فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دخترک شب طولانی و راحیل

کتاب دخترک شب طولانی و راحیل

نسخه الکترونیک کتاب دخترک شب طولانی و راحیل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دخترک شب طولانی و راحیل

عجوز: خوب گوش کن چه می‌گویم جوان! تو هنوز شاهزاده خانم را ندیده‌ای، پس هنوز فرصت داری که برگردی! جوان: چرا برگردم؟ من که هنوز کار خویش آغاز نکرده‌ام... عجوز: اگر اکنون برنگردی، دیگر هرگز پا از این در بیرون نخواهی گذاشت و آفتاب، حتی به خوابت هم نخواهد آمد. جوان: مرا می‌ترسانی که از وظیفه‌ی خود شانه خالی کنم؟ عجوز: تو را هشدار می‌دهم که از رؤیا به درآیی؟ وظیفه‌ای در کار نیست تنها سودای جوانی است و خیال محال. پیش از تو نیز جوانان زیادی پا به این قلعه گذاشتند. حتی جوان‌تر از تو و شاید جسورتر و قوی‌تر از تو و اینک از آن همه جسارت و سربلندی چه باقی مانده است؟ (نور چراغ را روی صورت جوان می‌گیرد.) استخوان‌های شکسته‌ی آنان، اینک، زیر پای من و تو در سیاه‌چال، خوراک موران است... دست از هوس بشوی! هنوز فرصت هست! (جوان چراغ را از مقابل صورتش کنار می‌زند.) برویم! صلاح نیست که شاهزاده خانم را منتظر بگذاریم! عجوز: خود دانی، از من گفتن، شاهزاده طلسم شده است. تو نمی‌توانی لبخند را به لبان او بازگردانی، هیچ‌کس نمی‌تواند چرا که هیچ‌کس نمی‌داند کدام ساحر بددل، در گره‌ای دمیده و طلسم این نفرت و سردی را در گوشت و خون این دختر جاری کرده است! و هیچ‌کس دلیلش را نمی‌داند. جوان: من از سرزمین دوری آمده‌ام، روزها و ماه‌ها، در گزش تند آفتاب یا سوز سرما راه پیموده‌ام... نیامده‌ام که بمیرم یا بگریزم، آمده‌ام که طلسم شاهزاده را باطل کنم و به یاری پروردگار چنین خواهم کرد. عجوز: برای چه؟ برای این‌که او را تصاحب کنی؟ خیال خام جوانی... جوان: برای این‌که سرزمینم را از یوغ این طلسم نفرت بیرون آورم که نفرت مُسری است. اگر شاهزاده خانم، هرگز لب به لبخندی نگشوده است، مردم سرزمینش نیز به دردی همانند او مبتلا هستند. آنان هرگز نمی‌خندند، حتی گریستن را از یاد برده‌اند. تنها مانند جن‌زدگان نگاه می‌کنند و می‌گذرند. عجوز: هرکسی صاحب اختیار جان خویش است. اینک این تو و این شاهزاده خانم! فراموش نکن که تا سپیده‌ی صبح بیش‌تر مهلت نداری. سپیده که سر زند، یا لبخند او بر چهره و یا سر تو بر دار... شب خوش (دور می‌شود.) شبی طولانی و بی‌پایان. (صدای خنده‌ی ساحرانه‌اش که به تدریج فید می‌شود.)

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دخترک شب طولانی و راحیل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زن: نمی دانم. احساس غریبی دارم. انگار تپشی در دلم مرا از این خانه برحذر می دارد. ای کاش تا آفتاب فردا صبر می کردیم.
مرد: به این ترس و تردید اعتنا نکن این ترسِ تمام مسافران است در دیاری غریب، این جا خانه ی حکیم است و این حکیم می تواند تو را به زندگی بازگرداند.
زن: (با خودش) زندگی؟ آیا چنین زندگی ارزش بازگرداندن دارد؟ (با خودش) نمی دانم شاید!

مرد به در می کوبد. کسی پاسخ نمی گوید. پس از چند لحظه، در نیمه باز می شود و در آستانه ی آن موجودی بی هویت، با روبنده ای بر چهره ظاهر می شود، چهره اش، تماشاگر را به یاد عجوز می اندازد.

عجوز: چه می خواهید؟
مرد: این جا منزل حکیم است؟
عجوز: بله.
مرد: ما مسافریم، به دیدن حکیم آمده ایم برای مداوا.
عجوز: کدام یک بیمارید؟
مرد: زنم... او درد فراوانی می کشد.

عجوز با حالتی مظنون به آن دو می نگرد و سپس از جلو در کنار می رود.

عجوز: داخل شوید! (چراغی در دست دارد.) بنشینید.
زن و مرد می نشینند و با تعجب اطراف را نگاه می کنند. در گوشه و کنار اتاق استخوان های زیادی دیده می شود.
عجوز: (به زن) جلو بیا...
مرد: حکیم شمایید؟
عجوز: مگر به جز من کس دیگری هم در این خانه زندگی می کند؟

زن جلو می آید. عجوز دستش را مقابل صورت او تکان می دهد و عکس العمل سر و چشمان زن را می بیند.

عجوز: از کجا می آیی؟
زن: از دیار دریا!
عجوز: به کجا می روی؟
زن: به هرکجا که دریایی نباشد!
عجوز: از چه می گریزی؟ (دست زن را می گیرد تا نبض او را بشمارد.) از چه هراسانی؟

زن پاسخ نمی گوید.

عجوز: (رو به مرد) گرد گیاهی در خانه تمام شده است. نشانی اش را می نویسم و تو را به حکیمی سفارش می کنم، سریع خود را به آن جا برسان و گرد را برای من بیاور.
مرد: اما اگر من بروم، چه کسی از او...
عجوز: او نزد من ایمن است. از آن گذشته، او از آن نوعی بیماری رنج می برد که در حضور دیگران قادر به سخن گفتن نیست، من باید با او تنها باشم.
مرد: ولی او هرگز چیزی را از من پنهان نکرده است!
عجوز: بله... ولی فراموش نکن که حکیم محرم تمام اسرار است. مگر تو نمی خواهی که زنت شفا یابد؟ پس باید دمی مرا با او تنها بگذاری تا من علت مرض دریابم. تا تو گرد را بیاوری، من کارم را به پایان می رسانم. (مکث) مگر به حکیم اعتماد نداری.
مرد: چرا... من او را به شما می سپارم و در چشم برهم زدنی برمی گردم.

تا نزدیک در می رود. در آن جا نگاهی از سر اضطراب به زنش می اندازد. همسرش نیز نگاه او را پاسخ می گوید. مرد می رود. در تاریک روشنایی صحنه، عجوز روبنده اش را برمی دارد و با لبخندی شیطانی، شبیه آن چه که در صحنه ی قبل دیده بودیم، به زن نزدیک می شود. زن با وحشت عقب عقب می رود. می خواهد چیزی بگوید ولی از ترس لکنت زبان پیدا می کند و کلام در دهانش نمی آید و فقط اصوات بی معنی را تکرار می کند. نور در آن سو فید می شود. در سوی دیگر صحنه (اتاق دختر سلطان) نور می آید. مرد پای تخت دختر سلطان نشسته است.

مرد: مرد به جست وجوی گرد گیاه راهی بازار شد. حجره به حجره، دکه به دکه، دکان به دکان، اما اثری از دکان حکیم دوافروش پیدا نکرد. هیچ کس نه نام او را شنیده بود و نه نشانی از او می دانست؛ مرد تمام بازار را چندین بار زیر پا گذاشت، ولی هیچ نشانی از حکیم دوافروش پیدا نکرد. عطاری به او گفت: «آن کس که این نشانی را به تو داده است، یا خواسته است که تو را دست بیندازد و یا خواسته است که به طریقی از شر تو رهایی یابد. چرا که ما هرگز در این دیار، حکیم دوافروشی نداشته ایم. تنها حکیم ما، پیرمرد فرزانه ای بود که با دست اعجازش، هر مرضی را شفا می داد و او هم سه روز پیش، عمرش را به شما داد و اکنون در گورستان شهر خفته است.»
مرد تا این را شنید، دانست که حیلتی در کار است. پس عطار رها کرد و از همان راهی که آمده بود، به سوی خانه ی حکیم شتافت.

مرد در سوی دیگر صحنه در خانه ی حکیم را می کوبد. کسی در را باز نمی کند. مرد با شدت بیش تری در می زند. پس از چند لحظه، همان حکیم عجوز، بدون روبنده، از پنجره ظاهر می شود.

عجوز: ابلیسی یا آدمیزاد که این وقت شب، چنین خواب را بر اهل خانه حرام می کنی؟
مرد: به دیدن حکیم آمده ام، همسرم نزد اوست.
عجوز: کدام حکیم؟
مرد: حکیم فرزانه، طبیب شهر!
عجوز: خدایش بیامرزد، اکنون در گور خفته است. در این خانه، دیگر او را نمی یابی.
مرد: پس آن حکیمِ دیگر چه؟
عجوز: کدام حکیم؟ من از کودکی کنیزِ خانه زاد این منزل بوده ام از دو شب پیش که حکیم فرزانه مُرد، حکیم دیگری پا به این خانه نگذاشته است.
مرد: چه طور ممکن است؟ من خود، شب گذشته با همسرم به این خانه آمدم و حکیمی که نقاب سیاه به چهره زده بود، در به روی ما گشود؛ و نزدیک صبح، مرا برای یافتن دارویی روانه ی بازار کرد و همسرم نزد او ماند. در بازار نه نشانی از دوا یافتم و نه از دوافروش. اینک بازگشته ام تا همسرم را با خود ببرم.
عجوز: در این خانه نه زنی هست و نه حکیمی. اشتباه آمده ای مرد! جز من کسی در این خانه زندگی نمی کند.
مرد: یاوه می گویی عجوزه، من خود همسرم را در این خانه رها کردم. او سخت بیمار بود و توان حرکت نداشت؛ زود این در را باز کن می خواهم خانه را جست وجو کنم.
عجوز: نه به روی تو و نه به روی هیچ کس دیگر این در باز نخواهد شد. از کجا معلوم که دزدی، راهزنی، یا حتی یک مجرم فراری که به بهانه ی یافتن همسر گمشده است، وارد خانه ی من نشوی؟ من پیرزنی تنها و علیلم، و این در را به روی مردان غریب نخواهم گشود؛ که در این سالیان عمر، هرچه باید از مردان ببینم، دیده ام.
مرد: من مردی داغدارم. فرزند خویش از سر سادگی از دست داده ام، دیگر نمی گذارم هیچ کس در هیچ کجای این جهان، برای بار دوم مرا بفریبد. می دانم که همسرم در این خانه است و تو ای پیرِ زال، که نمی دانم ساحره ای یا فرزند آدم، نه تو و نه فرمانروایت ابلیس، نمی تواند مرا از دخول به این خانه بازدارد. حال یا به زبان خوش در باز کن، یا این در خواهم شکست.
عجوز: این در نخواهم گشود و تو نیز هرگز توان آن نخواهی داشت که این در بشکنی! دری که من بسته باشم، به قدرت تو باز نمی شود.
مرد: باز کن عجوزه! همسرم را به من پس دهید. او را به من برگردانید (با مشت و لگد به در حمله ور می شود و با تمام قوا به در می کوبد.) باز کنید! همسرم را به من برگردانید! (صدای فریادها و تقلای مرد با صدای خنده های ساحرانه ی عجوز ترکیب می شود. در باز نمی شود. مرد در کنار در از پا می افتد. نور به تدریج فید می شود و در سوی دیگر صحنه، اتاق دختر سلطان روشن می شود.)
مرد: (از سوی دیگر صحنه با حالتی خسته و ازپاافتاده) نه با خواهش، نه با فریاد، نه تهدید و نه حتی اشک، هیچ یک کارگر نیفتاد. عجوز در پنجره اش به من می خندید و من بیهوده، خویشتن به سنگ و چوب می فرسودم و در، گویی که جادو شده بود؛ از تمام دروازه های دیار دیوان نیز مستحکم تر بود و مرا راهی به گشودن آن نبود.
دختر: پس چه کردی؟
مرد: فریادهای من، همسایگان را به آن سو کشاند. من مانند جانور زخم خورده ای فریاد می کشیدم و می گریستم و عجوز آن بالا، همه چیز را منکر می شد و ادعا می کرد که من مزاحم او شده ام و قصد دارم که به زور به خانه اش، به خانه ی حکیم مرحوم، راه پیدا کنم!
عجوز: گوش کنید ای مردم! شنیده اید که هر بار، زنی بی سرپرست و تنها شود، مزاحمان او فزونی یابند؟ من از کودکی کنیز این خانه بودم، همواره سایه ی اربابی بر سرم بود تا این که دو شب پیش حکیم فرزانه از دنیا رفت و من برای نخستین بار در عمرم، در این خانه تنها شدم. از دو روز پیش تاکنون، مردان بی شماری به قصد تصاحب این خانه، خواب از چشمان من ربوده اند. تهدید می کنند، ناسزا می گویند، دروغ می بافند و حیلت می بندند؛ او نیز یکی از آن هاست. به چهره اش نگاه کنید، بیش تر به اشرار می ماند تا به مردی زن گم کرده! همسر او در این خانه نیست، من چگونه می توانم درِ این خانه را به روی غریبه ای بگشایم؟ از آن گذشته او هذیان می گوید! ادعا می کند همسرش را به دست حکیمی سپرده است. شما خود بهتر می دانید که در این دیار، به جز حکیم فرزانه، حکیم دیگری زندگی نمی کند. چگونه ممکن است حکیمی در این خانه باشد و شما و من از حضور او بی خبر مانده باشیم؟ آن حکیم اگر روح باشد، بی شک همسر این مرد را به دیاری دیگر برده است و اگر روح نبوده باشد، خود این مرد بهتر می داند که ماجرا چیست و کجا دنبال زن و رفیقی که به هیئت حکیمی درآمده است بگردد، و پیرزنی چون مرا در این وقت شب آزار ندهد!

دخترک شب طولانی

(با نگاهی به یک افسانه ی کهن ایرانی)

اشخاص نمایش:

۱ـ زن
۲ـ مرد
۳ـ عجوز
۴ـ دختر
۵ـ قاضی
۶ـ پیرزن
۷ـ مادر
۸ـ پسر
۹ـ جوان

مکان، شب، یک قلعه ی قدیمی، مرد جوانی سراسیمه به در می کوبد. پس از چند لحظه، پیرزنی عجوزه با چراغی در دست، در آستانه ی در هویدا می شود. عجوز راه را بر جوان بسته است.

عجوز: چه می خواهی؟
جوان: دختر سلطان این جاست؟
عجوز: پرسیدم چه می خواهی؟

عجوز در جلو و جوان پشت سر او، روانه می شوند.

عجوز: خوب گوش کن چه می گویم جوان! تو هنوز شاهزاده خانم را ندیده ای، پس هنوز فرصت داری که برگردی!
جوان: چرا برگردم؟ من که هنوز کار خویش آغاز نکرده ام...
عجوز: اگر اکنون برنگردی، دیگر هرگز پا از این در بیرون نخواهی گذاشت و آفتاب، حتی به خوابت هم نخواهد آمد.
جوان: مرا می ترسانی که از وظیفه ی خود شانه خالی کنم؟
عجوز: تو را هشدار می دهم که از رویا به درآیی؟ وظیفه ای در کار نیست تنها سودای جوانی است و خیال محال. پیش از تو نیز جوانان زیادی پا به این قلعه گذاشتند. حتی جوان تر از تو و شاید جسورتر و قوی تر از تو و اینک از آن همه جسارت و سربلندی چه باقی مانده است؟ (نور چراغ را روی صورت جوان می گیرد.) استخوان های شکسته ی آنان، اینک، زیر پای من و تو در سیاه چال، خوراک موران است... دست از هوس بشوی! هنوز فرصت هست! (جوان چراغ را از مقابل صورتش کنار می زند.) برویم! صلاح نیست که شاهزاده خانم را منتظر بگذاریم!
عجوز: خود دانی، از من گفتن، شاهزاده طلسم شده است. تو نمی توانی لبخند را به لبان او بازگردانی، هیچ کس نمی تواند چرا که هیچ کس نمی داند کدام ساحر بددل، در گره ای دمیده و طلسم این نفرت و سردی را در گوشت و خون این دختر جاری کرده است! و هیچ کس دلیلش را نمی داند.
جوان: من از سرزمین دوری آمده ام، روزها و ماه ها، در گزش تند آفتاب یا سوز سرما راه پیموده ام... نیامده ام که بمیرم یا بگریزم، آمده ام که طلسم شاهزاده را باطل کنم و به یاری پروردگار چنین خواهم کرد.
عجوز: برای چه؟ برای این که او را تصاحب کنی؟ خیال خام جوانی...
جوان: برای این که سرزمینم را از یوغ این طلسم نفرت بیرون آورم که نفرت مُسری است. اگر شاهزاده خانم، هرگز لب به لبخندی نگشوده است، مردم سرزمینش نیز به دردی همانند او مبتلا هستند. آنان هرگز نمی خندند، حتی گریستن را از یاد برده اند. تنها مانند جن زدگان نگاه می کنند و می گذرند.
عجوز: هرکسی صاحب اختیار جان خویش است. اینک این تو و این شاهزاده خانم! فراموش نکن که تا سپیده ی صبح بیش تر مهلت نداری. سپیده که سر زند، یا لبخند او بر چهره و یا سر تو بر دار... شب خوش (دور می شود.) شبی طولانی و بی پایان. (صدای خنده ی ساحرانه اش که به تدریج فید می شود.)

جوان چند لحظه بی حرکت می ایستد. روی تخت، پشت پرده ی تور، شاهزاده خانم نشسته است. جوان جلو می رود.

جوان: درود بر شاهزاده ی سرزمین اندوه، دخترکِ شب طولانی.
دختر: سلام به مسافر غریب! چه می خواهی؟
جوان: شما خود پیش از آمدن من دانسته بودید!
دختر: بیهوده آمده ای! با این همه به فرمان پدر و به رسم مهمان نوازی، باید تا سپیده ی صبح میزبان تو باشم. پس هرچه می خواهی بگو و هر پرسشی که داری بپرس، که من از سکوت به اندازه ی کلام بیزارم و از حرکت عنکبوت وار لحظه ها، بیزارتر...
جوان: پرسشی ندارم و نه کلامی که درخور شاهزادگان اندوهگین باشد.
دختر: شاهزاده نه دخترکانی، طلسم شدگانی، فراموش شدگانی!
جوان: چه نیکو، وصف حال مردم این سرزمین می گویید...
دختر: من وصف حال خویش گفتم، که از تولد تاکنون پا از این قلعه بیرون نگذاشته ام، نه مردمی می شناسم و نه سرزمینی.
جوان: پس برای این که زمان کوتاه شود، و نه سکوت آزارتان دهد و نه حرف، من برای تان حکایتی خواهم گفت از مردم سرزمینی که هرگز آن را ندیده اید. قصه ای نه مثل قصه های جن و پری، قصه ای واقعی از سرگذشتی واقعی، از خاکی که بر آن متولد شده اید!
دختر: پس بگو! من تاکنون هرچه قصه شنیده ام از قهرمانان خیالی بوده است. آنان که به جنگ دیوان می روند تا دلِ نازکِ پری رویانی را به دست آرند که نه دیو برای شان مهم است و نه قهرمان، بلکه تنها به جعد گیسوان خویش دلخوش اند. نه! من هرگز درباره ی این خاک چیزی نشنیده ام... سخن آغاز کن غریبه!
جوان: سال های نه چندان دور، شبی مثل امشب، شبی سرد که گویی جهان در نور مهتاب، یخ بسته بود، مردی و زنی، همراه با تک فرزندشان، آواره ی جاده های بی برگشت بودند. آنان از شبح مرگ به سوی زندگی می گریختند. غافل از این که در آن شب زمستان، مرگ راه بر تمام مسافران بسته بود و آنان می گریختند، چونان باد که از بادگیری بگریزد یا چونان دل که از نگاهی... از حکم سلطان می گریختند که به پیشگویی طالع بین خود فرمان داده بود، تمام فرزندان ذکور سرزمین را سر از تن جدا کنند، چرا که یکی از پسران آن دیار، روزی او را از تخت سلطنت فرو خواهد کشاند. پس راهی به جز گریز نبود و فرزندشان، تک پسرشان، در خواب ناز، آهسته یخ می زد. بی توان آن که حتی گریه کند.

در اثنایی که جوان قصه را شروع می کند، دختر از پشت پرده بیرون می آید و در هیئت زن، از سوی دیگر صحنه با سبدی در دست، که بچه را در آن پنهان کرده اند، هویدا می شود. صحنه های بازی در بازی، خاطرات جوان است که در ذهن او می گذرد. مرد نیز به تدریج به سوی دیگر صحنه می رود و به یاری زن، خاطره را بازی می کنند.

صدای باد و بوران

مرد و زن به سختی قدم برمی دارند. مرد سعی می کند مقابلش را ببیند ولی چیزی پیدا نیست.

زن: من دیگر توان ندارم مرد، پاهایم مانند چوب خشک نافرمانی می کنند.
مرد: کمی دیگر طاقت بیاور، باید به آبادی برسیم.
زن: بچه خفته است، می ترسم که دیگر هرگز از این خواب بیدار نشود...
مرد: از دور، کورسوی نوری را می بینم. باید چراغ کلبه ای باشد... آری، روشنایی است. خدا را شکر. نجات پیدا کردیم...

جلو می روند، مرد به در می کوبد. چند بار این کار را تکرار می کند، ولی کسی در را باز نمی کند. تا این که پس از چند لحظه صدای پیرزنی از داخل شنیده می شود.

عجوز: کیست؟
مرد: مسافریم! راه گم کرده ایم!
عجوز: (آهسته در را باز می کند.) سفر، در این وقت شب؟
زن: آری مادرجان! از غروب تاکنون در جست وجوی آبادی هستیم، اما به جایی نمی رسیم. مرحمتی کن و همین یک شب، ما را پناه ده، خدا خیرت دهد.
عجوز: (با حالتی مشکوک) در آن سبد، چه دارید؟
زن: چیزی نیست فرزندمان است.
عجوز: چرا پنهانش کرده اید؟
مرد: به خاطر سرما و باد!
زن: نگاه کن مادر، طفلک خوابیده است.
عجوز: (با حالتی مردد عقب می رود و در را باز می کند.) داخل شوید!

هر دو با حالتی حیران، وارد بیغوله ی نمور و غریبی می شوند که جای جای آن پر از کلاف های رنگی است. پیرزن مشغول کلاف کردن نخ ها می شود. زن و مرد در سکوت می نشینند.

عجوز: غذا خورده اید؟
زن: بله...
عجوز: در آن سفره شیر تازه هست و گِرده ای نان، گویی دلم خبردار شده بود که مهمانی می آید، بخورید و بیاشامید، شما در خانه ی من ایمن اید!
مرد: خدا خیرت دهد مادر! (مشغول خوردن می شوند.)
عجوز: (پس از چند لحظه) سنگین مثل شب های این دیار... سکوت را می گویم، سخنی بگویید! چرا خاموشید!
مرد: از چه بگوییم مادرجان!
عجوز: از خودتان!
زن: غریب آمده ایم و غریب می رویم، نه در خاک ریشه داریم و نه آن قدر سبک بالیم که با باد همراه شویم.
عجوز: از دیگران بگویید!
مرد: شکر خدا زندگی شان می گذرد.
عجوز: پس دست کم بگویید که از چه می گریزید؟

زن و مرد با تعجب به هم می نگرند.

زن و مرد گریز؟
عجوز: پیرم، ولی نه آن قدر که چشمانم، سایه ی ترس را در نگاه شما نخواند و ناتوانم، اما نه آن قدر که دستانم توان یاری به شما را نداشته باشد... به من بگویید که در این شب سرد، از چه گریزانید؟
مرد: از فرمان!
زن: (می خواهد مرد حرف نزند.) و هزاران خطر دیگر!
عجوز: آری، هزاران خطری که حتی به اندازه ی یک لحظه شنیدن فرمان سلطان، شما را از دیار و کاشانه تان آواره نمی کرد!

زن و مرد با شگفتی به هم و به پیرزن نگاه می کنند.

من این فرمان را می دانم...
مرد: و می دانید که سرپیچی از آن، چه کیفری در پی دارد؟
عجوز: از مرگ بالاتر، کیفری نیست جوانمرد. با این همه گذشت عمر، چشم سومی نیز به من بخشیده است. چشمی که با آن آن چه را می بینم که نباید ببینم. (نگاهی موذیانه به زن و سبد کودک می افکند.)
زن: (با وحشت) مثلاً چه چیزی را می بینی ای پیرزن؟
عجوز: می بینم که شما در آن سبد، خفته پسرکی را پنهان کرده اید تا از سرنوشتی که سلطان برای او رقم زده است، به سرنوشت دیگری پناه ببرید. سرنوشتی که شما را در این ساعت شب، به کلبه ی فقیرانه ی من کشانده است.

زن با نفرت بلند می شود و به طرف پیرزن حمله می برد. مرد میان او و پیرزن حائل می شود.

زن: زیاده سخن می گویی پیرِ زال! بسیار کم تر از این مهملات، سر پیرِ زالی چون تو را بر باد داده است. پس زبان در دهان گیر و با زیاده گویی، جان خود را به خطر مینداز.
عجوز: آرام باش دختر، دیگر برای من نه جانی مانده است و نه اشتیاقی برای ادامه ی آن، مرا از چه می ترسانی؟
مرد: از ما نرنج مادر، راه زیادی آمده ایم، در سرما، ظلمت و گرسنگی. با هر قدم، سایه ی دشمنان پشت سر دیده ایم و شبح مرگ پیش رو، و آن چه در تمام این گریز کابوس گون، محرک ما بوده است، شوق نجات تک فرزندمان بوده و بس... این راز را از ما به امانت بپذیر.
عجوز: من رازی نمی شناسم، نه چیزی دیده ام و نه شنیده ام. حال رختخواب شما را آماده می کنم، باید خسته باشید. (از اتاق بیرون می رود.)
زن: (با نجوا به شوهرش) نمی دانم این چه حس غریبی است که در جانم تپیدن گرفته است، اما مرا به این عجوز اعتمادی نیست.
مرد: آهسته! هرچه باشد او در این شب ظالم، ما را پناه داده است، حرمت میزبان نگه دار...
زن: می خواهم چنین کنم. ولی چه کنم که دلم با من نیست؟ صدایی مادرانه در درونم ندا می دهد: به این پیرِ زال اعتماد نکن!
مرد: دل قوی دار! تا صبح دم به نوبت از طفل مراقبت می کنیم. سپیده که سر زد به راه مان ادامه می دهیم. همین یک شب اتفاقی نخواهد افتاد.
زن: (با حالتی نجواگرانه با خود) یک شب... همیشه تمام فجایع عالم، فقط در طول یک شب رخ داده است!
پیرزن با رختخواب ها وارد می شود و شروع به پهن کردن آن ها می کند.
پیرزن: فردا راه درازی در پیش دارید. امشب را با خیال آسوده بخوابید. هیچ کس به پیرِ زالی بی کس، شک نخواهد کرد. سال هاست که کسی بر درب این خانه نکوفته است. شما تمام این سال ها، یگانه مهمان من بودید، بخوابید و آسوده باشید که امشب به جز شما و من، غریبه ای از این جا نخواهد گذشت.
مرد: تو خود نمی خوابی مادر جان؟
پیرزن: نه پسرم، شب های بی شماری است که خواب از چشمان من گریخته است، بیدار می نشینم و نخ می ریسم، این گونه روزگار خود را می گذرانم.

پیرزن به سوی چرخ نخ ریسی می رود و مشغول کار می شود.

زن: (به مرد) اول تو بخواب، من هنوز خسته نیستم.
مرد: اما تو هم تمام روز راه آمده ای!
زن: گفتم که خسته نیستم، از آن گذشته (با نگاهی مشکوک به پیرزن در آن سوی اتاق) می دانم که خواب به چشمانم نخواهد آمد.
مرد: پس ساعتی بعد، مرا بیدار کن.
زن: حالا بخواب، شب خوش!

مرد می خوابد. زن بچه را بغل می کند و به جلو صحنه «قسمت ایوان» می آید و در حالتی که لالایی سوزناکی را زیر لب زمزمه می کند، بچه را در آغوشش تکان می دهد و می خواباند.

لالالالا گل نازم، بخواب کودک نازم
لالالالا گل پونه، دنیا این طور نمی مونه، نمی مونه، نمی مونه.
کم کم پیرزن درحالی که کلاف کوچکی نخ را برمی دارد، و مشغول کامل کردن آن می شود به زن نزدیک می شود.
پیرزن: بیدار شده؟
زن: دوباره می خوابد...
پیرزن: خودت چطور؟ نمی خواهی بخوابی؟
زن: چرا، ولی اکنون خوابم نمی آید...
پیرزن: (با حالتی پرمعنا به اتاق و مرد خفته می نگرد.) او خوابیده؟
زن: خسته است.
پیرزن: و حتماً سخت مشوش!
زن: (با تعجب) چطور؟
پیرزن: چیز مهمی نیست، شاید اگر من هم تمام روز مانند او گریخته بودم، شب هنگام کابوسی دهشتناک تر از این می دیدم.
زن: کابوس؟
پیرزن: به گمانم کابوس باشد. در خواب با خود سخن می گوید (مکث معنی دار) کسی را صدا می زند... زنی را...
زن: بله بی گمان کابوسی است.
پیرزن: کابوس یا که رویایی... (با لحنی وسوسه برانگیز).
زن: چه گفتی؟ (متعجب و هراسان)
پیرزن: هیچ. فقط فکر کردم ای کاش رویایی باشد. زنی که نامش مهشید باشد، حتماً پری چهره ای است که تنها در رویای مردان قدم می گذارد و نه در کابوس شبانه ی آنان.
زن: مهشید؟ او این نام را گفت؟
پیرزن: گفت! صدا زد! چندین بار صدا زد. مهشید، مهشید،... با سوز دل و تمنای جان صدا زد. نمی دانم، شاید مهشید نام تو باشد (مکث)... یا زنی که تو می شناسی...
زن: (با خشم) نمی دانم.
پیرزن: همان گونه که گفتم حتماً پری چهره ای است، از تبار دختران شاه پریان که تنها به خواب مردان اندوهگین می آیند.
زن: (سعی می کند خود را بی تفاوت نشان دهد.) خوشا به حالش، پس از این روز سخت و وحشت زا، او به چنین رویایی نیاز دارد.
پیرزن: آری، آری، (مکث) اما چرا مهشید؟
زن: منظورت را نمی فهمم؟
پیرزن: خواهران پریان به هزاران نام خوانده می شوند، نرگس، ساقی، سایه، خورشید... اما چرا مهشید؟
زن: حتماً نام یکی از آن هاست. خودت که گفتی...
پیرزن: بله. یکی از آن هاست. (با لحنی رمزآلود) و زیباترین آن ها... همان که بر سر راه مردان زن دار می نشیند و آنان را به درد خود مبتلا می کند... مهشید عالم شیدایی و جنون مردان است.
زن: این یک افسانه است.
پیرزن: (با لحنی معنادار) اما هر افسانه ای می تواند روزی در واقعیت جان بگیرد و یا از نو تکرار شود! (ناگهان جدی) تو در همسایگی ات، دختری به نام مهشید نمی شناسی؟
زن: (با ریتم سریع بچه را تکان می دهد.) نمی دانم... اکنون فرصت این گونه خیالات را ندارم.
پیرزن: حرف مرا باور نمی کنی؟ با گوش های خود شنیدم که او را صدا می زد و می خواست که نزد او بیاید و دیگر هرگز او را تنها نگذارد.
زن: چرا این را به من می گویی؟
پیرزن: چون من هم زمانی مثل تو جوانی بودم و مثل تو به مردی پایبند، می دانم معنی محبت زنانه چیست و می دانم که قلب یک زن، با چه صدایی می شکند. آن زمان این حقیقت را نمی دانستم، اگر می دانستم به این روز نمی افتادم!
زن: آن پری چهره که به خواب شوی من آمده است، حتماً تصویر گریزپایی از رویاهای کودکیست.
پیرزن: و یا تصویر ماندگاری از خلوت پنهان یک مرد؟
زن: خاموش ای ساحره ی پلید، کدام خوی شیطانی امشب به جانت افتاده است که می خواهی مرا نسبت به شویم بدبین کنی؟ من فریب مکر تو را نخواهم خورد. حال از پیش چشمانم دور شو که اگر میزبانم نبودی، می دانستم که چگونه پاسخت گویم.

پیرزن می رود. زن بچه را در آغوشش تکان می دهد و زیر لب با ناراحتی نوایی را زمزمه می کند. در همان موقع، مرد از پشت سر زن نزدیک می شود.

مرد: زیاد خوابیدم. چرا بیدارم نکردی؟
زن: هنوز خسته نبودم.
مرد: فردا راه درازی در پیش داریم. طفل را به من بسپار و خود دمی بیاسای!
زن: (با تردید طفل را به مرد می دهد.) یک لحظه از او چشم برمگیر! و حتی یک لحظه به من، به خودت، و به محبت میان ما شک نکن.
مرد: خیالت آسوده باشد. صبح فردا، صحیح و سالم این خانه را ترک خواهیم گفت و راه مان را به سمت شمال ادامه خواهیم داد. من در آن جا خویشاوندانی دارم. شاید آن ها بتوانند ما را در این گریز بی امان، یاری دهند. حالا دیگر برو... تا سپیده دم مهلتی نمانده است.
زن: شب خوش (می رود.)

مرد کودک را در آغوش می گیرد و در ایوان راه می رود و نوای سوزناکی را زیر لب زمزمه می کند. در همان موقع، پیرزن از پشت سرش آهسته نزدیک می شود.

پیرزن: چنین جوان و چنین اندوهگین؟
مرد: جوان شاید ولی اندوهگین نه،... امیدم به آن کارساز بنده نواز است که آه بندگانش را، حتی در دیرگاهی از شب می شنود.
پیرزن: چنین اعتمادی، برازنده ی جوانی چون توست. ای کاش، زنت نیز مانند تو دل آسوده داشت و تنها امیدش به آن کارساز بنده نواز بود.
مرد: او نیز چنین است! حتی بیش تر از من!
پیرزن: در ظاهر آری، اما خواب، پرده از ظاهر آدمی برمی دارد. من برای او نگرانم!
مرد: برای همسر من؟ چرا؟ (مکث) چیزی بگو پیرِ زال؟ تو چه می دانی؟
پیرزن: هیچ چیز، هیچ، به جز این که...
مرد: به جز چه؟ حرف بزن!
پیرزن: بیهوده آشفته خاطر نشو! من درباره ی او چیزی نمی دانم. فقط گفتم که حال او مرا آشفته می کند. چرا که آدمی در خواب، آن چه را که در دل دارد، آشکار می کند.
مرد: مگر او در خواب حرفی به زبان آورده است؟
پیرزن: حرف؟ (با حالتی معنی دار) حرفی که نه!
مرد: سخن بگو پیرِ زال! با این نگاه شیطانی چه می خواهی بگویی؟
پیرزن: گفتم که سخنی نگفت فقط یک نام... او فقط یک نام را به زبان آورد.
مرد: کدامین نام؟ چه نامی؟

پیرزن چیزی نمی گوید. مرد بچه را زمین می گذارد و به طرف پیرزن حمله می برد.

مرد: چرا سخن نمی گویی ای فتنه؟
پیرزن: تو بر خود تسلط نداری... از کجا معلوم که با سخن گفتن من، بر آن زن بیچاره نشوری...
مرد: مگر او چه می گوید؟ چه کسی را صدا می زند؟ (با خشم)
پیرزن: مردی را با نام مَهان... شاید شما بشناسید. (نگاه معنادار)
مرد: مَهان؟ نه. من چنین مردی را نمی شناسم... تو مطمئنی که او مَهان نامی را صدا می زد؟
پیرزن: من با گوش خود این نام شنیدم و پیش از این هرگز، چنین نامی را نشنیده بودم!
مرد: باور نمی کنم، تو دروغ می گویی پیرِ زال! همسر من، هرگز مردی به نام مَهان را نمی شناخته و نمی شناسد.
پیرزن: من چیزی را گفتم که با گوش خود شنیده ام. اگر حرف مرا باور نداری، می توانی خود به بالین زنت بروی و به آن چه که می گوید، گوش بسپاری.
مرد: و اگر آن چه که تو اینک بر زبان آوردی، دروغی بیش نبود، به پروردگار عالم سوگند که نخواهم گذاشت سپیده ی صبح را ببینی که افترا به عفیفه زنی چون او، مجازاتی برابر مرگ دارد.
پیرزن: برو و بیش از این، وقت را هدر نده! تا صبح دم زمانی نیست!

مرد با خشم می رود و بچه را بر کنده ی هیزم جا می گذارد. پیرزن با چهره ای افسون شده و شیطانی به کودک نزدیک می شود. نور صحنه کم می شود.
سوی دیگر صحنه، نور موضعی روشن می شود. مرد بر بالین زن نشسته است. زن ناگهان از خواب می پرد و در جایش می نشیند.

زن: چه اتفاقی افتاده است؟
مرد: هیچ، آسوده بخواب.
زن: کابوس می دیدم.
مرد: چه کابوسی؟
زن: طفلم کجاست؟
مرد: جایش امن است، مضطرب نباش، از کابوست بگو!
زن: کابوس هولناکی بود. خواب دیدم که دختری زیبا از سرزمین پریان، کودکم را در آغوش گرفت و با محبت، گیسوان او را نوازش کرد. ناگهان کودکم زیر انگشتان آن پری، تغییر چهره داد و کم کم به پیر زالی عجوز با وحشت سپید بدل شد. آن گاه پری کودکم را به من داد و من دیدم... (با وحشت)
مرد: چه دیدی؟
زن: دیدم که آن پری، همان پیرِ زالی است که امشب ما را پناه داده است! بگو کودکم کجاست؟
مرد: گفتم که خیالت راحت باشد...
زن: پس چرا پیش تو نیست؟ تو بر بالین من چه می کنی؟
مرد: گوش می سپارم!
زن: به چه؟
مرد: به فریاد تو در کابوس هایت!
زن: من فریادی کشیدم؟
مرد: نه؟
زن: چیزی گفتم؟
مرد: نه... هیچ.
زن: پس آخر این جا چه می کنی؟
مرد: تو مردی به نام مَهان را می شناسی؟
زن: مَهان؟ (دو دستی بر سرش می زند.) ای وای بر من، وای بر من (با شتاب از رختخواب بیرون می رود.)
مرد: چه شد؟ او را می شناسی؟ بگو (درحالی که دنبال زن می رود.) او را کجا دیده ای؟
زن: این در را باز کن... باز کن!
مرد: من دری را نبسته ام. بگو این مرد کیست؟
زن: اما این در بسته است!
مرد: (متوجه می شود که در قفل شده است.) عجیب است وقتی که من وارد شدم کاملاً باز بود.
زن: پس او تو را فریب داد! ای وای بر من! وای بر ما!
مرد: چه کسی؟ چه شده؟
زن: آن پیرِ زال، همان که می خواست مرا فریب دهد. همان که می گفت تو در خواب مهشید نامی را صدا می زنی.
مرد: من؟
زن: ولی من فریب نخوردم، من تو را می شناختم. اما تو! ای وای بر من! وای بر کودکم... وای... وای... (می خواهد در را بشکند.)
مرد: آرام بگیر! تا بفهمم از چه حرف می زنی؟
زن: آن پیرِ زال، او از کارگزاران سلطان است و این کلبه و این شب، دامی بیش نیست. دامی از فریب، برای آنان که زود فریب می خورند...
مرد: کارگزار سلطان؟ پیرِ زال؟ و این کابوس...

شروع به شکستن در می کند. زن هم به یاری او می شتابد. در تاریک روشنای صبح، در شکسته می شود. آهسته جلو می روند. کودک بر کنده ی هیزم نیست. تنها کلاه قرمز کوچک او روی کنده جا مانده است. زن آهسته زانو می زند و با حالتی مسخ شده، به نقطه ای دوردست در افق می نگرد. مرد کمی جلو می رود و چون کسی را نمی یابد، آهسته به سمت زنش بازمی گردد. هردو چون مجسمه ای بی حرکت بر زمین می نشینند. بازگشت به اتاق دختر سلطان.

دختر: (چهره اش را از پشت پرده بیرون آورده است، ولی روبنده ای به چهره دارد و تنها چشمانش هویداست.) چه بر سر فرزندت آمد؟
جوان: به جز آن کلاه دیگر اثری از او باقی نبود... هرگز نه در آن دیار و نه در هیچ کجای دیگر نشانی از او نیافتیم.
دختر: و همسرت... همسرت چه شد؟
جوان: زنده ماند. دردمند، صبور و شکسته دل، مثل تمام مادران این سرزمین که داغ فرزند خود را هم چون زخم کهنه ای، زیر آفتاب تازه می کنند. و این خود، آغاز حکایت دوم من است.
دختر: آیا به تلخی حکایت نخست است؟
جوان: نه به تلخی حکایت پیشین، بل به تلخی زندگانی مردم این خاک!
دختر: پس حکایت کن!
جوان: از سرزمین مرگ می گذشتیم، از کرانه های ترس و تردید و توهم؛ زن بیمار بود و مرد خسته و گمراه. درد سوگ فرزند، راه را بر هرگونه کلامی می بست و راه، پایانی نداشت...

زن و مرد به سوی دیگر صحنه می روند و بازی در بازی آغاز می شود.

مرد: فقط کمی دیگر، طاقت بیاور! شنیده ام که در این دیار، حکیم معجزه گری زندگی می کند. شاید دست اعجاز او بتواند تو را از این درد رهایی بخشد...
زن: ما در این دیار غریبیم! حکیم ما را نخواهد پذیرفت.
مرد: رسم حکمت، غریب نوازی است. حکیم، اگر حکیم باشد حرمت مسافر نگه می دارد. بیا دیگر رسیدیم.
زن: همین جاست؟
مرد: به من همین نشانی را داده اند. خانه ای به رنگ خاک، که پنجره های آن را پوشانده اند.
زن: صبر کن، کمی صبر کن.
مرد: برای چه؟

نظرات کاربران درباره کتاب دخترک شب طولانی و راحیل