فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پریزاد شهر فراموشان

کتاب پریزاد شهر فراموشان

نسخه الکترونیک کتاب پریزاد شهر فراموشان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پریزاد شهر فراموشان

نمایشنامه پریزاد شهر فراموشان روایتی است از مردمان شهری که نعمت باروری و فرزندداشتن از آنها سلب شده است و مردمانش به دنبال رفع این مساله دست به دامان پیرمردی حکیم می‌شوند که او در کنار طلب کردن توبه از سوی مردمان نسبت به پروردگار درخواستی عجیب را نیز برای رفع این موضوع با آنها در میان می‌گذارد. نمایشنامه حکایت اسمر ساحر نیز در ادامه همان داستان و درباره عالمی است به نام اسمر که علمش را در راه تصاحب صنمی با شیطان معامله می‌کند. رویکرد دو نمایشنامه طرزی در این مجموعه روایت‌های حکمی و داستان‌پردازی برگرفته از افسانه‌های کهن عرفان اسلامی است. او با ساده‌ترین شکل روایت و مواجهه با داستان، این دو نمایشنامه را سامان داده است و شیوه نگارش به کار رفته در آن نیز با وجود استفاده از زبانی غیرمعیار و تاریخی به شکلی است که بخش قابل توجهی از مخاطبان قادر به خوانش آن خواهند بود. روایت‌های پرتعلیق و کشش و نیز خلق شخصیت‌های فرعی و داستان‌های جذاب پیرامون آنها از مهمترین ویژگی‌های این متن نمایشی است که اجرا و خوانش آن را بسیار جذاب می‌کند. این دو نمایشنامه به ویژه در بخش محاکات زبانی ابلیس و عالم و معامله آنها با یکدیگر به خلق متن نمایشی جذابی منتهی شده است که در درون خود برای مخاطب انبانی از توجه و معرفت به ذات انسانیت و حکمت را داراست.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پریزاد شهر فراموشان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


مجلس اول - پریزاد شهر فراموشان

و آن نقش بی دغل بود
بدان نشان که در آن باد می آمد آواز می پیچید.
و سال ها بود که پریزاد مرده بود
و استاد نقاش آواره جهان
تا کجا باز آوازی...

شخصیت های نمایش

پیر دانا: حکیم شهر که به اهالی حکمت می آموزد
آذرخش: طبیب شریف شهر
ماهان: جوان برگزیده ـ پدر پریزاد
ماه بانو: همسر ماهان ـ زن برگزیده ـ مادر پریزاد
کوشیار: پدر ماهان
نوروز: پسر مهتر آذرخش ـ جانشین پدر در طبابت
پیروز: پسر کهتر آذرخش ـ نقاش
بخت یار: خادم خاندان آذرخش ـ پیری صافی ضمیر
مرد غریبه: غریبه ای که از ناکجا آمده و به ناکجا می رود
چند زن و مرد جوان و میان سال: اهالی شهر
چند نوجوان
پریزاد...

پرده اول - صحنه اول

(شهر فراموشان. شهری کوچک در دامنه کوهی سنگی و غریب. شهر از جنوب به کویر می رسد. اهالی شهر که چندین زن و مرد جوان و میان سالند در میدان شهر جمع شده اند. آذرخش، طبیب شهر هم میان آنهاست.)

مردی میان سال: ای طبیب سرانجام آنچه از آن می ترسیدیم واقع شد. دیگر نوزادی زنده به دنیا نمی آید.
مردی دیگر: نوزاد برادر من هم دیروز مرده به دنیا آمد.
زنی میان سال: (گریان) چون نوزاد دخترک من... چهل روز است دخترکم با کسی حرف نمی زند. مبهوت به گهواره خالی نوزادش چشم می دوزد و اشک می ریزد...
زنی جوان: آه از دلش!
مردی جوان: این بلا صبح روشن ما را شام تار کرده. زن ها دیگر امیدی به زندگی ندارند.
زنی جوان: مردان هم. دیگر صدای گریه نوزادی به گوش نمی رسد.
مردی جوان: کاش می دانستیم ما را به بادافره کدامین گناه گرفته اند.
یک پیرمرد: گناه؟ کدام گناه؟ مگر هر بلایی که بر سر آدمی می آید تاوان معصیت اوست؟
زنی میان سال: آری... آری.
مردی جوان: شاید... شاید.
همان پیرمرد: محال است. یاوه مگویید!
زنی میان سال: آذرخش تو چه می گویی؟ این بلا از چه بر ما حلال شد؟
آذرخش: فراموش کردید چه بر سر پیر دانا آوردید؟!
پیرمرد: چه آوردیم؟ او زین پیش هم به کوه می رفت...
آذرخش: آری می رفت و هر بار با خوشه ای از حکمت پروردگار به سوی ما باز می گشت. ولی ما با نامردی خویش او را آزردیم. (زیر لب) آن قدر که ناگزیر ترک شهر و دیار کرد.
مردی جوان: یعنی مرگ نوزادانمان تاوان آزارهایی است که به پیر دانا دادیم؟
پیرمرد: کدام آزار؟!
آذرخش: کدام آزار بزرگ تر از صحبت ناجنس؟
مردی جوان: خب، با ما مدارا می کرد...
آذرخش: نکرد؟!
زنی میان سال: چرا کرد...
مردی دیگر: حال چه بایدمان کرد ای طبیب؟
آذرخش: رای من این است که همگی به کوهستان نزد پیر دانا رویم و پس از دلجویی از وی چاره درد خویش بجوییم.

(همهمه برپا می شود. برخی می پذیرند و عده ای نه.)

چند مرد: ما چاره درد خویش از تو جستیم طبیب!
آذرخش: چاره دردتان نزد کسی است که سخن از خویش نمی گوید... به حکمت می گوید.

(جمعی همچنان مخالفت می کنند)

پیرمرد: حکمت... حکمت...
یک مرد: ولی...
یک زن: با چه رویی در چشمانش نگاه کنیم؟
یک مرد: اگر خودت راهی پیش پایمان می گذاشتی...
آذرخش: (فریادزنان) گوش کنید! مگر نمی خواهید این بلا به پایان برسد؟
اهالی شهر: آری می خواهیم...
پیرمرد: چیزها می پرسی طبیب! آن کیست که بلا را بر نعمت بپسندد؟
آذرخش: پس از پی من روان شوید. به کوهستان نزد پیر دانا می رویم...
زنی میان سال: به کوهستان؟!
آذرخش: آری.
مردی جوان: اگر نپذیرفتمان چه؟
آذرخش: می پذیرد...
پیرمرد: نه... او ما را نخواهد پذیرفت...
یک زن: از کجا می دانی؟!
یک مرد: از خود می گوید...
پیرمرد: نه... یقین می دانم...

(آذرخش نگاه غضبناکی به پیرمرد کرده و خود به راه می افتد. اهالی مردد و حیران کمی بر جای خود می مانند. عاقبت چند مرد جوان از پی آذرخش روان می شوند. باقی به یکدیگر قوت قلب داده و همراه می شوند.)

صحنه دوم

(کوه. کلبه پیر دانا. پیر بیرون کلبه نشسته و گیوه می دوزد. آذرخش پیش رفته و آهسته با او سخن می گوید. پیر دیری به جمعیت نگاه می کند.)

پیر دانا: پس می خواهید علت این بلا را بدانید...
چند مرد: آری ای پیر دانا! به جان مشتاقیم که بدانیم...
پیر دانا: این بلا از خود شما بر شما آمده است.
جمعیت: از ما؟!
پیر دانا: آری...
چند مرد و زن: مگر ما چه کرده ایم؟!

(پیر دانا هیچ نمی گوید.)

جمعیت: ای پیر! آن کدام گناه است که تاوانی چنین گران دارد؟
پیر دانا: فراموشی. شما خود و پروردگار را فراموش کرده اید...
چند مرد: به راستی؟! ولی ما خودمان را فراموش نکرده ایم...
چند زن: شما بهتر می دانید یا پیر دانا؟ یقین فراموش کرده ایم دیگر... حال بگذارید ببینیم چاره دردمان چیست. ای پیر دانا آیا چاره ای برای ما بیچارگان می دانی؟
پیر دانا: چاره شما توبه همگی شماست. پروردگارتان مهربان و آمرزشگر است. به سوی او بازگردید تا باز باران رحمت خویش بر شما ببارد. چرا به او پشت کردید؟
چند مرد و زن: (زیر لب) ما کجا به او پشت کردیم؟!
یک زن: هیس! بگذارید ببینیم چه می گوید...
پیر دانا: او با همه بدی های ما به ما پشت نمی کند. صبر می کند و می آمرزد. صبر می کند چون ما را دوست دارد... می آمرزد چون ما را دوست دارد... دوستش بدارید ای بندگان خدا چندان که دوستی خویش در دل هایتان نهاد. به سویش بازگردید.

(مکث می کند. همه به فکر فرو رفته اند.) من زین پیش چشم به راه آمدنتان داشتم. مرگ فرزندانتان بادافره آنچه کردید نبود که من از شما گذشتم. پروردگارتان خواست تا به سویش بازگردید و صدایش کنید. صدایش کنید... (شوری در جمعیت برپا می شود. برخی زاری می کنند. عده ای به زانو می افتند.) صدایش کنید... (هر کس به نامی پروردگار را می خواند. پیر دانا می گرید.)

مردی: (فریادزنان) ای پیر! آیا پروردگار ما را می آمرزد؟
پیر دانا: آری...
زنی: (گریان) و این بلا از ما می گرداند؟
پیر دانا: آری...

(چند زن هلهله می کنند.)

پیر دانا: ولی این امر شرطی دارد...
جمعیت: شرط؟! چه شرطی؟!
پیر دانا: حکم پروردگار چنین است، بشنوید... باید که زن و مرد جوانی از میان خویش برگزینید، از بهترین هایتان. آنان در قلعه دورافتاده خارج شهر ساکن خواهند شد...
یک مرد: قلعه هزار حجره؟!
پیر دانا: آری، همان... و چهل شب به نیایش خواهند پرداخت و از خدای فرزندی پاکیزه و پارسا طلب خواهند کرد. پس از چهل شب خداوند دعای آنان را خواهد پذیرفت و زن به دختری باردار خواهد شد. دختر را به جان خواهند پرورد تا به کمال رسد. آنگاه به دعای او خدای بلای بی فرزندی را از شما برخواهد داشت. (زیر لب) و چنین خواهد شد اگر پروردگار بخواهد.

(همهمه اهالی. چند زن از شادی فریاد می کشند.)

پیر دانا: ولی کار بدین جا تمام نمی شود...
اهالی شهر: بگو ای پیر! اگر شرط دیگری هم هست بگو که هرچه باشد به جان می پذیریم...
پیر دانا: نخست آنکه شما همه باید به اصلاح خود برخاسته و پس از تولد دختر صبح و شام برای او دعا کنید و دوم...

(پیر دانا سکوت می کند. جمعیت مشتاق انتظار می کشند.)

اهالی شهر: دوم چه؟ چه باید بکنیم ای پیر دانا؟
پیر دانا: اراده پروردگار بر این تعلق گرفته که هیچ چشمی آن دختر را نبیند... دیدار او بر جمله آدمیان حرام است... هیچ یک از شما نباید به آن قلعه که اقامتگاه اوست نزدیک شوید... پروردگار به لطف خویش حکمت را به قلب او جاری خواهد ساخت. هر که جویای آن حکمت ها بود باید که سخن از پدر دختر بشنود...
یک مرد: آخر این چگونه حکمی است؟ مگر آن دختر کیست؟
پیر: حکم پروردگار چنین است...
زنی میان سال: چون و چرا نکنید همشهریان!
زنی دیگر: آری آری به جای این کار آن جوانان نیک بخت را برگزینید... مثلاً دختر و داماد خود من... یکی از دیگری نیکوتر...
زنی دیگر: دختر و داماد تو؟! مگر ما مرده باشیم!
زن قبلی: مرده و زنده تان را نمی دانم، ولی می دانم که دختر و داماد من بهترین جوانان این دیارند...
چند زن: خدا به دور!
زنی دیگر: مشک آن است که خود ببوید...
چند زن: آری آری.
زنی دیگر: همه اهالی شهر می دانند که دختر من چه فرشته ای است...
زن دیگر: و دامادت چه دیوی!
زن قبلی: از داماد تو که سر است... پناه بر خدا!
آذرخش: بس کنید دیگر... خاموش شوید! سخنان پیر دانا هنوز به پایان نرسیده...

(زنان سکوت می کنند.)

پیر دانا: اما برای پدر و مادر دختر هم حکمی جاری است...
چند زن و مرد: چه حکمی ای پیر؟ بگو که به جان می پذیریم.
پیر دانا: دیدار دختر بر ایشان هم حرام است. طبیب باید پیش از تولد دختر چشمان آن دو را به عصاره گیاهی نابینا کند.

(فریاد از زن و مرد برمی خیزد.)

اهالی شهر: آخر چگونه می شود؟ این چه حکمی است؟! خود گرفتیم هیچ گاه به قلعه نزدیک نشدیم، ولی آن دو جوان بی گناه چگونه روزگار سپری خواهند کرد؟
پیر دانا: من سخن از خویش نگفتم. حکم پروردگار چنین است. حال خود دانید. اگر فرزند می خواهید باید بهترین جوانان خویش را برگزینید...

(زنانی که دمی پیش دختران خود را شایسته این مقام می دانستند پس کشیده و عذر می آورند.)

یک زن: دخترک من ضعیف است... تاب این بلا را ندارد...
زنی دیگر: داماد من بسیار ترسوست... به هیبت نخراشیده اش نگاه نکنید... دل موش در سینه دارد مسکین...
زن سوم: همه شنیدید که پیر دانا گفت بهترین جوانانتان را برگزینید. دختر و داماد من اگر بدترین نباشند بهترین نیستند... همه می دانند...

(یک زن با حرکات چشم و ابرو به ماهان و ماه بانو اشاره می کند. همه متوجه نوعروس و داماد جوان می شوند. آن دو با شرم سر به زیر می اندازند. چند زن پیش می روند.)

یک زن: ماه بانو! نوعروس زیبای شهر! حال که دقیق می نگرم می بینم برای این مقام کسی شایسته تر از تو نیست...
یک مرد: و ماهان هم. او هم شایسته ترین جوان شهر است...
چند تن: (با هم) آری... آری...

(کوشیار پدر ماهان پیش می آید.)

کوشیار: صبر کنید... صبر کنید! بگذارید نظر این دو جوان را هم جویا شویم.
چند مرد: آری حق با کوشیار است...
کوشیار: ماهان من! چه می گویی؟ نوعروسم ماه بانو خواست تو چیست؟
یک دو زن: اما و اگر میار کوشیار! همه می دانند که ماهان و ماه بانو بهترین جوانان شهرند...
ماهان: پدر جانم! اگر پروردگار ما را برای این آزمون برگزیده بگذار چنین باشد. ماه بانو همسرم رای تو چیست؟

(ماه بانو به زمین چشم می دوزد. هیچ نمی گوید. دایه اش که تنها خویش اوست پیش می آید. جمعیت راه باز می کنند. دایه سر دخترک را بالا می آورد. با چشمان خسته در چشمان او نگاه می کند نگاه عمیقی... چند زن بی صدا می گریند. دایه پیشانی ماه بانو را بوسیده و از جمع کناره می گیرد. شوری در جمعیت برمی خیزد. زنان با چشمان تر گرد ماه بانو حلقه می زنند و یک یک صورت زیبایش را می بوسند. مردان دست بر شانه کوشیار و ماهان زده و به نشان تشکر سر تکان می دهند. پیر دانا دست بر شانه آذرخش گذاشته و خیره به جمعیت است. همه شادی کنان از صحنه خارج می شوند. پیر دانا بر خاک افتاده و شکر می کند.)

نظرات کاربران درباره کتاب پریزاد شهر فراموشان