فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب الهه‌ی مرگ آور

کتاب الهه‌ی مرگ آور

نسخه الکترونیک کتاب الهه‌ی مرگ آور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب الهه‌ی مرگ آور

روبرت لودلیوم حدود ۲۵ رمان نوشته است که تمام آن‌ها در آمریکا پرفروش بوده‌اند، حدود ۲۵۰ میلیون نسخه از کتاب‌هایش فروش رفته‌اند و به زبان‌های زیادی ترجمه شده‌اند. از کتاب‌های دیگر او عبارتند از: میراث اسکارلاتی، یادداشت خزانه‌دار و... او به لحاظ شهرت و قدرت نویسندگی در زمینه‌ی آثار جاسوسی و بین‌اللمی با فردریک فورسایت و تام کلنسی برابری می‌کند. ماریو در حالی‌ که می‌لرزید اسکناس یک‌دلاری را روی پیشخان، در برابر متصدی گذاشت و گفت: «قرص آدویل. آسپرین معده‌ام را سوراخ می‌کند. من آدویل می‌خواهم.» متصدی با دیدن مرد ریشو در لباس یونیفورم کهنه و مندرس، لبانش را بر هم فشرد. با این ‌حال تجارت، تجارت بود. او دستش را به ‌سوی قفسه مسکن‌ها دراز کرد و کوچک‌ترین جعبه آدویل را برداشت و گفت: «بهتر است به غیر از این اسکناس سه دلار دیگر هم داشته باشی.» دوبلین اسکناس را روی پیشخان انداخت و دستش را به ‌سوی جعبه دراز کرد. کارمند دستش را عقب کشید و گفت: «هی، تو حرفم را شنیدی. سه دلار دیگر. بدون پول چیزی به تو نمی‌دهم.» دوبلین گفت: «فقط یک دلار دارم... سرم از درد منفجر می‌شود...» و با سرعتی خارق‌العاده خود را از روی پیشخان جلو کشید و جعبه کوچک را قاپید. فروشنده سعی کرد آن را پس بگیرد، اما دوبلین آن را محکم نگه داشت. آن‌ها کشمکش و تقلا کردند و جعبه‌ای پر از شکلات را به زمین انداختند و تابلو کوچک طبقاتی و ویتامین‌ها را سرنگون کردند.

ادامه...

بخشی از کتاب الهه‌ی مرگ آور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


بخش یک

فصل ۱

یکشنبه، ۱۲ اکتبر
۲:۵۵ بعدازظهر
انگلستان، لندن

باران سرد اکتبری بر نایتس بریج(۹)، در تقاطع خیابان های برامبتون(۱۰) و اسلون(۱۱) فرومی ریخت. جریانی ثابت از خودروها، تاکسی ها و اتوبوس ها ی دوطبقه ی قرمز که پیوسته بوق می زدند، به سوی جنوب می پیچیدند و همراه با توقف های متعدد به سوی میدان اسلون و چلسی می رفتند. نه باران و نه این حقیقت که دفاتر دولتی و تجاری برای تعطیلات آخر هفته تعطیل شده بودند، از شلوغی و ازدحام خودروها نکاسته بود. اقتصاد دنیا خوب بود، فروشگاه ها پر بودند، و دولت حزب کارگر بر کشتی قدرت سوار بود. اکنون جهانگردان در تمام طول سال به لندن می آمدند و در این بعدازظهر روز یکشنبه خودروها به آهستگی حرکت می کردند.
جاناتان اسمیت(۱۲)، پزشک و سرهنگ نیروی زمینی ارتش آمریکا، با بی صبری دو خیابان زودتر از مقصدش، از اتوبوس شماره ۱۹ پیاده شد. از شدت بارندگی کم شده بود. او چند قدم به موازات اتوبوس، روی پیاده رو دوید، سپس با سرعت قدم زد و از اتوبوس پیش افتاد.
اسمیت که اندکی بیش از چهل سال داشت، اندامی ورزیده و بلند داشت و موهای سیاهش را به طور مرتب به عقب شانه کرده بود. او صورتی پهن و کشیده داشت. چشمان آبی اش به طور خودکار پیوسته تمام خودروها و عابران پیاده را از نظر می گذراند و بررسی می کرد. او در کت چهارخانه و شلوار کتان در خیابان راه می رفت و در رفتارش چیزی غیرعادی وجود نداشت. با این حال گاهی برخی زن ها به او نگاه می کردند؛ او نیز کهگاه لبخندی می زد و به راهش ادامه می داد.
او در خیابان ویلبرهام پلیس(۱۳) هوای بارانی را ترک کرد و به تالار ورودی هتل ویلبرهام وارد شد. هر بار که از سوی مرکز پژوهش های پزشکی آمریکا برای شرکت در نشست های پزشکی به لندن می آمد، در همین هتل اتاق رزرو می کرد. پس از ورود به هتل با تزئینات قدیمی، با سرعت دو پله در میان از راه پله بالا دوید و به اتاقش در طبقه دوم رفت. آنجا کیفش را زیرورو کرد و به دنبال گزارشی در خصوص شیوع تب شدید در میان سربازان مستقر در مانیل به جستجو پرداخت. او به دکتر چاندرا اوتام(۱۴)، از بخش بیماری های ویروسی سازمان بهداشت جهانی قول داده بود که گزارش را نشانش دهد.
سرانجام گزارش را در زیر لباس های چرکی که به داخل چمدانش ریخته بود، پیدا کرد. نفس عمیقی کشید و لبخندی زد ــ عادت بی نظمی ناشی از دوران زندگی در مناطق جنگلی در چادرها را از دست نداده بود. در آن دوران ذهنش پیوسته از بحرانی بر بحران دیگر متمرکز می شد.
زمانی که با عجله از پله ها پایین دوید تا به نشست بیماری های همه گیر سازمان بهداشت جهانی برگردد، کارمند پذیرش با صدای بلند صدایش زد.
«سرهنگ؟ نامه ای برای شما آمده است؟ روی آن نوشته: فوری.»
او گفت: «نامه؟» چه کسی ممکن بود نامه ای برایش به آنجا فرستاده باشد؟ به ساعتش نگاه کرد، ساعتی که نه تنها زمان، بلکه روز را نیز به او نشان می داد. و بعد افزود: «روز یکشنبه؟»
«آن را به طور دستی به ما تحویل دادند.»
اسمیت که ناگهان نگران شد، پاکت نامه را گرفت و آن را باز کرد. فقط یک تکه کاغذ سفید، بدون هیچ نشانیِ برگشت یا علامتی داخل آن بود.

اسمیتی
در پارک راک کریک به دیدنم بیا، زمین های تفریحی و پیک نیکی پیئریس میل.
نیمه شب دوشنبه. اضطراری. چیزی به کسی نگو.

قفسه ی سینه اسمیت منقبض شد. فقط یک نفر او را اسمیتی صدا می زد ــ بیل گریفین(۱۵). او در دبستان ابتدایی هوور(۱۶) در شهر کانسیل بلافس(۱۷) ایالات آیوا، در کلاس سوم با بیل آشنا شده بود. آن ها با سرعت با هم دوست و صمیمی شده بودند و با هم به دبیرستان رفته و تحصیلات شان را در دانشگاه آیوا شروع کرده و در دانشگاه لس آنجلس به پایان رسانده بودند. زمانی که اسمیت مدرک پزشکی و بیل دکترای روانشناسی گرفت، هر یک به راه خودشان رفتند. هر دو با پیوستن به ارتش رویای دوران کودکی خود را تحقق بخشیده بودند. بیل در اصل به شغل اطلاعات و امنیت نظامی وارد شد. حدود ده سال بود که آن ها همدیگر را ندیده بودند، اما با وجود ماموریت ها و استقرار در نقاط دورافتاده تماس شان را حفظ کرده بودند.
اسمیت با اخم و بدون حرکت در تالار باشکوه ایستاد و به کلمه های مرموز زل زد.
کارمند هتل پرسید: «قربان، مشکلی پیش آمده است؟»
اسمیت سرش را بلند کرد و گفت: «خیر، چیزی نیست. خب، اگر بخواهم به سخنرانی بعدی برسم بهتر است راه بیفتم.»
او کاغذ را در جیب پالتو ا ش گذاشت و به بعدازظهر بارانی وارد شد. بیل چگونه فهمیده بود که او در لندن است؟ آن هم در چنین هتل دورافتاده ای؟ و چرا این همه راز و رمز، حتی استفاده از اسم دوران کودکی؟
بدون هیچ نشانی یا شماره تلفن.
فقط یک حرف برای شناساندن فرستنده نامه.
چرا نیمه شب؟
اسمیت دوست داشت خود را مردی ساده بداند، اما می دانست که حقیقت چیز دیگری است. شغلش واقعیت را نشان می داد. او قبلاً دکتر واحدهای رزمی ارتش و اکنون دانشمند و پژوهشگر بود. او برای مدتی کوتاه برای واحد اطلاعات ارتش نیز کارکرده بود. مدتی هم فرمانده نیروهای رزمی شده بود. خشونت و کله شقی به پوست و گوشت و استخوانش تبدیل شده بود ــ این روحیه چنان با وجود او عجین شده بود که دیگر به سختی می توانست آن را تشخیص دهد.
اما در یک سال گذشته شادی ای را کشف کرده بود که به زندگی اش هدف و تمرکزی بخشیده بود که در عمرش بی سابقه بود. شغلش در مرکز پژوهش های پزشکی ارتش آمریکا نه تنها جذاب و هیجان انگیز بود، بلکه باعث شده بود تا عاشق شود. عشق واقعی، نه از اون زنان اعیانی که بارها به زندگی او وارد و خارج شده بودند. سوفیا راسل(۱۸) برای او همه چیز بود ــ دوستی دانشمند، همکاری پژوهشگر و زنی زیبا با موهای بور.
لحظاتی وجود داشت که او چشمانش را از میکروسکوپ الکتریکی برمی داشت و به سوفیا زل می زد. پیوسته از خود می پرسید چگونه ممکن است آن اندام ظریف آن همه هوش، نبوغ و قدرت اراده در خود جای داده باشد. فکر به سوفیا باعث شد تا بار دیگر احساس دلتنگی کند. قرار بود فردا شب از فرودگاه هیترو پرواز کند، به آن ترتیب فرصت داشت تا پیش از رفتن به سرکار به مریلند(۱۹) برود و صبحانه را با او بخورد.
اما اکنون این پیام نگران کننده را از بیل گریفین دریافت کرده بود.
تمام زنگ های خطر درونش به صدا در آمده بودند. اما همزمان، این فرصتی مغتنم بود. لبخندی شیطانت آمیز بر چهره اش نقش بست. واضح بود که حس ماجراجویی هنوز در وجودش رام نشده بود.
پس از احضار تاکسی نقشه ای کشید.
او بلیت پروازش را به دوشنبه شب تغییر می داد و در نیمه شب به دیدن گریفین می رفت. رابطه او و بیل چنان قدیمی و دوستانه بود که نمی توانست کار دیگری انجام دهد. بنابراین نمی توانست تا روز سه شنبه به سرکار برود، یعنی با یک روز تاخیر که باعث می شد کیلبرگر(۲۰)، ژنرالی که مرکز پژوهش های پزشکی ارتش آمریکا را مدیریت می کرد، عصبانی و سرخ و سفید شود. به بیانی نرم و آرام، فعالیت سرخود میدانی و آزادی عمل اسمیت باعث عصبانیت شدید ژنرال می شد.
مهم نبود. اسمیت مخاطره را می پذیرفت و سعی می کرد تاخیرش را جبران کند.
دیروز صبح زود به سوفیا تلفن زده بود تا دست کم صدایش را بشنود. اما در میان حرفشان، تماسی تلفنی مزاحم شان شد. به سوفیا دستور داده شده بود تا فوراً به آزمایشگاه برود و ویروسی را که از کالیفرنیا آورده بودند، شناسایی کند. به احتمال قوی سوفیا شانزده یا بیست ساعت آینده را بدون وقفه و استراحت کار می کرد. در حقیقت شاید امشب چنان تا دیر وقت کار می کرد که فردا نمی توانستند طبق برنامه با هم صبحانه بخورند. اسمیت با ناراحتی آهی کشید. تنها نکته ی خوب این بود که سوفیا چنان گرفتار بود که نمی توانست نگران او شود.
شاید بهتر بود که پیامی را در دستگاه پیامگیر تلفن خانه سوفیا می گذاشت و اطلاع می داد که یک روز دیرتر برمی گردد تا نگران نشود. اگر سوفیا می خواست می توانست موضوع تاخیر را به ژنرال کیلبرگر بگوید یا نگوید.
اما سود اساسی او در چیز دیگری بود. او به جای آنکه فردا صبح لندن را ترک کند، با پرواز شب سفر می کرد. همین چند ساعت برای او به اندازه یک دنیا ارزش داشت. تام شیرینگهام(۲۱) گروهی را در بنیاد پژوهش های میکروبیولوژی انگلستان رهبری می کرد. این گروه مشغول بررسی احتمال ساخت یک واکسن بر ضد تمام هانتا ویروس ها بود. امشب او نه تنها می توانست در سخنرانی تام شرکت کند، بلکه می توانست او را وادار کند تا با هم شام بخورند. بعد سعی می کرد تمام اطلاعات درونی و دست اولی را که تام حاضر نبود در اختیار عموم قرار دهد، از او بیرون بکشد و ترتیبی دهد تا فردا پیش از پرواز شبانه بتوانند از مرکز پژوهش پورتن داون(۲۲) دیدن کند.
برای خود سر تکان داد و لبخندی زد. سپس از روی چاله ای پر از آب پرید و در تاکسی سیاه رنگی که در برابر او توقف کرد، باز کرد و سوار شد. او نشانی محل نشست سازمان بهداشت جهانی را به راننده تاکسی گفت.
اما زمانی که بر صندلی عقب نشست، لبخندش محو شد. نامه بیل گریفین را درآورد و دوباره خواند، به این امید که بتواند سرنخی پیدا کند. آنچه مهم بود، مطالب ناگفته بود. اخم ابروانش عمیق تر شد. به سالیان گذشته فکر کرد تا بلکه بفهمد چه چیزی باعث شده بود که ناگهان بیل به چنین شیوه ای بخواهد با او تماس بگیرد.
اگر بیل به کمک علمی یا همکاری نیاز داشت، از خطوط رسمی دولتی استفاده می کرد. اکنون بیل مامور ویژه پلیس فدرال بود و به خاطر شغلش به خود می بالید. او می توانست مانند تمام ماموران پلیس فدرال به طور مستقیم از مدیر مرکز پژوهش های پزشکی ارتش خدمات بخواهد.
از طرفی اگر این دیدار فقط شخصی بود، نیازی به مخفیکاری و نامه ی پر از رمز و راز نبود. بیل باید پیامی تلفنی و شماره تلفنش را به هتل می داد تا اسمیت بتواند با او تماس بگیرد.
اسمیت در داخل تاکسی سرد و در زیر پالتو شانه بالا انداخت. این دیدار نه تنها غیررسمی، بلکه محرمانه بود. خیلی محرمانه، که نشان می داد بیل به دور از چشمان پلیس فدرال کار می کرد و به دور از چشمان مرکز پژوهش های پزشکی ارتش آمریکا و به دور از چشم تمام سازمان های دولتی... شاید به این امید که بتواند اسمیت را درگیر ماجرایی مخفی و توطئه آمیز کند.

فصل ۲

یکشنبه، ۱۲ اکتبر
۹:۵۷ صبح
مریلند، فورت دتریک

مرکز پژوهش های پزشکی بیماری های عفونی ارتش ایالات متحد آمریکا در فورت دتریک(۲۳)، در شهری کوچک به نام فردریک(۲۴)، و در محاصره سرزمین های سرسبز غرب مریلند قرار داشت. آنجا را گاهی با حروف مختصر و گاهی فقط «مرکز» می نامیدند. آنجا در دهه ۱۹۶۰ به دلیل آزمایش انواع سلاح شیمیایی و بیولوژیکی به کارخانه ای بدنام شهرت یافته و هدف تظاهرات و اعتراض های عمومی قرار گرفته بود. وقتی نیکسون در سال ۱۹۶۹ طی فرمانی به آن برنامه ها خاتمه داد، این مرکز از توجه عموم خارج و به مرکزی برای علم و درمان تبدیل شد.
تا آنکه سال ۱۹۸۹ فرارسید. میمون های قرنطینه شده در شهر رستون(۲۵)، ایالات ویرجینیا بر اثر بیماری ابولا، که به شدت واگیردار بود، دچار مرگ و میر شدند. دکترها و متخصصان مرکز با سرعت اقدام کردند تا از بروز بلایی وحشتناک و ابتلای انسان ها جلوگیری کنند.
اما نتیجه کارشان فراتر از محدود کردن ویروس بود. آن ها ثابت کردند که ویروس رستون به لحاظ ژنتیکی با انواع مرگ آور ابولای زئیری و ابولای سودانی تفاوت اندک داشت. مهم تر از همه این بود که آن ویروس برای انسان ها هیچ خطری نداشت. این کشف هیجان انگیز مرکز پژوهش ها را به عنوان درشت روزنامه ها تبدیل کرد و بار دیگر ناگهان فورت دتریک مورد توجه مردم قرار گرفت، اما این بار به عنوان مهم ترین مرکز پژوهش پزشکی ارتش آمریکا.
دکتر سوفیا راسل در ساختمان مرکز پژوهش ها به این شهرت می اندیشید، همزمان بی صبرانه منتظر برقراری تماس با مردی بود که شاید برای حل بحرانی که منجر به همه گیر شدن بیماریِ جدی می شد، پاسخ هایی داشت.
سوفیا دانشمندی بود که در زمینه بیولوژی سلولی و مولکولی دکترا داشت. او در چرخه ی جهانی ناشی از مرگ سرگرد کیت اندرسون، پیشروترین دانشمند بود. چهار سال بود که او در مرکز پژوهش ها کار می کرد و مانند تمام دانشمندان در سال ۱۹۸۹، در موقعیت اضطراری پزشکی ناشی از ویروسی ناشناخته مشغول پژوهش بود. اکنون او و همکارانش در موقعیتی خطرناک قرار داشتند: این ویروس برای انسان ها مرگ آور بود. تاکنون سه قربانی وجود داشت: یک سرگرد ارتش و دو غیرنظامی ــ که همگی به طور ناگهانی بر اثر مشکل تنفسی حاد و در فاصله ای کمتر از چند ساعت از یکدیگر مُرده بودند.
فقط همزمانی مرگ ها یا خود بیماری نبود که نظر مرکز پژوهش ها را جلب کرده بود؛ هر سال میلیون ها نفر بر اثر مشکلات تنفسی حاد در دنیا می مردند. اما نه مردم جوان. نه مردم سالم. نه بدون تاریخچه مشکلات تنفسی یا عوامل مربوط به آن، و نه همراه با سردردهای شدید و قفسه سینه ی پر از خون.
اکنون سه نفر در یک روز با نشانه های بیماری یکسان مرده بودند، و هر کدام در گوشه ای از کشور ــ سرگرد در کالیفرنیا، دختری نوجوان در جورجیا و مردی بی خانمان در ماساچوست.
مدیر مرکز پژوهش ها ــ ژنرال کالوین کیلبرگر ــ تمایلی نداشت به خاطر سه مورد پرونده مرگ که همین دیروز به دستشان رسیده بود، در سطح دنیا اعلام خطر کند. او دوست نداشت مردی ضعیف و ترسو جلوه کند و به خاطر هیچ و پوچ بلوا به پا کند. و مهم تر از همه اینکه مایل نبود اعتبار و افتخار را با بقیه آزمایشگاه های سطح چهار دنیا تقسیم کند، به ویژه با بزرگ ترین رقیب خود، یعنی مرکز پژوهش های بیماری های عفونی آتلانتا.
در همین حال فشار و اضطراب در مرکز پژوهش ها زیاد بود و سوفیا که گروهی از دانشمندان را سرپرستی می کرد، به کار ادامه داد.
او نخستین نمونه خون را در ساعت سه بامداد روز شنبه دریافت کرده بود و به آزمایشگاه سطح چهار رفته بود تا آزمایش هایش را شروع کند. او در اتاقک رختکن، لباس ها، ساعت و حلقه ی نامزدی را که جان اسمیت به او داده بود، درآورد. برای لحظه ای ایستاد و با لبخند به حلقه نگاه کرد و به جان اندیشید، صورت خوش سیمای او در ذهنش نقش بست ــ چهره آمریکایی سرخ پوستی با چانه بلند و چشمان آبی تیره. آن چشمان از ابتدا سوفیا را مجذوب کرده بود. گاهی فکر کرده بود که سقوط و شناوری در عمق آن چشمان چقدر می توانست لذت بخش باشد. او عاشق شیوه ی حرکت نرم جان بود؛ شبیه حرکت حیوانی جنگلی که با اختیار خود رام شده باشد. او عاشق اظهار محبت جان بود ــ عشقی آتشین و هیجان انگیز. اما بیش از هرچیز، او فقط عاشق جان بود، عشقی ساده.
سوفیا مجبور شده بود گفتگوی تلفنی اش با جان را قطع کند و باعجله به آنجا بیاید. او گفته بود: «عزیزم، من باید بروم. آزمایشگاه روی خط دیگر تماس گرفت. موقعیت اضطراری است.»
«الان؟ در این ساعت؟ نمی توانند تا فردا صبح منتظر شوند؟ تو به استراحت احتیاج داری»
سوفیا خندید و گفت: «تو به من تلفن زدی. من داشتم استراحت می کردم، راستش خواب بودم، تا آنکه تلفن زنگ زد.»
«می دونستم که می خواهی با من حرف بزنی. نمی توانی در برابر من مقاومت کنی.»
او خندید و گفت: «درسته. من دلم می خواهد در تمام ساعت های روز یا شب با تو حرف بزنم. دلم برایت تنگ شده است. خوشحالم که مرا بیدار کردی تا بتوانم این مطلب را به تو بگویم.»
این بار نوبت جان بود که بخندد. او گفت: «من هم تو را دوست دارم، عزیزم.»
سوفیا در رختکن مرکز پژوهش ها آهی کشید. چشمانش را بست. سپس جان را از ذهنش خارج کرد. باید کارش را انجام می داد. کارش اضطراری بود.
او با سرعت لباس سبز جراحی ضدعفونی شده ای را پوشید. با پای برهنه با زحمت درِ بخش دوم ایمنی را باز کرد و بر فشار درونی سطحِ دو، برای جداسازی سطوح دو، سه و چهار غلبه کرد. سرانجام وارد شد، از زیر دوش خشک گذشت و به حمامی که جوراب های سفید را در آنجا نگهداری می کردند، وارد شد.
پس از پوشیدن جوراب به محوطه سطح سه رفت. او دستکش های جراحی پلاستیکی پوشید و برای مهروموم کردن لباس، لبه دستکش ها را روی آستین های لباسش چسباند. سپس همین کار را با جوراب ها و پاچه لباسش انجام داد. پس از آن لباس پلاستیکی آبی رنگ فضایی بیولوژیکی را پوشید. بوی آن لباس شبیه بوی سطل های پلاستیکی بود. بعد با دقت لباس را به دنبال هرگونه سوراخی گشت. سپس کلاهخود نرم و پلاستیکی را روی سرش پایین آورد و زیپ پلاستیکی ویژه را بست و به این ترتیب لباس و کلاهش مهروموم شد. سپس یک لوله زرد هوا را از دیوار برداشت.
او لوله را به لباسش وصل کرد. هوا همراه با صدای سوت در لباس فضایی بزرگ تنظیم شد. پس از پایان آن کار، لوله را جدا کرد و آهسته از درهای فلزی استیلی گذشت و وارد هوابند سطح چهار شد. آنجا ردیف هایی از سوراخ های ریز وجود داشت که دوشی از آب و موادشیمیایی ضد عفونی کننده بر او ریختند.
سرانجام در سطح چهار را باز کرد و وارد منطقه داغ شد.
اینجا دیگر نمی توانست هیچ کاری را باعجله انجام دهد. اکنون در حالی که در چند لایه از لباس با قدم های محتاط پیش می رفت، باید با دقت حرکت می کرد. تنها سلاح او حرکت موثر بود. هر چه حرکتش موثرتر بود و بازدهی اش بیشتر بود، سرعت بیشتری کسب می کرد. بنابراین به جای تقلا کردن برای پوشیدن چکمه های سنگین زردرنگ، بامهارت یک پایش را خم کرد، زاویه مناسبی به آن داد و پایش را به داخل چکمه فرو برد. سپس همان کار را با پای دیگر انجام داد.
او با بیشترین سرعتی که برایش مقدور بود، از راهروهای باریک گذشت و وارد آزمایشگاهش شد. در آنجا سومین لایه دستکش پلاستیکی را پوشید، با دقت و آهسته نمونه خون را از ظرف یخچالی بیرون آورد و مشغول جداسازی ویروس شد.
او برای بیست و شش ساعت فراموش کرد غذا بخورد و بخوابد. او در آزمایشگاه ماند و با میکروسکوپ الکترونی ویروس را مطالعه کرد. در کمال تعجب افراد گروهش امکان ابولا، ماربورگ و هر نوع فیلو ویروس را رد کردند. این ویروس همان شکل پشمالوی اغلب ویروس ها را داشت. زمانی که آن را دید، با توجه به علت اختلالات تنفسی در مرگ، نخستین چیزی که به ذهنش رسید هانتا ویروسی بود که در سال ۱۹۹۳ ورزشکار جوانی را در ناواجو کشت. مرکز پژوهش های پزشکی ارتش آمریکا در زمینه هانتا ویروس ها از تخصص بالایی برخوردار بود. یکی از اسطوره های آنجا، کارل جانسون بود که در دهه ۱۹۷۰ نخستین هانتاویروس را جداسازی و شناسایی و کشف کرده بود.
او با استفاده از کیفیت شناسی زینهاری این ویروس بیماری زا را در برابر مجموعه ذخایر نمونه های یخزده خون مرکز پژوهش ها که از قربانیان پیشین تمام هانتا ویروس های دنیا تهیه شده بود، آزمایش و مقایسه کرد. اما نمونه خون جدید به هیچ کدام واکنش نشان نداد. او که سردرگم شده بود، خواست با استفاده از آزمایش واکنش زنجیره ای پلیمری کمی از ترتیب دی .ان. آ ویروس را به دست آورد. اما نتیجه شبیه هیچ یک از هانتا ویروس های شناخته شده نبود، ولی نقشه ای مقدماتی از دی. ان. آ برای مراجعات بعدی تهیه کرد. در آن لحظه بود که بیشتر از همیشه آرزو کرد ای کاش جان با او بود، نه در فاصله ای دور در کنفرانس و همایش سازمان بهداشت جهانی در لندن.
او که به خاطر نیافتن پاسخ به شدت خسته و ناامید شده بود، خود را وادار کرد تا آزمایشگاه را ترک کند. قبلاً افراد گروهش را فرستاده بود تا بخوابند و اکنون خودش هم فرآیند خروج را پشت سر می گذاشت و تکه های لباس فضایی ضدمیکروبی را درمی آورد. پس از عملیات ضدعفونی کردن، سرانجام لباس های عادی اش را پوشید. پس از چهار ساعت خوابیدن در محل کارش ــ او با تحکم به خودش گفته بود فقط به همین اندازه استراحت نیاز دارد ــ باعجله به دفتر کارش رفته بود تا یادداشت های مربوط به آزمایش ها را مطالعه کند. و زمانی که اعضا گروه بیدار شدند آن ها را به آزمایشگاه های شان فرستاد.
سرش درد می کرد و گلویش خشک شده بود. بطری آبی را از یخچال کوچک دفتر کارش برداشت و به پشت میزش برگشت. روی دیوار سه قاب عکس آویزان بود. آب نوشید و تکیه داد تا عکس ها را از نظر بگذراند. او درست مانند بیدی که به چراغ جذب شود، به عکس ها جذب شده بود. یکی از عکس ها او و جان را در لباس شنا در جزایر بارا بادوس نشان می داد. آن ها در آن تنها تعطیلاتشان چقدر لذت برده بودند. عکس دوم جان را در روز ارتقا و پوشیدن لباس سرهنگی نشان می داد. آخرین عکس افسر جوانی را نشان می داد با موهای سیاه و آشفته و صورتی کثیف و چشمان آبی، و در لباس کثیف رزم، در بیرون بیمارستان صحرایی پنجم، جایی در بیابان های عراق.
سوفیا که هم دلش برای جان تنگ شده بود و هم در آزمایشگاه به او نیاز داشت، دستش را به سوی تلفن دراز کرد تا با جان در لندن تماس بگیرد ــ اما در میان راه توقف کرد. ژنرال جان را به لندن فرستاده بود. برای ژنرال همه چیز باید طبق قانون اجرا می شد و همه ماموریت ها باید به طور کامل انجام می شد. نه یک روز دیرتر، نه یک روز زودتر. جان تا چند ساعت دیگر کارش تمام نمی شد. سپس متوجه شد که شاید اکنون برای پرواز آماده می شد، اما نمی توانست به خانه جان برود و منتظرش شود. ناراحتی را از خود دور کرد.
او خود را وقف علم کرده بود و جایی در طول زندگی اش بخت به او رو کرده بود. او گمان نمی کرد هرگز ازدواج کند. شاید عاشق می شد اما ازدواج؟ خیر، هیچ مردی دوست ندارد زنش اسیر کارش باشد. اما جان او را درک کرد. در حقیقت جان از اینکه سوفیا می توانست به سلولی نگاه کند و بعد درباره جزئیات دقیق آن با او بحث کند، هیجان زده می شد و لذت می برد. از طرفی نیز از کنجکاوی بی پایان جان شاد می شد و روحیه می گرفت. آن ها مانند دو کودک در جشن مهدکودک همبازی دلخواه خود را پیدا کرده بودند ــ آن ها نه تنها به لحاظ کار و حرفه، بلکه به لحاظ اخلاق و رفتار برای هم مناسب بودند. هر دو خود را وقف کار کرده و به علم عشق می ورزیدند و همان قدر که زندگی را دوست داشتند، یکدیگر را نیز دوست داشتند.
سوفیا تا حالا در عمرش چنین شادیی را حس نکرده بود و به خاطر آن باید از جان تشکر می کرد.
با بی صبری سر تکان داد و رایانه اش را روشن کرد تا مطمئن شود هیچ نکته ای از یادداشت های آزمایشگاه را نادیده نگرفته باشد. اما هیچ نکته ی باارزشی پیدا نکرد.
سپس جزئیات بیشتری از ترتیب دی. ان. آ به دستش رسید و بعد در ذهنش به بررسی تمام اطلاعات کلینیکی و بالینی ویروس پرداخت. احساس عجیبی داشت.
او این ویروس ــ یا ویروسی شبیه آن را ــ جایی دیده بود.
ذهنش را زیر و رو کرد. در خاطراتش جستجو کرد و به گذشته های دور رفت.
چیزی به ذهنش نیامد. سرانجام گزارش یکی از اعضا گروهش را خواند که پیشنهاد داده بود که شاید ویروس جدید با ماچوپو ارتباط داشته باشد؛ نوعی تب همراه خونریزی که برای نخستین بار به وسیله کارل جانسون کشف شده بود.
آفریقا هیچ نکته ای را به یادش نیاورده، اما بولیوی...؟
پرو!
سفر پژوهشی مردم شناسی و...
ویکتور ترمونت(۲۶).
بله، اسم آن مرد همین بود. بیولوژیستی که برای گردآوری انواع گیاهان و بوته های دارویی و درمانی به پرو سفر کرده بود تا آن ها را برای... چه شرکتی گردآوری کند؟ یک شرکت داروسازی... شرکت داروسازی بلانچارد(۲۷)!
با سرعت رو به رایانه اش کرد، باعجله وارد اینترنت شد و به دنبال بلانچارد گشت. خیلی زود آن را پیدا کرد ــ در لانگ لیک(۲۸)، نیویورک. و ویکتور ترمونت اکنون مدیر اجرایی و بالاترین مقام اجرایی بود. سوفیا تلفن را برداشت و شماره تلفن را گرفت.
یکشنبه صبح بود، اما شرکت های عظیم، اغلب روزهای تعطیل نیز سامانه تلفن خود را برای دریافت تماس های مهم باز نگه می داشتند. بلانچارد نیز همین طور بود. صدای انسانی پاسخ داد و زمانی که او گفت می خواهد با ویکتور ترمونت صحبت کند، صدا از او خواست تا منتظر شود. سوفیا با انگشتانش آهسته روی میز زد و سعی کرد بر نگرانی و بی صبری اش غلبه کند.
سرانجام چند کلیک و سوت از طرف دیگر شنیده شد و صدایی خنثی و بدون لحن پرسید: «می توانم اسم شما و کارتان با دکتر ترمونت را بپرسم؟»
«سوفیا راسل. به او بگویید موضوع مربوط به سفری است که با هم به پرو رفته بودیم.»
صدا گفت: «لطفاً منتظر بمانید.» سکوت بیشتر و بعد: «آقای ترمونت با شما صحبت می کند.»
مردی گفت: «خانم... راسل؟» واضح بود که ترمونت اسم را از روی کاغذ می خواند. او پرسید: «چه کار می توانم برایتان بکنم؟» صدایش آرام و دلنشین، اما با اعتمادبه نفس و قوی بود. درست مانند صدای مردی که به مدیریت و رهبری و فرمان دادن عادت دارد.
سوفیا گفت: «راستش الان دکتر راسل هستم. دکتر ترمونت، شما اسم مرا به یاد نمی آورید؟»
ترمونت پاسخ داد: «متاسفانه باید بگویم خیر. اما شما به پرو اشاره کردید و من پرو را به یاد می آورم. دوازده، سیزده سال پیش، درسته؟» او علت پاسخ گفتن به تلفن را بیان کرد، اما چیز بیشتری نگفت چون می ترسید طرف مقابلش فردی جویای کار یا متقلب باشد.
سوفیا با لحنی خونسرد گفت: «سیزده سال، و من شما را خوب به یاد می آورم. آنچه می خواهم بدانم مربوط به مدت اقامت شما در رودخانه کارایبو(۲۹) است. من همراه گروهی از دانشجویان مردم شناسی از سیراکوز به سفر تجربی آمده بودم آن زمان شما انواع گیاهان دارویی را گردآوری می کردید. من با شما تماس گرفتم تا درباره ویروسی که شما در آن قبایل دورافتاده پیدا کردید بپرسم، همان قبیله ای که دیگران آن را ’مردم خون میمون‘ می نامیدند.»
ویکتور ترمونت در سوی دیگر خط تماس و در دفتر کار وسیعش از ترس لرزید. اما با سرعت بر آن غلبه کرد. او بر صندلی اش چرخید تا به دریاچه که در نور صبحگاهی مانند جیوه می درخشید، نگاه کند. در طرف دیگر دریاچه، جنگلی انبوه گسترده شده و از کوه های بلند دوردست بالا رفته بود.
ترمونت از اینکه راسل او را با خاطره ای مخرب غافلگیر کرده بود، ناراحت شده بود، اما به چرخیدن روی صندلی اش ادامه داد. صدا و لحنش را دوستانه نگه داشت و گفت: «حالا شما رو به یاد می آورم. دختر جوان موبوری که درخشش علم کورش کرده بود. آن زمان از خودم می پرسیدم آیا شما واقعاً مردم شناس می شوید؟ آیا شدید؟»
«خیر، من در رشته بیولوژی سلولی و مولکولی دکترا گرفتم. به همین دلیل به کمک شما نیاز دارم. من در مرکز پژوهش های پزشکی ارتش، در فورت دتریک کار می کنم. ما با ویروسی روبرو شده ایم که خیلی شبیه ویروس پرویی است ــ ویروس ناشناخته ای که باعث سردرد، تب و اختلالات تنفسی حاد و خونریزی در قفسه ی سینه می شود و در چند ساعت انسانی سالم را می کشد. دکتر ترمونت، عوارض این بیماری زنگی را برای شما به صدا درنمی آورد؟»
«مرا ویکتور صدا بزنید و یادم می آید اسم کوچک شما چیزی بود شبیه سوزان... سالی... یا چیزی شبیه...؟»
«سوفیا.»
او گفت: «البته سوفیا راسل. فورت دتریک.» و لحنش طوری بود که این مطالب را می نوشت. او افزود: «از اینکه در عرصه علم باقی ماندید خوشحالم. گاهی من هم آرزو می کنم که ای کاش به جای کار مدیریتی، در آزمایشگاه می ماندم. اما این داستان قدیمی است، مگر نه؟» و خندید.
سوفیا پرسید: «شما ویروس را به یاد دارید؟»
«خیر. نمی توانم بگویم که به یاد دارم. من اندکی پس از پرو وارد فعالیت های فروش و مدیریت شدم و شاید به همین دلیل چیزی به یادم نمی آید. همان طور که گفتم ماجرا مربوط به گذشته ای دور است. اما با توجه به آنچه که از دوران درس هایم در بیولوژی مولکولی یادم می آید، چنین چیزی که شما می گویید، بعید به نظر می رسد. شما لابد به مجموعه ای از ویروس های متفاوت که ما در آن سفر مطالبی راجع به آن ها شنیدیم، حرف می زنید این قدر یادم هست که تعداد آن ویروس ها زیاد بود.»
سوفیا با ناامیدی گوشی را به گوشش چسباند و گفت: «خیر، من مطمئنم ویروسی وجود داشت که از مطالعاتی درباره مردم خون میمون به دست آمده بود. در آن زمان توجه زیادی به آن نکردم. اما آن زمان هرگز گمان نمی کردم در زمینه بیولوژی تحصیل کنم، چه برسد به سلول و مولکول. هنوز هم این مسئله برایم عجیب است.»
«مردم خون میمون؟عجیبه! مطمئنم باید بتوانم قبیله ای را با چنین اسم پر زرق و برقی به یاد بیاورم.»
سوفیا با لحنی مضطرب گفت: «دکتر ترمونت، گوش کنید. خواهش می کنم. این مسئله حیاتی است. و جدی. ما سه مورد پرونده ویروسی دریافت کرده ایم که مرا به یاد ویروس پرویی می اندازد. آن بومی ها درمانی داشتند که حدود هشتاد درصد موارد بیماری را درمان می کرد ــ با نوشیدن خون نوعی میمون. آن طور که یادم می آید همین مسئله شما را به شدت متعجب و متحیر کرده بود.»
ترمونت که از قدرت حافظه سوفیا عصبی شده بود، گفت: «و باید هنوز هم مرا متحیر کند. سرخ پوست های بومی با درمانی برای ویروس خطرناک؟ اما من چیزی درباره آن نمی دانم. آنچه شما گفتید من هنوز هم باید به یاد می آوردم.» او به راحتی و اعتمادبه نفس آن دروغ را گفته بود. سپس افزود: «دوستانتان چه می گویند؟ مطمئنم تعدادی از آن ها نیز در پرو کار کرده اند.»
سوفیا نفس عمیقی کشید و گفت: «خواستم ابتدا با شما حرف بزنم. ما با شرایط اضطراری دروغین زیادی روبرو بوده ایم، و از طرفی مدت زیادی از سفر من به پرو می گذرد. اما اگر شما چیزی یادتان نمی آید...» و ساکت شد. او به شدت ناامید و ناراحت شده بود. سپس افزود: «من مطمئنم ویروسی وجود داشت. شاید بهتر باشد با پرو تماس بگیرم. آن ها باید از درمان های غیرعادی در میان سرخ پوستان ردی داشته باشند.»
ویکتور ترمونت با صدایی کمی بلندتر گفت: «شاید نیازی به این کار نباشد. من گزارش مفصلی از خاطرات دوران سفر به پرو نگه داشته ام. یادداشت هایی درباره گیاهان دارویی. شاید جایی چیزی درباره ویروس شما نیز نوشته باشم.»
سوفیا به این پیشنهاد چنگ انداخت و گفت: «من ممنون می شوم اگر شما این کار را بکنید. البته خیلی سریع.»
ترمونت باگرمی خندید و گفت: «اوهو.» توانسته بود سوفیا را جذب کند. او گفت: «دفترهای یادداشت جایی در خانه ام هستند. شاید در اتاق زیرشیروانی. شاید در زیرزمین. من می توانم فردا به شما تلفن بزنم.»
سوفیا گفت: «ویکتور، خودم را مدیون شما می دانم. شاید دنیا خود را به شما مدیون بداند. خواهش می کنم فردا اول وقت با من تماس بگیرید. شما نمی دانید این مسئله چقدر مهم است.» و بعد شماره تلفنش را نیز داد.
ترمونت گفت: «اوه، خودم اهمیت مسئله را درک کردم. فردا صبح با شما تماس می گیرم.»
ترمونت تماس را قطع کرد و بار دیگر چرخید و به دریاچه درخشان و کوه های بلند، که ناگهان خیلی نزدیک به نظر می رسیدند، زل زد. ایستاد و به کنار پنجره رفت. مردی قدبلند بود و اندامی متوسط داشت، با چهره ای خاص که طبیعت با آن کمی بازی کرده بود: از جوانی با دماغی بزرگ و گوش هایی برآمده و گونه های لاغر و فرورفته، رشد کرده و به مردی خوش سیما تبدیل شده بود. اکنون پنجاه و چند سال داشت و ظاهرش کامل شده بود. صورتش انحنا داشت و ظریف و اشرافی بود. اندازه دماغش عالی بود ــ و شکل آن مستقیم و قوی و با صورت انگلیسی اش کاملاً هماهنگ بود. با پوست برنزه و موهای جوگندمی اش هرجا که می رفت، توجه همگان را به خود جلب می کرد. اما می دانست که آنچه برای مردم جذاب و دلنشین بود، جذابیت و متانتش نبود، بلکه ناشی از اعتمادبه نفسش بود. او از خود قدرت متصاعد می کرد و چنین چیزی برای مردمی که به خود اعتمادبه نفس نداشتند، جذاب بود.
ویکتور ترمونت، برخلاف قولش به سوفیا راسل برای رفتن به خانه اش در زمین های دورافتاده اش، هیچ اقدامی نکرد. در عوض به کوهستان زل زد و با اضطرابش جنگید. عصبانی بود... و ناراحت.
سوفیا راسل. خدای من، سوفیا راسل!
چه کسی فکرش را می کرد؟ حتی در ابتدا آن اسم را به یاد نیاورده بود. در حقیقت هنوز نام هیچ یک از بقیه ی اعضا ی آن گروه دانشجویی بی ارزش را به یاد نمی آورد و تردید داشت هیچ کدام از آن ها نام او را به یاد آورند. اما راسل را به یاد آورده بود، چه جور مغزی می توانست چنان جزئیاتی را در خود نگه دارد؟ واضح بود که چیزهای جزئی برای آن زن مهم است. با ناراحتی و تهوع سر تکان داد. در حقیقت آن زن دردسر بزرگی نبود، فقط مزاحمی کوچک بود. با وجود این باید به وضع او رسیدگی می شد. کشوی مخفی میز کنده کاری شده اش را باز کرد و تلفن همراهی را بیرون آوری و با آن شماره ای گرفت.
صدایی بی احساس که کمی لهجه داشت پاسخ داد: «بله؟»
ویکتور ترمونت با حالت آمرانه گفت: «باید با تو حرف بزنم. در دفتر کارم. ده دقیقه دیگر.» تماس را قطع کرد و تلفن را به کشوی مخفی برگرداند. سپس تلفن عادی دفتر کارش را برداشت و گفت: «موریل، شماره تلفن ژنرال کاسپر(۳۰) را در واشنگتن برایم بگیر.»

نظرات کاربران درباره کتاب الهه‌ی مرگ آور

خوب بود
در 3 ماه پیش توسط moh...feh