فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لیرا و تلسکوپ کهربایی

کتاب لیرا و تلسکوپ کهربایی

نسخه الکترونیک کتاب لیرا و تلسکوپ کهربایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لیرا و تلسکوپ کهربایی

لیرا و ویل با وحشت زیاد از خواب بیدار شدند. حال زندانی محکوم به اعدام را در روز اعدام داشتند. تایلیس و سالماکیا مشغول رسیدگی به سنجاقک‌هایشان بودند. شب‌پره‌هایی را که بیرون آلونک با تور نزدیک لامپ انباریکی کنار بشکه نفت گرفته بودند و پشه‌هایی را که در تار عنکبوت افتاده بودند همراه کمی آب در بشقابی حلبی به آنها می‌دادند. لیدی سالماکیا با دیدن حالت چهره لیرا و پانتالیمون موشی شکل که خودش را به سینه لیرا می‌فشرد کارش را رها کرد و آمد تا با او حرف بزند. در این حین ویل ازآلونک بیرون رفته بود تا در اطراف قدم بزند. سالماکیا گفت: «هنوز می‌توانید تصمیم‌تان را عوض کنید.» لیرا با لجاجت و در عین حال ترس گفت: «نه نمی‌توانیم. ما تصمیم خودمان را گرفته‌ایم. - و اگر برنگشتیم؟ لیرا گفت: «شما مجبور نیستید با ما بیایید.» - ما قصد نداریم شما را تنها بگذاریم. - پس دیگر چه اهمیتی دارد که برنگردید؟ - باید در راه انجام کار مهمی کشته شویم. لیرا سکوت کرد. قبل از این واقعاً به لیدی نگاه نکرده بود ولی حالا او را به روشنی می‌دید. در نور دودآلود چراغ نفتی روی میز ایستاده بود و فقط به اندازه یک‌دست با لیرا فاصله داشت. صورتی مهربان و آرام داشت زیبا و قشنگ نبود ولی از آن صورت‌هایی بود که که اگر مریض یا ناراحت یا ترسیده بودید دوست داشتید به آن نگاه کنید. صدایش آرام و پر احساس و رسا بود و در زیر آن حالتی از شادی و خنده احساس می‌شد. تا آنجا که لیرا به ‌خاطر می‌آورد هیچ‌کس در تمام زندگی‌اش برایش هنگام خواب کتاب نخوانده بود. همین‌طور کسی برایش قصه نگفته بود یا قبل از بوسیدن و روانه رختخواب کردن شعر‌های کودکانه نخوانده بود. اما ناگهان احساس کرد که اگر صدایی پیدا می‌شد که او را غرق آرامش می‌کرد یا گرمای محبت را در وجودش می‌ریخت باید صدایی مثل صدای لیدی سالماکیا می‌بود. لیرا در دلش احساس کرد می‌خواهد روزی فرزندی از خودش داشته باشد و با صدایی مثل این برایش لالایی بگوید و آواز بخواند تا آرامش کند. لیرا احساس کرد که بغض کرده بنا بر این آب دهانش را قورت داد و شانه بالا انداخت و گفت: «خوب،» لیدی گفت: «خواهیم دید» و پیش سنجاقک‌ها برگشت. نان خشک و چای تلخ تنها چیری بود که خانواده پیتر می‌توانستند برای صبحانه به مسافران تعارف کنند. لیرا ودوستانش بعد از خوردن صبحانه از میزبانانشان تشکر کردند، کوله‌هایشان را برداشتند و از میان شهر آلونک‌ها به سمت ساحل رودخانه براه افتادند.

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لیرا و تلسکوپ کهربایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: خفته طلسم شده

... هنگامی که آهوان شکاری،
از ژرفای غار برون آمدند
دوشیزه را خفته یافتند...

ویلیام بلیک

در دره ای پوشیده از گل های آزالیا، نزدیک مرز برفی، جایی که نهری تیره رنگ از برف های آب شده پایین می آمد و کبوترها و سهره ها در میان کاج های انبوه پرواز می کردند، غاری وجود داشت. صخره بزرگ بالای آن و برگ های خشک فراوانی که در پایین جمع شده بودند تا حدودی از دید پنهانش کرده بودند.
جنگل پر از سروصدا بود: صدای نهر در بین صخره ها، صدای باد در میان برگ های سوزنی درختان کاج، صدای جیرجیر حشرات و جیغ های پستاندارانی که روی درختان زندگی می کردند، نغمه پرندگان و گاه گاهی هم صدای هجوم بادی که یکی از شاخه های درخت سدر یا صنوبر را به شاخه دیگری می کوبید و صدایی مثل نوای یک ویولن سل ایجاد می کرد.
همه جا غرق در نور درخشان خورشید بود که هیچ ابری جلوی آن را نمی گرفت. پرتوهای طلایی بر کف جنگل، روی باریکه های چوب و آبگیر های زیر سایه های سبز و قهوه ای می تابید. نور هیچوقت ساکن نبود و یک جا نمی ایستاد چون مه گاه گاه از میان سرشاخه های درختان عبور می کرد و تمام انوار خورشید را به تلالویی صدف گون تبدیل می کرد و رطوبتی که وقتی مه برمی خاست می درخشید، تک تک مخروط های کاج را برق می انداخت. گاهی رطوبت ابرها به صورت قطرات کوچکی که نیمی آب و نیمی مه بودند، متراکم می شد و در هوا پخش می شد و پایین می آمد؛ البته به شدت باران نبود. ولی صدای نرمی در میان میلیون ها برگ سوزنی به پا می کرد.
در کنار نهر، جاده باریکی بود که از دهکده ای در پایین دره به معبدی نیمه متروکه در زیر یخچال طبیعی نزدیک آن می رسید. این دهکده چیزی بیشتر از چند کلبه چوپانی نبود. پرچم های ابریشمی رنگ ورورفته بر فراز یخچال طبیعی بر اثر بادهای مداومی که از ارتفاعات می وزید تکان می خوردند. کیک های جو و چایی های خشک نذری اهالی پرهیزگار دهکده هم آنجا به چشم می خورد. یخ و بخار و انعکاس عجیبی از نور، آسمان دهکده را با رنگین کمان های دائمی پوشانده بود.
غار کمی بالاتر از جاده بود. سال ها قبل مرد مقدسی آنجا زندگی کرده بود و عمر خود را به مراقبه و روزه داری و عبادت گذرانده بود و حالا آن غار به یاد او مکان مقدسی به شمار می رفت. کف خشک غار با عمقی حدود سی چهل متر پناه گاهی عالی برای خرس ها یا گرگ ها بود ولی پرندگان و خفاش ها تنها موجوداتی بودند که سالیان سال آنجا زندگی کرده بودند.
با این حال هیکلی که در دهانه غار نشسته بود و گوش هایش را بالا گرفته بود و با چشمان سیاهش به این طرف و آن طرف نگاه می کرد نه پرنده بود و نه خفاش. نور تند خورشید روی خز طلایی رنگ براق میمون می تابید. با دست هایش مخروط کاجی را این ور و آن ور می کرد و فلس های آن را با ناخن های تیزش می شکست و هسته های شیرینش را درمی آورد.
پشت سرش، درست جایی که نور خورشید به آن نمی رسید، خانم کولتر داشت مقداری آب را در قابلمه کوچکی روی چراغ نفتی گرم می کرد. دمونش صدای آرام هشدار دهنده ای از خودش درآورد و خانم کولتر سرش را بلند کرد.
دختر روستایی کوچکی از جاده جنگلی به سمت آنها می آمد. خانم کولتر او را شناخت. آما چند روز بود که برایش غذا می آورد. وقتی خانم کولتر به آن غار آمده بود، خودش را زن مقدسی معرفی کرده بود که مشغول عبادت و مراقبه است و نذر کرده که با هیچ مردی صحبت نکند. آما تنها کسی بود که خانم کولتر او را نزد خودش می پذیرفت.
ولی این بار دخترک تنها نبود؛ پدرش هم همراه او بود. مرد کمی دورتر منتظر ایستاد و آما به سمت غار آمد.
آما به دهانه غار رسید و تعظیمی کرد.
ـ پدرم خدمتتان سلام می رسانند.
خانم کولتر گفت: «خوش آمدی، فرزندم.»
دخترک بسته ای پیچیده در پارچه کتانی رنگ ورورفته ای در دست داشت که آن را پیش پای خانم کولتر روی زمین گذاشت. بعد دسته گل شقایقی را که با نخ کتانی بسته بود به طرف او گرفت و بعد با لحنی عصبی و سریع شروع به حرف زدن کرد. خانم کولتر فقط کمی از زبان این مردمان کوهستان را می فهمید ولی خوب، هیچوقت نباید می گذاشت که آنها بفهمند چقدر... به همین خاطر لبخندی زد و به دخترک اشاره کرد که ساکت شود و به دمون هایشان نگاه کند. میمون طلایی دست سیاه کوچکش را بالا گرفته بود؛ دمون پروانه ای آما به آن نزدیک و نزدیک تر شد تا بالاخره روی انگشت سبابه پینه بسته او نشست.
میمون؛ دمون دخترک را آرام به گوشش نزدیک کرد و خانم کولتر احساس کرد که جریان ظریفی از درک و آگاهی به درون ذهنش جریان یافت و کلمات دختر برایش معنا گرفت: اهالی دهکده خوشحال بودند که زن مقدسی چون او به آن غار پناه آورده ولی شایع شده بود که کسی همراه او است که یک جورهایی قدرتمند و خطرآفرین است.
این مسئله مردم دهکده را نگران کرده بود. آیا آن موجود ارباب خانم کولتر است یا خادمش؟ آیا قصد آزار آنها را دارد؟ اصلاً چرا به این غار آمده اند؟ آیا می خواهند مدت زیادی آنجا بمانند؟ آما با موجی از ترس و تردید همه اینها را از خانم کولتر پرسید.
خانم کولتر همزمان با درک و فهمی که از طریق دمونش به وجودش سرازیر شده بود جوابی عالی به ذهنش خطور کرد: او می توانست واقعیت را بگوید؛ ولی مسلماً نه همه واقعیت را، اما گفتن قسمتی از آن اشکالی نداشت. موج خنده ای ناشی از این فکر صدایش را لرزاند ولی موقعی که شروع به توضیح دادن کرد، کوچک ترین اثری از آن لرزش در صدایش احساس نشد:
ـ آره، یک نفر دیگر هم با من هست ولی دلیلی برای ترس وجود ندارد چون او دختر من است. او را جادو کرده اند و به خاطر یک طلسم به خواب عمیقی فرو رفته؛ ما خودمان را اینجا مخفی کرده ایم تا دست جادوگر به ما نرسد و من بتوانم طلسم را از بین ببرم و او را مداوا کنم. اگر دوست داری می توانی بیایی داخل و ببینی اش.
صدای نرم خانم کولتر تا حدودی آما را آرام کرد ولی او هنوز هم می ترسید چون صحبت از جادوگران و طلسم برایش ترسناک بود. ولی میمون طلایی دمونش را خیلی آرام در دست گرفته بود و به علاوه خود آما هم خیلی کنجکاو بود که دختر را ببیند. برای همین همراه خانم کولتر وارد غار شد.
پدرش که پایین جاده ایستاده بود، قدمی به جلو گذاشت و دمون کلاغی اش بال هایش را یکی دو بار بر هم زد؛ ولی هیچکدام از سر جایشان تکان نخوردند.
نور داشت به سرعت محو می شد؛ برای همین خانم کولتر شمعی را روشن کرد و آما را به ته غار راهنمایی کرد. چشمان دخترک در تاریکی برق می زد و دست هایش با حرکتی تکراری تکان می خوردند. او مدام انگشتش را روی شستش می گذاشت تا با گیج کردن ارواح خبیثه خطر را از خودش دور کند.
خانم کولتر گفت: «می بینی؟ او هیچ آزاری نمی تواند برساند. دلیلی برای ترس وجود ندارد.»
آما به هیکلی که توی کیسه خواب بود، نگاه کرد؛ دختر از او بزرگ تر بود... شاید دو سه سالی بزرگ تر... آما هرگز موهایی به این رنگ ندیده بود؛ موهای دختر بور مایل به قهوه ای بود... درست مثل یال شیر. او لب هایش را محکم به هم فشرده بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود؛ هیچ شکی در این مورد وجود نداشت چون دمونش بی هوش به دور گردنش حلقه زده بود. دمونش به شکل موش خرما بود ولی به رنگ قرمز ـ طلایی و کوچک تر از موش خرماهای معمولی بود. میمون طلایی به آرامی خزهای بین گوش های دمون خوابیده را صاف کرد. آما متوجه شد که موجود موش خرمایی مانند با ناراحتی کمی جنبید و صدای ضعیفی از خودش درآورد. دمون آما فوراً به شکل موش درآمد و خودش را به گردن او فشرد و از ترس به درون موهایش خزید.
خانم کولتر ادامه داد: «خوب، می توانی چیزی را که دیدی برای پدرت تعریف کنی... هیچ روح خبیثی اینجا نیست؛ فقط دخترم است که به خاطر یک طلسم به خواب رفته و من از او مراقبت می کنم. ولی آما... لطفاً به پدرت بگو که این مسئله باید مخفی بماند. هیچکس غیر از شما دو تا نباید بفهمد که لیرا اینجاست. اگر جادوگر بفهمد که او کجاست، حتماً می گردد و پیدایش می کند و آن وقت لیرا و من و هر چیزی را که نزدیک ماست، نابود می کند. بنابراین به هیچکس حرفی نزن! فقط به پدرت بگو، همین...»
خانم کولتر کنار لیرا زانو زد و موهای خیسش را از روی صورت خفته اش کنار زد و بعد خم شد و گونه دخترش را بوسید. بعد با نگاهی غمگین و عاشقانه به بالا نگاه کرد و با چنان مهربانی تاثیرگذاری به دخترک لبخند زد که آما احساس کرد چشم هایش پر از اشک شده است.
خانم کولتر دست آما را در دست گرفت و با هم به سمت دهانه غار برگشتند. پدر دختر با نگرانی از پایین به غار نگاه می کرد. زن دست هایش را به هم جفت کرد و تعظیمی به او کرد و مرد هم با دیدن دخترش که به خانم کولتر و خفته طلسم شده در غار تعظیم می کرد، خیالش راحت شد و جواب خانم کولتر را داد. آما برگشت و در هوای تاریک و روشن از دامنه پایین رفت. پدر و دختر یک بار دیگر به غار تعظیم کردند و بعد به راه افتادند و در تاریکی در انبوه آزالیا ها از دیدرس خانم کولتر ناپدید شدند.
خانم کولتر سراغ آب روی اجاقش که دیگر به جوش آمده بود رفت.
او کنار اجاق خم شد و کمی برگ خشکیده از یک کیسه و کمی هم از کیسه دیگری برداشت و آنها را خرد کرد و درون آب جوشان ریخت؛ بعد هم سه قطره روغن زرد کم رنگ به آن اضافه کرد. سپس با سرعت شروع به هم زدن کرد و در ذهنش ثانیه ها را شمرد تا پنج دقیقه سپری شد. بعد قابلمه را از روی اجاق برداشت و نشست و صبر کرد تا خنک شود.
در اطرافش وسایلی به چشم می خورد که از اردوگاه کنار دریاچه آبی برداشته بود (همان جا که سِر چارلز لاتروم مرده بود): یک کیسه خواب، یک کوله پشتی پر از لباس های اضافی، وسایل شستشو و چند تا چیز دیگر. یک چمدان کرباسی هم که قالب چوبی سختی داشت و با پنبه پر شده بود و وسایل مختلفی داخلش بود آنجا دیده می شد. تپانچه ای هم در جلدش پیدا بود.
معجون در هوای خنک به سرعت سرد شد و به محض اینکه دمایش به اندازه دمای بدن رسید، خانم کولتر آن را با دقت داخل جامی فلزی ریخت و به ته غار برد. دمون میمونی هم مخروط کاجش را به گوشه ای انداخت و پشت سر او رفت.
خانم کولتر جام را با احتیاط روی سنگ کوچکی گذاشت و در کنار لیرای خفته زانو زد. میمون طلایی در طرف دیگر او خم شد؛ آماده بود که اگر پانتالیمون بیدار شود، او را در چنگ بگیرد.
موهای لیرا خیس بود و چشم هایش پشت پلک های بسته اش تکان می خورد. ظاهراً کم کم داشت بیدار می شد: خانم کولتر وقتی که او را بوسید متوجه حرکت مژه هایش شد و فهمید که تا چند دقیقه دیگر لیرا کاملاً بیدار می شود.
او یک دستش را زیر سر لیرا برد و با دست دیگرش موهای خیس او را از روی پیشانیش کنار زد... لب های لیرا از هم باز شد و به آرامی ناله کرد. پانتالیمون خودش را کمی به سینه او نزدیک تر کرد. چشمان میمون طلایی حتی برای لحظه ای از دمون لیرا دور نمی شد و انگشتان سیاه کوچکش لبه کیسه خواب را چنگ می زد.
خانم کولتر نگاهی به دمونش کرد؛ او هم دستش را عقب کشید و به اندازه یک دست از لیرا فاصله گرفت. زن به آرامی دخترش را بلند کرد. شانه های لیرا از زمین جدا شد و سرش به یک طرف خم شد. بعد نفس عمیقی کشید و چشم هایش نیمه باز شد و خواب آلوده به این طرف و آن طرف نگاه کرد و زیر لب گفت: «راجر... راجر... تو کجایی... نمی توانم ببینم...»
مادرش آرام گفت: «ش ش ش... آرام باش عزیزم... این را بخور.»
او جام را به لب های لیرا نزدیک کرد و بعد آن را خم کرد تا قطره ای از آن لب های لیرا را تر کند. لیرا با زبانش آن را چشید و شروع به لیسیدن لب هایش کرد. بعد خانم کولتر مقدار بیشتری از آن مایع را با دقت توی دهانش ریخت. او صبر می کرد تا لیرا هر جرعه را کامل بنوشد و بعد مقداری دیگر به او می خوراند.
این کار چند دقیقه طول کشید ولی بالاخره جام خالی شد و خانم کولتر دوباره دخترش را روی زمین خواباند. به محض اینکه سر لیرا به زمین رسید، پانتالیمون دوباره به دور گردنش حلقه زد. خز قرمزـ طلایی او هم مثل موهای لیرا خیس بود. هر دو دوباره به خواب عمیقی رفتند.
میمون طلایی دوباره به دهانه غار برگشت و یک بار دیگر به نگهبانی جاده نشست. خانم کولتر حوله ای را در کاسه پر از آب سردی فرو برد و بعد صورت لیرا را با آن خیس کرد. بعد کیسه خواب را باز کرد و دست ها و گردن و شانه های دخترش را هم شست چون معلوم بود که لیرا گرمش شده. سپس مادر شانه ای را برداشت و به آرامی گره موهای لیرا را باز کرد و بعد موهایش را از روی پیشانیش کنار زد و صاف کرد.
وقتی کارش تمام شد، برای این که لیرا خنک شود دیگر کیسه خواب را نبست. بعد به سراغ بقچه ای که آما آورده بود رفت و آن را باز کرد: چند قرص نان، کیکی از چای فشرده و مقداری برنج چسبناک پیچیده در برگی بزرگ. وقتش بود که آتش روشن کند. سرمای کوهستان هنگام شب خیلی سخت و گزنده بود. با همان روش معمول چوب آتش زنه ای را تراشید و کپه ای فراهم کرد و کبریتی زد. البته باید به چیز دیگری هم فکر می کرد: کبریت ها داشت تمام می شد و از حالا به بعد باید شبانه روز آتش را روشن نگه می داشت.
دمونش ناراحت بود. او از کاری که خانم کولتر در غار می کرد، راضی نبود و سعی کرد نگرانی اش را به او بفهماند. ولی خانم کولتر او را از خودش دور کرد. میمون پشتش را به او کرد و نشست و یکی یکی فلس های مخروط کاجش را به درون تاریکی پرت کرد؛ تمام حرکاتش تحقیرآمیز بود. خانم کولتر اعتنایی به او نکرد و با سرعت و مهارت به برپا کردن آتش ادامه داد. بعد ظرفی روی آن گذاشت تا مقداری آب برای چایی گرم کند.
با این حال شک و دودلی و سوءظنِ دمونش روی او هم اثر گذاشته بود و همین طور که داشت قالب چایی تیره رنگ را توی آب خرد می کرد، به این فکر می کرد که چه چیزی باعث شده او این کار را بکند؟ آیا دیوانه شده است؟ وقتی سازمان ترویج عقاید آنها را پیدا کند، چه می شود؟ این سوال را بارها و بارها در ذهنش از خودش پرسید؛ حق با میمون طلایی بود.
او فقط لیرا را از دنیا مخفی نکرده بود؛ چشم های خودش را هم به روی دنیا بسته بود.
پسر کوچولو امیدوار و وحشتزده از میان تاریکی بیرون آمد. مدام زیر لب نجوا می کرد:
ـ «لیرا... لیرا... لیرا...»
پشت سرش هیکل های دیگری به چشم می خوردند که از خودش هم نامشخص تر بودند... و حتی ساکت تر... انگار که از یک دسته و یک نوع بودند... ولی صورت هایشان معلوم نبود و هیچ صدایی هم برای حرف زدن نداشتند. صدای پسرک هیچوقت از یک نجوای ضعیف بلندتر نمی شد و چهره اش مثل چیزی نیمه فراموش شده، تیره و گرفته بود.
ـ «لیرا... لیرا...»
آنها کجا بودند؟
در سرزمین بزرگی که هیچ نوری از آسمان تیره آهنینش نمی تابید و مه غلیظی سرتاسر افق را در خود فرو برده بود. زمین برهنه بود و از فشار میلیون ها پا، لگدمال و صاف... اگر چه آن پاها از پر هم سبک تر بودند... پس حتماً زمان آن را لگدمال کرده بود؛ اگر چه حتی زمان هم در این مکان بی حرکت و ساکن بود... پس حتماً اینجا همیشه ذاتاً همین طور بوده است...
اینجا پایان همه جاها و آخر همه دنیاها بود:
ـ «لیرا...»
چرا آنها آنجا بودند؟
آنها زندانی شده بودند. کسی جنایتی مرتکب شده بود؛ گر چه کسی نمی دانست آن جنایت چه بوده یا چه کسی آن را مرتکب شده و یا چه کسی در باره آن قضاوت کرده است.
چرا پسر کوچولو مدام اسم لیرا را صدا می کرد؟
امید.
آنها که بودند؟
ارواح.
و لیرا نمی توانست به آنها دست بزند... هر چقدر هم که تقلا می کرد فایده ای نداشت. دست هایش بی هدف میان آنها حرکت می کرد و حرکت می کرد... و پسرک هنوز آنجا ایستاده بود و التماس می کرد.
لیرا سعی کرد با او حرف بزند اما تنها نجوایی از او برخاست: «راجر... تو کجایی؟ اینجا کجاست؟»
راجر گفت: «اینجا دنیای مردگان است. لیرا... من نمی دانم چه کار کنم... نمی دانم برای همیشه اینجا هستم یا نه... و نمی دانم که کار بدی کرده ام یا نه... چون من سعی می کردم خوب باشم... ولی از اینجا متنفرم... از همه چیزش می ترسم. متنفرم...»

و لیرا گفت: «من...»

نشریه آبزِروِر
پولمن دقیقاً همان لذتی را که خواننده از رمانی می طلبد به او می دهد: خوش ساخت، شخصیت های جذاب، ظرافت عالی در سبک و لحن، مناظری کاملاً خیالی و خلاقانه و بالاخره موشکافی دلیرانه عقایدی بسیار بزرگ.

رابرت مک کرام

نشریه ایندیپِندِنت
فیلیپ پولمن قادر است دلگیرترین روزها و خسته ترین ذهن ها را با فروزندگی تخیلش روشن کند.

نیکولاس تاکر

نشریه گاردین
«تلسکوپ کهربایی» از هر نظر پرشورتر از دو جلد قبلی خود است: نقطه های اوج بالاتر و بزرگتر ... با گروه جدیدی از شخصیت های فوق العاده... آتش تازه ای در اثر است... آمیزه ای شاعرانه و مهیج از ماجراجویی، فلسفه و اسطوره که با معجونی از فیزیک کوانتومی غنا یافته است.

جولیا اِکلِشر

نشریه دِیلی مِیل
حرف های زیادی درباره این شاهکار فوق العاده چندلایه ای که می توان به معانی مختلفی تعبیرش کرد گفته شده است. ولی بی شک مهم ترین نکته این است که این کتاب داستان بی نظیری را تعریف می کند: داستانی که قدرت تخیل بچه ها و بزرگتر ها را در عصر حاضر و در نسل های آینده به کار می گیرد.

کارلا مک کی

نشریه دِیلی تلگراف
«تلسکوپ کهربایی»آخرین کتاب از مجموعه سه جلدی فیلیپ پولمن، کتابی است فوق العاده و حقیقتاً ترسناک و گیرا.

تونی برادمن

نشریه دِیلی تلگراف
مجموعه سه جلدی او یکی از مهم ترین کتاب های نوجوانانِ عصر ماست.

اِس. اِف. سعید

نشریه تایمز
اثری بی نظیر: شجاعانه و خطرناک... درست همان طور که از یک اثر هنری والا انتظار می رود.

اریکا واگنر

نشریه تایمز اِجوکیشِنال ساپلیمنت
ما تنها می توانیم از ترفندهای ذهنی و اشاره ها و کنایه هایش کیف کنیم، به بینش یک متفکرِ باصلابت آفرین بگوییم، عمل جسورانه اش را تحسین کنیم و از استادی اش حیرتزده شویم.

یان مارک

نشریه آبزِروِر
آیا فیلیپ پولمن بهترین قصه گوی دوران نیست؟

نظرات کاربران درباره کتاب لیرا و تلسکوپ کهربایی

من این سه جلد رو دو بار با ترجمه فرزاد فربد انتشارات پنجره خوندم. یه فانتزی ورای تمام فانتزی ها با تم فلسفی.
در 2 ماه پیش توسط
لیرا و تلسکوپ کهربایی سومین و آخرین جلد از مجموعه سه جلدی جهانهای اسرار است، اثری فوق العاده خواندنی، مهیج و آموزنده. در این جلد در کنار لیرا، ویل، خانم کولتر، لرد آزریل، دکتر مری مالون و لورک، خرس زرهپوش، با شخصیت های جدیدی آشنا میشویم از جمله: مولفاها که غبار را میبینند؛ لرد روک، متاترون. جنگ بزرگی که در جلد یک و دو مقدماتش فراهم شده بود سرانجام در میگیرد: لیرا برای اینکه از سرزمین مردگان بگذرد مجبور است هزینه سنگینی بدهد... ویل باید از خنجرش استفاده کند برای کشتن ابرقدرت اما... جادوگر سرافینا و لورک، شاه خرسهای زرهپوش سعی میکنند به لیرا کمک کنند... دکتر مالون و تلسکوپ قدرتمندی که میسازد برای ...
در 2 ماه پیش توسط
مدتها بود که جلد اول و دوم این رمان بسیار جالب و آموزنده رو خونده بودم و منتظر چاپ جلد سوم بودم. ممنون از راشین و فیدیبو!!!!
در 2 ماه پیش توسط