فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اقامت ابدی

نسخه الکترونیک کتاب اقامت ابدی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اقامت ابدی

هدف اصلی مجموعه رمان ژانر، به دبیری محمدحسن شهسواری، نوشتن و انتشار رمان‌هایی متناسب با فرهنگ ایرانی (هرچند در برخی از وجوه تمایز چندانی میان ما و مخاطب جهانی وجود ندارد) و احترام به احساس، شعور و سلیقه فرهیخته نسل جدید مخاطبان است.

رمان جنایی اقامت ابدی، نوشته ساناز زمانی است. سرگرد ریاحی مسئول حل پرونده قتل دو مرد میانسال است که جسدشان در جاده منتهی به فرودگاه پیدا شده است.
یکی از آن‌ها مسافری در آستانه مهاجرت همیشگی از کشور است و دیگری راننده او. سرگرد ریاحی برای حل این پرونده پا درمسیر پر پیچ و خمی می‌گذارد. او که با مشکلات فراوانی در زندگی شخصی‌اش روبه‌روست برای حل این پرونده بیشتر از وظیفه‌ و فراتر از توانش تلاش می‌کند. در آستانه معرفی قاتل، او در برابر دوراهی سختی قرار می‌گیرد. به نظر می‌رسد یافتن قاتل همیشه هم اتفاق خوبی نیست.

ساناز زمانی با آفرینش کاراکتر این سرگرد مغموم و اخلاق‌گرا، قصد دارد پلیسی ماندگار در ادبیات جنایی ایران ثبت کند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اقامت ابدی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱

هنوز شب بود که روزِ سرگرد ریاحی آغاز شد. خواب آلود به شرح کوتاه همکارش از کلیات صحنه جرم گوش داد و همزمان با دهن درّه ای که اشک از چشمانش راه انداخت آدرس محل وقوع قتل را روی کاغذ کوچک فسفریِ چسبدار روی میز آشپزخانه یادداشت کرد. آن کاغذها برای رد و بدل کردن پیام با پسرش میثاق استفاده می شد که در یک خانه ولی دور از هم زندگی می کردند. نشانی فقط چند کلمه اما در واقعیت مسیری طولانی بود. سفری به بیرون از شهر تا میانه های جاده منتهی به فرودگاه امام خمینی پیش رو داشت. لامپ آشپزخانه که روشن شد یاد ترانه دختر جوانی افتاد که به او نرم افزارهای پرکاربرد کامپیوتر را آموزش می داد. فکر کرد اگر او را در زندگی کنار خودش داشت چقدر حال و روزش فرق می کرد. مثلاً اگر آن لحظه او درِ یخچال را باز می کرد و ظرف کره و پنیر را بیرون می آورد و می گفت: «چه بدموقع احضار شدی.» خوشبختی جلوه ای به همین سادگی داشت. ریاحی ظرف کره و پنیر را بی هیچ میلی به خوردن روی میز گذاشت. معده اش خالی بود و می دانست باید با این واقعیت کنار بیاید که دیگر خوردن و نوشیدن کاری به دستور معده و پاسخی به پیغام گرسنگی از مغزش نیست. زخم های معده و اثنی عشرْ زمان غذا خوردن و چه غذایی خوردن را به دردسرهای دایم زندگی اش تبدیل کرده بودند. از این که ناگهان بسیاری از خوراکی های پیش پاافتاده و معمول برایش به زهر تبدیل شده بود و مجبور بود نظم دست و پاگیری را در برنامه خورد و خوراکش رعایت کند سخت دلخور بود. پس از سال ها بی اعتنایی به قوانین سلامتی و دستورهای پزشک، حالا دیگر داروها افاقه نمی کرد و خونریزی و دردِ خارج از تحمل وادارش کرده بود دست از بی مبالاتی بردارد. از نان های ماشینی مانده چند شب قبل تکه بزرگی برید و جلو رویش پهن کرد. فکر کرد چه حال خوبی پیدا می کرد اگر با مهربانی به ترانه می گفت به رختخواب گرم و نرمش برگردد و خودش را از لذت خواب صبح محروم نکند. هر بار که با زن های غریبه و آشنا ظریف و ملایم رفتار می کرد از یادآوری رفتار زمختش با همسر مرحومش شرمگین می شد. اما خودش را هم قربانی ازدواج زودهنگام اجباری و زندگی بی هیجان با زنی سردمزاج می دانست که بخش زیادی از عمر کوتاهش را درگیر بیماری ای لاعلاج بود. لباس پوشیده، جلو آینه جاکفشی ایستاد و فهمید از آن لحظه به بعد دیگر کارآگاه میانسالی است که باید در دل شب بالای سر دو جنازه برود. از زندگی عادی اش یک لقمه نان و پنیر در دستش بود که از خانه بیرون زد.
اولین شعاع های نور از افق انتهای بیابان سر زده بود که ریاحی به صحنه رسید. افسر تجسس سر جاده به استقبالش آمد و همراه هم وارد زیرگذری با دیوارهای بتونی شدند که راه دسترسی به پمپ بنزینی در آن طرف اتوبان بود. جایی شبیه تونل های مخفی جنگ های جهانی و پناهگاه های شهری در مقابل حمله های هوایی در فیلم های هالیوودی بود. پروژکتورهایی رو به بالا فضا را روشن می کرد و نورشان، برای آن مساحت، آن قدر زیاد بود که به طرز اغراق آمیزی جزئیات سقف و دیوارها در معرض دید قرار می گرفت و سایه اشیا و افراد موقع حرکت, مدام لکه های سیاه غلیظی روی صحنه جنایت می انداخت. روی دیوارها جمله هایی در وصف دلتنگی برای شهرها و روستاها نوشته شده بود و عبارت های رکیک جنسی و تصاویری ناشیانه از اسافل مردانه و زنانه به چشم می خورد. زمین پر از خاک و کلوخه بود و موقع راه رفتن گرد و غبار بلند می شد و ذراتش در نور تند لامپ ها می رقصید. در کانون صحنه جرم تاکسی سمند زردی بود که طبق گفته افسر کلانتری، موتورش موقع ورود افراد روشن بوده و نور قرمز چراغ های عقبش روی جسد پشت ماشین می تابیده. ریاحی بالای سر اولین جنازه ایستاد. مرد میانسال استخوان درشتی بود که کمر و پهلوهایش با زخم های کاری و عمیق شکافته و بدنش انگار از درد و رنج خمیده شده بود. موهایش پرپشت و مرتب بود و نیمرخ خاک آلودش با دهانی نیمه باز در بهت و حسرت منجمد شده بود. ریاحی سراغ مقتول دوم رفت که پایین صندلی عقب ماشین افتاده بود. مردی لاغر و استخوانی که سرش، به جای مو، کرک کم پشت خاکستری داشت. صورت و نیم تنه جسد در خون شاهرگ گردنش غوطه ور بود. درِ ماشین باز بود و جسد طوری افتاده بود که انگار از صندلی ماشین به بیرون سُر خورده باشد. مامور پزشکی قانونی زمان مرگ را حداکثر سه چهار ساعت قبل اعلام کرده بود. با توجه به زمان گزارش اولیه به کلانتری، صحنه با فاصله کمی از وقوع جنایت کشف شده بود؛ چیزی حدود نیم ساعت که نشان می داد یا با جنایتی شتاب زده مواجه اند یا قاتل برای این موضوع از قبل آمادگی زمانبندی شده داشته. ریاحی با تماشای اجساد به این نتیجه رسید که یکی از مقتولان پیش از مرگ در وضعیت تباهی و زوال و دیگری در اوج شکوفایی بوده. می دانست این موضوع در آن زمان نشانه ای تفسیرناپذیر است و شاید گشودن راز این پرونده در گرو درک همین تفاوت باشد. در صحنه جرم که راه می رفت رد تایرِ ماشین های زیادی را زیر پایش می دید. به درخواست او درِ دو چمدانی که در صندوق عقب ماشین بود باز کردند و همان جا آن ها را بررسی کرد. داخلشان مقدار زیادی لباس، کمی خوراکی و چند تکه ظرف نشکن آشپزخانه بود که لا به لای لباس ها جاسازی شده بودند. از ماموران تجسس خواست چمدان ها را به قصد پیدا کردن مدارکی برای احراز هویت اجساد، دقیق تر بررسی کنند و البته تا پایان تجسس های اولیه چیزی که فوراًَ آن ها را به نتیجه برساند پیدا نشد. اما پیش از آن افسر آگاهی مدارک مالکیت، گواهی نامه و کارت ماشینی به نام حمید دلاویز را که داخل تاکسی یافته بودند به ریاحی نشان داد. به تاکسی تکیه داد و تا وقتی مامور تجسس صورت مرد را برای شناسایی تا حد ممکن از خون پاک کند به عکس گواهی نامه نگاه کرد. به جسد کنار ماشین شبیه بود. حالت ابروها، برآمدگی وسط پیشانی و استخوان گونه ها به وضوح شبیه مقتول بود. در عکسْ جوان تر، موهایش پرپشت تر و تیره تر بود و غبغب جثه ای چاق را داشت. تاریخ صدور کارت حدود چهار سال پیش بود و ریاحی حس کرد مقتول آشکارا تحلیل رفته. مطابق تاریخ تولدش روی کارت، چهل و هشت ساله بود، اما دست کم ده سال مسن تر و تکیده تر از عکس چهار سال پیشش به نظر می رسید. واضح بود چیزی روند طبیعی فرسایش بدنش را تسریع کرده و اولین دلیلی که به ذهن ریاحی می رسید مواد مخدر بود. با بررسی دست و پاهایش در نگاه اول اثری از جای تزریق به چشم نمی خورد، اما پوسیدگی شدید دندان هایش ممکن بود کار مخدرهای صنعتی باشد. ریاحی به مدارک و نمونه هایی که ماموران تجسس از صحنه جمع کرده بودند سرک کشید و میانشان شکلاتی نیم خورده پیدا کرد. باز یادش افتاد که مرگ گاهی چند دقیقه فرصت برای تمام کردن کاری کوچک را از آدم دریغ می کند. ماموری که او را موقع نگاه کردن به شکلات دیده بود توضیح داد که روی آن جای دندان های ریز کودکی دیده می شود. تصور این که در آن دهلیز مخوف کودکی حضور داشته و احتمالاً شاهد صحنه های خشونت باری بوده پرونده را پیچیده تر می کرد. فرضیه دیگری که جای آن دندان های کوچک مطرح می کرد احتمال حضور زنی در صحنه بود. لباس یا شیء زنانه ای پیدا نکرده بودند، اما عکاس جوان گروه که نزدیکش ایستاده بود گفت: «توی ماشین بوی عطری زنانه می آید.» سرش را با تحسین و تعجب تکان داد. موهای بلند و ریش نامرتب و در واقع شلختگی عمدیِ سر و وضع جوان, پسر دیگرش میلاد را یادش آورد. یادآوری ای دردناک و حسرت آلود. پسر جوان گفت: «اسمش رو هم می تونم بگم.»
از اعتمادبه نفس او خنده اش گرفت و پرسید: «اسم زن رو؟»
پسر گفت: «اونو که اگه بگم به عنوان مظنون دستگیرم می کنین.»
ریاحی بلند خندید و گفت: «اسم عطرش به دردم نمی خوره، ولی بگو.»
گفت: «جاسمین نویر. باید زن میانسال و موقری باشه.»
ریاحی زیر لب گفت: «ممکنه.» و برای احتیاط یا شاید برای دلخوشی عکاس، آن اسم عجیب را در دفترچه اش یادداشت کرد. فرض حضور یک زن و کودک در آن صحنه باعث می شد طور دیگری به آن مهلکه نگاه کند. از افسر تجسس پرسید: «ضربه ها می تونه کار زن باشه؟»
افسر فوراً گفت: «نه.» و بعد از مکثی که نشان می داد به حرف خودش شک کرده گفت: «جنس کار زنونه نیست قربان. ولی زیاد دیده م زنا برای دفاع از خودشون چاقو بزنن.»
هر دو با هم یک بار دیگر به مقتولی که عقب ماشین افتاده بود و در واقع به خاطر تعداد زیاد ضربات چمباتمه زده بود نگاه کردند. افسر تجسس گفت: «به راننده فقط دو تا ضربه زده ن. ممکن بود زنده بمونه اگه ضربه اصلی به شاهرگ گردنش نخورده بود.»
ریاحی به تدریج متوجه نوعی آشفتگی پنهان و چیزهای متضاد در صحنه جنایت می شد که قابل توضیح نبود، گویی نوعی درهم آمیختگی عقل و بی عقلی، چیزهای تصادفی و از قبل برنامه ریزی شده و حمله و دفاع در روح صحنه در جریان بود. شامه کارکشته اش می گفت احتمال گمراهی در این جور مواقع زیاد است.
از هوای دم کرده، بوی زهم خون و غبار مرطوب تونل احساس خفگی کرد و بیرون رفت. ازدحام ماشین ها قبل از رسیدن به تونل نشان می داد پلیس راهنمایی و رانندگی برای این که صحنه را در اختیار گروه تجسس بگذارد به زحمت زیادی افتاده. زیر نگاه کلافه افسر پلیس راهنمایی شتاب زده سیگار کشید و داخل تونل برگشت. کار بعضی از ماموران تمام شده بود و بقیه با عجله مشغول کارهای نهایی بودند. ریاحی حس می کرد هنوز به درک قطعی یا قابل اعتنایی از صحنه نرسیده. آن جا شبیه مقبره ای بود که زودهنگام برپا شده بود و به دل همه دلهره می انداخت. با عجله سعی کرد جوابی برای چند سوال اساسی پیدا کند که اغلب بعد از برچیدن صحنه فقط با حدس و گمان می شد جوابی برایشان یافت. این که قاتل چطور و با چه وسیله ای از صحنه فرار کرده مسئله ردپاها یا خط لاستیک ماشین را مطرح می کرد. زن و کودکی که احتمالاً در صحنه بوده اند چگونه فرار کرده اند؟ آن جا محل تردد عابران پیاده هم بود و به همین دلیل ردپاهای زیادی روی زمین دیده می شد، اما به علت سفتی زمین و کلوخ های درشت روی آن چندان تفکیک پذیر نبودند. افسر تجسس اما جای پایی را کنار دیوار نشان داد که قطعاً تازه بود و به خاطر سایز کوچکش احتمال داشت زنانه باشد. گفت کفش حتماً راحت و بدون پاشنه بوده. فاصله ردپاها تا ماشین و جسد هر دو مرد زیاد بود و نمی توانست رابطه معناداری با ارتکاب قتل داشته باشد. از افسر تجسس درباره رد لاستیک ماشین پرسید. گفت در مسیر جلو رد عبور ماشین دیگری نیست. یعنی آخرین ماشینی که وارد شده همین تاکسی است، اما ابتدای تونل جای دور زدن چرخ چند ماشین هست که احتمالاً در فاصله رسیدن پلیس به محل قصد عبور داشته اند. این ها نشان می داد نحوه فرار قاتل راز مبهمی است که به سادگی کشف نمی شود. اما اولین و مهم ترین رازی که با آن رو به رو بودند هویت مقتول عقب ماشین بود.
***
روی کاغذ رو به رویش نوشت: «تاکسی.» این کلمه منشا حدس و گمان های زیادی درباره پرونده بود که باید کم کم به کارشان می گرفت. صدای مهیب حرکت جرثقیلی بیرون ساختمان اداره آگاهی که تیرآهن های آبی رنگ غول آسا را بالا می برد فکرش را مغشوش می کرد. مقتول دوم صحنه هنوز ناشناس بود. در جستجوهای دقیق تر چمدان ها چند جلد کتاب با عنوان های مربوط به اقتصاد و علوم مالی پیدا شده بود. همه به زبان انگلیسی بود بجز یکی که به فارسی ترجمه شده بود و مقتول سه جلد از آن را همراه داشت ــ کتاب باریکی با چاپ نه چندان مرغوب به نام پول خرد، پول کلان. ریاحی کتاب ها را روی میز ستون کرده بود. به مقتول دوم که می شد او را مسافر ناکام در رسیدن به مقصد حساب کرد فکر کرد. از بزرگی چمدان ها و حجم زیاد بار و بنه اش معلوم بود عازم جایی دور به قصد اقامتی طولانی بوده، اما حالا به دورترین جای ممکن برای اقامت ابدی تبعید شده بود. پایان خوفناکی بود، اما برای ریاحی مرگ حس و حال فلسفی و وهم انگیزی نداشت و به ابزار کارش تبدیل شده بود. یکی از کتاب ها را بیهوده ورق زد و فکر کرد بعید است مقتولِ مسافر در آن سن و سال دانشجو بوده باشد. اما کسی که شغلی در زمینه علوم اقتصادی داشت ممکن بود آن تعداد کتاب مرتبط با فعالیتش را با خود حمل کند. وجود سه نسخه از یک کتاب نشان می داد آن یکی برای مقتول اهمیت بیشتری داشته. نام مترجم کتاب, ارسلان نیازی, را در اینترنت جستجو کرد و فی الفور به صفحاتی برخورد که سوابق کاری و تحصیلی صاحب اسم را به عنوان استاد دانشگاه نشان می داد. در یکی از صفحات متعددِ نتیجه جستجویش سرانجام عکس پرسنلی ای پیدا کرد که شباهت قابل قبولی با مقتول دوم داشت، اما نه در حدی که به طور قطع بشود او را شناسایی کرد. به هر حال نقطه ای برای شروع بود. باید از گروه تحقیق می خواست وضعیت او را بررسی کنند.
***
نیم ساعت مانده به آخر وقت اداری به سمت آموزشگاهی راه افتاد که دو روز در هفته در کلاسی اختصاصی از معلم جوانش، خانم خادمی، کار با کامپیوتر را یاد می گرفت. وقتی به او فکر می کرد دوست داشت در ذهنش ترانه صدایش کند و خیالات صمیمانه ای با او ببافد. در راه از شور جوانانه ای که برای سن و سال او دیرهنگام و مایه شرمساری بود دلشوره ملسی احساس کرد. فکر کرد شاید اصلاً به یاد گرفتن کامپیوتر اهمیت نمی دهد و فقط می خواهد از واقعیت ترانه برای خیال ها و آرزوهایش مایه بگیرد. می دانست پر کردن جای خالی یک زن در زندگی اش با دختری به جوانی و زیبایی ترانه خیال خام و عبثی است، اما به حلاوتی که چنین خیالاتی به روحش می دواند نیاز داشت، به خصوص برای مقابله با تلخی حضور دایم مادرزن عبوس و دلمرده ای که بعد از فوت دخترش برای رسیدگی به نوه های کوچکش به همسایگی خانه آن ها نقل مکان کرده بود. آن زمان که بحران بیماری و مرگ همسرش با دشواری های شغلی و بالا و پایین های مالی همزمان شده بود حضور مادرزن که نگهداری از پسرها را به عهده می گرفت بهترین اتفاق ممکن بود. خودش این راه را هموار کرده بود، چون چاره دیگری نداشت. اما حالا بعد از سال ها آن زن به نگهبان ترشروی دوزخ تنهایی او تبدیل شده بود. ریاحی مرد زنباره ای نبود، اما در بستر تغییراتی که طی سال های گذشته در زندگی همه آدم های اطرافش اتفاق افتاده بود قید و بندهای او هم بازتر و آزادتر شده بود. مادرش مدتی برای وصلت او با دختران دیگری از فامیل های شهرستانی شان تلاش کرده بود، اما زود شکست خورده و عقب نشسته بود. مادرزنش چند باری او را در ازدواجِ دوباره مخیّر کرده بود اما ریاحی اطمینان داشت به محض ورود هر زنی به زندگی اش او موضوع نگهداری از پسرها را به چالش بزرگی تبدیل می کند. هیچ وقت نتوانست در این راه کاری از پیش ببرد. وقت نداشت، می ترسید، بلد نبود و کسی را پیدا نکرد. همه این ها با هم. از سی و چندسالگی به اول پنجاه سالگی رسید، اما زن دلخواهش، زن آرزوهایش، از همان اول بیست و چندساله بود و بیست و چندساله ماند.
از کوچه پشتی آموزشگاه رفت و چشم های تیزبین کارآگاهی اش تصویر ترانه را که گوشه بالکن طبقه دوم آموزشگاه سیگار می کشید شکار کرد. تندتر رفت تا در چند دقیقه ای که به شروع رسمی کلاس مانده بود حرف های صمیمانه تری پیش بکشد. وقتی رسید، سیگار ترانه تمام شده بود و داشت فیلترش را روی سنگ حفاظ بالکن له می کرد. از دیدن شاگردش آن قدرها تعجب نکرد، طوری که ریاحی فکر کرد شاید او را دیده و آن جا منتظرش مانده. ترانه انگشت های بلندش را لای کاکل طلایی ماتش برد و گفت: «احساس می کردم امروز نمی آین.» جوری گفت که انگار نگران حال ریاحی بوده.
ریاحی پرسید: «چرا؟»
ترانه به منظره رو به رویش که قاب کوچکی از ساختمان های درهم رفته محله ای پرجمعیت بود نگاه کرد و گفت: «به نظرم امروز جرم و جنایت زیاد بوده.»
در آن چشم انداز خفه و دلگیر انگار چیزی بود که حرفش را قابل درک می کرد. ریاحی گفت: «آره. امروز پرونده قتل داشتیم، ولی این جور مواقع مشتاق ترم که بیام این جا.» ترانه از اشاره مبهم ریاحی به شوق دیدن او کمی شرم زده شد و نرم خندید. ریاحی گفت: «زندگی نباید معطل مرگ بشه. نه؟»
اما پیش خودش انگار به چیزی که می گفت اعتقاد نداشت یا شاید زندگی در عمل جور دیگری نشانش داده بود. از وقتی وارد دایره قتل شده بود بارها چه در عمل و چه در ذهن, زندگیِ خودش را معطل کرده بود تا معمای مرگ دیگران را حل کند. اما آن لحظه در آن بالکن نه فقط زندگی که سایه محتاطانه ای از عشق حضور داشت و اصلاً دلش نمی خواست مغلوب سایه مرگ شود.
ترانه وقتی مطلب مهمی را توضیح می داد آرنج هایش را روی میز می گذاشت، سرپنجه هایش را با ناخن های بیضی لاک زده در هوا می چرخاند و به دورترین گوشه اتاق نگاه می کرد. سایه آبی رگ هایش زیر پوست نازک ساعد و موهای پراکنده طلایی روی آرنجش چیزهایی بود که ریاحی می دانست بارها به یادشان خواهد آورد. وسط توضیحات پرشور و حرارت ترانه تلفن ریاحی زنگ خورد. با این که چند دقیقه از ساعت چهار گذشته بود می دانست حتماً خبر مهمی درباره پرونده تازه است. همکارش ستوان یکم نقشینه گفت، طبق تحقیقات، مقتول دوم به احتمال قریب به یقین همان استاد دانشگاه یعنی ارسلان نیازی است. طبق گفته های خانواده اش قرار بوده صبح همان روز همراه زن و فرزندش برای همیشه به کانادا برود. ریاحی گفت این دلایل کافی نیست و نقشینه با شرح اقدامات بعدی نشان داد در مدت کوتاهی که به دایره قتل آمده پیشرفت زیادی کرده. گفت با فرودگاه تماس گرفته و آن ها تایید کرده اند این فرد به پرواز نرسیده، اما همسر و دختر خردسالش با همان پرواز از ایران خارج شده اند. ریاحی پرسید پرواز کدام خط هوایی بوده. نقشینه گفت: «لوفت هانزا.»
ریاحی به ساعت نگاه کرد و احتمال داد همسر مقتول که ممکن بود مظنون یا دست کم مهم ترین شاهدشان باشد، برای ادامه پرواز به سمت کانادا هنوز در فرودگاه فرانکفورت باشد. ممکن بود فرصتی طلایی برای بازگرداندن او از دستشان برود. به نقشینه گفت: «خیلی زود خودم رو می رسونم.»
ترانه با دلسردی لپ تاپ ریاحی را خاموش کرد و جزوه اش را بست. ریاحی، وقتی تلفن را قطع کرد، یادش افتاد از نقشینه نپرسیده آیا از خانواده مقتول خواسته برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی مراجعه کنند یا نه. خواست دوباره تلفن بزند، اما وقتی چهره مایوس ترانه را دید، ترجیح داد کمی از او دلجویی کند. گفت: «من واقعاً سعی کردم امروز طرف زندگی رو بگیرم اما دیدی که نشد.»
ترانه بلند شد و چروک های مانتواش را صاف کرد. گفت: «بله. انگار به من الهام شده بود امروز نوبت مرگه.»
***

نظرات کاربران درباره کتاب اقامت ابدی

یک ماجرای جنایی جالب ، پر از جزئیاتی که مربوط به رازهای مگوی افراد درگیر در ماجرا بود. از یک‌ سوم پایانی کتاب میشد انتهای داستان را حدس زد ولی نویسنده با روایت های شیرینش، باعث میشه خواننده تا انتها پیگیر اتفاقات و حل پرونده باشه. منتظر کتاب دوم جناب سرگرد ریاحی هستم.
در 2 هفته پیش توسط