فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تراژدی علوم سیاسی

کتاب تراژدی علوم سیاسی
علم سیاست، دانشگاه و دموکراسی

نسخه الکترونیک کتاب تراژدی علوم سیاسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تراژدی علوم سیاسی

کتاب تراژدی علوم سیاسی نشان می‌دهد که چگونه دانشگاه‌های بزرگ آمریکا به‌تدریج دارای کالج‌ها، دانشکده‌ها و دپارتمان‌های خاص علوم سیاسی شدند و چگونه با گسترش این تحول و به‌ویژه با پایه‌گذاری انجمن علوم سیاسی آمریکا و جدا شدن آن از انجمن علوم اجتماعی آمریکا، علوم سیاسی و گرایش‌های گوناگون آن مسیر گسترش و تکامل خود را در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم طی کردند. در مسیر این تکامل، عمده‌ترین نقطه عطف‌های تاریخ رشته علوم سیاسی در زمینه‌های روش‌شناسی و معرفت‌شناسی، و از آن میان پیدایش جریان‌های انتقادی و رادیکال و نقد گفتمان‌های آنها به جریان اصلی و اغلب لیبرال و از آن‌سو واکنش پژوهشگران پشتیبان این جریان بررسی و تحلیل شده است. در میان این نقطه عطف‌های روش‌شناسی، بی‌گمان مهم‌ترین آن پیدایی جنبش رفتارگرایی و تلاش آن برای علمی‌کردن علوم سیاسی و قانونمند کردن آن با ارائه روش‌های تحلیل کمّی مرسوم در سایر علوم و تولید قوانین تبیینی برای مسائل سیاسی و اجتماعی بود.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تراژدی علوم سیاسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

تراژدی علوم سیاسی یکی از مهم ترین کتاب هایی است که وضعیت رشته علوم سیاسی در آمریکا را از آغاز پیدایش آن تا اواخر قرن بیستم با نگاهی انتقادی مورد بررسی قرار داده است. دیدگاه انتقادی و اغلب رادیکال کتاب و نویسنده آن که میراث تفکر جریان اصل سنتی(۱) حاکم بر محافل علوم سیاسی آمریکا را به چالش کشیده است، بازتاب های وسیعی در آمریکای سال های دهه ۱۹۹۰ و پس از آن به­دنبال داشت و هنوز هم با وجود گذشت دو دهه از انتشار کتاب، در زمره خواندنی ترین کتاب های حوزه علوم سیاسی به­شمار می رود و در بسیاری از دانشگاه های آمریکای شمالی و اروپا در سطوح تحصیلات تکمیلی، همچنان به عنوان یکی از برجسته ترین کتاب های مربوط به بررسی وضعیت رشته علوم سیاسی(۲) مورد مطالعه و بحث قرار می گیرد. از آنجا که رشته علوم سیاسی به­طور خاص و علوم اجتماعی به­طور عام در بیشتر نقاط جهان، تحت­تاثیر تحولات نظری و موضوعی علوم سیاسی آمریکا و مباحث مطرح شده از سوی علوم سیاسی دانان آمریکایی قرار داشته است، می توان به جرئت گفت که به کنار از برخی از مشکلات خاص مربوط به حوزه آمریکا، بسیاری از مسائل مطرح شده در کتاب، در واقع مشکلات رشته علوم سیاسی در سایر نقاط جهان نیز می تواند باشد. با نگاهی گذرا به مواد درسی رشته علوم سیاسی در سایر نقاط جهان و بررسی طرح دروس استادان علوم سیاسی و موضوعات مطرح شده نظری و تاریخی آن، می توان به شباهت های بسیاری میان برنامه درسی علوم سیاسی در آمریکا و سایر کشورها پی برد. فارغ از برخی متون خاص، بیشتر مباحث نظری مطرح در رشته علوم سیاسی و گرایش های وابسته به آن همچون روابط بین الملل، مطالعات منطقه ای و اندیشه سیاسی، از محتوای نسبتاً یکسانی در بیشتر نقاط جهان برخوردار است.
با توجه به همین شباهت ها و در واقع جهانی شدن علوم سیاسی و اجتماعی است که می توان ادعا کرد مطالعه کتاب تراژدی علوم سیاسی در همان حال که آگاهی از تحول رشته علوم سیاسی و مشکلات فراروی آن در آمریکا است، به نوعی، آگاهی از تحولات علوم سیاسی به­عنوان یک رشته عام و نسبتاً همه جاگیر در جهان کنونی است. این نکته به ویژه با توجه به تحولات نظری و نظریه پردازی در علوم سیاسی و گرایش های چندگانه آن مهم است؛ چراکه بیشتر تحولات نظری مربوط به علوم سیاسی و روابط بین الملل در ایالات متحده آمریکا، در بسیاری از سایر کشورهای جهان نیز تاثیرگذار بوده و به عنوان تحولات و الگوهای نظری علوم سیاسی به عنوان یک رشته جهان شمول قلمداد می شود.
تحلیل دیوید ریچی از تحول رشته علوم سیاسی و مشکلات فراروی آن در آمریکا در واقع روایت چگونگی پایه گذاری علوم سیاسی به عنوان موضوعی هدف دار در دانشگاه های در حال پیدایش آمریکای نیمه دوم قرن نوزدهم است. روایت ریچی از این تحول ما را با حقایقی روبه رو می سازد که بدون اطلاع از دوره های آغازین پایه گذاری و ارائه دروس سیاسی در دانشگاه های آمریکایی، درک آن امکان پذیر نیست. روایت او نشانگر این واقعیت است که نه تنها بزرگ ترین دانشگاه های آمریکا همچون هاروارد، کلمبیا، پرینستون و جان هاپکینز توسط اشخاص و موسسات خیریه مذهبی در جهت پایه گذاری یک جامعه پویای علمی و اخلاقی بنا گذاشته شد، بلکه نخستین دروس سیاسی ارائه شده در این دانشگاه ها، مدت ها پیش از برپایی دانشکده ها و دپارتمان های علوم سیاسی، بیشتر دارای اهداف مبتنی بر پیشبرد آگاهی اخلاقی برآمده از آموزه های کهن بوده است. در واقع دانشگاه های نخستین آمریکایی و در کنار آن دروس علوم سیاسی، بیانگر آمال و آرزوهای نخبگان مدنی جامعه آمریکا بود. تحول علوم سیاسی به­طور خاص و دانشگاه های آمریکایی به­طور عام، نشانگر این واقعیت است که این نهاد پیش از آنکه از سوی دولتمردان و دستگاه دولت و کمک های مالی آن برپا شوند، محصول اقدامات خیرخواهانه محققان، خانواده ها و سرمایه داران اغلب برخوردار از آرمان های دینی و اخلاقی جامعه آمریکای نیمه قرن نوزدهم بوده است. با این همه، با تحول جامعه غرب، به ویژه دگرگونی های علمی در عرصه علوم زیستی، همچون تحولات علمی مبتنی بر دیدگاه های داروین، نه تنها بنیادهای ذهنی دینی ـ اخلاقی کهن را دگرگون کرد، بلکه با کشاندن جنبش علم گرایی به دانشگاه های آمریکایی، در ساختار و برنامه های این دانشگاه ها، در همه رشته ها به­طور عام و رشته های علوم اجتماعی به­طور خاص، تحول ایجاد کرد.
تصویر جامعه علوم سیاسی آمریکا به روایت ریچی نشان دهنده این واقعیت است که نهادهای آموزشی اولیه در آمریکا نیز، شاید همانند اروپا و به­طور قطع جوامع مسلمان، در دست نهادها و مقامات مذهبی بوده است. با این همه آنچه دو جامعه را از هم متفاوت می سازد، آن است که برخلاف آمریکا، مقامات و نهادهای مذهبی در جهان اسلام نقش عمده ای در سرمایه گذاری نهادهای دانشگاهی بازی نکردند و بیشتر نخبگان غیرمذهبی، هرچند نه لزوماً سکولار، در به راه اندازی نهادهای آموزشی نوین دست داشتند. مهم تر از آن اینکه در کشورهای اسلامی، به ویژه در خاورمیانه، میان نهادهای آموزشی سنتی مذهبی و نهادهای نوین آموزش نوعی کشمکش و حتی دشمنی شکل گرفت. با این همه داستان علوم سیاسی آمریکا به روایت ریچی این نکته را نشان می دهد که با پیدایش اندیشه های علمی نوین، به ویژه پس از شهرت نظریه تکامل داروین، نهادهای آموزش نوین و دانشگاه ها تحت­تاثیر آن، به تدریج به­سوی سکولار کردن برنامه ها و درس های دانشگاهی حرکت کردند.
کتاب تراژدی علوم سیاسی نشان می دهد که چگونه دانشگاه های بزرگ آمریکا به تدریج دارای کالج ها، دانشکده ها و دپارتمان های خاص علوم سیاسی شدند و چگونه با گسترش این تحول و به ویژه با پایه گذاری انجمن علوم سیاسی آمریکا و جدا شدن آن از انجمن علوم اجتماعی آمریکا، علوم سیاسی و گرایش های گوناگون آن مسیر گسترش و تکامل خود را در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم طی کردند. در مسیر این تکامل، عمده ترین نقطه عطف های تاریخ رشته علوم سیاسی در زمینه های روش شناسی و معرفت شناسی، و از آن میان پیدایش جریان های انتقادی و رادیکال و نقد گفتمان های آنها به جریان اصلی و اغلب لیبرال و از آن سو واکنش پژوهشگران پشتیبان این جریان بررسی و تحلیل شده است. در میان این نقطه عطف های روش شناسی، بی گمان مهم ترین آن پیدایی جنبش رفتارگرایی و تلاش آن برای علمی کردن علوم سیاسی و قانونمند کردن آن با ارائه روش های تحلیل کمّی مرسوم در سایر علوم و تولید قوانین تبیینی برای مسائل سیاسی و اجتماعی بود. این تحول که از سوی دیوید ایستون(۳) به انقلاب رفتاری در علوم سیاسی(۴) معروف شد، بسیاری از طرفداران تحلیل های کمی را در برابر کسانی قرار داد که با توجه به ویژگی ممتاز علوم اجتماعی و مداخله متغیرهای ارزشی و مسائل شناختی و برداشتی، تحلیل کیفی را راه ناب تری برای تبیین مسائل سیاسی می دانستند تا رهیافت رفتارگرایانه مبتنی بر قضاوت های غیرارزشی(۵) و علمی. دیوید ریچی به خوبی ورود گفتمان رفتارگرایی به علوم سیاسی و تاثیر آن بر این رشته و مشکلات ناشی از آن و سرانجام پیدایش پدیده فرا رفتارگرایی را نشان می دهد.
به کنار از این عمده ترین معرکه روش شناسی در علوم سیاسی، کتاب دربرگیرنده کشمکش بزرگ معرفت شناسانه ای بود که در عرصه علوم اجتماعی میان دو تن از برجسته ترین شارحان فلسفه علم، یعنی کارل پوپر و مکتب ابطال گرایی(۶) او از یکسو و توماس کوهن و اندیشه انقلاب های علمی(۷) او از سوی دیگر درگرفت و نه تنها سال ها رشته های علوم اجتماعی بلکه علوم سیاسی و نظریه پردازان آن را تحت­تاثیر قرار داد. دیوید ریچی شاید بیش از هر پژوهشگر علوم سیاسی، شکاف بزرگی را که اندیشه های توماس کوهن در میان محافل علوم سیاسی آمریکا به راه انداخت به تصویر می کشد.
به­جز این دو کشاکش بزرگ روش شناسانه و معرفت شناسانه در علوم سیاسی، دیوید ریچی نقش مهم اندیشمندانی را که بر تحول علوم سیاسی در آمریکا اثرگذار بوده اند، از جان دیویی به بعد بررسی کرده و تاکید نموده است که چگونه اندیشه ها و آموزه های این چهره ها، بسیاری از پژوهشگران و اندیشمندان رشته علوم سیاسی را در عرصه های اندیشه و پژوهش تحت­تاثیر قرار داده اند. در کنار جان دیویی، کارل پوپر و توماس کوهن، دیگر چهره هایی که به گمان ریچی نشان خود را بر رشته علوم سیاسی گذاشتند می توان از سی رایت میلز، جان راولز و رابرت نوژیک نام برد. از نظر ریچی، سی رایت میلز یکی از نخستین دانشمندان علوم سیاسی بود که با نگاهی انتقادی به نقش نخبگان در آمریکا و سیطره آنها بر ساختارهای قدرت ایالات متحده در عرصه های سیاسی و اقتصادی تاکید کرد. نوشته میلز الهام بخش پژوهش های دیگری شد که هرچند با نگاه خوش بینانه، بحث نخبگان در جامعه آمریکا را در نوشته های خود بررسی کرده و به ادبیات مربوط به نظریه های نخبگان غنا بخشید و به گونه ای مکتب آمریکایی نظریه نخبگان(۸) را در برابر مکتب اروپایی که بیشتر بر محور اندیشه های موسکا و پاره تو استوار بود، تدوین کردند.
در کنار همه این نکات، تراژدی علوم سیاسی، همان گونه که از نام آن برمی آید، یک کتاب انتقادی در رابطه با رشته علوم سیاسی است و بر آن است تا به مشکل بزرگی در رشته اشاره کند که به گمان او بر تمامی عرصه های آموزشی و پژوهشی سایه افکنده و کارکرد اصلی آن را که باید آموزش اصول شهروندی، دمکراسی و عدالت و اخلاق در جامعه آمریکا باشد، از میان برده است. دیوید ریچی با طرح مفاهیمی چون عقلانیت ذاتی در برابر عقلانیت کارکردی(۹)، گفتگوی بزرگ در برابر گفتگوی کوچک(۱۰)، بر آن است تا نشان دهد که چگونه علوم سیاسی در آمریکا در جریان تحول و تکامل خود به جای تمرکز بر عقلانیت ذاتی و طرح گفتگوی بزرگ، در چنبره عقلانیت کارکردی و گفتگوی کوچک درگیر شد. دانشمندان علوم سیاسی آمریکا نیز بیش از همه تحت­تاثیر آموزه ها و دستاوردهای رفتارگرایی، آموزش و پژوهش را با مفاهیم و واژگان ابداعی غیرقابل درکی که او از آن به عنوان لفاظی(۱۱) نام می برد، نه تنها برای عموم مردم و شهروندان جامعه بلکه بسیاری از استادان و دانشجویان نیز غیرقابل درک و غیرسودمند ساخته اند.
بخش عمده این وضعیت غم انگیز (تراژیک) را دیوید ریچی ناشی از خود تحول و تکامل رشته و بیش از همه رشد دانشگاه ها و تلاش برای هرچه بیشتر علمی کردن علوم سیاسی می داند که به­نوبه خود به شکل گیری ساختارهایی منجر شد که نوآوری و تمرکز بر متون اصلی بزرگان سیاست و اندیشه را از میان برداشته و به جای آن تولید آثار تشریحی و توصیفی انبوهی را که هدف اصلی آن ارتقاء اداری استادان در چارچوب ملزومه های اصل «انتشار بده یا بمیر»(۱۲) است، جایگزین کرده است. نتیجه آن شده است که دانشجویان به جای آشنایی با متون دست اول بزرگی چون نوشته های افلاطون و ارسطو و دیگران، به تفسیر و تشریح و چکیده سازی این آثار از راه کتاب های رایج و متون درسی نوشته شده از سوی استادان در چارچوب همان ملزومه «انتشار بده یا بمیر» محدود شده و پس از چندی نیز همه را به فراموشی می سپارند.
ریچی یکی دیگر از عوامل تراژدی علوم سیاسی را پدیده ای می داند که از آن به عنوان جامعه شناسی شناخت(۱۳) و به عبارت دیگر ارتباط سیاسی و سازمانی پژوهش های علوم سیاسی نام می برد. این وضع به ویژه پس از سال های جنگ جهانی دوم و گسترش رابطه میان نهادهای آموزش عالی و سازمان ها و دیوان سالاری های سیاسی ـ اقتصادی به ­وجود آمد و این خطر را به­دنبال آورد که نوشته ها و پژوهش های دانشمندان علوم سیاسی بازتاب نیازها و منافع نهادها، سازمان ها و دیوان سالاری های مورد اشاره باشد تا تلاش صادقانه این دانشمندان برای آگاه سازی ملت و آموزش اصول شهروندی خوب و عدالت و اخلاق به آنها. همه این ها باعث می شود که اجتماع علوم سیاسی کمتر شاهد پیدایش گفتگوهای بزرگ و آثار ابداعی و بزرگی شود که در پی تعالی ملت برمی آید.
بنا بر روایت ریچی از تحول علوم سیاسی آمریکا، فرادستی جریان مسلط بر دانشگاه ها و برنامه های درسی باعث شده است که اجتماع علوم سیاسی و به تبع آن استادان و دانشجویان، آگاهی کمتری درباره برآمدن جریان های فکری و تحلیلی همچون مکتب انتقادی و تلاش آنها برای نقد میراث تجدد پیدا کنند. به همین خاطر صداهایی از این دست که وی در فصل های پایانی کتاب به آنها اشاره می کند، در جریان اصلی علوم سیاسی و دانشگاه های آمریکا جایگاه چندانی پیدا نکرده و در حاشیه به روشنگری و ارائه اندیشه های نو و رهایی­بخشی مشغول هستند. با این همه، این فرادستی و هیمنه مانع آن نمی شود که صداها و جریان های منتقد کاملاً از صحنه بیرون روند. نویسنده خود نیز در برابر این فرادستی جریان اصلی بر دانشگاه ها و برنامه های علوم سیاسی، راه ایستادگی و مقاومت را چه از سوی استادان و چه دانشجویان توصیه می کند.
ریچی با طرح دو واِژه و بر این اساس دو استراتژی «بازی نیرنگ» و «رابین هودگری»، درصدد برآمده است تا راه برون رفت از این فرادستی جریان اصلی را پیش­روی دانشجویان و استادان علوم سیاسی قرار دهد. این استراتژی دربرگیرنده نوعی تمکین در برابر برنامه ها و مقررات درسی، آموزشی و سازمانی جریان اصلی به منظور رفع تکالیف برنهاده شده در راه پیشرفت آموزشی و شخصی دانشجویان و استادان درعین حال فرا رفتن از برنامه های پیشنهادی جریان اصلی و تلاش برای فراگیری آموزه ها و ایده های نهفته در آثار و نوشته های نویسندگان و اندیشمندان بزرگی است که سازنده گفتگوهای بزرگ هستند و متون برجسته و آگاهی بخش تاریخی و فکری نوع بشری را به جامعه انسانی تقدیم کرده اند. به گفته ریچی:

با نداشتن توان و منبع مقاومت آگاهانه، کاری که دانشجویان می توانند انجام دهند همسازی آشکار با درخواست های رشته است. و درعین حال در درون خود دچار شک و تردید شدن، چون می دانند که دانش سیاسی حرفه ای باید همیشه، حتی در مراحل بعدی زندگی، بر اساس نیازها و عقاید گسترده بشری مورد ارزیابی قرار بگیرد. اگر دانشجویان وقت اضافی خود را به خواندن تاریخ بگذرانند، این شک و تردید عمیق تر خواهد شد. خواندن تاریخ کار مفیدی است که نشان می دهد زندگی سیاسی نوعی رفتار قابل پیش بینی است که می توان آن را بر اساس قوانین مبتنی بر کیفیت ها و کمیت های میانگین، تبیین کرد.
اما استادان به­ خاطر داشتن آموزش و تجربه بیشتر از دانشجویان، آمادگی بسیار بیشتری دارند تا با تصمیم گیری درباره اینکه کدام یک از اطلاعات و بینش های موجود در درون نوشته ها و اندیشه های رشته علوم سیاسی واقعاً حقیقت و اهمیت دارند، در بازی نیرنگ شرکت کنند. برای استادانی که به رسیدن به عقلانیت ذاتی و آموختن آن به دانشجویان تعهد دارند، «رابین هودگری» واژه خوبی است و به استراتژی مقاومت در برابر برخی از جریان های روشن­فکرانه مورد تشویق تحقیق سیاسی سازمان یافته اشاره می کند. رابین هودگری به عنوان واژه ای مربوط به نوع خاصی از اقدام، به معنی گرفتن از ثروتمندان و بخشیدن به فقرا یا استثمار یک حامی بزرگ و قدرتمند به منظور خدمت به منافع کوچک و ضعیف است؛ بنابراین رابین هودگری علیه رشته های آموزشی به جهت دادن نیازهای سازمان به­سوی نیازهای خود مربوط می شود، یا یافتن موضوعی که ذاتاً ارزشمند است و ظاهراً به نوعی با علایق سازمان سازگاری دارد.
بنابراین استادان ممکن است به دومین اقدام اساسی رابین هودگری دست زده و از دانشجویان خود بخواهند تا کتاب های خوب گذشته یا اکنون را علاوه بر نوشته های حرفه ای بخوانند و به بحث بگذارند. این کارهای باکیفیت که زمانی «کتاب های بزرگ» شناخته می شدند، قلب آموزش کالج را که در طول قرن ها تحول یافته بودند، تشکیل می دادند و مدت ها اساس کافی آموزش سیاسی به­شمار می رفتند. نظریه پردازان سیاسی مکتب قدیم هنوز درباره آنها بحث می کنند.
چرا تنها مهم ترین کتاب های علوم سیاسی را نخوانیم و بهترین کتاب های سایر رشته ها همچون جامعه شناسی، اقتصاد و ادبیات انگلیسی را هنگامی که چیز باارزشی برای گفتن به ما درباره زندگی عمومی دارند، به آنها نیفزاییم؟ به طورکلی کتاب های خوب این گونه شناخته می شوند چون آنها به مسائل مهم مربوط به جامعه می پردازند تا نیازهای یک رشته آموزشی خاص؛ بنابراین آنها به قلمرو عقلانیت ذاتی تعلق دارند و نه عقلانیت کارکردی. به طورکلی کتاب های خوب به زبانی نوشته می شوند که قابل فهم هستند و به طور مستقیم درباره موضوعات پردوام سخن می گویند؛ بنابراین به ما کمک می کنند که درباره آنچه که باید به منظور زندگی شایسته با یکدیگر بدانیم، به روشنی فکر کنیم؛ و سرانجام اینکه کتاب های خوب بخشی از اخلاقیات دیرپا و میراث روشن­فکری هستند که در گفتگوی بزرگ جامعه خلاصه شده اند؛ بنابراین نکات ارجاع مشترکی به دست می دهند که مردم می توانند آن را به ­دست آورده و به منظور ارتباط درست و اشتراک موثر ارزش ها، به یکدیگر یادآوری کنند. کتاب های خوب پیوندی اجتماعی فراهم می سازند که سازمان های بزرگ نمی کنند؛ بنابراین شایسته این هستند که در کلاس های علوم سیاسی خوانده شده و به بحث گذاشته شوند تا اطمینان حاصل شود شهروندانی که در آنجا آموزش می بینند به مردان و زنان اهل فرهنگ تبدیل شوند تا افرادی که تنها مهارت های فنی دارند.

علوم سیاسی در ایران: بیم ها و امیدها

در آستانه رسیدن به یکصد و دهمین سال پایه گذاری خود، علوم سیاسی ایران نیز همانند وضعیت این رشته در آمریکا و احتمالاً سایر مناطق جهان، از دشواری هایی که دامنگیر علوم اجتماعی ایران شده است، رنج می برد. گرچه علوم سیاسی نیز همانند دیگر گرایش های علوم اجتماعی شاهد دگرگونی هایی در دهه های اخیر بوده، اما به ­خاطر ماهیت خود با دشواری های گسترده تری نسبت به سایر رشته ها روبه رو شده است. مشکلات مربوط به علوم سیاسی ایران را می توان در چند بعد مورد بررسی قرار داد که مهم ترین آن گسترش کمی رشته و مشکلات ناشی از آن، تاثیر این گسترش کمی و پیوند رشته با سیاست روز بر کیفیت آموزش و پژوهش علوم سیاسی در ایران است.
گسترش بی رویه کمی رشته علوم سیاسی
یکی از دگرگونی های مهمی که در عرصه علوم سیاسی ایران روی داده و به نوعی چالش ها و مشکلات دیگر را تقویت کرده است، گسترش بی سابقه این رشته در سال های پس از انقلاب اسلامی بوده است. شاید به جرئت بتوان گفت که کمتر کشوری در جهان این­گونه رشد سریع یک رشته آموزشی را به خود دیده است. علوم سیاسی که در آستانه انقلاب تنها در سه دانشگاه ایران یعنی تهران، ملی (شهید بهشتی) و شیراز و یک مدرسه عالی (وابسته به حزب رستاخیز) تدریس می شد، به تدریج در سایر نقاط ایران نیز گسترش یافت. پایه گذاری دانشگاه آزاد اسلامی و رشد کمّیِ سریع آن در مراکز استان ها، شهرهای عمده و آنگاه شهرهای کوچک تر به نوعی باعث گشایش رشته علوم سیاسی در بیشتر دانشگاه های دولتی در مراکز استان ها شد؛ و سرانجام به صحنه آمدن دانشگاه پیام نور، که در دوران دولت نهم و دهم رقابت با دانشگاه آزاد را پیشه خود کرده بود، این گسترش کمی را هم از نظر ظرفیت پذیرش دانشجو و هم مراکز تدریس در سطوح مختلف به دورترین کانون های شهری ایران کشاند.
آمار همیشه رو به افزایش پذیرش دانشجو برای رشته علوم سیاسی در چند سال اخیر، به ویژه با ورود دانشگاه پیام نور به صحنه رقابت با سایر دانشگاه ها بسیار افزایش یافته است. برای نمونه این دانشگاه در سال ۱۳۹۳ در ۱۱۶ مرکز خود در سراسر کشور اعلام پذیرش دانشجو با ظرفیت ۵۰ نفر در هر مرکز کرده بود که درمجموع این تعداد به ۵۸۰۰ دانشجو بالغ می شد. در همین سال دانشگاه آزاد در بیش از ۴۰ مرکز خود اعلام پذیرش کرده بود که دربرگیرنده داوطلبان با آزمون و بدون آزمون و گاه نوبت دوم نیز می شد. گرچه ظرفیت داوطلبان اعلام نشده بود ولی با احتساب میانگین ۴۰ دانشجو و با توجه به پذیرفته شدگان با آزمون، بدون آزمون و نوبت دوم، تعداد کل احتمالی افراد قابل پذیرش به حدود ۲۰۰۰ نفر بالغ می شد. در همین سال دانشگاه های سراسری نیز برای پذیرش ۱۰۳۵ دانشجو اعلام آمادگی کرده بودند. برخی دانشگاه ها همچون مفید قم و پردیس های گوناگون خواستار پذیرش بیش از ۳۰۰ دانشجوی غیرحضوری شده بودند. بدین ترتیب می توان روی هم رفته به اعلام پذیرش حدود ۹ هزار دانشجو برای رشته علوم سیاسی در سطح کارشناسی در ۱۳۹۳ رسید.
مهم تر از آن افزایش چشمگیر پذیرش دانشجو برای سطوح تحصیلات تکمیلی بوده است. در سال ۱۳۹۳، دانشگاه های سراسری در مجموع برای گرایش های گوناگون علوم سیاسی (مسائل ایران، اندیشه سیاسی، مطالعات منطقه ای، روابط بین الملل، سیاست گذاری عمومی و جامعه شناسی سیاسی) خواستار پذیرش حدود ۱۱۰۰ دانشجو شده بودند. از سوی دیگر دانشگاه آزاد در مراکز گوناگون خود حدود ۹۰۰ دانشجو برای نوبت اول و احتمالاً به همین میزان یا کمتر برای نوبت دوم اعلام پذیرش کرد. در سطح دکتری، دانشگاه های سراسری برای سال ۱۳۹۳ داوطلب پذیرش ۱۸۰ دانشجو در گرایش های گوناگون علوم سیاسی (ازجمله روابط بین الملل) شده بودند. در برابر، دانشگاه آزاد در ۴۸ مرکز خود برای انواع گرایش های علوم سیاسی در سال ۱۳۹۴ خواستار پذیرش ۵۷۶ داوطلب با آزمون در نوبت اول شده است. به طورکلی این افزایش گسترده پذیرش دکتری در دانشگاه­ها، چه سراسری و چه آزاد و یا پیام نور، با توجه به کمبودهای موجود آموزشی و استادان متخصص از یک طرف و مستعد نبودن بسیاری از پذیرفته شدگان برای فراگیری دوره دکتری از طرف دیگر، غیرمتعارف بوده و می تواند در پایین آمدن سطح آموزش و پژوهش در آینده تاثیر منفی قابل توجهی داشته باشد. این رشد بی رویه و نظارت نشده، بر پایه نیازهای جامعه و فراهم سازی زیرساخت های آن، چه در زمینه داشتن استادان کارآزموده و یا آماده سازی منابع لازم در کتابخانه ها و یا ابزارهای اطلاع رسانی و توزیع منابع، به ویژه در شهرها و مراکز استانی دور از مرکز و شهرهای تابعه آنها، استوار نبوده است.
گسترش فزاینده تحصیلات تکمیلی به ویژه در سطح دکتری، خود به ایجاد دور باطلی منجر شده است که پیامدی جز رشد پرشتاب تر رشته را در پی ندارد. فارغ التحصیلی صدها دانشجوی دکتری که زمینه های کاری لازم در کشور برای آنها وجود ندارد، باعث گرایش آنها به تدریس و در نتیجه اوج گیری شتاب گشایش رشته های جدید علوم سیاسی و گرایش های آن در دورترین کانون های شهری کشور شده است. وجود هم زمان دانشگاه های دولتی، آزاد و پیام نور در همه این کانون ها و تمایل آنها برای داشتن این رشته ها نیز مشکل را چند برابر کرده است. این رشد و گسترش بی رویه به واقع نه ناشی از نیاز جامعه و یا علاقه اعضاء آن، بل بیشتر برآمده از انگیزه­های اقتصادی بوده است. این انگیزه نه تنها نهادهای آموزش عالی، ازجمله دانشگاه ها، بلکه اعضاء هیئت علمی را نیز به نقش آفرینی در گسترش بی رویه کمی رشته تشویق کرده است. این مسئله از یک سو و مشکلات بودجه ای مراکز آموزش عالی دولتی و سیاست های تشویقی دولت برای جبران کمبود بودجه از راه گسترش آموزش عالی مبتنی بر گرفتن شهریه از سوی دیگر و به همراه آن بحران های اقتصادی ناشی از تحریم های خارجی سال های اخیر، باعث شد تا دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی دولتی (سراسری) نیز با دو برابر کردن سهمیه پذیرش خود، نیمی از پذیرفته شدگان را با عنوان هایی چون دانشجویان شبانه یا سهمیه آزاد مشمول پرداخت شهریه کرده و کمّیت رشته را افزایش دهند.
کمبود احتمالی بودجه آموزش عالی باعث شده است تا نهادهای آموزشی دولتی، ظرفیت های جداگانه ای را که به پردیس موسوم شده است برای کسب درآمد از راه گرفتن دانشجویان با شهریه در دوره های ارشد و دکتری به راه اندازند. همین نکته سبب شد تا اصولاً مدرک را بتوان از راه پول خریداری کرد و با ورود آزادانه به این مراکز، سهمیه ای را که می بایست به شهروندان کوشا، مستعد و علاقه مند به فراگیری علم آن هم در سطح محدود اختصاص یابد، به کسانی واگذار کنند که بیشتر دارای انگیزه های سودجویانه و کسب شهرت هستند. این نه تنها باعث رواج گسترده ناامیدی و سرخوردگی میان فرزندان بااستعداد و علاقه مند جامعه ایران شده، بلکه سبب گردیده تا فارغ التحصیلان کم­استعداد برخوردار از این مدارک از راه هایی چون بهره گیری مالی و اعمال نفوذهای شخصی، سیاسی و جناحی در نهادهای آموزش عالی و دانشگاه ها، در مصدر مشاغل آموزشی که شایسته آن نیستند، قرار گیرند. درحالی که به­طور طبیعی این موقعیت ها می بایست بر اساس اصل عادلانه شهروندمداری شایسته­سالارانه، به فرزندان با استعداد ملت و کسانی که شایستگی آن را دارند، اختصاص داده شود.
از سوی دیگر، گسترش بی رویه علوم سیاسی، و اصولاً بیشتر رشته های دانشگاهی در سراسر کشور، کمبود هزینه­های اقتصادی مربوط به فراهم­سازی خوابگاه­ها و نیز نگرانی­های سیاسی­ـ­امنیتی و یا اخلاقی ناشی از تجمع دانشجویان در این مراکز باعث رشد پدیده منفی دیگری شده است که در سال های اخیر از آن به عنوان «بومی­گزینی دانشجو» نام برده شده است. بدین­گونه، فقدان پویایی ناشی از سیاست بومی­گزینی دانشجو در میان دانشجویان، یعنی خارج نشدن دانشجویان از زادبوم خود و افزون بر این­ها مشکلاتی چون کمبود استادان کارآزموده و فقدان دروس عمومی تاریخی و فرهنگی تقویت کننده احساس هویت و همبستگی ملی و نبود ارتباط با سایر دانشجویان هم وطن و هم رشته به دلیل استقرار در محل زاد و بوم خود، نه تنها به افت کیفیت آموزشی و سطح آگاهی عمومی دانشجویان انجامیده، و این خود نوعی ستم ملی است، بلکه تاثیر احتمالی مسائل محلی، و از جمله علایق مذهبی و قومی سیاسی، رشد گرایش های محلی­گرایانه و به تبع آن تضعیف هویت و همبستگی ملی را به­دنبال می­آورد.

بحران بازار کار

به نظر می آید آنچه در جریان گسترش بی رویه رشته علوم سیاسی و گرایش های وابسته به آن مطرح نبوده، موضوع نیاز بازار کار به فارغ التحصیلان علوم سیاسی است. علوم سیاسی برخلاف سایر رشته های علوم انسانی همیشه با بازار کار بسیار محدودتری روبه­رو بود و حتی اندک فارغ التحصیلان سال های پیش از گسترش بی رویه رشته را نیز کاملاً به خود جذب نمی نمود. بسیاری از داوطلبانی که به امید ورود به وزارتخانه هایی چون امور خارجه و وزارت کشور وارد رشته علوم سیاسی می شدند، پس از فراغت از تحصیل در دوره کارشناسی نمی توانستند از فرصت داشتن شغل در این دو وزارتخانه برخوردار شوند. وزارتخانه هایی چون آموزش و پرورش نیز از به کارگیری دانش آموختگان علوم سیاسی سرباز زده و جایی برای آنها در نظر نمی گرفتند.
اصولاً حاکم شدن اصل روابط به جای ضوابط در فرایند استخدام، همانند سایر رشته های تحصیلی، بر رشته علوم سیاسی نیز سایه افکند و به دلیل حساس قلمداد کردن موضوع سیاست و خود رشته علوم سیاسی، سخت گیری های بسیار بیشتری در رابطه با به کارگیری فارغ التحصیلان رشته در سازمان ها، نهادها و وزارتخانه های مربوطه در پیش گرفته شد. حاکم شدن دوگانگی تعهدـ تخصص نیز بر این مشکلات افزون شد و راه یابی فارغ التحصیلان علوم سیاسی را به شغل های مورد نظر دشوارتر ساخت. بدتر از این­ها، پیدایش گرایشی بود که در سال های دهه نخست انقلاب بر وزارتخانه ها حاکم شد و آن برپایی دانشکد ه های ویژه برای پرورش کارکنان مورد نیاز بود. در همین راستا بود که برخی وزارتخانه ها همچون دادگستری و امور خارجه به جای به کارگیری فارغ التحصیلان شایسته رشته های حقوق و علوم سیاسی و دادن آموزش های ویژه کاری به آنها، همانند همه جای جهان، به برپایی دو دانشکده علوم قضایی و روابط بین الملل دست زدند و از همان آغاز دانشجویانی را جذب کردند که پس از پایان دوران آموزشی به آسانی وارد شغل های قضاوت و سیاست در وزارت دادگستری و امور خارجه می شدند. بدیهی است این امر ضربه سختی بر پیکره دانشکده های حقوق و علوم سیاسی دانشگاه های کشور وارد ساخت و با دوچندان کردن مشکل اشتغال و بحران هویت رشته علوم سیاسی، حقوق فارغ التحصیلان این رشته ها را نیز پایمال کرد.
بحران بازار کار برای فارغ التحصیلان علوم سیاسی تنها از وجود نهادهای موازی آموزشی وابسته ای چون دانشکده روابط بین الملل وزارت خارجه یا دانشکده علوم قضایی وزارت دادگستری و نظایر آن ناشی نمی شود، بلکه از آنجا به ­وجود می آید که در سال های پس از انقلاب بحث جنجالی تعهد در برابر تخصص زمینه ساز وارد ساختن نیروهای خارج از رشته های تخصصی مورد نیاز، به درون نهادها و وزارتخانه ای شد که در درجه نخست می بایست نیازهای خود را از میان دارندگان مدرک علوم سیاسی یا حقوق و نظایر آن تامین کنند. بدین گونه، انبوهی از دارندگان مدارک غیرمرتبط از جمله انواع رشته های فنی مهندسی و یا اصولاً افراد بدون مدرک تخصص دانشگاهی، وارد مشاغل و موقعیت های بالا و پایین دیپلماتیک و بخش های گوناگون وزارتخانه هایی چون امور خارجه، کشور و امثال آن شدند.
تضعیف بنیادهای آموزشی و پژوهشی
گسترش بی رویه کمی علوم سیاسی، چه به لحاظ مراکز آموزشی و چه انبوه داوطلبان و فارغ التحصیلان سطوح گوناگون آن، به ویژه در سطح دکتری و ابزاری شدن رشته به لحاظ باز شدن درهای آن به روی مشتاقان بهره گیری از مدرک برای انگیزه های سیاسی و شغلی، و به تبع آن ورود همین مدرک داران به عرصه آموزش، چه به عنوان کار اصلی یا کسب شهرت و اعتبار سیاسی ـ اجتماعی، تاثیرات خاص خود را بر کیفیت آموزشی رشته در میان دانشجویان و استادان گذاشته است. دست به دست دادن این دو عنصر، یعنی انبوه داوطلبان بدون برخورداری از صلاحیت علمی از یک­سو و مدرسانی که بدون داشتن صلاحیت لازم و بیشتر با انگیزه های سیاسی ـ اجتماعی و مالی و از راه های غیرمتعارف وارد عرصه آموزش شده اند، افت علمی در میان هر دو قشر دانشجو و استاد را به­دنبال داشته است. علاوه بر این، عوامل دیگری در این کاهش سطح علمی رشته موثر بوده اند که می توان آنها را به شرح زیر دانست:
۱- ناپایداری برنامه های آموزشی در پی امواج مداوم پالایش برنامه های درسی. گرچه بخشی از این پالایش بایسته و ضروری بوده اما بخشی هم بنا بر ملاحظات سلیقه ای صورت گرفته است. این مسئله باعث به هم خوردن برنامه تمرکز استادان بر موضوعات درسی در عرصه آموزش و پژوهش شده و آنها را به تغییر علایق و حوزه های مطالعاتی وادار می سازد و به نوعی مانع می شود تا همانند استادان کشورهای توسعه یافته یا درحال توسعه، نوآور، صاحب کرسی یا نظریه پرداز شوند.
۲- بالا بودن حجم ساعات موظف آموزشی استادان در مقایسه با سایر کشورها، به ویژه در جوامع توسعه یافته. درحالی که در این جوامع استادان تنها دو درس در هر نیمسال ارائه داده و بقیه ساعات موظف را به پژوهش و بازآموزی سرگرم هستند، استادان ایرانی سه برابر و گاه بیشتر به تدریس می پردازند. برای نمونه یک استادیار دانشگاه های سراسری ۱۲ ساعت و دانشگاه آزاد ۱۵ ساعت موظفی داشته و ناچار است در هفته بین ۶ تا ۸ کلاس و در صورت ضریب داشتن دروس، اندکی کمتر از آن را اداره کند.(۱۴) هنگامی که این بار سنگین آموزش با عامل بالا یعنی تغییر هر از چند گاه دروس ترکیب می شود، تاثیرات منفی بیشتری بر کارایی علمی استاد گذاشته و بیشتر وقت او را به تدریس رهنمون می کند تا پژوهش.
۳- درگیر شدن بسیاری از استادان به تدریس بیشتر برای برخورداری از امتیاز حق التدریس در دانشگاه محل کار یا سایر دانشگاه ها. علت اصلی این امر در آغاز سطح پایین درآمد استادان در مقایسه با همکاران خود در سایر کشورها از جمله کشورهای منطقه از یک­سو و ناچیز بودن این درآمد با توجه به بالا بودن هزینه های زندگی در مسکن و سایر هزینه ها در شرایط بی ثباتی و عدم تعادل اقتصادی است، اما تمایل برخی استادان به تدریس بیشتر در درس های متنوع و مراکز گوناگون نیز بخش دیگری از علت است.
۴- فضای سنگین سیاسی حاکم بر رشته علوم سیاسی، با توجه به آنچه می توان از آن به عنوان ذهنیت ارتباط رشته علوم سیاسی با مسائل سیاسی روز یاد کرد. ماهیت برنامه های درسی رشته به دلیل پرداختن به مفاهیم قدرت، منازعه، سیاست، حکومت، جریان ها و مکتب های سیاسی، مشارکت، اقتدارگرایی، دمکراسی و نظایر آن و نیز علاقه مندی و حضور برخی از فعالان جریان های سیاسی در این رشته و بهره گیری از آموزه های آن در مبارزات و رقابت های سیاسی معطوف به قدرت، حساسیت به رشته علوم سیاسی را بالا برده است. همین مسئله باعث شده است تا استادان علوم سیاسی مستقل از جریان های سیاسی روز، در امر آموزش و پژوهش این مفاهیم، دچار تنگناها و نگرانی های ذهنی بیشتر شده و به ملاحظه کاری و خودسانسوری روی آورند. برخی پیامدهای این نگاه سیاسی به رشته که به شکل پالایش های درسی، دانشجویی و گاه استادان به جلوه درمی آید، این نگرانی را بیشتر کرده و به گونه ای مانع ورود پژوهشگران، اعم از استاد و دانشجو و یا پژوهشگران مرتبط، به بحث ها و موضوعات حساسیت برانگیز شده است.
۵- ماهیت جزیره ای مراکز آموزشی و پژوهشی علوم سیاسی و پراکندگی کارهای علمی استادان و پژوهشگران این رشته. برخلاف بسیاری از کشورهای توسعه یافته و درحال توسعه که در آن تعامل فکری و پژوهشی میان استادان و پژوهشگران دانشگاهی وجود داشته و از کارهای علمی یکدیگر آگاه هستند و آنها را در یک برنامه منظم از راه نشریات پژوهشی و یا نشست های ویژه علمی موردبررسی، نقد و یا تمجید قرار می دهند، در ایران این آگاهی کمتر وجود داشته و استادان دارای تعامل بسیار کمی در رابطه با تبادل آراء درباره نوشته های یکدیگر می باشند. نه تنها این بی توجهی به نوشته های پژوهشی دیگران در میان اعضاء هیئت علمی دیده می شود، و آنها کمتر به کارهای همکاران و یا هم­رشته ای های خود اشاره و ارجاع می دهند، بلکه خود پژوهشگران و استادان نیز گاه چندان مایل به این تبادل فکری نبوده و به ویژه از روبه رو شدن با دیدگاه های انتقادی نسبت به کارهای خود پرهیز داشته و گاه نسبت به آن واکنش های منفی نشان می دهند. این در حالی است که این گونه تبادل های فکری و نقد و بررسی ها باعث پویایی پژوهش و آگاهی نسبت به نقاط ضعف و قوت کار می شود. گرچه در یک دهه اخیر با تاسیس انجمن های علمی از یک­سو و انتشار نشریات تخصصی دانشگاهی از سوی دیگر، در راه از میان برداشتن این نقص تلاش هایی شده است اما مشکل همچنان باقی است و تحول چشمگیری در این رابطه روی نداده است.
۶- ایجاد خلا تدریجی و فقدان آشکار کارهای پژوهشی ابتکاری و نوآورانه به­دلیل حاکم شدن کارهای سطحی، کلیشه ای و غیر تاریخی شدن پژوهش ها در عرصه دانشجویی و استادی و یا گسترش تمایل تدریجی به­سوی بحث های نظری و انتزاعی، به ویژه در رابطه با مسائل ایران. یکی از عمده ترین دگرگونی های محتوایی رشته علوم سیاسی و گرایش های گوناگون آن در سال های پس از انقلاب، چرخش آموزشی رشته از مطالعات تاریخی­محور به­سوی نظری شدن مباحث و غلبه دیدگاه های نظری در آن بوده است. گرچه بخشی از این دگرگونی، در راستای دگرگونی های کیفی در گستره علوم سیاسی در جهان روی داده، و پیدایش مکتب های نظری و مفهومی نوین در عرصه رشته و گسترش آن به سایر نقاط جهان را می توان نمونه آن دانست، اما بعد دیگر دگرگونی، بیشتر از ویژگی ها و جایگاه خود رشته در ایران ناشی می شود. گرچه چرخش از مطالعات تاریخ­محور به­سوی مطالعات اغلب نظری در علوم سیاسی آمریکا نیز با پیدایی مکتب رفتارگرایی در سال های دهه ۱۹۶۰ روی داد، اما شاید رسیدن آن به ایران بیش از دو دهه به طول انجامید و با ورود فارغ التحصیلان جدید برآمده از محیط علوم سیاسی آمریکا و تا حدی اروپا و عهده دار شدن کرسی های آموزشی در ایران، هم زمان شد.
گرچه این تحول در همان سال های نیمه دهه ۱۳۵۰ خورشیدی به تدریج آشکار شد، اما وقوع انقلاب و وقفه حداقل ۶-۵ ساله در آموزش علوم سیاسی که از رویدادهای انقلاب و سپس بسته شدن دانشگاه ها در سال های انقلاب فرهنگی و نیز خارج شدن داوطلبانه و یا اجباری نسل جدید استادان مورد اشاره از عرصه آموزشی ناشی می شد، باعث تعویق رواج میراث رفتارگرایی در ایران شد. به عبارت دیگر درحالی که رفتارگرایی، همان گونه که کتاب کنونی نشان می دهد، مشکلات خاص خود را برای علوم سیاسی در غرب به بار آورد و پس از یک دهه، از کانون تکیه دانشمندان علوم سیاسی خارج شد و دوران پسارفتارگرایی در دهه ۱۹۷۰ فرا رسید، علوم سیاسی در ایران از اواسط دهه ۱۳۶۰ خورشیدی (اواسط دهه ۱۹۸۰ میلادی) آن هم به گونه ای ناقص، رفتارگرایی را تجربه کرده و درگیر آن شد.
تحول مهم دیگری هم که به این امر کمک کرد، دگرگونی در برنامه درسی علوم سیاسی در دوران انقلاب فرهنگی بود که هم زمان با دور شدن از مطالعات تاریخی و نیز حقوقی، درس های نوینی را وارد رشته کرد که در گرایش های گوناگون خود در علوم سیاسی، روابط بین الملل و سایر گرایش ها بار نظری داشت تا تاریخی. آنچه این چرخش نظری در ایران را به مشکل عمده رشته علوم سیاسی تبدیل کرد، برخلاف عرصه آمریکایی و اروپایی، رفتارگرایی افراطی مبتنی بر کاربست روش های کمی و مفهومی ـ نظری نبود، بلکه به فهم ناقص خود رفتارگرایی و میراث پوزیتیویستی آن ارتباط داشت. علوم سیاسی ایران هیچ گاه روش های کمّی رفتارگرایی را، به­جز موارد استثنایی در مطالعات میدانی، به ­کار نگرفت. در برابر، درگیر مشکلی شد که بیشتر میراث سنت نوگرایی مطالعات توسعه یعنی تلاش برای به کارگیری بحث های نظری و روش های تعمیمی بدون توجه به بستر اجتماعی جامعه مورد مطالعه بود. این همان مشکلی بود که بعدها طرفداران مکتب جامعه شناسی تاریخی(۱۵) با اهمیت دادن به نقش زمان و مکان در مطالعات اجتماعی و بیرون کشیدن چارچوب های نظری از مطالعات میدانی، به نقد آن دست زدند.
پیامد این چرخش ناقص علوم سیاسی ایران به­سوی رفتارگرایی، درگیر شدن مطالعات علوم سیاسی و گرایش های آن در بحث های گوناگون نظری پیرامون پدیده های کلانی چون توسعه، انقلاب، دمکراسی، هم­گرایی، دولت، ملت سازی، جنبش های سیاسی ـ اجتماعی، استعمار، امپریالیسم، سیاست خارجی و نظام بین الملل بود. گرچه فراگیری نظریات و چارچوب های مفهومی گوناگون در مطالعات سیاسی خود امری مفید است و بدون آنها نیز شاید نتوان برداشت و تبیین کاملی از پدیده های سیاسی به دست داد، اما مشکل علوم سیاسی ایران آن است که دروس و برنامه های آن بیشتر در سطح فراگیری و توصیف بحث های نظری باقی مانده و کمتر به عرصه کاربرد آن در نمونه های مطالعاتی، چه ایران و یا نقاط دیگر جهان، کشیده شده است. این چرخش نظری افراط گونه و ناقص باعث دور شدن از مطالعات تاریخی و میدانی به ویژه در رابطه با خود ایران شده است.
به عبارت دیگر درحالی که دانشجویان و حتی استادان، دانش نسبتاً گسترده ای از بحث های نظری دارند، اما در زمینه شناخت بستر اجتماعی و تاریخی کشوری که قرار است این بحث های نظری در آن کاربرد پیدا کند، دچار کمبود داده ها و اطلاعات می شوند. در واقع باید به این نکته مهم اشاره کرد که درست برخلاف سنت علوم اجتماعی غرب که در آن مفاهیم و چارچوب های عمده نظری نتیجه مطالعات میدانی و تاریخی گسترده پژوهشگران بوده و از دل همین مطالعات بیرون می آید، در ایران این مفاهیم و چارچوب ها خود به اصل و زیربنا تبدیل شده است. نتیجه این چرخش، دل مشغولی بیش ازحد به بحث های نظری فاقد پشتوانه تاریخی، مطالعات سطحی و غیرواقعی از مسائل ایران در زمینه های گوناگون بوده است. مطالعاتی که چه در چارچوب پایان نامه های دانشجویی و یا نوشته های استادان، بیشتر بر محور بحث های نظری و توصیف و تشریح آنها می چرخد تا شناخت دقیق پدیده مورد نظر در ایران. بیشتر این مطالعات نیز اصولاً ضعف آشکاری در مورد کاربرد این بحث های نظری در مورد ایران دارند. به عبارت دیگر بخش عمده این مطالعات (گاه حدود چهارپنجم یک اثر) به بحث های مقدماتی مفهومی و نظری اختصاص دارد و در عرصه کاربرد و نقد آنها با توجه به تحول این مفاهیم و پدیده ها در ایران، ابتکاری به چشم نمی خورد.
در این رابطه، استادان و آموزگاران دانش سیاسی، با تاکید بیش ازحد خود به مباحث نظری و عدم آموزش چگونگی کاربرد آن، چه در ایران چه جای دیگر، مقصر اصلی هستند. افراط برخی از استادان به گونه ای است که اصولاً با مطالعه تاریخ اجتماعی- سیاسی و اقتصادی- فرهنگی و کنکاش دقیق در پدیده مورد مطالعه مخالفت ورزیده و به ویژه در مرحله بررسی و تصویب موضوع پایان نامه های دانشجویان، آنان را به کاربرد چارچوب های نظری بدون پشتوانه تاریخی مجبور می سازند. برای نمونه اگر پایان نامه ای بحث های نظری مربوط به فلان و بهمان نظریه پرداز غربی را دربر نگیرد و درعین حال بر پایه مطالعه دقیق و عمیق مسائل ایران و یا جهان و منطقه استوار باشد، ارزشمند به نظر نمی رسد.
در نتیجه در بسیاری موارد به جای اینکه دانشجویان بخش عمده وقت خود را به شناخت مسائل ایران یا جامعه مورد نظر بپردازند، به خواندن، تشریح و توصیف بحث های نظری گذرانده و راه کاربرد درست آنها را در پایان نامه خود پیدا نمی کنند. در پایان، محصول کار نوعی بازی با مفاهیم بحث های نظری و لفاظی در می آید تا نقد و بررسی دقیق آنها با توجه به مورد مطالعه ایران یا هر جای دیگر. در این نوع نگرش، که از سوی استادان به دانشجویان نیز انتقال داده می شود، مدل ها یا چارچوب های نظری برآمده از علوم اجتماعی غرب حقیقت مسلم تلقی شده و شناخت نیم بند آنها از یک سو و آگاهی اندک نسبت به مسائل ایران از سوی دیگر باعث می شود تا نوعی نگاه منفی و غیرواقع بینانه و در واقع غیرتاریخی در رابطه با وجود پدیده هایی چون توسعه، ملیت، هویت ملی، دولت، استقلال، سیاست خارجی، دمکراسی، اندیشه ورزی و نظایر آن پیدا شود. خطر و چالش اصلی آن است که این نوع پژوهش های سطحی و غیرواقعی به تدریج آن قدر گسترده شود که از سوی نسل های بعدی حقیقت مسلم تلقی گردد.
۷. وصل و پینه کاری در کارهای پژوهشی و رواج تدریجی جعل، تقلب و سرقت علمی در محافل دانشجویی و گاه استادان که از ویژگی های اخیر عرصه پژوهش های دانشگاهی، نه تنها در رشته های علوم انسانی و اجتماعی، بل در سایر رشته های علمی و فنی نیز هست. به عبارت دیگر گسترش بی رویه کمّی رشته و به تبع آن افت کیفیت علمی در آموزش و پژوهش در میان دانشجویان و استادان، ضعف و ناتوانی در نوشتن و تحلیل و تبیین را به­دنبال آورده و خود به پیدایش پدیده ای منجر شده که نه تنها در تاریخ آموزش دانشگاهی ایران و بلکه شاید در سایر مناطق جهان بی نظیر باشد.
نه تنها پایان نامه ها و گاه مقالات این گروه از دانشجویان وصله پینه کردن(۱۶) مطالب بلکه در مواردی نیز جعل و دزدی نوشته های دیگران و ارائه آن به صورت پایان نامه های دانشجویی بوده است. تاسف بارتر از همه، حرفه نوشتن و تهیه پایان نامه و مقاله نویسی برای این گروه از دانشجویان توسط دیگر دانشجویان و یا فارغ التحصیلان همان یا سایر رشته ها است. شاید بیشتر از نیم دهه باشد که این حرفه، دانشگاه های ایران را آفت زده ساخته و بر دامنه آن افزوده می شود. پخش آگهی های انبوه و آشکار مربوط به تهیه پایان نامه، مقالات بین المللی و داخلی در اطراف اکثر مراکز دانشگاهی کشور، از جمله اطراف دانشگاه تهران نمونه آشکار این وضعیت تاسف بار در جامعه دانشگاهی ایران است. شگفت اینجا است که هیچ گام و اقدامی هم در جهت رویارویی با این جعل و تقلب و دزدی ها انجام نشده و روزبه روز نیز بر دامنه آن افزوده می شود. درحالی که در کشورهای غربی موضوع رونویسی تقلب­گونه(۱۷) در نوشتن پایان نامه و مقالات کلاسی یک جرم اساسی قلمداد شده و دانشجوی مرتکب چنین عملی به سرعت از دانشگاه اخراج می شود، در ایران مجرمان این حرفه آزادانه به فعالیت مشغول هستند و هیچ اقدام قانونی نیز برای پایان دادن به این مسئله صورت نمی گیرد. نوشتن پایان نامه ها و مقالات به حرفه ای برای به دست آوردن درآمد تبدیل شده و این بهره گیری از دانشجویان بی استعداد، کشورهای هم جواری چون هند و پاکستان و احتمالاً کشورهای اروپای شرقی را بهره مند ساخته است که با ایجاد سایت های اینترنتی و راه اندازی نشریات جعلی به ظاهر فهرست شده معتبر بین المللی،(۱۸) با کاسب کاران داخل هم داستان شده و با گرفتن هزینه های گزاف و ترجمه مقالات فارسی، مدعی چاپ آنها در سطح جهانی می شوند. کار به جایی رسیده است که امروزه کمتر دانشجویی دوره های کارشناسی­ارشد و دکتری است که از این راه دارای مقالات خارجی به اصطلاح آی. اس. آی نباشد.
این گونه جعل و کلاهبرداری و سرقت های علمی، اما به شیوه های دیگر به عرصه استادان و مقامات برخوردار از موقعیت های مدیریت در نهادهای پژوهشی یا نهادهای مدیریتی غیرپژوهشی اما به لحاظ مالی پرنفوذ نیز راه یافته است. ضرورت ارتقاء استادان و نیاز دانشجویان به ارائه مقالات پژوهشی برای راه یابی به مراحل بالاتر آموزش یا کاریابی در نهادهای گوناگون، و به همراه آن سیاست نادرست بخش نشریات وزارت علوم، تحقیقات و فنّاوری که مقالات دانشجویی را تنها درصورتی که نام یک استاد کنار آن باشد چاپ می کند، باعث شده است تا محصولات دانشجویی در بسیاری موارد به نام استاد تمام شود. در مواردی نیز مقالات ضعیف صرفاً با توجه به وجود نام استاد در این نشریات به چاپ رسیده و گاه استاد مربوط نقش چندانی در نوشتن آن مقالات و حتی بر کار دانشجو نیز نظارت نداشته است. مواردی نیز مشاهده شده است که پایان نامه های دانشجویی و یا ترجمه های دانشجویان به نام استاد (بدون آنکه نامی از همکار یا همکاران دانشجو روی جلد اثر برده شود) انتشار یافته و در زمره امتیازات پژوهشی وی قرار گرفته است.
دزدی علمی از سوی برخی مدیران نهادهای پژوهشی و یا نهادهای اجرایی با نفوذ و برخوردار از قدرت مالی، و چاپ آثار پژوهشی دیگران به نام خود از شیوه های غیراخلاقی دیگری است که هر چند نمونه های معدودی از آن در چند دهه پیش وجود داشته، اما در دهه گذشته اوج گرفته است. این افراد با قرار گرفتن در موقعیت های مدیریت در نهادهای پژوهشی و اختصاص پژوهش های گوناگون به پژوهشگران، دانشجو یا غیردانشجو، محصول کار را یا به صورت مشترک و در مواردی نیز صرفاً به نام خود چاپ کرده و در بازه زمانی اندک حجم آثار منتشرشده خود را به چند ده جلد رسانده اند. این درحالی است که در این مدت کوتاه نه وقت و نه توان آن را داشته اند که این همه آثار پژوهشی از تالیف و ترجمه را، آن هم با تنوعات گوناگون به پایان برسانند. تاسف بارتر اینکه، همچون مورد پایان نامه و مقاله نویسی ها، با وجود آشکار بودن این کارهای غیراخلاقی، هیچ اقدامی از طرف نهادهای علمی، پژوهشی و قضایی برای افشاء و یا جلوگیری از آن صورت نمی گیرد. گرچه این نمونه از کلاهبرداری های علمی ممکن است در همه رشته های آموزشی صورت بگیرد، اما نمود آن در عرصه علوم سیاسی و گرایش های گوناگون آن بسیار آشکارتر بوده است.
روی هم رفته، مجموعه این عوامل باعث شده است تا علوم سیاسی ایران آن گونه که بایدوشاید عرصه پیدایی تحولات، نوآوری های فکری، ارائه پژوهش های شاخص و مکتب های مطرح نباشد و استادان و پژوهشگران برجسته آن بیش از آنکه نام آوران اندیشه های ابداعی و بومی و صاحب مکتب و اندیشه باشند، در نهایت آموزگاران و پژوهشگران خوبی در تشریح و تفهیم اندیشه ها، نظریه ها و مکتب های دیگر باشند.

امید به آینده

با وجود همه این نارسایی ها، این نکته را باید یادآوری کرد که بیان مشکلات و نارسایی های سازنده بحران کنونی در رشته، به این مفهوم نیست که اصولاً از علوم سیاسی ایران تصویر کاملاً تیره و منفی ارائه شود. بدیهی است که بیان این دشواری ها و مشکلات بیشتر در جهت طرح مسئله و تلاش برای از میان بردن آن صورت می گیرد. قصد بیان این نکته نیز نیست که علوم سیاسی به پایان کار خود نزدیک شده و یا به بن بست رسیده و چشم انداز امیدوارکننده ای فراروی آن وجود ندارد. باید گفت که با وجود همه دشواری ها، نارسایی ها و موانع موجود، جامعه علوم سیاسی ایران همچنان متشکل از اعضایی، چه دانشجو و چه استاد و پژوهشگر، است که با وجود همه این تنگناها به تلاش های مستمر خود در راه کسب، آموزش و تبیین دانش سیاسی درباره مسائل و مشکلات ایران و محیط بیرونی آن در عرصه های گوناگون ادامه می دهند.
مهم نیز وجود همین پژوهشگران، دانشجویان و استادان است که امید به بهبود و پیشرفت رشته را زنده می کنند. نکته بااهمیت دیگر نیز آن است که به همان میزان که رشته علوم سیاسی در هر دو سطح دانشگاه های دولتی و غیردولتی، البته با تفاوت های خاص خود، درگیر مشکلات فوق الذکر بوده است، به همان نسبت و با همان تفاوت خاص، در درون خود از دانشجویان و استادان علاقه مند و کوشایی برخوردار است که ما را به آینده دانش و آموزش سیاست در ایران امیدوار می سازد. از این لحاظ نمی توان مزیت قطعی برای یکی بر دیگری قائل شد. جامعه علوم سیاسی ایران از دهه های پیشین آغاز فعالیت خود میراثی از دانش و پژوهش به­جای گذاشته که برآیند تلاش های استادان برجسته این رشته است. میراث این استادان و پژوهشگران به شکل آثار و خاطره های به­جای مانده، چه در غالب تالیف و یا ترجمه متون کلاسیک سیاست، همچنان در یاد نسل های کنونی و آینده دانش آموختگان و پژوهشگران علم سیاست باقی خواهد ماند.
گرچه گسترش بی رویه رشته علوم سیاسی، چه از نظر مراکز آموزشی و چه میزان جذب دانشجو، به تولید انبوه فارغ التحصیلان فاقد امکان راه یابی به بازار کار مناسب می انجامد و حیثیت و هویت رشته را به نوعی خدشه دار می سازد، اما بازهم این بدان معنی نیست که جامعه ایران از نیاز به دانش آموختگان، آموزگاران و پژوهشگران علوم سیاسی و گرایش های گوناگون آن بی نیاز است. نکته مهم اینجا است که در این انبوه مراکز آموزشی و فارغ التحصیلان آن، آنچه کمیاب است وجود دانشجویان کوشا و استادان باصلاحیت برخوردار از شرایط علمی و تعهد حرفه ای برای فراگیری و آموزش دانش سیاسی است.
تجربه تاریخی چه در ایران و چه جهان خارج، نشان داده است که با وجود همه مشکلات و موانع، تلاش های فردی و جمعی کسانی که در پی بهینه سازی امور هستند سرانجام به فرجام نشسته و جامعه از میان انبوه کالاهایی که به بازار ارائه می شود، سره را از ناسره تشخیص داده و کالاهای مرغوب را گلچین می کند. در اجتماع علوم سیاسی نیز گردونه بر همین منوال به چرخش می آید. وجود انبوه دانشجویان و فارغ التحصیلان و استادانی که در حوزه کار خود از صلاحیت های لازم برای فراگیری و آموزش و پژوهش سیاست برخوردار نیستند، کار آن دست از دانشجویان یا استادانی را که در این راه از تلاش راستین برای فراگیری و آموزش سیاست پرهیز نمی کنند ضایع نکرده و نوآوری های آنها در میان انبوه کالاهای نامرغوب، متمایز شناخته می شود. تجربه تعاملات درونی جامعه علوم سیاسی خود به خوبی بیانگر این وضعیت است، که چگونه دانشجویان کوشا و با استعداد و پرکار از سوی استادان، و به نوبه خود استادان کارآزموده و باصلاحیت از سوی دانشجویان از احترام و ارج شایسته و بایسته برخوردار می شوند.
در واقع وظیفه متقابل این دست از دانشجویان و استادان این است که در چارچوب ساختارهای محدود سازنده فراروی علوم سیاسی باقی نمانده و به فراگیری و آموزش برنامه های رایج بسنده نکنند. اصولاً تجربه نیز نشان داده است که دانشجویان و استادان موفق از میان کسانی برخاسته اند که از چارچوب برنامه های رایج و محدوده درسی موجود، بدون اینکه بخواهیم درباره آن به قضاوت ارزشی بنشینیم، فراتر رفته و به طور مدام به فراگیری دانش از راه مطالعه و پژوهش و آموزش سرگرم هستند. جامعه ایران نیز، به ویژه در این دوران سخت و دشوار دست وپنجه نرم کردن با انبوهی از مشکلات درونی و برونی، بیش ازپیش به چنین افرادی نیازمند است تا با شناخت هرچه بیشتر مشکلات و علل و عوامل آن، راه های برون رفت از آن را شناسایی و ترویج کنند.
شناخت دشواری ها، تنگناها و موانع موجود بر سر راه رشته علوم سیاسی نیز از مسائل کلان ایران جدا نیست و شناخت و چاره جویی برای آنها نیز مستلزم همان تلاش و کوشش است. اعضاء جامعه علوم سیاسی ایران، چه دانشجو و چه استاد و پژوهشگر و یا فارغ التحصیلان کارورز در نهادهای جامعه، همه به نوعی دارای وظایف یکسان بوده و آن وفادار بودن به اصول دانش ورزی و آموزش و پژوهش علمی مبتنی بر اخلاق علمی، حرفه ای و انسانی، خلاقیت و نوآوری و فراگیری و آموزش شهروندی، میهن دوستی و خدمت به میراث تاریخی، فرهنگی و سیاسی ایران برای تامین منافع ملی جامعه ایرانی در حال و آینده است. بدیهی است که به کنار از تلاش های شخصی، مسئولیت جمعی نهادهای آموزشی، اعم از وزارت علوم، دانشگاه ها، نهادهای مسئول قانون گذاری و مبارزه با جرائم اجتماعی، اقتصادی و سیاسی از اهمیت و تاثیر بیشتری برخوردار است. در واقع وظیفه اساسی این نهادها است که قانون شکنی و جرائم عرصه علم و فرهنگ و جامعه دانشگاهی ایران را، در حوزه دانشجویان و استادان، در رابطه با جعل و سرقت علمی و فرهنگی، فراموش نکرده و با فراهم سازی سازوکارهای لازم، به مبارزه با آن دست زده و مرتکبان را مجازات کنند.
هدف مترجم از برگرداندن کتاب تراژدی علوم سیاسی، آگاهی جامعه علوم سیاسی ایران و گرایش های گوناگون آن، اعم از دانشجویان، استادان، کارگزاران و پژوهشگران این رشته از سیر تحول و تکامل علوم سیاسی در ایالات متحده و مشکلات و چالش های فراروی آن است. با این همه، این تحول به خودی خود به مفهوم شرح چگونگی دگرگونی علوم سیاسی تنها در یک کشور خاص نیست، چراکه با توجه به تاثیری که اصولاً علوم اجتماعی به طور کل و به تبع آن علوم سیاسی آمریکا بر سایر نقاط جهان و از جمله ایران، کشورهای مسلمان و خاورمیانه داشته است، می تواند بیانگر تحول، دگرگونی و نقاط ضعف و قوت یک رشته به عنوان یک هویت عام در گستره جهانی باشد. برگردان کتاب با توجه به ورود نویسنده به ادبیاتی که دربرگیرنده واژگان و تعابیر کلیه رشته های علوم انسانی است، کار چندان ساده ای نبود و مترجم تمامی تلاش خود را به کار گرفته است تا به متن اصلی وفادار مانده و در برگردان فارسی آن، از ترجمه آزاد و درهم شکستن قواعد نگارش و جمله بندی های نویسنده اصلی پرهیز کند.
در این راستا مترجم بر خود بایسته می داند تا از همه کسانی که در ترجمه و چاپ کتاب او را یاری رسانده و مورد تشویق قراردادند، به ویژه پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از همه آقای دکتر سیدعبدالامیر نبوی معاون پژوهشی پژوهشکده، سپاسگزاری کند.

حمید احمدی
اسفند ۱۳۹۳

پیشگفتار نویسنده

این کتاب از برداشت من از دو گرایش مهمی که نشانه تحول علوم سیاسی مدرن هستند، ریشه گرفت. گرایش نخست در تاریخ اندیشه سیاسی پدیدار شد. اندیشه هایی که اساس آن تاریخ را شکل دادند، بیش از همه در نوشته های مردانی چون افلاطون، ارسطو، اگوستین، اکوئیناس، بدن، لاک، برک و مارکس پیدا می شود که کارشان بخشی از مجموعه کتاب های بزرگی است که به عنوان میراث تمدن غربی به ما رسیده است. آن کتاب ها برای قرن ها به عنوان سنگ بنای آموزش سیاست در جهان دانشگاهی خدمت کردند، اما خود اساساً محصول یک محیط دانشگاهی نبودند. برخی از نویسندگان آنها برای گذران زندگی، به آموزگاری می پرداختند، اما بیشتر آنها به کارهای عملی سرگرم بودند، و بنا بر این سنت، گفتمان آنها مدیون تجربه در قلمروهای فرهنگ و جامعه بود تا شور و شوق برای نگاهی محدود و عالمانه از زندگی عمومی.
بدین گونه، اندیشمندان بزرگ امروز چه کسانی هستند؟ پرسیدن این پرسش برای آگاهی از گرایش نخستی که نشانه تحول علوم سیاسی نوین است ضروری است، چون به گفته بسیاری از علوم­سیاسی دانان، خط اندیشمندان درجه یک سنت غرب در حدود پایان سده نوزدهم به پایان رسید. بنابراین و برای نمونه اگر بخواهیم دقیق بگوییم، در موضوع لیبرالیسم، از جان استوارت میل به بعد، به ندرت اندیشمند سیاسی واقعاً موثری پدیدار شده است. شگفتی اینجاست که درست در همان دوره هایی که مردانی چون جان استوارت میل ظاهراً کمیاب می شدند، دانشگاه ها بدون تردید به مراکز آموزشی گسترده امروزی خود، تبدیل می شدند. در اینجا گرایش دوم مربوط به علوم سیاسی پیدا شد، چون هم زمان با گسترش دانشگاه ها و انتصاب دانشمندان سیاسی به مقامات دانشگاهی، آنها بر اهمیت رهیافت علمی برای امور طبیعی و اجتماعی، در زمینه هایی از زیست شناسی و فیزیک گرفته تا انسان شناسی، جامعه شناسی و علوم سیاسی تاکید می ورزیدند.
هرچه بیشتر درباره زوال شمار اندیشمندان بزرگ و برجستگی رو به رشد دانشگاه ها می اندیشیدم، بیشتر متقاعد می شدم که این دو گرایش باید ارتباط عمده ای با هم داشته باشند؛ به گمان من، آنچه روی داد آن بود که افراد مشغول به آموزش سیاست در دانشگاه های رو به گسترش، توانستند کار خود را جایگزین سنت کهن اندیشه سیاسی کنند. آنها این کار را با تشریح فضائل شیوه عالمانه ای از تحلیل سیاسی انجام دادند که بر اساس و در مقایسه با آن، هرگونه تفکر سنتی درباره امور عمومی، یا کمتر موثر به نظر می رسید و یا آشکارا اشتباه بود. با گذشت سال ها، مقدار بسیار زیادی از آن کار عالمانه انباشت شد، و به ازای دانش علمی که اعضاء دانشکده ها در زمینه های گوناگون تولید کرده و در خدمت جامعه می گذاشتند، به دانشگاه ها پرستیژ بیش از بیش داده می شد. سرانجام، تخصص نوین دانشگاهیان به عنوان یک طبقه، حداقل برای علوم­ سیاسی دانان، آن­قدر ارج و احترام به­جای گذاشت که عاقلانه می نمود سنت کهن تر اندیشه های سیاسی را بیشتر به­ خاطر موقعیت تاریخی اش گرامی بدارند تا نمونه کار اندیشمندانی که به تازگی پدیدار شده اند. ازاین رو در موقعیت کنونی، بیشتر درس های دانشکده ها برای تاکید بر دیدگاه های معاصر استادان علوم سیاسی در رابطه با درست به نظر آمدن جهان سیاسی بر اساس پژوهش عالمانه طراحی شده اند، تا بر اساس خرد جمعی دوره ها.
پیامد ویژه تمام این ها آن است که از همین اواخر، تعداد زیادی از شهروندان آمریکایی زندگی عمومی را از مجموعه ویژه ای از متخصصان دانشگاهی می آموزند تا، همانند گذشته، از سنت زمینه های زندگی مبتنی بر کارهای بسیاری از مردان بزرگ. با این همه، ما درباره آن متخصصان و در این باره که چگونه شرایط مشترک شغلی ممکن است بر کیفیت آموزه های آنها تاثیر بگذارد، هیچ نمی دانیم. برای نمونه اگر شرایط کار در دانشگاه ها، یافته های پژوهش علوم سیاسی را به طور مستقیم در برخی جهت های خاص و نه جهت های دیگر، هدایت کنند، چه؟ و در نتیجه، اگر علوم­ سیاسی دانان به عنوان یک گروه، از برخی دیدگاه های خاص جامعه سیاسی پشتیبانی کنند تا دیدگاه های دیگر، چه؟ کوتاه سخن، ماهیت علوم سیاسی به عنوان یک رشته آموزشی چیست و تاثیر آن ویژگی بر شکل و محتوای آموزش سیاسی در آمریکای امروز کدام است؟
این چنین پرسش های وسیعی می تواند نشانه این باشد که به پژوهشی بزرگ تر از هر آنچه یک مامور تحقیق می تواند به طور فراگیر انجام دهد، نیاز هست، چون هزاران علوم سیاسی دان از زمان پیدایش دانشگاه ها در یک سده پیش به آموختن و نوشتن پرداخته اند اما احتمالاً هیچ کس نمی تواند آنچه را که گفته اند بخواند یا به گونه ای از آنها آگاهی داشته باشد. این را نیز به عنوان کسی که شغل علوم سیاسی در دانشگاه را آزمایش کرده است، بیفزایم که بهتر از هرکسی می دانم استعدادهای یک پژوهشگر در رابطه با مقدار عظیمی از مواد قابل بررسی، به گونه ای دردناک تا چه اندازه اندک است. با وجود این، با این فرض که اگر کاری صورت نمی گرفت، دستاوردی هم در میان نبود، بر آن شدم که بررسی اساسی تحول رشته علوم سیاسی و کارهای نمونه منتشرشده اعضای آن در چند عرصه، می تواند به حداقل برخی روشنگری ها درباره موضوع مطالعات سیاسی منجر شود. و برای دستیابی به همین چیز، دست به کار نوشتن این کتاب شدم.
شایسته است تا یک جنبه مکتوب از کتاب تراژدی علوم سیاسی، در شکل نهایی اش، را تبیین کنم. بدون اینکه هیچ گونه تعصب افراطی مردانه در میان باشد، باید بگویم که این کتاب بیشتر به مردان اشاره دارد تا زنان. این ناموزونی را، تا اندازه ای با پرهیز از دردسرهای معمول در سیر بررسی موضوعات مربوط به جنسیت، به ویژه در شکل مفرد آن [در به کارگیری کلمات و ضمایر]، باعث شدم. با این همه، بخش بیشتر نابرابری از نگرانی من برای انسان ها به عنوان یک مجموعه ناشی می شود. همان گونه که در کتاب تبار بشر نوشته چارلز داروین و صعود بشر نوشته ژاکوب برونوفسکی آمده است، مردان و زنان هردو به گونه بشر تعلق دارند و هیچ واژه دیگری جز بشر و مشتقاتش، نمی تواند به این نیرومندی ویژگی های شکوه و عظمتی را که در درون ما به عنوان اعضاء نژاد بشری نهفته است، برانگیزاند. در متن کتاب، گاه به منظور جلوگیری از این­که درباره من به عنوان یک فرد از همه جا بی خبر اصلاح نشدنی نوشته نشود، از افراد، اشخاص و مردم سخن می گویم؛ اما هنوز به طور کامل تسلیم کاربرد (واژه های) مدرن نشده ام، چون جایگزینی واژه های کهن با تعابیر تاره تر به این معنی است که برخی معانی و اشارات تاریخی و عاطفی هنوز موجود در واژگان کهن را از دست بدهیم؛ و من دوست داشتم برخی از آن معانی و اشارات را نگه دارم چون این کتاب بیش از هر چیز درباره تراژدی است که خود خوانندگان را به یادآوری و تاکید دوباره بر آرمان های یک تمدن بزرگ تشویق می کند، جایی که آن معانی و اشارات، همان گونه که واژه تراژدی خود نشان می دهد، در یک سنت کهن گفتمان بشری تجسم می یابند؛ بنابراین، از همان خوانندگان خواستار بردباری می شوم و امیدوارم آنچه را که این روزها می تواند میزان خیره سرانه ای از ارجاعات مردانه در مقایسه با ارجاعات زنانه در نظر گرفته شود، تحمل کنند.

دیوید ام. ریچی

فصل نخست: علوم سیاسی به عنوان یک حرفه

کتاب تراژدی علوم سیاسی، داستان علوم سیاسی آمریکا را به عنوان یک رشته دانشگاهی بازگو می کند. همان گونه که از عنوان فرعی کتاب بر می آید، این داستان دارای سه نکته اساسی است: نخست سیاست یا موضوع پژوهش علوم سیاسی؛ دوم دانش پژوهی یا شیوه انجام پژوهش در رشته؛ و سوم دمکراسی یا قلمرویی که گمان می رود مطالعات سیاسی در آمریکا در خدمت آن است. گذشته از این، همچنان که از عنوان برمی آید، این کتاب داستان چگونگی برآمدن تراژدی به مفهوم لغوی واژه در نتیجه بازی میان همان سه عامل است. با پرده برداری از داستان، تمامی این موضوعات به تفصیل تبیین خواهند شد.
این کتاب با بسیاری از نوشته های مربوط به علوم سیاسی متفاوت است چون نکته تمرکز آنها بر آنچه درون­داد نامیده می شود استوار است درحالی که کتاب من بیشتر به برون داد خواهد پرداخت. بدین گونه، برداشت ها و بررسی های رایج از رشته مطالعات سیاسی و آنچه را که انتظار می رود دست اندرکاران رشته در برنامه رشته علوم سیاسی بگذارند، یعنی نوع پژوهشی را که دانشمندان علوم سیاسی باید انجام دهند، برجسته می کند. معنی کتاب نیز همین است، چراکه این کتاب بیشتر به این بحث می پردازد که چگونه یک فرضیه معتبر درباره امور سیاسی طراحی کرده، به آزمون اعتبار آن بپردازیم و چگونه نتیجه پژوهشی خود را به تعمیم هایی که قواعد منظم رفتار سیاسی را پیش بینی می کنند، مرتبط سازیم.(۱۹) اما همین نوشته ها توجه کمتری به این نکته می کنند که پس از دریافت آثار هریک از دانشمندان علوم سیاسی و بررسی موافقت یا مخالفت همکارانشان، از جعبه برون­داد علوم سیاسی چه بیرون می آید. با این­ همه، پژوهشگران ظاهراً می خواهند مفاهیمی را که فکر می کنند همکارانشان می پذیرند، پرورش داده و تشریح کنند و از پیشنهاد اندیشه هایی که گمان می کنند به هر دلیلی برای رشته علوم سیاسی به عنوان یک کل جذابیت کمتری دارد، اکراه می ورزند. در نتیجه برآیند نهایی دانشی که از علوم سیاسی بر می آید و در طول سال ها به دیگران انتقال یافته است، در اثر فشار نهادهایی شکل می گیرد که به شدت هم انواع تاکیدهای مطرح شده در درون حرفه علوم سیاسی را تحت­تاثیر قرار می دهند و هم نوع اندیشه هایی را که به حقیقت مسلم و تایید شده در علوم سیاسی تبدیل می گردند. نتیجه این می شود که برای فهم فراگیر مطالعات سیاسی باید به برخی جنبه های موجودیت جمعی این مطالعات که آثار رایج موجود در رشته علوم سیاسی تاکنون آن را نادیده گرفته اند، توجه کرد.
بنابراین، با توجه به برنامه درازمدت علوم سیاسی، باید در این کتاب دیدگاه گسترده تر را مورد تاکید قرار دهم. در عمل دلایل محکمی برای این تاکید ورزی وجود دارد چون حتی اگر درون داد علمی ناشی از تلاش های پژوهشی و یافته های شخصی نیز مهم باشد، نباید گذاشت تا برون داد جمعی دانش و آموخته های جمعی یک رشته را تحت الشعاع قرار دهد. پدیده اخیر یعنی آموخته های جمعی رشته، نماد خدمات دانشمندان علوم سیاسی به جامعه به مفهوم وسیع آن است. درحالی که تلاش های پژوهشی فردی در اصل دربرگیرنده اندیشه هایی است که گاه به گاه شکل گرفته و بیشتر کنجکاوی موقت مردان و زنان درون اجتماع دانشمندان سیاسی را برآورده می کند. بنابراین، بیشتر مایل هستم تا بر محصول کلی رشته علوم سیاسی تمرکز کرده و این پرسش را مطرح کنم که چگونه فلان کار انجام شده در درون رشته علوم سیاسی، به نقش اجتماعی آن رشته مربوط می شود. به عبارت دیگر چگونه پژوهشگران، استادان و دانشمندان علوم سیاسی به عنوان گروهی از افراد حرفه ای وظایف خود را انجام داده و یا در انجام تعهدات خود در برابر اجتماع انسانی محیط زندگی خود شکست می خورند. در اینجا است که تراژدی پدیدار می شود.
سازمان ها، تخصص و آموزش عالی:
شاید بتوان نیاز به پژوهش درباره آثار دانشمندان علوم سیاسی را با توجه به ساختار جامعه امروزینی که مطالعه سیاست در آن صورت می گیرد، درک کرد. در حدود آغاز قرن بیستم، دانشمندان به این نکته پی بردند که دیوان سالاری (بوروکراسی) عنصر اساسی، هرچند نه پیش­شرط، زندگی مدرن هستند. تقریباً پرواضح است که بسیاری از فعالیت های انسانی باید در یک جهان به­شدت پیچیده توسط سازمان های بسیار بزرگی ـ همچون جنرال موتور یا ستاد کل آلمان ـ که کار آنها به شیوه های بسیار تخصصی، هرچند نه همیشه رضایت­بخش، انجام می گیرد، اداره شود. رویدادهای اخیر این واقعیت را تایید می کند، اما از اهمیت نسبی آن می کاهد چون دیوان سالاری ها دومین ویژگی مهم زندگی معاصر را نیز پیدا کرده اند؛ یعنی سازمان ها­ ـ از جمله نهادهای دولتی، کلیساها، اتحادیه های کارگری، دانشگاه ها، اتاق های بازرگانی، ارتش ها، انجمن های پزشکی، رشته های آموزشی و غیره ـ به­نحو فزاینده ای کارکنان مرد و زن برخوردار از شخصیت های کاملاً منحصربه فردی را در خود جای می دهند که آموزش و دیدگاه های متمایزشان آنها را در همه سازمان ها با یکدیگر مشابه می سازد. در نتیجه نوع خاصی از افراد برخوردار از قابلیت ها و تمایلات استثنایی، این روزها سپر محافظ بسیاری از موجودیت های جمعی به شمار می آیند.
فهم ماهیت این شخص مدرن دشوار است، چون امروزه انواع بسیار زیادی از سازمان ها هریک به شیوه خود در خدمت جامعه قرار می گیرند. در نتیجه ما نام واحدی برای کارگران آنها نداریم بلکه به درجات گوناگون از «دیوان سالاران»، «کارورزان»، «مقامات»، «شایسته سالاری»، «متخصصان»، «حرفه ای»، «دولت علمی»، «طبقه نوین» و غیره سخن می گوییم.(۲۰) به همین گونه از آنجا که اشخاص مورد بحث متعدد و پراکنده بوده و در بسیاری از قلمروهای تلاش بشری فعال اند، اندازه گیری دقیق ویژگی های خاص و مشترک آنها دشوار می شود. با این وجود، به طور مداوم دیدگاه ها، سلوک و رفتارهای مشخصی به جلوه در می آیند. چون حتی زمانی که این نوع مردمان بر طبق نیازهای فنی موسسات و نمادهای مربوط به خود کار می کنند، هم زمان ارجحیت ها و آرزوهایی را بروز می دهند که از جای دیگری وارد شغل آنها شده است. برای نمونه ممکن است یک پزشک برای بیمارستان شهرداری کار کند اما یک دکتر باقی می ماند. به همین گونه یک اقتصاددان ممکن است از سوی وزارت کشاورزی استخدام شود، اما قلباً هنوز یک اقتصاددان است؛ و یا یک مدیر تلاش دارد سوددهی شرکت محل خدمت خود را بالا برد، اما تلاش های او برای رسیدن به این هدف تحت­تاثیر دیدگاه هایی است که در مدرسه بازگانی دانشگاه هاروارد به دست آورده است.
این موارد نشان می دهد که اندازه ای از تخصص ـ یا صلاحیت ویژه برای پرداختن به امور یا فرایندها یا مردم ـ معیار صلاحیت ویژه ای است که هر مرد یا زن سازمانی، در محل کار خود دارد. با این همه در عرصه هایی که تخصص در آن امری رایج است عامل قدرت نیز وجود دارد، یعنی امری که توجه دقیق را به خود می طلبد؛ چون اعمال قدرت هم ممکن است به لحاظ اجتماعی سودمند باشد و هم نباشد. روزگاری بیشتر آمریکایی ها باور داشتند که می دانند بچه های خود را چگونه بزرگ کنند. اما امروزه بسیاری از مردم متقاعد شده اند که در این عرصه و سایر عرصه ها، نخست باید با متخصصی همچون دکتر اسپوک مشورت کنند. این نمونه احتمالاً آن چنان رایج است که بازتاب چندانی پیدا نمی کند؛ اما هنگامی که بارها و بارها تکرار شود بیانگر نفوذ متخصصان و تاثیر بسیار شگرفی بر زندگی در تمامی ابعاد مدرن آن است. برای اطمینان دادن به مردم که چه بخورند، در چه نوع خانه ای زندگی کنند، چگونه بچه هایشان آموزش ببینند، چگونه از کشور دفاع کرده، شهر واشنگتن درباره پسماند و آلودگی چه باید بکند، چه تعداد بیکار باید از کار محروم باشند، چه سطحی از سود و تورم به لحاظ ملی قابل تحمل است و غیره، متخصصان کلام نافذ و بسیار قاطع دارند و یا حداقل می توان گفت از نفوذ زیادی برخوردارند.
در این شرایط جای شگفتی نیست که از قدرت رو به رشد تخصص در همه جنبه های زندگی مدرن، از مسائل کم اهمیت گرفته تا مسائل حیاتی، احساس نگرانی و دلهره پیدا شود.(۲۱) اگر شهروندان عادی باید برای مشورت در امور تولید، استقرار و کاربرد سلاح های هسته ای به متخصصان رجوع کنند، چگونه می توان اطمینان یافت که دانش همین متخصصان احتیاط و اعتدال نیز همراه دارد؟ با توجه به اینکه تنها شیمی دان ها و فیزیک دان ها صلاحیت درک موقعیت انرژی کشور را دارند، چگونه خواهیم دانست که پژوهش آنها درباره سوخت های دور از دسترس، در درازمدت در خدمت پایداری یک جامعه خوب هست یا نه؟ اگر پدرها و مادرها بخواهند بچه های خود را به روش سنتی، مهم نیست چه شرایطی، بزرگ کنند، آیا خواهند توانست در برابر محیط اجتماعی شکل یافته ناشی از دیدگاه های مترقی متخصصان خانواده ـ از پزشکان کودک یا روان­شناسان کودک و یا مددکاران اجتماعی گرفته تا مقامات دادگاه کودکان، و معلمان مدرسه ـ ایستادگی کنند؟(۲۲) و ماجرا به همین گونه ادامه دارد.
اما از شناسایی اهمیت تخصص تا طرح این سوال که اغلب متخصصان از کجا می آیند، فاصله چندانی نیست. پاسخ روشن است: آنها در نظام آموزش عالی ملت، که زیر سلطه دانشگاه های بزرگ قرار دارند، پذیرفته می شوند. در این مدارس افرادی که در زمره کارکنان سازمان های بزرگ آمریکایی قرار دارند درس می خوانند و در آنجا افکاری پیدا می کنند که آنها را در طول زندگی کاری همراهی می کند. در واقع دانشگاه ها چیزهای بسیار بیشتری به این افراد انتقال می دهند تا صرفاً مهارت های ویژه و دقیق. درست است آنهایی که به عنوان مهندسان، وکلا، حسابداران و فیزیک­دان تربیت می شوند از دانشگاه بر می آیند و بنا بر ماهیت کار خود دارای دانش خاصی هستند، اما اینکه ارباب رجوع آنها چه کسانی هستند، چگونه باید به آنها خدمت کرد و چه نوع کلمات و مفاهیمی برای بحث مسائل شغلی کافی خواهد بود، نیز از اهمیت برخوردار است؛ اما حتی آنهایی که در پی مطالعات عامی چون هنرهای لیبرال هستند، دیدگاه مشخصی درباره جهان و روابط اجتماعی از دانشگاه می گیرند که شکاک، سکولار و علمی به نظر می آید. بعدها دانشجویان رشته های عام در محل کار و دفتر خود مهارت های محسوسی به دست می آورند که در هیچ یک از برنامه های درسی دانشگاه معادل دقیق آن پیدا نمی شود؛ اما آموزش عالی از پیش به آنها دیدگاه هایی داده است که به عرصه کارهای تخصصی تزریق می شود و تنها یک مهارت سریع و کوچک کم دارد؛ بنابراین در هر دو مورد رشته عام هنرهای لیبرال و تخصص حرفه ای، آموزش دانشگاهی حساسیت ها و تمایلات خاصی در مردان و زنان جوان به وجود می آورد که اعضای سازمان های فردا می شوند و در انجمن ها، شرکت ها، حرفه ها، رشته های دانشگاهی، دفاتر موسسات و غیره به کار می پردازند.
رشته مطالعات سیاسی:
با شناسایی سازمان ها به عنوان چارچوب های استخدام و به کارگیری تخصص، و با ردیابی منبع متخصصان در آموزش عالی، اکنون به این نکته رهنمون می شویم که علوم سیاسی را بخشی از سیستم تربیت ویژه ای بدانیم که دیدگاه و رفتار متخصصان در مشاغل گوناگون امروزی را معین می کند. برخی رشته های دانشگاهی با دانش دقیق و قابل عرضه ای، که برای نمونه آنها را به تربیت فیزیک دان قادر می کند، سروکار دارند. علوم سیاسی به گروه دیگری از رشته های آموزشی که دربرگیرنده بیشتر رشته های علوم انسانی و علوم اجتماعی است، تعلق دارد که فهمی عمومی تر از موضوع خود به دانشجویان ارائه می دهد و از میان این دانشجویان تنها تعداد کمی در شغلی که بر اساس دانش اکتسابی آنها استوار است به کار مشغول می شوند. به کنار از پاداش های شغلی جانبی، رشته های مذکور این مسئولیت را به عهده دارند که درباره قلمروهای گسترده پدیده های اجتماعی تحقیق کرده و یافته های این تحقیقات را به آموزه های منسجم تبدیل کنند و نیز حس رفتار خردمندانه در برابر همنوعان خود را به تمام افراد ـ اعم از دانشجویان یا عموم مردم ـ که می خواهند به حرف آنها گوش کنند، انتقال دهند.
در میان رشته های عام، علوم سیاسی، مسئولیت بررسی و نظارت بر قلمرو امور عمومی و نهادهای عمومی را به عهده دارد و دانش به دست آمده را به گونه ای به شهروندان انتقال می دهد که مدنیت، تاهل، اعتدال، میهن پرستی، احترام به حقوق و تعهدات، و حداقل تمایل به حمایت از سیاست حکومتی عاقلانه را تشویق می کند. لازمه آموختن این امور به دست آوردن مهارت های بازاری رشته هایی چون بیولوژی و شیمی نیست. گذشته از این، دانشمندان علوم سیاسی تربیت دانشجویانی را که به عنوان سیاست مدار در پی رسیدن به مشاغل پرسود هستند، به عهده ندارند. هرچند برخی از آنها ممکن است به چنین مشاغلی نیز دست پیدا کنند، اما دانش رسمی سیاست، همانند نتایج دیگر مطالعات عمومی، سازنده بخشی از سامانه ذهنی افراد بسیاری که به کارمندان سازمان های بزرگ ملت تبدیل می شوند، هستند. بدین گونه علوم سیاسی در خدمت شکل دهی به بخشی از دیدگاه عمومی این افراد قرار می گیرد و از این جهت به حرفه ای آموزشی که اهمیت چندان کمی هم ندارد، تبدیل می شود.
آموزش کهن و نو:
در آغاز تفکر درباره این حرفه از مطالعات سیاسی، باید به این نکته توجه داشت که یک قرن (و دو دهه) پیش دانشکده های بسیار اندکی درس های مربوط به امور سیاسی جاری را ارائه می دادند، هرچند بسیاری از دانشجویان به واقع برخی درس های مربوط به تاریخ سیاسی، و از جمله اندیشمندان کلاسیک سیاست را به­نحوی از انحاء می خواندند؛ به همین دلیل در سال های دهه ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ دانشگاه های آمریکا سالانه تنها سه یا چهار درجه دکتری در رشته علوم سیاسی می دادند، درحالی که در حدود سال ۱۹۰۰ تعداد کل استادان تمام وقت سیاست در آمریکا به چیزی بین پنجاه تا صد نفر می رسید.(۲۳) این ارقام نشان می دهد که در آغاز قرن بیستم بیشتر شهروندان، امور عمومی را از مقامات خارج از دانشگاه و مردمانی به­جز دانشمندان علوم سیاسی می آموختند. با این همه، با گسترش ثبت­نام در دانشکده ها، دانشجویان بیش از پیش به مطالعه رسمی موضوع گرایش یافتند و به تعداد فزاینده ای از استادان برای آموزش آنها نیاز می رفت. در اواخر دهه ۱۹۴۰ سالانه حدود ۱۱۵ درجه دکتری در علوم سیاسی داده می شد(۲۴) و عضویت در انجمن علوم سیاسی آمریکا(۲۵) که در سال ۱۹۰۴(۲۶) تنها ۲۱۴۰ نفر می رسید، به بیش از ۴۰۰۰ نفر افزایش یافت.(۲۷) در اوایل دهه ۱۹۷۰ تعداد درجات دکتری علوم سیاسی سالانه به حد متوسط ۷۰۰ رسید.(۲۸) در همان حال عضویت انجمن به حدود ۱۷۰۰۰ نفر رسید که از آن میان ۶۰۰۰ نفر دانشجویان فارغ التحصیل علوم سیاسی بودند و حدود ۸۴۰۰ نفر استادان این رشته.(۲۹) در این زمان، بی اغراق می توان گفت که بخش قابل توجهی از دانشجویان کل دانشکده ها، که می خواستند متخصص شده و به سازمان های آمریکا وارد شوند، آموزه هایی حتی به شکل یک یا دو درس در علوم سیاسی می آموختند. در فصل های بعدی خواهیم دید که چگونه دانشمندان علوم سیاسی در طول قرن گذشته خود را از دانشمندان رشته های مربوطی چون تاریخ، اقتصاد و جامعه­شناسی جدا کردند، و چگونه به تاسیس برنامه های تحصیلات تکمیلی، دانشکده ها، ارائه دروس تازه، و انجام نوع بسیار خاصی از پژوهش به عنوان هدف کلی رشته علوم سیاسی که نتایج آگاهانه و ناخودآگاه به دنبال داشت، دست زدند. در فرایند کار، افزایش اهمیت علوم سیاسی علایق تازه ای را به همراه آورد که با دیدگاه های آموزشی سنتی خاص تعداد اندکی از دانشجویان و کمتر از آن استادان یک قرن پیش، همخوانی نداشت. بدین گونه در آمریکای اواسط قرن نوزدهم مطالعه سیاست، به جز مسئله بردگی، بیشتر بازتابی از اجماع فرهنگی بود. در شیوه آموزش سنتی، دانشکده ها استادان را موظف می کردند حقایق گوناگون متعارف را درباره ماهیت انسان و شکل مناسب حکومت به دانشجویان بیاموزند. بیشتر استادان، به عنوان آموزگاران و مردان مسئول، به این حقایق ایمان داشتند؛ اما مردم نیز به گونه ای در همه جنبه های زندگی دارای چنین باورهایی بودند و در اکثر دانشکده ها در ضمن آموزش علوم سیاسی، زمانی نیز برای بحث و مناظره کنار گذاشته می شد. با این همه، کار کلاسی بیشتر بر کتاب ها و آثار بزرگ تمدن غرب و تعداد کمتری از متون دست دوم که فضایل مشروطه خواهی انگلیسی ـ آمریکایی را می ستودند، تمرکز داشت.
پس دو مسئله هم زمان با هم روی داد. نخست اینکه با گذشت زمان اندیشه های علمی چون نظریه تکامل داروین، با نیروی تمام، اندیشه های سنتی کهن درباره انسان و جامعه را تغییر دادند. با این دگرگونی، نظریه ها و اصول ارائه شده در آثار سیاسی موروثی، دیگر درست یا پذیرفتنی به نظر نمی رسید. مسئله دوم این بود که دانشجویان و استادان علوم سیاسی توان خود را بیش از پیش بر نوشته هایی که استادان تولید کرده و لازم بود دانشجویان­شان بخوانند، صرف کردند. تحت­تاثیر اصل ضروری زندگی دانشگاهی که به قاعده «منتشر کن یا بمیر»(۳۰) معروف است، تعداد نوشته های جدید به سرعت بر تعداد آثار جاافتاده قدیم پیشی گرفتند؛ اما از آنجا که بسیاری از مفاهیم و تعابیر سیاسی پیشین دیگر جذابیت نداشتند و متقاعدکننده نبودند، در نوشته های جدید کمتر و کمتر از آنها استفاده می شد، یعنی نوشته هایی که بیشتر برای خود استادان معنادار بودند و دیدگاه های گسترده تری را که عموم طرفدار آن بود، بازتاب نمی داد.
اهمیت آموزش جدید در مقایسه با آموزش قدیم چندان اغراق نیست. با مطالعه وضعیت پنجمین رئیس جمهور آمریکا می توان تخمین نسبتاً دقیقی از چگونگی تغییر آمار و ارقام دست یافت. جیمز مادیسون برنامه درسی پیشامدرن را مطالعه کرد و بخش های عمده قانون اساسی و دفترهای فدرال را نوشت. با این همه هنگامی که در کالج نیوجرسی که سرانجام به دانشگاه پرینستون تبدیل شد حضور یافت، کتابخانه دانشگاه مجموعه ای بیش از ۱۳۰۰ کتاب که همه آنها نیز موضوعات دانشگاهی بودند نداشت.(۳۱) و هنگامی که درس اصلی مربوط به سیاست را گرفت، برنامه درسی او کمتر از ۵۰ عنوان کتاب را که همگی نیز آثار مشهور و کلاسیک بودند دربر داشت.(۳۲) در مقایسه، در ۱۹۶۲ کمیته انجمن علوم سیاسی آمریکا تخمین زد که یک کتابخانه دوره لیسانس علوم سیاسی به تنهایی باید حداقل ۲۵۰۰ جلد کتاب آن هم بیشتر از کتاب های جدید(۳۳) داشته باشد؛ و در ۱۹۷۶ تعداد نشریاتی که مقالات مورد علاقه دانشمندان علوم سیاسی را منتشر می کردند به پیش از ۶۰ نشریه(۳۴) و تعداد کتاب های سیاسی جدیدالانتشار قابل توجه ماهانه نیز به ۴۰۰ عدد می رسید.(۳۵) ارقام فوق نشانه این نیست که آثار نویسندگان برجسته غیر قابل تردیدی چون ارسطو، لاک، جفرسون، مارکس، میل، لنین و کینز از مطالعات دانشگاهی خارج شده بودند؛ اما دیدگاه های حرفه ای دائماً تازه مربوط به وقایع در حال تفسیر در کتاب هایی که استاد جونز، اسمیت و براون برای تبیین مفهوم واقعی گفته ها و نوشته های ارسطو، لاک، مارکس و بقیه برای ما می نویسند، به این آثار کلاسیک اضافه شدند.
سازمان مطالعات سیاسی:
این شرح مختصر حقیقت بسیار مهمی را درباره آنچه که پیش از این درباره علوم سیاسی گفته ام، آشکار می کند. رشته علوم سیاسی، حرفه ای روشن­فکرانه است که نقش قابل توجهی در نظام کلی آموزش عالی بازی می کند؛ و آمریکاییان جوان از طریق آن، مهارت ها و دیدگاه هایی را که حداقل باعث می شود برخی از آنها برای کار در سازمان های بزرگ آمریکا مناسب باشند، به دست می آورند. در چارچوب این واقعیت به نکته ای دیگر می رسیم و آن اینکه دانشمندان علوم سیاسی ادبیات بسیار گسترده ای به وجود آورده اند که بیشتر به کار دانشجویان و استادان می خورد و تنها بخش بسیار کوچکی از آن درگذشته برای آموزش و عمل سیاسی اهمیت عمومی داشت. به این تعبیر علوم سیاسی سهمی نو و مهم در تفکر سیاسی یعنی مجموعه کوچکی از اندیشه ها ـ از جمله تولید اندیشه های نو و باز تفسیر اندیشه های کهن ـ دارد که آن را به عنوان قابل اعتمادترین و معتبرترین دانش موجود درباره امور عمومی به جامعه تقدیم می کند.
مهم تر از همه اینکه این مجموعه از تفکر تخصصی ـ که علوم سیاسی دانان به آن سیاست می گویندـ توسط مردان و زنانی خلق می شود که در اجتماعی از دانشمندان که نوشته های یک فرد خوانده های فرد دیگر است و با یکدیگر کار می کنند و معیارهای برتری توسط همتایان فرد در قلمروی خاص او به وجود می آید. برای به رسمیت شناختن موجودیت این اجتماع لازم است برخی از موضوعاتی را که پیش از این اشاره کردیم، یعنی اهمیت و قدرت سازمان ها و ذهنیت ویژه کسانی را که در درون آنها به کار مشغول هستند دوباره به یاد آوریم. تناقض اینجا است که در این شرایط شارحان تخصصی که مورد استفاده سازمان های بزرگ هستند، خود به­نحوی یک سازمان از آن به وجود می آورند. به این تعبیر استادان علوم سیاسی نه تنها به طور فردی به کار آموزش مشغول هستند بلکه به طور جمعی در جایی میان جامعه به عنوان یک کل و دانشجویان خود به طور مشترک درباره راه های برخورد شهروندان با امور عمومی پژوهش کرده و به اتفاق هم نتایج تحقیقات خود را تفسیر می کنند.
بنابراین اگر دانشمندان علوم سیاسی تخصصی را گسترش می دهند که ادبیات آن عمدتاً به دست خود آنها تعبیه شده است و اگر خلاقیت های روشن­فکری آنها در درون اجتماع دانشمندان صورت می گیرد، ما باید همانند سایر تخصص های جامعه مدرن در رابطه با این کارها نگاهی انتقادی داشته باشیم. اگر این­ها متخصصان ما در این قلمرو خاص هستند، آیا دیدگاه های آنها با حزم و اعتدال همراه است؟ اگر کار خود را به شیوه سازمان یافته انجام می دهند، آیا در معرض فشارهای شغلی قرار نمی گیرند که می تواند اساس آموزه های آنها و یا به عبارتی تفکر سیاسی را که از نسلی به نسل دیگر انتقال می دهند، تحت­تاثیر قرار دهد؟ با طرح چنین سوالاتی، منطقی است فرض کنیم که با توجه به اصول سنتی مورد تشویق تلاش های سازمان یافته، حقایق کشف­شده و دانش انتقال­یافته ناشی از کار جمعی دانشمندان سیاسی، به ناگزیر نسخه بسیار ویژه ناقص و شاید خطرناکی از جهان واقعی که مسئول مطالعه آن هستند، باشد؛ اما این چیزی است که داستان ما پیش بینی آن را می کرد.
شرایط تحلیل:
برای درک علوم سیاسی به عنوان یک تلاش جمعی باید از اصطلاحات مناسب با آن بهره گرفت. بسیاری از دارندگان مشاغل سیاسی به دانشجویان خود می گویند که پژوهش سیاسی بیشتر ارائه دقیق فرضیات احتمالی درباره رفتار سیاسی و سپس آزمون درست همان فرضیات است. گرچه متون درسی مربوط به انتقال این آموزه ها به­صراحت به این مسئله اشاره نمی کند، اما تاثیر عمده آنها، نشان دادن این نکته است که چگونه پژوهشگران فردی به طور حرفه ای پژوهش های خود را انجام داده و به نتایج خاصی دست می یابند. با این همه اگر بخواهیم ماهیت علوم سیاسی را در عمل کشف کنیم، باید رهیافتی ارائه دهیم که بیشتر به چگونگی ارتباط کار افراد با کار همکاران مشهور آنها بپردازد و نشان دهد که چگونه یک اجتماع دانشوری نسبت به برخی تحقیقات اشتیاق نشان می دهد و نسبت به برخی دیگر بی تفاوت است، برخی یافته ها را می پذیرد و نسبت به یافته های جایگزین آن دشمنی می ورزد. کوتاه سخن اینکه باید به­گونه ای بیندیشیم که پدیده هایی همچون ریشه های انگیزه شغلی، سازوکارهای تلاش جمعی و معیارهای بلند پروازی های ارتدوکسی را دربرگیرد.
دیوان سالاری:
یکی از این واژه ها که پیشکسوت بسیاری از دیگر واژه ها است، دیوان سالاری می باشد. هنگامی که ماکس وبر جامعه شناس بزرگ آلمانی از دیوان سالاری ها سخن می گفت، تحت­تاثیر شیوه سازمان دهی کار توسط آنها قرار گرفت؛ بنابراین ماکس وبر بخش عمده توان دیوان سالاری ها را معیاربندی کارها و وظایف، اختصاص یک شغل به مردمان بسیار متفاوت و ایجاد زنجیره ای از فرامین غیر شخصی می دانست که تاثیر آنها از اداره کوچک مبتنی بر نظام های پیشادیوان سالاری، همچون اقتدار خانواده بسیار بیشتر بود. دانشجویان و پژوهشگران بعدی دیوان­سالاری که در پی توصیف ساختار پیچیده مجازات ها و پاداش ها، هزینه ها و فایده های آن هستند، خواهند گفت که این­گونه مسائل متضمن تخصص سلسله­مراتب، موقعیت، اقتدار، الیگارشی، انطباق، عقلانیت و کارآمدی هستند.
تا آنجا که به کار ما می آید، دو جنبه از رفتار دیوان سالارانه اهمیت ویژه ای دارند؛ نخست مسئله قدرت است. ماکس وبر خود تحت­تاثیر توان دیوان سالاران در تراکم قدرت قرار گرفت و این توان را به اشتیاق آنها برای انباشت دانش مربوط دانست.(۳۶) دیوان سالاران با خلق مقررات بسیار زیادی که شهروندان عادی به­سختی توان رعایت همه آنها را دارند یا با تولید واژه هایی که در واقع برای مردم عادی غیر قابل فهم است، موقعیتی ایجاد می کنند که در آن تنها خودشان کاری را که سازمان آنها انجام می دهد، می فهمند و در این محیط افراد بیرون از دیوان سالاری باید برای دریافت اطلاعات باارزش یا سیاست موثر از مقامات، تسلیم آنها شده و برایشان احترام قائل شوند. نکته دوم این است که بیشتر دانشمندان پیرو خط ماکس وبر متوجه شدند حتی زمانی که دیوان سالاران در پی خلق دانش و نگهداری آن هستند، اساس و جوهره آن دانش لزوماً برای جامعه سودمند نیست. معنی این سخن آن است که گرچه دیوان سالاری ها ظاهراً در پی برآوردن نیازهای ملت به کالا و خدمات هستند، یک دیوان سالار بیشتر طرفدار اهداف اولیه سازمان خود است، چون مادامی که کار برای بقا و رشد موسسه سودمند باشد از سوی همکاران او رضایت­بخش قلمداد می شود.(۳۷) اگر هر یک از این دو گرایش دیوان سالارانه و یا هر دوـ برای افزایش قدرت خود دیوان سالاری یا نامربوط بودن آنها به جامعه ـ بخواهد یک رشته دانشگاهی را آلوده کند، آنگاه حق داریم درباره کیفیت و اعتبار آموزه های آن رشته تردید کنیم.
کارکردهای آشکار در برابر کارکردهای پنهان:
فرض بر این است که اعضای یک سازمان، به عنوان یک کیان، محصولات یا خدماتی همچون دفاع، خودروهای نوین، غذای یخ زده، توصیه حقوقی، یا مراقبت بهداشتی به ملت ارائه می دهند. بنابراین می توان گفت که هر سازمان با توجه به شرایط وجودی جامعه، «کارکرد»ی ارائه می دهد؛ اما باید به این نکته مهم توجه کرد که در کنار کارکردهای اعلام­شده در قانون توانمندی یک نهاد حکومت، یا در تبلیغات یک بنگاه خصوصی، هرچند هم مهم، کارکردهای دیگری نیز وجود دارند. برای توجه به تنوع این عرصه، باید به تمایز میان کارکردهای «آشکار» و کارکردهای «پنهان» توجه داشته باشیم.(۳۸) کارکردهای آشکار نتایج آگاهانه ای هستند که از سوی اعضای سازمان و جامعه پیرامون آن به رسمیت شناخته می شوند، درحالی که کارکردهای پنهان آن­چنان آگاهانه نبوده و یا کسی هم آنها را به رسمیت نمی شناسد. دستگاه های سیاسی نمونه کلاسیک تفاوت میان این دو گونه کارکرد متفاوت هستند.(۳۹) سازمان های حزبی به طور رسمی به این خاطر وجود دارند که مردمان موافق برخی اصول سیاسی را متحد کرده و برای شکل دادن به سیاست عمومی بر طبق مرامنامه مدون این اصول، در انتخابات برنده شوند. هرچند این سازمان ها، هم زمان با کمک به گروه های ذینفع گوناگون، و میانجی گری میان آنها و مقامات حکومت، و فراهم سازی مشاغل و دیگر عطایای اقتصادی برای رای دهندگان سرگرم هستند. در نتیجه، بسیاری از اعضای دستگاه سیاسی در عوض خدماتی که به هیچ وجه ربطی به هیچ گونه موضع اصولی مورد ادعای دستگاه به عنوان کارکرد ظاهری آن ندارد، به آن وفادار می مانند. حزب سیاسی نیز، به عنوان نمونه ای از آن اصول آموخته شده، می تواند بسیاری کارکردهای بالقوه ـ نظیر تامین امنیت شغلی برای کارگزاران حزب، داشته باشد که در کنار هدف معمولی فراهم­سازی دانش برای منافع برتر بشری، به آنها اشاره ای نمی شود.
عقلانیت کارکردی در برابر عقلانیت ذاتی:
مدت ها پیش کارل مانهایم به شرح و توصیف تنش کهنی پرداخت که ممکن است میان کارکردهای گوناگون یک دیوان سالاری واحد یا سازمانی به هر نام وجود داشته باشد. مانهایم متوجه این نکته شد که نهادهای جمعی به هنگامی که کار را به وظایف قابل مدیریت تقسیم کرده و برای اداره اجرای آن وظایف به طور غیرشخصی تلاش می کنند، در پی رفتار عقلانی هستند. اما او به این نتیجه رسید که عقلانیت به دو گونه جلوه گر می شود و درحالی که سازمان ها کاملاً توان یکی از آنها را دارند، تقریباً همیشه کفایت دیگری را ندارند. منظور مانهایم از عقلانیت کارکردی یک رشته اقداماتی بود که در رابطه با رسیدن به یک هدف از پیش تعیین­شده سازمان دهی می شود.(۴۰) هرگاه هدف مشخص شود برخی اقدامات در رابطه با دستیابی به آن موثرتر، و بنابراین عقلانی تر خواهد بود، و چون اقدامات دیگر برای رسیدن به آن هدف سودمند نیست، کمتر عقلانی به نظر می رسند. مانهایم در رابطه با عقلانیت کارکردی سربازی را نمونه می آورد که به طور موثر دستورات را انجام داده و متوجه می شود که خدمت نظام غالباً متضمن رفتاری است که هدف آن دستیابی موثر به اهداف از پیش تعیین­شده است. در زندگی مدرن، همراه با رشد تعداد سازمان ها و همراه با توانمند شدن هرچه بیشتر افراد درون آنها برای حل مشکلات مورد نظر مقامات ارشد خود، کمیت عقلانیت کارکردی افزایش می یابد. با این همه عقلانیت ذاتی امر کاملاً متفاوتی است و ممکن است با رشد سازمان ها به سرعت کاهش پیدا کند.
منظور مانهایم از عقلانیت ذاتی، فکر و اقدامی بود که بازتاب درک هوشمندانه رویدادهای سازنده یک موقعیت خاص و از جمله دقت درباره نتایج آنها و گزینش مناسب ترین پاسخ باشد.(۴۱) بنابراین، این نوع دوم عقلانیت در پی رسیدن به اهداف از پیش تعیین­شده نیست بلکه در پی آن است که آیا اهداف مورد نظر کافی هستند و در غیر این صورت چه چیزی در عواطف و رفتار ما باید جایگزین آنها شود. در اشاره دوباره به همان نمونه نظام وظیفه، باید بگوییم چنانچه یک سرباز تا حد امکان در پی اجرای موثر فرامین باشد، رئیس ستاد او باید با توجه به صدور دستور منطبق با موقعیت متضمن محاسبه هوشمندانه منافع ملی، تصمیم گیری کند؛ اما پژوهشگران این حوزه می دانند که مهارت کارمندان درون یک سازمان در اصل برای ساختن ابزارهای دستیابی به اهداف کوتاه مدت است و اینکه چگونه کار خود را رشد داده و در مشاغل خود پیشرفت کنند. نتیجه آنکه حتی رئیس موسسه بزرگی که معمولاً از فرودستی به این مقام دست یافته، به اندازه کافی آماده نیست تا از اهداف روزمره زندگی سازمانی­ـ که نشانه بقاء صرف هم کارگر و هم موسسه است ـ فراتر اندیشه کند و تصمیم بگیرد که فراتر از اهدافی که به طور سنتی در پی آن است، باید در پی طراحی چه اهداف بزرگ تری باشد. کوتاه سخن اینکه انسان های سازمانی برای فراتر گام نهادن از بستر عادی خود و در نظر داشتن ملزومات عقلانیت ذاتی تشویق نمی شوند. شایسته است این نکته در رشته های دانشگاهی نیز مورد توجه قرار گیرد، چراکه کار روزمره یک دانشمند در زمینه پژوهش، انتشار و آموزش حقیقت دریافت شده، ممکن است هم ذائقه و هم توان وی برای توجه به سوالات بزرگ تری را که به آسانی در شرایط عادی شغلی او نمی گنجد، از میان ببرد.
کارگزاران و نقش ها:
واژه دیوان سالاری این عیب را دارد که به ساختار خاصی از عملیات ـ همچون عملیات پنتاگون­ـ که دربرگیرنده سلسله­مراتب قابل توجهی از فرماندهی و نزدیکی فیزیکی میان کارگران می باشد، اشاره می کند؛ اما از آنجا که بسیاری سازمان ها همچون حزب دمکرات و انجمن پزشکان آمریکا به لحاظ این ویژگی ها رتبه واقعاً پایینی دارند، مفیدتر آن است که گاه به شرکت های بزرگ بر حسب رفتار ویژه و نه ساختار مشخص آنها فکر کنیم. بدین ترتیب کارمند موظف شخصی است که در قلمروهای متفاوتی چون کشاورزی، پزشکی، حقوق، مدیریت عمومی و صنعت شخصیت شغلی خود را به­گونه ای شکل می دهد که عقلایی رفتار کرده و به کارهای کلی او کمک کند.(۴۲) چندان مهم نیست کجا کار می کند و یا اینکه گاه از این سازمان به سازمان دیگر انتقال یابد. در عوض آنچه اهمیت دارد گرایش کارگزار به درونی کردن معیارهای سازمان محل خدمت خود در هر لحظه و تلاش همیشگی برای کمک به کار آرام و موثر آن در جامعه در حد امکان است. مهم تر از همه اینکه کارمندان موظف خود را آن­چنان وقف تحقق اهداف کارفرمای خود، حداقل در اداره، می کنند که نقش آنها پیشبرد آن اهداف می شود. ویژگی تمایزبخش چنین نقش هایی، مرجع آنها در درون خود سازمان است.(۴۳) برای نمونه جونز دستیار معاون بازاریابی شرکت یونیورسال ویدگتز(۴۴) شده و تمام استعدادهای او در راه فروش آن مقدار از محصولاتی می شود که بر اساس تصمیم سازمان برای شخص دارنده نقش او مناسب است. سرانجام، جونز آن­قدر عهده دار وظایف نقش معاونت خود می شود که نمی تواند تصور کند ممکن است برای هویت او و دیگر کارمندان آن شرکت معیارهای جایگزینی نیز وجود داشته باشد. او صادقانه بر این باور است که جامعه مدرن نمی تواند بدون محصولات باثبات و معتبر شرکت ویدگتز به زندگی خود ادامه دهد و قادر نیست میان نیاز ملت به این محصولات و ملزومات انسانی زندگی کم هزینه تعادل ایجاد کند. در اینجا است که تنش میان عقلانیت کارکردی و ذاتی آشکار می شود.
حرفه ها و بازارها و اجتماعات علمی:
اگر انسان های سازمانی را بیشتر حاملان ذهنیت ویژه ای که مشخصه یک کارمند موظف بدانیم تا اعضا و موسسات خاص، باید از مردمانی که به اعضاء یک «حرفه» معروف شده اند چه انتظاری داشته باشیم؟ مردمان حرفه ای سنتی همچون دکترها، وکلا، دندانپزشکان، حسابداران، روحانیون، و استادان دانشگاه حداقل به­ظاهر به انسان های استاندارد سازمانی شباهتی ندارند. از یک نظر آنها احتمالاً مستقل استخدام شده و بنابراین در قیدوبند سلسله­مراتب مقامات ارشد خود نمی باشند. از این جهت، ساختار دیوان سالاری معمولاً عامل مهمی در زندگی حرفه ای نیست. علاوه بر این آنها آموزش دیده اند تا بر طبق اخلاق روشنگرانه ای که منافع مشتریان را مهم تر از هرگونه هدف آن حرفه می داند، به کار بپردازند. از این جهت، وفاداری نهادی کارمندان موظف ظاهراً احساسی است که افراد حرفه ای از آن پرهیز می کنند.
با این همه برخی جنبه های زندگی حرفه ای، کارمندان موظف آن را در یک چارچوب جمعی قرار می دهد.(۴۵) برای نمونه اعضاء یک حرفه خاص بدون توجه به اینکه کجا کار کرده یا درون یا برون یک ساخت دیوان سالارانه قرار می گیرند، عمدتاً محصولات یک آموزش هستند و به یک زبان مشترک شغلی سخن می گویند. گذشته از این و در نتیجه این آموزش مشترک، به خواندن نشریات شغلی یکسان ـ از نشریه علم(۴۶) گرفته تا نشریه پزشکی انگلیس نوین(۴۷) یا نشریه بررسی حقوقی هاروارد(۴۸)ـ گرایش داشته و به همین جهت به مشارکت در کسب دانش مستمر دانشگاهی ادامه می دهند. گذشته از این، حرفه ای ها نسبت به اینکه چه کسی عضو صنف آنها است یا نیست و به چه کسی با توجه به معیارهای شغلی اش احترام گذاشته و چه کسی را نادیده بگیرند، احساسی نیرومند دارند؛ و سرانجام اینکه افراد یک حرفه با این احساس که محتوم به ایفای یک نقش ویژه و مفید در جامعه هستند، نسبت به یکدیگر احساس همبستگی می کنند. هنگامی که چنین احساسی پیدا کنند، به ندرت حرفه خود را رها کرده و به حرفه دیگر می پیوندند. در تمامی این موارد، دارندگان مشاغل حرفه ای به اجتماع بسیار واقعی خاصی از نوع خود تعلق دارند که گرچه بسیار پراکنده بوده و از سازمان های دیوان سالارانه کمتر محسوس اند، اما قدر مسلم موجودیتی مشترک دارند.(۴۹)
نکته مهم اینجا است که ابعاد جمعی زندگی حرفه ای از یک حرفه به حرفه دیگر فرق می کند. برای نمونه مهندسان بیشتر در سازمان هایی استخدام می شوند که اهداف آنها آن­قدر روشن است که نفوذ انگیزه های حرفه ای در آنها به حداقل می رسد. از سوی دیگر استادان اغلب از آزادی دانشگاهی لذت می برند و به شیوه ای کار می کنند که از اصول راهنمای مشخص­شده رشته های خود فراتر نمی رود. یک شیوه سودمند برای بررسی گستره (محدوده) حرفه ها، به­ خاطر آوردن آن نکته است که به طور شخصی دو عرصه از کنش انسانی که حرفه ها از درون آنها به عملیات مشغول اند، وجود دارد و آن عرصه سازمان ها و بازارها هستند.(۵۰) در خود سازمان هایی چون وزارت خارجه آمریکا تعداد اندکی حق دارند اهداف را برای همه مشخص کنند. اهدافی که معاملات ابزاری در برابر آنها جنبه درونی داشته و بیشتر از بالا کنترل می شود. این شرایط یک سلسله­مراتب واقعی درست می کند که در آن کارگران با استفاده از ابزار پاداش و مجازات مستقیم، گرداگرد اهداف مشترک جمع می شوند. با این همه نوع دومی از بستر شغلی برای حرفه ها وجود دارد که همان موقعیت بازار است. بازارها هنگامی به وجود می آیند که آفریننده یک محصول یا خدمت باید دستاورد تلاش های خود را در خارج از محل کار به مردم ارائه دهد و در نتیجه نمی تواند بر طبق قیمتی که یک مصرف کننده احتمالی مایل به پرداخت آن هست، فکر نکند.
مدل بازار، نشانه های مهمی برای مشخص کردن نوع مجازات جمعی پراهمیت برای افراد حرفه ای به دست می دهد. بدین ترتیب بسیاری از افراد دارای مشاغل حرفه ای با محل کار خاص ـ همچون نهاد حکومتی یا بیمارستان خصوصی ـ مرتبط می شوند، اما تلاش می کنند به شیوه ای کار کنند که بتواند احترام و قدرشناسی همکاران خود در جاهای دیگر را نیز به همراه آورند. برای نمونه یک وکیل ممکن است به طور مستقیم با یک شرکت بزرگ تر و برای موکلان خود کار کند اما موظف است کار خود را به­گونه ای انجام دهد که احترام وکلای دیگر را نیز به همراه آورده، معیارهای اخلاقی آنها را اجرا کند و کاری نکند که حرفه او را به عنوان یک کل از چشم مردم بیندازد. به این تعبیر بیشتر حرفه ها دارای یک بعد بازاری هستند و کارگزار این حرفه ها با ارائه کار خود در پی کسب موقعیت و آبرو و تایید همکاران حرفه ای خود است. از اینجا به­روشنی می توان فهمید که تمایل به حفظ یک پرونده مناسب در چشم همکاران سرانجام به گرفتن پاداش های شغلی می انجامد.(۵۱)
می توان حرفه های گوناگون را در امتداد طیفی قرار داد که معیارهای جمعی برخی از آنها در شکل دادن به رفتار شغلی کمترین تاثیر را دارند و حرفه هایی که اجتماع آنها در این زمینه از قدرت فوق العاده ای برخوردار است. در این طیف، رشته های برآمده از آموزش، بیش از همه حرفه ها از معیارهای جمعی آگاهی داشته و نسبت به آن پاسخ­گو هستند. از آنجا که اعضاء این رشته ها در دانشگاه های ملت آمریکا به کار مشغول هستند، در برابر برخی ملزومات سلسله­مراتبی مدیریت سنتی همچون زمان بندی کلاس ها و پر کردن همیشگی فرم ثبت­نام و نمره دهی سر تسلیم فرود می آورند؛ اما بیشتر استادان این امور را نوعی آزار تلقی می کنند تا تضمین موفقیت شغلی، در نتیجه آنها بیشتر وقت خود را صرف پی گیری موفقیت حرفه ای خود از راه پژوهش و انتشار نتایج آن می کنند تا هم قطاران دانشگاهی آنها در سراسر کشور بر آن اساس درباره آنها قضاوت کنند.
در طرف دیگر طیف که کمتر دیوان سالارانه است، هر رشته آموزشی یک اجتماع علمی را تشکیل می دهد.(۵۲) اعضاء این اجتماع به صورت نامتقارن با یکدیگر کار می کنند و نه کار مبتنی بر هم جواری فیزیکی و در پی آن هستند تا حقایق نوین را کشف کرده و با نشان دادن صلاحیت خود به دیگر اعضاء همان اجتماع، هرجا که مستقر باشند، به پیشرفت شغلی دست پیدا کنند. تمامی این فعالیت به شیوه ای که بسیار به بازار شباهت دارد، یعنی پیوستن از یک دانشگاه به دانشگاه دیگر، به پیش می رود. اما این بازار محل زندگی «خریداران» و «فروشندگان» دانشی است که بسیاری از رفتارهای کارمندان موظف متمایل به دیوان سالاری را از خود نشان می دهند؛ رفتارهایی چون نظم پذیری، شکاکیت سکولار، عقلانیت کوتاه مدت و توجه به داده هایی که به درستی منظم شده است؛ بنابراین اجتماعات علمی نشان دهنده ترکیب تناقض آمیزی از فرایندها و مردمان باهوش و کودنی است که دانشجویان امور انسانی باید برای آنها یک مدل جامعه شناسانه ساده و سودمند بسازند. باید دانست که چگونه چنین اجتماعی برای دانشمندان علوم سیاسی به وجود آمد و چگونه بر کار آنها تاثیر گذاشته است.
جامعه شناسی شناخت:
بیشتر مردم، فارغ از اینکه در کجا کار می کنند، دیدگاه هایی دارند که به خوبی بازتاب شرایط اجتماعی اطراف آنها، همچون شرایط خانواده، یا محل کار و اجتماع سیاسی آنها است. با توجه به این می توان گفت که اندیشه و رفتار کار کردی عقلایی بازتاب جامعه شناسی شناخت و این واقعیت است که جایگاه ما در جامعه، ما را وا می دارد به برخی چیزها باور داشته باشیم و حتی متقاعدمان می کند که این چیزها حقایق عینی هستند.(۵۳) این گرایش به خودفریبی مشکلی است که مارکسیست ها بر آن انگشت گذاشته و بر آن بودند که عضویت در طبقه اقتصادی نیرویی جامعه شناختی است که جهان بینی ما را می سازد و ما را بر این می دارد تا باور کنیم این دیدگاه ها واقعیت های ابدی هستند و نه بازتاب زودگذر «آگاهی کاذب طبقاتی». همین گرایش چه در سطح سازمان یا سطح طبقاتی، ممکن است رئیس شرکت جنرال موتور را وادار به گفتن صادقانه این نکته کند که هرچه برای جنرال موتور خوب باشد برای آمریکا نیز خوب است.
شایان توجه است که در این رابطه کارل مانهایم تلاش کرد با پیدا کردن مردمی که از نفوذ جامعه شناختی آزاد بوده و بنابراین به توسعه دانش راستین عینی لازم برای دستیابی به عقلانیت ذاتی توانمند هستند، بر جامعه شناسی شناخت غلبه پیدا کند. کارل مانهایم با موضع گیری مستقیم علیه مارکس مدعی شد که روشن­فکران می توانند خود را از قیدوبندهای طبقاتی رها کرده و تعصب طبقاتی را از خود بزدایند.(۵۴) ظاهراً روشن­فکران می توانند اجتماع ویژه ای به وجود آورند که درباره مسائل عمومی می اندیشند، پیرامون مشکلات اجتماعی به جستجو می پردازند، کارهای یکدیگر را به نقد کشیده و گاه به گاه به این نکته می پردازند که انسان چگونه باید به شیوه های واقعاً عقلایی با جهان روبه رو شود. با گذشت زمان، موضع مانهایم به این نظریه تبدیل شد که اجتماعات علمی، به عنوان روشن­فکران متعهد به شیوه های تحقیقی ویژه و آزمون نتایج پژوهشی، می توانند به­نحوی بر تعصب ریشه دار جامعه شناختی غلبه کرده و جریان دائمی دانش قابل اعتماد مورد نیاز آن جامعه را تولید کنند. همان گونه که خواهیم دید، رشته علوم سیاسی پیوسته آرزو داشته که یک چنین اجتماعی باشد و در پی دانشی برآید که صرفاً کالای عقلایی کارکردی زندگی سازمان یافته نبوده بلکه داده های راستین عینی تسهیل­کننده استدلال ذاتی را فراهم سازد.
ناخشنودی درونی:
دیوان سالاری، کارکردهای آشکار و پنهان، عقلانیت کارکردی و ذاتی، کارمندان موظف و نقش ها، حرفه ها، بازارها، اجتماعات علمی، جامعه شناسی شناخت همه از آن دست واژگانی هستند که ما را در شناخت ماهیت رشته های مبتنی بر آموزش، در جهت درست رهنمون می کنند. این واژه ها، همچنان که خود دلالت دارد، نشان نمی دهند که علوم سیاسی به طور اخص نیازمند تحقیق و رسیدگی نیست. گذشته از این، تصور دانشمندان سیاسی به عنوان کسانی که در یک اجتماع علمی به کار می پردازند، خود به خود نشان دهنده این نکته نیست که محیط شغلی آنها عقلانیت کارکردی را چنان بر آنها تحمیل می کند که تصویری در نهایت مخدوش و ناقص از سیاست به وجود می آورند؛ اما نشانه های بسیار آشکاری هست که نشان می دهد برخی از اعضاء رشته علوم سیاسی خود از شرایط رشته ناخشنود هستند و ناراحتی آنها از نیاز به پژوهش پیرامون رشته سخن می گوید.
نارضایتی جمعی:
مطالعه بیش از چهار هزار دانشجو و استاد در هجده رشته دانشگاهی حرفه ای که در سال ۱۹۶۰ انتشار یافت نشان می داد که اعضاء فارغ التحصیل دانشکده و دارندگان اخیر درجه دکتری در علوم سیاسی، شرایط رشته خود را رضایت بخش نمی دانستند. از میان همه رشته ها، از جمله فیزیک، ریاضیات، روان­شناسی، جامعه شناسی، تاریخ، زبان انگلیسی، مهندسی و آموزش وپرورش، پاسخ­گویان علوم سیاسی به اتفاق کمتر از همه به سوال مربوط به بسیار رضایت بخش بودن وضعیت آن زمان رشته خود پاسخ آری دادند.(۵۵) بررسی بعدی در میان صدها هزار دانشجو و استادان بسیاری از رشته های دانشگاهی در سراسر آمریکا در سال ۱۹۶۹، نشان داد که دانشجویان علوم سیاسی و دیگر رشته های عمده علوم اجتماعی به طور عام نسبت به هم قطاران خود در علوم طبیعی و رشته های کاربردی، بیشتر ناراضی و منتقد هستند.(۵۶) در دانشکده ها، «تقریباً نیمی از استادان علوم سیاسی کالج ها و موسسات عمده ایالات متحده آمریکا بر این عقیده بودند که در آموزش دوره های کارشناسی­ارشد و دکتری در رشته، آنها به دانشجویان خود آموزش شغلی نمی دهند».(۵۷) و سرانجام آخرین بررسی انجام­شده در سال ۱۹۷۶ آشکار ساخت که دانشمندان علوم سیاسی از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۶ نارضایتی بیشتری از حرفه خود پیدا کردند و تنها ۲۴ درصد از آنها گفتند در صورت یافتن فرصت آغاز دوباره، همان حرفه را بر خواهند گزید.(۵۸)
اعتراض فردی:
آماری از این دست بازتاب دهنده موج پنهان سوظنی است که نشان می دهد جایی از کار مطالعه حرفه ای سیاست خراب است. برای اینکه دقیق تر مشکل را نشان دهیم می توانیم به سخنان کارمندان موظفی رجوع کنیم که گاه به گاه رشته علوم سیاسی را به داشتن خطاهای بسیار گسترده متهم کرده اند. برای نمونه:

علایق و نقش نشریات حرفه ای (رشته علوم سیاسی) را شاید بتوان به بهترین وجه با بازگو کردن بحثی که اخیراً میان برخی گروه های علوم سیاسی دانان صورت گرفت، نشان داد. حاضران پذیرفتند که جالب ترین و سازنده ترین مقالات صحنه های آمریکا و جهان در نشریات زیر چاپ شده است: تفسیر(۵۹)، رهبر نوین،(۶۰) سیاست­مدار و ملت جدید(۶۱)، اکونومیست(۶۲)، بررسی پارتیزان،(۶۳) بررسی ماهانه،(۶۴) رویارویی،(۶۵) بولتن دانشمندان اتمی(۶۶) و ملت(۶۷)... هیچ یک از آنها نام یکی از نشریات حرفه ای رشته علوم سیاسی را نبردند.(۶۸)
روی هم رفته شاید تعجب کنیم که علوم سیاسی نوین چیز سیاسی مهمی را عرضه نداشته که کارگزاران سیاسی باهوش دارای دانش عمیق تاریخ و حتی روزنامه نگاران باهوش و تحصیل کرده، بگذریم از علوم سیاسی قدیم در بهترین حالتش، حداقل پیش از آن چیزی درباره آن نمی دانستند.(۶۹)
نباید امیدوار باشیم که تحلیل سیاسی بتواند عینی یا علمی باشد... ممکن است میان علوم سیاسی دانان از این لحاظ که از پژوهش های یکدیگر استفاده کرده و آنها را مورد نقد قرار می دهند، همکاری وجود داشته باشد. با این همه، این ارتباط تولیدکننده دانشی نیست که همه بر سر آن توافق داشته باشند... در این زمان، نشان دادن یافته هایی که از سوی اجتماع دانشگاهی پذیرفته شده باشد، سخت است. آنچه مسلم است دسته ها، محافل و افراد منزوی هستند که از موضوعات متفاوت سخن گفته و یا با خودشان حرف می زنند.(۷۰)
دانشمندان علوم سیاسی به بی نظمی سیاسی علاقه ندارند چون نظریه های آنها را به خطر انداخته و در فرضیات کهن و معتبر آنها رخنه ایجاد می کند؛ اما کمبودهای علوم سیاسی (سال های دهه ۱۹۶۰) را نمی توان در توصیه های ضعیفی که دانشمندان علوم سیاسی به مقامات می دانند جستجو کرد... واقعیت غم انگیز این بود که رشته علوم سیاسی درباره بیشتر مسائل بنیادین مرتبط با بی نظمی، هیچ حرفی برای گفتن نداشت.(۷۱)
دانشجویان و شهروندان به طور عام یک آگاهی غریزی از چیستی سیاست دارند، اما علوم سیاسی درباره چیستی خود هیچ نظری و یا حداقل نظری که به هر ترتیب جوابگوی آن آگاهی ساده و یا پالایش­دهنده آن باشد، ندارد... منظور من از آگاهی آن است که سیاست باید با مسئله عدالت و تحقق زندگی خوب سروکار داشته باشد... به راستی که شهروند از علوم سیاسی سرخورده شده است چرا که به­حق از علوم سیاسی انتظار دارد که درباره اهداف سیاست و ابزار موجود تحقق آن آموزش داده و به روشنگری بپردازد.(۷۲)
تراژدی علوم سیاسی:
در شکوه و شکایاتی از این دست که به علوم سیاسی می شود، وجوه مشترکی، همچون این احساس که علوم سیاسی راه رسیدن به یک جامعه خوب را نشان نمی دهد، وجود دارد. یا اینکه آموزه های علوم سیاسی با هم یکی نشده و یکدیگر را برای ارائه درس ویژه ای که همه از آن پیروی کنند، تقویت نمی کنند. گذشته از این، منتقدان احساس فوریت مشترکی دارند که می گوید دانشجویان دانشگاه، یعنی کارمندان بعدی موسسات و سازمان های بزرگ، به فهم نوعی از سیاست که از سیاست مورد نظر علوم سیاسی فراتر می رود نیازمند هستند. در این کتاب دلایل گوناگونی را تحلیل خواهم کرد که نشان می دهد چرا علوم سیاسی این شکایت ها را به بار می آورد، چگونه است که اعضاء رشته علوم سیاسی برای برخورداری از یک وجدان خوب با یکدیگر کار می کنند و درعین حال در رابطه با مسائل اساسی همچنان به تولید نتایجی می پردازند که بسیار ناخشنودکننده است. به این نکته هم توجه داشته باشیم که اعضاء این رشته هم اکنون در موقعیتی که بازتاب های غم انگیزی دارد، گرفتار شده اند و تلاش های حرفه ای منطبق با بالاترین معیارهای اجتماع دانشمندان آن نمی تواند دانش سیاسی مورد نیاز ملت را فراهم کند.
تراژدی به عنوان یک مفهوم تحت اللفظی:
واژه تراژدی تنها زمانی بیانگر شرایط علوم سیاسی می شود که بدانیم همان واژه در ادبیات جدی برای انتقال معانی بسیار پیچیده تراز کاربرد عام آن، که معمولاً مترادف کلمات روزمره ای چون بدبختی، فاجعه، و فلاکت است، به کار برده می شود. در واقع معانی اخیر به شرایطی اشاره دارند که در آن درد و رنج اساساً قابل بیان نیست، همانند زمانی که یک هواپیما سقوط کرده و همه مسافرانش را می کشد یا زمانی که سدی درهم شکسته و سیل ناشی از آن زندگی و اموال مردم پائین دست را از بین می برد.(۷۳) تراژدی از طرف دیگر توسط نویسندگانی نوشته می شود که می خواهند آثار زندگی را قابل فهم و آموزنده نشان دهند و در این بستر اشتباه است که پس از شنیدن کلمه تراژدی در مکالمات یا یک برنامه خبری، به جای پرسیدن «در کدام سینما یا تئاتر»؟ بپرسیم «چه کسی مرد؟».(۷۴)
در رابطه با تئاتر، ارسطو سخت تلاش کرد تا نشان دهد زمانی که تراژدی هایی چون آرگامنون اثر آشیلوس یا اودیپوس پادشاه اثر سوفوکل روی صحنه بود، چه اتفاقی روی داد. به این منظور او تراژدی را نمایشنامه ای درباره یک اقدام جدی می دانست که در آن بدبختی افراد والامقام اجتماعی یا باشخصیت، نه ناشی از اقدامات شرورانه بلکه اشتباه در قضاوت آنها است.(۷۵) از زمان ارسطو به بعد، بسیاری از نمایشنامه های پرقدرت احساسی بزرگ همچون شاه لیر نوشته شکسپیر و ارباب ساز(۷۶) نوشته ایبسن به ذخیره درام تراژیک جهان افزوده شده اند. نتیجه تا حدی تناقض­نما شده است. دانشمندان ادبی امروزه درباره اینکه چه نمایشنامه هایی به قلمرو تراژدی متعلق است توافق دارند، چون به کنار از پراکندگی گستره تاریخی و فرهنگ بومی، این نمایشنامه ها دارای عنصری اساسی هستند که نوع آنها را به­طور قطع معرفی می کند؛ اما همان دانشمندان بر سر اینکه چه ویژگی های خاصی از این نمایشنامه ها، با این همه ویژگی ها و داستان ها، به راستی تراژیک بوده و بنابراین شایسته آن عنوان می باشند، با یکدیگر اختلاف دیدگاه دارند.(۷۷)
به کنار از ارائه تعاریف دقیق، باید در رابطه با تراژدی از مورد بدیهی آشیل درس بگیریم: اینکه می بایست تصمیم بگیرد که آیا در تروی باقی مانده و در محاصره شهر قهرمانانه بمیرد یا جنگ را ترک کرده و برای زندگی راحت اما عادی به­سوی خانه خود برود. خود آشیل در کتاب ایلیاد هومر،(۷۸) این انتخاب را وضعیتی پیچیده و دردناک می خواند و ما می توانیم بدون مشخص کردن جزئیات دقیق آن را یک وضعیت تراژیک بدانیم:

مادرم تیتس الهه نقره پا مرا می گوید
که با دو نوع سرنوشت به سوی روز مرگ می روم
یکی اینکه اگر اینجا بمانم و در کنار اهالی شهر تروی بجنگم
بازگشت به خانه در میان نیست، اما شکوه و افتخار من ابدی خواهد شد
اما اگر به سرزمین عزیز پدرانم برگردم
شکوه و افتخار من به باد رفته اما یک زندگی طولانی نصیب من خواهد شد
و مرگ من در پایان به سرعت فرا نخواهد رسید.

انتخاب آشیل نشان دهنده این نکته مهم است که تراژدی از برخورد اهداف و ارزش های متضاد ناشی می شود، جایی که انسان راه های عمل جایگزینی را که دوست داشتنی به نظر می رسد، می بیند اما از آنهایی که یکی را به زیان دیگری می گزینند بهاء سختی طلب می کند. هگل نخستین نویسنده مدرنی بود که بر این جنبه از موقعیت های تراژیک تاکید می کرد(۷۹) و نمایشنامه آنتیگون اثر سوفوکل(۸۰) را نمونه کلاسیک آن می دانست. در آن نمایشنامه، شاه سرئون با خودداری از دفن جسد پولینیس شورشی، قانون و نظم را تقویت می کند. سپس آنتیگون خواهر پولینیس اصرار می کند که بر طبق نظر خدایان عدالت متضمن دفن کردن برادرش است. او چنین می کند و بعد به فرمان سرئون می میرد. اندکی بعد نامزد پریشان او، یعنی هامون پسر سرئون به زندگی خود پایان می دهد و اندکی بعد به خودکشی مادر غمگین او اوری دیس می انجامد. همان گونه که ای. سی. برادلی اشاره کرده است آنچه واقعاً در این تراژدی روی می دهد نه چندان جنگ خیر و شر بلکه جنگ خیر با خیر است.(۸۱) به عبارت دیگر، تراژدی حدیث مردان و زنانی است که میان آرمان هایی چون وظیفه مدنی و تعهد خانوادگی که به شدت برای آنها عزیز است یکی را انتخاب می کنند، آن هم زمانی که هیچ یک بر دیگر برتری آشکار ندارند و ناتوانی در سازش، اگر اصولاً سازشی امکان پذیر باشد، به سقوط و نابودی منجر می شود.
در درام مدرن، موضوع اساسی نمایشنامه هایی چون بیلی بود،(۸۲) نوشته هرمان مالویل،(۸۳) سن جان نوشته جرج برنارد شاو(۸۴) و آزمون سخت نوشته آرتور میلر برخوردهای مشابه خیرهای متضاد است.(۸۵) یک مرد جنگی انگلیسی، یعنی ملوان بیلی شریف بود، ناخواسته کلاگارت افسر شرور پست را روی کشتی می کشد. در نتیجه کاپیتان وره(۸۶) که بیشتر تحت­تاثیر قوانین دریایی است تا حس انصاف خود، ناچار می شود برای اجرای نظم ارتش و نه عدالت مدنی، بیلی را اعدام کند. بر اساس تعبیر برناردشاو از رویدادهای تاریخی در نمایشنامه سن جان، ژان دارک با موفقیت از سربازان فرانسوی می خواهد به­ خاطر خدا و فرانسه علیه انگلستان بجنگند. سپس پادشاه و مقامات گوناگون مذهبی او را رها کرده و می گذارند تا بانو (ژان دارک) به آتش کشیده شود چون می ترسند که اندیشه های او درباره ناسیونالیسم و وجدان فردی، نهادهای بزرگ و سودمند فئودالیسم و کلیسا را نابود کند. در نمایشنامه آزمون سخت، بیلی درباره محاکمات زنان جادوگر در شهر سالم در ایالت ماساچوست (در ۱۶۹۲) می نویسد که در آن جان پروکتر به ناحق به همراهی با شیطان متهم شده و به مرگ محکوم می شود. بعدها پروکتر از اعتراف به آن کار خودداری کرده و زندگی اش را نجات می دهد، چون بر طبق سوگندی که خورده است دروغ گفتن گناه است و آتش جاودان جهنم را برای او به ارمغان می آورد.
سیاست، دانشوری و دمکراسی:
بنابراین تراژدی ادبی به­تعبیر وسیع آن دربرگیرنده رویارویی حداقل دو هدف خوب است که در آن دیالکتیک انتخاب و مسئولیت بر یک شخصیت واحد همچون آشیل و هملت تحمیل می شود،(۸۷) و یا کشمکش میان خیر با خیر در برخورد میان عوامل اهداف متضاد، همان گونه که در آنتیگون نمود پیدا کرده، آشکار می شود. در هر مورد، دلیلی ندارد گمان کنیم که این­گونه تراژدی تنها بر صحنه نمایش به جلوه در می آید و نه در زندگی واقعی ما. گذشته از این، هنگامی که اندیشیدن درباره تراژدی به عنوان امر واقع شده در جهان واقعی را آغاز می کنیم، به آسانی خواهیم دید که طرفداران آن می توانند گروه های بزرگی از مردم باشند تا چند بازیگر تئاتر.(۸۸) برای نمونه، کشمکش های تراژیکی میان ملت ها در می گیرد که در آن هر دو مدعی یک سرزمین شده و هیچ کدام نمی توانند آمال خود در این مورد را تعدیل کند.(۸۹)
البته علوم سیاسی رهبری جمعی گرایش های گوناگون را به عهده دارد و موقعیت دشوارتر تراژیک آن از این واقعیت ناشی می شود که این رشته همانند آشیل از بی تصمیمی پریشان است یا همانند سرئون و آنتیگون، که هم زمان به دنبال اهداف متقابل هستند، متعهد به دو هدفی است که گاه به گاه با یکدیگر ناسازگار به نظر می رسند. واقعیت این است که کارگزاران علوم سیاسی در کل به پیشبرد مطالعه زندگی عمومی به شیوه علمی متعهد هستند. این بدان معنی نیست که هر دانشمند سیاسی ضرورت پژوهش سیاسی علمی را می پذیرد، چون هیچ رشته ای آن چنان یکدست نیست که بتواند همسانی مطلق را بر هر یک از اعضاء خود تحمیل کند. همچنین به این معنی نیست آنها که مشتاقانه در این تعهد سهیم هستند، بر سر این نکته که دقیقاً چه چیز علم است و چه چیز نیست توافق دارند، چون علم آن چنان پدیده بزرگ و درعین حال پراکنده ای است که نمی شود آن را تنها به یک شیوه تعریف کرد. با این همه، همان گونه که خواهیم دید بدنه اصلی علوم سیاسی کار خود را به شکل تحلیل اجتماعی علمی به نمایش در می آورد؛ و این مفهوم که برای پژوهش دانشگاهی چه چیز مناسب است ریشه هایی بسیار عمیق و نیرومند دارد، چون این امر بازتاب علاقه پیشکسوتان تمام رشته های مبتنی بر آموزش به حفظ شهرت دانشگاهی برای کشف و انتقال دانش دقیق و معتبر به جامعه مدرن است. با توجه به این بستر گسترده زندگی دانشگاهی، که در آن احترام و شهرت به ویژه نصیب استادانی می شود که موفقیت های آنها موقعیت اجتماعی تمامی افراد مشغول به کار در آموزش عالی را رونق می دهد، بعید به نظر می رسد که بدنه اصلی دانشمندان علوم سیاسی به علم پشت کرده و به راه های دیگر دانش نظیر الهام­بخشی روی آورند.
دانشمندان علوم سیاسی به عنوان یک اجتماع دانشوری در آمریکا، برخلاف جاهایی دیگری چون شوروی، تعهد دومی نیز دارند و آن وفاداری به سیاست دمکراتیک است. برخی از آنها خواستار دگرگونی کلی نهادها و اقدامات سیاسی موجود هستند. درحالی که دیگران پشتیبانی مشتاقانه از نظم موجود را توصیه می کنند؛ اما به استثنای تعداد اندکی از مارکسیست های قسم خورده یا یک سلطنت طلب و یا هر دو، بیشتر کارگزاران به تولید یافته های پژوهشی و آموزه های دانشوری متکی بر روش علمی، به منظور کمک به پایداری یک جامعه خوب مبتنی بر تعاریف مورد نظر ملت آمریکا، یعنی جامعه دمکراتیک امیدوار هستند.
در میان همین دو تعهد رشته علوم سیاسی، یعنی پذیرش فنّاوری های علمی و تعهد به آرمان های دمکراتیک است که مشکل آغاز می شود. دانشمندان علوم سیاسی به مطالعه سیاست به روش علمی، که برای اجتماع آنها منطقی است، آرزومند هستند اما این مطالعات همیشه بر موضوعات پژوهش های آنها تاثیر مثبت نمی گذارد. از یک نظر، پژوهش علمی گرایش های محوری ایدئولوژی دمکراتیک نظیر عقلانیت شهروندان عادی(۹۰) را به طور مدام انکار می کند. این مسئله را برای نمونه می توان در مطالعات مربوط به رای دادن دید که بارها و بارها نشان می دهند بیشتر آمریکایی ها در مورد نامزدهای انتخاباتی و اینکه که هستند و نظرشان درباره موضوعات مهم عمومی چیست، آگاهی چندانی ندارند. از نظر دیگر، همان پژوهش با شیوه هایی که کاملاً با برخی از حیاتی ترین ویژگی های دمکراسی، از جمله وطن پرستی، یا احترام به همشهری های خود هم آوایی ندارد انجام می شود. بر اساس معیارهای علمی، بحث مربوط به چنین امور غیرمحسوسی باید به پارچه فروشان، شمشیربازان، و یا حشم داران درباری واگذار شود.
دانشمندان علوم سیاسی به طور فردی همیشه از تنش اجتماعی میان تعهدات خود به علم و دمکراسی آگاهی دارند؛ اما به­طور جمعی به انجام کارهای علمی خود به شیوه هایی که تنش را دائمی می کند، اصرار می ورزند و همین جا است که فشارهای چارچوب سازمانی اهمیت می یابند، چون نمی توانند به ارائه رهنمون های حرفه ای قابل قبول دیگر برای آموزش و پژوهش مدرن بپردازند. بر همین اساس، در فصول پیشاروی این کتاب، باید به علوم سیاسی به عنوان حرفه ای نگاه کنیم که همیشه در دایره ای میان سه قطب مورد علاقه در حرکت است. در آغاز اهمیت ذاتی سیاست که کارگزاران علوم سیاسی در جستجوی آن هستند مطرح است چون فهم زندگی عمومی ظاهراً در جایی دوست داشتنی است که در آن انسان ها در کنار یکدیگر زندگی می کنند. دوم ملزومات کار عالمانه است که می خواهد سیاست به شیوه های علمی و بر طبق معیارهای خاص دقت و اعتبار انجام شود؛ و سرانجام مسئله جامعه دمکراتیک و عزم مشترک دانشمندان علوم سیاسی برای کمک به حفظ رفتار و نهادهای خاص مردم آزاد مطرح است. حرکت دوری نمادین زمانی روی می دهد که دانشمندان در قطب نخست سیاست، برخی رویدادها یا پدیده های مستعد پژوهشی را انتخاب می کنند و به منظور مطالعه درست آن وارد قطب دوم شده و سپس درمی یابند که با یافته ها و آموزه هایی به مقصد رسیده اند که در واقع تقویت کننده دمکراسی نیست. با توجه به این ناشادکامی است که رشته علوم سیاسی به امید انجام پژوهش نوینی که نتایج خشنودکننده تری به بار دهد به سوی سیاست یعنی نقطه هزیمت خود روی می آورند.
گذاشتن عنوان فرعی این کتاب یعنی سیاست، دانشوری و دمکراسی، از آن جهت انتخاب شده است تا کمک کند خوانندگان دوری را در ذهن داشته باشند که در قرن بیستم بیش از یک بار طی شده است. در ضمن عنوان کتاب یعنی تراژدی علوم سیاسی باید توجه را به اهمیت بنیادین این قلمرو حرفه ای جذب کند. نقص جمعی رشته علوم سیاسی به عنوان یک رشته پیشگام تراژیک، در اصرار سرسختانه آن بر مطالعه علمی سیاست نهفته است، هر چند پژوهش به آن شیوه تضمین­کننده سلامت جامعه دمکراتیک نیست. به­تعبیر ارسطو، انتظار داریم تا خطاهای این روش به سقوط و نابودی منجر شود؛ اما خوشبختانه دمکراسی آمریکا هنوز هم قدرتمند است. گذشته از این اگر رژیم ملی بخواهد سقوط کند، سرزنش کردن رشته علوم سیاسی در میان تمامی عوامل ممکن غیرمنصفانه خواهد بود. با این همه نشانه های سرخوردگی پایدار مدنی و بی نظمی عمومی در نسل های اخیر ظاهر شده است و دانشمندان علوم سیاسی بارها و بارها پیامدهای فلاکت بار آن را گوشزد کرده اند؛ بنابراین چنین برمی آید که در رشته علوم سیاسی اشتباهی تراژیک روی داده است که با وجود آگاهی از آن، کارش همچنان به گونه ای است که در خدمت به موضوع مورد احترام خود، دستاورد چندانی نداشته است.(۹۱)

نظرات کاربران درباره کتاب تراژدی علوم سیاسی