فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تعطیلات بی‌دغدغه

نسخه الکترونیک کتاب تعطیلات بی‌دغدغه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تعطیلات بی‌دغدغه

صبح به‌خیر و کریسمس مبارک. نظر به اینکه کشیش‌تان، برادر روحانی فیل بِکی(۸۱)، کمی دیر کرده، می‌خواهم از فرصت استفاده کنم و قبل از اینکه او بیاید و خطابه رسمی کریسمس را شروع کند، چند کلمه‌ای خدمت‌تان عرض کنم.
خب، رفقا، من آماده‌ام که جور فیل را بکشم! (مکث برای خنده حضار.) از خودتان می‌پرسید: «این یارو دیگه کیه با اون کت و شلوار دست‌دوز سَویل رو(۸۲) که تنشه؟» آن دسته از شما که تحصیلات بالایی ندارند، بدون‌شک کله‌شان را می‌خارانند و فکر می‌کنند: «ما که تا حالا چشم‌مون به ریختش نخورده. به نظرت چه‌کار می‌کنه که کفش‌هاش این‌قدر تمیزند؟»
یک‌وقت سوءتفاهم نشود، دوستان. من نمی‌خواهم از مدل صحبت کردن شما انتقاد کنم. راستش، یکجورهایی خوشم هم می‌آید. شما دهاتی‌ها به‌عنوان یک قوم سهم بسزایی در صنعت سرگرمی داشته‌اید و من به سهم خودم به این خاطر از شما تشکر می‌کنم.
حالا من کی هستم؟ برای آن دسته از شما که مرا نمی‌شناسید، بگویم که اسم من جیم تیموتی(۸۳) است و، همان‌طور که شاید از دندان‌های سالم خدادادی‌ام فهمیده باشید، اهل این‌طرف‌ها نیستم. خب، برادرها و خواهرها، من نمی‌خواهم پشت این منبر بایستم و به شما دروغ بگویم. حقیقت این است که در عمرم هیچ‌وقت خطابه نخوانده‌ام، و آخرین‌باری که پایم را توی کلیسا گذاشتم موقع ازدواج با زن سومم بود، یک سوسمار سمی خوش‌خط‌وخالِ چشم‌آبی به اسم استفانی کنکورد(۸۴). با توجه به اینکه بیشتر شما روزنامه نمی‌خوانید یا نمی‌توانید بخوانید، اجازه بدهید عرض کنم که من و استفانی کنکورد دیگر با هم نیستیم، مسئله‌ای که من به خاطرش مکرراً زانو بر زمین می‌زنم و به قول شما «سجده شکر بجا می‌آورم.» چیزی که ناراحتم می‌کند، چیزی که به نظرم بدجور غیرمنصفانه است، این است که بابت طلاق مجبور شدم نصف پولی را که در مدت کوتاه پیوند بی‌ثمرمان درآورده بودم، به آن سوسمار آدمخوار بدهم. نمی‌خواهم ازخودراضی به نظر برسم، ولی، با توجه به درآمد سالانه من که از شنیدن رقمش سرتان گیج خواهد رفت، نفقه او پول دندان‌گیری شد. متوجه‌اید که، رفقا، من در صنعت تلویزیون کار می‌کنم. نه، تعمیرکار تلویزیون نیستم (ها ها)، کسی هستم که بهش می‌گویند تهیه‌کننده اجرایی. به‌نظرم، می‌شود گفت کسی هستم که همه کارها را راه می‌اندازد.
من به دلیل طبع طنز بسیار سطح بالایم، ده سال اول کارم را مشغول ساخت کمدی‌های موقعیت بودم، که ما در کارمان به آن می‌گوییم سیت‌کام. این من بودم که به تولید برنامه‌هایی مانند «هشت نفر روی یک کلک،» «لعنت به آن ماهیگیرها،» «غار دختربازی» و «کرَکرز و دوستان(۸۵)» کمک کردم، که این آخری سریالی است که احتمالاً با آن آشنا هستید چون درباره یک مشت دهاتی اُمل مثل خودتان است، قصد بی‌احترامی ندارم. مطابق لغت‌نامه وبستر پیرمردان من، امل به معنی «فاقد دانش و تجربه» است، که اجازه بدهید بگویم می‌تواند یک عطیه الهی باشد.

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تعطیلات بی‌دغدغه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تبریکات عیدانه به دوستان و اقوام!!!

بسیاری از شما، دوستان و اقوام ما، احتمالاً از دریافت این خبرنامه تعطیلات سال نوِ ما جا خورده اید. حتماً خبر تراژدی اخیر ما را در روزنامه ها خوانده اید و بدون شک فکر می کنید که با این همه مشکلات قانونی و «دردسر»، خاندان دانبار(۳۷) می توانند سرشان را زیر شن فرو کنند و تعطیلات فصلی آینده را به کل نادیده بگیرند.
با خودتان می گویید: «امکان ندارد خانواده دانبار بتوانند در سوگ ضایعه بزرگشان بنشینند و درعین حال رسم و رسوم سال نو را هم بجا بیاورند.» پیش خودتان فکر می کنید: «هیچ خانواده ای به این اندازه قوی نیست.»
خب، دوباره فکر کنید!!!!!!!!!!
با اینکه این سالی که گذشت مطمئناً قرعه نامساعدی مملو از اندوه و ناملایمات برای ما به همراه داشته، ما -تا به اینجا!- طوفان را از سر گذرانده ایم و همچنان به این کار ادامه خواهیم داد! درخت ما در اتاق نشیمن راست ایستاده، جوراب هایمان آویخته اند و مشتاقانه منتظر رسیدن آن آقای تنومندی هستیم که اسمش «سنت نیک(۳۸)» است!!!!!!!!!!
کامپیوتر وفادارمان هفته ها پیش فهرست هدایای موردعلاقه مان را برایمان چاپ کرد، و حالا به هر ترفندی که بود دوباره راهش انداخته ایم تا شادترین کریسمس را از طرف تمامی خانواده دانبار برایتان آرزو کنیم: کلیفرد، جاسلین، کوین، جکی، کایل و خه سان(۳۹)!!!!!
بعضی از شما ممکن است با خواندن اسم «خه سان» کله تان را بخارانید. با خودتان می گویید: «این یکی اصلاً با اسم بقیه اعضای خانواده جور درنمی آید. قضیه چیست، نکند این دانبارهای دیوانه یک گربه سیامی برای خودشان آورده اند؟»
حدستان نزدیک است.
اجازه بدهید به حضور آن دسته از شما که توی غار زندگی می کنید و اخبار را نشنیده اید، خه سان دانبار را معرفی کنیم که در سن بیست و دو سالگی، جدیدترین عضو خانواده ماست.
تعجب کردید؟
ما هم همین طور!
به نظر می رسد این دسته گلی است که کلیفرد، شوهر مخلص شما و پدر سه بچه طبیعی ما، به طور اتفاقی، بیست و دو سال قبل طی اعزام به خدمت کوتاهش به آب داده… اگر گفتید کجا؟
ویتنام!!!!
این البته مال سال ها پیش از ازدواج من و کلیفرد است. در آن زمان ما هنوز نامزد نکرده بودیم و سال های طولانی دوری، خساراتی برای هر دوِ ما به همراه داشت. من مرتباً مکاتبه داشتم. (هر روز خدا نامه می نوشتم، حتی وقتی چیز جالبی به فکرم نمی رسید. نامه های او خیلی کمتر بود ولی من هر چهارتایشان را نگه داشته ام!)
درحالی که من هم وقت و هم تمایل انتقال احساساتم را به پاکت های نامه داشتم، کلیفرد، مثل هزاران سرباز آمریکایی دیگر، از چنین تجملاتی بی بهره بود. همان زمان که بقیه ما داشتیم در خانه های امن و راحتمان اخبار شامگاهی را تماشا می کردیم، او تا کمر در سنگری بدبو فرو رفته بود و اخبار شامگاهی را می ساخت. خطرات و سختی های جنگ چیزی هستند که خوشبختانه، بیشتر ما کوچک ترین تصوری از آن ها نداریم، و به همین دلیل، همه باید شکرگزار باشیم.
بیست و دو سال قبل، کلیفرد دانبار، مردی جوان در کشوری جنگ زده، اشتباهی کرد. اشتباهی بزرگ و سهمگین. اشتباهی احمقانه، بی فکرانه و دائمی، با نتایج وحشتناک و فراموش نشدنی.
ولی مگر ما کی هستیم، هر یک از ما کی هستیم، که بخواهیم او را به خاطر این اشتباه شماتت کنیم؟ به خصوص حالا که کریسمس پیش رویمان است. ما کی هستیم که بخواهیم شماتت کنیم؟
کلیفرد با پایان یافتن دوره خدمتش به خانه برگشت، و اینجا، پس از ارتکاب دومین اشتباه بزرگ زندگی اش (دارم به «ازدواج» کوتاه هشت ماهه اش با دال ببکاک(۴۰) اشاره می کنم) من و او دوباره به هم پیوستیم. ممکن است یادتان باشد که در آن آپارتمان نقلی در خیابان هَلسی زندگی می کردیم. کلیفرد تازه شغل دلخواهش را در سَمسن اینترلاک(۴۱) شروع کرده بود و من به صورت پاره وقت، حسابداری هرشل بِک(۴۲) را می کردم که... سروکله بچه ها پیدا شد!!!!! جان کندیم و پس انداز کردیم و درنهایت (بالاخره!!) خانه مان را در میدان تیفانی، پلاک ۷۱۴ خریدیم که خاندان دانبار هنوز که هنوز است در آن آشیانه دارد!!!
همین جا در پلاک ۷۱۴ میدان تیفانی بود که من با خه سان مواجه شدم، که -به حکم تقدیر- درست در شب هالووین در خانه مان را زد!!!
یادم هست که او را با کسی که برای قاشق زنی آمده باشد اشتباه گرفتم! یادم می آید که او دامنی به بلندی یک روکش قوطی نوشابه و ژاکتی کوتاه و پشمالو پوشیده بود و روی صورتش به قدری سایه چشم و روژ لب مالیده بود که برای رنگ آمیزی سراسر خانه، تو و بیرون، کافی بود. او آدم خیلی ریزنقشی است و من او را با یک بچه اشتباه گرفتم؛ بچه ای که خود را به شکل یک روسپی درآورده باشد. یک مشت شکلات بهش دادم به این امید که مثل بچه های دیگر زود به سراغ خانه بعدی برود.
اما خه سان قاشق زن نبود.
آمدم در را ببندم که مترجمش، مردی با یک کیف دستی و سر و شکلی بسیار زنانه، مانعم شد. او به انگلیسی خودش را معرفی کرد و بعد به سمت خه سان برگشت، و به زبانی صحبت کرد که متاسفانه دیگر فهمیده ام زبان ویتنامی است. درحالی که زبان ما از دهانمان صحبت می شود، زبان ویتنامی مثل این است که یک نفر با مشت و لگد به شکم آن کسی که حرف می زند کوبیده تا این صداها ازش خارج شده. کلمات به عینه صدای دردند. خه سان، با صدایی به گوشخراشی صدای دزدگیر ماشین جواب مترجمش را داد. دوتایشان دم در خانه من ایستادند و به ویتنامی جیغ و ویغ زدند درحالی که من ترسیده و حیرت زده منتظر ایستاده بودم.
هنوز تا به امروز ترسیده و حیرت زده ام. چه جور هم. ترسناک است که بعد از این همه مدت، یک حرام زاده (بار فنی کلمه مدنظرم است) بزرگ و بالغ بتواند از آن طرف دریاها بیاید و راحت و آسوده در خانه من ساکن شود، آن هم با تایید دولتمان. بیست و دو سال پیش عمو سام طاقت تحمل ویتنامی ها را نداشت. حالا لباس فاحشه تنشان می کند و آن ها را به خانه هایمان می فرستد!!!! این زن جوان از غیب سر رسید و با شدت و راز و رمز آنفلوآنزای خوکی وارد زندگی ما شد و به نظر می رسد کاری از دست ما برنمی آید. یک مین ضد نفر ناغافل می آید و در خانه ما را می زند و آن وقت از ما انتظار می رود او را به عنوان بچه خودمان بپذیریم!!!!؟؟؟؟؟؟؟
کلیفرد اغلب می گوید، بچه های دانبار قیافه شان به مادر و عقلشان به پدرشان رفته. حقیقت دارد: کوین، ژاکلین، و کایل از این خوش قیافه تر نمی شد باشند! و هوش؟ خب، به قدر کافی باهوش هستند، به اندازه پدرشان، به استثنای پسر بزرگمان کِوین. کوین بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان مودی(۴۳) با نمرات عالی، در حال حاضر دانشجوی سال سوم دانشگاه ایالتی فینی(۴۴) در رشته مهندسی شیمی است. او هر ترم به فهرست دانشجویان ممتاز راه یافته و به نظر می رسد هیچ چیز جلودارش نیست. یک سال و نیم مانده و به همین زودی کلی پیشنهاد کار دارد!
دوستت داریم، کوین!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گاهی اوقات به شوخی می گوییم موقع تقسیم عقل بین بچه های دانبار، خدا دید کوین اول صف ایستاده و تمام سهمیه را به او داد!!! بچه های دیگرمان هرچه کمبود عقل دارند، ظاهراً هر یک به طریقی جبران می کنند. آن ها خصوصیات و شخصیت خودشان را دارند و نقطه نظراتشان را بیان می کنند، بر خلاف خه سان، که به نظر می رسد اعتقاد دارد می تواند فقط و فقط با تکیه بر قیافه اش دریای زندگی را بپیماید!! خدا به قدر یک گنجشک هم به او جاه طلبی نداده! شش هفته پیش به این خانه آمد درحالی که فقط این کلمات را بلد بود: «بابا»، «براق» و «پنج دلار می شه.»
واقعاً که چه واژگان گسترده ای!!!!!!!!!
اگر آدمی دارای پشتکار می توانست بنشیند و با جدیت زبان کشور جدیدش را یاد بگیرد، خه سان ظاهراً هیچ عجله ای برای این کار نداشت. وقتی سوالی ساده ازش می پرسیدم، مثلاً: «چرا برنمی گردی همون جایی که ازش اومدی؟» دستم را می گرفت و یک رشته طویل مزخرف ویتنامی تحویلم می داد ــ انگار من خارجی باشم و قرار باشد زبان او را یاد بگیرم. چندین بار لانی تیپیت(۴۵)، همان «مترجم»، همان «مردی» که در ملاقات اول همراه خه سان بود، به دیدارمان آمد. ظاهراً آقای تیپیت حس می کرد درِ خانه دانبارها، هر زمانی از روز و شب برای او باز است. او بی خبر ـ اغلب موقع صرف شام ـ می آمد و در بین صرف بشقاب بشقاب از غذای خانگی من (دست شما درد نکند) با «دوستش» خه سان «تبادل اطلاعات» می کرد. می گفت: «فکر نمی کنم به قدر کافی در معرض اجتماع قرار گرفته باشه. چرا نمی بریدش شهر، به مراسم کلیسا و مراسم محلی؟» خب، گفتنش برای او آسان بود! همین را به او گفتم، گفتم: «خودت سعی کن دختری با تاپ گردن بند رو ببری کلاس دینی. خودت ببرش کاروان حرفه آموزی پاییزه و تماشا کن که چطور هر چیز براقی رو که به چشمش می خوره بلند می کنه. من دیگه درسم رو یاد گرفتم.» بعد او و خه سان به ویتنامی با هم مذاکره می کردند و او درحالی که نگاهش به من بود گوش می داد، انگار من همان جادوگری باشم که زمانی در کتاب ها راجع بهش خوانده ولی بدون یک کتری در حال دود کردن و جارو نشناخته باشدش. آخ که این نگاه را خوب می شناسم!
لانی تیپیت کار را به جایی رساند که پیشنهاد کرد او را به عنوان معلم انگلیسی خه سان با حق الزحمه - اینجا را داشته باشید - ساعتی هفده دلار استخدام کنیم!!!!!!!!!! ساعتی هفده دلار که دختر یاد بگیرد نوک زبانی ور بزند و جیک جیک کند و دست هایش را مثل دو پرنده کوچک در حال پرپر زدن به هوا بلند کند؟ نه، خیلی ممنون!!!!!! وای که من دست لانی تیپیت را خوب خوانده بودم. او وانمود می کرد نگران خه سان است ولی من می فهمیدم توجه واقعی اش به پسر من کایل است. «درس و مشق چطور پیش می ره، کایل؟» و «بگو ببینم کایل، خواهر جدیدت رو چقدر دوست داری؟ به نظرت از همه بهتره یا چی؟»
فهمیدن مقاصد لانی تیپیت سخت نبود. او یک چیز و فقط یک چیز می خواست. گفت: «اگه من نه، پس می تونم یه معلم دیگه پیشنهاد کنم.» مثلاً کی؟ یکی مثل خودش؟ فارغ از اینکه معلم انگلیسی چه کسی باشد، من عادت ندارم پول دور بریزم. و دوستان من، این تنها نتیجه ای بود که از این کار برمی آمد. چرا یک معلم خصوصی گران استخدام نکنیم که به سنجاب ها مکالمه فرانسه یاد بدهد! مسخره تر از آموزش انگلیسی به خه سان نخواهد بود. آدم باید خودش بخواهد که یاد بگیرد. من این را می دانم. ظاهراً، حضرت اشرف در هوشی مین سیتی(۴۶) که بودند مثل ملکه تحویلش می گرفتند و دلیلی نمی بیند که تغییری در رفتارش بدهد!!!! علیاحضرت نزدیک ظهر از خواب بیدار می شود، یکی دوتا ماهی می بلعد (به جز ماهی و سینه مرغ هم هیچ چیز میل نمی فرمایند)، جلوی میز آرایش مستقر می شود، و منتظر می شود تا پدرش از سر کار برگردد. ثانیه ای که ماشین او جلوی خانه نگه می دارد دختر از جا می پرد و مثل سگ شکاری، نفس زنان و دم جنبان برای ابراز بندگی به سمت در می دود! یکدفعه مشتاق جلب رضایت و ارتباط برقرار کردن با دیگران می شود!! خب، نمی دانم در ویتنام چه سکناتی رسم است، اما در ایالات متحده مرسوم نیست که یک دختر با آن سر و لباس – که گفتنی نیست - به پدرش ماساژ پنج دلاری پیشنهاد بدهد!!! بعد از صرف یک روز خسته کننده برای درآوردن ساده ترین صداها برای برقراری ارتباط و تلاش برای فهماندن فهرستی از کارهای ساده روزمره، متحیر می مانم که چطور یکمرتبه خه سان با دیدن شوهرم این همه انگلیسی فهم شده است.
«بابا خوشحال پنج دلار براق حالا، باشه؟»
«تو پاگنده دوست الفبا خه سان. تو مرغ گنده بابا گرووِر(۴۷).»
ظاهراً با تماشای «خیابان سسمی(۴۸)» چند کلمه ای یاد گرفته بود.
«بابا بسیار بسیار ویژه شاد جدید فانکی مهمونی تجاری فانکی آزاد.»
شروع کرد به رادیو گوش دادن.
خه سان با پسر کوچکمان کایل با بی تفاوتی کامل برخورد می کند، که احتمالاً جای شکرش باقی است. تمام این ماجرا برای کایل سخت بوده، که در پانزده سالگی، در حال تبدیل شدن به گوشه گیر هنردوست خانواده ماست. او سرش به کار خودش است، ساعت ها در اتاقش می ماند و عود می سوزاند و موسیقی گوش می دهد، و از قالب صابون جن کوتوله می تراشد. کایل بسیار خوش قیافه و مستعد است و ما چشم به راه روزی هستیم که او چاقوی تاشو و قالب صابون آیریش اسپرینگ(۴۹) را کنار بگذارد و به جای جن های چروکیده، شروع به «خلق» آینده ای برای خودش کند! او در سن اوج کله شقی است ولی ما دعا می کنیم بزرگ شود و این کار را کنار بگذارد و پیش از آنکه دیر شود گام های منتهی به موفقیت پدرش را تکرار کند. امیدواریم فجایعی که خواهرش ژاکلین به بار آورد، چشمان او را به خطرات مواد مخدر، عواقب بی فکری، ازدواج زودهنگام و دل شکستگی های فرزندداری باز کرده باشد!
البته ما به دخترمان هشدار داده بودیم که با تیموتی اسپیکس(۵۰) ازدواج نکند. ما هشدار دادیم، تهدید کردیم، برحذر داشتیم، نصیحت کردیم، هر کاری که می شد کردیم ــ اما فایده ای نداشت چون یک دختر جوان به رغم تمام شواهدی که پیش چشمانش است، تنها چیزی را می بیند که دلش می خواهد ببیند. ازدواج به قدر کافی بد بود اما خبر حاملگی او مانند تندباد بر سر من و پدرش نازل شد.
تیموتی اسپیکس بشود پدر نوه ما؟ چطور امکان داشت؟؟؟؟
تیموتی اسپیکس که آن قدر سوراخ توی گوش هایش داشت که می شد خیلی راحت، مثل تمبری که از ورقش جدا کنند، نرمه هایش را از خود گوش جدا کرد.
تیموتی اسپیکس که روی پشت و گردنش شعله های رنگارنگ آتش نقاشی کرده بود. روی گردنش!!!
ما به جکی گفتیم: «یکی از همین روزها اون مجبوره بزرگ بشه و بره دنبال کار، و وقتی این اتفاق بیفته، صاحبکارها تعجب می کنند که چرا زیر کت و شلوار، لباس یقه اسکی پوشیده. آدم هایی که گردنشون خالکوبی داره هیچ موقع شغل نون و آب داری گیرشون نمی آد.»
او به دو برگشت پیش تیموتی و هشدار ما را برایش تکرار کرد... و دو روز بعدش، چشمتان روز بد نبیند، دختر ما هم با گردن خالکوبی شده برگشت!!!! حتی قرار گذاشتند بچه شان را هم خالکوبی کنند!!! خالکوبی روی تن بچه نوزاد!!!!!!!!!!
تیموتی اسپیکس دخترمان را در بند جنونی گرفتار کرد که بیم آن می رفت تمام خانواده دانبار را در خود اسیر کند. مثل این بود که دخترمان را تحت یک افسون پلید نگه داشته و متقاعدش کرده که ذره ذره زندگی آدم های دوروبرش را نابود کند.
ژاکلین دانبار اسپیکس که در آن «فضا»ی نفرت انگیز در خیابان وریکوز غربی زندگی می کرد هیچ شباهتی به دختر زیبایی که در آلبوم های عکس ما بود نداشت. دختر حساس و باملاحظه ای که زمانی می شناختیم، تحت هدایت و آموزش های پلید او، به روحی بدذات، غیرقابل اعتماد و حامله بدل شد که درنهایت یک بمب ساعتی زایید!!!!
ما البته این را پیش بینی کرده بودیم. بچه که دهم سپتامبر تحت تاثیر مواد متولد شده بود، دو ماه اول عمرش را در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان سنت جو(۵۱) گذراند. (با هزینه ای کمرشکن که حدس بزنید آن را چه کسی پرداخت کرد؟) تیموتی اسپیکس در مواجهه با مسئولیت سنگین پدری، زن و بچه بیمارش را رها کرد و رفت. یکدفعه. غیب شد. پوف!
تعجب کردید؟
ما این را پیش بینی می کردیم و خوشحالم که بگویم، تا هنگام نوشتن این نامه، هیچ تصوری از اینکه او کجاست یا چه قصدی دارد نداریم. (می توانیم حدس هایی بزنیم، ولی چرا به خودمان زحمت بدهیم؟)
همه ما مطالعات علمی را خوانده ایم و درک می کنیم که یک کودک معتاد چه نبرد سخت و نابرابری را برای داشتن زندگی عادی پیش رو دارد. به گمان ما، این بچه که، نام قانونی اش را «سِیتِن اسپیکس(۵۲)» گذاشته بودند، حتی کار سخت تری خواهد داشت. بخت آن را داشتیم که جکی را به یک مرکز درمانی خوب بفرستیم به این شرط که تا زمانی که (اگر هرگز) خودش بتواند مسئولیت بچه را به عهده بگیرد، ما آن را پیش خودمان نگه داریم. بچه دهم نوامبر به خانه ما رسید و مدت کمی پس از آن، ژاکلین همزمان با اولین باری که ترک کرد، به ما اجازه داد او را «دان» صدا بزنیم. دان، اسمی ساده و قشنگ.
با این تغییر اسم توانستیم بی آنکه به یاد کابوس وحشتناک پدرش بیفتیم به بچه نگاه کنیم. به طرز وحشتناکی لجوج، مبتلا به التهاب های وحشتناک پوستی، بیست و چهار ساعت در حال جیغ زدن. ولی نوه ما بود و ما دوستش داشتیم. اینکه می دانستیم او از لحاظ جسمی رشد خواهد کرد و به بلوغ خواهد رسید و به قدر یک مگس هم ارزش و احترام نخواهد داشت، کوچک ترین تاثیری در کاهش احساسات ما نسبت به او نداشت.
کلیفرد گاهی اوقات به شوخی می گفت دان «شپرتی» است، چون هر شب در پرت ترین ساعات بیدارمان می کرد!
بعد من هم از موقعیت استفاده می کردم و اشاره می کردم که خه سان هم خودش کم «شپرتی» نیست، چون تمام ساعات شب و روز بی آنکه چیزی بیشتر از شلوارک و یک تاپ ورزشی پر زلم زیمبو به تن داشته باشید، در خانه راه می رود. اکثر شب ها، دستمال سفره روی پایش بیشتر بدنش را می پوشاند تا لباسی که معمولاً به تن داشت!!! کلیفرد پیشنهاد کرد چند پیراهن مناسب و یک شلوار جین برایش بخرم و من سعی ام را کردم، وای چه جور هم سعی کردم! با او نشستم و کاتالوگ ها را مرور کردیم، و شاهد بودم چطور لباس های مارک دار گران قیمت را با پنجه اش نشان می دهد. با او چند جایی رفتم و شاهد بودم که با دیدن لباس های خوش قیمت چطور دماغش را بالا می دهد. شما را نمی دانم، اما در این خانواده، بچه ها به خاطر کار سخت پاداش می گیرند. اشکالی ندارد بگویید طرز فکر من قدیمی است، ولی آدم اگر یک پولوور پنجاه دلاری می خواهد، باید ثابت کند که لیاقتش را دارد! هزار بار گفته ام و یک بار دیگر هم می گویم: «خانواده بنگاه خیریه نیست.» خه سان می خواست مفت و مجانی چیزی به دست بیاورد و من در کیفم را بستم و سخت ترین کلمه ای را که یک پدر یا مادر می توانند بر زبان بیاورند گفتم: «نه!» با دست خودم چندین لباس برایش دوختم، پیراهن های تمام قد، پیراهن های قشنگ کرباسی، ولی مگر آن ها را پوشید؟ البته که نه!!!
او همچنان به روش خودش ادامه داد؛ ول گشتن در خانه با لباس زیر! وقتی بادهای زمستانی وزیدن گرفتند شروع کرد پیچیدن خودش در پتو، و چندک زدن کنار شومینه. با اینکه نمایش «دخترک کبریت فروش(۵۳)» او می توانست در برادوی جایزه تونی برایش به همراه داشته باشد، بر من که بلیتش را داشتم هیچ تاثیری نداشت.
او همچنان سایه به سایه کلیفرد می رفت، تا عید شکرگزاری که با پسرمان کوین -که برای تعطیلات به خانه آمده بود- آشنا شد. چشمش که به کوین افتاد، دیگر حالت خه سان این طور بود که: «کلیفرد؟ کدام کلیفرد؟» به محض اینکه نگاه «قربانی لرزان» به پسر خوش قیافه ما افتاد، پتویش را انداخت و ماهیت واقعی خود را نشان داد. حقیقت دارد که او بدون هیچ لباسی جز یک مایوی دوتکه بندی سر میز عید شکرگزاری ما نشست!!!!!!!!!
مخلصتان گفتم: «توی خونه من این جوری نمی شه!» وقتی از او خواستم یکی از پیراهن هایی را که برایش دوخته بودم بپوشد، خه سان اخم کرد و به ظرف مربای کرَنبری اش خیره شد و وانمود کرد نمی فهمد. کلیفرد و کوین سعی کردند قانعم کنند که در ویتنام رسم است زن ها در روز عید شکرگزاری مایو بپوشند ولی من به هیچ وجه توی کَتم نرفت. از کی تا به حال در ویتنام جشن شکرگزاری برگزار می کنند؟ اصلاً آن جماعت به خاطر چی باید شکرگزار باشند؟
او شام شب عید ما را با خنده ها و عشوه هایش خراب کرد. کنار کوین نشست تا اینکه با اصرار بر اینکه روی صندلی اش یک عنکبوت دیده، رفت و روی پای او نشست!! «تو ارباب جدید باحال مهمونی میکس عنکبوت تازه احمق پنج دلار پرنده بزرگ.»
از میان شما، آن ها که کوین را می شناسند متوجه اند که او در بعضی موارد خیلی زرنگ است ولی در موارد دیگر وحشتناک خنگ است. کوین با قد بلند و قیافه خوبش، با لبخند حاضر و آماده و سخنان مهربانانه اش، هدف شکارچیان زیادی قرار گرفته است. او هم زیرک است و هم احمق؛ این موهبت و نقطه ضعف اوست که به هم پیوسته اند و پیوسته برای در دست گرفتن کنترل با هم مبارزه می کنند. او همیشه بیشتر از سهمش موقعیت داشته، چه در دبیرستان مودی و چه در دانشگاه ایالتی فینی. همیشه با بزرگ منشی تمام با خانم های جوان طوری برخورد می کند انگاری از شیشه اند، که خب، در نگاه به گذشته، با توجه به اینکه مقاصد تک تکشان کاملاً شفاف بوده، کار موجهی بوده است. وقتی او خواست دوست دختر جدیدش را برای شکرگزاری به خانه بیاورد من گفتم به نظرم فکر خوبی نیست چون همین طوری به قدر کافی استرس داریم. حالا که به عقب نگاه می کنم، می گویم کاش آورده بود، شاید این مسئله موجب کمرنگ شدن امیدهای دور و دراز خواهرخوانده اش خه سان می شد!!!!!!!!!!
«من نه گنده کله گنده قاشق چنگال فردا؟ کوین داره صورت گنده گنده براق مثل دست مرغ زود با شاد بدجور سسمی استریت دلی با هم.»
به زحمت توانستم غذایم را فرو دهم و دیدم دارم لحظه شماری می کنم که کوین، بزرگ ترین لذت زندگی ما، زودتر درس خصوصی انگلیسی را که در اتاق خواب خه سان به او یاد می داد تمام کند، در ماشینش بنشیند و به دانشگاه ایالتی فینی برگردد.
همان طور که قبلاً اشاره کردم، کوین همیشه آدم بسیار مهربانی بوده، همیشه از مسیر خود خارج می شده تا دست یاری یا محبت به سوی غریبه ها دراز کند. این در طبیعتش است و این جوری بود که وقتی برگشت مدرسه، از قرار معلوم شروع کرد به تلفن زدن به خه سان، و گاهی با کمک یک دانشجوی ویتنامی که به عنوان مترجم عمل می کرد و گاهی بدون کمک، با خه سان صحبت می کرد. او به روش خودش، نابخردانه سعی می کرد دختر احساس خواسته شدن بکند و با زندگی در کشور جدید و بسیار پیشرفته اش خو بگیرد. حتی از مسیر خود خارج می شد و تا خانه رانندگی می کرد تا دختر را با شیوه های زندگی شبانه در این کشور دومش آشنا کند. این کوینی است که ما همه می شناسیم و دوست داریم، پیوسته در حال تلاش برای کمک به اشخاص کم هوش تر از خودش، و کله معلق زدن به خاطر نشاندن لبخند بر چهره آن ها!
بدبختانه، خه سان توجه او را به غلط ابراز علاقه رمانتیک تفسیر کرد. از این به بعد، هر روز بیست و چهار ساعته کنار تلفن «کشیک» می داد، جوری برای تلفن کمین می کرد و نگاهش می کرد که انگار موجودی زنده است. هر وقت (خدای نکرده!) کسی زنگ می زد که با کلیفرد، کایل یا من کار داشت، او خیلی راحت تلفن را قطع می کرد!!!!
عجب منشی تلفنی محشری!!!!!!!!!!!
دست آخر، با پذیرش اینکه رفتارش به جنون پهلو می زند، با او صحبت کردم.
داد زدم: «اون برای تو نیست.» (از من انتقاد شده که چرا داد می زنم، گفته اند که موقع صحبت کردن با یک خارجی واقعاً هیچ فایده ای برای داد زدن متصور نیست، ولی دست کم توجهشان را که جلب می کند!) «اون پسر منه و می ره کالج. پسر من توی فهرست دانشجویان ممتازه... برای تو نیست.»
با یک بیگودی در دست کنار تلفن چندک زده بود. با شنیدن صدای من به طور غریزی توجهش را به چیز دیگری معطوف کرد.
«هم پسر من و هم شوهرم برای تو خط قرمز محسوب می شن. می فهمی؟ هر دو یه جورهایی قوم و خویشت هستن و همین باعث می شه غلط باشه. خودبه خود غلطه، بد، بد، غلط! غلط و بد با هم برای خه سان که با پسر یا شوهر جاسلین باشه. بد و غلط. می فهمی چی می گم؟»
او لحظه ای سرش را بلند کرد و بعد دوباره توجه اش را به سیم برق معطوف کرد.
تسلیم شدم. تلاش برای توضیح دادن اصول به خه سان، مثل این بود که بخواهی به گربه خانگی شیوه های فرار از مالیات را توضیح بدهی! او فقط چیزهایی را که دلش می خواست می فهمید. کافی بود کلمه «خرید» را بر زبان بیاوری، در چشم به هم زدنی در صندلی جلوی ماشین نشسته بود! آن وقت یک کلمه پیچیده تر مثل «جارو» یا «اتو» را که می گفتی، شانه بالا می انداخت و به اتاق خوابش می رفت.
من می گفتم: «جاروبرقی... موکت رو جاروبرقی بکش.»
در جواب النگوهایش را صدا می داد یا ناخن هایش را وارسی می کرد.
در تلاشی ناامیدانه برای فهماندن حرفم، جاروبرقی را درمی آوردم و عملاً نشانش می دادم.
«جاسلین رو ببین. جاسلین موکت رو جاروبرقی می کشه. لا لا لا!! جاروبرقی کشیدن خیلی خوبه. تمیز کردن خونه ام با جاروبرقی خیلی خوبه و کیف می ده. لا لا لا!!»
سعی می کردم آن را به شکل ورزشی مفید نشان بدهم ولی تا وقتی که او بالاخره توجه اش جلب شود دیگر کار تمام شده بود.
همان طور که قبلاً گفتم، خه سان فقط چیزی را می فهمد که بخواهد بفهمد. حالا که به گذشته فکر می کنم، به نظرم دلیل خوبی نداشتم که به علاقه ناگهانی او به کمک کردن اعتماد کنم، اما در آن روز موردبحث، دیگر داشتم به ته خط می رسیدم.
داشتیم به کریسمس نزدیک می شدیم، شانزدهم دسامبر بود، که من این اشتباه کوته فکرانه را کردم که از او خواستم مراقب بچه باشد تا من بروم و به کارهایی برسم. با یک بچه پرتوقع نحیف تازه به دنیا آمده، یک پسر نوجوان، و یک «دخترخوانده» بیست و دو ساله نیمه پوشیده در خانه ام، لحظه به لحظه هر بیست و هشت ساعت روز دستم بند بود!!!! نُه روز تا کریسمس مانده بود و من، به دلیل مشغله ام، حتی یک هدیه هم نخریده بودم. (بابانوئل، پس کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟)
آن روز اوایل بعدازظهر کایل در مدرسه بود، کلیفرد در اداره، و خه سان کنار تلفن نشسته بود و داشت با دست تکه تکه از بقایای ماهی کبابی دیشب می کند و می خورد.
من گفتم: «مراقب بچه باش. مراقب دان، مراقب بچه باش تا من بیرون می رم.»
او انگشتان چربش را وارسی کرد.
گفتم: «تو مراقب بچه، دان، باش تا جاسلین می ره خرید برای جایزه مخصوص برای خه سان! هو هو هو(۵۴)، مخصوص کریسمس برای خه سان، هو هو!»
او به مجرد شنیدن کلمه «خرید» حواسش جمع شد و توجه کاملش را به من معطوف کرد. آن قدری با رادیو و تلویزیون سر کرده بود که بداند کریسمس فرصتی برای هدیه گرفتن است، و از طرفی، یکسره سرش را در کاتالوگ های تحویل پستی فرو می کرد و عادت داشت علایقش را با صدای هو هو هو بیان کند.
به وضوح کلماتم را در آن بعدازظهر سرد و ابرآلود دسامبر به یاد می آورم. نگفتم: «بچه داری» از ترس اینکه نکند کلماتم را تحت اللفظی تعبیر کند و بچه را دار بزند.
بعدازظهر روز شانزده دسامبر به آن آدم بالغ بیست و دو ساله گفتم: «مراقب بچه باش.»
درحالی که از پله ها به طرف اتاق خوابی که او و دان با هم شریک بودند پایین می رفتیم گفتم: «مراقب بچه باش.» خه سان قبلاً در اتاق خواب خالی کوین می خوابید تا اینکه بعد از گندکاری عید شکرگزاری اش تصمیم گرفتم او را به اتاق بچه، پیش دان جابجا کنم.
وقتی دو نفری بالای سر تخت بچه ایستاده بودیم و نوزاد در حال گریه را تماشا می کردیم گفتم: «مراقب بچه باش.» بچه را بغل کردم و همین جور که توی بغلم تقلا می کرد آرام تکانش دادم. «مراقب بچه باش.»
خه سان جواب داد: «مراقب بچه» و دستانش را دراز کرد که او را بگیرد. «مراقب بچه باش برای جاسلین که بره خرید مخصوص هو هو هو خه سان جدید براق.»
من گفتم: «دقیقاً» و دستی روی شانه اش گذاشتم.
چقدر ساده بودم که واقعاً باورم شد که او بالاخره دارد یاد می گیرد! در آن لحظه به خصوص متقاعد شده بودم که راست می گوید. من به قدری بزرگواری داشتم که تمام دردسرهایی را که او بر خانه ما نازل کرده بود نادیده بگیرم و فرصت دیگری به او بدهم! به خودم گفتم گذشته ها دیگر گذشته، و نگاهش کردم که چطور بچه در حال ونگ زدن را تکان می دهد.
وای که چه ساده بودم!!!!!!!!!!!!
با ترک خانه و رانندگی به سمت مرکز خرید وایت پا(۵۵)، آرامشی حس کردم که مدت ها بود حسش نکرده بودم. پس از هفته ها، این اولین باری بود که به خودم اجازه داده بودم لحظه ای تنها شوم و با شش فهرست خرید دانبار که به زودی ته جیبم را بالا می آوردند، قصد داشتم حداکثر استفاده را از آن بکنم!!!
نمی توانم بگویم لحظه به لحظه آن بعدازظهر را چه کردم. اصلاً به ذهنم خطور نکرد که روزی کسی از من خواهد خواست چنین کاری بکنم، اما حالا که وضع از این قرار است، هر چه را یادم هست تعریف خواهم کرد. با خیال راحت می توانم شهادت بدهم که در بعدازظهر شانزدهم دسامبر، به مرکز خرید وایت پا رفتم و آنجا مدت کوتاهی را در مغازه های شلوارفروشی در جستجوی هدیه ای برای کایل صرف کردم. چیزی را که می خواست پیدا کردم ولی اندازه او را نداشتند. بعد از آنجا درآمدم و به ــــــ رفتم و یک ــــــــــــ برای دخترم جکی خریدم. (قصد ندارم اینجا سورپرایز کریسمس کسی را خراب کنم. چرا باید همچین کاری بکنم؟) بعدش سرکی به مرکز یقه اسکی زدم و خرید کوچکی از شمع فروشی کردم و از ـــــــ هم هدیه ای برای کلیفرد خریدم، و فکر می کنم کمی هم اجناس را تماشا کردم. حدود صد مغازه در مرکز خرید وایت پا هست و مرا می بخشید اگر نمی توانم فهرست دقیقی از اینکه چقدر وقت در هر مغازه صرف کردم ارائه بدهم. به خرید ادامه دادم تا وقتی که متوجه زمان شدم. موقع بازگشت به خانه در فود کارنیوال(۵۶) توقف کردم و مقداری مواد غذایی خریدم. هوا داشت تاریک می شد، شاید حدود چهار و نیم بود، که وارد ورودی پارکینگ خانه مان در تیفانی سرکل شدم. بسته های خریدم را از ماشین برداشتم و وارد خانه شدم، که بلافاصله به نظرم رسید به طرز عجیبی ساکت است. یادم می آید پیش خودم گفتم: «به نظرم اصلاً طبیعی نیست.» به من الهام شده بود، الهام مادرانه، این زبان توضیح ناپذیر احساسات. کیسه هایم را زمین گذاشتم و از صدایی که دادند جا خوردم ــ صدای خشک کیسه های کاغذی که روی زمین قرار می گیرند. مسئله همین بود که هیچ وقت می توانستم این صدا را بشنوم! معمولاً از پشت صدای ونگ ونگ پیوسته دان کوچولو و رادیوِ همیشه در حال وق وق خه سان چیزی شنیده نمی شد.
با خودم گفتم یک جای کار می لنگد. یک جای کار بدجور بدجور می لنگد.
پیش از صدا زدن خه سان یا سر زدن به بچه، به طور غریزی به پلیس تلفن کردم. بعد مثل مجسمه همان جا در اتاق نشیمن ایستادم و به کیسه های خریدم خیره شدم تا (بیست و هفت دقیقه بعد!!) پلیس آمد.
با شنیدن صدای ماشین پلیس در ورودی پارکینگ، خه سان با یک لباس خواب کوتاه توری سیاه و شال گردنی که از آستین لباس کهنه گروه کر کوین ساخته شده بود پدیدار شد و خودنمایانه از پله ها پایین آمد.
از او پرسیدم: «بچه کجاست؟ دان کجاست؟»
به اتفاق پلیس به اتاق بچه در طبقه بالا رفتیم و کنار تخت خالی بچه ایستادیم.
«نوه ام دان کجاست؟ چه بلایی سر بچه آورده ای؟»
خه سان البته هیچ چیز نگفت. این بخشی از نمایش اش است که بار اولی که با غریبه ها مواجه می شود به لبه لباسش چنگ می زند و وانمود می کند خجالت کشیده. من و پلیس او را همان جا گذاشتیم و جستجویمان را آغاز کردیم. من و مامورها بالا تا پایین خانه را گشتیم، تا اینکه بالاخره بچه بیچاره را گرم ولی بی جان توی خشک کن در اتاق رختشویی پیدا کردیم.
کالبدشکافی بعداً مشخص کرد که دان یک دور شستشو هم شده ــ شستشوی گرم، و بعد آب کشی با آب سرد. او مدت ها قبل از آب کشی با دور سریع مرده بود، که به نظرم، تنها چیزی در این ماجرای هولناک است که جای شکری باقی می گذارد. هنوز، تا همین امروز، تصویر ذهنی نوه ام که مورد چنین شقاوتی قرار گرفته راحتم نمی گذارد. ضربات بی وقفه ای که طی آن چهل و پنج دقیقه در خشک کن دریافت کرده چیزی است که ترجیح می دهم فکرش را نکنم. حتی فکرش هم کابوس به سرم می اندازد! بارها و بارها به ذهنم می آید و دست هایم را روی سرم می گذارم و ناامیدانه تلاش می کنم این خیالات را بیرون کنم. آدم آرزو دارد تنها نوه اش بدود و بازی کند، از دانشگاه فارغ التحصیل شود، ازدواج کند و موفق شود، نه اینکه… (ببینید، حتی نمی توانم حرفش را بزنم!!!!!!)
شوک و وحشتی که در پی مرگ دان بر ما وارد شد، چیزی است که ترجیح می دهم تعریفش نکنم: تلفن زدن به بچه هایمان برای خبر دادن، تماشای جسد بچه، کوچک به اندازه یک قرص نان، انگار پیچیده در کیسه ای پلاستیکی ــ این تصاویر ربطی به شادی کریسمس ندارند، و امیدوارم اشارات من باعث خراب شدن روحیات شما در این خاص ترین و درخشان ترین زمان سال نشود.
شب شانزدهم دسامبر، سیاه ترین ساعات زندگی خانواده دانبار بود. دست کم با بازداشت شدن خه سان به دست پلیس می توانستیم به طور خصوصی سوگواری کنیم و خود را با این اعتقاد که عدالت اجرا شده است تسلی بدهیم.
چقدر ساده بودیم!!!!!!!!!
اشک های تلخ هنوز از چهره مان خشک نشده بود که پلیس ها به تیفانی سرکل برگشتند، و سوالات بی رحمانه شان را از این مخلص شما شروع کردند!!!!!!!!!!!!! خه سان با کمک یک مترجم شبی بی خواب را در مرکز فرماندهی پلیس به صبح رسانده و داستانی مملو از خیانت و دروغ های بر زبان نیاوردنی سرهم کرده بود! درحالی که من اجازه ندارم درباره اعترافات او صحبت کنم، اجازه بدهید نارضایتی خودم را نسبت به هر کسی (چه برسد به پلیس!) که حرف های خه سان را بیشتر از گفته های من باور کرده ابراز کنم. من چطور می توانستم بچه بیچاره را در ماشین لباسشویی بگذارم؟ حتی اگر به قدری بی رحم بودم که چنین کاری بکنم، کی فرصتش را داشتم؟ من که رفته بودم خرید.
ممکن است جایی خوانده باشید که این به اصطلاح «همسایه» ما شریس کلرمونت شِی(۵۷)، گزارش داده که شاهد بوده من حدود ساعت یک و پانزده دقیقه شانزدهم دسامبر خانه مان را ترک کرده ام و بعد، بیست دقیقه دیرتر، به گفته او ماشینم را در سمت دورتر تقاطع تیفانی و پاپاجورج پارک کرده ام و به قول او «موذیانه» از حیاط پشتی خانه آن ها رد شده و از در زیرزمینمان رفته ام تو!!!!!! شریس کلرمونت شِی معنی کلمه موذیانه را خوب می داند، نه؟ او مدتی چنان طولانی زیادی زن یک آدم موذی بوده که خودش هم به موجودی موذی بدل شده!! بارها شد که در را به روی شریسی باز کردم که صورتش از خربازی های خشن شوهرش باد کرده و همرنگ خردل شده بود! صورتش آن قدر مشت خورده و آش و لاش شده بود که اگر می توانست از لای پلک های ورم کرده اش چیزی ببیند شانس آورده بود! اگر لوازم آرایشی که روی صورتش می مالد ملاکی از میزان بینایی اش باشد، به عقیده من، می شود با اطمینان گفت که دو اینچ جلوی صورتش را هم نمی تواند ببیند، چه برسد به اینکه هویت کسی را که فکر می کند از حیاطشان می گذرد تشخیص بدهد. بعدش هم او قرصی است، همه می دانند. برای جلب توجه همه کار می کند و اگر شرایط فرق داشت ممکن بود دلم برایش بسوزد. من آن روز زود به خانه برنگشتم و موذیانه از حیاط ریخت وپاش شی ها رد نشدم، ولی اگر هم این کار را کرده بودم، چه انگیزه ای می توانستم داشته باشم؟ چرا باید من، آن طور که بعضی ها گفته اند، بخواهم نوه خودم را به قتل برسانم؟ دیوانگی که شاخ و دم ندارد. مرا به یاد کابوس مکرری می اندازد که زیاد می بینم و در آن ناامیدانه سعی می کنم در مقابل یک عروسک خیمه شب بازی تا بن دندان مسلح از خودم دفاع کنم. عروسک غریب و ترسناک با عصبانیت مرا به شعارنویسی با اسپری روی ماشینش متهم می کند. من البته چنین کاری نکرده ام. با خودم می گویم این مسخره است، این دیگر بی معنی است. می گویم: «اینکه با عقل جور درنمی آید،» هر بار که این آدمک با آن دست های کوچک و تفنگ پر به سمتم می آید، خداخدا می کنم که این کابوس زودتر تمام شود. شریس کلرمونت شی بیشتر از عروسک خیمه شب بازی عقل و منطق سرش نمی شود. او سه تا اسم دارد! و بقیه آن ها هم که علیه من شهادت دادند، مثلاً چز استیپلز(۵۸) و ویوین تَپس(۵۹)، که بعدازظهرهای روزهای کاری وقتی شوهرانشان سر کارند، معلوم نیست توی خانه هایشان چه کار داشتند می کردند. آن ها دارند چه چیزی را پنهان می کنند؟ من حس می کنم توجه به منبع ادعا نهایت اهمیت را دارد.
این اتهامات مسخره اند، با این حال من باید آن ها را جدی بگیرم چون ممکن است حتی پای زندگی ام در میان باشد! با شنیدن نوار ترجمه اعترافات خه سان نزد پلیس، خانواده دانبار کاملاً معنی کلمات «کنترل کننده،» «کینه جو،» «حیله گر،» «حریص،» و از لحاظ معنوی «کریه» را فهمیده اند.
این ها دقیقاً کلماتی نیستند که کسی آرزو داشته باشد در تعطیلات کریسمس درباره اش به کار برده شود!!!!!!!
جلسه دادگاهی برای بیست و هفتم دسامبر تعیین شده، و با علم به اینکه شما دوستان ما چقدر ممکن است از بی خبر ماندن ناراحت شده باشید، زمان و نشانی را ته نامه نوشته ام. این جلسه دادرسی فرصتی است که شما طی آن می توانید دیرتر از موعد، روحیه کریسمسی خود را از طریق حرکت و عمل نشان دهید. اگر من فرصتی داشتم که از شخصیت شما دفاع کنم تردید نمی کردم و می دانم که شما هم دقیقاً همین حس را نسبت به من دارید. این نگرانی مهربانانه، میل به ماندن کنار دوستان و خانواده، پایه و اساسی است که بر مبنای آن موسم کریسمس را جشن می گیریم، مگر نه؟
درحالی که کریسمس امسال دانبارها با چاشنی خسران و غم برگزار می شود، ما قصد داریم هر طور که می توانیم ادامه بدهیم تا به روز موعود، بیست و هفتم دسامبر برسیم ــ ساعت ۱:۴۵ بعدازظهر در دادسرای منطقه وایت پا، اتاق ۴۱۲.
در این فاصله، من باز به همه تان تلفن می زنم تا این اطلاعات را به شما یادآوری کنم و سر فرصت درباره جشن شادمانه سال نوتان حرف خواهیم زد.
تا آن وقت، بهترین ها را برای شما و عزیزانتان خواستارم.
کریسمس مبارک،
خانواده دانبار

خاطرات سانتالند

در کافی شاپ نشسته بودم و آگهی های استخدام را مرور می کردم که این به چشمم خورد: «می سیز شعبه هرالد اسکوئر(۱)، بزرگ ترین فروشگاه دنیا، فرصتی طلایی برای آدم های معاشرتی و سرزنده از هر شکل و اندازه که دنبال چیزی بیش از شغلی موقت هستند: کار در لباس یک وروجک(۲) در سانتالند می سیز به معنی حضور در مرکز هیجان است...»
دور آگهی را خط کشیدم، و بعد، از فکرش با صدای بلند خندیدم. مردی که کنارم نشسته بود روی چهارپایه اش به سمت من برگشت که ببیند نکند خل وچل باشم. من بی صدا به خندیدن ادامه دادم. دیروز برای کار در اداره پست تقاضا دادم. برای تعطیلات کریسمس آتی کمک راننده استخدام می کردند و من سرشار از امید به اداره مرکزی شان رفتم. همراه با سیصد مرد و زن دیگر امیدم به یاس بدل شد. در مصاحبه ای کوتاه از من پرسیدند چرا می خواهم برای اداره پست کار کنم و من جواب دادم به این دلیل می خواهم برای اداره پست کار کنم که از یونیفرم های قهوه ای شان خوشم می آید. انتظار داشتند چه بگویم؟
«به این دلیل دوست دارم در اداره پست کار کنم که به عقیده من، این فرصتی است که مهارت ذاتی ام را در رهبری به نمایش بگذارم، آن هم در یکی از بهترین شرکت های خصوصی تحویل کالا از عصر چاپارخانه تاکنون!»
گفتم از یونیفرمشان خوشم می آید و مصاحبه کننده اداره پست، فرم تقاضایم را پشت ورو روی میزش گذاشت و گفت: «دست بردار.»
امروز عصر به خانه آمدم و پیغام گیر را نگاه کردم که پیغامی از اداره پست نیامده باشد ولی تنها پیغامی که داشتم از طرف سالی مِی بود، شرکتی که وام دانشجویی ام را به من داده. اسم سالی می شبیه اسم یک دختر ساده پابرهنه دهاتی است اما درحقیقت تشکیلاتی پرخاشجو و بی رحم متشکل از تعدادی قلدر است که در یک ساختمان نماآجری بلند جایی در کانزس واقع شده. در تصور من، آنجا بلندترین ساختمان آن ایالت است و کارکنانش را یکراست از زندان استخدام می کند. ازشان می ترسم.
خانم منشی می سیز پرسید: «دوست دارید وروجک تمام وقت باشید یا وروجک شبانه و آخر هفته؟»
گفتم: «وروجک تمام وقت.»
چهارشنبه آینده سر ظهر نوبت دارم.
من مردی سی و سه ساله و متقاضی کار به عنوان وروجک هستم.
در خیابان، خیلی وقت ها آدم هایی را می بینم که لباس اشیا را پوشیده و بروشور پخش می کنند. اغلب سعی می کنم آگهی ها را نگیرم ولی از دیدن اینکه یک مرد گنده لباس تاکو پوشیده باشد قلبم به درد می آید. این است که اگر لباسی مبدل در میان باشد، معمولاً نه فقط بروشور را می گیرم، بلکه مودبانه می گیرمش و می گویم «خیلی ازتون متشکرم،» و توی دلم می گویم، ای بدبخت فلک زده، نمی دانم چه مرضی داری اما امیدوارم هیچ وقت به من سرایت نکند. امروز بعدازظهر در خیابان لکسینگتن(۳) از مردی که لباس دوربین فیلمبرداری پوشیده بود بروشور گرفتم. هات داگ، بادام زمینی، تاکو، دوربین ویدیو، این چیزها غمگینم می کنند چون با خیابان جور درنمی آیند. در جشن و راهپیمایی شاید، اما در خیابان نه. حدس می زنم در لباس وروجک دست کم وصله ناجور نخواهم بود؛ من در دهکده بابانوئل با کلی وروجک دیگر خواهم بود. در یک سرزمین عجایب نرم و کرک آلود در میان پشمک چوبی و کلبه های بیسکویتی به سر خواهیم برد. به اندازه ایستادن سر چهارراه با لباس سیب زمینی سرخ کرده غم انگیز نخواهد بود.
سعی ام را می کنم که نیمه پر لیوان را ببینم. سه هفته قبل با هزار امید و آرزو به نیویورک رسیدم، امیدهایی که با تردید مواجه شده اند. در تصوراتم این بود که از ایستگاه قطار مرکزی پن(۴) یکراست به دفتر «یک بار زندگی می کنیم(۵)» بروم، بار و بندیلم را آنجا بگذارم و لباس های مهمانی ام را بپوشم و با کورد رابرتز(۶) و ویکتوریا بوکانن(۷)، بزرگ ترین ستاره های سریال برویم مشروب خوری. در یک تالار کوکتیل شیک دور میزی مبل دار می نشستیم و دوستان معروف جدیدم لیوان های یخ آلودشان را به سمت من بالا می گرفتند و می گفتند: «به سلامتی دیوید سداریس، بهترین نویسنده تاریخ این سریال!!!»
من می گفتم: «بس کنید، بچه ها.» برنامه ام این بود که خودم را متواضع نشان بدهم.
آدم های میزهای اطراف به ما زل می زدند و زمزمه می کردند: «این فلانی نیست...؟ این فلانی نیست...؟»
ممکن بود از هیجان آن ها حواسم پرت شود و ویکتوریا بوکانن دستش را روی دست من می گذاشت و به من می گفت بهتر است به همیشه کانون توجه بودن عادت کنم.
اما در عوض حالا دارم برای کار در لباس یک وروجک تقاضا می دهم. حتی بدتر از تقاضا کردن، احتمال بسیار زیاد آن است که استخدامم نکنند، که حتی به عنوان وروجک هم نتوانم کار پیدا کنم. آن وقت است که آدم می فهمد شکست خورده.
امروز عصر مرا در دفتر سانتالند در طبقه هشتم نشاندند و به من گفتند: «تبریک، آقای سداریس. شما دیگه یک وروجک هستید.»
برای وروجک شدن قدر ده صفحه فرم پر کردم، تست شخصیت چندگزینه ای دادم، دو بار مصاحبه شدم، و برای آزمایش اعتیاد نمونه ادرار دادم. مصاحبه اول عمومی بود که برای حذف مشخص ترین روانی های جامعه ستیز طراحی شده بود. در مصاحبه دوم ازمان سوال کردند چرا می خواهیم وروجک شویم. این همیشه سوال سختی است. شنیدم که زنی که جلوی من بود، یک پیشخدمت سابق، این طور جواب سوال را می دهد: «من واقعاً دوست دارم وروجک بشم؟ برای اینکه فکر می کنم مثل بازیگریه؟ و قبل از این توی رستوران کار می کردم؟ که صاحبش خانم واقعاً بی نظیری بود که رویایش رستوران باز کردن بود؟ و باعث شد بفهمم که واقعاً واقعاً… مهمه که… که رویا داشتن مهمه؟»
این زن هر چه که می گفت، هر عبارت یا جمله اش به علامت سوال ختم می شد و مصاحبه کننده حتی ابرویش را هم بالا نبرد.
نوبت من که شد، توضیح دادم به این خاطر می خواهم وروجک شوم که یکی از ترسناک ترین فرصت های شغلی است که تا حالا به پستم خورده. مصاحبه کننده سرش را از فرم تقاضایم بند کرد و گفت: «و...؟»
مطمئنم که آزمایش اعتیادم مثبت درآمد. تخم و شاخه شاهدانه در ادرارم شناور بود، ولی با این حال استخدامم کردند چون قدم کوتاه است، یک متر و شصت و پنج سانتیمتر. تقریباً همه کسانی که استخدام شدند قدکوتاهند. یکی کوتوله است. بعد از مصاحبه دوم مرا به دفتر مدیر بردند و نقشه طبقات را نشانم دادند. در روزهای شلوغ بیست و دو هزار نفر برای دیدن بابانوئل می آیند، و به من گفتند وظیفه یک وروجک این است که در برابر سختی ها و ناملایمات، شادمانی و سرزندگی اش را حفظ کند. قول دادم که این را همواره به یاد داشته باشم.
زمان کار هشت ساعته امروزم را با پنجاه وروجک و یک مربی شنگول و خوش قلب در کلاس درس بسیار بزرگی در می سیز سپری کردم، که جفت تمام دیوارهایش ردیف ان سی آر ۲۱۵۲ بود. حالا دیگر فهمیده ام که ۲۱۵۲ یک صندوق حسابداری است. کلاس به گروه های مطالعاتی تقسیم شد و تکالیفی به هر یک محول شد. در گروه من چندین وروجک کهنه کار و چند صندوقدار مجرب بودند که با حرف هایی از قبیل «حتی کد شناسایی شخصی خودت رو هم بلد نیستی؟ خدایا، من ساعت ده نشده کد خودم رو حفظ بودم،» سعی کردند کمکم کنند.
همه چیز صندوق حسابداری برایم ترسناک است. برای انجام هر کاری باید یکسری کد وارد شود: اعداد مختلف برای پول نقد، چک، و انواع مختلف کارت اعتباری. اصطلاح ابطال به صورت رکیک ترین کلمه پنج حرفی در گنجینه واژگان من درآمده. ابطال کابوس کاغذبازی و اعداد کدگذاری شده است، همه چیز باید در سه نسخه تهیه و توسط کارمند و ناظرش امضا شود.
شب که از ساختمان خارج می شدم، نمی توانستم این تصویر ذهنی را از سرم بیرون کنم که در مقابل مشتری های بی قرار و عصبانی -که از عدم مهارت و ناتوانی کامل من اعصابشان خرد و خاکشیر است- مثل یک جسد خشکم زده. به خودم می گویم با دیلم کشوِ صندوقم را باز می کنم و هرچه را به من بدهند قبول می کنم ــ خرمهره، پول نقد، ساعت مچی، هر چه. مذاکره می کنم و تاخت می زنم. کارت اعتباری شان را روی دستگاه می کوبم و ته قبض رسیدشان می نویسم «از آشنایی با شما خوشحالم!» و بقیه اش را بی خیالی طی می کنم.
تنها چیزی که ما در سانتالند می فروشیم عکس است. مردم توی بغل بابانوئل می نشینند و برای عکس ژست می گیرند. وروجک عکاس یک نوار کاغذی بهشان می دهد که بالایش عددی چاپ شده. فرم ها را وروجک دیگری پر می کند و عکس ها چند هفته بعد با پست می رسند. بنابراین، درحقیقت، ما ایده عکس را می فروشیم. قیمت یک ایده نُه دلار است، سه تا هجده دلار.
بدترین کابوسم این است که روزی بیست و دو هزار نفر جلوی صندوق من صف کشیده باشند. من همیشه صندوقدار نخواهم بود، فقط هر از گاهی. بدترین قسمتش این است که هر بار که سیصد دلار در صندوقم جمع شد باید دویست دلارش را بردارم، پنج شش فرم پر کنم، و پاکت پول را ببرم و به تحویلدار بخش چینی فروشی یا مخزن واقع در بالکن طبقه اول تحویل بدهم. اجازه ندارم قبلش لباس عوض کنم. باید با لباس وروجک بروم. وروجک بودن در سانتالند یک چیز است، در بخش لباس ورزشی چیزی کاملاً متفاوت.
امروز بعدازظهر در یک اتاق کنفرانس بی پنجره پر از میز تحریر و صندلی پلاستیکی، برایمان سخنرانی کردند و اسلاید نمایش دادند. بهمان گفتند در هفته دوم دسامبر، سانتالند میزبان «عملیات کودکان استثنایی» خواهد بود که در آن زمان، بچه های مستمند هدایای مجانی از فروشگاه دریافت می کنند. یک صبح دیگر به کودکان خیلی مریض یا معلول اختصاص خواهد داشت. در آن روز، وظیفه وروجک ها این است که کنار درخت جادو به کودک خیرمقدم بگویند و بعد به دوِ نرم به خانه برگردند و به بابانوئل خبر بدهند.
«بعدی دماغ ندارد،» یا «کریستال ۹۰ درصد بدنش دچار سوختگی درجه سه است.»
دماغ ندارد. با این بچه ها بابانوئل باید حواسش می بود که نپرسد: «خب، بگو ببینم، برای کریسمس چه هدیه ای دوست داری؟»
رئیس حراست برایمان سخنرانی کرد، و گفت از شعبه هرالد اسکوئر می سیز سالانه معادل میلیون ها دلار دزدی می شود. درنتیجه فروشگاه با کارکنانش همان طوری رفتار می کند که آدم ممکن است با مجرمی با سابقه مفصل جنایی برخورد کند. در ازای لو دادن افراد پاداش نقدی داده می شد و هر بار که می خواستیم از فروشگاه خارج شویم کیف هایمان را تفتیش می کردند. فیلم هایی نشانمان دادند که در آن ها مثلاً کارکنان سابق سرشان را پایین می انداختند و به روزی که به فکر دزدی کت چرمی یک مشتری افتادند لعنت می فرستادند. هنرپیشه ها به دوربین نگاه می کردند و توضیح می دادند که چطور دستگیرشدنشان باعث از دست رفتن دوستی ها، زندگی خانوادگی و درنهایت آینده شان شده است.
مردی از همین ها به دستانش خیره شد و آه کشید و گفت: «دیگه امکان نداره تو مدرسه حقوق قبولم کنند. دیگه نه. نه با این کاری که کردم. نه، امکان نداره.» مکث کرد و از یادآوری خاطره تلخ سرش را تکان داد. «وای خدا، با این کارم، عمراً، امکان نداره.»
دختری تنها و متفکر در کافی شاپ نشسته بود و به فنجان خالی اش زل زده بود و ناله می کرد: «یادم می آد بعد از کار با دوست های می سیزم همگی می رفتیم بیرون. خدایا، چه دوران خوبی بود. عاشق اون آدم ها بودم.» چند لحظه به فضای خالی خیره می شد و بعد ادامه می داد: «خب، لازم به گفتن نیست که اون دوست هام دیگه زنگ نمی زنند. این دفعه واقعاً گند زدم. آخه، چرا این کار رو کردم؟ چرا؟»
می سیز دو سلول زندان در طبقه بالکن دارد و سالی سه هزار دزد را دستگیر می کند. به ما گفتند حواسمان به دزدهای سانتالند باشد.
مترجمان ناشنوایان آمدند و یادمان دادند به زبان اشاره بگوییم: «کریسمس مبارک، من دستیار بابانوئل هستم!» به ما گفتند همزمان با اشاره حرف بزنیم و صدایمان بلند و حالات چهره مان خوشحال باشد. یادمان دادند که بگوییم: «تو چه دختر/ پسر قشنگی هستی! عاشقتم! جایزه می خواهی؟»
خواهرم در طبقه بالای دختری ناشنوا زندگی می کند و یک خرده زبان اشاره یاد گرفته. کمی یادم داد و حالا دیگر می توانم بگویم: «بابانوئل توی سرش غده ای درآورده قدر یک گردو. شاید تا فردا خوب بشه ولی گمون نکنم.»
امروز صبح مدیران سانتالند برایمان سخنرانی کردند و یک کتابچه فتوکپی مقررات با عنوان «راهنمای وروجک ها» به ما دادند. بیشتر مدیرها سابقه وروجکی دارند و با صعود از نردبان آبنبات کِشی به اینجا رسیده اند اما خاطرات روشنی از روزهای لباس فرم پوشیدنشان دارند. جلسه را با این گفته ختم کردند که «یادتان باشد که حتی اگر در یک آخر هفته شلوغ، نقش وروجکِ عکاس بهتان افتاده باشد، شما برده بابانوئل نیستید.»
بعدازظهر ما را گرداندند و سانتالند را نشانمان دادند؛ یک سرزمین عجایب واقعی، با ده هزار چراغ چشمک زن، برف مصنوعی، ریل و قطار اسباب بازی، چندین پل، درخت های آذین بسته، پنگوئن ها و خرس های مکانیکی، و آبنبات کشی های عصایی واقعاً بزرگ. آدم واردش که می شود باید از یک هزارتو عبور کند، مسیری که او را از محوطه های متعددی با حال وهوای جشن سال نو می گذراند. این راه به درخت جادو ختم می شود. درخت قرار بوده شبیه شبکه ریشه های درهم پیچیده باشد، ولی درعوض شبیه مدل بزرگ شده ای از جهاز هاضمه انسان است. به محض گذشتن از درخت جادو، نور کم می شود و وروجکی شما را به خانه بابانوئل هدایت می کند. خانه ها گرم و صمیمی و پر از اسباب بازی هستند. از خانه بابانوئل که بیرون می آیید، با یک ردیف صندوق حسابداری مواجه می شوید.
برای دفعه دوم مسیر را طی کردیم و اسم رمز پست های مختلف را یاد گرفتیم، مثلاً «کنج استفراغ»، یک دیوار آینه ای نزدیک درخت جادو که بچه هایی که حالشان به هم خورده، معمولاً محتویات معده شان را آنجا تخلیه می کنند. وقتی کسی استفراغ می کند، نزدیک ترین وروجک باید داد بزند «وَموس» که اسم تجاری پاک کننده ای است که در فروشگاه استفاده می شود. ما را به پیچِ «وای، خدای من» بردند، موقعیتی نزدیک پله برقی. کسانی که تازه می رسند، آنجا صف طولانی را می بینند و می گویند: «وای، خدای من!» و وظیفه وروجک این است که آرامشان کند و توضیح بدهد که دیدن بابانوئل بیش از یک ساعت طول نمی کشد.
در هر روز به طور بالقوه، آدم ممکن است وروجکِ ورودی، وروجکِ آب سردکن، وروجک پل، وروجک قطار، وروجک هزارتو، وروجک جزیره، وروجک پنجره جادویی، وروجک خروجی اضطراری، وروجک پیشخان، وروجک درخت جادو، وروجک مسیرنما، وروجک بابانوئل، وروجک عکاس، یا وروجک خروجی بشود. این منصب ها را عملاً برایمان نمایش دادند، که توسط وروجک های سابقه دار اجرا شد و چنان پرانرژی و سرسختانه بشاش بودند که از عبور از مقابلشان شرمنده می شدم. نمی دانم که آیا می توانم توی چشم کسی نگاه کنم و با خوشحالی بگویم: «وای، خدای من، به نظرم دارم بابانوئل رو می بینم!» یا «می تونی چشمت رو ببندی و یک آرزوی کریسمس خیلی ناب بکنی!» هر چیزی که این وروجک ها گفتند، آخرش علامت تعجب داشت!!! حرف زدن با این همه خوشحالی الکی باعث می شود دهان آدم درد بگیرد. من وقتی کسی این طوری باهام حرف بزند حس می کنم گیر افتاده ام. همه این حس را ندارند؟ ترجیح می دهم با بچه ها صادق باشم. بیشتر احتمال دارد بگویم: «لابد خیلی خسته ای» یا «کلی آدم می شناسم که حاضرند به خاطر داشتن دور کمری هم اندازه تو آدم بکشند.»
می ترسم آن پشتکار و جدیتی که بابانوئل انتظار دارد، از توانم خارج باشد. فکر می کنم وروجکی دست چندم خواهم شد.
امروز، روزِ امتحان لباس وروجکی بود. کمدها و رخت کن ها در طبقه هشتم، درست پشت سانتالند هستند. وروجک ها در چهار روز آموزشی گذشته با همدیگر آشنا شده اند اما به محض اینکه لباس هایمان را کندیم و یونیفرم ها را پوشیدیم همه چیز تغییر کرد.
زنی که مسئول البسه بود، لباس هایمان را داد و سخنانی در مورد رعایت نظافت برایمان ایراد کرد. تقویمی را بالا گرفت و گفت: «خانم ها، می دونید که این چیه. ازش استفاده کنید. این قدر خشتک لباس های وروجکی رو شسته ام که برای تمام عمرم کافیه. نیایید بگید که من رقاصم و شورت نمی پوشم و این حرف ها. شما رقاص نیستید. اگه واقعاً رقاص بودید که اینجا نبودید. شما وروجک اید و مثل یک وروجک شورت تون رو می پوشید.»
لباس کار من سبز است. شلوارک مخملی سبز، یقه اسکی زرد، کت دُم دار مخملی سبز تیره، و کلاه بافتنی نوک دار که نقش ستاره دارد. این یونیفرم کاری من است.
اسم وروجکی من کرومپت(۸) است. مجاز بودیم اسم مان را خودمان انتخاب کنیم و اجازه داریم بسته به نگرشمان به دنیای برفی، آن را عوض کنیم.
امروز روز گشایش رسمی سانتالند بود و من به عنوان وروجک پنجره جادویی، وروجک بابانوئل و وروجک راهنما کار کردم. پنجره جادویی در صف «نگاه سرسری» است. کار من این بود که بگویم: «روی ستاره جادویی قدم بگذارید و از پنجره جادویی نگاه کنید تا بتونید بابانوئل رو ببینید!» یک ربعی کنار پنجره جادویی بودم که مردی به من نزدیک شد و گفت: «تیپت خیلی احمقانه است.»
باید قبول کنم که بیراه نمی گفت، با این حال، دلم می خواست بگویم که دست کم به من پول می دهند که احمق به نظر برسم ولی او همین طوری مفتی احمق به نظر می رسید. اما ما نمی توانم آنجا چنین حرف هایی بزنیم چون قرار است شاد و خوشرو باشیم.
این بود که در عوض گفتم: «خیلی ممنون!»
«خیلی ممنون!» انگار درست نفهمیده باشم و فکر کرده باشم که او گفته: «تیپت محشره!»
«خیلی ممنون!»
او یک خلافکار هیکلی بود که کت ورنی پوشیده و کیسه ریدیو شک(۹) دستش بود. باید با صدای خیلی بلند می گفتم: «شرمنده، داداش، با مردها حال نمی کنم.»
دو خانواده اهل نیوجرسی به اتفاق به دیدن سانتا آمدند. دو شوهر زشت و پرسروصدا با دو زن و مجموعاً چهار بچه. بچه ها دور بابانوئل حلقه زدند و عکسشان را گرفتند. وقتی بابانوئل از پسربچه ده ساله پرسید برای کریسمس چه می خواهد، پدرش داد زد: «زن می خواد! یه زن براش بیار، بابانوئل!» این مردها خیلی پررو و اعصاب خردکن بودند، یکسره می خندیدند و به یکدیگر سقلمه می زدند. دو زن روی زانوی بابانوئل نشستند و عکسشان را گرفتند و هر کدام یک ماشین ظرف شویی مارک کیچن اید(۱۰) و یک پالتوی زمستانی درست و حسابی از بابانوئل خواستند. شوهرها روی پای بابانوئل نشستند و یکی از آن ها وقتی بابانوئل پرسید برای کریسمس چه می خواهد، داد زد: «یه زن پروپیمون حسابی، از اون تپل هاش.» زنش که سینه تختی داشت دست به سینه نشست، سرش را پایین انداخت و دندان هایش را به هم سایید. پسر مرد سعی کرد بخندد.
امروز صبح باز پنجره جادویی لعنتی نصیبم شد، که واقعاً حوصله سربر است. قرار است همان اطراف بایستم و بگویم: «روی ستاره جادویی قدم بگذارید تا بتونید سانتا رو ببینید!» مدتی همین را گفتم و بعد شروع کردم به گفتن این که: «روی ستاره جادویی قدم بذارید تا بتونید شِر(۱۱) رو ببینید!»
و مردم هیجان زده شدند. این بود که گفتم: «روی ستاره جادویی قدم بگذارید تا بتونید مایک تایسون(۱۲) رو ببینید.»
بعضی از آدم هایی که توی صفی دیگر برای دیدن بابانوئل ایستاده بودند، هیجان زده شدند و از گیت ها میان بر زدند تا بیایند و روی ستاره جادویی من بایستند. وقتی از پنجره جادویی نگاه کردند و به جای شِر یا مایک تایسون، بابانوئل را دیدند عصبانی شدند. واقعاً چه انتظاری داشتند؟ که شر این قدر به پیسی خورده باشد که قبول کند در می سیز پشت آینه دوطرفه بایستد؟
آدم های عصبانی لابد چیزی به مدیریت گفتند چون مرا از ستاره جادویی برداشتند و به جزیره وروجک ها فرستادند، که واقعاً حوصله سربر است چون تنها کار آدم ایستادن و خوشحالی کردن است. سر ظهر جمعیت انبوهی از عقب مانده ها به دیدن بابانوئل آمدند و از کنار جزیره کوچک من رد شدند. این آدم ها حسابی عقب مانده بودند. چشمانشان را می چرخاندند و زبانشان را درمی آوردند و تلوتلوخوران به سمت بابانوئل می رفتند. دسته عقب مانده ها خیلی بزرگ بود و بعد از تماشای آن ها تا چند دقیقه نمی توانستم بفهمم عقب مانده ها کی تمام می شوند و نیویورکی های عادی از کجا شروع می شوند.
وقتی آدم ذهنیتش را داشته باشد، همه عقب مانده به نظر می رسند.
امشب مرا فرستادند که وروجک عکاس بشوم، کاری که چند دفعه اول از آن لذت بردم. دوربین در شومینه پنهان شده و من با فشار دادن دکمه ای که در انتهای یک سیم قرار دارد، عکس را می گیرم. عکس ها چند هفته بعد از طریق نامه به دستشان می رسد و راهی نیست که بشود وروجک عکاسش را شناسایی و بازخواست کرد، اما با این حال، آدم دلش می خواهد عکس های خوب بگیرد.
طی دوره آموزشی، عکس هایی را که بد درآمده بودند نشانمان دادند، حرکت محو دست در حال حرکت یک وروجک، عکسی که در آن حیوانی عروسکی جلوی عدسی را گرفته بود، بابانوئل در حال دهن دره کردن. بعد از هر عکس، وروجک باید فرمی شماره دار را که پایین عکس ظاهر می شود جدا کند. یک وروجک تنبل یا احمق می تواند یک حلقه فیلم کامل را خراب کند و موجب شود خانواده های مشتاق پول پرداخت کنند و بعداً عکس آدم های خندانی را که هیچ نمی شناسند دریافت کنند.
با عکس گرفتن از یک نفر، مقدار وحشتناکی اطلاعات از او به دست می آورید، که وحشتناک در اینجا کلمه اصلی است. اگر پدر و مادر در اتاق باشند نتیجه معمولاً بدتر است. در سانتالند سیاست این است که از تمام بچه ها عکس گرفته شود، که پدر و مادر می توانند بعداً آن را سفارش بدهند یا نپذیرند. مردم اجازه دارند با خودشان دوربین عکاسی و فیلمبرداری و هر چه خواستند بیاورند. همین گروه های چندرسانه ای هستند که کفر مرا درمی آورند. این ها پدر و مادرهایی هستند که مصمم در تلاش برای مستندسازی، پشتشان زیر بار تجهیزات دو تا شده.
در هزارتو می بینمشان که دوربین فیلمبرداری در دست به بچه هایشان می گویند خودشان را بهت زده نشان بدهند. «مونیکا، دخترم، به قطار نگاه کن و بعد برگرد به من نگاه کن. نه، به من نگاه کن. حالا دست تکون بده. آفرین، محکم دست تکون بده.»
این پدر و مادرها صف را بند می آورند و این وظیفه وروجک هزارتوست که آن ها را جلو براند.
«معذرت می خوام، قربان، ببخشید، ولی امروز یک کم شلوغه و ممنون می شم اگه بتونید زودتر تمومش کنید. کلی آدم پشت سرتون هست.»
بعد پدر یا مادر از شما می خواهد کنار بچه بایستید و دست تکان بدهید. من این کار را می کنم. کنار بچه می ایستم و برای دوربین دست تکان می دهم، در این فکر که سر از کجا درخواهم آورد. خودم را روی صفحه تلویزیونی در اتاقی با دیوارهای روکش چوب در واپانست یا ایسترنموست مدوز(۱۳) تصور می کنم. خانواده ای را در خیال می آورم که سر مالکیت کنترل تلویزیون با هم می جنگند، و دکمه جلو بردن سریع روی تصویر را می زنند. دست تکان دادن بچه به سلام نظامی سریعی بدل می شود. من که وارد تصویر می شوم همه حاضران در اتاق، از سرشان می گذرد که: «این عوضی تو فیلم یادگاری کریسمس ما چه غلطی می کنه؟»
لحظه ای که این آدم ها منتظرش هستند ملاقات با بابانوئل است. من به عنوان وروجکِ عکاس آن ها را می بینم که وارد اتاق می شوند و کنترل را در دست می گیرم. «خیلی خب، الن، تو و مارکوس جلوی بابانوئل بایستید و تا من گفتم بپرید تو بغلش بشینید. حالا به من نگاه کنید. به بابا نگاه کنید و تا من گفتم، به بابانوئل نگاه کنید.»
او زنش را صدا می کند که دوربین عکاسی را در اختیار دارد، و زن با نورسنج و دوربین نیکون و کلی وسایل اضافی خودش را به زمین می چسباند. دوربین سنگین است و رگ های دستان زن بیرون می زنند.
بعد، خانواده های چندرسانه ای گروهی هم هستند، که می گویند: «خب، حالا بیایید یک عکس از آنتونی، دامسکس، تریزا، داگ، ِایمی، پل و وَنیتی بگیریم ــ می تونیم همه شون رو جا بدیم تو عکس؟ بابانوئل، می شه داگ روی دوشت بنشینه؟»
در طول این دیدارها، بچه ها به ندرت اجازه دارند خواسته هایشان را به بابانوئل بگویند. آن ها یکسره در حال اطاعت از کارگردانی هنری والدینشان هستند.
«ونیتی و دامسکس، اینجا رو نگاه کنید، نه، اینجا رو.»
«بابانوئل، می تونی دستت رو دور گردن ایمی بندازی و همزمان با پل دست بدی؟»
«خوبه. قشنگ شد.»
والدینی را دیده ام که بچه هایشان را توی بغل بابانوئل می نشانند و بلافاصله شروع می کنند بزک کردنشان: موهایشان را شانه می زنند، لبه پیراهنشان را مرتب می کنند، کراواتشان را صاف می کنند. دیدم مادری به موهای بچه اش اسپری زد، و طوری با بابانوئل برخورد کرد که انگار مجسمه سیمانی باشد، و او که اسپری چشمانش را سوزانده بود سرش را برگرداند و قیافه اش را درهم کشید.
بچه های کوچک، دو تا چهار ساله، معمولاً از بابانوئل وحشت می کنند. آن ها علاقه ای به عکس انداختن ندارند چون نمی دانند عکس چیست. خودنما نیستند، بچه اند. بچه اند و مثل بچه ها رفتار می کنند ــ می زنند زیر گریه. یک وروجک عکاس درک می کند که وقتی بچه ای به گریه افتاد، دیگر کار تمام است. در خانه بابانوئل گریه را شروع می کنند و دست کم تا ده تا چهارراه آن طرف تر تمامش نمی کنند.
وقتی بچه ای شروع به گریه می کند، بابانوئل یکی دو لحظه به او محبت می کند و بعد می گوید: «شاید سال دیگه دوباره امتحان کردیم.»
والدین نقشه کشیده اند که عکس ها را برای اقوام بفرستند و توی آلبوم بگذارند. بیش از یک ساعت توی صف ایستاده اند و نمی خواهند به همین راحتی تسلیم شوند. امشب دیدم زنی توی گوش دختر گریانش زد و تکانش داد و سرش هوار زد: «لعنت خدا، ریچل، بنشین توی بغل این مرتیکه و لبخند بزن وگرنه کاری می کنم گریه ات بی خودی نباشه.»
من اغلب از بچه های گریان عکس می گیرم. از آن هم ناراحت کننده تر، عکس گرفتن از بچه گریان با خنده الکی است. بیشتر شبیه شمایل زورکی لبخند است تا لبخند. جالب اینکه همین خنده تصنعی پدر و مادرها را راضی می کند.
«آفرین، ریچل. حالا بیا از این هلفدونی بریم بیرون. مادرت سردردی داره که تا بیست و یک سالگی تو برطرف شدنی نیست.»
دست کم یک سوم دیدارکنندگان بابانوئل آدم بزرگ هستند؛ تعدادی زوج، و تعداد حیرت آوری هم زنان و مردان تنها. بیشتر مجردها نمی خواهند توی بغل بابانوئل بنشینند؛ فقط می ایستند و با او دست می دهند و برایش آرزوی موفقیت می کنند. آدم بزرگ های مجرد اغلب خارجی هایی هستند که برای خرید به می سیز آمده اند و وروجکِ ورودی که کارش تو آوردن مردم به هر ترفندی است، زورکی آن ها را به داخل کشیده. مثلاً یک خارجی سرگرم تماشای ظروف چینی است که ناغافل می بیند کنار درخت جادو ایستاده و وروجکی با یک شمارشگر قد کف دست ازش می پرسد که چند نفرند که می خواهند بابانوئل را ببینند؟
«گروهتون چند نفره؟»
خارجی جواب می دهد: «بله.»
«گروهتون چند نفره؟ بگید چند نفر؟ جوابش که بله یا نه نیست.»
«بله.»
بعد یک وروجکِ بابانوئل دست طرف را که گیج و خسته است می گیرد و توی اتاقی می کشد که آنجا مردی ریشو با لباس قرمز ایستاده و به یارو می گوید: «بله، من هم امروز حالم خیلی خوبه.» طرف با بابانوئل دست می دهد و منقلب، به سمت در پشتی فرار می کند.
امروز عصر مرد میانسال شلخته و خوش قیافه ای برای عکس گرفتن با بابانوئل آمده بود. اولش فکر کردم یکی دیگر از آن اروپایی های از همه جا بی خبر است، این بود که بهش اطمینان دادم آدم بزرگ های زیادی به دیدن بابانوئل می آیند و همه پذیرفته می شوند. یک ساعت بعد، متوجه شدم همان مرد، دوباره آمده با بابانوئل گپ بزند. ازش پرسیدم او و بابانوئل در مورد چه حرف زده اند، که او با صدایی دورگه و ضعیف جواب داد: «اسباب بازی. کلی اسباب بازی.»
متوجه شدم سمت چپ پیشانی اش یک تورفتگی هست. می شد یک بلوط تویش جا داد. توی صف ایستاد و برای دیدار سوم آمد. در ملاقات آخر این قدر هیجان زده شد که توی بغل بابانوئل شاشید.
در سانتالند، تا به حال، سیمون از «بیمارستان عمومی»، شاون از «تمام فرزندان من(۱۴)»، والتر کرونکایت(۱۵) و فیل کالینز(۱۶) را دیده ام. پارسال یکی از وروجک ها را به دلیل اینکه از گلدی هاون(۱۷) خواسته بود روی دستش را امضا کند تعلیق کرده بودند. به ما اکیداً گفته بودند که ستاره ها را به حال خودشان بگذاریم.
قد والتر کرونکایت خیلی بلند بود، و من اگر کسی او را نشانم نداده بود احتمالاً نمی شناختمش. فیل کالینز ریزه و خیلی خوش لباس بود. او با دخترش و سه همراه آمد. من هیچ علاقه ای به فیل کالینز ندارم اما چند نفری را دیدم که ممکن بود علاقه مند باشند و وظیفه خودم دانستم که روی شانه آن ها بزنم و بگویم: «نگاه کن، فیل کالینز اونجاست!»
بسیاری از دیدارکنندگان بابانوئل از خارج شهر می آیند و از فرصت دیدن یک آدم معروف استقبال می کنند، چون خاطره نیویورکشان را منحصربه فرد می کند. فیل کالینز را نشان می دادم و مردم به معنای واقعی کلمه با دیدنش جیغ می زدند. نظر به اینکه وظیفه من خوشحال کردن مردم است، مشکلی با این مسئله نداشتم. فیل کالینز پرسه زنان از هزارتو رد شد، درحالی که با دوربینش از همه چیز فیلم می گرفت و خوش می گذراند. با ورود به محوطه درخت جادو، او دیگر از میدان دید بازدیدکنندگان هزارتو خارج شده بود، این بود که شروع کردم به مردم اطلاع دادن که اگر همین حالا بروند و ته راهرو به راست بپیچند، احتمالاً می توانند به فیل کالینز برسند. مردم هم رفتند. وقتی فیل کالینز پایش را از سانتالند بیرون گذاشت، جمعیتی بالغ بر بیست نفر منتظرش بودند که امضا بگیرند. بعداً که مدیر آمد همه را به خط کرد تا بفهمد چه کسی دهانش لق بوده، من گفتم: «فیل کالینز دیگه کیه؟»
در هزارتو چند ساعتی با پاف، وروجکی جوان اهل بروکلین، بودم. نزدیک جنگل آبنبات چوبی ایستاده بودیم که متوجه شدیم از به هم ریختن حروف اسم بابا نوئل(Santa)، کلمه شیطان(Satan) به دست می آید. پدر کریسمس یا ابلیس ــ این قدر نزدیک و درعین حال آن قدر دور. سانتالندی را تصور کردیم که بازدیدکنندگان از میان حوضچه های بخارآلود خون و مدفوع انسان بگذرند تا به دروازه جهنم برسند، جایی که شیطانکی کریه با لباس مخمل طرح دار دستشان را بگیرد و آن ها را پیش شیطان ببرد. به محض اینکه این فکر به سرمان زد، دیگر از آن خلاصی نداشتیم. حرف های مشتری ها را گوش می کردیم و به جای بابانوئل می گذاشتیم شیطان.
«خودت چی فکر می کنی مایکل؟ به نظرت شیطان واقعی توی می سیز هست؟»
«یادت نره وقتی رفتیم پیش اش، ازش به خاطر اینکه پارسال یه بچه زنده برات آورد تشکر کنی.»
«من عاشق شیطانم.»
«کی نیست؟ همه عاشق شیطان اند.»
ترجیح می دهم منگنه روکش زنی مبل توی لثه هایم فرو کنند تا اینکه به عنوان وروجک راهنما کار کنم. راهنما بیرون در خروجی خانه بابا نوئل می ایستد و فرم های عکس را پر می کند. اگرچه از حدس زدن اینکه کی اهل کجاست لذت می برم، از شنیدن جر و بحث زوج ها سر این که چند نسخه می خواهند متنفرم.
اولین باری که این کار را کردم برایم جالب بود، اما از آن به بعد دیگر نه. در مدتی که والدین تصمیمشان را می گیرند، راهنما باید مانع از این شود که بچه ها از در پشتی خانه بابانوئل تو بروند و سه چهار مدل اسباب بازی را که قبلاً یادشان رفته بود تقاضا کنند، با فریاد بگویند.
وقتی خلوت باشد، راهنما توی خانه سرک می کشد و بابانوئل و ملاقاتی هایش را تماشا می کند. امروز عصر خلوت بود و شاهد بودم زنی حدوداً چهل ساله و مادر پیرش رفتند با بابانوئل صحبت کنند. دختر یک پیراهن صورتی کوتاه توردار پوشیده بود ــ از آن مدلی که بچه ها می پوشند. موهایش را از دو طرف گیس بافته بود و جوراب لبه برگشته و کفش چرم ورنی پوشیده بود. این دختر چهل ساله دوید طرف بابانوئل و او را در آغوش کشید و ریش اش را ماتیکی کرد. با صدای بچگانه حرف زد و بعد صدایش را به حد زمزمه پایین آورد. وقتی بیرون آمدند ازشان پرسیدم آیا می خواهند عکس بخرند و بزرگ ترین دختر کوچولوی دنیا چیزی دم گوش مادرش زمزمه کرد و بعد ورجه کنان رفت. حسابی جست وخیز می کرد. من هم تماشایش کردم که چطور رفت با جوان هایی که کنار صندوق ایستاده بودند معاشرت کرد تا مادرش او را کشید و برد.
امروز صبح مدتی دم پنجره جادویی با اسلِی بل(۱۸) بودم، هنرپیشه ای که در حال ساختن یک ویدیوی موسیقی با گروه دخترانه آوازخوانانش است. از این در و آن در صحبت کردیم، و او به من گفت در چند سریال تلویزیونی، معمولاً سریال های سطح پایین بازی کرده. پرسیدم هیچ وقت در «یک بار زندگی می کنیم» بوده و او گفت بله، نقشی کوچک به عنوان رقاص فلامینگو داشته، چند سال قبل که کورد و تینا دوباره با هم ازدواج کرده بودند و برای ماه عسل به مادرید سفر کرده بودند.
یکدفعه اسلی بل را کامل یادم آمد. در آن قسمت از سریال، او پیراهن قرمز توری پوشیده بود و روی زمین براق کلوپی شبانه می رقصید تا اینکه بزرگ ترین گاوباز اسپانیا وارد شد و کورد را به دوئل دعوت کرد. اسلی بل مداخله کرد. رقصش را قطع کرد و به کورد گفت: «این کار رو نکنید، سینیور. مبارزه با بسرگ ترین گاوباس اسپانیا دیوانگیه!»
اسلی بل به من گفت که صحنه های آن ماه عسل مادرید را همین جا در استودیوِ نیویورک فیلم برداری کرده اند. این نکته باعث تعجب من شد چون واقعاً فکر می کردم در اسپانیا فیلم برداری شده. به من گفت صحنه های رقص را پیش از ظهر گرفته اند و بعدش فرجه ناهار بوده. او ناهارش را به کافه تریای استودیو برده و سینی دستش بوده که تینا برایش دست تکان داده که سر میز آن ها برود. اسلی بل با تینا ناهار خورده بود! گفت تینا خیلی دوست داشتنی بوده و درباره عشقش به اسموکی رابینسون(۱۹) صحبت کرده. من خوانده بودم که تینا بین اسموکی و زنش دعوا انداخته، اما شنیدن این مسئله از کسی که اصل ماجرا را شنیده بود هیجان انگیز بود.
در ادامه روز، مرا سر صندوق گذاشتند و آندریا، یکی از مدیرهایمان، آنجا به من گفت که دوستش کارولین مسئول انتخاب بازیگر در «یک بار زندگی می کنیم» است. این کارولین بود که تینای جدید را به جای تینای قدیمی آورده بود. من عاشق تینای قدیمی بودم و هیچ جایگزینی را قبول نداشتم، ولی به آندریا گفتم از تینای جدید خیلی خوشم می آید، و او گفت: «حرفت رو به کارولین می گم. از شنیدنش خوشحال می شه!» داشتیم صحبت می کردیم که میچل، یک مدیر دیگر، وارد بحث شد و گفت که هفت بار با «یک بار زندگی می کنیم» کار کرده. پنج سال پیش که تمام خانواده بوکانن به خاطر قتل میچ لارنس محاکمه می شدند نقش وکلی کلینت را بازی کرده بود. او از نزدیک ویکتوریا بوکانن را می شناخت و گفت او در زندگی واقعی هم به همان اندازه سریال دوست داشتنی و مهربان است.
«در اصل داره خودش رو بازی می کنه، غیر از وقت هایی که توی نقش یه بیمار چندشخصیتی می ره.» و مکث کرد که چکی را در صندوق یک وروجک دیگر تایید اعتبار کند. از مشتری یک کارت شناسایی دیگر خواست، و درحالی که زن فحش می داد و توی کیفش می گشت، میچل به من گفت که کلینت معمولاً سرش به کار خودش است اما بو و آسا خیلی خوش معاشرت اند.
باورم نمی شود این ها را می شنوم. من کسانی را می شناسم که با تینا، کورد، نیکی، آسا و کلینت نشست و برخاست دارند. می توانم حس کنم که دارم به هدفم نزدیک تر می شوم.
امشب به عنوان وروجک پیشخان کنار درخت جادو مشغول بودم که دیدم زنی زیپ شلوار پسرش را باز کرد و به او گفت روی پشته ای برف مصنوعی بشاشد. پسربچه کوچکی بود، چهار پنج ساله، و این کار را کرد، شاشید. ادرار از شاخه های درخت های مصنوعی چکید و در حوضچه ای روی زمین جمع شد.
امشب در یکی از خانه های بابانوئل مردی به دوست دخترش پیشنهاد ازدواج داد. وقتی بابانوئل از مرد پرسید برای کریسمس چه هدیه ای می خواهد، او حلقه ای از جیبش درآورد و گفت می خواهد این زن همسرش شود. بابانوئل به هر دوشان تبریک گفت و وروجک عکاس بغضش ترکید و به گریه افتاد.
یک بچه کک و مکی رفت روی زانوی بابانوئل نشست و آرزو کرد که آبله مرغانش زودتر خوب شود. بابانوئل با جهشی از جا بلند شد.
من همه جور وروجکی دیده ام. بیشترشان آدم های صنعت سرگرمی اند، هنرپیشه و رقاص، اما تعداد قابل توجهی از آن ها پیش از دوران رکود اقتصادی در آژانس های تبلیغاتی و شرکت های دلالی مشاغل واقعی داشتند. بیچاره های ساده لوح، هرگز تصور نمی کردند در آینده یک لباس مبدل مخملی انتظارشان را می کشد. این ها گوشت تلخ ترین وروجک ها هستند. خیلی از وروجک ها جوان هستند، دانش آموز دبیرستان و پیش دانشگاهی. آن ها جوان و جذاب اند و یکی از مزایای شغلم، سرک کشیدن از لای درهای نیمه باز اتاق های رختکن است. رختکن ها در قسمت دستشویی کارکنان پشت سانتالند واقع شده . دستشویی مردانه کوچک است و توالت هایش اغلب گیر کرده اند، بنابراین برای خشک نگه داشتن جوراب هایمان مجبوریم روی جزیره ای از روزنامه بایستیم. بابانوئل ها آن طرف راهرو رختکن خوبی دارند، اما کسی دلش نمی خواهد لباس کندن بابانوئل ها را ببیند. چندتایی از وروجک ها شروع کرده اند در راهرو کنار کمدهایشان لباس عوض کردن. این وروجک ها اغلب زیر لباس مبدلشان لباس شنا می پوشند ــ فکر کنم بهشان می گویند مایو. من مایو دوست ندارم.
جذاب ترین وروجک، در مجموع، یک بابایی اهل کوئینز به اسم اسنوبال(۲۰) است. اسنوبال اغلب با بچه ها گرم می گیرد، گاهی وقت ها به معنای دقیق کلمه مسیر تا خانه سانتا را قل می خورد. من معمولاً روی خوشی به این نوع رفتارها نشان نمی دهم، ولی اسنوبال به راحتی دوست داشتنی است ــ آدم دلش می خواهد او را توی جیبش بگذارد. دیروز با هم به عنوان وروجک بابانوئل کار کردیم و وقتی رو کرد به من و گفت «هر روزی که بگی همراه تو می آم خونه بابانوئل!» دلم غنج زد.
از این جور لاس زدن سرم گیج می رفت.
تا اواسط بعدازظهر دیگر به در و دیوار می خوردم. آخر شیفتمان در دستشویی مشغول لباس عوض کردن بودیم که یکدفعه سه بابانوئل و پنج وروجک دیگر دورمان را گرفتند ــ تمامشان مردانی بودند که اسنوبال با آن ها لاس می زد.
اسنوبال همین طوری به وروجک ها خط می دهد، به وروجک ها و بابانوئل ها. او بازی خطرناکی را در پیش گرفته.
امروز عصر گیر افتادم و وروجک عکاس بابانوئل سانتا شدم. نمی دانم اسم واقعی اش چیست؛ هیچ کس نمی داند. اکثر روزها فرصتی پیدا می شود که آدم توی خانه بنشیند و با بابانوئلش حرف بزند. بیشترشان آدم های خوبی هستند و می نشینند و بگو و بخند می کنند، اما بابانوئل سانتا زیادی خودش را جدی می گیرد. ازش پرسیدم کجا زندگی می کند، بروکلین یا منهتن، و او گفت: «چه سوالیه، من خونه ام تو قطب شماله.» پرسیدم بقیه سال را چه کار می کند و او گفت: «برای بچه ها اسباب بازی درست می کنم.»
گفتم: «آره، ولی از کجا پول درمی آری؟»
او گفت: «بابانوئل پول لازم نداره.»
بابانوئل سانتا وقتی کسی نیست می نشیند و شال زنگوله دارش را تکان می دهد و به صدا درمی آورد. راست راستی «شب پیش از کریسمس(۲۱)» را خواند و فقط ما دو نفر در خانه بودیم، هیچ بچه ای نبود. فقط ما. با چنین دیوانه ای چه باید کرد؟
می گوید: «وای، وروجک کوچولو، وروجک کوچولو، اون اسباب بازی های بالای شومینه رو برای بابانوئل مرتب کن.» به او یادآوری کردم که اسمم کرومپت است و بعد حیوانات عروسکی را صاف کردم.
«وای، وروجک کوچولو، وروجک کوچولو، یک قرص گلودرد برای بابانوئل بیار.» یک قرص گلودرد برایش بردم.
بابانوئل سانتا نمایش مفصلی برای بچه ها بازی می کند. با آن ها صحبت می کند و از ته دل می خندد و زنگوله هایش را به صدا درمی آورد و از آن ها می خواهد سرود کریسمسی را که از همه بیشتر دوست دارند بگوید. بیشترشان «رودولف، گوزن دماغ قرمز(۲۲)» را می گویند. بعد بابانوئل سانتا ازشان می خواهد سرود را برایش بخوانند. بچه ها خجالتی اند و نمی خواهند با صدای بلند بخوانند، این است که بابانوئل می گوید: «وای، وروجک کوچولو، وروجک کوچولو! به برِندا جون کمک کن سرود موردعلاقه اش رو بخونه!» بعد من باید آنجا بایستم و «رودلف، گوزن دماغ قرمز» را که از آن متنفرم به آواز بخوانم. نصف مواقع پدر و مادر این برنداها همسن من اند و این مطمئناً کمکی به بهبود اوضاع نمی کند.
امروز عصر به عنوان وروجک خروجی کار کردم و با صدای بلند به مردم می گفتم: «خروج از سانتالند از این طرف.» زنی جلوی یکی از صندوق های تسویه حساب ایستاده بود و پول ایده عکسش را می داد، و پسرش زیر پایش با لجبازی روی زمین خوابیده بود و جفتک می انداخت و حسابی تقلا می کرد.
زن گفت: «رایلی، اگه بس نکنی، بابانوئل هیچ کدوم از اسباب بازی هایی رو که خواستی برات نمی آره.»
بچه گفت: «برام اسباب بازی می آره، دروغگو، خودش گفت.»
زن بازوی مرا گرفت و گفت: «وروجک، به رایلی بگو که اگه همین الان رفتارش رو درست نکنه، نظر بابانوئل عوض می شه و کریسمس براش زغال می آره.»
من گفتم بابانوئل دیگر در کار زغال نیست، اما اگر پسر بدی باشی می آید خانه تان و وسایلتان را می دزدد. به رایلی گفتم اگر رفتارش را درست نکند، بابانوئل تلویزیون و تمام لوازم برقی شان را می برد و او در تاریکی می ماند. «تمام وسایلتون، حتی یخچال. اون وقت غذاهاتون فاسد می شه و بو می گیره. خونه تون حسابی سرد و تاریک می شه. وای، رایلی، چقدر زجر بکشی. آرزو می کنی هیچ وقت اسم بابانوئل رو هم نشنیده بودی.»
قیافه زن نگران شد و گفت: «خیلی خب، دیگه کافیه.»
من گفتم: «ماشین و اثاث منزل و تمام حوله ها و پتوها رو می بره و هیچ چی براتون نمی گذاره.»
مادر گفت: «ای بابا، بسه دیگه.»
تمام روز را به مردم دروغ می گویم، می گویم: «چقدر خوشگلی» و «بابانوئل دلش لک زده برای دیدن تو. همه اش در مورد تو حرف می زنه. بدون تو کریسمس کریسمس نمی شه. در تمام این سه ایالت(۲۳) بابانوئل تو رو از همه بیشتر دوست داره.» گاهی وقت ها واقعاً شورش را درمی آورم: «شما شاهزاده رونگوویا(۲۴) نیستید؟ بابانوئل گفت یه شاهزاده داره می آد اینجا دیدنش. گفت پیراهن قرمز تنشه و خیلی خوشگله، ولی ازخودراضی و دورو نیست. خودتون هستید، نه؟» سنگ تمام می گذارم و پدر و مادرها بی صدا می گویند: «خیلی ممنون» و «آفرین.»
به یک بچه گفتم: «تو یه مدل هستی، نه؟» دختربچه شاید شش سالش بود و گفت: «بله، مدل هستم ولی هنرپیشگی هم می کنم. همین تازگی برای یک تبلیغ فیشر پرایس(۲۵) تلفن دوم رو بهم زدند.» مادر دخترک گفت: «شاید کیتلین رو تو آگهی های سونی دیده باشید. توی تلویزیون پخش می شه.» من گفتم بله، البته.
کاری جز دروغ گفتن نمی کنم، و همین باعث شده تعریف و تمجید اثری رویم نداشته باشد.
اخیراً احساس تهاجمی دارم و اسمم را از کرومپت به بلیسترز(۲۶) تغییر داده ام. بلیسترز ــ به نظرم بامزه است.
امروز بچه ای به بابانوئل کن گفت می خواهد پدر مرده اش برگردد به اضافه یک مجموعه کامل لاک پشت های جهش یافته نینجا(۲۷). همه از آن لاک پشت ها می خواهند.
پارسال زنی هوس کرد که عکسی از گربه اش در بغل بابانوئل داشته باشد، این بود که قاچاقی آن را توی کیفی گذاشت و به داخل می سیز آورد. گربه پنج ثانیه توی بغل بابانوئل نشست و بعد مثل فشنگ از در بیرون دوید و شش وروجک چهل و پنج دقیقه دنبالش دویدند تا بالاخره در آشپزخانه کافه تریای کارکنان گیرش انداختند.
امروز صبح بچه ای پیش بابانوئل آمد و مادرش گفت: «خیلی خب، جیسن. به بابانوئل بگو چی می خوای. بهش بگو چی می خوای.»
جیسن گفت: «من… می خوام…. پروکتون و… گمبل… آزمایش روی حیوانات رو. متوقف کنند.»
مادرش گفت: «پروکتر، جیسن، شرکت پروکتر و گمبل(۲۸). با حیوانات چه کار می کنند؟(۲۹) حیوانات رو شکنجه می کنند، جیسن، آره؟ همین کار رو می کنند؟»
جیسن گفت، بله، شکنجه می کنند. احتمالاً شش سالش بود.
به نظرم منفورترین وروجک این هفته، یک بابایی اهل فلوریداست که اسمش را گذاشته ام «گراز دریایی.» گراز دریایی سبیل چخماقی دارد، چانه ندارد و قطر گردنش به اندازه کمر من است. در رختکن اعتراف کرد که «کمی خانم باز» است.
گراز دریایی طوری رفتار می کند که انگار سانتالند بار زوج یابی است. آدم از کار کردن با او خجالت می کشد. مثلاً وقتی با هم کنار پنجره جادویی باشیم او زن ها را کنار می کشد، دستش را دور گردنشان می اندازد و می گوید: «می دونم تو از بابانوئل خوشگلی نمی خوای. خودت به قدر کافی خوشگل هستی، خانمی. آره، واقعاً، زیادی هم خوشگلی.»
در خیالش زن ها مجذوب توجه او می شوند و دلشان ضعف می رود.
او را کنار می کشم و می گویم: «اینی که بهش بند کردی یه مادره، با یه شوهر و سه تا بچه.»
او می گوید: «من که حلقه ای دستش ندیدم.» بعد به سمت زن بعدی برمی گردد و سوت می زند. «بابانوئل زن داره، ولی من نه. هی، خانم خوشگله، من هم تا بخواهی جای نشستن توی بغلم هست.»
تمام روز وروجکِ عکاس بابانوئل های مختلف بودم و یکدفعه متوجه شدم که بسیاری از والدین اصلاً به بچه هایشان اجازه نمی دهند هیچ حرف بزنند. بچه روی زانوی بابانوئل می نشیند و والدین می گویند: «خیلی خب دیگه، امبِر، به بابانوئل بگو چی می خواهی. بهش بگو یه بچه کوچولو می خواهی و اون پالتویی که توی کاتالوگ دیدی. بگو دیگه.»
پدر و مادرها اسم هدایایی را که قبلاً خریده اند می گویند. نمی خواهند کلمه «اسب پاکوتاه» یا «تلویزیون» به گوش شان بخورد، این است که تمام مدت ملاقات حرف می زنند و حرف توی دهان بچه می گذارند. وقتی بچه از روی زانوی بابانوئل پایین می پرد، والدین هر بار بدون استثنا از بچه هایشان می پرسند: «به بابانوئل چی می گیم؟»
بچه می گوید: «خیلی ممنون، بابانوئل.»
غم انگیز است چون آدم دلش می خواهد اعتقاد داشته باشد که هر کسی خاص و منحصربه فرد است و بعد این ها هردفعه با عین هم بودن و با خواستن چیزهای دقیقاً عین هم، با ادا کردن جملاتی دقیقاً عین هم انگار فیلمنامه ای دستشان داده باشند، آدم را ناامید می کنند.
تمام آدم بزرگ ها شمش طلا یا بی ام و می خواهند و از خنده دولا می شوند، فکر می کنند خودشان اولین کسی هستند که این قدر رو داشته که چنین خواسته هایی مطرح کند.
بابانوئل می گوید: «ببینم چه کار می تونم بکنم.»
زوج های بالای پنجاه سال همه می گویند: «من نمی خوام تو بغلت بنشینم بابانوئل، می ترسم بشکنه.»
بغل چطوری می شکند؟ چطور این همه آدم به فکرشان می رسد دقیقاً همین را بگویند؟
هفته پیش با برادرم به فروشگاهی در آپر وست ساید منهتن رفتم. این فروشگاه مثل موزه تاریخ طبیعی است که همه چیزش فروشی است: تاکسیدرمی و اسکلت تمام حیواناتی که در زمین پیدا می شوند در این مغازه عرضه می شود و به همین دلیل پرطرفدار است. کنار صندوق پرداخت، یک ظرف بزرگ بود که تویش چشم مصنوعی ریخته بودند و کنارش روی کاغذی نوشته شده بود: «این چشم های مصنوعی را جفت چشم خودتان قرار ندهید: تیزی تهشان ممکن است موجب جراحت شود.»
با شخصی که پشت صندوق بود صحبت کردم و او گفت: «همه همین کار رو می کنند. اول چشم ها رو برمی دارند و بعد می رن سر وقت شاخ ها. دیگه خسته ام کردند.»
اعصابم از این خرد شد که تا قبل از دیدن تابلو، اولین خواسته غریزی ام این بود که این چشم ها را جلوی چشم خودم بگیرم. فکر می کردم ممکن است کارم بمب خنده باشد.
همه ما به این حقیقت که تک هستیم و مثل ما وجود ندارد می بالیم و از آن لذت می بریم، ولی فکر می کنم متاسفانه بعد از همه این حرف ها حق با پلیس باشد: فرقمان فقط به اثر انگشت است.
نمایش فانتزی پر زرق و برق «خیابان سسمی زنده(۳۰)» در مدیسن اسکوئر گاردن(۳۱) آغاز شده بود، این بود که هزاران نفر تصمیم گرفتند همان روز کار را یکسره کنند و یکراست از خیابان سسمی پیش بابانوئل بیایند. امروز جای سوزن انداختن نبود، و همه عصبی بودند. وقتی صف طولانی می شود، آن را به چهار صف تقسیم می کنیم چون هر آدم عاقلی وقتی بفهمد برای دیدن بابانوئل باید بیش از دو ساعت منتظر بماند، ول می کند و می رود. دو ساعت ــ در دو ساعت می شد یک فیلم دید. دو ساعت توی صف ایستادن مردم را به شک می اندازد که در جامعه ای دموکراتیک زندگی نمی کنند. مردم دو ساعت که توی صف بایستند دیگر قاطی می کنند. مرا به راهرو فرستادند که بر فاز دوم صف نظارت کنم. راهرو کیپ آدم بود و انگار تمامشان قصد داشتند مرا نگه دارند و سوالی بپرسند: پله برقی پایین رو کجاست، آسانسور کجاست، رستوران کدوم وره،کاغذ کادوفروشی، دستشویی زنانه، تریم ا تری(۳۲) کدام طرف اند. یک صف برای بابانوئل بود و یک صف برای دستشویی زنانه، و زنی بعد از پرسیدن ده دوازده سوال از من پرسید: «صف دستشویی زنانه کدومه؟» داد زدم: «فکر کنم اون صفی که فقط زن ها توش وایستادن.»
او گفت: «کاری می کنم اخراجت کنند.»
امروز دو نفر این حرف را به من زدند، «کاری می کنم اخراجت کنند.» بفرمایید، مهمان باشید. من یک لباس مبدل سبز مخملی تنم است؛ از این بدتر که نمی شود. این آدم ها فکر می کنند کی هستند؟
می گویند «کاری می کنم اخراجت کنند!» و دلم می خواست به سمتشان خم شوم و بگویم: «من هم کاری می کنم بی سیرت شوی.»
در هزارتو، در مسیر خانه بابانوئل، آدم از کنار دیدنی ها رد می شود ــ ریل و قطارهای اسباب بازی، خرس های رقاص، جنگل آبنبات کشی، و پنگوئن ها. پنگوئن ها برای خودشان یک جزیره یخی دارند. سال ها قبل ساخته شده اند و به صورت مکانیکی شادمانی می کنند. بیرون کلبه یخی شان می ایستند و سورتمه سواری و اسکیت بازی می کنند و در ماهی تابه ای ماهی سرخ می کنند. به دلیلی نامعلوم مردم حس می کنند باید در قسمت پنگوئن ها سکه پرت کنند. هر چی فکر کردم نفهمیدم دلیلش چیست ــ برای درخت هدایا یا وروجک های مکانیکی، یا صندوق های پست پول نمی ریزند، ولی برای پنگوئن ها جیبشان را خالی می کنند. پرسیدم پول ها چه می شود، و مدیری گفت جمع آوری می شود و به خیریه می رود، ولی فکر نکنم. وروجک ها بیست و پنج سنتی ها را برای تلفن زدن برمی دارند، خدمه نظافت ده سنتی ها را جمع می کنند، و بازدید کنندگانی را دیده ام، آن هایی که پول نمی ریزند، که با حداکثر سرعتی که در توان دارند سکه ها را جمع می کنند.
امروز دم خروجی کار می کردم. باید بگویم: «خروج از سانتالند از این طرف،» اما دلم نمی آمد این را بگویم انگار دارم مردم را بیرون می کنم. یک ساعت منتظر می شوند که بابانوئل را ببینند، برای پول عکس تلکه شان کنند، بعد هم یکی به زور بیرونشان کند. من می گویم: «اگه به این نتیجه رسیدید که شاید دیگه وقت خونه رفتنه، خروج از سانتالند از این طرفه.»
«اگه دوست دارید برید بیرون از این طرف برید.»
درضمن باید افراد را تشویق کنیم در مدتی که پدر یا مادر پول عکس ها را پرداخت می کند، بیرون منتظر بمانند. «اگه منتظرید کسی عکس بخره، بیرون دروازه منتظر بمونید.»
من می گویم: «اگه منتظرید کسی پول عکس بده، شاید بهتر باشه بیرون دروازه منتظر بایستید که قشنگ تره و هواش بهتره.»
امروز عصر یک گروه بچه داشتم که منتظر بودند مادرشان پول عکس ها را بدهد، و بچه ای دست کرد توی جیبش و یک ده سنتی برایم پرت کرد. حدود دوازده سالش بود، دیگر علاقه اش را به بابانوئل از دست داده بود، و ده سنتی اش را چنان پرت کرد که به سینه من خورد و روی زمین افتاد. من سکه را برداشتم، گلویی صاف کردم و سکه را بهش پس دادم. او دوباره پرتش کرد، انگار من پنگوئن باشم. ده سنتی را برداشتم و به یک بچه دیگر دادم و گفتم: «بفرمایید، سکه تون افتاد.» او سکه را ورانداز کرد، آن را توی جیبش گذاشت و رفت.
دیروز روز تعطیلم بود، و معلولان به دیدن بابانوئل آمدند. امروز بعدازظهر وروجک عکاس بابانوئل آیرا بودم و او قضیه را برایم تعریف کرد. آن بچه ها دارای معلولیت شدید بودند که با برانکارد و صندلی چرخ دار آوردندشان. بابانوئل نمی توانسته آن ها را روی زانویش بگذارد، و اغلب اوقات وقتی که تقاضاهایشان را می گفتند نمی فهمیده چه خواسته اند. اما با وجود این، بی بروبرگرد دست بچه ها را می گرفته و می پرسیده برای کریسمس چه هدیه ای می خواهند. آن قدر این کار را کرده تا به بچه ای رسیده که دست نداشته. این باعث شرمندگی اش شده. این بوده که از این به بعد دستش را روی زانوی بچه ها می گذاشته، تا اینکه به بچه ای می رسد که پا نداشته. بعد از این تصمیم می گیرد فقط سرش را تکان بدهد و نخودی بخندد.
امروز عصر دوباره گیر بابانوئل سانتا افتادم و مجبور شدم سه ساعت آواز بخوانم و پادویی کنم. اواخر عصر دختربچه ای گفت نمی داند چه سرود کریسمسی را بیشتر دوست دارد. بابانوئل گفت: «رودلف؟ جینگل بلز؟ کریسمس سپید؟ بابانوئل داره می آد؟ دوردست ها در اصطبل؟ شب خاموش؟(۳۳)»
دخترک با «دوردست ها در اصطبل» موافقت کرد ولی نمی خواست آن را بخواند چون شعرش را بلد نبود.
بابانوئل سانتا گفت: «وای، وروجک کوچولو، وروجک کوچولو، بیا برامون دوردست ها در اصطبل رو بخون.»
منصفانه نبود که من مجبور شوم تنهایی بخوانم، این بود که به او گفتم شعرش را بلد نیستم.
بابانوئل گفت: «معلومه که بلدی. زود باش دیگه، بخون!»
این بود که طوری خواندمش که بیلی هالیدی(۳۴) اگر آلبوم کریسمس داشت می خواند. «دوردست ها در یه اصطبل، بدون تختخواب، سرور کوچک ما، عیسی مسیح، سر کوچکش رو می گذاره زمین.»
جوری خواندم که بابانوئل سانتا نگذاشت تا آخرش را بخوانم.
امروز عصر با رد کردن هزار و چهارصد نفر ظرف یک ساعت از سانتالند، رکورد جدیدی ثبت کردیم. بیشترشان گروه های سی نفره و بچه مدرسه ای بودند. بابانوئل من بهشان می گفت: «خیلی خب، تا سه می شمرم، ازتون می خوام سر سه بلند داد بزنید که چی می خواهید و می خوام با تمام زورتون داد بزنید.»
بعد تا سه می شمرد و صدا حیرت آور بود. بابانوئل گوش اش را می گرفت و می گفت: «باشه، پس ــ حالا می خوام یکی یکی بهم بگید می خواهید شب کریسمس چی برای بابانوئل بگذارید بیرون.»
دور اتاق می گشت و بچه ها انواع مختلف شیرینی را اسم می بردند و او می گفت: «ساندویچ چی؟ اگه بابانوئل بخواد یه چیز مقوی تر از بیسکویت بخوره چی؟»
امروز عصر، محرکِ بابانوئل کسالت از رابطه نه ساله اش بود. برای بچه ها بای بای می کرد و بعد به سمت من برمی گشت و می گفت: «کاش یکی خوبش نصیبم بشه ــ یه رابطه کوچولو، فقط یه چیزی که برای چهار پنج سال دیگه شارژم کنه.»
بعضی از این بچه ها وقتی قرار است بابانوئل را ببینند نگران می شوند. راه می روند و دست هایشان را به هم می مالند و به زمین زل می زنند. طوری رفتار می کنند انگار قرار است مصاحبه شغلی بدهند. من می گویم: «نگران نباش، بابانوئل قضاوت نمی کنه. با این جور چیزها خیلی راحته. قدیم ها قضاوت می کرد ولی مردم زله اش کردند و دیگه این کار رو نمی کنه. باور کن، هیچ لازم نیست نگران باشی.»
امروز وروجک عکاس پیرترین بابانوئل بودم. معمولاً اسمشان روی لیوان هایشان که در تاقچه بالایی قایم می کنند نوشته شده. هر از گاهی بابانوئل آب می خواهد و وروجکی باید لیوان را نگه دارد تا ارباب با نی آب بنوشد. لیوان را نگاه کردم و اسمی رویش ندیدم. امشب شلوغ بود و وقت برای معرفی نداشتم. این بابانوئل کارش حرف نداشت، بازیگوش اما بامحبت. لحظه ای که یک خانواده خارج می شود، این بابانوئل با حس کردن اینکه گروه دیگری بیرون در خانه اش منتظرند، شروع می کند به آواز خواندن.
می خواند: «یه دخترک خوشگل… مثل یه آهنگ می مونه.»
والدین و بچه ها وارد اتاق می شوند، و اگر دخترکی در بینشان باشد، بابانوئل نگاهی بهش می اندازد، دست های دستکش پوش اش را روی سینه اش می گذارد، و وانمود می کند سکته شدیدی کرده ــ روی کوسن ها می افتد و ناله ای مخلوط از لذت و درد سر می دهد. بعد آرام آرام از این حالت درمی آید و می گوید: «وروجک، وروجک... اینجایی؟»
«بله، بابانوئل، اینجام.»
«وروجک، الان یه خوابی دیدم که جلوی خوشگل ترین دخترک دنیا ایستاده ام. همین جا توی خونه من بود.»
بعد من می گویم: «خواب نبود، بابانوئل. چشم هات رو باز کن، دوست من. همین جا جلوی روت ایستاده.»
بابانوئل چشمانش را می مالد و چنان سرش را تکان می دهد انگار کشیش دهکده باشد که مسیح به دیدنش آمده. رو به بچه می کند و می گوید: «وای، چه روز مبارکی. تو واقعاً خوشگل ترین دختری هستی که من در این ششصد و هفده سال دیده ام.»
بعد او را بغل می کند و روی زانویش می نشاند و از همه نظر از او تعریف می کند. بچه سرش گیج می رود. بابانوئل به مادر دخترک اشاره می کند و می پرسد: «این خواهرته که اون گوشه ایستاده؟»
«نه، مادرمه.»
بابانوئل زن را صدا می کند که نزدیک شود و می پرسد که مادر خوبی بوده یا نه. «به دخترت می گی که دوستش داری؟ هر روز بهش می گی؟»
مادرها معمولاً سرخ می شوند و به بابانوئل می گویند: «سعی ام رو می کنم، بابانوئل.»
بابانوئل از بچه می خواهد که مادرش را ببوسد. بعد به پدر اشاره می کند و از او هم می خواهد به بچه بگوید که چقدر دوستش دارد.
بابانوئل با گفتن اینکه «یادتان باشد مهم ترین چیز این است که سعی کنید بقیه را همان قدر که شما را دوست دارند دوست داشته باشید» دیدار را به پایان می برد.
پدر و مادرها بغض می کنند و اغلب به گریه می افتند. دست بابانوئل را و موقع رفتن دست مرا می گیرند. می گویند ارزش انتظار کشیدن را داشت. مورد هم داشته ایم که کیف پولشان را درمی آورند و چند دلار به بابانوئل می دهند. ما نباید انعام قبول کنیم، ولی بیشتر بابانوئل ها پول را می گیرند، چشمکی می زنند و آن را توی چکمه شان فرو می کنند. این بابانوئل طوری به پول نگاه کرد انگار کلینکس مصرف شده باشد. چشمانش را بست و خودش را برای خانواده بعدی آماده کرد.
در مورد پسرها، بابانوئل روی مغزشان کار می کند: هر کدامشان باهوش ترین پسر دنیاست.
خوبی این بابانوئل این است که هیچ وقت نمی پرسد بچه ها چه می خواهند. بیشتر مواقع، پدر و مادرها را به قدری درگیر می کند که دیگر تمایلشان را برای فیلم گرفتن فراموش می کنند. دوربین هایشان را پایین می گذارند و دور جشنواره عشق جمع می شوند.
امروز عصر باز وروجک مسیرنما بودم که یکی از کارهای موردعلاقه ام است. وروجک مسیرنما داخل درخت جادو می ایستد و مسیر خانه بابانوئلی را که سرش خلوت شده ببیند و وروجک موردنظر را صدا بزند تا آدم ها را پیش او ببرد. کسانی که بار اولشان است می آیند، کلی هیجان زده اند که فقط چند لحظه تا بابانوئل فاصله دارند. ولی بعضی ها که قبلاً اینجا آمده اند به این نتیجه رسیده اند که نباید هیچ چیز را به عهده شانس بگذارند و خودشان می دانند که می خواهند پیش کی بروند.
از بین همه بابانوئل ها، دوتایشان سیاه پوست هستند و هر دو این قدر رنگشان روشن است که با ریش و گریم اصلاً نمی شود نژادشان را تشخیص داد.
هفته گذشته، زنی سیاه پوست که یک «بابانوئل رنگین پوست» خواسته بود و او را پیش جروم فرستاده بودند، شاکی شد.
بعد از اینکه او را به خانه راهنمایی کردند، زن تقاضا کرد با مدیر صحبت کند.
شکایت کرد: «اون که سیاه نیست.»
بریجت به زن اطمینان داد که جروم واقعاً سیاه پوست است.
زن گفت: «خب، به قدر کافی سیاه نیست.»
جروم بابانوئل مشکل زایی است، حالش متغیر و غیرقابل پیش بینی است. مدت زیادی به فضای خالی خیره می شود و حقوقش را برای ساعت هایی که تا به حال کار کرده جمع می زند. وقتی یک مدیر سرش را می آورد تو و به او می گوید سریع تر عمل کند، جروم می گوید: «این رو توی گوشت فرو کن، من دارم اینجا یه نقش بازی می کنم. می فهمی؟ یه نقش دراماتیک که کلی آماده سازی لازم داره، پس با وقت ـ وقت هولم نکن.»
به نظر می رسد جروم اهداف عجیب خودش را دارد. وقتی بچه ها می رسند، به چکمه هایش نگاه می کند و برایشان سخنرانی می کند، و پیشنهاد می کند به عنوان شغل دنبال هستی شناسی بروند.
«هستی شناسی. می دونید یعنی چی؟»
به آن ها می گوید اسپری بدبوی خرچسونه ممکن است خواص شفابخشی داشته باشد که بشر را از بیماری های واگیردار خلاص کند.
می پرسد: «در مورد طب جایگزین چیزی می دونید؟»
وروجک عکاس از بچه های در حال دهان دره کردن عکس می گیرد.
بابانوئل سیاه پوست دیگرمان شب های غیر از آخر هفته کار می کند. من هرگز او را ندیده ام ولی شنیده ام واقعاً مجلس گرم کن است، هم وروجک های عکاس دوستش دارند و هم بچه ها.
دفعه آخری که وروجک مسیرنما بودم، زنی پیشم آمد و زمزمه کرد: «ما یک بابانوئل سُنتی می خواهیم. می دونی که چی می گم.»
فرستادمش پیش جروم.
دیروز اسنوبال مسیرنما بود و زنی او را کنار کشید و گفت: «پارسال یه بابانوئل شکلاتی گیرمون افتاد. یه کاری کن امسال به هیچ وجه تکرار نشه.»
امروز تا تهش را دیدم. پنج دقیقه از وروجک مسیرنما شدنم نگذشته بود که مردی به زمزمه گفت: «حواست باشه امسال یه سفیدش به ما بیفته. پارسال گیر یه سیاه افتادیم.»
زنی بازویم را لمس کرد و بی صدا گفت: «سفید ــ سفید مثل خودمون.»
یک وروجک بابانوئل را صدا کردم، اولی که نوبتش بود، و این آدم ها را به او سپردم. کی می دانست کارشان به کجا می رسد؟ بچه ها همیشه هیجان زده اند چون می خواهند بابانوئل را ببینند. بچه ها دوست داشتنی اند. پدر و مادرها حیله گرند و باید فرستادشان به اِی اند اس پلاز(۳۵)ا، دو چهارراه دورتر. اِی اند اس فقط دو بابانوئل دارد که همزمان کار می کنند ــ یک بابانوئل سفیدپوست و یک بابانوئل سیاه پوست، و تکلیف مشخص است: سفیدپوست ها در یک صف و سیاه ها در صف دیگر.
از هر دو طرف درخواست زیاد داشته ام. در این حالت آدمک مسیرنما وظیفه دارد شانه بالا بیندازد و بگوید: «فقط یه بابانوئل بیشتر نداریم.»
امشب آن کابوس صندوقداری را واقعاً تجربه کردم. خود روند دریافت و پرداخت خیلی بد نبود ــ دیگر دستم آمده. مشکل ابطالی ها بودند. مشتری می گوید می خواهد نقدی پرداخت کند و بعد، پس از اینکه ترتیباتش را انجام دادم، کیف پولش را نگاه می کند و می گوید: «اصلاً می دونی چیه، فکر کنم به حساب کارتم بگذارم.»
این کار نیازمند ابطال کردن و امضا گرفتن از مدیریت است.
مدارک را پر می کنم، فرم عکسشان را می گیرم، و آن را به رسید منگنه می کنم. بعد وظیفه دارم بگویم: «عکس هایی که امروز گرفته شده، دوازده ژانویه پست خواهد شد.»
بهترین قسمت این شغل، تماشای دمغ شدن قیافه آن هاست. این عکس ها به تاریکخانه ای فرستاده می شوند که ظاهر شوند؛ این کار وقتگیری است، آن هم با این همه عکس آخر سال. اگر می خواستند عکس هایشان قبل از کریسمس برسد باید هفته اولی که باز کرده بودیم می آمدند. خیلی ها بعد از فهمیدن اینکه عکس هایشان در ژانویه بعد از تعطیلات کریسمس می رسد، پولشان را پس می خواهند. ابطال.
امروز خیلی شلوغ بود و کلی حال می کردم که فرایند پرداخت را تمام کنم و رسید را تحویل مشتری بدهم و بگویم اینکه «عکس هایتان ده اوت پست خواهد شد.»
اوت خیلی خنده دارتر از ژانویه است. عاشق اینم که آن قیافه و دهان باز را بر صورت کسی ببینم.
امروز آخرین روز کار من بود. به ما گفته بودند شب کریسمس خلوت است ولی امروز همان روزی بود که یک هفته آموزش قرار بود ما را برای آن آماده کند. روزی بدون وقفه و استراحت بود، روزی که مدیران بیشتر وقتشان را صرف صحبت با بی سیم هایشان می کردند.
شاهد دعوای مشت زنی بین دو مادر بودم و تماشا کردم که زنی از شلوغی دچار حمله حاد عصبی شد: کف زمین ولو شد و برای نفس کشیدن به تقلا افتاد، دست هایش طوری حرکت می کرد انگار دارد با خفاش ها مبارزه می کند. یک پدر لانگ آیلندی(۳۶) به بابانوئل گفت ابنه ای چون وقت نداشت سرود «شب پیش از کریسمس» را برای بچه او بخواند. پدر و مادرها که در صفوف طولانی مانده بودند، پوشک بچه ها جلوی در خانه بابانوئل عوض می کردند و همان جا می انداختند. پرسروصداترین و بی نظم ترین جمعیتی بود که به عمرم دیده بودم، و ما هم وروجک کم داشتیم، خیلی هایشان بی خبر سر کار نیامدند یا تماس گرفتند و گفتند مریض شده اند. درنتیجه وقت ناهارمان را نصف کردند و مجبور شدیم بعدازظهر را بدون استراحت یکسره کار کنیم. خیلی از وروجک ها با بدخلقی اعتراض می کردند، اما بقیه ما خودمان را در لحظه ای یافتیم که همه در انتظارش بودیم. این نبرد ما علیه آن ها بود. وقت آن بود که یک سرباز باشیم، و من کاملاً تسلیم شدم. من و بابانوئلم چهل و پنج ثانیه ای آن ها را روی زانو می نشاندیم و پیاده می کردیم. ما دستگاه کارآمدی بودیم که با بلبشو احاطه شده بویدم. وقت رفتنِ جفتمان رسید و گذشت و هیچ کدام توجهی به آن نکردیم. هواپیمایم ساعت هشت پرواز می کرد و من تا جایی که می شد ماندم. بالاخره با بی میلی پیش مدیرم رفتم و به او گفتم باید بروم. او پشت یک صندوق حسابداری بود و داشت سر یک مشتری فریاد می زد. در واقع داشت به آن مشتری می گفت، سلیطه. بازویش را لمس کردم و گفتم: «من دیگه باید برم.» او دستش را روی شانه ام گذاشت و فشار کوچکی داد، و به مکالمه اش ادامه داد و گفت: «به صاحب فروشگاه نگو بهت گفتم سلیطه. بهش بگو بهت گفتم سلیطه کثافت، چون دقیقاً همون چیزیه که هستی. حالا قبل از اینکه کاری کنم که هر دومون پشیمون بشیم از جلوی چشمم گم شو.»

دیوید سداریس(۱۹۵۶)

نویسنده، طنز پرداز و برنامه ساز مشهور رادیو در آمریکا.

سدارس بیشتر شهرتش را مدیون داستان های کوتاه از زندگی شخصی خویش است کهم هیتی فکاهی و طعنه آمیز دارند و نویسنده در آن هابه تفسیر و طعنه به مسائل اجتماعی می پردازد
.
از دیگر آثار او:
تب بشکه، مخمل و جین تن خانواده ات کن، بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم

نظرات کاربران درباره کتاب تعطیلات بی‌دغدغه