فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غوغای غزل، از سنایی تا سایه

کتاب غوغای غزل، از سنایی تا سایه

نسخه الکترونیک کتاب غوغای غزل، از سنایی تا سایه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غوغای غزل، از سنایی تا سایه

«غوغای غزل؛ از سنایی تا سایه» گزیده چهارصد غزل از ده غزلسرای برجسته ادب فارسی است که از هرکدام به تساوی چهل غزل منتخب شده است. این غزلسرایان شاملاند بر سنایی، عطّار، مولانا، سعدی، عراقی، حافظ، فروغی، شهریار، عماد و سایه. تعداد ابیات هر غزل مابین پنج تا ده بیت و مجموع ابیات کلّ غزلها سه هزار بیت میباشد. به علاوه چینش شاعران بر اساس تقدّم تاریخی و چینش غزلها برای هر شاعر به صورت مجزّا طبق ترتیب الفبایی مطلع غزلهاست. در مقدمه این گزیده که به اهتمام سید محمد تولیت منتخب و منتشر شده است آمده: در هر گزیدهای به ناچار ذوق و سلیقه گزینشکننده دخیل است و این کتاب هم از این قاعده مستثنا نیست. امّا چیزی که نگارنده در انتخاب غزل‌ها متّکی به آن بوده چیزی نبوده است مگر مصلحت وقت. تمام همّت بر آن گماشته شد تا غزل‌ها و بیت‌هایی گزینش شود که پیش و بیش از هر چیز وقت مخاطب را خوش کند. به همین منظور چندی از غزل‌های شاخص هر شاعر چه از لحاظ محتوا چه از لحاظ فرم که بیانگر سبک شخصی اوست در این گزیده دیده نمی‌شود. فی‌المثل در باب حافظ غزلِ در سرای مغان رفته بود و آبزده… که از غزل‌های خاصّ خواجه است در این گزیده نیست و غزلِ نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید… که در اوج ملاحت است منتخب شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب غوغای غزل، از سنایی تا سایه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲

ای جانِ جهان کبرِ تو هر روز فزون است
لیکن چه توان کرد که وقتِ تو کنون است

نشْگفت اگر کبرِ تو هرگز نشود کم
چون خوبیِ دیدارِ تو هر روز فزون است

عالم ز جمالِ تو پرآوازه شد امروز
زیرا که جمالِ تو ز اندازه برون است

تا من رخِ چون چشمه خورشیدِ تو دیدم
چشمم ز غمِ عشقِ تو چون چشمه خون است

ای رفته ز نزدیکِ سنایی خبرت هست
کز عشقِ تو حالِ منِ دل­سوخته چون است

سنایی

۳

چون دردِ عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا دردِ عاشقی نچشد مرد مرد نیست

آغازِ عشق یک نظرش با حلاوت است
انجامِ عشق جز غم و جز آهِ سرد نیست

عشق آتشی­ست در دل و آبی­ست در دو چشم
با هرکه عشق جفت است زین هر دو فرد نیست

شهدی­ست با شرنگ و نشاطی­ست با تعب
دارویِ دردناک است آن را که درد نیست

آن کس که عشق بازد جان بازد و جمال
بنْمای عاشقی که چو من روش زرد نیست

سنایی

۴

جانا به جز از عشقِ تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که به جایِ تو کسم نیست

امروز منم عاشقِ بی­مونس و بی­یار
فریاد همی خوانم و فریادرسم نیست

در عشق نمی­دانم درمانِ دلِ خویش
خواهم که کنم صبر ولی دسترسم نیست

خواهم که به بازی نفسی با تو برآرم
از تنگدلی جانا جایِ نفسم نیست

گویی که طلبکارِ دگر یاری رو رو
آری صنما محنتِ عشقِ تو بسم نیست

سنایی

۵

عشقِ رخِ تو بابتِ هر مختصری نیست
وصلِ لبِ تو درخورِ هر بی­خبری نیست

هرچند نگه می­کنم از رویِ حقیقت
یک لحظه تو را سویِ دلِ ما نظری نیست

بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یاد
هرچند که آرامِ تو جز با دگری نیست

بسیار جفاهات رسیده­ست به رویم
المنه لله که تو را دردسری نیست

بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن
دلسوزتر از عشقِ من و تو سمری نیست

سنایی

۶

دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت
بامدادانِ پگه دستِ من است و دامنت

چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین
نه همین آب و زمین بخشید باید با منت

سوزنی گشتم به باریکی به خیّاطی فرست
تا همی دوزد گریبان و زهِ پیراهنت

آتشِ هجرت به خرمنگاهِ صبرم بازخورد
گفت از تو برنگردم تا نسوزم خرمنت

گر نگیری دستم ای جانِ جهان در عشقِ خویش
پیشت افتم واژگونه خونِ من در گردنت

سنایی

۷

دوش یارم به برِ خویش مرا بار نداد
قوتِ جانم زد و یاقوتِ شکربار نداد

آن درختی که همه عمر بکِشتم به امید
دوش در فرقتِ او خشک شد و بار نداد

شبِ تاریک چو من حلقه زدم بر درِ او
بار چون داد دلِ او که مرا بار نداد

شربتی ساخته بود از شکر و آبِ حیات
نه نکو کرد که یک قطره به بیمار نداد

هرکه او دل به غمِ یار دهد خسته شود
رسته آن است که او دل به غمِ یار نداد

سنایی

۸

ای کم شده وفایِ تو این نیز بگْذرد
وافزون شده جفایِ تو این نیز بگْذرد

زین بیش نیک بود به من رایِ تو گذشت
گر بد شده­ست رایِ تو این نیز بگْذرد

وصلم که بود روزِ طرب دلگشایِ تو
گر نیست دلگشایِ تو این نیز بگْذرد

بگْذشت آن زمانه که بودم سزایِ تو
اکنون نی­ام سزایِ تو این نیز بگْذرد

گر سیر گشتی از من و خواهی که نگْذرم
گردِ درِ سرایِ تو این نیز بگْذرد

سنایی

۹

منم که دل نکنم ساعتی ز مهرِ تو سرد
ز یادِ تو نبوَم فرد اگر بوَم ز تو فرد

اگر زمانه ندارد تو را مساعدِ من
زمانه را و تو را کی توان مساعد کرد

جزآنکه قبله کنم صورتِ خیالِ تو را
همی گذارم با آبِ چشم و با رخِ زرد

روان و جانی و مهجور من ز جان و روان
به یک دل اندر زین بیشتر نباشد درد

دریغم آنکه به فصلِ بهار و لاله و گل
به یادِ رویِ تو درد و دریغ باید خورد

سنایی

۱۰

سوال کرد دلِ من که دوست با تو چه کرد
چرات بینم با اشکِ سرخ و با رخِ زرد

دراز قصّه نگویم حدیث جمله کنم
هرآنچه گفت نکرد و هرآنچه کِشت نخورد

جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد
وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد

نه چاره­ای که دل از دوستیْش بازکشم
نه حیله­ای که توانمْش باز راه آورد

بر انتظار میانِ دو حال ماندستم
کشید باید رنج و چشید باید درد

سنایی

 


غوغای غزل

از سنایی تا سایه

سیدمحمد تولیت






حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

 


نظرات کاربران درباره کتاب غوغای غزل، از سنایی تا سایه

مقدمه کتاب مجبورم کرد بخرمش دقیقا همون ویژگی هایی که من به دنبالش بودم
در 2 ماه پیش توسط الف بهار