فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پریشان یادها

نسخه الکترونیک کتاب پریشان یادها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پریشان یادها

یارب دگرگون ساز اوضاع جهان را
بگسل ز هم نظم زمین و آسمان را

این آسمان و این زمین بگسسته بهتر
در سوگ تو دیگر نمی‌خواهم جهان را

عفریت زشت مرگ بال خویش بگشود
بشنو صدای شیون و آه و فغان را

در خاک سرد و تیره خفتی وای بر من
بردی ز دل شور و ز تن تاب و توان را

ای خاک سرد آغوش بگشا خانه بتکان
نیکو نگهدار حرمت این میهمان را

بر دل نشسته زخم داغ این مصیبت
داغی که در آتش کشیده جسم و جان را

با اشک خون آمیز و آه سرد سازم
گاهی دوای درد این درمان آن را

اما بگو ‌ای نازنین درمان چه سازم
زخم عمیقی که خلد روح و روان را؟

دیدم ترا در خواب در دشت شقایق
کردم ز دیدار تو روشن دیدگان را

گفتم ترا: «ای مه چه زود و نابهنگام
نوشیدی آخر جام تلخ شوکران را؟»

گفتی: «مگریید از برای من که ایزد
خود خوب داند منطق سود و زیان را

دامن‌کشان رفتم ز جمع دوستان لیک
بنگر ببین این باغ زیبای جنان را

جایی که من هستم به هیچ حالت نگنجد
محدوده‌ی اندیشه و وهم و گمان را»

گفتم که: «در هجر تو آخر چون توان زیست؟»
گفتی: «عیان کن آتش درد نهان را

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.32 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۶۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب پریشان یادها


پریشان یادها

شهریار شهیدی 





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

 


عاشقانه (۱)

در آغوش لطیف صبحگاهی
شدم بیدار از یک خواب سنگین

در اطرافم پر از زیبایی عشق
همه دور و برم گل های رنگین

سرم گیج و تنم بیمار و خسته
دلم تنگ و وجودم زار و غمگین

چو ذرات طلا یکباره خورشید
به رویم گرمی و امید پاشید

نوازش کرد رویم را نسیمی
ببوسید عارضم را و گذر کرد

بگوشم زمزمه کرد از غم عشق
سپس آرام خلوت با سحر کرد

ز گلبرگ رخم شبنم زدایید
ز دل تنگی و زاری را به در کرد

خوشی شادی و مستی در دلم ریخت
ز چشمان خمارم خواب بگریخت

زمردگون چو ماری پیچ در پیچ
بغلتید از کنارم جویباری

تنش صاف و درخشنده چو خورشید
چنان اشک لطیف کوهساری

در اطرافش پر از گل های وحشی
یکی از دیگری زیباتر آری

زمردگون چو اشک کوهساران
روان شد جویباری در بیابان

در اوج آسمان در حال پرواز
بدیدم ابرها را شاد و دلکش

میان شان باز کرده راه خورشید
ستون ها ساخته از نور و آتش

چمنزاران همه لخت و برهنه
خجل از آتش گرم نگاهش

افق خاکستری رنگ همچو دریا
نگه کردم ترا دیدم من آن جا

گذشت از خاطرم آن روز زیبا
که در آغوش خود بگرفتمت تنگ

نگاهت همچو دریایی پر از موج
همه طوفانی و خاکستری رنگ

به گوشم زمزمه می کردی از عشق
صدایت نغمه ای گرم و خوش آهنگ

ولی ای کاش هرگز آشنایی
نمی کردم که سخت است این جدایی

سحرگاهی مه آلود و غم انگیز
برفتم با دلی خون سوی هجران

پس از چندی سراغت را گرفتم
که چون شد آن همه پیوند و پیمان؟

بگفتی با نگاهی سرد و بی روح
نباشد گفتن این حرف آسان

ولی پیوند ما بگسسته بهتر
دل دیوانه ات بشکسته بهتر

در آغوش لطیف صبحگاهی
به هر جا که نگه کردم تو بودی

سرم گیج و تنم بیمار و خسته
دوای جان پر دردم تو بودی

چو شب تاریک بود و دل غم آلود
چو آتش در دل سردم تو بودی

چو طوفان در دلم غوغا تو کردی
دل دیوانه را شیدا تو کردی

تو چون انوار گرم عشق بودی
که یک شب در خیال و خواب دیدم

ولی چون صبح شد بر روی میزی
تو را عکسی میان قاب دیدم

گل زیبای عشقم را به زاری
همه پژمرده من بر آب دیدم

چو دیدم باز دلتنگ و غمینم
بخفتم تا ترا در خواب بینم

ترا در خواب دیدم همچو شمعی
که سوزاندی مرا در آتش غم

مرا دیوانه و مسحور کردی
من اندر ورطه ی عشق اوفتادم

تو چون انوار گرم عشق بودی
که با ذرات روحم گشت توام

کنون از خواب خوش بیدار گشتم
همه محو گل و گلزار گشتم

میان لاله ها مرغی خوش الحان
ز درد عشق آوازی حزین خواند

ز اوج آسمان ابری سیه فام
ز غم بغضش گرفت و اشکی افشاند

دلم در سینه جایش بود خالی
که نزد چون تو دلداری گرو ماند

بجز درد و جفا ها چیست این عشق
«غزالا» جز غم دل نیست این عشق

اکتبر ۱۹۸۳، لندن

باز کن پنجره را

«از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاریست»

م. امید

باز کن پنجره را
ای که از شهر عقیق آمده ای
در اتاقم اثری نیست ز نور
و من آرام نفس می کشم از پشت حریر

باز کن پنجره را
و ببین
سایه ی منجمد زاغان را
که شده پهن بر اندیشه ی پاک جالیز
و ببین
که چه تنگ است غروب پاییز

ای که می رقصی با شهوت ویرانگر باد
باز کن پنجره را
و ببین
که چه قدر با تانی جاریست
لحظه ی هستی در سینه ی خاک
و چه وزنی دارد
رخوت شبنم بر روح گیاه
ای که در گیسوی سرسبز تو جاریست بهار
آسمان فولادیست
و زمین آبستن
باز کن پنجره را
و ببین
آهن سبز بهار
پشت این پنجره ی زنگ زده می پوسد
هیچ می دانی
که درختان فلزی در باغ
به چه می اندیشند؟

بهار ۱۳۶۷، لندن

جغد

جغد مغموم با هزاران غم
می کند ناله ی شبانگاهی

همچو من با دلی فسون گشته
می کشد از غمِ جهان آهی

نظری می کند به من آنگاه
می دهد سر نوای جانکاهی

زین جهان عبث چه می خواهی؟

بسته ام پنجره که دیگر بار
رهم از فکرهای سودائی

چشم بر بسته ام که بار دگر
نشنوم گریه های رسوائی

لیک از پشت شیشه می گرید
شنوم گریه های تنهائی

برو از پشت شیشه پیدائی!

دلم از سردی صداهایش
شده بیمار و زار و دیوانه

با خودم گویم این سخن ها را
قصه ی جغد باشد افسانه

خانه ی تو مگر نه ویرانیست؟
بوم باید شود به ویرانه

رخت بربند و رو از این خانه!
همه گویند آشیانه ی جغد

یک خرابه است یا که ویرانیست
نیز گویند جغد خسته و پیر

همچو قلب نزار زندانیست
خانه ام نیز چون خرابات است

وای عمرم همه پریشانیست!
لیک منزلگه تو این جا نیست

گر چه از نغمه هات بیزارم
باز آغاز کن نواخوانی!

همچو من زار و خامشی ای بوم
همچو من بی دل و پریشانی

جغد مغموم ناله کن ناله
شرح درد و غمم تو می دانی

تو به از بلبل گلستانی
شرح درد و غمم تو می دانی!

پاییز ۱۳۵۶، تهران

افسوس

افسوس و صد افسوس که یاران همه رفتند
تنها شدم و کارگزاران همه رفتند

از پای بیفتادم و جز گرد و غباری
بر جای نمانده ست سواران همه رفتند

سرمای خزان حمله بر آورد به گلزار
گل ها همه مردند و بهاران همه رفتند

اینک غم و غوغای غریبانه ی زاغان!
چون شد که از این باغ هزاران همه رفتند؟

من ماندم و دردسر و اندوه خماری
از محفل ما باده گساران همه رفتند

دیماه ۱۳۵۶، تهران
تجدید نظر زمستان ۱۹۸۶، گیلفورد

پریشانِ یادها(۱)

پسین تنگی ست ، ای یار
پریان در خوابند
و نهالستان
غرق در رویاهاست

ارغوان تازه شکوفا شده است
اشک مو جاری
و بهار پشت طاقی ها

دختری می آید
از سرزمین مهربانی خورشید
دختری که با صداقت دوست خواهد داشت
گل مریم را
و تنش غرق در بوی گل مریم
دختری که لباس چیت سرخ می پوشد
و گیسوانش را تا صبح
با باد شانه خواهد کرد
دختری می آید همخوابه ی باد
چه شبی در پیش است!
من امشب سکوت مبهم کوهستان را
با خود به بستر خواهم برد
پسین تنگی ست، ای یار
و در غرابت این کوه های ارغوانی رنگ
آنک طلوع ستاره ای

(۲)
پسین تنگی ست ، ای یار
آینه ها می شکنند
و باغ در شرف انفجار شهوت انگورهای زودرس است

در سایه روشن ها
پیرمردی ورد می خواند
جادو می کند
در دستش مورانخور(۱)
می نوازد آرام
نغمه اش طعم صحرا دارد
در لحظه ی بلوغ
و فوران جهنده ی رشد
و در ادغام ذرات شفاف نور
با لوح ساده افکار
و تشویش مزمن این معیارهای خشک
در ارتفاع بلند حقیقت
و همگرایی زمان و مکان
بعدی دیگر می سازم

(۳)
پسین تنگی ست ، ای یار
رخت بر بسته اند پریان از دیار ما
در آوار آفتاب
با کوله باری از خاطره ها ایستاده ایم
فانوس ها بدست
در انتظار مرگ خورشید
ماتم سرای ما
خانه ویران بادهاست

در این پسین تنگ
شهزاده خفته است
در بستری ز یاس کبود
آخرین بهار
پشت طاقی ها
کاخ ویران است
ای آن که زآتش مقدس تزویر می گذری
و ساقه های کهن را
با اشک و خون می آرایی
در این پسین تنگ
شهزاده خفته است
بنگر زخم تلخ بوسه را
بر شانه های عریان

(۴)
پسین تنگی ست ، ای یار
در کوچه باغ های خاطره
آهنگ های درهم
آوازهای گنگ

بر روی میز
انبوه کاغذ و عکسی میان قاب
می نویسم
تنها
و پسین تنگی ست ، ای یار
افکار من
پریشان یادهاست:
بوی کاهگل
بوی عشق
بوی تابستان گرم
آری مرگ گل های وحشی در لابه لای گیسوان تو
امری طبیعی است
سنگین ترم از سکوت مبهم کوهستان
دلتنگ ترم از ابرهای بی باران
تنهاترم از دلقکان پیر
وز آن خراباتی شبگرد ملول
که اشک را
بر گونه هایش
خالکوبی کرده ست
باغ ها عریانند
دست ها ویرانند
قلب هایی چوبین
دست هایی محصور
چشم هایی بی نور

در پس هر لبخند
ترفندی
در پس هر بوسه
نیرنگی ست
و پسین تنگی ست
ای یار

پاییز ۱۳۶۹، لندن

نظرات کاربران
درباره کتاب پریشان یادها