فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب برگزیده
مجموعه‌ی انتخاب - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب برگزیده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب برگزیده

صبح روز بعد، سر میز صبحانه زیر چشمی مکسون را تماشا می‎کردم. در این فکر بودم که چقدر از مردمی که در جنوب خلع رتبه شده‎اند، خبر دارد. فقط یک‌بار نگاهی گذرا به من انداخت اما به‌نظر نمی‎رسید به من بیشتر از چیزهای اطرافم توجهی داشته باشد.
هرگاه معذب می‎شدم، دستم را به‌طرف مچ دست دیگرم می‎بردم، جایی‌که دکمه طلایی اسپن را با نوار ظریفی تبدیل به دستبند کرده بودم. تمام وقتی‌که آنجا بودم، فکرم پیش اسپن بود. وقتی صبحانه تمام شد، شاه از جا برخاست و ما همه به سوی او برگشتیم.
- حالا که تعداد شما خیلی کم شده، فکر کردم بهتر است فرداشب قبل از اخبار شما رو به صرف چای دعوت کنم. از آنجا که یکی از شما عروس جدید ما خواهید شد، ملکه و من دوست داریم فرصت بیشتری برای صحبت با شما داشته باشیم تا از علایق و افکار شما آگاهی پیدا کنیم.
کمی نگران شدم. ارتباط با ملکه راحت بود اما از احساسم نسبت به پادشاه اطمینان نداشتم. درحالی‌که باقی دخترها با اشتیاق او را تماشا می‎کردند، من لیوان آب میوه‎ام را سر کشیدم.
- لطفاً یک ساعت قبل از ضبط اخبار در سالن استراحت طبقه‎ی اول باشید. اگه با آنجا آشنایی ندارید، جای نگرانی نیست. درها را باز می‎گذاریم و موزیک اجرا می‎شود تا راه را پیدا کنید. قبل از اینکه ما را ببینید، صدا را می‎شنوید.
حرفش را با خنده‌ای کوتاه تمام کرد و دیگران نیز با خنده‎های آرام پاسخش را دادند. کمی بعد، دخترها راه‌شان را به‌سمت سالن بانوان پیش گرفتند. با خودم آه کشیدم. گاهی آن سالن با همه‎ی عظمتش، به من احساس ترس از فضاهای بسته می‎داد. معمولاً سعی می‎کردم با دیگران اختلاط کنم یا وقتم را به مطالعه بگذرانم. بخت با سلست یار بود، خودم را جلوی تلویزیون نگه داشتم و تمام توجه‌ام را معطوف آن کردم. البته گفتنش راحت بود. به‌نظر می‎رسید دخترها امروز خیلی خوش‌صحبت شده بودند.
کریس با نیش باز گفت:
- یعنی شاه چی می‎خواد در مورد ما بدونه؟
الیس نظر داد:
- فقط باید هر چی سیلویا در مورد وقار و ادب یادمون داده به‌خاطر داشته باشیم.
صدای سلست بلند شد:
- امیدوارم ندیمه‎هایم لباس مناسبی برای فرداشب داشته باشن. نمی‎خوام مجبور بشم با همون ریخت‌وقیافه‌ی هالووین برم. بعضی وقت‌ها خیلی گیج و گم می‎شن.
ناتالی مشتاقانه گفت:
- کاشکی شاه ریشش رو بلند می‎ذاشت. به‌نظرم خوش قیافه‎تر می‎شد.
از سر شانه‎ام نگاه کردم و دیدم با دست روی چانه خودش خط ریشی خیالی را رسم می‎کند. کریس قبل از عوض‌کردن بحث، با مهربانی حرف او را تأیید کرد:
- آره، می‎تونم تصورش کنم.

ادامه...

  • ناشر: آذرباد
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۷۷صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب برگزیده



برگزیده

مجموعه ی انتخاب

کتاب دوم

کیارا کاس

مترجم: مهسا شفیعی






حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل دوم

ملکه امبرلی با خنده پاسخ داد: «نه، نه. من فقط سه تا ساقدوش داشتم، هر چند مادر کلارکسون پیشنهاد کرد بیشتر باشن. می‎خواستم خواهرانم باشن و همین طور بهترین دوستم که در طول برنامه‎ی انتخابم با اون آشنا شده بودم.»
زیرچشمی نگاهی به مارلی انداختم و وقتی دیدم او هم به من نگاه می‎کند، خوشحال شدم. قبل از اینکه به قصر بیایم به این نتیجه رسیده بودم که رقابت‎هایی سخت و بی‎رحمی پیش رو دارم و امکان ندارد هیچ کدام از دخترها با هم روابط دوستانه برقرار کنند. اولین باری که مارلی را دیدم، مرا صمیمانه در آغوش کشید و از همان لحظه به بعد، ما دوستان نزدیک هم شدیم. به جز یک استثنا، ما تابه حال هیچ گفت‎وگویی با هم نداشتیم. چند هفته پیش، مارلی پیش من اعتراف کرد که نمی خواهد با مکسون باشد. وقتی اصرار کردم که بیشتر توضیح دهد، به من پرخاش کرد. می‎دانستم از من عصبانی نیست اما قبل از اینکه همه چیز به حال اول بازگردد، چند روز در تنهایی و سکوت گذشت.
کریس گفت:
- من هفت تا ساقدوش می‎خوام. منظورم اینه که اگه مکسون منو انتخاب کنه و یه عروسی بزرگ بگیرم.
در مقابل، سلست گفت: «خب، من اصلاً ساقدوش نمی‎خوام. اون ها جلب توجه می‎کنن و از اون جایی که قراره توی تلویزیون نشونم بدن، ترجیح می‎دم همه ی چشم ها روی من باشه.
اوقاتم تلخ شد. زیاد پیش نمی‎آمد که با ملکه ی امبرلی بنشینیم و صحبت کنیم و حالا سلست با نخاله‎بازی داشت خرابش می‎کرد. الیس به آرامی اضافه کرد:
- من دوست دارم در جشن عروسی ام از آداب و رسوم فرهنگی ام استفاده کنم. دختران آسیای جدید از رنگ قرمز در مراسم شون زیاد استفاده می‎کنن و داماد باید برای دوستان عروس هدایایی بیاره و ازشون تشکر کنه که اجازه دادن دوست شون عروس شه.
کریس از جا پرید:
- منو برای عروسی ات دعوت کن، من عاشق هدیه گرفتنم!
مارلی با هیجان فریاد زد:
- منم همین طور!
ملکه امبرلی گفت:«بانو اَمریکا شما خیلی ساکتین. شما برای جشن عروسی‎تون چه برنامه‎ای دارین؟»
سرخ شدم؛ چون هیچ جواب از پیش آماده‎ای نداشتم. تا آن زمان، فقط یک جشن عروسی در ذهنم مجسم کرده بودم و آن هم قرار بود در اداره‎ی سرویس محلی ایالت کارولینا، بعد از کلی کاغذبازی طاقت‎فرسا انجام شود.
- خب، تنها چیزی که درباره اش فکر کردم اینه که پدرم منو همراهی کنه. می‎دونین لحظه‎ای که او دست شما رو در دست همسر آینده‎تون می‎ذاره، این تنها قسمت جشن عروسیه که واقعاً برای من مهمه و دوسش دارم.
با اینکه خیلی دستپاچه و خجالت‎زده شده بودم اما حرفم حقیقت داشت. سلست غرولند کرد:
- اینو که همه انجام می‎دن، اصلاً ابتکاری نیست.
باید از اینکه مرا خطاب کرده عصبانی می‎شدم اما فقط شانه بالا انداختم و با بی‎خیالی گفتم:«می‎خوام در مهم‎ترین روز زندگی ام، خاطرجمع باشم که پدرم کاملاً انتخابم رو تایید می‎کنه و قبول داره.»
ناتالی درحالی که جرعه‎ای از چایش را سر می‎کشید، از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:
- ایده ی قشنگیه.
ملکه خنده ی ملیحی کرد:
- صرف نظر از اینکه داماد کی باشه، قطعاً امیدوارم که پدرت تاییدت کنه.
کلماتش را جوری استادانه کنار هم چید که متوجه شدم به طور ضمنی، خواسته این مفهوم را برساند که ممکن است مکسون انتخاب من باشد. از طرز تفکرش، به این فکر افتادم که شاید مکسون در مورد رابطه‎مان با او صحبت می‎کند. کمی بعد، صحبت در مورد عروسی تمام شد و ملکه برای ادامه‎ی کارهایش، به اتاقش بازگشت. سلست خود را جلوی تلویزیون بزرگ نصب‎شده روی دیوار انداخت و باقی دخترها مشغول کارت‎بازی شدند. وقتی پشت میز می‎نشستیم، مارلی گفت:
- چقدر بامزه بود. قبلاً چیزی در مورد حراف بودن ملکه نشنیده بودم.
- به نظرم، هیجان‎زده شده.
با هیچ کس در مورد حرف‎هایی که خاله ی مکسون در مورد ملکه می‎گفت، صحبت نکرده بودم. اینکه چطور ملکه امبرلی بارها برای داشتن بچه ی دیگری تلاش کرده و شکست خورده بود. ادل پیش‎بینی کرده بود وقتی گروه دختران کوچک‎تر و منسجم‎تر شود، خواهرش گرمی وحرارت بیشتری از خود نشان خواهد داد و ظاهراً حق با او بود.
- خیلی خب، باید بهم بگی: یعنی حقیقتاً هیچ برنامه‎ی دیگه ای برای عروسی ات نداری یا فقط نمی‎خوای با کسی در میون بذاری؟
صادقانه گفتم:
- واقعاً ندارم. تصور کردن یه عروسی بزرگ برای من خیلی سخته، می‎دونی که؟ من یه طبقه‎ی پنجمی‎ام.
مارلی سری تکان داد:
- طبقه ی پنجمی بودی. حالا سومی هستی.
عنوان جدیدم را به خاطر آوردم:
- درسته.
من در یک خانواده ی طبقه ی پنجمی متشکل از هنرمندان و موسیقی‎دان‎های کم‎درآمد متولد شدم و گرچه از این سیستم طبقه‎بندی به کلی نفرت داشتم اما از کاری که برای گذران زندگی انجام می‎دادم لذت می‎بردم. برایم عجیب بود خود را طبقه‎ی سومی حساب کنم و یک معلم یا نویسنده‎ی حرفه‎ای شوم. مارلی حالت چهره‎ام را خواند:
- این قدر مضطرب نباش. هنوز دلیلی برای نگرانی نداری.
می‎خواستم به حرفش اعتراض کنم و همه‎ی نگرانی‎هایم را بیرون بریزم اما صدای جیغ سلست رشته‎ی صحبت مان را گسست. کنترل تلویزیون را چند بار محکم روی کاناپه کوبیده و دوباره به سمت تلویزیون گرفت:
- اَه! زود باش! کار کن دیگه!
رو به مارلی زمزمه کردم:
- من این حس رو دارم یا واقعاً داره بدتر می‎شه؟
سپس، بارها وبارها کنترل تلویزیون را به این طرف و آن طرف کوبید و دست آخر، مجبور شد بلند شود و با دست کانال را عوض کند؛ حیرت زده، تماشایش کردیم. به نظرم اگر از بدو تولد یک طبقه ی دومی بودم، باید تمرینات شخصیتی زیادی انجام می‎دادم. مارلی نظر داد:
- استرس واقعی به این می گن! راستی متوجه شدی ناتالی تازگی ها... می‎دونی؟ انگار گوشه‎گیر شده.
تایید کردم و هر دو سرمان را به سمت سه دختری که مشغول کارت‎بازی بودند، چرخاندیم. کریس با لبخندی بر لب، کارت‎ها را بُر می‎زد. اما ناتالی مشغول ور رفتن با موهایش بود، گاه وبی‎گاه، یک دسته از موهای بافته‎شده را که مورد پسندش نبود، بیرون می‎کشید و دور دستش می‎چرخاند. مثل اینکه گیج وسردرگم بود. اعتراف کردم:
- به نظرم همه‎مون کم کم داریم حسش می‎کنیم. حالا که یه گروه کوچیک شدیم، دیگه عقب نشستن و لذت بردن از زندگی قصر سخت شده.
سلست خرخری کرد و ما دزدکی دید زدیم. اما وقتی متوجه نگاه تمسخرآمیزمان شد، سریع رو برگرداندیم. مارلی سر جایش تکانی خورد و گفت:
- ببخشید، من یه لحظه برم دستشویی و بیام.
- منم تو همین فکر بودم. می‎خوای با هم بریم؟
لبخندی زد و سرش را به علامت نفی تکان داد:
- تو برو، منم چایم رو تموم می‎کنم و می آم.
- باشه، الان برمی‎گردم.
از سالن بانوان بیرون آمدم و از وقتم برای قدم زدن در راهروی تماشایی استفاده کردم. بعید می‎دانستم شکوه وجلال آنجا هیچ گاه برایم عادی شود. آن قدر حواسم پرت شده بود که انتهای راهرو موقع پیچیدن، به یک نگهبان برخورد کردم.
- اوه!
بازویم را گرفت و مانع زمین خوردنم شد. کمک کرد دوباره روی پایم بایستم.
- عذر می‎خوام، خانم. امیدوارم شما رو نترسونده باشم.
خندیدم:
- نه، اشکالی نداره. خودم باید دقت می‎کردم کجا می رم. ممنون که منو گرفتین، افسر...
تعظیم کوتاهی کرد و پاسخ داد:
- وودوارک(۱).
- من امریکا هستم.
- می‎دونم.
لبخندی زدم و چشمانم را در حدقه چرخاندم. البته که می‎دانست. به شوخی گفتم:
- خب، پس دفعه‎ی بعد که بهتون خوردم دیگه این قدر رسمی نیستیم.
خندید:
- موافقم. روز خوبی داشته باشین، خانم.
- شما هم همین طور.
وقتی برگشتم، برای مارلی ماجرای برخورد خجالت‎آورم به افسر وودوارک را تعریف کردم و هشدار دادم که مواظب قدم‎هایش باشد. کلی به من خندید و سرش را تکان داد. باقی بعدازظهر را کنار پنجره نشستیم و درحالی که نور خورشید را روی پوست مان جذب می‎کردیم در مورد خانه و دخترهای دیگر حرف زدیم. دیگر فکرکردن در مورد آینده غم‎انگیز به نظر می‎رسید. بالاخره، برنامه‎ی انتخاب تمام می‎شد و با اینکه می‎دانستم برای همیشه دوستی نزدیک با مارلی را ادامه خواهم داد، باز هم دلم برای هر روز حرف زدن با او تنگ می‎شد. او اولین دوست واقعی ای بود که در زندگی‎ام داشتم و آرزو می‎کردم در همه حال، بتوانم او را نزدیک خود نگه دارم.
درحالی که سعی می‎کردم در لحظه زندگی کنم و به چیزهای دیگر فکر نکنم، مارلی با حالتی رویایی، به بیرون از پنجره خیره شد. دلم می‎خواست بدانم در چه فکری است اما همه چیز در آرامش بود و نمی‎خواستم خرابش کنم. برای همین، چیزی نپرسیدم.

مقدمه مترجم

همراه با سی و پنج دختر شایسته وارد قصر شدیم و اگر فکر کرده اید با حذف بیست ونه نفر، از قصر می رویم بگذارید بگویم کاملاً در اشتباهید. قرار نیست به این زودی ها دست از سر شاهزاده مکسون برداریم، داستان تازه به جاهای خوبش رسیده! تنها شش دختر باقی مانده و این دخترها همان هایی هستند که از ابتدا بیشترین شانس انتخاب را داشته اند. بسیار خب، به جز از امریکا سینگر! یاغی موقرمز بی اعصابی که غیر از شیرینی و شلوار و موسیقی، تازگی ها شاهزاده هم چشمش را گرفته.
کتاب پیش رو را به تمام شاهدخت های سرزمینم تقدیم می کنم که نیازی ندارند سیلویا مدام پشت سرشان جیغ بزند: مثل یک بانو رفتار کن!

مهسا شفیعی
تابستان ۱۳۹۵

فصل اول

آسمان آنجلس آرام بود؛ برای مدتی بی‎حرکت دراز کشیدم و به صدای نفس‎های مکسون گوش دادم. به مرور زمان، لحظاتی که... می‎توانستیم او را آرام و شاد ببینیم کمتر و کمتر می‎شد و خوشبختانه وقت‎هایی که با هم تنها بودیم، یکی از این معدود زمان‎ها بود.
از وقتی برنامه‎ی انتخاب به شش دختر محدود شد، مکسون عصبی‎تر و مضطرب‎تر از زمانی به نظر می‎رسید که باید با سی وپنج دختر سروکله می‎زد. حدس می زنم آن موقع، فکر می‎کرد وقت بیشتری برای انتخاب دارد و با وجود عذاب وجدانی که به من دست می‎داد باید اعتراف کنم، من دلیل این آرزویش بودم.
شاهزاده مکسون، وارث تاج وتخت ایلیا مرا دوست داشت؛ یک هفته پیش به من گفته بود. اگر به زبان بیاورم که به اندازه‎ی او به رابطه‎مان اهمیت می‎دهم، حتی یک لحظه هم برای پایان دادن به رقابت‎ها تردید نخواهد کرد. گاهی با این افکار سرگرم می‎شدم؛ فکر می‎کردم اینکه تنها دختر زندگی مکسون باشی، چه احساسی دارد.
موضوع اینجاست که مکسون فقط به من تعلق نداشت. پنج دختر دیگر هم بین ما بودند که با او قرار می‎گذاشتند و حرف‎های درگوشی ردوبدل می‎کردند و من واقعاً نمی‎دانستم کدام شان را تا چه حد باید جدی بگیرم. سپس موضوع دیگری هم بود؛ اینکه اگر مکسون را می پذیرفتم، یعنی باید مقام ملکه را هم قبول می‎کردم. سعی می‎کردم این فکر را نادیده بگیرم؛ چون واقعاً مطمئن نبودم برایم چه معنایی دارد.
و البته، اسپن هم بود.
در واقع، دیگر دوستم به حساب نمی‎آمد؛ قبل از اینکه اسمم در لیست برنامه‎ی برگزیدگان اعلام شود، با من به هم زده بود. اما وقتی به عنوان گارد سلطنتی پا به قصر گذاشت، تمام احساساتی که سعی در فراموش کردن شان داشتم، دوباره قلبم را تسخیر کردند. اسپن اولین عشق من بود، وقتی نگاهش می‎کردم... احساس من متعلق به او بودم.
مکسون از حضور اسپن در قصر خبر نداشت اما می‎دانست از شخصی در محل زندگی‎ام فرار می‎کنم و با اینکه می‎دانست نمی‎تواند روی عشق و همراهی من حساب کند و باید به دنبال دختر دیگری برای همسری خود باشد، با بخشندگی تمام به من زمان داد تا با مشکلاتم کنار بیایم.
همین طور که سرش را حرکت می‎داد نفس عمیق او را روی موهایم حس کردم. چه می‎شد اگر عاشق مکسون می‎شدم؟
پرسید: «می‎دونی آخرین باری که عمیقاً به ستاره‎ها نگاه کردم کی بود؟»
روی زیراندازمان به او نزدیک تر شدم و سعی کردم در سرمای شب های آنجلس به گرمای او پناه ببرم.
- نمی‎دونم.
- چند سال پیش که یکی از معلم‎ها بهم نجوم درس می‎داد. اگه از نزدیک و با دقت نگاه کنی، متوجه می‎شی ستاره ها در واقع، رنگ‎های مختلفی دارن.
- صبر کن ببینم. یعنی آخرین باری که ستاره‎ها رو نگاه کردی به خاطر مطالعه‎ی درسی بوده؟ برای سرگرمی چطور؟
با دهان بسته خندید:
- سرگرمی! من مجبورم با مداد بین جلسات تعیین بودجه و کمیته‎ی زیربنایی خط بکشم تا از هم جداشون کنم. جلسات استراتژیک جنگی رو که دیگه نگو، تو این یکی واقعاً افتضاحم. اون وقت می‎گی سرگرمی؟
دستم را روی پیراهن اتوکشیده و آهارخورده‎اش کشیدم و گفتم: «دیگه توی چی افتضاحی؟
مکسون که از حرکت من روحیه‎ی تازه‎ای گرفته بود، دستش را دور شانه‎ام حلقه کرد و بازویم را نوازش کرد و با رنجشی نمایشی پرسید:
- واسه چی می‎خوای بدونی؟
- چون من هنوز خیلی چیزها رو درباره ات نمی‎دونم و تو هم همیشه عالی به نظر می آی. خوبه که بهم ثابت بشه اون قدرها هم تک نیستی.
به طرف من غلت زد و روی آرنجش بلند شد تا به صورتم دقیق‎تر نگاه کند:
- خودت می‎دونی که نیستم.
جواب دادم:«تقریباً.»
لرزشی از تماس ناگهانی، بدن هر دویمان را فرا گرفت؛ زانوها، بازوها، انگشتان. با لبخندی، سرش را به نشانه‎ی تاسف تکان داد:
- باشه، پس بهت می‎گم. من نمی‎تونم برنامه‎ریزی جنگی کنم. در این کار کاملاً بی‎مصرفم و حدس می زنم آشپز وحشتناکی هم هستم. تا حالا حتی سعی هم نکردم یاد بگیرم، پس...
- هیچ وقت؟
- دیدی توی نونوایی‎ها همیشه یه عده گرسنه هستن که گردن می‎کشن یه کمی نون گیرشون بیاد بخورن؟ منم باید همین طوری سیر کنن.
قهقهه زدم. در خانه، خودم در پخت همه‎ی وعده‎های‎ غذا کمک می‎کردم. دوباره اصرار کردم:
- بیشتر بگو. دیگه توی چی بدی؟
به من نزدیک تر شد، چشمان قهوه ای رنگش از برق راز پنهانی درخشید.
- تازگی ها، یه چیزی کشف کردم که...
- بگو.
- توی دور موندن از تو واقعاً افتضاحم. مشکل خیلی جدی و بزرگیه!
لبخند زدم:
- اصلاً تا حالا تلاش کردی؟
وانمود کرد به فکر فرو رفته:
- خب، نه و انتظار نداشته باش این کار رو بکنم.
هر دو به آرامی خندیدیم و دست هم را فشردیم. در چنین لحظاتی، به راحتی می‎شد باقی زندگی را به این شکل تصور کرد. صدای خش خش برگ‎های خشک روی چمن‎ها از نزدیک شدن کسی خبر داد. با اینکه قرار ما کاملاً قانونی و پذیرفته شده بود، کمی خجالت زده شدم و سریع از جا برخاستم. همین طور که یکی از نگهبانان از آن سوی پرچین راهش را به سوی ما باز می‎کرد، مکسون نیز بلند شد و دنبال کتش گشت. نگهبان به ما رسید و تعظیم کرد:
- اعلیحضرت، عذر می‎خوام که سرزده اومدم، قربان. اما بیرون موندن تون برای مدت طولانی عاقلانه نیست. شورشی‎ها ممکنه...
مکسون آهی کشید: «فهمیدم. همین الان می آیم داخل.»
نگهبان ما را تنها گذاشت و مکسون رو به من گفت: «یکی دیگه از مشکلاتم اینه: وقتی پای شورشی‎ها وسط می آد صبرم رو از دست می‎دم. دیگه از دست شون خسته شدم.»
ایستاد و دستش را به طرفم دراز کرد. در حال بلند شدن، ناامیدی عمیق و غم‎بار را در چشمانش دیدم. از شروع رقابت‎ها تاکنون شورشیان دو بار به قصر حمله کرده بودند؛ یک بار شمالی‎های بی‎نظم و پراکنده و یک بار جنوبی‎های قاتل و ترسناک. حتی من هم با تجربه‎ی کوتاهم از شورشیان، می‎توانستم خستگی او را درک کنم. مکسون زیرانداز را برداشت و محکم تکاند، مشخص بود از اینکه شب مان کوتاه شده، دلخور است. صدایش کردم، رو به من کرد:
- هی، به من خوش گذشت.
سری تکان داد. به طرفش رفتم، زیرانداز را روی یک دستش انداخت تا دست دیگرش را دور من حلقه کند. گفتم:
- نه، جدی می‎گم. بعضی وقت ها باید دوباره از این کارها بکنیم. می‎تونی بهم بگی کدوم ستاره چه رنگیه؛ چون واقعاً نمی‎تونم تشخیص بدم.
لبخند غمگینی زد: «گاهی آرزو می‎کنم همه چیز آسون‎تر و عادی‎تر بود.»
نزدیک‎تر شدم تا بتوانم بازوهایم را دورش بپیچم و وقتی این کار را کردم، مکسون زیرانداز را زمین انداخت تا او هم بتواند مرا در آغوش بگیرد.
- نمی‎خوام ضد حال بزنم سرورم ولی حتی بدون حضور نگهبان ها هم، ما کلی تا عادی بودن فاصله داریم.
روحیه‎اش کمی عوض شد اما هنوز صورتش جدی بود.
- اگه عادی بودم بیشتر دوستم داشتی.
- می‎دونم باورش برات سخته اما من واقعاً تو رو همین طوری که هستی دوست دارم. فقط نیاز به...
- نیاز به زمان داری، می‎دونم و منم هر چقدر بخوای بهت زمان می‎دم. فقط ای کاش وقتی اون زمان تموم می‎شه، تو هم از ته قلب دلت بخواد با من باشی.
نگاهم را از او دور کردم، نمی‎توانستم قولی بدهم. مکسون و اسپن هر دو روی قلبم سنگینی می‎کردند و علاقه‎ام به هر دو انگار حد و مرز مشخصی نداشت؛ شاید به جز وقت هایی که با یکی از آن دو تنها بودم؛ چون در همان لحظه دلم می‎خواست به مکسون قول دهم در آخر فقط وفقط برای او خواهم بود.
اما نمی‎توانستم.
می‎دانستم بی‎جواب ماندنم برای مکسون چقدر شکنجه‎آور است، زمزمه کردم: «مکسون، نمی‎تونم این رو بهت بگم. تنها چیزی که می‎تونم با اطمینان به زبون بیارم اینه که دلم می‎خواد اینجا باشم. می‎خوام مطمئن شم احتمالش هست که... که...»
به لکنت افتادم. نمی‎دانستم چطور بیانش کنم. مکسون انتهای حرفم را حدس زد: «احتمالش هست که با هم باشیم؟»
از اینکه این اندازه راحت مرا درک می‎کند، لبخندی بر لبم نشست: «بله. می‎خوام مطمئن شم راهی هست که من و تو بتونیم ما بشیم.»
با دستانش‎ موهای مرا پشت شانه‎ام انداخت. با حالتی واقع بینانه گفت:
- بیا سطح انتظارات مون رو بالا نبریم.
- موافقم. فقط... زمان بدیم، باشه؟
خوشحال‎تر به نظر می‎رسید، سری تکان داد. شب مان باید این گونه به پایان می‎رسید، با امید. خب، شاید یک چیز دیگر هم لازم بود. لبم را گزیدم و درحالی که با چشمانم او را ترغیب می‎کردم به طرفش خم شدم. بدون یک لحظه معطلی، جلو آمد و به من ابراز علاقه کرد. گرم و آرام بود، احساسی ستودنی می‎داد و دست آخر، مرا در عطش ادامه پیداکردنش باقی گذاشت. دلم می‎خواست ساعت ها در همان حال بمانم تا فقط ذره‎ای بیشتر از این حس و حال را از سوی او دریافت کنم. اما خیلی زود، مکسون خود را عقب کشید. با لحنی شیطنت‎آمیز، مرا به طرف ساختمان کشید:
- بریم دیگه. زودتر بریم داخل، الانه که سواره نظام رو بفرستن دنبال مون.
وقتی مرا پای پله‎ها ترک کرد و رفت، تازه خستگی مثل دیواری بتونی مرا درهم کوبید. چند پله‎ی آخر را تقریباً سینه‎خیز بالا رفتم و وقتی سرانجام به اتاقم در انتهای راهرو رسیدم، ناگهان دوباره به خود آمدم. اسپن نیز از دیدن من غافل گیر شده بود:
- اوه! اگه تظاهر کنم که فکر می‎کردم تمام مدت توی اتاقتی، بدترین نگهبان تاریخ می‎شم.
خندیدم. برگزیدگان باید شب‎ها حداقل یکی از ندیمه‎هایشان را در اتاق نگه می‎داشتند تا نگهبانی دهد. من حقیقتاً از این کار خوشم نمی‎آمد، برای همین مکسون اصرار داشت یک نگهبان نظامی برای مواقع اضطراری پشت در اتاقم مستقر کند. مشکل اینجاست که بیشتر اوقات آن نگهبان، اسپن بود. دانستن اینکه تقریباً هر شب او پشت در اتاقم می‎ایستد، ترکیبی از احساس شعف و وحشت را در قلبم ایجاد می‎کرد.
وقتی اسپن به این فکر افتاد که در طول مدت نگهبانی‎اش من ایمن و سلامت در تختم نخوابیده‎ام، شادی آن لحظه از بین رفت.
- خوش گذشت؟
زیرچشمی نگاهی به اطراف انداختم تا کسی نزدیک مان نباشد، نجوا کردم:
- ناراحت نباش اسپن. من بخشی از انتخابم و این هم روال برنامه است.
- اون وقت من چه شانسی در مقابل اون دارم، مر؟ چطور می‎تونم باهاش رقابت کنم، وقتی تو فقط با یکی از ما حرف می‎زنی؟
به نکته‎ی خوبی اشاره کرد ولی چه کاری از دست من ساخته بود؟
- تو رو خدا از من عصبانی نشو، اسپن. دارم سعی می‎کنم یه راهی برای همه ی این مشکلات پیدا کنم.
آرامش دوباره به صدایش بازگشت:
- نه، مر. از دست تو عصبانی نیستم. دلم برات تنگ شده.
جرئت نکرد با صدای بلند به زبان بیاورد اما با حرکت لب‎هایش گفت، عاشقتم.
ذوب شدم.
دستم را روی سینه اش گذاشتم و یک لحظه به خود اجازه دادم همه چیزمان به خطر بیافتد:
- می‎دونم. ولی این چیزی رو عوض نمی‎کنه. ما دیگه در قصر هستیم و من الان یه برگزیده‎ام. به زمان احتیاج دارم، اسپن.
دستش را به دست من رساند و با سر تایید کرد:
- خب بهت زمان می‎دم. فقط... سعی کن یه کمی وقت برای منم پیدا کنی.
نمی‎خواستم به روی خود بیاورم که این درخواستش چه قدر پیچیده و دشوار است، برای همین، لبخند کوچکی زدم و به آرامی دستم را کشیدم.
- باید برم.
درحالی که به اتاقم می‎رفتم تماشایم می‎کرد و سپس، در را پشت سرم بست.
زمان. چیزی که این روزها زیاد درخواست می‎کردم. ای کاش به اندازه ی کافی زمان داشتم تا همه چیز به یک نحوی سر جای خود قرار گیرد.

نظرات کاربران
درباره کتاب برگزیده

ولی در کل واسه دورشدن از‌این دنیای پرهیاهو ایده خوبیه👌
در 1 روز پیش توسط
خیلی قشنگ و جذابه اما فقط برا اینکه وارد دنیای خیالات بشی چیز خاصی یاد نمیده
در 1 روز پیش توسط