فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تابستان و غم

نسخه الکترونیک کتاب تابستان و غم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تابستان و غم

ما چرا بهار را رها کردیم
و به جای آن تابستان سوزان را
جانشین بهار کردیم
سهم ما از زندگی مجهول بود
و مرگ مدام به ما خیره بود
تکه‌ نانی از سفره برداشتیم
که بوی کهنگی می‌‌داد
پرنده‌‌ها آرزوهای ما را
نوک می‌‌زدند

  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تابستان و غم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آینه

در آینه ی وطنم نگاه می کنم
کودکان به مدرسه می روند
زنان و مردان سوار قطار
می شوند
پسران و دختران دریا را
به هم می سپارند
پیرزنان و پیرمردان
در آینه پیر می شوند

در آینه ی وطنم نگاه می کنم.

دیر بود

در واپسین لحظه نامش را گفت
اما دیر بود، خیلی دیر بود
نامش شباهت به چهره ی پنهان زنان و گل های اقاقیا
داشت
دستمالی را از شکوفه های سیب
پُر کردم
هوا یخبندان بود
من بر تنْ لباس تابستانی
داشتم
که دوازده ماه سال
افسردگی مرا می پوشاند
سیب ها در دوازده ماه سال
شاهد افسردگی من بودند
اما سیب ها در لحظه ی یخبندان
پنهان شدند
من چه چیز را در لحظه ی یخبندان
باید به یاد می آوردم
که پنهان بود
لحظه ای نامش را از یاد بردم
اما دوباره نامش را پرسیدم
که شباهت به چهره ی پنهان زنان و گل های اقاقیا
داشت.

افسردگی

نه افسردگی کامل بود
نه خلسه ی کامل بود
پس چرا باغ ها در سکوت
می مُردند
فقط حاجت به صدا بود
نه غنای آواز
پس یگانه امید
این پنجره ی باز بود
که به سوی ابدیت باز می شد
هیاهوها مبدل به یقین می شدند
و یقین ها مبدل به شک می شدند
از دریا که بازگشت
در تورش ماهی نبود
پس چراغ را خاموش کرد
گذشته را به یاد آورد
که رنجش می داد.

گیسوان

قیچی را بردارید
گیسوان مرا کوتاه کنید
دیگر از این گیسوان
خسته شده ام
می خواهم با سری عریان
پا به آستانه ی بهار بگذارم
فقط نمی دانم باید از کدام خیابان
عبور کنم
تا صورتم و سر عریانم را
با باران بشورم
بهار شوربختی ام به سوی پایان
است
و پاییز زردم در راه است
آن وقت من دیگر
چهره ای ندارم
و چهره ام را در آینه نمی شناسم
به صبح سهمگین پاییز قدم می گذارم
کفش هایم در قیر مذاب خیابان
فرومی رود.

سوگند

به تک چهره ها در سرما سوگند
که این آتش در سرما
به زودی خاکستر می شود
و ما را تنها در سرما می گذارد
چهره های ناشناس
از میان آتش بیرون
جهیدند
وقتی دانستند خبری نیست
دوباره به آتش بازگشتند
و شبی دور از ما خاکستر شدند
به خورشید و گل یاس سوگند
ما وارث هزاران اندوه
و سبدی از گل سرخ هستیم
پس بیاییم
در کنار آتش خاکسترشده
جان بدهیم
یک غروب جمعه ی مه آلود است
که پایانی ندارد
فریادها و دلواپسی های ما
در این غروب جمعه ی مه آلود
بی ثمر است.

از ابر

چکه چکه از ابر غروب
می چکد
روی آسفالت در آفتاب
ایستاده بود
اندامی لاغر داشت
و لباس سیاهی بر تن
داشت
می دانستم عجله دارد، باید برود
هنگامی که رفت دانستم که پیر شده ام
شکوه چشمانم رنگ باخته است
بدون خداحافظی رفت.

گیاهان

گیاهان دیگر جبروت
جوانی من را نداشتند
شادی ها زود خاکستر
شدند
نام های جوان زود مُردند
مردمان گرسنه
نان های مُرده را به قبرستان
برای دفن بردند
ما فقط نگاه می کردیم
اما
توانستیم سرانجام افسردگی را
در مرداب های ساکن
دفن کنیم.

لحظه ی پایان

همه ی ما خیال می کردیم
به نقطه ی پایان رسیده ایم
در جاده ی جهان هیچ درهیچ
بودیم
ما به عشق وفادار بودیم
که دیگر از این جاده ی ناهموار
به اندوه بازنگردیم
در شب هول غوطه ور بودیم
برای پایان عمر شتابی نداشتیم
سلانه سلانه
از کنار رود بزرگ عبور کردیم
در جاده ی ناهموار
دیگران را در تصورات خود
شریک کرده بودیم
ستاره ها دژخیمانی بی رحم
بودند
که در میراث ما از گذشتگان
رخنه کرده بودند

همه خیال می کردیم
به نقطه ی پایان رسیده ایم
چون در جاده ی ناهموار
از عابری پیاده
نام جاده ی مجهولی را
پرسیده بودیم.

سردسیر

از سردسیر آمده ایم
با قایق شکسته
نه در فکر تکاپو هستیم
نه در فکر نان
فقط در فکر روزهای مه آلود
هستیم
قایق های دیگر را در دریا
ندیدیم
ملوانان در روز گذشته
بر زخم های ما نمک
پاشیده بودند
زخم های ما روشن و غنی
بودند
همیشه ناچار بودیم
زخم ها را از دیگران پنهان
کنیم.

مهمانان

مهمانان در خانه ی ما
از خواب بیدار شده اند
بوی عطر گل یاس
می آید
که از تنهایی مهمانان و سفر برخاسته است
گل های یاس مخفی
هستند
فقط بوی عطر گل یاس
می آید
بر روی کلمات و چشمان ما
هاله ای از اشتیاق روییده است
که نمی توان آن را چید
و بر سینه آویخت
از پنجره ی ما کلمه ای در خیابان
دیده می شود
کلمه ای پیر و محزون است
که بر افسردگی ما سایه
انداخته است
ما در میان این پنجره های محزون
تخت بند شده ایم
امید رهایی هم نیست.

صدای پیانو

در انتظار حادثه ای هستیم
که از کلاویه های پیانو برخیزد
افسرده و دل زده از دوربین عکاسی
هستیم
که می خواهد لحظات عمر ما را
ثبت کند
ما آرام آرام شباهت
به میوه های کال پیدا
می کنیم
کسی نیست این میوه ها را
افسون کند و به پرواز درآورد.

عقربه های ساعت

فصل ها یکی پس از دیگری
برما می تابند که نامش عمر است
دسیسه های ایام هفته
زودباوری های ما را
رها می کند
نه شک نه یقین
یار و یاور ما نیست
نه می توان در ابر پناه گرفت
نه توان لباس نو پوشیدن است
زشتی و زیبایی زنان
باهم مساوی است
و سوالی را جواب نمی دهد
ما چرا بهار را رها کردیم
و به جای آن تابستان سوزان را
جانشین بهار کردیم
سهم ما از زندگی مجهول بود
و مرگ مدام به ما خیره بود
تکه نانی از سفره برداشتیم
که بوی کهنگی می داد
پرنده ها آرزوهای ما را
نوک می زدند
زن در بالکن گلدان ها را
آب می دهد
ساعت مرگش را از ما می پرسد
ما سکوت می کنیم
در این سکوت است
که عقربه های ساعت
پژمرده می شوند

فصل ها یکی پس از دیگری
بر ما می تابند که نامش عمر است.

قاصد

حوادث و دلواپسی ها در جست وجوی ما
رنگ می بازند
قاصدی از راه می رسد
برای ما از آینده خبر آورده است
حوادث بخت ما را تیره وتار
کرده اند
که می توان در بخت ما
سوگواری را دید
در پشت پنجره ی ما
باد بر سر سوگواران
برگ های خشک را
می پاشد.

صبحانه و خوشبختی

کسی ما را برای صبحانه و خوشبختی
دعوت نمی کرد
ما دل زده از شب
آن جا که درختان می سوختند
سکه ای یافتیم
زمان باروری درختان نبود
برگ ها
از پاییز گذشته بر درختان
مانده بودند
بگذارید
همه چیز را اعتراف کنیم
ابری ناشناخته
بر گذشته ی ما سایه
افکنده بود
اسبان خسته و گرسنه
در کنار ما ایستاده بودند
اسبان بی سوار مانده بودند.

شام

شام سرد شده است
هواپیما در ابر از حرکت
بازمانده است
بوی سقوط هواپیما
می آید
شام در هواپیما
هنوز گرم است
ما غریب و تنها
در غروب مانده ایم
در انتظار ترانه ای نو
هستیم
چشمان آرامش ندارند
فرصت ها سرد است
شام سرد شده است.

هدیه به مسعود کیمیایی 

نظرات کاربران درباره کتاب تابستان و غم