فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دو زن و دو مرد در آکواریوم و شعبده و طلسم

نسخه الکترونیک کتاب دو زن و دو مرد در آکواریوم و شعبده و طلسم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دو زن و دو مرد در آکواریوم و شعبده و طلسم

تاد موسل (Tad Mosel)، نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده‌ی آمریکایی متولد سال ۱۹۲۲ در ایالت اوهایوی آمریکاست. او پس از تحصیل در مدرسه‌ی دراماتیک «ییل» وارد دانشگاه کلمبیا شد. از همان زمان نوشتن نمایش‌نامه را آغاز کرد و در هجده سالگی به عنوان یکی از بهترین نمایش‌نامه‌نویسان تلویزیون شناخته شد. بیش‌تر آثار او توسط بازیگران و هنرمندان بزرگ، چون لی‌لی دار واس، کلیر ترور، جسیکاتندی، وداستایگر، باستر کیتون و دیگران به اجرا درآمده است. تاد موسل از قابلیت‌های نمایش تلویزیونی برای خلق درام‌های موردعلاقه‌اش بهره می‌جوید. ویژگی خاص او شناخت آدم‌های مختلف و طرح شخصیت‌های متفاوت آن‌ها در نمایش‌نامه است. او در نمایش‌نامه‌هایش به «شهود» اعتقاد دارد. شهودی که به گونه‌ای نمادین پرده از حقیقت برمی‌دارد و تماشاگر را به درک بهتری از خویش رهنمون می‌شود.
«نمایش بداهه» از جمله نمایش‌نامه‌های وی است که برای صحنه نوشته شده است. خود او نمایش‌نامه‌اش را متأثر از کارهای پیراندللو نمایش‌نامه‌نویس ایتالیایی می‌داند. اگر چه این اثر یک موضوع انسانی جهان‌شمول را دنبال می‌کند که تنها به فضای وهم‌انگیز آثار پیراندللو محدود نمی‌شود.
نمایش‌نامه‌های تاد موسل توسط کارگردانان بزرگی چون آرتور پن (Arthur Peen) فردکو ـ (Fred Co) ـ دیوید ساس کیند (David SussKind) و دیگران روی صحنه آمده است و به اکثر زبان‌های دنیا چون دانمارکی، هلندی، آلمانی، اتریشی و... ترجمه شده است. موسل، خود درباره‌ی نمایش‌نامه‌اش می‌گوید: «نمایش بداهه در جست‌وجوی پاسخ‌گویی به یک پرسش ابدی بشر است: یک انسان تا چه اندازه به حقیقت و چه اندازه به توهم نیاز دارد تا بتواند در این دنیا به زندگی‌اش ادامه دهد؟»
به نظر می‌رسد که پایان تکان‌دهنده‌ی این نمایش‌نامه که هم‌چون مرگ غافلگیرمان می‌کند، پاسخ مناسبی برای این پرسش عرضه می‌کند. شروع نمایش بداهه‌ی تماشاگران در خانه‌های‌شان، به نکته‌ی قابل تأملی اشاره می‌کند، انسان تا جایی مجاز است به درون توهم و رؤیا پیش برود که خود واقعی‌اش را گم نکند. برای تونی بازی و صحنه، معیار کشف حقیقت می‌شود، اما برای ارنست، زندگی تنها بازی است و خود او تنها به بازیچه‌ای بدل می‌شود. بازیچه‌ای که تنها روی صحنه هویت دارد اما تونی صحنه را سکوی کشف حقیقت قرار می‌دهد و با یک جهش، لحظه‌ای ناب را در میان بازی شکار می‌کند و ناگهان به شهود می‌رسد. او با تغییر نگرش و مهربانی وینی‌فرد ناگهان به حقیقت مهم زندگی‌اش دست می‌یابد و تمامی عقده‌ها و سرخوردگی‌های دوران کودکی‌اش را بر صحنه جا می‌گذارد و می‌رود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دو زن و دو مرد در آکواریوم و شعبده و طلسم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شعبده و طلسم

بازی: (راوی بازیگر)
مکان و زمان: صحنه ی نمایش در هر زمان
راوی: بازیگری دوره گردم و از شهری به شهر دیگر سفر می کنم و زندگی مردم را مقابل چشمان شان نمایش می دهم و آن ها را بسی می خندانم و بسی می گریانم. قصد خنداندن می کنم، می گریند. وقتی که به گریه و اندوه می افتم، می خندند. و شگفتا، آن ها را به عشق می اندازم، اما خود عاری از عشقم. آن ها را شاعر می کنم، ولی خود هرگز شعری نمی گویم. و چنین است که یکه و تنها، رو به تاریکی، زیر تک نور خورشید، زندگی را اجرا می کنم. (مکث) و تو... تو که معنای خندیدن را گم کرده ای... این نمایش برای توست، نور که بر شما تابید، من از این جا می روم... چرا که نه من به درد شما می خورم و نه خنده ی شما دردی از من دوا می کند. زیرا که بازیگرم و بازی ساز، و این وظیفه ی محتوم ماست در فرصت عمر. تمنا دارم. تمنا دارم با من بیایید. بیایید...

دست می زند و معرکه می گیرد.

راوی: سال های سال پیش، در سرزمینی دوردست که آن قدر به دریا شبیه بود که پرندگان در آن غرق می شدند، دخترکی زیبا زندگی می کرد که وقتی می خندید، گل از دهانش می شکفت و وقتی می گریست، به جای اشک، مروارید از چشمانش می ریخت، نامش گلِ خندان بود...

موسیقی و نقاب و لباس پوشی.

راوی: گل خندان خواستگاران فراوانی داشت. مردانی که آوازه ی مروارید چشمانش را شنیده بودند، از سرزمین های دور و نزدیک در مقابل خانه ی او صف می کشیدند و خواب چشمان مرواریدگون او را می دیدند، اما او همیشه می گفت:
گل خندان: هیچ یک از آن ها را به همسری برنخواهم گزید. همسر من آزادمردی خواهد بود که از سرزمین های دور می آید و مرا نه به خاطر مروارید چشمانم، که به خاطر گلِ خنده هایم دوست خواهد داشت.
راوی: و چنین بود که گل خندان از تمام خواستگارانش همیشه یک سوال بیش نمی پرسید:
گل خندان: در من چه چیزی مورد پسند شما افتاده است؟
خواستگار اول چهره ات که زیباترین اندوه جهان بر آن نقش بسته است.
گل خندان: (با خودش) اندوه سبب اشک است و اشک من مروارید.
خواستگار دوم: اما من از اندوه هیچ چهره ای به وجد نمی آیم. من تو را به خاطر معصومیت کودکانه ات دوست دارم.
گل خندان: و نشان این معصومیت چیست؟
خواستگار دوم: این که بر هر چه ستم و پلشتی در جهان است، دل می سوزانی.
گل خندان: و چه کاری از دستم برمی آید؟
خواستگار دوم: همین گریستن، خود بزرگ ترین کار است. دیگران همین را هم انجام نمی دهند.
گل خندان: گریه، اشک ماتم، مروارید... باشد!
خواستگار سوم اما دل بستن من به تو با همه ی خواستگارانت تفاوت دارد، من تو را نه به خاطر اندوه چهره ات، نه به خاطر معصومیت کودکانه ات، بلکه به خاطر بزرگواریت دوست دارم.
گل خندان: و شما این بزرگواری را در چه دیده اید؟
خواستگار سوم در این که ثروت برای تان مهم نیست و مروارید چشمان تان را به رایگان به دیگران می بخشید. شما رنج می کشید تا دیگران از آن بهره برند. من اگر شوی شما شوم، دیگر نمی گذارم چنین شود.
گل خندان: دور شوید... صدای منحوس تان بر رنجم می افزاید. نه! من هرگز از میان شما همسری برنخواهم گزید.

از نقش بیرون می آید.

راوی: و زمان همین گونه می گذشت و گل خندان در خلوت تنهایی خویش، عمر می گذراند و رنج می کشید و همه چنین می اندیشیدند که او به راستی سعادتمند است. تا این که روزی نزدیک غروب، سواری بر اسب سرخ از راه رسید که گرد سرزمین های دور بر جامه اش نشسته بود. سوار بر سرِ چشمه آمد و دخترک را دید که چون بوتیمار بر لب چشمه نشسته است و گریه می کند.
سوار: از چه دلتنگی دخترک؟
گل خندان: از دلتنگی.
سوار: دلتنگی برای که؟
گل خندان: برای کسی که نیست و هرگز نخواهد آمد...
سوار: از کجا می دانی که هرگز نخواهد آمد؟
گل خندان: از مروارید غلتان اشک هایم که تا این اشک ها می ریزند کسی سراغ خنده هایم را نخواهد گرفت.
سوار: چرا؟
گل خندان: گل بی قدر و قیمت است و مروارید را می توان در بازار فروخت.
سوار: پس گریه نکن! آن وقت می بینی که همه از دورت پراکنده خواهند شد.
گل خندان: نه، من رنج می کشم، چون تنها مانده ام.
سوار: و اگر کسی پیدا شود که خواهان اشک های تو نباشد و بخواهد تو را از تنهایی بیرون آورد؟
گل خندان: آن وقت دیگر رنج نخواهم کشید، پس نخواهم گریست.
سوار: من همیشه مسافرم، همیشه از همه چیز می گذرم، و اینک برای نخستین بار در عمرم، دلم می خواهد بمانم و خنده ی نوشکفته ی دختری همیشه دل تنگ را ببینم. شاید این خنده، روح مسافر مرا آرام کند و دلم در جایی ریشه کند.
گل خندان: پس کاری کن که من بخندم.
سوار: رازش چیست؟ (مکث) گل خندان را چگونه باید خنداند؟
گل خندان: تو خود باید پاسخ آن را بیابی.
راوی: و این گونه بود که سوار اسب سرخ از اسب پیاده شد تا آستانه نشین گل خندان شود و حکایتی را برای او تعریف کند. حکایتی که دخترک را به خنده وادارد و خنده ای که شاید سوار اسب سرخی را عاشق کند و روح سرگشته اش به آن آرام گیرد. چه غریب است وقتی که مسافر مردی، آستانه نشین لبخندی شود... و اینک روایت سوار اسب سرخ...
سوار: روزی روزگاری در گذشته های دور، پهلوانی یکه و تنها، بی اسب و شمشیر، از قصه ها گریخت تا به گوشه ی عزلتی پناه برد و در آن جا آرام گیرد. در میان راه، ناگهان سر از قصر آینه ای درآورد که در آن هیچ چیز به جز تصویر خود ندید و هر جا که بود، تکراری کهنه از تصویر خویش بود. در آخرین اتاق قصر، دختر زیبایی را یافت که تاکنون موجودی زیباتر از او ندیده بود. دخترک بر بستر حریرش خفته بود و معصومیتی چاره ناپذیر و بی رحم بر چهره ی کودکانه اش چنگ انداخته بود. در تنش چهل سوزن فرو کرده بودند و بر بالینش لوحی بود.
پهلوان لوح را برداشت و چنین خواند:
به نام آفریدگار آفرینندگان...
شاهزاده خانم زیبا، اسیر طلسم دیو پریان شده است، و چنین مقدر شده است که تا آخر عمر در خواب بماند. این طلسم تنها در صورتی باطل خواهد شد که کسی او را آن قدر دوست بدارد که چهل شب بر بالین او بیدار بماند و هر شب یکی از نام های خدا را بر زبان آورد. و هر سحرگاه یک سوزن از تن او بیرون آورد. در پایان شب چهلم شاهزاده خانم بیدار خواهد شد، و دلش برای مردی خواهد تپید که او را از خواب مرگ بیدار کرده است.
پهلوان قصه ها که نه عاشق بود و نه مجنون، وقتی که چنین خواند، دل بر معصومیت کودکانه ی شاهزاده خانم زیبا سوزاند و تصمیم گرفت که سفر بی بازگشت خود را چهل روز به تاخیر بیندازد و چهل شب بر بالین دخترک بیدار بماند و چله نشینی کند. و راز شکست طلسم در این بود که او هر شب باید یک نام خدا را پیدا می کرد و بر زبان می راند و سپس به چهره ی دخترک فوت می کرد و این گونه بود که چله نشینی پهلوان گریزپای قصه ها آغاز شد.

موسیقی.

راوی: پهلوان قصه ها جامه ی سفر از تن به در آورد و به خود جرئت داد که یک بار دیگر آزمون محبت را از سر بگذراند.
اما بشنوید از دیو پریان که در زیرزمین آن قصر منزل کرده بود و تاکنون مردان زیادی را در ادعای عشق شاهزاده خانم زیبا، سرافکنده کرده بود.
شیوه اش آسان بود، به هزار و یک لطایف الحیل کاری می کرد که عاشق شاهزاده از صدا کردن خدا نومید شود. و اینک، شبِ اول پهلوان بود که دیو در هیئت یک عروس پریچهر بر او ظاهر شد. درست زمانی که پهلوان آماده می شد تا مراسم نیایش را بر بالین شاهزاده خانم به جا آورد.

پهلوان با شمعی روشن در دست وارد می شود و بر بالین شاهزاده خانم می نشیند، از سوی دیگر صحنه، عروسی وارد می شود.

پهلوان: کیستی؟
عروس: عروسی سیه بخت که در حجله، به سوگ داماد گم کرده ی خویش نشسته ام.
پهلوان: این قصه را تا به حال نشنیده ام.
عروس: همسرم فرمانروای سرزمین آفتاب بود و من نوعروسی بودم که او را در اولین شب ورودش به این قصر، در تاریکی ظالم گم کردم و اینک، عروس این شب طولانیم که در حجره ی این قصر، به دنبال ردپایی از شوی گم کرده ی خویش می گردم.
پهلوان: چرا در شب؟
عروس: از وقتی که فرمانروای سرزمین آفتاب گم شد، روشنایی از این خانه رفت و دیگر همیشه شب است.
پهلوان: اینک از من چه می خواهی؟
عروس: یاری ام کن!
پهلوان: می دانی بزرگ ترین درد یک پهلوان چیست؟ این است که زمانی که دیگر پهلوان نیست، کسی از او یاری بخواهد. از من چه کاری برمی آید؟
عروس: تو چراغ داری و بی باکی. چراغ بردار پهلوان و پیشاپیش من گام بگذار. باشد که با هم فرمانروای آفتاب را در گوشه و کنار از یاد رفته ی این قصر پیدا کنیم.
پهلوان: از کجا می دانی که از این قصر بیرون نرفته است؟
عروس: از آن جا که از دل من بیرون نرفته است. اگر مرا ترک کرده بود، دلم چنین شوری نداشت. (با صدای آرام تر) شنیده ام در این قصر، دیوی زندگی می کند، همان دیوی که شاهزاده خانم زیبا را طلسم کرده است. آن هیولای بدکار، شوی مرا نیز ربوده است. چرا که هیچ سعادتی را نمی تواند ببیند.
پهلوان: (شمع برمی دارد.) باشد، اینک به یاری این نور و با توکل به صاحب آن، در قصر دوره می گردیم و همسر تو را پیدا می کنیم. شاهزاده خانم زیبا می تواند یک شب دیگر در خواب، منتظر بماند.
عروس: سپاس بر تو ای مسافر غریب!

در تاریک و روشن صحنه، صدای خنده های زن از پشت پرده ها شنیده می شود. صدای خنده ها کم کم به قهقهه های هیولا گونه ای مبدل می شود و چراغ خاموش می شود. صحنه در تاریکی غرق است.

پهلوان: چراغ را کجا بردی؟ تاریک است من گم شدم، به من بگو کجا هستم؟ (صدای قهقهه های دیو و فریادهای مرد که در خنده ی دیو گم می شود. صحنه روشن می شود. مرد بر کف زمین افتاده است. آهسته چشم باز می کند.)
پهلوان: من فریب خوردم و شبی پرستاره از دست رفت. شبی که ستارگان می توانستند شاهدی بر نیایش من باشند. شبی که در تاریکی بی نام و نشان گم شد.
راوی: شب دوم فرارسید. ماه که پرده از شب کنار زد، پهلوان برای نیایش آماده شد، اما در همین زمان از پشت در صدای ناله ای شنید.
پهلوان: کیستی؟
فلسفه دان: فلسفه دانی پیر که از تمام دنیا و آخرت، فقط یک دندان داشتم و شکر خدا دیگر آن را هم ندارم.
پهلوان: چه شد که آن را هم از دست دادی؟
فلسفه دان: خرده ته دیگی باعث شکستن آن شد، و حالا دردم از شکستن دندان نیست، که هر چیز شکستنی بالاخره روزی می شکند. دردم از این است که تا آخر عمر، از سعادت خوردن ته دیگ محروم مانده ام، که اگر این عمر به تمام کردنش می ارزید، فقط به خاطر لذت خوردن ته دیگ بود و بس!
پهلوان: یعنی از تمام چیزهایی که در دنیا هست، هیچ یک باعث لذت تو نمی شود؟
فلسفه دان: چیزهایی که در دنیا هست یا چیزهایی که من دارم؟ این دو چیز است جوان...!
پهلوان: چیزهایی که هست و تو هم می توانی داشته باشی!
فلسفه دان: خب من چه چیزهایی دارم؟... درد استخوان دارم. درد دل دارم. درد چشم و قلب دارم. بی کسی دارم، آوارگی دارم و... تنها دو چیز ندارم یکی دندان و آن دیگری امید! و با توجه به این که جمع داشته هایم از نداشته هایم بسیار بیش تر است، پس نتیجه می گیریم که من بسیار خوش بختم... (می خندد).
پهلوان: بی امید و دندان چه می کنی؟
فلسفه دان: به بی دندانی رضا می دهم که هر چه را خدا از انسان بگیرد، حتماً بدون آن هم می توان سر کرد. اما امید را هرگز از خدا نخواسته و نمی خواهم. چرا که اگر باشد، باید خیلی چیزهای دیگر را هم بخواهم و آن وقت تازه بدبختی آغاز می شود. اما تو این جا چه می کنی؟
پهلوان: پیش از آمدن شما می خواستم دعایی بخوانم.
فلسفه دان: دعا برای که؟
پهلوان: برای دخترکی که طلسم شده است.
فلسفه دان: (می خندد.)
پهلوان: چرا می خندی؟
فلسفه دان: چون دانستم که می خواهی برای خودت دعا بخوانی، زیرک!
پهلوان: چه می گویی؟ نمی فهمم!
فلسفه دان: ساده است! هر مردی که می خواهد دخترکی را یاری دهد خود در انتظار یاوری به سر می برد. (ناگهان جدی می شود.) نجات دختر بهانه است مردک! تو در حسرت او به سر می بری.
پهلوان: حتی اگر عاشق باشم، (مکث) ـ که هنوز نیستم ـ گناهی مرتکب نشده ام.
فلسفه دان: عشق، عشق؟ (لبخند تلخ) در جهانی که هر کس، خویشتن را به سختی تحمل می کند، آیا باور می کنی که بتواند کس دیگری را دوست داشته باشد؟ عشق، از آن کلماتی است که انسان آفرید تا مرگ خویش را به تعویق اندازد. اما انسان به هر حال خواهد مرد و عشق دستاویز کودکانه ای بیش نیست، همه چیز با حسرت آغاز می شود و به حسرت می رسد. حسرت دستی برای فشردن دستی دیگر...
پهلوان: تو فلسفه دانی پیر هستی، که در گذر عمر، اعتقادت را به همه چیز از دست داده ای.
فلسفه دان: نه، هنوز چیزی هست. گوش کن! (به نقطه ای دوردست اشاره می کند. گویی از آن جا صدایی می شنود.) تمام شدن، تمام کردن، خوابیدن... (در حالی که دور می شود صدایش به تدریج آهسته تر می شود.) تمام شدن، تمام کردن، خوابیدن، بدون خواب دیدن، بدون رویا و توهم عشق، بی حسرت و بی آرزو... فقط همین! خوابیدن. (صدا به تدریج فید می شود.)
پهلوان: (درحالی که چشمانش بسته می شود با خود زمزمه می کند.) تمام شدن، تمام کردن، خوابیدن...

خروس خوانی از دور شنیده می شود. پهلوان به خود می آید.

پهلوان: (ناگهان هشیار) سحر شده، و من شبی را که می توانست عطر نیایش به خود بگیرد، در تردید و حسرت از دست دادم. تردید و حسرتی که زاده ی تردید در ذات پروردگار است. ننگ بر من، که بار دیگر فریب خوردم.
راوی: و شب سوم فرا رسید. تو گویی که این شب برای پهلوان، اولین شب آفرینش بود. وضو کرده بود و می خواست که نیایش خویش آغاز کند که ناگهان صدایی در قصر طنین انداز شد.
پیرمرد: آه... آه...
پهلوان: کیستی که چنین ناله می کنی؟
پیرمرد: درمانده ای رو به مرگ.
پهلوان: مرگت از چیست؟
پیرمرد: از همان که باعث زندگیم بود... عشق ورزیدن!
پهلوان: سخنانی عجیب می شنوم... این چگونه عشقی است که باعث مرگ می شود؟
پیرمرد: عشقی که اثر نکند و کسی آن را نفهمد.
پهلوان: سعی کن موثر شود.
پیرمرد: بی فایده است. وقتی که می فهمد، دیگر عشق نیست و وقتی که نمی فهمد باعث رنج است.
پهلوان: پس چاره چیست؟
پیرمرد: خاموشی و فراموشی...
پهلوان: این که مرگ است!
پیرمرد: آری همان که سرنوشت محتوم همه ی ماست.
پهلوان: حتی سرنوشت عاشقان؟
پیرمرد: تنها مرگ است که عشق را ابدی می کند، اگر عاشقی بمیر!...
پهلوان: پس آنان که با عشق، عمر جاویدان می یابند، چه می کنند؟
پیرمرد: آنان خود نخست می میرند و سپس عمر جاودان می یابند...
عشق خواهر مرگ است (در حال دور شدن) عشق، خواهر مرگ است. عشق، خواهر مرگ است... (صدایش محو می شود.)
پهلوان: (درحالی که چشمانش آهسته بسته می شود با خود تکرار می کند.) عشق، خواهر مرگ است... عشق، خواهر مرگ است. عشق... مرگ... عشق... مرگ...

خروس خوان. پهلوان به خود می آید.

پهلوان: صبح شده، شبی دیگر به خاموشی و فراموشی گذشت و فرصت شبگردی در کوچه های دعا از دست برفت، اما من بار دیگر برمی خیزم، چون شبی دیگر در راه است. عروس گم کرده شوی، فلسفه دان پیر، و عاشق رو به مرگ هر یک به قصه ی خود رفتند و من به قصه ی خویش... باید آن نیکو نزدیک را نام برد.
راوی: و پهلوان خسته نشد. بار دیگر دست به دعا گشود و شب آخر، شب تقدیر و قدر... شبی که دیو پریان یا ناامید می شد و یا ناامید می کرد، پس در قالب راستین خویش به خلوت عاشقِ خستگی ناپذیر می رسید و به یک حربه ی هیولایی او را از پای درمی آورد.
پهلوان: (درحالی که دست به دعا گشوده است.) خداوندا همانا من از تو می خواهم به وسیله ی نامت، ای پناه کسی که پناهی ندارد...
دیو: راست می گویی! تو پناهی نداری... حتی او هم تو را در پناه خود نخواهد گرفت.
پهلوان: باز هم یک مزاحم... تو دیگر چه می خواهی؟
دیو: جانت را!
پهلوان: تو به من نداده ای که آن را به تو باز پس دهم...
دیو: من هر چیز را که بخواهم می گیرم. چرا که هیچ ندارم و این حق من است، مرا دیو پریان می نامند. کسی که این قصر و دخترک مغرور را طلسم کرده است! که دیگر تا زنده است دل در گرو آدمیزادی نگذارد.
پهلوان: و من زمانی پهلوان قصه ها بودم و همه کس مرا به یاد داشت و اینک لبخند معصوم دخترکی خفته در رویاهای کودکیش را می بینم که آن قدر بها دارد که به خاطرش از یاد همه فراموش شوم.
دیو: او همیشه خفته خواهد ماند و تو خواهی مرد...
پهلوان: تو این گونه حکم کن و من نیز این گونه که دخترک بیدار خواهد شد و تو خواهی رفت!
دیو: پس برای مرگ روبه راه شده ای!
پهلوان: اگر مرگ من، حال جهان را بهتر می کند، باشد. اما پیش از آن تو را به مبارزه دعوت می کنم.
دیو: تو زمین خواهی خورد!
پهلوان: پس شرط، این باشد. هر کس زمین بخورد، برای همیشه از این جا خواهد رفت.
دیو: قبول!

مبارزه ی آن دو پشت پرده ها... در پس زمینه ی موسیقی، دیو زمین می خورد.

دیو: صبر کن، مهلتی دیگر به من بده!
پهلوان: به قانونی که خود گذاشته ای احترام بگذار...
دیو: من بیمارم... توان برخاستن از زمین را ندارم... حداقل به خاطر بیماریم به من رحم کن!
پهلوان: چه می خواهی؟
دیو: دست بر شانه ام بگذار و دعای خیرت را بدرقه ی راهم کن...
اکنون که ناچار از رفتنم، پس بگذار با آرامش راهی شوم.

پهلوان دستش را بر پیشانی دیو قرار می دهد. دستش به پیشانی دیو می چسبد.

پهلوان: دستم را رها کن!
دیو: من دست تو را نگرفتم که رها کنم. تو پیشانی مرا رها کن.
پهلوان: تو مرا فریب دادی.
دیو: من فقط دعایی از تو خواستم. اگر نام مرا به هفت پرسش بیابی، رها می شوی.
پهلوان: آسان ترین نام تو دیو است.
دیو: نام راستینم را بگو!
پهلوان: بدذات!
دیو: بدتر!
پهلوان: بی کس!
دیو: بدتر!
پهلوان: غمگین!
دیو: (افسرده تر) بدتر...
پهلوان: (نجواکنان با خود) بدتر... بدتر... ناامید... بسیار بدتر، عاشقی ناامید...

موسیقی، دیو می رود.

راوی: و چنین بود که با شکست دیو، اسمای خداوند بر زبان پهلوان جاری شد...
پهلوان: ای نزدیک تر از هر نزدیک، ای محبوب تر از هر محبوب، ای بیناتر از هر بینا، ای آگاه تر از هر آگاه، ای شریف تر از هر شریف، ای رفیع، ای مهربان تر از هر مهربان، ای یاور ضعیفان، ای همدم غریبان، ای گنج فقیران، ای آن که نجوا را بشنود، ای آن که غریقان را نجات دهد، ای آن که مریضان را شفا دهد، ای آن که خنداند و گریاند، ای آن که میراند و زنده گرداند...
راوی: و چنین بود که سی و نه شبانه روز، نام پروردگار خوانده شد و به هر شب، سوزنی از تن دخترک جدا شد و به هر سوزن، تیر محبت دخترک بر دل پهلوان نشست و شب چهلم، پهلوان عاشق بود و آن شب باید آخرین نام آفریدگارش را به زبان می آورد و اینک پهلوان گریزپای قصه ها بود و چهلمین نام خدا، که اگر آن را نمی یافت، شاهزاده خانم زیبا، برای همیشه در خواب می ماند و در رویای کودکی اش پیر می شد و مردی تا ابد در حسرت نگاه او جان می سپرد و شگفتا پهلوان، در شب چهلم نامی از نام های مبارک را به یاد نداشت!

در پس زمینه ی موسیقی، پهلوان، شعری را زمزمه می کند.

پهلوان: بادهایی که از پی هم می وزند
نام تو را فریاد می کشند
فریاد بادها به آب می ریزد
مادرم به آب حوض رخت می شوید،
و رخت ها را به بند می کشد.
از این درخت تا آن درخت،
بند رخت، نام تو را به یاد می سپارد.
درخت به درخت، نام تو نجوا می شود،
جهان از نام تو جان می گیرد و نفس می کشد،
نامت به صدای پرندگان، در جهان تکثیر می شود،
و مادرم که خسته است و ناامید،
در آرزوی شنیدن نامت پیر می شود،
ای خوب، ای همیشه صداکردنی،
نامت آغاز و پایان هر آرزوست،
و راز روشنایی آینه ها
من نام تو را از درخت چناری که در کودکی ام افتاد شنیدم،
نام تو زیباست، می دانم، می دانم، می دانم.

راوی: و نام آخر به زبان آمده بود. با اولین نفس صبح، شاهزاده خانم زیبا، چون گل شکفت!
شاهزاده ی زیبا: من کجا هستم؟
پهلوان: در خانه ی خود.
شاهزاده ی زیبا: شما که هستید؟
پهلوان: غریبی در خانه ی آشنایی.
شاهزاده ی زیبا: مثل این که زیاد خوابیدم.
پهلوان: چشم برهم زدنی بیش نبوده است. کوتاه مثل آه...
شاهزاده ی زیبا: خواب عجیبی دیدم، خواب پهلوان دلیر افسانه ها که در غاری عزلت گزیده است و دور از هیاهوی مردم روزگار می گذراند.
پهلوان: آینده ی رفته مرا خواب دیده اید.
شاهزاده ی زیبا: مگر تو پهلوان قصه ای؟
پهلوان: دیگر نه، ولی زمانی بودم...
شاهزاده ی زیبا: پس اکنون، این جا چه می کنی؟
پهلوان: از سرنوشت خویش به مشیت پروردگار پناه می برم.
شاهزاده ی زیبا: نه، آن که به خواب من آمده بود، چهره ای نورانی داشت و سرنوشتش را در کنج خلوت غاری پیدا کرده بود.
پهلوان: آری قرار بود که چنین باشد. اما شما آمدید و اینک آینده نیز به گذشته ها پیوسته است.
شاهزاده ی زیبا: (با پوزخند) تو به من دل بسته ای؟
پهلوان: شاید نامش این باشد. نمی دانم.
شاهزاده ی زیبا: چه می گویی مرد، تو که حتی کلامی با من نگفته ای؟
پهلوان: کلام، کلام دل است. من در خواب شما تکرار شدم و شما در خواب من...
شاهزاده ی زیبا: بیش تر به افسانه های سوزناک مادربزرگان شبیه است. بس کن مرد! من خوش ندارم کسی در رویا به من دل ببندد.
پهلوان: مگر شما، خود در رویا به پهلوان قصه ها دل نبسته اید؟
شاهزاده ی زیبا: پهلوان قصه ها یکی است و دیگر در تمام عالم، کسی مثل او نیست. من در این عشق مجازم.
پهلوان: نه ـ هر کس که دیگری را دوست بدارد، معشوق برایش در عالم بی همتاست و عشق یعنی همین...
شاهزاده ی زیبا: خسته ام. مَرد! سخن کوتاه کن و کمی آب بیاور تا چهره تازه کنم.
راوی: و چنین بود که پهلوان قصه ها که از گذشته و آینده ی خویش گریخته بود، در لحظه های آینه گون عشق، اسیر شرارت معصوم دخترکی شد که هرگز او را بیش از خادمی ندید و هرگز نام او را نپرسید. و شاهزاده خانمِ زیبا، همیشه غمگین بود و تمام زندگی اش در کنار پنجره ای بسته می گذشت و نگاهش گَرد افق گرفته بود تا روزی آن پهلوان سفرکرده ی قصه ها، از راه برسد.
پهلوان: شاهزاده خانم، خواب ندارند؟
شاهزاده ی زیبا: همه چیز دست به دست هم دادند، تا پهلوان را از من بگیرند. حتی خواب هم خود را از من دریغ می کند تا در رویا او را نبینم.
پهلوان: شاهزاده خانم، چهره ی پهلوان را به یاد دارند؟
شاهزاده ی زیبا: آن قدر نورانی بود که چیزی از آن در یادم نمانده است.
پهلوان: پس ممکن است او را با دیگری اشتباه بگیرند؟
شاهزاده ی زیبا: نه... وقتی که بیاید، او را خواهم شناخت.
پهلوان: شاید آمده باشد.
شاهزاده ی زیبا: باز آن حکایت کهنه را آغاز نکن مرد! اگر تو پهلوان قصه ها باشی، حتماً من هم شاهزاده خانم قصه هستم.
پهلوان: شاید باشید... ولی مگر در من چه دیده اید که چنین کراهت بار است؟
شاهزاده ی زیبا: هیچ، به جز این که خود را به زور به من تحمیل می کنی.
پهلوان: و اگر سرنوشت چنین کرده باشد چه؟
شاهزاده ی زیبا: چگونه ممکن است؟ سرنوشت چگونه ممکن است دخترکی را که برای پهلوانی آفریده شده است، به عقد خادمی تسلیم درآورد؟
پهلوان: آیا هیچ پهلوانی، خادم معشوق خویش نخواهد شد؟
شاهزاده ی زیبا: نه! این گونه که تو مرا بی قید و شرط خدمت می کنی هرگز!... و این اندوه تا ابد در جان من خواهد بود، که پهلوانی را به خواب دیدم. خوابی که مثل مرگ، طولانی بود. به او دل بستم، چشم باز کردم و تمام آن رویا بود. (مکث) و اینک هیچ کس نیست که با او درد و دل گویم، مگر خادمی که هیچ نمی داند...
پهلوان: اگر شاهزاده خانم رخصت دهند، حکایتی بگویم و سبب اندوه از میان بردارم.
شاهزاده ی زیبا: کدام حکایت می دانی که من نمی دانم!
پهلوان: حتی اگر از میان قصه ها نگریخته بودم، باز قصه ای می دانستم که شما نمی دانستید. رخصت دهید!
شاهزاده ی زیبا: بگو، شاید آرامش خاطری باشد و روح سرگشته ام به آن آرام گیرد و یا شاید مرهمی برای درد بیداری...
راوی: و چنین بود که پهلوان قصه ها حکایتش را آغاز کرد. (معرکه می گیرد.)
روزی روزگاری، در سرزمین های آن سوی زمان، زنی می زیست که هرگز نمی خندید، چرا که از کودکی خندیدن را نیاموخته بود و کسی دلیل آن را نمی دانست. روزی عجوزی طالع بین به زن گفت:
عجوزه: در طالع تو عشق می بینم. باید عاشق شوی تا بتوانی بخندی!
راوی: و زن عاشق شد تا خندیدن را بیاموزد و چون عشق او را نفهمیدند، شاعر شد تا عاشقی را بیاموزد و چون شعر او را نفهمیدند، بازیگری پیشه گرفت تا همه چیز را بفهمد و هیچ نخواهد. پس بازیگری دوره گرد شد و از شهری به شهر دیگر سفر کرد و زندگی مردم را مقابل چشمان شان بازی کرد و آن ها را بسی خنداند و گریاند، وقتی که می خواست آن ها را بخنداند، می گریستند و وقتی که می خواست آن ها را بگریاند، می خندیدند، اما خودش هرگز نخندید. آن ها را شاعر کرد، اما خود هرگز شعری نگفت. و چنین بود که بازیگر، شوق زندگی را در دل مردم پدید می آورد و خود اگر چه هرگز به چیزی مشتاق نبود، ولی راضی بود که زندگی اش تاریخچه ی دردها و شادی های بشر باشد.
تا این که یک شب در میانه ی خنده دارترین نمایش زندگی خویش، ناگهان چشمش به چهره های عبوس تماشاگران افتاد و متوجه شد که... (مکث) آنان نمی خندند... حتی زهرخندی نیز بر لبان آنان نبود!
شگفتا! چه پیش آمده بود؟ نمایش همان نمایش شب های پیشین بود و او همان بازیگری که دردش مردم را به گریه می انداخت. پس چرا این بار نمی خندیدند؟ طلسم در کجا بود که هیچ شعبده ای آن را باطل نمی کرد؟
بازیگر سعی کرد و بار دیگر سعی کرد، ولی بی فایده بود. از تمام ترفندها و شگفتی های بازیگری خود بهره جست. اما از جایگاه تماشاگران صدایی نیامد. گویی جملگی به سنگ بدل شده بودند. تنها سکوت بود و صدای نفس های بی قرار بازیگر که هنوز نومیدانه تقلا می کرد. تنها سکوت بود و گرد مرگ بر چهره ی آدمیان. سکوت و هزاران پرسش که تا ابد بی پاسخ ماند. سکوت، هم چون قهر پروردگار... گوش کنید!

سکوت.

راوی: (با صدای آهسته) می دانید من از آن شب به چه می اندیشم؟ (مکث) به این سکوت! این سکوت بی پایان که چون ماری شوم درون خواب هایم خزیده است و از دیوار تنهایی ام بالا می رود. تو گویی که تمام صداهای گذشته و آینده را در خود بلعیده و هستی ام ناتمام مانده است! و اینک تنها یک اندیشه می ماند:
اگر این همه بازی نبوده باشد؟ اگر این همه به راستی اتفاق افتاده باشد و اگر من ناچار شوم روزی دلم را از این سکوت سنگین بردارم و از میان شما بروم، به راستی کجا باید بروم؟ آیا جایی هست؟ (آرام آرام به میان تماشاگران می آید.) شما بگویید، جایی هست؟ (مکث) کجا؟ کجا؟ کجا؟ از شما می پرسم. کجا؟ کجا؟ کجا؟
صدای موسیقی اوج می گیرد و صدای بازیگر را تحت الشعاع قرار می دهد. بازیگر هنوز تقلا می کند که پاسخ خود را از مردم بگیرد. اما تقلایی بیهوده است، و دیگر تنها صدای بلند موسیقی است که به گوش می رسد.

پایان
تهران ـ آذر ۱۳۷۴
***
شعبده و طلسم نخستین بار در جشنواره ی سراسری تئاتر فجر در سال ۱۳۷۵ با بازی و کارگردانی شهره سلطانی به روی صحنه آمد و به عنوان برترین نمایش نامه ی جشنواره ی سال ۱۳۷۵ انتخاب شد و جایزه ی بهترین بازیگری را نیز، از آن خود کرد.
شعبده و طلسم هم چنین در جشنواره ی نمایش نامه نویسی بانوان سال ۱۳۷۴، جایزه ی نمایش نامه ی اول را به خود اختصاص داد.
در سال ۱۳۷۶ شعبده و طلسم به مدت یک ماه در سالن شماره ی دو تئاتر شهر به روی صحنه آمد و با استقبال تماشاگران روبه رو شد. این نمایش تا به حال توسط چندین گروه مختلف تئاتری به اجرا درآمده است.

شعبده و طلسم در آینه ی نقد و مطبوعات

خجسته باد آغازی درست
در میدان نوشتن نمایش نامه ی ایرانی
نمایش شعبده و طلسم، نوشته ی چیستا یثربی، به کارگردانی و بازی شهره سلطانی، مدتی است که در سالن شماره ی دو تئاتر شهر اجرا می شود.
نمایش در شکلی برگرفته از نمایش نقالی است که بازیگر (بازی ساز) ضمن نقل قصه، خود نیز به قالب آدم های قصه رفته، آن ها را مجسم می کند. نویسنده ی داستان، عشق و شیفتگی بازیگر دوره گردی را به تصویر می کشد که همه را می خنداند و خود خنده را فراموش کرده است. مایه ی شور و عاطفه ی خویش را در طبق اخلاص، تقدیم مردم می کند اما خود از آن بی بهره می ماند.
شعبده و طلسم در واقع حدیث نفس بازیگران است. تحلیلی از کنه کار بازیگران و شور آنان است. افسانه ی دختری که چهل سوزن در بدنش فرو رفته و پهلوان چهل شب تا صبح، چهل اسم از اسمای خداوند را بر او می خواند. با دیوان می جنگد و بالاخره او را بیدار می کند. همه و همه بهانه ای برای نویسنده است تا ماهیت عشق به هنر بازیگری را شکافته و بشناساند. بازیگری که مایه ی جان خود را به رایگان در اختیار مردم می گذارد تا آن ها را شاد کند، اما خود، ناشاد است! مصور عشق است، اما خود از آن بی نصیب است. بازیگر از قصه ی عشق می سراید، قصه ی عشقی که بی وجود آن زندگی، بی معنا، سرد و بی روح است. بدین اعتبار شعبده و طلسم تغزل عشق است. و عشق در آن رنگی بر بوم خشن زندگی است. یثربی به خوبی توانسته از شکل نمایش نقالی سود جسته، برای لحظاتی ما را به اعماق افسانه های عامیانه ی قدیم برده، از این دنیای شلوغ و ماشین زدگی برهاند و برای مان از زندگی بسراید، از «عشق» این جلوه ی زیبای خداوند. اما او در لحظه ی وصال به ترفندی ظریف عاشق را محروم می کند. گویی عشق با وصال نابود می شود. اما عطش عشق مردم در سینه ی بازیگر باقی است و همیشه سوزان و شعله ور می ماند. او باید در صحنه باقی بماند، عاشق باید بسوزد تا عشق جاویدان بماند. او که پهلوان قصه ی زندگی است هرگز دستش به وصال معشوق نمی رسد. این تقدیر اوست تا چون شمع بسوزد و از روشنایی خود اطرافیان را منتفع گرداند.
سلطانی صحنه را به دو قسمت تقسیم کرده، پرده ای سفید سمت راست و چپ صحنه قرار داده است. او به عنوان بازیگر کارش را از پشت پرده ی سمت راست آغاز می کند. نوری که از پشت به وی می تابد، سایه اش را به صورت بزرگ تری بر پرده نقش می دهد و نمایش «سایه بازی» را تداعی می کند. پشت پرده ی سمت چپ که برای برقراری توازن تصویری صحنه است، نوازندگان تار و دف و کمانچه نشسته اند. آن ها نیز به صورت سایه های بزرگی نمایش داده می شوند. این ها همه گرچه در ابتدا سوال برانگیزند و توجه را جلب می کنند، اما همه تمهیداتی فرعی اند و به زودی فراموش می شوند. نقش اساسی را خود «بازی ساز» به عهده دارد. بعضی وقت ها بازی نور او را یاری می دهد. ولی این نیز امری به کلی فرعی است. اصل خود بازیگر است که در قالب چندین نقش باید بازی کند. بگوییم ظاهر می شود و روایت می کند، زیرا کار او بازی شخصیت نیست. بازی تیپ است. تنها تجسم مختصات ظاهری تیپ ها کفایت می کند. سلطانی خود کوچک اندام است. طبیعی است که صدایش مناسب همان اندام باشد. زمانی که در نقش دیو، و مرد فربه و پهلوان ظاهر می شود، با وجود سعی و تلاشی که در تقلید صدای پهلوانانه و مردانه می کند توفیقش نسبی است. اما در تقلید صدای زنان قصه، مخصوصاً پیرزن موفق تر است. صدای او برای سالن شماره ی دو کفایت می کند، اما برای سالنی بزرگ تر صدایی با برد و انعطاف بیش تر لازم است. نقطه ی قوت او در بازی تاکیدات به جا، سکوت ها، نگاه ها، و تمهیدات درستی است که توجه تماشاچیان را به اتفاق روی صحنه جلب می کند. نمایش از ضرب آهنگ و تنشی مناسب برخوردار است که وی به تنهایی به وجود آورده.
موسیقی نیز به درستی حال و هوای قصه را برای ما زنده کرده و نقش کمکی درخوری در ایجاد حالات مختلف در تماشاچی ایفا می کند. مثلاً دف در هنگام دلهره و عزم و شادی پیروزی و کمانچه در هنگام جست وجو و صدای مرموز مثل صدای جیرجیر در و... و تار هنگام فتح و پیروزی همه و همه در کل هماهنگ با نمایش عمل می کنند.
نکته ی جالب این که سازندگان اصلی این نمایش، نویسنده، کارگردان و بازیگر، دستیار کارگران، منشی صحنه و طراح آفیش همه خانم هستند. گویی یثربی این نمایش را برای خانم ها نوشته است. می توان آن را به تسامح، نمایش خانمانه خواند. این فکر هنگامی قوت بیش تر می گیرد که تصور کنید بازیگر مردی هر قدر هم توانمند، بخواهد در نقش زنان، صدای زنی را تقلید کند و ادا و اطوار او هنگام خواستگاری، قهر، گریه و... درآورد چه خواهد شد؟! نمایش از باور تماشاچی دور شده و شاید مضحک شود. اما عجیب است که تقلید صدای مرد توسط خانم سلطانی، کاملاً پذیرفتنی می نماید!
در خاتمه باید از نمایش شعبده و طلسم به عنوان نمایشی با زمان بندی مناسب، زبانی شیوا و منطبق با شکل اثر، بازی راحت و بی تکلف و به یاد ماندنی سلطانی یاد کرد. باید به خانم یثربی برای شروعی درست در عرصه ی نمایش نامه نویسی بر اساس نمایش های ایرانی و به خانم سلطانی برای بازی راحت و گویا و همه ی همکارانش به ویژه گروه موسیقی تهنیت و دست مریزاد گفت.
از آن جا که تئاتر مهجور و محتضر ما نیاز مبرم به نفس و خون تازه دارد و صحنه ی تئاتر در عطش نوشته ای با افکاری متعالی و شایسته ی مردم نجیب و صبور می سوزد، توفیق بیش از پیش چیستا یثربی را در نوشتن نمایش نامه هایی بزرگ آرزومندیم.

روزنامه ی ابرار، آذرماه ۱۳۷۶



نظرات کاربران درباره کتاب دو زن و دو مرد در آکواریوم و شعبده و طلسم