان بنفش بی حال بود و نور قرمز چراغ گردان ماشین پلیس پررنگ تر به نظر می رسید. ماشین بچه های پزشک قانونی هم بود، اما از راننده تاکسی هایی که بلند داد می زدند «دربست» خبری نبود. نمای کهنه ایستگاه راه آهن در پس زمینه جمعیتی که با چمدان های رنگارنگ آمبولانس را دوره کرده بودند او را یاد فیلم های دهه هفتاد می انداخت.
پله های پهن و کم ارتفاع را دوتایکی کرد. از لا به لای جمعیت که می گذشت شنید دارند درباره چیزی که توی ایستگاه کشف شده حرف می زنند. نمی گفتند جنازه یا مُرده یا کلماتی مثل این، می گفتند چیزی... تا وقتی برسد داخل سالن این طور دستگیرش شد که جنازه را توی سرویس بهداشتی پیدا کرده اند. از روی تابلوی راهنما رفت به همان طرف. هرچه جلوتر می رفت تراکم آدم ها بیشتر می شد، تا جایی که دیگر امکان پیشرویِ بیشتر نبود، اما نه برای او که با نشان دادن کارتش جمعیت را می شکافت. پیرهن چهارخانه ای پوشیده بود با طیف های مختلف سبز و شلوار به اصطلاح پارچه ای تیره. لباسی پذیرفته شده برای کسانی مثل او که شغلی خاص داشتند و طبق قانونی نانوشته بیرون از اداره باید کاملاً معمولی به نظر می رسیدند. با همه این ها، خودش را آدمی متمایز از بقیه می دید. بهمنی را دید که از همان فاصله برایش دست تکان داد و جلو آمد. حواسش به نگاه های کنجکاوی بود که بهش خیره مانده بودند. کم پیش می آمد مقتول را در چنین وضعیتی ببینند، در جایی لبریز از آدم، با چشم های کنجکاو و برای همین احساس متفاوت بودن از لا به لای حس های دیگری که در ضمیر پنهانش سراغ داشت خودش را بالا می کشید و بهش هجوم می آورد. هشت ساله بود که در خیال تصور می کرد لباس خلبانی پوشیده و در میان بدرقه پرشور هزاران نفر سوار هواپیمای جنگی اش می شود تا جهان را نجات دهد، تک و تنها مثل بتمن در کتاب های کمیک استریپش. حالا اما داشت با بهمنی دست می داد. آرام پرسید: «چی شده؟» بهمنی صورتش جدی بود. او هم از بودن در آن موقعیت متفاوت احساس غرور می کرد. فقط گفت: «باید خودت ببینی.»
بقیه مسیر را در سکوت رفتند. حتماً چیزی بود غیرمعمول که بهمنی ترجیح می داد از خیر تعریف کردنش بگذرد و بعد زل بزند بهش و بداند او هم به همان اندازه تعجب کرده یا نه. جلو ورودی سرویس بهداشتی مردانه که به اندازه چند پله از سالن اصلی پایین تر بود نوار زرد کشیده بودند و پشت نوار بچه های تجسس مشغول بودند. حواسش به سرهنگ منادی بود که با دو مرد کت و شلواری بی سیم به دست گوشه ای حرف می زد. سری برای یکی از بچه های تجسس تکان داد و پرسید می تواند داخل برود؟ او هم با سر اشاره کرد دیدن آزاد است.
بهمنی پشت سرش بود. اولین چیزی که به چشمش آمد ردپاهای بی شمار سیاه رنگ و خیس روی سرامیک های چرک سرویس بهداشتی بود. این طور به نظر می رسید که قبل از کشف جنازه هر کسی توانسته آمده آن جا را دید زده. چشم گرداند و بهمنی کنار گوشش گفت: «درِ آخر.»
رفت طرف دری که چفت و بستش کنده شده بود و جزء سرویس های متروکه حساب می شد. جلو در ایستاد. توقع داشت مردی را ببیند افتاده گوشه دستشویی، ولی به جای آن چمدان سیاهی دید که یک طرفش افتاده بود توی کاسه جرم گرفته توالت. از لای زیپ بازمانده چمدان چهار انگشت لاک زده بیرون زده بود. انگشت ها، که مثل خمیری ورآمده شده بودند، سفید و سرشان قرمز بود؛ قرمز براق.
جلوتر رفت و زیر نور سفیدی که از سقف مشترک سرویس بهداشتی ها روی چمدان می تابید دقیق تر نگاه کرد. پایی دید، حدس می زد این پا دیگر به تنه اش وصل نباشد؛ محال بود زنی بالغ حتی کوتاه قد در آن چمدان یک متری جا شود. درِ چمدان را بالا زد و کمی جلوتر خم شد. بوی گوشت زیادی بیرون مانده از یخچال بر بوی ناخوشایند داخل سرویس غلبه کرد. کوهی از پلاستیک های سفید با طرح های کمرنگ چاپی جلو رویش ظاهر شد، پلاستیک هایی شبیه سفره های یک بارمصرف. پلاستیک های رویی تکه پاره شده بود و انگشت ها بیرون زده بودند. تازه متوجه خونابه ای شد که از قاب داخلی چمدان نشت کرده بود به کاسه چرک و می رفت توی حفره بویناک فاضلاب. از اتاقک دم کرده دستشویی بیرون آمد. بهمنی گفت: «یعنی طرف می خواسته جنازه رو با خودش ببره سفر؟»
لحنش ترکیبی از شوخی و بهت با هم بود. هم متعجب بود و هم نمی خواست از خوشمزگی های مخصوص خودش دست بکشد. افشار هم خنده اش گرفت: «کجا می خواسته ببره؟»
راه افتاد طرف خروجی سرویس بهداشتی و بهمنی هم شانه به شانه اش رفت: «خوراک می برده واسه کوسه ها.»
لب هایش را به هم فشار داد، ولی بهمنی نیشش را باز کرد. بعد گفت: «بیا.» رفتند تا جایی که سرباز چاق و ناراحتی ایستاده بود. گفت: «این بیچاره اولین نفری بوده که دیده.»
جمله اش را مثل گزارشی خبری گفت و راه افتاد طرف بچه های تجسس. منادی هنوز مشغول حرف زدن بود. افشار حواسش را داد به سرباز که سعی می کرد سر جایش بایستد ولی نمی توانست. صورت سرباز کم مو بود و جوش های قرمزش بیشتر از جوانه های ریش بودند. به نظر نمی رسید بیشتر از بیست سالش باشد. به او لبخند زد: «بچه کجایی؟»
سرباز اخم داشت. زیرلبی پراند: «مراغه.»
ترجیح داد بی خیال صمیمیت با سرباز شود و بلافاصله پرسید: «بگو ببینم چی دیدی؟»
سرباز تکان تکان خورد: «اومدم دستشویی، همه شون پر بود. از اون مستراح آخریه صدای خش خش پلاستیک می اومد. تا رسیدم ببینم چه خبره یه یاروی مردنی همچین داد زد خوردم به دیوار. تا به خودم بجنبم طرف رفته بود بیرون. رفتم جلو ببینم چه خبره که... اینو دیدم.»
این را که گفت خیره شد توی چشم های افشار. او هم دنبال نشانه های بهت بود توی صورت افشار ولی نمی دیدش. افشار پرسید: «یارو کجا رفت؟»
سرباز دوباره سر جایش وول خورد: «رفته بود دنبال پلیس. زهره ترک شده بود از ترس. هر کی بود می ترسید.»
افشار چشم چرخاند آن دور و بر بلکه مرد لاغری را که سرباز ادعا کرده ببیند. سرباز هم متوجه شد و گفت: «مسافر بود. بلیت داشت. رفیق هاتون سوال و جوابش کردن ولش کردن رفت.»
نگاهش کرد: «برو خودت رو خلاص کن. ناجوره وضعت انگار.»
این را گفت و صبر نکرد جوابِ سرباز را بدهد که پرسید: «می شه برم زنونه جناب سروان؟»
قبل از این که برسد به بهمنی، دختری کوله پشتی به دوش شبیه طوطی ای رنگارنگ پرید جلوش. سربازی که دنبال او بود با تشر گفت: «خانم، برگرد عقب.»
افشار با دختر چشم تو چشم شد. دختر نگران بود و درمانده، صورتش آفتاب سوخته بود و موهای چتری اش ول شده بود روی پیشانی. شالش را جلو نکشید. فقط گفت: «آقا، تو رو خدا کل زندگی من تو اون دوربینه.» افشار نگاهش کرد. دختر با انگشت به جایی که بهمنی ایستاده بود اشاره کرد، ولی چشمش هنوز به افشار بود: «اونا گفتن شما مسئول این کارهایی.»
افشار چرخید طرف بهمنی و دید که با سه تا از بچه های تجسس فاتحانه به او می خندد. سر چرخاند طرف دختر: «کدوم کارا؟»
دختر دست هایش را توی هوا تکان می داد و تندتند لب می زد. انگار اگر این کار را نمی کرد، افشار حالی اش نمی شد چه می گوید. داشت تعریف می کرد که چطور سر از دستشویی درآورده و بعد هم قسم خورد جز گرفتن چند تا عکس از در و دیوار دستشویی و چمدان کار دیگری نکرده.
افشار دست بالا برد. دختر دهانش را بست و دست هایش توی هوا ساکن ماندند. افشار خوشش آمد، انگار با دستوری نامریی او را از کار انداخته بود. بعد گفت: «دوربینت رو گرفته ن؟»
دختر تندتند سر تکان داد. چشم هایش مورب بودند و درشت. آرایش هم نداشت. حدس می زد ایرانگرد باشد یا عکاس طبیعت. شال چندرنگ، کتانی های فیروزه ای ، پیرهن پرتقالی و گشادی که جای مانتو پوشیده بود و بیشتر از همه کوله پشتی نسبتاً بزرگ خاکستری اش خبر می داد از این طبیعت گردهای شاد و شنگول است. گفت: «نباید بی اجازه از صحنه جرم عکس بگیری. این کارا هم به من مربوط نیست.»
دختر دوباره به جنب و جوش افتاد. حالا دنبال سرِ افشار راه افتاده بود: «آقا، تو رو خدا. بلیتم که سوخت. عکسای دوربینم چی؟»
افشار ایستاد و چرخید طرفش: «خب به من چه؟»
دختر دوباره خشک شد. بی حرکت زل زده بود به افشار. حتی یک درصد هم فکرش را نمی کرد همچین واکنشی ببیند. اما افشار اهمیت نداد. رفت طرف همکارانش و تا رسید بهمنی با نیش باز گفت: «جناب سروان، دختر مردم رو ناامید کردی که.»
افشار پرسید: «اون کسی رو که چمدون رو باز کرده چرا ول کردین بره؟»
بهمنی دست برنداشت: «حالا بیا منو بزن. خواستم اول سالی یه کار خیری کرده باشم برات. نپسندیدی؟»
افشار سر خم کرد و بهمنی گوشش را نزدیک تر آورد و گفت: «جونم روزبه خان. پسندیدی؟»
افشار آرام کنار گوشش زمزمه کرد: «با خانومت هماهنگ کرده ی این جا نمک می ریزی؟»
بهمنی با همان گردن خم مکث کرد. حتی پلک هم نزد، بعد دوباره لبخندزنان سر تکان داد و صاف ایستاد مقابل افشار: «خود سرهنگ یارو رو سوال و جواب کرد. انگار پنج دقیقه قبل از این که بره داخل دستشویی اومده بوده تو ایستگاه. سرباز جلو در هم همینو گفت. دوربین ها رو هم دیده ن. وقتی می اومده داخل ایستگاه بچه ش بغلش بوده. همچین چمدونی همراه خودش یا خانواده ش نبوده. ولی ازش اثر انگشت گرفته ن. قاتل اون باشه گردنِ خود سرهنگه. با مسئولیت خودش اجازه داد بره.»
افشار حدس می زد سرهنگ خواسته مردمداری کند که البته آن ایستگاه شلوغ موقعیت خوبی برای این کار بود. پرسید: «حالا چرا کشتی گرفته بود با چمدونه؟»
بهمنی زیرچشمی نگاهی به منادی انداخت که می آمد طرفشان: «رفته داخل سرویس آخریه چمدون رو دیده. اومده بلندش کنه بذاره بیرون نفهمیده دسته ش کنده شده. چمدون افتاده تو خلا. خواسته درش بیاره دیده کف دستش خونی شده. بعد هم سرخود بازش کرده بفهمه داخلش چه خبره. باقی ش هم که اون خپله برات گفت.»
سرهنگ جلو آمد و با سر جواب سلام افشار را داد. بعد نگاهش کشیده شد تا جمعیت حلقه زده نزدیک صحنه جرم و دوباره برگشت روی آن ها: «باهاشون صحبت کرده م همکاری کنن. قرار شد دوربین هاشون رو هم چک کنن، بفرستن اداره.»
بعد زل زد به بهمنی: «جریان اون دختره چی بود؟»
افشار لب به هم فشار داد و سقف را نگاه کرد. فقط مانده بود دست بکند توی جیب و سوت بزند. بهمنی جدی مثل زیردستی گوش به فرمان گفت: «جناب سرهنگ، همونه که دوربینش رو بچه ها گرفته ن. هی جلو این و اون رو می گیره دوربینش رو می خواد.»
سرهنگ گفت: «چرا پاسش داده ین به افشار پس؟» وقتی جوابی نگرفت خیلی جدی گفت: «عکس ها رو از حافظه دوربینش پاک کنید. ببینید اگه خبرنگار نیست، دوربینش رو برگردونید اگرنه بهش بگید بیاد اداره پس بگیره.»
بهمنی پا به هم چسباند و گفت: «چشم.» منادی که دور شد، بهمنی نچ نچ کرد و زیر لب غر زد: «بیا و خوبی کن. می مردی پشت رفیقت درمی اومدی؟»
افشار حواسش به ماموران ایستگاه قطار بود که جمعیت کنجکاو را عقب می راندند. بعد چمدان را دید که پیش آمد. دو نفر ماسک به دهن و دستکش به دست گذاشته بودندش روی برانکارد. تشییع جنازه رقت انگیز و در عین حال باشکوهی بود، زنی غریبه توی چمدان آمده بود ایستگاه راه آهن. چمدان که رفت سالن هم خلوت شد. هر کسی راه افتاد دنبال کار خودش. وقتی سر چرخاند جواب بهمنی را بدهد دید که رفته. به جایش دوباره با دختر رنگارنگ چشم تو چشم شد. این بار دختر درمانده نبود. دلخور بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بی تابوت

یک داستان جنایی خوب و پرکشش. نسبت به کتاب اول نویسنده ، بهتر و با جزئیات بیشتری بود. دیگه کم‌کم جناب سروان‌ افشار ، کارآگاه اداره آگاهی، داره جای خودش رو توی ادبیات پلیسی باز میکنه. منتظر کتاب سوم‌ و یک ماجرای هیجانی دیگر هستم.
در 4 ماه پیش توسط سید جواد
داستان جناییِ هیجان انگیزی بود.از خوندنش لذت بردم.
در 3 ماه پیش توسط Ftb
رمان جنایی بسیار پرکششی بود. از خوندنش لذت بردم. متاسفانه تو ایران نویسنده ها و ناشران کمتر به ژانر جنایی میپردازند خوشحالم که یک رمانِ جنایی خوب از یک نویسنده ایرانی خوندم. منتظر رمان های بعدی از ایشون هستم.
در 4 ماه پیش توسط فرزانه
یه جنایی خوب از یک نویسنده خوب ایرانی
در 3 ماه پیش توسط MFf
یک رمان پرکشش، با جزییات خواندنی و قابل باور. می تونی افشار رو باور کنی و اون رمال رو. نمی دونم خانم زارع چقدر تحقیق مرده برای ساختن فضاها و چقدر از احساس استفاده کرده ولی کار با ارزشی که کرده توانسته که فضا ها و شخصیت ها رو قابل باور کنه و این کار ایشون رو تبدیل به یک قصه گوی عالی جنایی معمایی کرده. آقای شهسواری دبیر این مجموعه اثارند. زحمت ایشون هم ستودنی ست.
در 2 ماه پیش توسط mhr...ahi
یک رمان جنایی عالی با توصیف های بسیار عالی. قلم روان و پخته .شخصیت کاراگاه افشار رو خیلی دوست داشتم .خوشحالم که یک خانم در ژانر جنایی اینقدر خوب و با قدرت مینویسه هر دو کتاب ایشون رو خوندم و به دوستانی که علاقمند به رمان های پلیسی هستن به شدت توصیه میکنم بی تابوت رو از دست ندن.
در 2 ماه پیش توسط hos...093
خانم زارع همیشه کارهاشون عالبه جمجه رمان خوبی بود و پرکشش
در 4 ماه پیش توسط www...aha
عالی
در 3 ماه پیش توسط سروش
تو اینستاگرام خانم زارع عضوم واز اطلاع رسانی در صفحشون متوجه کتاب شدم واقعا خوشحالم که با قلم قوی برامون جنایی مینویسن ای کاش منم استعداد داشتم تاهرروز داستانهایی که جاشون خالیه رو میتونستم بنویسم
در 4 ماه پیش توسط asl...ara
معرکه س.محشره!نسبت به جمجمه جوان پیچیگی هاش بیشتره.
در 2 ماه پیش توسط بانو