فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لیرا و خنجر اسرارآمیز

نسخه الکترونیک کتاب لیرا و خنجر اسرارآمیز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لیرا و خنجر اسرارآمیز

دو تا افسر پلیس داشتند به طرف آنها می‌آمدند؛ یک زن و مرد بودند که داشتند گشت می‌زدند. آنها پیراهن‌های سفید تابستانی به تن داشتند و بی‌سیم و باتوم‌هایشان هم همراهشان بود؛ نگاه‌های مشکوکی هم داشتند. هنوز به نیمکت نرسیده بودند که لیرا بلند شد و گفت:
ـ‌ ببخشید، می‌شود بگویید موزه کدام طرف است. پدر و مادرمان آنجا منتظر من و برادرم هستند؛ ولی ما گم شده‌ایم.
مرد نگاهی به ویل انداخت. ویل در حالی که سعی می‌کرد خشمش را کنترل کند،‌ شانه‌هایش را بالا انداخت؛ انگار که می‌خواست بگوید او راست می‌گوید، ما گم شده‌ایم، شوخی نیست.
مرد لبخندی زد. زن گفت: «کدام موزه؟ اشمولین؟»
لیرا گفت: «آره، همان.» و بعد وانمود کرد که دارد با دقت تمام به راهنمایی‌های زن گوش می‌دهد.
ویل بلند شد و گفت: «خیلی ممنون.» و بعد به همراه لیرا از آنجا دور شد. آنها یک بار هم به پشت سرشان نگاه نکردند ولی پلیس‌ها دیگر توجهی به آنها نداشتند.
لیرا گفت: «دیدی، اگر آنها دنبالت بگردند، من دست به سرشان می‌کنم چون آنها دنبال کسی که خواهر دارد نیستند. بهتر است از حالا به بعد همراهت باشم.» و به ‌محض پیچیدن از گوشه دیوار با لحن سرزنش‌آمیزی ادامه داد: «تو تنهایی در امان نیستی.»
ویل هیچی نگفت. از شدت عصبانیت قلبش تندتند می‌زد. آنها به سمت ساختمانی که گنبد سربی داشت رفتند و در وسط میدانی نشستند. دور تا دورشان ساختمان‌های سنگی سفید رنگِ دانشکده‌ها و درختان پرپشتی بود که بر فراز دیوارهای باغ سر کشیده بودند. کلیسایی هم در آن حوالی دیده می‌شد. خورشید گرم‌ترین اشعه‌هایش را که مثل شراب طلایی رنگ بود می‌تاباند و هوا را گرم می‌کرد. برگ‌ها تکان نمی‌خوردند؛ در این میدان کوچک حتی صدای رفت و آمد ماشین‌ها هم خفه شده بود.
لیرا متوجه حال ویل شد و پرسید: «چی شده؟»
ویل با صدای لرزانی گفت: «اگر با مردم حرف بزنی، توجه‌شان را جلب می‌کنی. تو فقط باید آرام و ساکت بنشینی؛ آنها هم از کنارت رد می‌شوند و می‌روند؛ من تمام عمر این کار را کرده‌ام. می‌دانم چه‌طوری می‌شود این کار را کرد. تو با این کارت خودت را نشان می‌دهی و دیگران متوجه‌ات می‌شوند. دیگر نباید این کار را بکنی؛ این مسئله شوخی‌بردار نیست،‌ فهمیدی؟»
خون لیرا به جوش آمد: «تو همچین فکری می‌کنی؟ فکر می‌کنی من هیچ ‌چیز درباره دروغ گفتن و این جور چیزها نمی‌دانم؟ من خودم بهترین دروغگوی عالمم. ولی به تو دروغ نگفته‌ام و قسم می‌خورم که هیچ‌وقت هم نگویم. تو در خطر بودی و اگر من این کار را نکرده بودم، حتماً گیر می‌افتادی. نفهمیدی آنها داشتند بهت نگاه می‌کردند؟ نه، نفهمیدی، چون درست و حسابی مواظب نبودی؛ می‌دانی، به ‌نظر من, تو خودت این قضیه را شوخی گرفته‌ای.»
ـ‌ اگر من این قضیه را شوخی گرفته بودم، پس برای چی اینقدر این دور و برها پرسه ‌زدم تا تو بیایی. می‌توانستم کیلومترها از اینجا دور بشوم یا خودم را توی آن شهر قایم کنم. با وجودی که خودم کلی کار دارم, همین‌طور این اطراف گشت زدم تا بتوانم بهت کمک کنم. پس بهم نگو که قضیه را شوخی گرفته‌ام.
لیرا با عصبانیت گفت: «تو باید می‌آمدی.»
هیچ ‌کس حق نداشت با او این طور حرف بزند. او یک اشرافزاده بود... او لیرا بود.
ـ‌ تو باید می‌آمدی, وگرنه هیچی از پدرت نمی‌فهمیدی... تو این کار را برای خودت کردی نه من.

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لیرا و خنجر اسرارآمیز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اظهار نظرهایی در باره این کتاب

شاهکاری ناب از روایتی هوشمندانه و سرشار از خلاقیت... داستانی ماجراجویانه و جستجویی چندگانه در مقابل دیدگان ماست.

تِرنس بلاکر، نشریه «مِیل آن ساندِی»

دو شب پیش نمی توانستم تا بامداد صبر کنم. آنقدر مجذوب و شیفته «لیرا و خنجر اسرار آمیز» شده بودم که خوابم نمی برد. این اثر در حوزه ادبیات داستانی نوجوانان است؛ با این حال همان التهاب و قاطعیت و تب و تاب سایر شاهکارهای ادبی دنیا را داراست. دوستی جلد اول این داستان را (با این اطمینان که کتاب بی نظیری است) به من داد؛ حرفش کاملاً درست بود ولی باور کنید جلد دوم از آن هم بهتر است... باید فیلیپ پولمن را بدون لحظه ای درنگ به صفحه کلید کامپیوترش بست تا جلد سومش را شروع کند.

فرانسین اِستاک، نشریه «نیو اِستِیتزمن اند سوسایتی»

واقعاً بی نظیر است... داستان با آنچنان شور و هیجانی پیش می رود که نمی توانی لحظه ای از خواندن آن دست بکشی و آرزو می کنی که هرگز تمام نشود.

نشریه «اِسکاتزمن»

گاهی یک نویسنده ادبیات نوجوانان با قدرت فوق العاده اش تخیل نسل ها را به حرکتی نو وا می دارد، فیلیپ پولمن هم همین طور... با این مجموعه سه جلدی اش که هر فردی ـ از هشت ساله تا هشتاد ساله ـ مبهوت آن می شود... بلندپروازانه ترین اثر از زمان «ارباب حلقه ها» تا کنون... اثری پرشکوه و باعظمت و در عین حال مهیج... این بهترین کتابی است که امسال خوانده ام و بدون شک همه را راضی خواهد کرد.

آماندا کرِیگ، نشریه «نیو اِستِیتزمن»

با آن تک تک صفحات پر از هیجان و تعلیق و خطر و آن پیرنگ هولناک, حتی قادر نیستم این کتاب را زمین بگذارم... قطعاً اثری کلاسیک خواهد بود.

نشریه «یانگ تلگراف»

سرشار از تمام آن هنرمندی، مهارت و هیجانی که از پولمن انتظار دارید... شگفتی, هیجان, خوبی, بدی, غم و شادی... همگی با همان دست ودل بازی مخصوص این نویسنده فوق العاده بااستعداد در کنار هم رخ می دهند.

پیتر کمپ، نشریه «ساندِی تایمز»

فصل اول: گربه و درختان اُوِلس

ویل به دست مادرش چنگ زد و گفت: «زودباش، زودباش...» ولی مادرش این پا و آن پا می کرد و هنوز می ترسید. ویل در روشنایی آفتاب نزدیک غروب به ردیف خانه های کوچکی که در امتداد خیابان باریک قرار داشتند و در جلوی هر کدامشان باغچه ای کوچک و پرچینی از شمشاد دیده می شد نگاهی انداخت. خورشید داشت کم کم از پنجره های یک سمت می گذشت و طرف دیگر را در سایه باقی می گذاشت. وقت زیادی باقی نمانده بود. احتمالاً بقیه مردم حالا سر میز غذا نشسته بودند و طولی نمی کشید که خیابان دوباره پر از بچه هایی می شد که به آنها خیره می شدند و درِ گوشی چیزی به هم می گفتند. ویل می دانست که نباید بیشتر از این وقت را تلف کند؛ با این حال تنها کاری که طبق معمول می توانست بکند این بود که مادرش را به ادامه دادن تشویق کند.
ـ مامان، بیا برویم داخل و خانم کوپر را ببینیم. نگاه کن، دیگر رسیدیم.
زن با تردید و دودلی گفت: «خانم کوپر؟!»
ولی ویل دیگر داشت زنگ می زد. او مجبور شده بود کیفش را زمین بگذارد چون دست دیگرش هنوز در دست مادرش بود؛ شاید از اینکه دیگران او را در سن دوازده سالگی دست در دست مادرش می دیدند ناراحت بود ولی خوب می دانست که اگر این کار را نکند, مادرش چه حالی می شود.
در باز شد و ویل معلم پیانو را در برابر خود دید که دیگر خمیده شده و پا به سن گذاشته بود اما هنوز مثل آن وقت ها بوی عطر استوقدوس می داد.
بانوی پیر گفت: «کیه؟ ویلیام تویی؟ یک سالی می شود که ندیدمت. چی می خواهی عزیزم؟»
ویل با جدیت گفت: «اگر اجازه بدهید, می خواهم با مادرم بیایم داخل خانه.»
خانم کوپر به زن که موهای آشفته و نیمه لبخندی پریشان بر لب داشت و نیز به لب های فشرده و فک بیرون زده و چشمان پسرک که تلالوی غمناکی در آن می درخشید نگاه کرد و ناگهان متوجه شد که خانم پاری، مادر ویلیام، فقط یکی از چشم هایش را آرایش کرده است و هیچ کدامشان هم متوجه این مسئله نشده بودند... بدون شک یک جای کار عیب داشت. خانم کوپر در حالی که از کنار در عقب می رفت تا راه را برای آنها باز کند گفت: «خوب...»
ویل قبل از بستنِ در خانه به بالا و پایین خیابان نگاه کرد. خانم کوپر متوجه شد که مادر ویلیام با قدرت تمام به دست ویل چنگ زده و او هم با محبتی عمیق مادرش را به اتاق نشیمن که پیانو در آن بود راهنمایی می کند (البته او فقط همین اتاق را بلد بود). لباس های خانم پاری کمی بوی نا می داد؛ انگار که قبل از خشک شدن, مدت زیادی در ماشین لباسشویی مانده بود. آنها بر روی مبل نشستند. آفتاب غروب بر چهره هایشان می تابید و خانم کوپر ناگهان دریافت که چقدر این دو نفر به هم شبیه اند: استخوان پهن گونه و چشمان درشت و ابروان مشکی صافشان کاملاً مثل هم بود.
بانوی پیر گفت: «چی شده ویلیام؟ موضوع چیه؟»
ـ مادرم به یک جایی احتیاج دارد که یکی دو روزی در آن زندگی کند. می دانید، فعلاً نمی توانم توی خانه مان ازش مراقبت کنم؛ البته نه اینکه مریض باشد، نه... فقط یک کم پریشان و نگران است، همین. مراقبت از او اصلاً کار سختی نیست. فقط یک کسی را می خواهد که باهاش مهربان باشد و مطمئنم که شما خیلی راحت می توانید این کار را بکنید.
زن داشت به پسرش نگاه می کرد و ظاهراً هیچ کدام از حرف های او را نمی فهمید. خانم کوپر متوجه یک کبودی بر روی گردن زن شد. ویل از خانم کوپر چشم بر نمی داشت و قیافه اش مستاصل و درمانده بود.
ـ او خرج زیادی ندارد. من یک مقدار غذا برایش گذاشته ام؛ فکر کنم برای این مدت کافی باشد. شما هم می توانید از آنها استفاده کنید؛ او ناراحت نمی شود...
ـ ولی... من مطمئن نیستم که بتوانم... منظورم این است که او به دکتر نیاز ندارد؟
ـ نه، او که مریض نیست.
ـ ولی حتماً کسِ دیگری هم هست که بتواند... چه طوری بگویم... فامیلی، همسایه ای، کسی...
ـ ما قوم و خویشی نداریم, خانم کوپر؛ تنها زندگی می کنیم. همسایه ها هم خودشان کلی گرفتاری دارند.
ـ خدمات اجتماعی چه طور؟ نمی خواهم ناراحتت کنم عزیزم ولی...
ـ نه! نه! او فقط یک کم کمک می خواهد، همین... من یکی دو روزی نمی توانم این کار را بکنم ولی خیلی طول نمی کشد... من می خواهم... راستش چند تا کار است که باید انجام بدهم ولی مطمئن باشید خیلی زود برمی گردم و او را می برم خانه... قول می دهم خیلی طول نکشد.
مادر با چنان ایمان و اعتمادی به پسرش نگاه می کرد و ویل هم با چنان عشق و اطمینانی به او لبخند می زد که خانم کوپر نتوانست «نه» بگوید.
او رو به خانم پاری کرد و گفت: «خوب، مطمئنم که برای یکی دو روز مشکلی پیش نمی آید. می توانی از اتاق دخترم استفاده کنی، عزیزم. او استرالیاست و فعلاً نیازی بهش ندارد.»
ویل گفت: «متشکرم.» و بعد سریع بلند شد؛ به نظر می رسید که خیلی برای رفتن از آنجا عجله دارد.
خانم کوپر پرسید: «ولی تو چه کار می کنی؟»
ـ من می روم پیش یکی از دوست هایم. هر موقع که بتوانم بهتان زنگ می زنم... شماره تان را دارم؛ همه چیز درست می شود؛ خیالتان راحت باشد.
مادرش با حالتی گیج و پریشان داشت به او نگاه می کرد. ویل خم شد و او را محکم بوسید و گفت: «نگران نباش؛ قول می دهم خانم کوپر بهتر از من ازت مراقبت کند.»
آنها همدیگر را محکم در آغوش گرفتند و ویل دوباره او را بوسید و بعد دستش را به آرامی از دور گردنش باز کرد و به طرف در رفت. خانم کوپر متوجه شد که پسرک خیلی ناراحت است چون چشم هایش از اشک می درخشید. با این حال، ویل با به یاد آوردن رسمِ ادب به طرف بانوی پیر برگشت و گفت: «خداحافظ و خیلی از شما متشکرم.»
خانم کوپر گفت: «ویلیام کاش بهم می گفتی موضوع چیه...»
ـ یک کم پیچیده است... ولی مطمئن باشید که او دردسری برایتان ایجاد نمی کند.
البته منظور خانم کوپر این نبود و هر دوتائیشان هم این موضوع را به خوبی می دانستند. بدون شک ویل درگیر ماجرایی بود که خانم کوپر هیچ چیزی از آن نمی دانست. او هرگز بچه ای به این سرسختی ندیده بود.
ویل از آنجا دور شد؛ او داشت به خانه خالی فکر می کرد.

بن بستی که ویل و مادرش در آن زندگی می کردند در واقع انحنای خیابانی در یک شهرک جدید بود که ده دوازده تا خانه مثل هم در آن قرار داشت. خانه ویل از همگی آنها درب و داغون تر بود؛ باغچه جلوی خانه شان فقط یک تکه زمینِ پر از علف هرز بود. چند مدت پیش مادرش تعدادی بوته در آن کاشته بود ولی همه آنها از بی آبی پلاسیده و از بین رفته بودند. گربه اش ماکسی در زیر بوته اورتانزیا که محل استراحتِ مورد علاقه اش بود و هنوز کاملاً خشک و پلاسیده نشده بود, دراز کشیده بود و به محض دیدن ویل که از سرِ نبش پیچید, بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد و به طرفش رفت و با یک میوی آرام به او سلام کرد و سرش را به پای او مالید.
ویل او را در آغوش گرفت و خیلی آهسته گفت: «آنها برگشته اند، ماکسی؟ تو آنها را دیدی؟»
خانه در سکوت فرو رفته بود. در آخرین اشعه های آفتابِ غروب, مردی در کنار خیابان مشغول شستن ماشینش بود و اصلاً متوجه حضور ویل نشد؛ او هم نگاهی به مرد نکرد. هر چه مردم کمتر متوجه اش می شدند, بهتر بود.
ویل در حالی که ماکسی را به سینه اش می فشرد در را باز کرد و سریع وارد خانه شد و به دقت به اطراف گوش داد و بعد گربه اش را بر زمین گذاشت. هیچ صدایی به گوش نمی رسید؛ خانه خالی بود.
قوطی کنسروی برای ماکسی باز کرد و او را در آشپزخانه گذاشت تا غذایش را بخورد و خودش بیرون رفت. چقدر طول می کشید تا آن مردها دوباره برگردند؟ اصلاً معلوم نبود ... پس باید عجله می کرد. او از پله ها بالا رفت و شروع به گشتن کرد.
ویل دنبال یک جعبه چرمی سبز رنگ بود. آنقدر جاهای مختلفی برای پنهان کردن چیزهایی به اندازه آن جعبه کوچک در یک خانه مدرنِ معمولی وجود داشت که آدم انگشت به دهان می ماند؛ اصلاً لازم نبود چیزی را در قالبی مخفی یا زیرزمینی بزرگ پنهان کرد تا دیگران نتوانند به آسانی آن را پیدا کنند. اول از همه سراغ اتاق خواب مادرش رفت؛ از اینکه داشت به درون کشوهایی که لباس های زیر مادرش در آن بود نگاه می کرد, خجالت می کشید. بعد به سراغ جاهای دیگر رفت و به طور دقیق و حساب شده ای بقیه اتاق های طبقه بالا را گشت؛ حتی اتاق خودش را هم جستجو کرد. ماکسی که برای همراهی کردن او به طبقه بالا آمده بود, در نزدیکی اش نشست و مشغول لیسیدن خودش شد.
ویل جعبه را پیدا نکرد.
حالا دیگر هوا داشت تاریک می شد و او حسابی احساس گرسنگی می کرد. مقداری لوبیای پخته روی نان برشته ای گذاشت و پشت میز آشپزخانه نشست. همین طور که داشت غذایش را می خورد به این فکر می کرد که بهترین روشِ گشتن اتاق های طبقه پایین کدام است. غذایش تقریباً تمام شده بود که تلفن زنگ زد.
ویل کاملاً بی حرکت سر جایش نشست؛ قلبش به شدت می تپید. شروع به شمردن کرد: یک... دو... سه... تلفن بیست و شش بار زنگ زد و بعد قطع شد. او بشقابش را توی ظرفشویی گذاشت و دوباره شروع به گشتن کرد.

چهار ساعت بعد او هنوز جعبه چرمی سبز رنگ را پیدا نکرده بود. نیم ساعت از یک گذشته بود و او به شدت احساس خستگی می کرد. به طرف تختش رفت و با همان لباس هایی که به تن داشت روی آن دراز کشید و فوراً به خواب عمیقی فرو رفت. رویاهایش آشفته و درهم و برهم بود؛ چهره غمناک و هراسان مادرش دائماً در فاصله ای دور در مقابلش بود. ناگهان از خواب پرید و همزمان متوجه دوتا چیز شد (او نزدیک سه ساعت خوابیده بود).
اول اینکه فهمید آن جعبه کجاست و دوم اینکه متوجه شد آن مردها در طبقه پایین هستند و دارند در آشپزخانه را باز می کنند.
ویل ماکسی را از سر راه برداشت و به آرامی، صدای خواب آلود اعتراضش را ساکت کرد. بعد پاهایش را از آن طرف تخت آویزان کرد و کفش هایش را پوشید. حواسش را کاملاً جمع کرده بود تا صداهای طبقه پایین را بشنود؛ نجواهای خیلی آرامی به گوش می رسید: کسی یک صندلی را بلند کرد و دوباره سر جایش گذاشت... پچ پچی کوتاه... غژغژ چوب های کف اتاق...
ویل در حالی که آهسته تر از آنها حرکت می کرد از تختش بیرون آمد و پاورچین پاورچین به طرف اتاق بالای پلکان رفت. اتاق کاملاً تاریک بود و ویل، در نور کمرنگی که به داخل اتاق می تابید، چرخ خیاطی رکابی قدیمی مادرش را دید. همین چند ساعت قبل این اتاق را حسابی زیر و رو کرده بود ولی جعبه کنار چرخ خیاطی را فراموش کرده بود؛ مادرش همیشه همه الگوها و ماسوره ها را در آن نگهداری می کرد.
با احتیاط شروع به گشتن کرد و در تمام مدت به صداهای اطرافش هم گوش می داد. مردها داشتند طبقه پایین را جستجو می کردند و ویل از لای در می توانست نور ضعیفی را که احتمالاً از یک چراغ قوه بود ببیند.
بالاخره قفل جعبه را پیدا کرد و به محض گشودن آن چشمش به جعبه چرمی سبز رنگ افتاد (از همان لحظه ای که از خواب بیدار شد, می دانست که جعبه آنجاست.)
حالا باید چه کار می کرد؟
برای لحظه ای از جایش تکان نخورد. قلبش به شدت می تپید و همین طور که در تاریکی قوز کرده بود به صداهای اطرافش گوش می داد. آن دو تا مرد توی سالون بودند. ویل صدای یکی از آنها را شنید که خیلی آرام گفت: «زودباش، صدای شیرفروش دارد از پایین خیابان می آید.»
صدای دیگری گفت: «هنوز که نرسیده اینجا؛ باید یک نگاهی هم به بالا بیندازیم.»
ـ پس عجله کن؛ اینقدر دور خودت نگرد.
ویل به محض اینکه صدای غژغژ پله بالایی را شنید, خودش را آماده کرد. مرد سعی می کرد کوچک ترین سروصدایی ایجاد نکند ولی نمی توانست جلوی غژغژ پله چوبی را بگیرد. برای لحظه ای هیچ صدایی نیامد. ویل از لای در، اشعه خیلی باریک چراغ قوه را که از روی زمین می گذشت دید.
چند لحظه بعد در تکان خورد. ویل صبر کرد تا مرد در را کاملاً باز کند و بعد ناگهان از توی تاریکی بیرون پرید و ضربه محکمی به شکم مرد مزاحم وارد کرد.
نه ویل و نه آن مرد، هیچکدام، متوجه گربه نشده بودند.
وقتی که مرد به بالای پله ها رسیده بود، ماکسی یواشکی از اتاق خواب بیرون آمده بود و با دُمی افراشته نزدیک پاهای مرد ایستاده بود و آماده شده بود تا سر بزنگاه روی او بپرد. مرد سرحال و قبراق و باتجربه بود و خیلی راحت می توانست از پس ویل بر بیاید ولی به محض اینکه قدمی به عقب گذاشت تا جواب ضربه ویل را بدهد, پایش به گربه خورد و تعادلش را از دست داد و از پشت به پایین پله ها افتاد و سرش به طرز فجیعی به میز توی سالون برخورد کرد.
ویل صدای هولناک ضربه ای را شنید ولی منتظر نماند تا ببیند چه بلایی سر مرد آمده؛ به سرعت از روی نرده های پلکان سُر خورد و از روی مرد که در کنار پله ها افتاده بود و از درد به خود می پیچید جست زد و کیف پاره پوره خرید را از روی میز قاپید و از در بیرون زد و دور شد. مرد دیگر که با شنیدن آن سروصداها از اتاق پذیرایی بیرون آمده بود, فقط ایستاده بود و به منظره مقابلش خیره شده بود.
ویل علیرغم عجله و وحشتی که داشت باز تعجب کرد که چرا آن یکی مرد فریادی پشت سرش نزده بود و یا تعقیبش نکرده بود. به هر حال آنها خیلی زود با ماشین ها و تلفن های همراهشان به دنبالش می آمدند؛ پس تنها کاری که می توانست بکند این بود که با تمام قدرت بدود.
مرد شیرفروش به داخل بن بست پیچید. لامپ های گاری الکتریکی اش در روشنایی کمرنگ غروب، ضعیف و کم نور به نظر می رسید. ویل از روی حصاری پرید و وارد باغچه همسایه شان شد؛ از راهروی کنار آن عبور کرد و از دیوار باغچه بعدی بالا رفت. بعد از روی چمن کاری های خیس از شبنم رد شد و از پرچینی گذشت و از میان انبوه درخت ها و بوته های مجتمع مسکونی و خیابان اصلی عبور کرد و بالاخره در همان نزدیکی ها زیر بوته ای خزید و همین طور که نفس نفس می زد و می لرزید، به پشت دراز کشید. هنوز خیلی زود بود که توی خیابان ها راه بیفتد. باید صبر می کرد تا ساعت ازدحام عبور و مرور مردم شروع می شد.
او نمی توانست صدای برخوردِ سر مرد و آن حالت ناجورِ گردنِ کج شده اش و جمع شدن وحشتناک دست و پاهایش را از ذهنش بیرون کند؛ بدون شک او آن مرد را کشته بود.
نمی توانست این فکر را از سرش بیرون کند ولی باید این کار را می کرد. آنقدر ذهنش درگیر مسائل دیگر بود که جایی برای این یکی باقی نمی ماند. مادرش... آیا جایش امن بود؟ خانم کوپر که به کسی چیزی نمی گفت... می گفت؟ حتی اگر او برخلاف قولی که داده بود برنمی گشت؟ او دیگر نمی توانست برگردد چون حالا دیگر یک آدم کشته بود.
و ماکسی... کی به او غذا می داد؟ آیا ماکسی نگران آنها می شد؟ آیا به دنبالشان می آمد؟
روشنی چندانی نبود ولی همین میزان نور برای نگاه کردن به محتویات داخل کیف برایش کافی بود: کیف پول مادرش، آخرین نامه وکیلشان، نقشه راه ها و جاده های جنوب انگلستان، چند تا تکه شکلات، خمیردندان، جوراب ها و شورت های اضافی و... جعبه چرمی سبز رنگ.
همه چیز داخل کیف بود؛ همه چیز داشت دقیقاً طبق برنامه پیش می رفت ولی...
او یک نفر را کشته بود.

ویل اولین بار، در سن هفت سالگی، فهمید که مادرش با بقیه مردم فرق دارد و او باید ازش مراقبت کند. آنها توی یک سوپر مارکت بودند و داشتند با هم بازی می کردند. مادرش بهش گفته بود آنها فقط موقعی که کسی حواسش نیست می توانند چیزی توی سبد بگذارند و وظیفه ویل هم این بود که همه جا را زیر نظر بگیرد و سر بزنگاه زیر لب به مادرش علامت دهد: «حالا!». آن وقت مادرش به سرعت قوطی یا پاکتی را از روی قفسه برمی داشت و یواشکی در سبد می گذاشت و آن موقع دیگر خطری آنها را تهدید نمی کرد چون آن بسته ها دیگر دیده نمی شدند.
بازی خوبی بود و آنها مدت زیادی به آن ادامه دادند؛ آن روز, صبح شنبه بود و فروشگاه هم پر از اجناس گوناگون و ویل و مادرش هم کارشان را بلد بودند و خیلی خوب با هم کار می کردند؛ آنها به هم اعتماد داشتند. ویل عاشق مادرش بود و اکثر اوقات هم بهش می گفت که چقدر دوستش دارد و مادرش هم همین حرف را به او می زد.
به محض رسیدن به صندوق، وجود ویل لبریز از شادی و هیجان شد چون آنها دیگر داشتند برنده می شدند؛ و وقتی که مادرش نتوانست کیف پولش را پیدا کند ـ این هم قسمتی از بازی بود ـ هنوز هم همین احساس را داشت. حتی موقعی هم که مادرش گفته بود دشمن ها کیفش را دزدیده اند, نگران نشده بود... ولی ویل این بار خسته و گرسنه شده بود و مامان هم دیگر خیلی خوشحال نبود؛ او حسابی ترسیده بود. آنها دور زدند و پاکت ها را به سر جایشان برگرداندند. با این حال این دفعه باید حواسشان را بیشتر جمع می کردند چون آن دشمن ها حالا کیف پول او را داشتند و از روی شماره کارت اعتباریش رد آنها را می گرفتند.
وحشت ویل هم مدام زیادتر می شد. او فهمیده بود که مادرش با چه ذکاوتی این خطر جدی و واقعی را تبدیل به یک بازی بچه گانه کرده است تا او نترسد و حالا که به این قضیه پی برده بود باید تظاهر می کرد که از هیچ چیز نمی ترسد و با این کار به مادرش قوت قلب بیشتری می داد.
به این ترتیب پسر کوچولو تظاهر کرد که بازی هنوز ادامه دارد و خیال مادرش از بابت ترس و وحشت او راحت شد. آنها دست خالی به خانه برگشتند؛ با این حال خوشحال بودند که از شر آن دشمن ها خلاص شده بودند. مدتی بعد ویل کیف پول مادرش را روی میز توی سالون پیدا کرد!!! روز دوشنبه دو نفری به بانک رفتند و مادرش برای اطمینان بیشتر حسابش را در آنجا بست و پول هایش را به بانک دیگری سپرد؛ دیگر خیالشان راحت شد.
ولی در طول چند ماه آینده، ویل کم کم متوجه شد که دشمنان مادرش اصلاً وجود خارجی ندارند؛ آنها زاییده خیال او بودند. کشف این مسئله نه تنها باعث نشد که ویل احساس خطر و وحشت کمتری بکند, بلکه هشداری شد تا او حتی بیشتر از قبل مراقب مادرش باشد. درست از همان لحظه ای که فهمیده بود برای آسودگی خیال مادرش باید تظاهر کند، همیشه نیمی از هوش و حواسش معطوف به نگرانی ها و دلواپسی های او بود؛ او آنقدر مادرش را دوست داشت که حاضر بود برای محافظت از او حتی جانش را هم بدهد.
در مورد پدرش چیز زیادی نمی دانست؛ مدت ها قبل از اینکه او را به یاد بیاورد ناپدید شده بود. با این حال به شدت در مورد او کنجکاو بود و مدام مادرش را با سوالاتی که اغلب جوابی برایش نداشت کلافه می کرد.
او پولدار بود؟
کجا رفت؟
چرا رفت؟
او مرده؟
دوباره برمی گردد؟
او چه شکلی بود؟
این سوال آخری تنها پرسشی بود که مادرش جوابی برای آن داشت. جان پاری، مردی جذاب و افسری باهوش و شجاع در نیروی دریایی سلطنتی بود ولی ارتش را به شوق کاشف شدن و مسافرت کردن به نقاط دوردست دنیا رها کرده بود. ویل از شنیدن این حرف به هیجان آمد: داشتن یک پدر کاشف از هر چیزی مهیج تر بود. از آن روز به بعد, یک رفیق خیالی در تمام بازی هایش همراه او بود: او و پدرش با هم از توی جنگل عبور می کردند؛ دستهایشان را سایبان چشمانشان قرار می دادند و از عرشه کشتی بادبانی شان به دریاهای متلاطم نگاه می کردند؛ گاهی مشعلی را بالا می گرفتند تا کتیبه های اسرارآمیزِ غار پر از خفاشی را بخوانند و... آنها دوستان بسیار خوبی برای هم بودند و بارها و بارها جان یکدیگر را نجات داده بودند؛ هر دو شب های طولانی در کنار آتش می نشستند و با هم حرف می زدند و می خندیدند.
هر چه ویل بزرگ تر می شد, حیرت و سرگردانیش هم بیشتر می شد. آخر چه طور ممکن بود در دنیای به این بزرگی هیچ عکسی از پدرش وجود نداشته باشد؟ عکسی که در آن به همراه مردی با ریش و سبیل یخ زده, روی سورتمه های شمالی نشسته باشد و یا تصویری که در حال بررسی ویرانه های پوشیده از خزه در جنگل به یادگار گرفته باشد. مگر می شد هیچ کدام از آن هدایا و نشان های افتخاری را که او قطعاً به همراه خود به خانه آورده بود، باقی نمانده باشد؟ آیا در هیچ کتابی اسمی از او برده نشده بود؟
مادرش چیزی نمی دانست. با این حال ویل همیشه یکی از جمله های او را در ذهن داشت:
«روزی پا جای پای پدرت می گذاری؛ تو هم مثل او آدم بزرگی می شوی و ردای او را به تن می کنی.»
و اگرچه که ویل معنای این حرف های مادرش را نمی فهمید ولی یک جورهایی آنها را حس می کرد و با شنیدنشان، از غرور و خوشحالی سر شوق می آمد. حالا دیگر همه رویاهایش داشت به حقیقت می پیوست؛ پدرش زنده بود و در یک ناکجا آبادی گم شده بود و ویل تصمیم داشت برود و او را نجات بدهد و ردایش را بر تن کند... این هدف بزرگ, ارزش پشت سر گذاشتن یک زندگی سخت و طاقت فرسا را داشت.
به این ترتیب او راز بیماری مادرش را پنهان کرد. گاهی وقت ها مادرش کمی آرام تر می شد و ذهنش هم بهتر و روشن تر کار می کرد. در همین ساعت ها بود که ویل با دقتِ تمام سعی می کرد نحوه تمیز کردن خانه و آشپزی و خرید کردن را از مادرش یاد بگیرد تا زمانی که حواس او سرِ جایش نیست، خودش این کارها را انجام دهد. در ضمن یاد می گرفت که چه طور خود را از چشم دیگران پنهان نگه دارد و توجه کسی را در مدرسه به خود جلب نکند و حس کنجکاوی همسایگانشان را برنیانگیزد ـ حتی در مواقعی که مادرش از شدت وحشت و دیوانگی به زحمت می توانست کلمه ای به زبان بیاورد. ویل بیشتر از هر چیزی از این مسئله وحشت داشت که مقامات دولتی از حال و روز مادرش باخبر شوند و او را ازش جدا کنند و در خانه ای در میان غریبه ها نگه دارند؛ این بدترین اتفاقی بو که می توانست بیافتد. بعضی اوقات تاریکی و ابهام از ذهن مادرش کنار می رفت و او دوباره سرحال و قبراق می شد و به ترس هایش می خندید و از او که اینقدر خوب ازش مراقبت کرده بود، تشکر می کرد. در این لحظه ها وجودش چنان لبریز از عشق و محبت می شد که ویل هیچ رفیقی بهتر از او برای خودش تصور نمی کرد و تنها چیزی که آرزو می کرد این بود که هر دوتائیشان تا آخر عمر در کنار هم باشند.
ولی ناگهان سر و کله آن مردها پیدا شد.
آنها پلیس نبودند و از طرف خدمات اجتماعی هم نیامده بودند و تا جایی که ویل می دانست حتی تبه کار هم نبودند. او با تمام توانش سعی کرد که آنها را از خودشان دور کند ولی آن مردها اصرار داشتند کاری را که به خاطرش به آنجا آمده بودند تمام کنند؛ آنها فقط می خواستند با مادرش حرف بزنند. بعد از آن ملاقات, شرایط روحی مادرش متزلزل تر شد.
ویل از پشت در می شنید که دارند درباره پدرش از او سوال می کنند و احساس می کرد که ضربان قلبش تندتر شده است.
آنها می خواستند بدانند که جان پاری کجا رفته؛ آیا از موقع رفتنش تا حالا چیزی برایش فرستاده یا نه؛ آخرین بار کی از او خبری دریافت کرده؛ آیا جان پاری با هیچ سفارت خانه ای تماس گرفته و... ویل می دید که مادرش مدام عصبی تر می شود. دیگر طاقت نیاورد و داخل اتاق دوید و به آن مردها گفت که از خانه آنها بیرون بروند.
علیرغم سن کم اش آنقدر عصبانی و خشمگین به نظر می رسید که هیچ کدام از مردها جرات نکردند به او بخندند. آنها خیلی راحت می توانستند او را به زمین بکوبند و یا با یک دست از روی زمین بلندش کنند ولی او خیلی شجاع بود و شعله های خشمش هم سوزنده و مرگبار به نظر می رسید.
به این ترتیب آنها مجبور به ترک خانه شدند. طبیعتاً این حادثه باعث راسخ تر شدن عقیده اش شد؛ پس همه چیز حقیقت داشت: پدرش در یک جایی توی دردسر افتاده بود و فقط او بود که می توانست کمکش کند. بازی هایش دیگر بچه گانه و اَلکی نبود و خودش هم دیگر آنقدر بی پرده و آشکارا جلوی دیگران بازی نمی کرد. رویاهایش داشت به حقیقت می پیوست و او باید لیاقتش را پیدا می کرد.
مدت زیادی نگذشت که آن مردها دوباره آمدند. آنها عقیده داشتند که مادر ویل چیزی برای گفتن دارد. این بار وقتی آمدند که ویل در مدرسه بود. یکی از آنها سرِ مادرش را با حرف زدن گرم کرد و دیگری به طبقه بالا رفت تا بدون اینکه زن متوجه شود, اتاق خواب ها را بگردد. اتفاقاً آن روز ویل کمی زودتر به خانه آمد و آنها را در آنجا دید. دوباره تمام وجودش پر از خشمی آتشین شد و یک بار دیگر مردها مجبور به ترک خانه شدند.
انگار آنها فهمیده بودند که ویل از ترس از دست دادن مادرش به سراغ پلیس نمی رود. او نمی خواست که آنها مادرش را به مقامات مسئول تحویل بدهند و او را ازش جدا کنند. این مسئله باعث شد که آن مردها فشار بیشتری به آنها بیاورند. بالاخره در یکی از روزها که ویل به پارک رفته بود تا مادرش را به خانه برگرداند, آنها یواشکی وارد خانه شدند. آن روز حال مادر بدتر شده بود و فکر می کرد که باید به تک تک میله های نیمکت های دورِ حوضِ پارک دست بزند. ویل به او کمک کرد تا این کار را زودتر انجام بدهد. به محض رسیدن به خانه، چشمشان به عقب ماشین آن مردها افتاد که داشت از سر پیچ بن بست ناپدید می شد. ویل سریع داخل خانه رفت و متوجه شد که آنها وارد خانه شده و اکثر کمدها و کشوها را گشته اند.
او می دانست که آنها دنبال چی هستند. جعبه چرمی سبز رنگ با ارزش ترین دارایی مادرش بود. البته هیچ وقت این فکر به ذهن ویل نرسیده بود که داخل آن را نگاه کند؛ حتی نمی دانست که مادرش آن را کجا می گذارد. تنها چیزی که می دانست این بود که در آن جعبه تعدادی نامه وجود داشت که مادرش گاهگاهی آنها را می خواند و گریه می کرد و درست در همان وقت ها هم بود که برایش از پدرش حرف می زد. بنابراین ویل حدس می زد که این جعبه همان چیزی است که آن مردها دنبالش هستند و می دانست که باید کاری برای آن بکند.
اما قبل از هر کاری باید جای امنی برای مادرش پیدا می کرد. او ساعت ها به این مسئله فکر کرد و از آنجا که هیچ دوستی نداشت که ازش کمک بخواهد و همسایه ها هم حالا دیگر حسابی به آنها مشکوک شده بودند، بالاخره به این نتیجه رسید که تنها فرد قابل اعتماد خانم کوپر است. می خواست به محض اینکه خیالش از بابت محل زندگی مادرش راحت شد, به خانه برگردد و جعبه چرمی را پیدا کند و داخل آن را ببیند و بعد هم راهی آکسفورد بشود. مطمئن بود که در آنجا می تواند جواب چند تا از سوال هایش را بیابد ولی بدبختانه آن مردها خیلی زود برگشتند.
و او حالا یکی از آنها را کشته بود.
بنابراین از این به بعد پلیس هم به دنبالش بود.
البته او در مخفی شدن و جلب توجه نکردن استاد بود. با این حال این بار باید بیشتر از قبل تلاش می کرد که به چشم نیاید و به خوبی می دانست که این کار را باید تا زمانی که می توانست ادامه دهد... تا زمانی که یا او پدرش را پیدا می کرد و یا آنها او را می یافتند؛ و اگر اول آنها گیرش می انداختند, دیگر از کشتن چند نفر دیگرشان ابایی نداشت.
چند ساعت بعد, نزدیکی های نیمه شب, ویل داشت در حومه شهر آکسفورد که چهل مایل با آنجا فاصله داشت راه می رفت و تا مغز استخوان خسته بود. کمی از راه را مجانی سوار ماشینی شده بود و قسمت های دیگری را هم با پنهان شدن روی سقف دو تا اتوبوس طی کرده بود و بقیه راه را هم پیاده آمده بود. بالاخره ساعت شش به آکسفورد رسید. الآن دیگر برای انجام دادن کار مورد نظرش خیلی دیر وقت بود. او در مغازه ساندویچی «برگرکینگ» چیزی خورد و بعد برای اینکه خودش را پنهان کند, به سینما رفت (گرچه حتی موقعی هم که داشت فیلم را تماشا می کرد, موضوع فیلم را به یاد نمی آورد) و حالا بعد از گذشتن از خیابان های آکسفورد داشت در خیابان درازی که انگار انتها نداشت در حومه شهر قدم می زد و به سمت شمال می رفت.
تا حالا که کسی متوجه اش نشده بود ولی می دانست که تا دیر نشده باید جایی برای خوابیدن دست و پا کند چون هر چه دیرتر می شد, بیشتر جلب توجه می کرد. مشکل اینجا بود که در باغچه های خانه های شیک و قشنگ این خیابان هیچ جایی برای قایم شدن وجود نداشت و در ضمن او هنوز کاملاً از شهر خارج نشده بود.
بالاخره به میدان بزرگی رسید؛ در اینجا جاده ای که به سمت شمال می رفت با جاده کمربندی آکسفورد که به سمت شرق و غرب امتداد می یافت تقاطع پیدا می کردند. در این موقع شب، خبری از ترافیک سنگین نبود و خیابانی که او در آن ایستاده بود خلوت و ساکت بود. در دو طرف آن، خانه های شیک و قشنگ در پشت پرچین های پرپشتی پنهان شده بودند. در امتداد آنها دو ردیف درخت اُوِلس هم کاشته شده بود؛ این درختان عجیب و غریب با سرشاخه هایی که برگ هایشان به طور قرینه سبز شده بود بیشتر شبیه نقاشی های بچه ها بودند تا درختان واقعی و لامپ های خیابان هم این منظره را مصنوعی تر کرده بود؛ درست مثل یک دکور صحنه. ویل از شدت خستگی گیج و منگ شده بود؛ او یا باید راهش را به سمت شمال ادامه می داد و یا باید در زیر یکی از آن درخت ها سرش را روی علف ها می گذاشت و می خوابید. داشت فکر می کرد کدام راه را انتخاب کند که یکمرتبه چشمش به یک گربه افتاد.
مثل ماکسی یک گربه ببری بود و از باغچه ای که در جاده منتهی به آکسفورد قرار داشت بیرون آمده بود. ویل کیف خریدش را زمین گذاشت و دستش را دراز کرد. گربه جلو آمد و سرش را به پاهای او مالید؛ ماکسی هم همیشه همین کار را می کرد. البته همه گربه ها همچین عکس العمل هایی نشان می دهند؛ با این وجود ویل آنقدر دلش هوای برگشتن به خانه را کرد که اشک های سوزانی در چشمانش جمع شد.
بالاخره گربه راهش را کشید و رفت. در این موقعِ شب حتماً برای خودش قلمرویی داشت که در آن گشت می زد و موشی چیزی شکار می کرد. حیوان از خیابان رد شد و به سمت بوته های آن طرف درختان اولس رفت و همانجا ایستاد.
ویل که هنوز داشت گربه را نگاه می کرد متوجه شد که حیوان حرکات عجیب و غریبی از خودش نشان می دهد.
او دستش را دراز کرده بود تا چیزی را که در مقابلش قرار داشت لمس کند؛ البته آن چیز نامرئی بود و ویل آن را نمی دید. چند ثانیه بعد گربه در حالی که کمرش را خم کرده بود و دمش را شق و رق بالا گرفته بود و تمام خزهای بدنش سیخ شده بود, به عقب پرید. ویل به حرکات و رفتار گربه ها آشنا بود. گربه دوباره به آن نقطه نزدیک شد. این بار ویل با دقت بیشتری به او نگاه کرد. گربه یک بار دیگر به هوا دست کشید. در واقع آن قسمت, تکه چمنی بود که در بین درختان اولس و بوته های پرچین یکی از باغچه ها واقع شده بود. گربه مجدداً به عقب پرید ولی این دفعه خیلی دور نرفت و به نظر می رسید که وحشتش هم کمی فروکش کرده است. بالاخره بعد از چند ثانیه فین فین کردن و دست زدن و سبیل تکان دادن، کنجکاوی اش بر تردید و احتیاط درونش غلبه کرد.
او قدمی به جلو گذاشت و ناگهان ناپدید شد.
ویل یکی دو بار چشم هایش را باز و بسته کرد. نور چراغ کامیونی که داشت دور می زد از رویش رد شد. ویل خود را در پناه تنه نزدیک ترین درختی که می دید پنهان کرد و آرام و بی صدا ایستاد. ماشین از آنجا دور شد. بعد ویل از پناهگاهش بیرون آمد و همین طور که چشمش را از نقطه ای که گربه مدتی مشغول بررسی آن بود، برنمی داشت از عرض خیابان عبور کرد و به سمت آن رفت. البته کار چندان آسانی نبود چون در اصل هیچ چیز خاصی در آنجا به چشم نمی خورد که بتواند نگاهش را روی آن متمرکز کند. ولی همین که به آنجا رسید و نگاه دقیق تری انداخت، آن را دید.
دست کم از بعضی از زوایا قابل مشاهده بود؛ درست مثل اینکه یک نفر تکه ای از هوا را بریده باشد. از آنجا تا لبه خیابان دو متری فاصله بود و آن تکه به شکل مربع کج و معوجی بود که عرضی کمتر از یک متر داشت. حتی اگر به لبه اش نزدیک می شدی, باز هم درست دیده نمی شد؛ از زاویه رو به رو هم که کاملاً غیب می شد. فقط از طرف نزدیک به جاده قابل دیدن بود، گرچه حتی از این زاویه هم به راحتی پیدا نبود چون تمام چیزی که از توی آن حفره پیدا بود, دقیقاً مثل همان چیزی بود که در این طرفش قرار داشت: یک تکه چمن که با نور لامپ های خیابان روشن شده بود!
ویل شک نداشت که تکه چمن آن طرف حفره متعلق به یک دنیای دیگر است.
البته دلیل خاصی برای این احساسش نداشت ولی به محض دیدن آن، در این باره اطمینان یافت؛ درست به همان قاطعیتی که می دانست آتش می سوزاند و مهربانی چیز خوبی است. او داشت به چیزی کاملاً غریب و بیگانه نگاه می کرد.
و همین احساس هم بود که او را وسوسه کرد خم شود و نگاه دقیق تری بیندازد. با دیدن منظره مقابلش سرش گیج رفت و ضربان قلبش شدیدتر شد. دیگر معطل نکرد. اول کیفش را داخل حفره فرستاد و بعد هم خودش وارد شکاف بین آن دو تا دنیا شد.
حالا در زیر یک ردیف درخت دیگر ایستاده بود ولی آنها درختان اولس نبودند, بلکه نخل هایی بودند که همانند درختان توی اکسفورد، در امتداد چمن ها رشد کرده بودند. او در وسط بولوار وسیعی ایستاده بود که ردیفی از کافه ها و مغازه های کوچک, در یک طرف آن قرار داشت. درهای همگی آنها باز و داخلشان بسیار روشن و نورانی بود و همگی شان در زیر آسمان پر از ستاره, ساکت و خاموش و خالی از سکنه بودند.
بوی عطر گل ها و نسیم شور دریا در هوای گرم شب پیچیده بود. ویل با دقت به اطراف نگاه کرد. در پشت سرش, نور ماهِ کامل بر روی تپه های بزرگ و سرسبز دوردست می تابید. در پای آن تپه ها چمنزاری وسیع و بیشه های کوچک و بزرگ و خانه هایی با باغ های زیبا و پرتو سفیدی از یک معبد قدیمی به چشم می خورد.
درست در کنارش حفره ای قرار داشت که مثل شکاف دنیای خودش به سختی دیده می شد ولی ویل هیچ شکی در مورد آن نداشت. او سرش را خم کرد و دنیای خودش و خیابان توی آکسفورد را دید. در حالی که همه بدنش می لرزید از کنار حفره عقب رفت: این دنیای جدید, هرچه که بود, بهتر از آن دنیایی بود که چند لحظه پیش از آن بیرون آمده بود. با این حال هنوز هم احساس گیجی و پریشانی می کرد.
درست مثل این بود که داشت خواب می دید و در عین حال بیدار هم بود. او بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت تا شاید گربه راهنما را پیدا کند.
هیچ اثری از او نبود. لابد حالا داشت در آن خیابان های باریک و یا در باغ های پشت کافه ها که چراغ هایشان فوق العاده جذاب و وسوسه انگیز بودند پرسه می زد. ویل کیف خرید پاره پوره اش را برداشت و به آرامی از خیابان گذشت و به سمت کافه ها رفت. از ترس اینکه مبادا همه اینها ناگهان غیب بشود, با احتیاط فراوانی قدم برمی داشت.
اینجا حال و هوایی شبیه سواحل مدیترانه ای یا کاریبانی داشت؛ البته ویل حتی یکبار هم پایش را از انگلستان بیرون نگذاشته بود و بنابراین نمی توانست اینجا را با مکان دیگری مقایسه کند. با این حال به نظرش می رسید که این کافه ها و رستوران ها از آن جور جاهایی بودند که آخر شب مردم می آمدند و چیزی می خوردند و با هم می رقصیدند و از موسیقی لذت می بردند. ولی هیچ آدمی در آن حوالی دیده نمی شد و سکوتی مطلق همه جا را فراگرفته بود.
کافه ای سر اولین پیچ قرار داشت که بالای پیشخوانش از فلز روی درست شده بود. روی بعضی از میزهای سبز کوچولویی که توی پیاده رو چیده شده بود لیوان های نیمه پُری به چشم می خورد؛ سیگاری مصرف شده همراه با خاکسترش در یک زیر سیگاری بر جای مانده بود. بشقاب برنجی هم در کنار یک سبد نانِ گرد شب مانده که عین مقوا سفت شده بودند قرار داشت.
ویل قوطی لیمونادی از توی سرد کننده پشت پیشخوان برداشت و بعد از چند لحظه فکر کردن سکه ای یک پوندی توی دخل انداخت. هنوز درش را کاملاً نبسته بود که دوباره آن را باز کرد. پیش خودش فکر کرد ممکن است دستگاه پول شمار بپرسد که به این پول چه می گویند؛ خوب، اسمش که کورونا بود ولی ویل توضیح بیشتری نمی توانست بدهد.
او پول را سر جایش گذاشت و قوطی لیموناد را با سر بازکنی که در کنار پیشخوان بود باز کرد. بعد هم از کافه بیرون زد و به طرف پایین خیابان به راه افتاد و از بولوار دور شد. مغازه های کوچک بقالی و نانوایی در بین طلافروشی ها و گل فروشی ها دیده می شدند و درهایی که پرده های مهره ای داشتند به خانه هایی باز می شدند که بالکن های فرفورژه شان پر از گل هایی بود که بر بالای پیاده روی باریک آویزان بودند. سکوت مطلقی که همه جا را فرا گرفته بود در این قسمت عمیق تر بود.
بعد از طی کردن مسافتی نه چندان زیاد به خیابان وسیعی رسید که درختان نخل بیشتری در آن سر به فلک کشیده بودند و قسمت زیرین برگ هایشان با نور چراغ های خیابان روشن شده بود.
در سمت دیگر خیابان, دریا قرار داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب لیرا و خنجر اسرارآمیز

کتاب لیرا و خنجر اسرارآمیز، جلد دوم از رمان سه جلدی جهانهای اسرار است. مجله نیوزویک این رمان را یکی از «۱۰۰ رمان بزرگ تاریخ بشریت» میداند. در این جلد با ویل پری آشنا میشویم، پسر ۱۲ساله ای که مانند لیرا کودکی اش را با گیم بازی گذرانده، مانند او جنگجوست، اما برخلاف او آدم بسیار جدی است. او هنر نامرئی شدن را بلد است و صاحب خنجر اسرارآمیز میشود. پدر ویل که سرباز و کاوشگر قطب بوده و دشمنانش به دنبال پیدا کردن اطلاعات در مورد او هستند سالهاست که ناپدید شده. ماجراهایی که بین لیرا و ویل و جادوگر سرافینا پکالا، خانم کولتر، لی اسکورسبی و ... میگذرد نشان میدهد که جنگ و آشوب به زودی در زمین در راه است. در این جلد با شخصیت های دیگری آشنا میشویم از جمله مری مالون، محقق آکسفورد؛ جادوگر روتا اسکادی؛ و استانیسلاس گرومن، شمنی که به دنبال اسلحه خاصی میگردد. ماجراهای هیجان انگیز یکی پس از دیگری در پیرامون لیرا و ویل اتفاق می افتند که بین دنیاهای مختلف در گذرند و به دنبال پدر ویل میگردند و همچنین پدیده اسرارآمیزی به نام «غبار»...
در 2 ماه پیش توسط