فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب باغ مخفی

نسخه الکترونیک کتاب باغ مخفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب باغ مخفی

در را باز کنید و همراه مری وارد باغ شوید... مری لنکس، پس از آنکه پدر و مادرش را از دست می‌دهد، با کشتی به خلنگزارهای یورکشایر می‌آید. او در عمارت دلگیر عمویش زندگی می‌کند و حسابی تنهاست. اما یک روز در زمین‌های عمارت، باغ مخفی را کشف می‌کند؛ اما عمویش اجازه نمی‌دهد کسی وارد باغ شود. مری توی باغچه‌ای کلیدی قدیمی را پیدا می‌کند، و به‌طور جادویی راه در باغ مخفی را می‌یابد. آرام کلید را می‌چرخاند و وارد جهانی می‌شود که پیش از آن تصورش را هم نمی‌کرد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب باغ مخفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲. مری خانم با این همه خودسری

مری دوست داشت از دور مادرش را نگاه کند و فکر می کرد او خیلی زیباست، اما چون خیلی کم مادرش را می شناخت، نمی شد از او توقع داشت که دوستش داشته باشد یا پس از مرگ دلش برای او تنگ شود. در واقع، اصلاً دلش برای او تنگ نشد و از آنجایی که دختر خودخواهی بود تمام فکرش، مثل همیشه، مشغول خودش بود. اگر سنش بیشتر بود بدون شک از اینکه در دنیا تنها مانده خیلی نگران می شد، اما او خیلی کوچک بود، و چون همیشه دیگران مراقبش بودند، تصور می کرد که همیشه هم وضع همین طور می ماند. چیزی که فکرش را مشغول می کرد این بود که دوست داشت بداند آیا پیش آدم های خوبی می رود که رفتار مودبانه ای با او خواهند داشت و مثل آیا و دیگر خدمتکاران بومی می گذارند هر کار دلش می خواهد، بکند یا نه.
می دانست در خانه ی کشیش انگلیسی که اول به آنجا رفت نمی ماند. نمی خواست که بماند. کشیش انگلیسی فقیر بود و پنج فرزند داشت که سن همه شان نزدیک هم بود، لباس های کهنه ای به تن داشتند، همیشه با هم دعوا می کردند و اسباب بازی ها را از دست هم قاپ می زدند. مری از خانه ی نامرتبشان متنفر بود و آن قدر با آنها بدرفتاری کرد که بعد از یکی دو روز، دیگر هیچ کس با او بازی نمی کرد. بعد از روز دوم اسمی رویش گذاشتند که حسابی عصبانی اش کرد.
این اسم اول به فکر بیزل(۵) رسید. بیزل پسر کوچکی با چشم های آبی رنگ گستاخ و بینی سر بالا بود، و مری خیلی از او بدش می آمد. مری درست مثل روزی که وبا شیوع پیدا کرده بود داشت تنهایی زیر درخت بازی می کرد، با تل هایی از خاک راه هایی برای باغش می ساخت که بیزل آمد و نزدیکش به تماشا ایستاد. خیلی زود به کار مری علاقه مند شد و پیشنهادی کرد. گفت: «چرا چند تا سنگ آنجا نمی چینی تا مثلاً باغ سنگی بشود؟ آنجا، آن وسط.» و خم شد تا نشانش بدهد.
مری فریاد زد: «برو. من از پسرها خوشم نمی آید. از اینجا برو.»
بیزل لحظه ای عصبانی شد و بعد مسخره اش کرد. او همیشه خواهرهایش را مسخره می کرد. دورش چرخید، شکلک درآورد، آواز خواند و خندید.

مری خانم با این همه خودسری
باغت را چطـور می سازی؟

با زنگوله های نقره ای و صدف
و ردیف های گل های همیشه بهار

آن قدر خواند که بقیه ی بچه ها هم صدایش را شنیدند و زیر خنده زدند. هر چه مری بدخلق تر می شد، بیشتر آواز "مری خانم با این همه خودسری" را می خواندند، و از آن به بعد تا وقتی پیش آنها بود، هر وقت درباره اش و گاهی حتی وقتی با خودش حرف می زدند، او را "مری خانم با این همه خودسری" صدا می کردند.
بیزل گفت: «تو را می فرستند خانه. آخر هفته. ما که از این موضوع خوشحالیم.»
مری جواب داد: «من هم خوشحالم. خانه کجاست؟»
بیزل با تمسخری که تنها از عهده ی بچه ای هفت ساله برمی آید گفت: «نمی داند خانه کجاست! انگلستان دیگر. مادربزرگ ما آنجا زندگی می کند و خواهرمان مِیبِل(۶) را هم پارسال فرستادند آنجا. تو پیش مادربزرگت نمی روی، چون مادربزرگی نداری. می روی پیش عمویت. اسمش آقای آرچیبالد کرَوِن(۷) است.»
مری با لحن تندی گفت: «من چیزی درباره ی او نمی دانم.»
بیزل جواب داد: «می دانم که نمی دانی. تو هیچ چیز نمی دانی. دخترها همین طورند. حرف هایی را که مامان و بابا درباره اش می زدند شنیدم. او توی عمارت بزرگی، متروکه و قدیمی، بیرون شهر زندگی می کند که هیچ کس دور و برش نمی رود. آن قدر بداخلاق است که به کسی اجازه ی این کار را نمی دهد. او یک گوژپشت ترسناک است.»
مری گفت: «حرف هایت را باور نمی کنم.» و برگشت و انگشت هایش را توی گوش هایش فرو کرد، چون نمی خواست دیگر به حرف های او گوش کند.
اما بعد خوب به حرف های بیزل فکر کرد و آن شب، وقتی خانم کرافورد به او گفت تا چند روز دیگر با کشتی به انگلستان و پیش عمویش، آقای آرچیبالد کرَوِن در عمارت میسلت ویت می رود، چهره اش مثل سنگ سخت شد، روی دنده ی لج افتاد و علاقه ای به این موضوع از خود نشان نداد؛ طوری که خانم و آقای کرافورد نمی دانستند چه فکری باید بکنند. سعی کردند با او مهربان باشند، اما وقتی خانم کرافورد خواست ببوسدش، صورتش را برگرداند و وقتی آقای کرافورد آرام به شانه اش زد، خودش را جمع کرد.
بعد از آن خانم کرافورد با دلسوزی گفت: «چقدر قیافه اش معمولی است. مادرش موجود زیبایی بود. رفتار زیبایی هم داشت، اما مری بدرفتارترین بچه ای است که تا به حال دیده ام. بچه ها به او می گویند "مری خانم با این همه خودسری". بدجنسی می کنند، اما آدم می فهمد چرا این اسم را رویش گذاشته اند.»
ـ شاید اگر مادرش با آن صورت زیبا و رفتار زیبا بیشتر به اتاق بچه سر می زد مری هم از او یاد می گرفت. حالا که آن زن قشنگ مرده، غم انگیز است که می بینیم خیلی ها حتی نمی دانند که بچه ای داشته.
خانم کرافورد آهی کشید: «فکر کنم کسی حتی نگاهی هم به او نمی انداخته. آیایش که مرد دیگر کسی نبود که به فکر این کوچولو باشد. فکر کن، خدمتکارها فرار کردند و او را توی آن خانه ی خالی تنها گذاشتند. کلنل مک گرو(۸) گفت وقتی در را باز کرد و دید تنها وسط اتاق ایستاده نزدیک بود سکته کند.»
در این سفر طولانی همسر یکی از افسرها مراقب مری بود. او بچه هایش را به انگلستان می برد تا آنها را به مدرسه ی شبانه روزی بسپارد. حواس زن بیشتر به پسر و دختر خودش بود و وقتی به لندن رسید با کمال میل بچه را به زنی که آقای آرچیبالد کرَوِن فرستاده بود سپرد. آن زن، مدیره ی عمارت میسلت ویت و نامش خانم مِدلاک(۹) بود. زنی خوش بنیه با گونه های سرخ و چشم های سیاه درخشان. لباس بنفش تند و شنل ساتن سیاهی با حاشیه ی توری سیاه به تن و کلاه سیاهی با گل های مخمل بنفش به سر داشت که هر وقت سرش را تکان می داد گل هایش تکان می خوردند. مری اصلاً از او خوشش نیامد، اما از آنجا که به ندرت از کسی خوشش می آمد، به نظرش چیز مهمی نبود. گذشته از آن کاملاً معلوم بود که خانم مِدلاک هم نظر خوشی نسبت به او ندارد.
او گفت: «عجب. چه بچه ی کوچک و زشتی! شنیده بودیم مادرش خیلی زیبا بوده. چیز زیادی از آن زیبایی برای بچه اش به ارث نگذاشته، مگر نه خانم؟»
همسر افسر با مهربانی گفت: «شاید وقتی بزرگ تر شود بهتر بشود. اگر رنگش آن قدر زرد نباشد و خوش خلق تر شود، صورت خوبی دارد. بچه ها تا بزرگ شوند خیلی عوض می شوند.»
خانم مدلاک جواب داد: «پس باید خیلی عوض شود. اگر از من بپرسید نظرم این است که میسلت ویت چیز خاصی ندارد که بچه ها را بهتر کند.»
فکر می کردند مری حرف هایشان را نمی شنود چون کمی دورتر از آنها، پشت پنجره ی هتلی که به آنجا رفته بودند ایستاده بود. او اتوبوس ها و ماشین ها و مردمی را که از خیابان می گذشتند تماشا می کرد اما همه ی حرف هایشان را شنید و خیلی در مورد عمویش و محل زندگی اش کنجکاو شد. آنجا چه جور جایی بود و عمویش چطور آدمی بود؟ گوژپشت یعنی چه؟ او در عمرش گوژپشت ندیده بود. شاید در هندوستان گوژپشت وجود نداشت.
از وقتی در خانه ی دیگران زندگی کرده بود و آیایی نداشت، کم کم احساس تنهایی می کرد و افکار ناخوشایندی به ذهنش رسیده بود که برایش تازگی داشت. به این فکر افتاده بود که چرا حتی وقتی پدر و مادرش زنده بودند هم اوضاع جوری بود که انگار کس و کاری نداشت. از قرار معلوم بقیه ی بچه ها به پدر و مادرشان تعلق داشتند، اما او هیچ وقت دختر کوچولوی کسی نبود. خدمتکار و غذا و لباس داشت، اما کسی توجهی به او نمی کرد. نمی دانست دلیلش این است که بچه ی بدخلقی بود، اما خب، او اصلاً نمی دانست که بچه ی بدخلقی است. فکر می کرد دیگران بداخلاقند، اما نمی دانست که خودش هم هست.
فکر می کرد خانم مدلاک، با آن قیافه ی رنگ مالی شده ی عامیانه و کلاه عامیانه اش بداخلاق ترین کسی است که در عمرش دیده. روز بعد، وقتی به سوی یورکشایر راه افتادند، سرش را بالا گرفت و با بیشترین فاصله ی ممکن از خانم مدلاک، به سوی واگن رفت و سوار شد. اگر مردم فکر می کردند او دختر کوچولوی خانم مدلاک است خیلی عصبانی می شد.
اما خانم مدلاک کوچک ترین اهمیتی به او و افکارش نمی داد. او از آن جور زن هایی بود که مسخره بازی بچه های کوچک را تحمل نمی کنند. دست کم اگر از خودش می پرسیدی، این را می گفت. وقتی دختر خواهرش ماریا(۱۰) داشت ازدواج می کرد نمی خواست به لندن برود، اما جایگاهش به عنوان خانم خانه ی میسلت ویت را دوست داشت. جایش راحت بود، حقوق خوبی می گرفت و تنها راهی که می توانست موقعیتش را حفظ کند این بود که کاری را که آقای آرچیبالد کرَوِن گفته بود انجام دهد. حتی جرات نکرده بود سوالی بکند.
آقای کرَوِن با خونسردی و جملات کوتاه همیشگی اش گفته بود: «کاپیتان لنکس و همسرش در اثر وبا فوت کردند. کاپیتان لنکس برادر همسرم بود و من قیم دخترشان هستم. باید بچه را اینجا بیاوریم. شما باید به لندن بروید و او را با خودتان بیاورید.»
خانم مدلاک هم چمدان کوچکی برای خودش بست و راهی سفر شد.
مری سر جایش گوشه ی واگن نشسته بود. زشت و ناراحت به نظر می رسید. چیزی نداشت که بخواند یا نگاه کند و دست های باریک و کوچک پوشیده در دستکش های سیاهش را روی پاهایش گذاشته بود. پیراهن سیاهش باعث می شد صورتش زردتر از همیشه به نظر برسد و موهای نازک روشنش از زیر کلاهش بیرون زده بود.
خانم مدلاک با خودش فکر کرد: «در عمرم بچه ای ننر تر از این ندیده ام.» در واقع در عمرش بچه ای ندیده بود که این طور بی حرکت بنشیند و هیچ کاری نکند. سرانجام از تماشای او خسته شد و با صدای تند و زمختی شروع به حرف زدن کرد: «فکر کنم بهتر است چیزهایی درباره ی جایی که می روی برایت بگویم. چیزی درباره ی دایی ات می دانی؟»
مری گفت: «نه.»
ـ نشنیدی پدر و مادرت حرفی درباره اش بزنند؟
مری با اخم گفت: «نه.» برای این اخم کرد که یادش آمد پدر و مادرش هیچ وقت درباره ی هیچ چیز با او حرف نمی زدند. معلوم بود که چیزی به او نگفته بودند.
خانم مدلاک با قیافه ی عجیب و بی اعتنایی او را نگاه کرد و گفت: «هممم.» چند دقیقه ای ساکت ماند و بعد دوباره شروع به صحبت کرد: «فکر می کنم باید چیز مهمی را برایت بگویم و آماده ات کنم. داری جای عجیبی می روی.»
مری چیزی نگفت، و خانم مدلاک از بی اعتنایی او خلع سلاح شد، اما نفسی کشید و ادامه داد: «آنجا خانه ی بزرگ، تاریک و غم انگیزی است و آقای کرَوِن به آن افتخار می کند، این هم غم انگیز است. خانه ششصد سال قدمت دارد، در حاشیه ی خلنگزار بنا شده و تقریباً صد اتاق دارد، اما درِ بیشترشان بسته و قفل است. تابلوها، اثاثیه ی قدیمی اعلا و چیزهای دیگرش صدها سال است که آنجا هستند و محوطه ی بزرگی دورش است و باغ ها و درخت هایی دارد که شاخه های بعضی هایشان به زمین می رسد.» مکثی کرد و نفس دیگری کشید. «اما هیچ چیز دیگری آنجا نیست.» و یکدفعه ساکت شد.
مری برخلاف میلش داشت به حرف های او گوش می کرد. از قرار معلوم آنجا همه چیز خیلی خیلی با هندوستان فرق داشت و البته هر چیز جدیدی برای او جذاب بود. اما قصد نداشت نشان دهد که این موضوع توجهش را جلب کرده است. این هم از آن اخلاق های ناراحت کننده اش بود. برای همین بی حرکت سر جایش نشست.
خانم مدلاک گفت: «خب، نظرت چیست؟»
مری جواب داد: «هیچ. من چیزی دربار ه ی این جور جاها نمی دانم.»
این حرف او خانم مدلاک را به خنده انداخت. خنده ای کوتاه.
گفت: «جدی؟ اما رفتارت که مثل یک زن سن و سال دار است. برایت مهم نیست؟»
مری گفت: «مهم نیست که برایم مهم هست یا نیست!»
خانم مدلاک گفت: «در این مورد حق با توست. مهم نیست. نمی دانم برای چه می خواهند تو را در عمارت میسلت ویت نگه دارند، شاید چون آسان ترین کار است. او خودش را به خاطر تو به دردسر نمی اندازد، مطمئنم. خودش را به خاطر هیچ کس به دردسر نمی اندازد.»
بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد حرفش را قطع کرد.
گفت: «پشتش قوز دارد. این اذیتش می کند. در جوانی مردی عصبی بود و تا وقتی ازدواج نکرد، پول و خانه ی بزرگش هیچ فایده ای برایش نداشت.»
مری نمی خواست نشان ندهد چیزی برایش اهمیت دارد، اما نگاهش به سوی او چرخید. پس گوژپشت به کسی می گویند که پشتش قوز دارد. در ذهنش تصویر دیگری از گوژپشتی که ازدواج کند نداشت، این است که کمی غافلگیر شد. خانم مدلاک متوجه شد و چون زن خوش صحبتی بود، با هیجان بیشتری به حرفش ادامه داد. بالاخره این یکی از راه های وقت‎ گذرانی بود.
ـ دختر موجود دلنشین و قشنگی بود و اگر یک ساقه ی علف هم می خواست آقای کرَوِن تا آن طرف دنیا می رفت تا آن را برایش بیاورد. هیچ کس فکر نمی کرد او با آقای کرَوِن ازدواج کند، اما کرد و بعد مردم گفتند که به خاطر پولش این کار را کرده. اما این طور نبود، قطعاً این طور نبود. وقتی که مرد...
مری بی اختیار از جا پرید.
بی اختیار گفت: «آخ، مرد؟» یاد یک داستان پریان فرانسوی به نام «ریکه ی(۱۱) ریش بزی» افتاد. داستان درباره ی گوژپشتی بیچاره و شاهزاده خانمی زیبا بود. این موضوع باعث شد ناگهان برای آقای آرچیبالد کرَوِن احساس تاسف کند.
خانم مدلاک جواب داد: «بله، مرد. و این باعث شد اخلاق آقای کرَوِن بدتر شود. او به هیچ کس اهمیت نمی دهد. کسی را نمی بیند. بیشتر اوقات به سفر می رود. وقتی در میسلت ویت ساکن است خودش را در جناح غربی خانه حبس می کند و به کسی جز پیچر(۱۲) اجازه نمی دهد به دیدنش برود. پیچر پیرمرد است، اما وقتی آقای کرَوِن بچه بود از او مراقبت کرده و اخلاقش را می داند.»
همه چیز مثل داستان های کتاب ها بود و داستانی هم نبود که مری را خوشحال کند. خانه ای با صد اتاق که تقریباً درِ همه شان بسته و قفل شده بود. خانه ای در حاشیه ی خلنگزار، حالا "خلنگزار" هر چه که بود، خیلی کسالت بار به نظر می رسید. مردی با پشت قوزدار که خودش را حبس می کرد. او با لب های به هم فشرده از پنجره به بیرون خیره شد و انگار طبیعی بود که باران با خط های مورب خاکستری شروع به باریدن کرد و روی شیشه ی پنجره جاری شد. اگر همسر زیبا زنده بود، شاید مثل مادر او فضا را شاد می کرد و می رفت و می آمد و با لباس هایی "پر از تور" به مهمانی می رفت. اما او دیگر آنجا نبود.
خانم مدلاک گفت: «توقع نداشته باش او را ببینی، چون به احتمال زیاد همچین اتفاقی نمی افتد. توقع هم نداشته باش کسی با تو هم صحبت شود. باید تنهایی بازی کنی و مراقب خودت باشی. به تو می گویند به کدام اتاق می توانی بروی و به کدام اتاق نباید بروی. باغ به اندازه ی کافی هست. اما توی خانه نباید ولگردی و فضولی کنی. آقای کرَوِن این جور کارها را تحمل نمی کنند.»
مری کوچولوی بدخلق گفت: «من نمی خواهم فضولی کنم.» و درست همان طور که ناگهان برای آقای آرچیبالد کرَوِن احساس تاسف کرده بود، ناگهان دیگر چنین حسی نداشت و فکر می کرد او آن قدر غیر قابل تحمل است که هر چه سرش آمده حقش است.
بعد رو به جریان باران بر روی شیشه ی پنجره ی واگن کرد و به بوران خاکستری رنگی که تا ابد ادامه داشت خیره شد. آن قدر تماشایش کرد که رنگ خاکستری اش تیره تر و تیره تر شد و او خوابش برد.

۱. کسی نمانده است

وقتی مری لنکس(۱) را به عمارت میسِلت وِیت (۲) فرستادند تا پیش عمویش زندگی کند، همه می گفتند بداخلاق ترین بچه ای است که در عمرشان دیده اند. حقیقت هم داشت. او صورت کوچولوی لاغر، بدن کوچولوی لاغر، موهای کم پشت روشن و قیافه ای عبوس داشت. موهایش زرد بودند، صورتش هم زرد بود، چون در هندوستان به دنیا آمده بود و تمام عمر دچار مرضی چیزی بود. پدرش از طرف دولت انگلستان مقامی داشت و خود او هم همیشه بیمار و سرش شلوغ بود. مادرش هم زن زیبایی بود که تنها به مهمانی رفتن و خوش گذراندن اهمیت می داد. او اصلاً نمی خواست دختر داشته باشد و وقتی مری به دنیا آمد او را به یک آیا(۳) سپرد. به زن گفتند اگر می خواهد خانم صاحب از او راضی باشد باید تا حد ممکن بچه را از جلو چشمش دور نگه دارد. به این ترتیب، مری را چه وقتی نوزاد مریض و اخمو و زشتی بود و چه وقتی بچه ی مریض و اخمو و زشتی شد از معرض دید او دور نگه می داشتند. مری به یاد نمی آورد چهره ی کسی جز آیایش و دیگر خدمتکاران بومی سیاه پوست را دیده باشد. آنها همیشه از دستوراتش اطاعت می کردند و اجازه می دادند هر کاری می خواهد بکند، چون اگر صدای گریه اش درمی آمد، خانم صاحب عصبانی می شد. به این ترتیب وقتی مری شش سالش شد زورگوترین و خودخواه ترین موجود زنده ی جهان شده بود! معلم جوان انگلیسی اش که برای آموزش خواندن و نوشتن پیش شان می آمد به حدی از او بیزار شد که ظرف سه ماه کارش را رها کرد و معلم های بعدی هم زودتر از معلم اول کارشان را ترک می کردند. اگر مری به این نتیجه نرسیده بود که دوست دارد کتاب بخواند، هرگز الفبا را هم یاد نمی گرفت.
وقتی حدوداً نه سالش بود، یک روز صبح که هوا حسابی گرم بود، ناراحت از خوابی بیدار شد و وقتی دید خدمتکاری که کنار تختش ایستاده آیایش نیست، ناراحتی اش بیشتر هم شد.
به آن زن عجیب گفت: «چرا اینجا آمدی؟ نمی گذارم بمانی. آیایم را بفرست پیش من.»
زن، وحشت زده و تته پته کنان گفت آیا نمی تواند بیاید. مری از کوره در رفت و برایش شلنگ تخته انداخت و او را زد، اما زن وحشت زده تر شد و تکرار کرد که امکانش نیست که آیا پیش خانم کوچولو صاحب بیاید.
آن روز صبح همه چیز اسرارآمیز بود. هیچ کدام از کارها به ترتیب همیشگی انجام نشده بود و انگار چند نفر از خدمتکاران بومی هم گم شده بودند. آنهایی هم که هنوز آنجا بودند با صورت های رنگ پریده و وحشت زده، یواشکی و با عجله این سو و آن سو می رفتند. اما هیچ کس چیزی به او نمی گفت، و آیایش هم نیامد. تمام صبح تنها ماند و آخر سر به باغ رفت و زیر درختی نزدیک ایوان مشغول بازی شد. وانمود کرد بستری از گل می سازد و گل های ختمی بزرگ و سرخ رنگ را توی کپه های خاک فرو می کرد. تمام مدت عصبانی و عصبانی تر می شد و فحش هایی را که می خواست بعد از برگشتنش به سعیده بدهد، چیزهایی که می خواست به او بگوید، را زیر لب زمزمه می کرد.
گفت: «خوک. خوک. دختر خوک.» بزرگ ترین توهین به یک بومی این بود که او را خوک صدا کنید.
دندان هایش را به هم می فشرد و این جمله را تکرار می کرد که شنید مادرش همراه یک نفر دیگر به ایوان آمد. همراهش مرد خوش چهره ی جوانی بود. هر دو ایستادند و با صدایی آرام و حالتی مشکوک چیزهایی به هم گفتند. مری مرد خوش چهره ی جوان را که مثل پسرها بود می شناخت. شنیده بود افسر جوانی است که تازه از انگلستان آمده. دختر به او، اما بیشتر به مادرش خیره شده بود. همیشه وقتی فرصت دیدنش را داشت همین کار را می کرد، چون خانم صاحب (مری بیشتر از دیگران مادرش را به این نام صدا می کرد) خیلی باریک و بلند و زیبا بود و لباس های قشنگی می پوشید. موهایش مثل اطلسِ مجعد بود، بینی ظریف و کوچکش را طوری بالا می گرفت که انگار از همه چیز منزجر است. چشمانش هم درشت و پُر خنده بودند. همه ی لباس هایش نازک، مواج و به قول مری «پُر تور» بودند. آن روز صبح پر تورترین لباس هایش را پوشیده بود، اما هیچ خنده ای در نگاهش نبود و چشم های گشاد و وحشت زده اش را به صورت جذاب افسر دوخته بود.
مری شنید که گفت: «خیلی بد شد؟ خیلی بد شد؟»
مرد جوان با صدای لرزانی جواب داد: «خیلی، خیلی، خانم لنکس. باید دو هفته پیش به تپه ها می رفتید.»
خانم صاحب دست هایش را به هم فشرد.
گفت: «می دانم که باید این کار را می کردم. فقط ماندم که به آن مهمانی شام مسخره بروم. چقدر احمق بودم.»
درست در همین لحظه چنان ناله ی بلندی از بخش خدمتکاران به گوش رسید که زن دست مرد جوان را گرفت و مری از جا بلند شد و ایستاد. سر تا پایش می لرزید. صدای ناله بلندتر و بلندتر شد.
خانم لنکس که نفسش داشت بند می آمد گفت: «چه بود؟ چه بود؟»
افسر جوان جواب داد: «یکی مُرد. نگفته بودید بیماری بین خدمتکارانتان هم شیوع پیدا کرده.»
خانم صاحب گفت: «نمی دانستم. بیا. بیا.» و برگشت و دوان دوان توی خانه رفت.
پس از آن، اتفاق های وحشتناکی رخ داد و مری فهمید چرا آن روز صبح آن قدر اسرارآمیز بود. وبا به مرگبارترین شکل ممکن شیوع پیدا کرده بود و مردم مثل پشه می مردند. "آیا" همان شب بیمار شده بود و درست همان لحظه که مُرد خدمتکاران در کلبه ها ناله و فریاد سر داده بودند. تا روز بعد سه خدمتکار دیگر هم مردند و بقیه از ترس فرار کردند. همه وحشت زده بودند و خانه ها پر از اجساد مرده ها بود.
در سردرگمی و آشوب روز دوم، مری خودش را در اتاق کودک پنهان کرد و همه فراموشش کردند. هیچ کس یادش نیفتاد، هیچ کس نمی خواست او سر راهش باشد و اتفاق های عجیبی در حال رخ دادن بود که او چیزی از آنها نمی دانست. مری گریه کرد و خوابید، گریه کرد و خوابید. تنها چیزی که می دانست این بود که بعضی ها بیمارند و صداهای اسرارآمیز و ترسناکی به گوشش می رسد. یک بار یواشکی به اتاق ناهارخوری رفت و دید خالی است، اما غذایی نیم خورده روی میز بود و از وضع صندلی ها و بشقاب ها معلوم بود که همه به دلیلی ناگهان از جا بلند شده و رفته اند. دختر کمی میوه و بیسکویت خورد و چون تشنه بود، یک لیوان پر نوشیدنی را سر کشید. نوشیدنی شیرین و قوی بود. خیلی زود خوابش گرفت و به اتاقش برگشت و چون از فریادهایی که از سوی کلبه ها به گوشش می رسید و از صدای گام افرادی که با عجله این سو و آن سو می رفتند ترسیده بود، دوباره در را روی خودش بست. نوشیدنی چنان قوی و خواب آور بود که به سختی می توانست چشم هایش را باز نگه دارد و به این ترتیب روی تختش دراز کشید و برای مدتی طولانی دیگر هیچ چیز نفهمید.
در طول ساعاتی که او به خوابی سنگین فرو رفته بود اتفاق های زیادی رخ دادند، اما صدای ناله و فریاد و چیزهایی که به خانه می آوردند یا از آن بیرون می بردند مری را بیدار نکرد.
وقتی بالاخره بیدار شد، در تختخواب ماند و به دیوار چشم دوخت. خانه کاملاً بی جنب و جوش بود. پیش از آن هرگز ندیده بود خانه این قدر ساکت باشد. نه صدای حرف زدنی به گوشش می رسید، نه صدای راه رفتن. با خودش فکر کرد نکند همه خوب شده اند و دردسرها تمام شده است. فکر کرد حالا که آیایش مرده کی از او مراقبت می کند. آیای جدیدی برایش می آوردند. شاید او داستان های تازه ای بلد باشد. حوصله اش از قصه های قدیمی سر رفته بود. برای مرگ پرستارش گریه نکرد. بچه ی بامحبتی نبود و اهمیت زیادی به دیگران نمی داد. سر و صدا و عجله و ناله و فریاد بر سر وبا او را ترسانده بود و از اینکه کسی به یاد نداشت او هم زنده است عصبانی بود. همه وحشت زده تر از آن بودند که یاد یک دختر بچه باشند، آن هم دختر بچه ای که کسی دوستش نداشت. انگار وقتی مردم وبا می گرفتند دیگر به فکر کسی جز خودشان نبودند. اما اگر دیگر حال همه خوب شده بود، حتماً یکی یادش می افتاد و می آمد به او سر بزند.
اما کسی سراغش نیامد و همان طور که مری سر جایش دراز کشیده بود خانه ساکت تر و ساکت تر شد. صدای خش خشی را روی حصیر کف خانه شنید و وقتی پایین را نگاه کرد مار کوچکی را دید که پیش می آمد و با چشم هایی که مثل دو تکه جواهر بودند نگاهش می کرد. مری نترسید، چون مار، موجود کوچک بی آزاری بود که آسیبی به او نمی رساند و از قرار معلوم عجله داشت راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کند. مار همان طور که مری تماشایش می کرد زیر در خزید و بیرون رفت.
مری گفت: «چقدر عجیب و ساکت است. انگار کسی غیر از من و این مار در خانه نیست.»
تقریباً یک دقیقه ی بعد صدایی را از حیاط خانه و بعد، از ایوان شنید. صدای پا بود. چند مرد وارد خانه شدند. آنها به آرامی صحبت می کردند. کسی هم برای دیدن یا حرف زدن با آنها نرفت. از قرار معلوم درها را یکی بعد از دیگری باز و داخل اتاق ها را نگاه می کردند.
صدای یک نفر را شنید که گفت: «عجب وضعی. زن زیبا. فکر کنم بچه هم به همین سرنوشت دچار شده. شنیده ام که بچه ای در کار است، اما هیچ کس او را ندیده.»
چند دقیقه ی بعد که در باز شد مری وسط اتاق کودک ایستاده بود. ظاهر موجودی کوچک، زشت و بداخلاق را داشت و اخم کرده بود؛ چون کم کم داشت گرسنه اش می شد و ناراحت بود که این طور نادیده اش گرفته اند. اولین کسی که وارد شد افسر درشت هیکلی بود که یک بار او را در حال صحبت با پدرش دیده بود. خسته و نگران به نظر می رسید، اما وقتی او را دید چنان حیرت کرد که از جا پرید.
فریاد زد: «بارنی(۴). اینجا یک بچه هست. یک بچه ی تنها. توی همچین جایی. خدا رحم کند! این دیگر کیست؟»
دختر کوچولو صاف ایستاد و گفت: «من مری لنکسم.» به نظرش خیلی بی ادبانه بود که آن مرد به خانه ی پدرش می گفت "یک چنین جایی". «وقتی همه وبا گرفته بودند خوابم برد و تازه بیدار شدم. چرا هیچ کس نمی آید؟»
مرد رو به همراهش کرد و گفت: «این همان بچه ای است که کسی او را ندیده. واقعاً فراموشش کرده بودند.»
مرد جوان که اسمش بارنی بود با اندوه فراوان نگاهش کرد. مری فکر کرد چند بار هم پلک هایش را به هم زد تا جلو اشک هایش را بگیرد.
او گفت: «بچه ی بیچاره. کسی نمانده.»
این طور عجیب و ناگهانی بود که مری فهمید دیگر نه پدر دارد و نه مادر، فهمید آنها مرده اند و شب آنها را از آنجا برده اند، فهمید چند خدمتکار بومی که نمرده بودند هم با تمام سرعت خانه را ترک کرده اند و هیچ کدام یادشان نبود که خانم کوچولو صاحبی هم در بین است. به همین دلیل خانه آن قدر ساکت بود و حقیقت داشت که در خانه کسی جز او و آن مار کوچک نمانده بود.

مقدمه ی سوفی دال

باغ مخفی کتابی است که ریشه در جادو دارد و همین جادوست که آن را برای چندین نسل، تازه و زنده نگه داشته است. نه ساله بودم که به این کتاب برخوردم، یعنی همسن قهرمان کتاب، مری لنکس. مری یتیم شده بود و او را از هندوستان به انگلستان فرستاده بودند تا با عموی اسرارآمیزش آرچیبالد کرَوِن، در خانه ی پر راز و رمزی میان خلنگزار های یورکشایر زندگی کند.
مری شخصیتی نبود که بلافاصله به دل کسی بنشیند و جذابیتش هم در همین بود. او سرکش، بدخلق و تنها بود و مثل باغی که کشفش کرد حسابی به رسیدگی احتیاج داشت. در روزی سرنوشت ساز، سینه سرخی کمکش می کند کلید زنگ زده ای را پیدا کند و ماجرای واقعی از اینجا شروع می شود. دیکن ـ پسری که همه دوستش دارند ـ و کالین ـ که شب ها صدای فریادهایش مثل ناله ی ارواح در راهروهای خانه طنین انداز می شود ـ دوستان او هستند. بچه ها دور از چشم بزرگ ترها دنیایی برای خود می سازند و آن را مثل خودِ باغ می کنند. با این نیروی سرشار از حیات است که عمارت غم زده ی "میسِلت وِیت" جان می گیرد و وجود خانه و ساکنانش از امید و زندگی نو سرشار می شود.
تصور چنین جایی مسحورکننده بود و هیچ وقت هاله ی جذابیتش را از دست نمی دهد. من حتی وقتی بزرگ تر هم شدم جاهای مخفی را دوست داشتم: اتاقک خشک کردن لباس ها که گرم بود و بوی اسطوخدوس می داد. کف آن می نشستم و آن قدر کتاب می خواندم که خوابم می برد. در خواب مجبور بودم حسابی دست و پایم را جمع کنم، اما خواب خیلی راحتی بود. ته باغمان هم جای مخفی دیگری وجود داشت. من و دوستانم کنار توده ی خاک برگ نقش دزدها را بازی می کردیم و اردوگاه و سفینه ی فضایی می ساختیم، سفینه هایی که واقعاً فکر می کردیم پرواز می کنند. همه جا می شود این جاهای مخفی را پیدا کرد، توی شهر یا در فضاهای باز، فقط باید مثل مری دنبالشان بگردید. در جاهای مخفی می توانیم خیالبافی کنیم، می توانیم با خیال راحت عصبانی یا غمگین باشیم و می توانیم هر چه دلمان می خواهد بگوییم، بدون اینکه نگران باشیم به کسی توهین کرده ایم.
حتی بی تفاوت ترین خوانندگان هم به سختی می توانند تحت تاثیر باغ مخفی قرار نگیرند. این کتاب مثل خاطرات روزگار گذشته لطیف و دلنشین است، و این حس را به آدم می دهد که اگر تماشا کنید و ساکت باشید و باور داشته باشید، چیزهایی جادویی اتفاق می افتند. همان طور که کالین می گوید: «جادوهای زیادی در دنیا وجود دارند، اما مردم نمی دانند این جادوها چطوری هستند، یا چطوری انجا مشان دهند. شاید اولش فقط باید به خودت بگویی چیزهای خوب اتفاق می افتند، تا اینکه بالاخره واقعاً اتفاق بیفتند.»
خودتان را به این جادو بسپارید، چون شما را به جاهای دوردستی خواهد برد...

نظرات کاربران درباره کتاب باغ مخفی

جادویی بسیار ساده و دلنشین بود خیلی لذت بردم.. متشکرم
در 4 هفته پیش توسط