فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بره‌ای که گرگ شده

نسخه الکترونیک کتاب بره‌ای که گرگ شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بره‌ای که گرگ شده

«گرگ مرده!» بره‌ها و خوک‌ها از این بابت خوشحالند، اما سؤال این‌جاست: گرگِ بعدیِ جدید چه کسی خواهد بود؟ گوسفندی به نام نازی داوطلب این کار می‌شود. کار سختی نیست. کافی است مدتی دوستانش را حسابی زهره‌ترک کند. پس به بنگاه کاریابی می‌رود و داوطلب می‌شود و با موفقیت پذیرفته می‌شود و در جلد گرگ می‌رود. حالا باید راه بیفتد و بقیه را بترساند…

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بره‌ای که گرگ شده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

«گرگ مُرده، گرگ مُرده!»
سه بچه خوک با آوازی بلند و نخراشیده، اما شاد، این جمله را تکرار می کردند.
«گرگ مُرده!»
گوسفندها در علف زار مشغول چرا بودند.
فرفری ناگهان دست از جویدن کشید و گفت: «مگر او
چطوری بود؟»
نازی، گوسفندِ درشتی که روبه روی فرفری داشت می چرید و بزرگ تر و قوی تر از او بود، زبانش را لای دندان هایش انداخت و علفی را بیرون کشید و پرسید: «کی؟»
فرفری که کمی هم هیجان زده شده بود گفت: «گرگه را می گویم دیگر!»
نازی گفت: «می خواستی چطوری باشد! خوب معلوم است، بد بود.»
«بدِ بد؟»
نازی ظاهرِ گوسفندهای دنیا دیده را به خودش گرفت و گفت: «خوب معلوم است، مثل همه ی گرگ ها.»
فرفری با خودش فکری کرد و گفت: «یعنی همه ی گرگ ها بَدَند؟»
«البته که همه ی گرگ ها بدند، آن هم این یکی که مفت و مجانی گرگِ بزرگِ بد نشده بود.»



فرفری با تعجب پرسید: «یعنی چه که مفت و مجانی گرگِ بزرگِ بد نشده بود؟ منظورت این است که برای این کار پول می گرفت؟»
نازی پوزخندی زد و گفت: «پس چی که بابت این کار پول می گرفت! چی فکر کردی؟ گرگِ بزرگِ بد... باید هم پول
خوبی بگیرد.»
فرفری پشمی را که روی صورتش آمده بود با فوتی کنار زد و گفت: «که این طور... حالا به نظرت چه ریختی بوده؟»
نازی لب و لوچه اش را بالا داد و گفت: «خوب، بدریخت بود. خیلی هم بدریخت... با چشم های سرخِ آتشین... سیاه و به طرز وحشتناکی ژولیده.»
فرفری که کم کم داشت از موضوع خوشش می آمد گفت: «آها! حتماً موهایش هم سیخ سیخی بوده و پنجه ها و دندان های تیزی هم داشته!»
نازی گفت: «قطعاً! لای دندان هایش هم همیشه... باقی مانده ی غذایش!» و بعد صدایش را توی گلویش انداخت و ادامه داد: «باقی مانده ی گوشتِ قربانی هایش بود!»
فرفری حس می کرد مو به تنش سیخ شده است.
هر دو با هول و ولا علفی را کندند و شروع به جویدن کردند.
فرفری با دهانِ پُر پرسید: «حالا کارش چی بود؟»
نازی سم هایش را چند باری روی بوته ی علفِ نرم و آبداری کشید و گفت: «مثلاً چه کار باید می کرد؟ او بد بود. فکر کنم با آن همه بدی وقتِ سر خاراندن هم نداشته!»
«همه ی این حرف ها درست، اما وقتی یک نفر بد شد چه کارهایی می کند؟» فرفری که از ترس تنش مورمور شده بود، ادامه داد: «لابد پر و پای گوسفندها را گاز می گرفت؟»
نازی گفت: «گاز گرفتنِ پر و پای گوسفندها که چیزی نبود. خیلی کارهای بدتر از آن هم می کرد!»
«کارهای بدتر؟»
«خیلی بدتر!»
«مگر بدتر از این هم کاری هست؟»
«خوب... بستگی دارد... اما من اصلاً دلم نمی خواهد بهش فکر کنم. همان بهتر که مُرد.»
بچه خوک ها آن قدر دور شده بودند که دیگر صدای آوازشان شنیده نمی شد.
فرفری با احتیاط پرسید: «تو می شناختیش؟»
نازی چیزهایی می دانست، اما به روی خودش نیاورد و گفت: «پناه بر خدا. نه که نمی شناختمش! به خیالت اگر می شناختمش الان این جا با خیال راحت کنار تو ایستاده بودم و داشتم می چریدم؟»
«اما دیدیش که؟»
«دیدنِ دیدن که نه... نه درست و حسابی... اما تقریباً دیدمش.»
«تقریباً دیدیش؟ یعنی چی؟ بالاخره دیدیش یا ندیدیش؟»
نازی سرش را بالا آورد و گفت: «منظورم این است که زمانی کسی را می شناختم که او را دیده بود. آره، این جوری بود... اسمش هم اِروین بود، او گاه گداری برای گرگ خرید می کرد!»



فرفری که زبانش بند آمده بود گفت: «خرید می کرد؟ برای گرگِ بزرگِ بد؟ اما...»
نازی با خونسردیِ تمام گفت: «خوب معلوم است. به نظر تو، درست است که گرگِ بزرگِ بد خیلی عادی خودش برود مغازه و خرید کند...»
«درست است، اما من فکر می کردم او واقعاً از همه جهت بد بوده.»
«پس چی که واقعاً بد بود، اما بالاخره هر موجودِ بدی هم به وسایل زندگی نیاز دارد.»
«و آن وقت این اروین، این ها را برای او می خرید! که این طور!»
زنبوری از بالای سرشان رد شد. فرفری، تا وقتی زنبور در میان بوته های بلندِ علف گم شد، سر چرخاند و نگاهش کرد و بعد پرسید: «حالا چه می شود، حالا که گرگ مرده؟»
نازی کلوخی را که به بوته ی علفی آویزان مانده و نزدیک بود قورتش بدهد تف کرد و گفت: «الان دنبال یک گرگ جدید می گردند. آگهی هم داده اند.»
فرفری که گیج شده بود گفت: «آگهی داده اند؟ حالا که همه از مردن گرگ خوشحالند، آگهی داده اند که چه بشود؟»
نازی جواب داد: «البته که همه از این بابت خوشحالند که گرگِ قبلی مرده، اما دشت بدون گرگ هم که دشت نمی شود. همیشه یکی هست! باید هم این جوری باشد.» نازی نگاهِ تحقیرآمیزی به زنگوله ی گردنِ فرفری انداخت که تا سرش را می جنباند صدای آرام جرینگ جرینگش درمی آمد. بعد سرش را با افتخار بالا گرفت تا گردن بی زنگوله اش را به رُخ فرفری بکشد و ادامه داد: «اما بهت بگویم، کار خیلی سختی است. به درد زنگوله دارها نمی خورد...»
«در این فکرم که بروم خودم را معرفی کنم یا نروم!»
علف توی گلوی فرفری پرید و چنان به سرفه افتاد که نزدیک بود خفه شود، بعد گفت: «اما، اما تو که گرگ نیستی، گوسفندی.»
«خوب که چی؟ پوستین را برای همین گذاشته اند دیگر. تازه یک دست دندان هم می دهند.»
نازی برای این که منظورش را بفهماند، محض نمونه دندان های زردش را نشان فرفری داد.
«می روم سر و گوشی آب بدهم. چرا که نه؟ خیلی دلم می خواهد یک بار هم که شده واقعاً بد باشم. گرد و خاکی به پا کنم، بیا و ببین!» نازی انگار که منتظر باشد فرفری حرفی بزند ادامه داد: «و تو؟ تو چه کار می کنی؟ با من می آیی؟»
فرفری سکوت کرد. نگاهی به آسمان انداخت. ابری بزرگ درست از بالای سرشان رد می شد و روی دشت سایه انداخته بود. با نازی برود و برای گرگ شدن درخواست بدهد؟ مگر عقل از سرش پریده بود؟
«بیا، الان نمی خواهد فکر کنی. می خواهی چه کار بکنی؟ تمام روز توی دشت بچری و علف بخوری؟ آخرش هم بشوی یک راسته گوشت پای سفره ی مردم. قطعاً نمی خواهی آخر و عاقبتت این بشود.»
این حرف نازی به فرفری برخورد و گفت: «من راسته ی گوشت نیستم. اسم دارم. اسمم هم فرفری است.»



اما نازی به روی خودش نیاورد و گفت: «وقتی توی سینی گذاشتندت که بخورند کسی ازت نمی پرسد قبلاً اسمت چی بوده. بیا، بخت به تو هم رو کرده. می دانم که بهت خوش می گذرد، من که می شناسمت.»
با لحنِ چرب و نرمی گفت: «فرفری جان، بیا، ما دیگر الان یک تیم حساب می شویم.»
بالاخره فرفری راه افتاد.
«باشد، حالا که این جوری می گویی می آیم... تو می شوی گرگِ بزرگِ بد... خیلی دلم می خواهد ببینمت. حتا نمی توانم تصورش را بکنم...» نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «من هم برایت
می روم خرید.»
نازی سرِ ذوق آمد و گفت: «عالی شد! پس بیا همین الان برویم؛ قبل از این که کسی زودتر از ما برود و جای ما را بگیرد...» و بعد هم جستی زد و از میان دشت دوان دوان به راه افتاد.
فرفری قبل از این که راه بیفتد، برای آخرین بار نگاه حسرت باری به علف های تر و تازه و آبدارِ صحرا انداخت و به دنبال دوستش رفت.





نظرات کاربران درباره کتاب بره‌ای که گرگ شده