فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حق ذاتی

کتاب حق ذاتی
سه‌گانه‌‌‌‌‌ی جنگ گناه - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب حق ذاتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب حق ذاتی

بخش بزرگی از تغییری که در الدیزیان رخ داده بود را می‌شد به زنی که پشت سرش می راند، نسبت داد. وقتی به لیلیا گوش می داد، همه چیز منطقی بود. همه چیز به نظر ممکن می‌آمد. الدیزیان از او سپاسگذار بود، نه فقط به خاطر حضورش، بلکه به خاطر دانش و تجربه‌اش. او دنیای بیرون از سرام را می‌شناخت، مخصوصاً گودال‌ها و تله‌های دیگر را. او همچنین آرزوی مردم را برای پیروی نکردن از فرقه‌های فاسدی مثل کلیسای جامع و معبد درک می‌کرد. مردم دیگر نمی‌خواستند بازیچه دسیسه‌های گوناگون قبایل جادوگر باشند. با وجود لیلیا در کنارش، الدیزیان احساس می‌کرد می تواند هر کاری بکند. برای همه اینها برنامه‌ریزی کرده بود. حداقل در ذهنش. به سمت شهر وسیع بتاز و به میدان بزرگ عمومی برو، جایی که بسیاری از ظاهراً-پیامبرها، برای موعظه کردن آنجا می آمدند. اما در جایی که به آنها به چشم مشتی احمق یا دیوانه نگاه می­شد، وضع برای الدیزیان فرق داشت. او می‌توانست راه و هدیه‌اش را به مردم نشان بدهد. مردم می‌توانستند ببینند که او یک شارلاتان و حقه باز نیست. وقتی که اولین شنونده‌اش حقیقت را می‌دید، داستان مانند آتشی سرکش همه جا پخش می‌شد. به سمت راستش نگاه کرد، جایی که برادرش مرکب را می‌راند. مندلن مانند دیگران به مسیر روبه‌رویش خیره شده بود اما الدیزیان می‌دانست برادرش تنها شخص در گروه بود که کاری که او قصد انجامش را داشت، تحسین نمی‌کرد. مندلن از آغاز مردد بود و مدام برای احتیاط، تردیدهایش را مطرح می‌کرد. اما لیلیا با واژه­های محکمش به آن تردیدها پاسخ داده بود. احتیاط و تردید تنها به کسانی که به استعداد الدیزیان حسادت می‌کردند، فرصت حرکت می‌داد و اگر این‌طور می‌شد، افراد بی‌گناه بیشتری زجر می‌کشیدند، مانند اتفاقی که برای زن نجیب‌زاده و خانواده‌اش افتاده بود. نه، الدیزیان در هدفش مطلقاً تردید نداشت. او برادرش را دوست داشت اما اگر مندلن باز هم از دیدن چیزها آن‌طور که بودند سر باز می‌زد، الدیزیان باید به شکلی با او برخورد می‌کرد. اصلاً ظاهر خوبی نداشت که کسی از خون خودش، در کاری که در پیش داشت چیزی کمتر از یک معتقد مطلق به نظر برسد. کشاورز اخم کرد. اینها دیگر چه افکاری بودند؟ برادرش همه چیز او بود! تنها حضور مندلن بود که هنگام از دست دادن خانواده‌اش، جلوی دیوانه شدنش را گرفته بود. شرمندگی الدیزیان را پر کرد. او نمی‌توانست زندگیِ بدون برادرش را تصور کند... فرزند بزرگ‌تر دیومد به خودش اطمینان داد، اون به زودی درک می‌کنه، مندلن به زودی درک می‌کنه... باید درک می‌کرد. آن روز و روز بعدش را بدون دیدن هیچ انسانی به سمت مقصدشان سپری کردند. برای الدیزیان، هرچه بیشتر به شهر نزدیک می‌شدند، زندگی در سرام بیشتر و بیشتر شبیه یک رؤیای بد می‌شد. آکیلیوس برای شناسایی منطقه جلو رفت، کاری که به نظر الدیزیان (با وجود قدرت او) لازم نبود اما مخالفتی هم نکرد. کماندار، زمانی که آنها چادرها را برپا کرده بودند، با دو خرگوش صحرایی بزرگ برای غذا برگشت.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حق ذاتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

سایه ای که روی میز الدیزیان ال دیومد افتاد، بیشترِ میز و همچنین دست و لیوان آبجوی دست نخورده اش را پوشاند. کشاورز مو طلایی، نیازی نداشت سرش را بالا بیاورد تا بفهمد چه کسی استراحت کوتاهش را بر هم زده است. او، تازه وارد را در حال صحبت با دیگران در "بورزهد"(۹) (تنها میخانه ی دهکده ی دور افتاده ی "سرام"(۱۰)) دیده بود و به آرامی و در عین حال با خشم دعا کرده بود مرد گذرش به میز او نیفتد.
جالب بود پسر دیومد دعا می کرد که غریبه نزدیکش نشود، زیرا کسی که همچنان پای میز منتظر بود تا الدیزیان سرش را بالا بیاورد، خود یک مبلّغ مذهبی از کلیسای جامع نور بود! درون ردای سفید نقره ای یقه دارش بسیار پر ابهت به نظر می رسید (البته به جز حلقه ی گِل سرامی لبه ی پایین آن) و قطعاً باعث جلب ترس و احترام مردم بسیاری از دهکده ی الدیزیان می شد. اما درهرصورت، حضورش کاری جز زنده کردن خاطرات تلخ کشاورز که با خشم تلاش می کرد تا نگاهش را روی لیوانش خیره نگه دارد، نمی کرد.
مرد، هنگامی که بالاخره فهمید ایمان آورنده ی بالقوه اش قصد دارد به بی توجهی اش ادامه دهد، پرسید: «تو نور رو دیدی برادر؟ کلمات پیامبر بزرگ روحت رو لمس کرده؟»
الدیزیان زیرلب گفت: «برو یکی دیگه رو پیدا کن.»
ناخودآگاه، دست آزادش را مشت کرده بود. بالاخره توانست جرعه ای از آبجویش را بنوشد و امید داشت که این کارش، پایانی برای آن مکالمه ی ناخواسته باشد. اما مبلغ دست بردار نبود.
مرد رنگ پریده، در حالی که یک دستش را روی بازوی الدیزیان گذاشته بود و مانع رسیدنِ دوباره ی لیوان به لب هایش می شد، گفت: «اگه به فکر خودت نیستی، به فکر کسایی که دوسشون داری باش! می خوای روحشون رها...»
کشاورز با صورتی قرمز و خشمی که دیگر تلاشی برای پنهان کردنش نمی کرد، نعره ای کشید. ناگهان جلو پرید و یقه ی مبلغ را گرفت. با واژگون شدن میز، لیوان و آبجوی درونش روی زمین پخش شد اما صاحب پیشین اش توجهی به آن نکرد. درون سالن، مشتری های دیگر که شامل تعدادی مسافر گذری کمیاب نیز بودند با اشتیاق و در عین حال نگرانی ناظر درگیری بودند... و با تجربه ای که داشتند، تصمیم گرفتند دخالتی نکنند.
بعضی از محلی ها که الدیزیان را خوب می شناختند، سر تکان دادند و زیرلب غر زدند. تازه وارد، جداً موضوع بدی را برای صحبت کردن انتخاب کرده بود!
مبلغ، یک سر و گردن از الدیزیان که خود او بیش از صد و هشتاد سانتی متر قد داشت، بلندتر بود. اما کشاورزِ چهارشانه، وزنی بیش از یک و نیم برابر او داشت و صاحب عضلات قوی ای بود که به خاطر شخم زدنِ هر روزه ی زمین و رسیدگی به حیواناتش به وجود آمده بود. الدیزیان صورتی مستطیل شکل و ریشی نامنظم داشت، خصوصیات ظاهری ای که مربوط به مناطق غرب شهر بزرگ " کهجان"(۱۱) بود، شهری که آن را جواهر نیمه ی شرقی دنیا می نامیدند.
چشمان قهوه ای تیره ی کشاورز، روی چشم های روشن تر مبلغ کلیسای جامع و چهره ی جوان او قفل شده بودند.
- روح بیشتر اعضای خانواده ام خیلی دورتر از دسترس پیامبر هستن، برادر! اونا تقریباً ده سال پیش و همه به خاطر طاعون مُردن!
- بـ...بذار براشون د... دعا کنم.
کلماتش تنها الدیزیان را خشمگین تر می کردند. او، خود تمام چند ماهی که آنها در حال رنج کشیدن بودند، برای والدینش، برادر بزرگ و دو خواهرش دعا کرده بود. اوایل، روز و شب (و اکثراً بدون خواب و استراحت) به درگاه هر قدرت آسمانی ای که می شناخت برای بهبودیشان دعا کرده بود و سپس، هنگامی که دیگر امیدی به بهبودی نبود، تنها برایشان مرگی سریع و بدون درد خواسته بود.
اما آن دعاها هم بی پاسخ مانده بود. الدیزیان، درمانده و تنها، شاهد مرگ تک تکشان بود که در غم و اندوه جان می دادند. تنها او و برادر کوچکش "مندلن"(۱۲)زنده ماندند تا بقیه را دفن کنند.
حتی در آن زمان هم مبلغ ها حضور داشتند و درباره ی ارواح خانواده اش صحبت می کردند و برایش توضیح می دادند که چگونه بعضی فرقه هایشان، جواب تمام پرسش های او را خواهند داد. گروهی از آنها به الدیزیان قول داده بودند که اگر راه و مذهب آنها را دنبال کند، رنجی به خاطر از دست دادن عزیزانش نخواهد کشید.
اما الدیزیان که زمانی بسیار مذهبی و معتقد بود، با خشونت تک تک شان را از خود رانده بود. حرف هایشان پوچ و توخالی بود و بعدها، زمانی که تمام آن فرقه ها درست مانند رفت وآمد فصل ها در مزرعه از بین رفتند، معلوم شد امتناع الدیزیان از قبول کردن کیش آنها، کاری عاقلانه بوده است.
اما همه هم از بین نرفتند. کلیسای جامع نور با اینکه قدمت و ریشه ی تاریخی معاصری داشت، بسیار قدرتمندتر از فرقه های پیشین اش ظاهر شده بود. درواقع، کلیسای جامع به همراه فرقه قدیمی تر معبد "تریون"(۱۳) به سرعت به دو جبهه ی مقتدر تبدیل می شدند که در پی تسخیر افکار مردم کهجان بودند. به نظر الدیزیان، اشتیاق و جدیتی که هردو طرف در جذب افراد به آیین خود داشتند، باعث رقابتی می شد که با آموزه های روحانی هر دو طرف در تضاد بود.
و این یکی دیگر از دلایلی بود که باعث می شد الدیزیان رغبتی به حضور در آن آیین ها نداشته باشد.
غرید: «برای خودت دعا کن، نه من و خانواده ا م.»
چشمان مبلغ، هنگامی که الدیزیان به آسانی او را از یقه ی لباسش بلند کرد، گرد شده بود.
هیبت چاق و کچلی که پشت پیشخوان بود، جلو دوید تا مداخله کند. "تیبیون"(۱۴) چندین سال بزرگ تر از الدیزیان بود و در قدرت بازو نیز حریفش نمی شد اما دوست صمیمی دیومد بود و کشاورز خشمگین، حرفش را زمین نمی گذاشت.
- الدیزیان! اگه حواست به خودت نیس، لااقل هوای وسایل منو داشته باش!
این حرفِ صاحب میخانه، عصبانیت الدیزیان را خاموش کرد و او را به تردید انداخت. نگاه الدیزیان، از صورت رنگ پریده ی روبه رویش به صورت گرد تیبیون چرخید و دوباره روی مبلغ برگشت.
درحالی که هنوز اخمی ترسناک بر چهره داشت، دستانش را باز کرد و مرد به شکلی خفت بار روی زمین افتاد.
تیبیون شروع کرد: «الدیزیان...»
اما پسر دیومد صبر نکرد تا ادامه حرفش را بشنود. دست تکان داد و درحالی که چکمه های چرمی اش را محکم بر چوب کف می کوبید، از بورزهد خارج شد. هوای خشک بیرون، کمی الدیزیان را آرام کرد و تقریباً در همان لحظه از رفتارش پشیمان شد. نه به خاطر رفتارش، بلکه به خاطر افرادی که این کار را درمقابلشان انجام داده بود... و اولین بار هم نبود که چنین می کرد.
هنوز، حضور راهب کلیسای جامع در سرام آزارش می داد. الدیزیان، مردی بود که فقط چیزهایی را که چشمانش می دید و دست هایش لمس می کرد باور داشت. می توانست تغییرات هوا را ببیند و بفهمد که چه زمان باید به کارش در زمین سرعت ببخشد و چه وقت فرصت دارد تا با آرامش بیشتری به کارهایش برسد. محصول مزرعه اش ، خودش و دیگران را سیر می کرد. اینها چیزهایی بود که به آنها اطمینان داشت، نه دعاهای زیر لب روحانیون و مبلغ ها که جز دادن امیدی واهی، کاری برای خانواده اش نکرده بودند.
سرام حدود دویست نفر جمعیت داشت. اندازه اش از بسیاری جهات کوچک و از کمی جهات مقبول بود. الدیزیان می توانست طول دهکده را با دویست نفس (به اندازه ی جمعیت دهکده) طی کند. مزرعه اش ، دو مایل از شمال سرام فاصله داشت. الدیزیان هفته ای یک بار به دهکده می آمد تا چیزهایی را که لازم داشت تهیه کند و همیشه استراحتی کوتاه به خودش برای خوردن و نوشیدن در میخانه می داد. حالا غذایش را خورده و نوشیدنی اش را از دست داده بود، پس قبل از اینکه دهکده را ترک کند، فقط باید به کارهایش می رسید.
علاوه بر میخانه که درواقع مهمان خانه هم بود، تنها چهار ساختمان قابل توجه دیگر در سرام وجود داشت. اتاق جلسات و گردهمایی ها، ایستگاه تجارت، خانه ی نگهبانان شهر و آهنگری. همه ی ساختمان ها ظاهر یکسانی داشتند: سقف های نوک تیز و پوشالی و دیوارهایی از الوارهای چوبی که روی زیربنایی چند لایه از سنگ و خشت ایستاده بودند. مانند اکثر مناطقی که از کهجان الگو می گرفتند، پنجره ها قوس تیزی در بالا داشتند و همیشه در هر طرف ساختمان سه تا از آنها وجود داشت. درواقع، از دور امکان نداشت بتوان ساختمان ها را از هم تشخیص داد.
همان طور که راه می رفت، گل و لای، چکمه هایش را می پوشاند. سرام، دور افتاده تر و کوچک تر از آن بود که خیابان های سنگ فرش شده داشته باشد. تنها یک مسیر خشک باریک در سوی مخالف وجود داشت اما در آن لحظه الدیزیان حوصله نداشت که از آن راه برود. به علاوه، او یک کشاورز بود و به خاکی و کثیف بودن عادت کرده بود.
در گوشه ی شرقی سرام، نزدیک ترین قسمت دهکده به کهجان، ایستگاه تجارت قرار داشت. ایستگاه، بعد از میخانه پر رفت و آمدترین مکان در سرام بود. در اینجا بود که محلی ها کالاهایشان را می آوردند تا با اجناس مورد نیازشان مبادله کنند یا حتی آنها را به فروشنده های دوره گرد بفروشند. هنگامی که اجناس جدیدی برای فروش حاضر می شد، پرچمی آبی رنگ در مقابل در ورودی می آویختند و الدیزیان وقتی که به آنجا نزدیک شد، "سرنتیا"(۱۵)، دخترِ مو بافته ی "سایروس"(۱۶) را دید که سرگرم همین کار بود. سایروس و خانواده اش، چهار نسل بود که ایستگاه تجارت را اداره می کردند و جزو برجسته ترین خانواده های دهکده بودند، هر چند که زندگی شان ذره ای تجملی تر از بقیه نبود. تاجر هیچ وقت با تکبر به مشتری هایش که اکثراً با او همسایه بودند، نگاه نمی کرد. برای نمونه، سرنتیا لباس پارچه ای قهوه ای رنگی پوشیده بود که محجوبانه تا بالای سینه را می پوشاند و از پایین تا قوزک های پا ادامه داشت. مانند بیشتر روستایی ها، چکمه هایی معمولی به پا می کرد که برای سوارکاری و راه رفتن در مسیرهای گِلی خیابان اصلی ساخته شده بود.
سرنتیا را صدا زد: «چیز قابل توجهی دارین؟»
تلاش می کرد روی مسائل دیگر تمرکز کند تا اتفاق پیش آمده و همچنین تصاویر تلخی را که از گذشته به ذهنش هجوم آورده بودند، فراموش کند.
دختر سایروس، با صدایش برگشت و موهای پرپشت و بلندش در هوا تاب خورد. الدیزیان با خود فکر کرد، با آن چشم های آبی و براق، پوست سفید و لب هایش که به شکلی طبیعی سرخ بودند، تنها یک دست لباس مناسب لازم داشت تا با زیباترین دختران نجیب زاده ی کهجان رقابت کند. لباس ساده و روستایی اش، نه قوس های زیبای بدنش را پنهان می کرد و نه ذره ای از زیبایی راه رفتنش را در آن زمین ناهموار و گلی می کاست.
- الدیزیان! تمام روز رو اینجا بودی؟
لحنش باعث شد کشاورز عصبانیتش را فراموش کند. سرنتیا بیش از ده سال از او کوچک تر بود و الدیزیان بزرگ شدنش را، از بچگی تا تبدیل شدنش را به زنی کامل دیده بود. به چشم او، سرنتیا مانند یکی از خواهرهایش بود که از دستشان داده بود. هرچند ظاهراً برای سرنتیا، الدیزیان چیزی بیش از این بود. او تمام کشاورزهای جوان تر و ثروتمندتر را از خود رانده بود. (البته جدا از گپ و گفت های دوستانه اش با چند فروشنده دوره گرد.) تنها مرد دیگری که سرنتیا به او روی خوش نشان می داد، "آکیلیوس"(۱۷) بود، دوست خوب الدیزیان و بهترین شکارچی سرام اما اینکه این خوش رفتاری به خاطر دوستی او با الدیزیان بود یا چیز دیگر، نمی شد گفت.
جواب داد: «درست بعد از اولین ساعت روز رسیدم.»
در حال پیش آمدن، چشمش به حداقل سه کاروان، پشت تشکیلات سایروس افتاد.
- برای سرام کاروان بزرگیه. چه خبره؟
سرنتیا کار آویزان کردن پرچم را تمام و سپس طناب ها را محکم کرد. از روی شانه به واگن ها نگاهی انداخت و گفت:«راستش اون ها گم شدن. برای رفتن به "تولیسام"(۱۸) آماده شده بودن.»
تولیسام نزدیک ترین شهر به سرام بود و پنج برابر آن وسعت داشت. همچنین به شاهراهی که از کهجان به بندرهای اصلی می رسید، نزدیک تر بود.
الدیزیان خرخر کرد: «حتماً کسی که اینها رو می رونده، تازه کار بوده.»
- به دلیلش چه کار داری؟ مهم اینه که تصمیم گرفتن با ما معامله کنن. پدر داره سعی می کنه زیاد خودش رو ذوق زده نشون نده. چیزای خیلی خوشگلی دارن الدیزیان!
برای الدیزیان، چیزهای خوشگل در ابزارهای درشت و محکم یا گوساله ی تازه به دنیا آمده ای که کاملاً سالم بود، خلاصه می شد. خواست پاسخ بدهد که توجهش به فردی که بین واگن ها حرکت می کرد، جلب شد.
لباس پوشیدنش، مانند یکی از اعضای آن خانواده های اشرافی بود که به دنبال پر کردن خلاء حکومت بودند، خلائی که به دلیل جنگ های داخلی اخیر قبایل جادوگر حاکم ایجاد شده بود. موهای لَخت و طلایی رنگش را با نواری نقره ای پشت سرش بسته بود تا صورت ملکه وار و سفیدش پنهان نماند. چشمان سبز رنگش، محیط اطراف را از نظر می گذراند. لب های نازکش از هم باز شده بودند و با لباس اشرافیِ یک سره ی زمردینی که روی شانه هایش با خز پوشیده بود به منظره شرقی سرام نگاه می کرد. قسمت سینه لباس، بسیار تنگ دوخته شده بود و با اینکه آن جامه نشانه ی طبقه ی حاکم بود اما هیچ شکی درمورد زن بودنش باقی نمی گذاشت.
درست هنگامی که نگاه زن به الدیزیان افتاد، سرنتیا ناگهان بازوی او را گرفت. «باید بیای تو و خودت از نزدیک ببینی الدیزیان!»
وقتی سرنتیا کشاورز را به سمت در دو لنگه چوبی می کشید، او توانست نگاه سریعی به پشت سرش بیندازد. اما از آن زن نجیب زاده خبری نبود. اگر به ذهنش اطمینان نداشت، باورش می شد که زن، تنها زاییده ی تخیلاتش بوده است.
سرنتیا او را به داخل ایستگاه تجارت کشاند و در را محکم پشت سرشان کوبید. پدرش در حال گفت و گو با تاجری بود که باشلق ردایش را روی سر کشیده بود. دو مرد مسن تر، درحال چانه زدن بر سر قیمت چیزی بودند که به نظر الدیزیان، تعدادی لباس بنفش گران قیمت می آمد.
«آه! الدیزیانِ خوب!» تاجر، همیشه دیگران را (البته غیر از خانواده اش) این گونه صدا می کرد، چیزی که همیشه باعث لبخند الدیزیان می شد. اما این بار به نظر نمی آمد سایروس حتی متوجه لبخند او شده باشد.
- خودت و برادرت چطورید؟
- ما... ما خوبیم، ارباب سایروس.
- خوبه، خوبه.
و با گفتن این جمله، دوباره مشغول به کارش شد. به نظر کشاورز، با سَری که تنها یک حلقه موی نقره ای دور آن را گرفته بود و چشمانی که دانایی در آنها موج می زد، او بیشتر به روحانیون شباهت داشت تا آن رداپوش های دیگر. در واقع، الدیزیان از او حرف های معقول تری شنیده بود تا آنها. او برای سایروس احترام زیادی قائل بود. تا حدودی به خاطر اینکه تاجر (تقریباً با سوادترین فرد در سرام) قبول کرده بود که مندلن را زیر بال و پر خود بگیرد.
به یاد برادرش افتاد. ساعاتی که مندلن در این ساختمان می گذراند، خیلی بیشتر از زمانی بود که در مزرعه صرف می کرد. با وجود اینکه مندلن مانند برادرش لباس می پوشید (کت کوتاه و چکمه) و از نظر فرم بینی و چشم ها به او شباهت زیادی داشت اما در نگاه اول معلوم می شد که کشاورز نبود. درواقع، با اینکه در مزرعه کار می کرد اما کار کردن روی زمین بدون شک وظیفه او نبود. مندلن همیشه به بررسی کردن چیزها علاقه داشت، از سوسک های نقب زده درون خاک گرفته تا نوشته ی روی کاغذهایی که از سایروس قرض می گرفتند.
الدیزیان خواندن و نوشتن بلد بود و به آن هم افتخار می کرد اما تنها به قسمت های کاربردی آن توجه داشت. گاهی اوقات برای قراردادهایی که می بستند، باید چیزهایی نوشته می شد و اطمینان پیدا می کردند که واضح و کامل نوشته شده است. این چیزی بود که برادر بزرگ تر می فهمید. خواندن فقط برای موهبت خود آن یا یاد گرفتن چیزی که در کارهای روزمره نیازی به آن نداشتند... اینها، علایقی بود که الدیزیان از آنها دوری می کرد.
برادرش را که این بار با او به روستا آمده بود، پیدا نکرد اما در عوض چیزی توجهش را جلب کرد. چیزی که خاطره اتفاق تلخ بورزهد را دوباره با تمام تلخی اش به یادش آورد. در نگاه اول تصور کرد آن شخص، یکی از همراهان همان مبلغ بود اما هنگامی که زن جوان کمی بیشتر به سمتش چرخید، کشاورز متوجه ردای کاملاً متفاوتش شد. ردا به رنگ لاجوردی تیره بود و روی سینه اش، قوچی طلایی رنگ با شاخ های عظیمِ در هم پیچیده حک شده بود. زیر قوچ، مثلثی با رنگ های رنگین کمان قرار داشت که نوک آن درست تا زیر سم های حیوان ادامه پیدا می کرد.
موهایش تا شانه هایش می رسیدند و صورت گرد، شاداب و شدیداً جذابش را قاب گرفته بودند. اما الدیزیان، چیزی را می دانست که هرگونه اشتیاقی را برای آن زن در او از بین می برد. برای الدیزیان انگار آن زن تنها پوسته ای خالی بود، نه یک انسان کامل.
مانند آن زن را قبلاً دیده بود. یک هواخواه بود، کسی که به اعتقاداتش ایمان محض داشت. نظیر آن ردا را هم قبلاً دیده بود و این حقیقت که زن تنها بود، باعث شد فوراً با نگاهی پر از ترس اتاق را جست و جو کند. آنها هیچ وقت تنها سفر نمی کردند. همیشه در گروه های سه نفره بودند. یک نفر برای هر کدام از فرقه های مذهبی...
سرنتیا تلاش می کرد چند تکه خرت و پرت زنانه را به او نشان بدهد اما الدیزیان تنها صدای او را می شنید، نه کلماتش را. تصمیم گرفت از تالار خارج شود که فرد دیگری به زن پیوست. مردی میانسال با هیکلی ستبر و ظاهری اشرافی که با چانه ی چاک خورده و ابروهای پرپشتش، می توانست همان قدر برای زن ها جذاب باشد که زن ردا پوش برای مردها. او ردایی طلایی با یقه ای تنگ پوشیده بود که باز هم نشان مثلث را داشت اما این بار بالای آن برگی سبز نقش بسته بود.
فرد سوم دیده نمی شد اما الدیزیان مطمئن بود که نباید چندان از آنجا دور باشد. خادمان معبد تریون، مدت زیادی از هم جدا نمی ماندند. مبلغ های کلیسای جامع معمولاً تنها فعالیت می کردند اما خادمان تریون همیشه با هم هماهنگ بودند. آنها راه و روش سه تن را ستایش می کردند، ارواح هدایت گر ("بایلا "(۱۹)، "دیالون"(۲۰) و "مفیس"(۲۱)) که مردم را مانند والدینی عاشق یا معلم هایی مهربان دوست داشتند. دیالون، روح اراده بود و در نتیجه قوچ خودسر. بایلا نماد آفرینش و نشانش برگ بود. مفیس که خادمش حضور نداشت، عشق بود. خادمان آن گروه، روی سینه ی ردایشان یک دایره ی سرخ داشتند، نمادی رایج برای قلب در کهجان.
الدیزیان فوراً به گوشه ای تاریک خزید. پیشتر، تمام نصایح هر سه گروه را شنیده بود و علاقه ای هم به تکرار افتضاح بورزهد نداشت. سرنتیا بالاخره متوجه شد که الدیزیان دیگر به حرف هایش گوش نمی دهد. دستش را روی ران هایش گذاشت و نگاهی تحویل الدیزیان داد که وقتی کوچک تر بود، باعث می شد الدیزیان هرکاری می گوید انجام دهد.
- الدیزیان! فکر می کردم...
کشاورز صحبتش را قطع کرد. «سِری، من باید برم. برادرهات چیزهایی که خواستم رو جمع کردن؟»
سرنتیا لب هایش را جمع کرد و در فکر فرو رفت. نگاه الدیزیان به دو مبلغی بود که به نظر می رسید سخت مشغول نوعی مکالمه اند. هردو بسیار گیج و گنگ به نظر می رسیدند. انگار کاری آن طور که باید پیش نرفته بود.
- "تیل"(۲۲) به من چیزی نگفت. اگه می گفت، می فهمیدم قراره به سرام بیای. بذار پیداش کنم و ازش بپرسم.
«منم باهات می آم.» حاضر بود هرکاری بکند تا از آن سگ های تریون دور شود. معبد، چند سال زودتر از کلیسای جامع ساخته شده بود اما با این حال، حالا هر دو تقریباً در یک جایگاه بودند. شایع بود که دادستان ارشد کهجان به مذهب معبد روی آورده بود، درحالی که لرد ژنرالِ نگهبانان کهجان، یکی از پیروان کلیسای جامع بود. بی نظمی داخلی قبایل جادوگر (که تقریباً به جنگ تبدیل شده بود) باعث شده بود اکثر مردم برای آرامش خود را به پیام یکی از دو فرقه بسپارند.
اما قبل از آنکه سرنتیا بتواند الدیزیان را به بخش پشتی سالن ببرد، سایروس صدایش زد. عذرخواهانه نگاهی به الدیزیان انداخت.«منتظر باش. زیاد طول نمی کشه.»
- خودم دنبال تیل می گردم.
انگار سرنتیا نگاه سریع او به مبلغین را دیده بود. با لحنی سرزنش گر گفت: «الدیزیان، دوباره نه.»
- سِری...
- الدیزیان، اون آدم ها پیام رسان های دین های مقدسی هستن! نمی خوان هیچ آزاری بهت برسونن! فقط باید به خودت اجازه بدی که حرفشون رو بشنوی! من پیشنهاد نمی کنم که عضو هیچ کدوم بشی، فقط می گم پیام هایی که تبلیغ می کنن، ارزش شنیدن رو داره.
قبلاً هم به این صورت او را سرزنش کرده بود، درست بعد از آخرین باری که جلوی مبلغین تریون ایستاده و گفته بود که در زندگی مردم عادی هیچ نیازی به امثال آنها نیست. آیا خادمان به چراندن گوسفندها یا جمع کردن محصول مزرعه کمک می کردند؟ آیا لباس های سراپا گِلی را می شستند یا در تعمیر حصارها کمک می کردند؟ نه. الدیزیان باز هم مانند همیشه به این نکته اشاره می کرد که آنها فقط آمده اند تا در گوش مردم بخوانند که فرقه آنها از فرقه دیگر بهتر است. در گوش مردمی که به سختی درکی از ایزدان و اهریمنان داشتند، چه رسد به اینکه آنها را باور داشته باشند.
- اونا می تونن هرچقدر می خوان حرف های قشنگ بزنن سِری ولی تنها چیزی که من می بینم، یه رقابته سر اینکه کی می تونه احمق های بیشتری رو به خودش جذب کنه و برنده باشه.
سایروس دوباره صدایش کرد: «سرنتیا، بیا اینجا دختر!»
با نگاهی اندوهناک گفت: «پدر کارم داره. خیلی زود برمی گردم. خواهش می کنم الدیزیان، مراقب رفتارت باش.»
کشاورز، رفتن دخترک را دید و سپس سعی کرد توجهش را روی وسایلی که برای فروش یا معاوضه گذاشته بودند، متمرکز کند. هرنوع وسیله ای که می توانست در مزرعه مفید باشد، پیدا می شد. کج بیل ها، بیلچه ها و چندین نوع چکش. الدیزیان انگشتش را روی لبه ی یک داس آهنی تازه کشید. صنعت گری در سرام، بهترین حرفه در نوع خودش بود. هرچند که شنیده بود در بعضی از زمین های ملکی نزدیک کهجان، ارباب ها کارگرهایشان را با نوع فولادی آن مجهز کرده بودند. چنین تصوری، تاثیر خیلی بیشتری روی الدیزیان می گذاشت تا هر سخنی درمورد ارواح و روان ها.
سایه ای به سرعت از کنارش گذشت و به سمت بخش پشتی رفت. از گوشه ی چشم، توانست موهای طلایی و بسته شده و لبخندی را که حاضر بود قسم بخورد برای او بود تشخیص بدهد.
بی اراده، شروع به تعقیبش کرد. زن چنان با آرامش به بخش پشتی ایستگاه رفت، انگار که آنجا خانه اش بود.
دقیقه ای بعد، الدیزیان هم داخل خزید... و لحظه اول هیچ اثری از زن ندید. چیزی که دید، ارابه اش بود که به معنای واقعی پر شده بود. نتوانست تیل را پیدا کند اما چیز عجیبی نبود. بزرگ ترین برادر سرنتیا، احتمالاً داشت به چند کارگر دیگر کمک می کرد. الدیزیان، قبلاً صورت حسابش را پرداخت کرده بود و هنگامی که به ارابه اش نزدیک شد، برق سبزی را نزدیک اسبش دید.
خودش بود. زن نجیب زاده، سمت دیگر اسب ایستاده بود و در حال نوازش کردن پوزه آن، چیزی هم در گوشش زمزمه می کرد. اسب الدیزیان، انگار که مسخ شده باشد، مانند مجسمه ای بی حرکت ایستاده بود. نرینه ی پیر، حیوان بدخلقی بود و فقط کسانی که شناخت خوبی از حیوان داشتند، می توانستند بدون خطر صدمه دیدن نزدیکش شوند. اینکه آن زن اکنون آنجا ایستاده بود، برای الدیزیان بسیار عجیب بود.
لحظه ای بعد، زن متوجه حضورش شد. لبخندی روی صورتش شکل گرفت و الدیزیان برقی را در چشمانش دید.
- ببخشید... این اسب شماست؟
- بله بانوی من... و شما خیلی خوش شانسین که هنوز هردو دستتون رو دارین. گاز گرفتن رو خیلی دوست داره.
زن دوباره پوزه حیوان را نوازش کرد. اسب همچنان بی حرکت ایستاده بود.
«آه! اون من رو گاز نمی گیره» صورتش را به پوزه نزدیک کرد. «مگه نه؟»
الدیزیان از ترس اینکه زن شاید اشتباه کرده باشد، تقریباً خواست به سمتش خیز بردارد. اما باز هم اتفاقی نیفتاد.
«یه زمانی، من هم یه اسب داشتم. خیلی شبیه این بود.» ادامه داد: «دلم براش تنگ شده.»
الدیزیان، انگار که تازه یادش آمده بود کجا هستند، گفت: «خانم، شما نباید اینجا باشین. شما باید با کاروان بمونین.» گاهی اوقات، مسافرها با تاجرها سفر می کردند تا از امنیت محافظ های کاروان آنها استفاده کنند. الدیزیان گمان می کرد وضعیت زن چنین است، اگرچه به نظر می آمد هیچ همراهی نداشته باشد. حتی با وجود محافظت کاروان، تنها سفر کردن یک زن به اندازه کافی خطرناک بود.
- شما که نمی خواین جا بمونین.
زن جوان زمزمه کرد: «اما من قرار نیست با کاروان سفر کنم. کلاً قرار نیست سفر کنم.»
الدیزیان نمی توانست چیزی را که شنیده بود باور کند.
- بانوی من، دارین شوخی می کنین! جایی مثل سرام، چیزی برای شما نداره.
«هیچ جای دیگه هم چیزی برای من نداره... پس چرا سرام نه؟» دهانش را با لبخند گنگی جمع کرد. «و تو هم لازم نیست من رو بانوی من یا خانم صدا کنی. می تونی من رو "لیلیا"(۲۳) صدا کنی...»
به محض اینکه الدیزیان دهانش را باز کرد تا جواب بدهد، صدای باز شدن در را پشت سرش و سپس صدای سرنتیا را شنید که می گفت: «تو اینجایی! تیل رو پیدا کردی؟»
الدیزیان از روی شانه او را نگاه کرد. «نه ولی همه چی اینجاست، سری.»
اسب ناگهان شیهه کشید و سعی کرد از الدیزیان دور شود. الدیزیان بالاخره توانست افسارش را بگیرد و تلاش کرد تا حیوان بدخلق را آرام کند. چشم ها و پره های بینی اش باز شده بودند و انگار، ترسیده بود. ترسیدن اسب بی معنی بود، چرا که سرنتیا را بیش از الدیزیان دوست داشت، همان طور آن زن نجیب زاده را...
زن را هیچ کجا نیافت. به سرعت اطراف را نگاه کرد و شگفت زده بود از اینکه او چطور توانسته آن قدر بی صدا و سریع از آنجا خارج شود. از جایی که ایستاده بود، دید خوبی به اطراف داشت اما تنها چیزی که می دید، فقط چند واگن دیگر بود. جز اینکه توی یکی از واگن های سرپوشیده رفته باشد، الدیزیان نمی دانست که ممکن بود چه بر سرش آمده باشد.
سرنتیا به سویش آمد. رفتار او کنجکاوش کرده بود. «دنبال چی هستی؟ چیز مهمی رو گم کردی؟»
الدیزیان، خودش را کنترل کرد تا بتواند جواب بدهد. «نه... گفتم که، همه چیز همین جاست.»
شکل آشنا و ناخواسته ای از درگاه وارد شد. مبلغ، طوری به اطراف سرک می کشید انگار که دنبال چیزی یا کسی باشد.
- کاری داشتین برادر آتیلوس؟
- دنبال برادرمون کالیگیو می گردم. اینجا نیست؟
- نه برادر، فقط ما دو نفر اینجاییم.
نگاه برادر آتیلوس به الدیزیان، نگاهِ پر از اشتیاق مذهبی که معمولاً از امثال او انتظار می رفت، نبود. انگار که به الدیزیان... مشکوک شده باشد.
آتیلوس، سری برای سرنتیا خم کرد و بیرون رفت. دختر سایروس توجهش را به الدیزیان برگرداند.
- مجبوری این قدر زود بری؟ می دونم که کنار برادر آتیلوس و بقیه احساس آرامش نمی کنی...نمی شه به خاطر من یکم بیشتر بمونی؟
الدیزیان، به دلایلی که نمی توانست توضیح بدهد، مضطرب بود. «نه... نه، باید برگردم. راستی، مندلن رو ندیدی؟ فکر می کردم همراه پدرت باشه.»
- آه. باید بهت می گفتم! آکیلیوس زودتر از تو رسید. می خواست چیزی رو به مندلن نشون بده و با هم به جنگل غربی رفتن.
الدیزیان غرغر کرد. مندلن قول داده بود که سروقت آماده باشد تا با هم برگردند. معمولاً، برادر کوچک تر سر قولش می ماند اما آکیلیوس حتماً کار مهمی داشت. بزرگ ترین نقطه ضعف مندلن، کنجکاوی بی پایانش بود. چیزی که شکارچی، آن قدر از آن مطلع بود که بداند نباید تحریکش کند. پسر کوچک تر دیومد، زمانی که سرگرم یکی از بررسی هایش می شد، گذر زمان را کاملاً از یاد می برد.
با اینکه الدیزیان بدون برادر کوچکش بازنمی گشت اما درعین حال هیچ دلش نمی خواست به پیروهای تریون نزدیک باشد. «نمی تونم بمونم. واگن رو تا جنگل می برم و امیدوارم پیداشون کنم. اگه مندلن بدون اینکه من ببینمش برگشت اینجا...»
«آره، بهش می گم تو کجا منتظرشی.» سرنتیا تلاشی برای پنهان کردن ناراحتی اش نمی کرد.
کشاورز که حالا به دلیلی عادی تر، اندکی آشفته بود، او را به شکلی کوتاه (و فقط دوستانه) در آغوش گرفت و سوار شد. هنگامی که اسب را هِی کرد، سرنتیا چند قدم عقب رفت.
زمانی که واگن درحال حرکت بود، الدیزیان نگاهی به پشت سرش انداخت و این ابراز احساسش، چهره سرنتیا را باز کرد. الدیزیان به عکس العمل او هیچ توجهی نداشت، چرا که فکرش پیش دخترِ سیاه موی تاجر نبود.
نه، چهره ای که خود را درون افکارش جا داده بود، چهره کس دیگری بود، کسی با موهای بافته ی طلایی.
کسی که طبقه ی اجتماعی اش، بسیار بسیار بالاتر از یک کشاورز ساده بود.



حق ذاتی

سه گانه ی جنگ گناه

کتاب اول

ریچارد ناک

ترجمه: سید بهداد احمدی






حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



نظرات کاربران درباره کتاب حق ذاتی

ترجمه ی کتاب و صد البته خود کتاب عالی بود. مجموعه کتاب های دیابلو (که فکر کنم بیشتر از ۸ یا ۹ جلد هستند) به نظرم یکی از بهترین دارک فانتزی های جهان هستش. لطفا دو جلد بعدی رو هم منتشر کنید. با تشکر
در 4 ماه پیش توسط واصف جهانگیری