فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لیرا و قطب نمای جادویی

نسخه الکترونیک کتاب لیرا و قطب نمای جادویی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لیرا و قطب نمای جادویی

طی چند روز بعد، لیرا ده، دوازده‌تا نقشه جورواجور ریخت. ولی آنها را با بی‌حوصلگی کنار گذاشت چون همگی‌شان آخر سر به قاچاقی سوار شدن در کشتی ختم می‌شدند... البته با همان روشی که بلد بود یواشکی سوار یک قایق باریک بشود. مطمئناً وقتی سفر واقعی شروع می‌شد سر و کارش با یک کشتی درست و حسابی بود؛ البته لیرا در طول عمرش آنقدر داستان‌های مختلف شنیده بود که به‌راحتی می‌توانست جای همه نوع مخفیگاهی را در یک کشتی تمام عیار حدس بزند: قایق‌های نجات، انبار، ته کشتی؛ ولی اول از همه باید سوار کشتی می‌شد و البته رفتن از باتلاق‌های کمبریج به معنی رد شدن از جلوی چشم کولی‌ها بود.
حتی اگر خودش را هم به تنهایی به ساحل می‌رساند ممکن بود که اشتباهاً سوار کشتی دیگری بشود. خیلی جالب است که آدم توی یک قایق نجات قایم بشود و بعد یک‌مرتبه از خواب بیدار بشود و ببیند که در راه برزیل است.
در این فاصله، کار وسوسه‌انگیز تدارکاتِ سفر، شبانه روز در اطرافش ادامه داشت. او دور و بر آدام استفانسکی می‌پلکید و او را که مشغول انتخاب سربازانی از میان افراد داوطلب بود تماشا می‌کرد و راجر وان پاپل را هم با پیشنهادهایی که درباره اجناس مورد نیازشان می‌داد کلافه کرده بود: آیا راجر یادش بود که عینک‌های محافظ بخرد و یا می‌دانست بهترین جا برای گیر آوردن نقشه‌های قطب شمال کجاست...
بیشتر از همه دوست داشت به بنجامین دو رویتِر جاسوس کمک کند ولی او در اولین ساعت‌های صبح روز بعد از راپینگِ دوم یواشکی از آنجا رفته بود و هیچ کس هم نمی‌دانست که کجا رفته یا کی برمی‌گردد. در غیاب او، لیرا خودش را به پدر کورام می‌چسباند.
ــ پدر کورام، فکر می‌کنم بهترین کار این است که من به شما کمک کنم چون به احتمال زیاد بیشتر از بقیه درباره گابلرها می‌دانم. آخر من تقریباً یکی از آنها شده بودم. شاید برای فهمیدن پیغام‌های آقای دورویتر به من احتیاج پیدا کنید.»
پدر کورام دلش برای این دختر کوچولوی بی‌طاقت و عصبانی می‌سوخت و او را از پیش خودش نمی‌راند؛ در عوض با او حرف می‌زد و به‌خاطراتش درباره آکسفورد و خانم کولتر گوش می‌داد و موقع خواندن حقیقت‌سنج نگاهش می‌کرد.
یک روز لیرا از او پرسید: «پدر کورام، آن کتابی که معنی همه نشانه‌ها در آن هست کجاست؟»
ــ در هایدلبرگ.
ــ فقط همان یکی است؟
ــ شاید چند تای دیگر هم باشند ولی من فقط همان یکی را دیده‌ام.
ــ شرط می‌بندم یکی هم توی کتابخانه بادلی آکسفورد است.
لیرا به‌سختی می‌توانست از دمون پدر کورام چشم بردارد؛ او زیباترین دمونی بود که لیرا در عمرش دیده بود. وقتی پانتالیمون به شکل گربه در می‌آمد لاغر و خشن و نحیف می‌شد ولی سافوناکس یعنی دمون پدر کورام چشم‌هایی طلایی و بدنی پوشیده از خز داشت. وقتی نور خورشید با بدنش تماس پیدا می‌کرد، آنقدر سایه‌های رنگارنگی ایجاد می‌کرد که لیرا نمی‌توانست همه آنها را بشمارد؛ سایه‌هایی به رنگ قهوه‌ای، سبز، زرد سوخته، فندقی، طلایی و...

ادامه...

  • ناشر: راشین
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.72 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۶۱صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب لیرا و قطب نمای جادویی

 


لیرا و قطب نمای جادویی

فیلیپ پولمن

مترجم: فرخ بافنده





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

 


اظهار نظرهایی در باره این کتاب

هرگز خوانندگان با گنجینه ای این چنین شگفت انگیز روبرو نشده اند.

کریستینا هاردیمنت

این اثر یکی از آن کتاب هایی است که به سختی می توان زمین گذاشت؛ داستانی فوق العاده گیرا، پرکشش و متقاعد کننده.

لیندسی فرامیر

سرگذشتی شورانگیز، با ضرب آهنگی تند و ماجراهایی گه گاه خشن، همراه با نوجوانی که چیزی بیشتر از یک شباهت گذرا با هاکلبری فین دارد؛ یک مناظره اخلاقی آرام و معنی دار؛ داستانی تکان دهنده و سرگرم کننده؛ نشانه ای از یک خلاقیت چشمگیر و خیره کننده.

چِن مارک

این داستان را که با قدرت خارق العاده ای نوشته شده است بخوانید؛ بدون شک منتظر جلد دوم خواهید شد.

ونِدی کولینگ

جلد اول شامل یک سری خیال پردازی هاست که به نحو فوق العاده چشمگیری واقعیت بخشیده شده است و در دنیایی مستند و متقاعد کننده رخ می دهد... خواننده با نفسی که در سینه حبس شده به خواندن ادامه می دهد و در پایان داستان در وحشتی بزرگ باقی می ماند. خوشبختانه در انتهای این وحشت، نوید بارقه امیدی در جلد دوم داده شده؛ داستانی که قرار است در سه دنیا اتفاق بیافتد. بی صبرانه منتظر جلد دوم هستم.

نینا باودن

اول متاسف شدم که چرا این داستان ادامه پیدا نکرد ولی بعد با فهمیدن این که جلد دوم و سوم آن در راه است و باید مشتاقانه در انتظارش باشم، بسیار خوشحال شدم؛ واقعاً داستان تخیلی جذابی است؛ هم به خاطر پرمعنا بودن آن و هم به خاطر پی رنگ پر از تعلیقش و بیشتر از همه، به خاطر قهرمان دوست داشتنی پر دل و جراتش و همدست شیرین متغیر او که باعث شد من هم در دل آرزوی داشتن یک دَمون را بکنم... یک رمان بدیع و خیره کننده.

لوئیس لوری
صاحب نشان «نیوبری» برای آثار «بخشنده» و «ستاره ها را بشمار!»

من به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم؛ ترکیبی از یک خیال پردازی عالی و احساسی قوی و شور و هیجانی فوق العاده... دنیایی که پولمن خلق کرده، دنیایی است آشنا و نزدیک به ما؛ بهتر از همه اینکه در پایان این جلد، نوید آغاز یک تلاش ادبی مهم دیگر به خوانندگان داده شده است؛ فقط باید بی صبرانه در انتظار جلد بعدی باشیم.

لوید الکساندر
نویسنده رویدادنامه «پریدین»، صاحب نشان «نیوبری» برای اثر «پادشاه عالی رتبه»

داستانسرایی فوق العاده عالی... بدون شک تمام گروه های سنی به خواندن آن علاقه پیدا خواهند کرد.

انتشارات دِتریات هنری

داستانی که با اعجازی کودکانه می درخشد و از هیجانی اسرارآمیز آکنده است. تصویرسازی آن فوق العاده و حوادث و شخصیت ها پرشور و سرزنده اند.

نقل از «بوستون سافِدی گلوب»

ماجرایی شگفت انگیز و پرشور و مهیج، در دنیایی خیالی که برای ما آشناست؛ نمونه موفقی از نظر تکنیک داستان نویسی و سرشار از احساسات شورانگیز. بدون شک قدرت تخیل شما را به خود جذب می کند. این یکی از بهترین کتاب هایی است که من خوانده ام (و اغراق هم نمی کنم).

نقل از مجله «بریف مگزین»

پولمن استاد ترکیب کردن شخصیت های بی نقص و ماجراهای یکدست و به هم پیوسته است و موفق شده با سرعتی عالی، صحنه پشت صحنه، تنشی غیرقابل تحمل را ایجاد کند. این شاهکار درخشان خوانندگان همه گروه های سنی را در انتظار بخش بعدی ماجراهای لیرا می گذارد.

نقل از «پابلیشرز ویکلی»

قسمت اول: آکسفورد

«لیرا و قطب نمای جادویی» اولین قسمت از یک مجموعه سه جلدی است. ماجراهای جلد اول در دنیایی اتفاق می افتد که با وجود شبیه بودن به دنیای ما، تفاوت های فراوانی با آن دارد. در جلد دوم با سه دنیا سروکار داریم: دنیایی که در»قطب نمای جادویی «با آن آشنا شده ایم، دنیای خودمان و دنیای سومی که باز هم از خیلی جهات با دنیای ما فرق دارد. ماجراهای جلد سوم این مجموعه در دنیاهای متعددی رخ می دهد.

فصل اول: شیشه توکی

لیرا و دَمونش در حالی که بااحتیاط از کنار دیوار حرکت می کردند تا کسانی که توی آشپزخانه بودند آنها را نبینند از تالار تاریک عبور کردند. سه تا میز بزرگی که به اندازه طول تالار بودند قبلاً چیده شده بود؛ ظروف نقره ای و بلوری نور اندکی را که در اتاق بود منعکس می کردند و نیمکت های بلند برای مهمان ها آماده شده بود. عکس های روسای قبلی در تاریکی روی دیوارها آویخته بود. وقتی لیرا به هال رسید، برگشت و به درِ باز آشپزخانه نگاه کرد. هیچ کس نبود؛ به آرامی کنار میز غذای استادان رفت. بیشتر قسمت های میز به جای نقره، طلاکاری شده بود و هر چهارده تا صندلی کوسن دار پشت آن به جای چوب بلوط از چوب ماهون ساخته شده بود.
لیرا جلوی صندلی رئیس ایستاد و به آرامی به بزرگترین لیوان روی میز تلنگر زد. صدا کاملاً در تالار پیچید. دمونش خیلی آهسته گفت: «مواظب رفتارت باش. تو اصلاً این قضیه را جدی نگرفته ای.»
اسم دمونش پانتالیمون بود و در حال حاضر به شکل شب پره قهوه ای تیره رنگی درآمده بود تا در تاریکی تالار دیده نشود.
لیرا زیر لب جواب داد: «آنها آنقدر توی آشپزخانه سروصدا می کنند که هیچی نمی شنوند؛ تازه استوارد هم تا زنگ اول نمی آید. پس دیگر اینقدر کولی بازی در نیاور.»
به هرحال لیرا کف دستش را روی لبه لیوان گذاشت تا طنین آن خاموش شود و پانتالیمون به سمت در نیمه باز اتاق پذیرایی که در آن سر هال بود پرواز کرد و وارد اتاق شد. چند لحظه بعد دوباره سروکله اش پیدا شد و گفت: «هیچ کس آنجا نیست ولی باید عجله کنیم.»
لیرا که پشت میز اساتید خم شده بود مثل برق به طرف در پرید و وارد اتاق پذیرایی شد. بعد ایستاد و به اطراف نگاه کرد. تنها نور اتاق از چوب های توی شومینه ای بود که شعله های درخشانش تا حدودی فروکش کرده بود و جرقه هایی از آن به هوا پرتاب می شد. او بیشتر عمرش را در دانشکده گذرانده بود ولی تا امروز هیچ وقت اتاق پذیرایی را ندیده بود. فقط اساتید و مهمانانشان اجازه ورود داشتند و تا حالا پای هیچ زن یا دختری به اینجا باز نشده بود. حتی زن های خدمتکار هم اجازه تمیز کردن این اتاق را نداشتند؛ این کار فقط به عهده باتلر بود.
پانتالیمون روی شانه لیرا نشست و یواش گفت: «حالا راضی شدی؟ برویم دیگر؟»
ــ مسخره بازی در نیاور! من می خواهم یک نگاهی به این دور و بر بیندازم.
آنجا اتاق بزرگی بود، با یک میز بیضی شکل از چوب صیقل خورده صندل سرخ که رویش انواع جام ها و لیوان ها و یک آسیاب نقره ای و یک قلیان دیده می شد. در همان نزدیکی، روی بوفه، یک ظرف کوچک گرم کننده غذا و یک سبد گل کوکنار هم قرار داشت.
لیرا زیر لب گفت: «پان، خوب به خودشان می رسند، نه؟»
بعد روی یکی از مبل های راحتی نشست؛ اینقدر گود بود که انگار توی آن خوابیده بود ولی دوباره بلند شد و پاهایش را زیر بدنش جمع کرد تا بتواند تابلوهای روی دیوار را ببیند. آنها احتمالاً عکس های اساتید مسن تر بودند؛ آن مردها در لباس رسمی، ریشو و گرفته، با نگاهی پر از سرزنش از توی قاب هایشان به بیرون زل زده بودند.
ــ تو فکر می کنی آنها در باره چی حرف...
لیرا داشت این سوال را می پرسید که ناگهان صداهایی را از بیرون در شنید.
پانتالیمون آهسته گفت: «برو پشت صندلی، زود باش!» در یک چشم به هم زدن لیرا از توی مبل بیرون آمد و پشت آن قایم شد. البته جای خوبی برای پنهان شدن نبود چون مبلی را انتخاب کرده بود که دقیقاً وسط اتاق قرار داشت و اگر کوچکترین سروصدایی می کرد...
در باز شد و نور اتاق تغییر کرد. یکی از تازه واردها چراغی را که در دست داشت روی بوفه گذاشت. لیرا می توانست شلوار سبز تیره و کفش های سیاه براقش را ببیند. حتماً یک مستخدم بود.
سپس صدای کلفتی گفت: «لرد آزریل هنوز نرسیده؟»
این صدای رئیس بود. لیرا در حالی که نفسش را در سینه حبس کرده بود دمون خدمتکار را دید که دوان دوان وارد شد و به آرامی روی پاهایش نشست. او هم مثل دمون های دیگر خدمتکاران یک سگ بود. بعد از آن هم پاهای رئیس در کفش سیاه کهنه ای که همیشه می پوشید نمایان شد.
باتلر گفت: «خیر قربان، از آروداک هم خبری نیست.»
ــ به گمانم وقتی برسد گرسنه باشد. او را مستقیم به تالار راهنمایی کن.
ــ بسیار خوب قربان.
ــ از آن توکی مخصوص برایش آماده کرده ای؟
ــ بله قربان، همان طور که دستور داده بودید؛ توکی سال ۱۸۹۸. یادم می آید که عالیجناب خیلی آن را دوست داشتند.
ــ خوبه. حالا لطفاً مرا تنها بگذار.
ــ به چراغ نیاز دارید قربان؟
ــ بله، آن را هم بگذار. ضمناً در طول شام مواظب باش که نورش تنظیم باشد.
باتلر تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. دمونش هم مطیعانه دنبالش راه افتاد.
لیرا از مخفیگاه نصف و نیمه اش رئیس را دید که به طرف کمد بزرگ بلوطی گوشه اتاق رفت. لباسش را از روی چوب لباسی برداشت و با زحمت زیاد پوشید. او مرد نیرومندی بود ولی گذشت بیش از هفتاد سال از عمرش حرکاتش را کند و سخت کرده بود. تا رئیس لباسش را پوشید دمونش که به شکل کلاغ بود از روی کمد پایین پرید و در جای همیشگی اش روی شانه راست او نشست.
اگرچه صدایی از پانتالیمون در نمی آمد ولی لیرا نگرانی و اضطراب او را حس می کرد؛ خودش هم که حسابی هیجان زده شده بود. مهمانی که رئیس از او حرف می زد لرد آزریل عموی لیرا بود؛ مردی که هم خیلی دوستش داشت و هم از او می ترسید. می گفتند که در مسائل مهم سیاسی، تحقیقات محرمانه و جنگ های برون مرزی شرکت دارد. لیرا هیچ وقت نمی دانست که او چه موقع پیدایش می شود. لرد مرد خشنی بود و اگر در این اتاق مچش را می گرفت به شدت تنبیهش می کرد ولی لیرا می توانست عصبانیتش را تحمل کند.
به هرحال چیزی که لیرا چند لحظه بعد مشاهده کرد کل ماجرا را تغییر داد.
رئیس کاغذ تاشده ای را از جیبش درآورد و روی میز گذاشت. چوب پنبه را از دهانه شیشه ای که در آن شراب طلایی رنگ غلیظی بود برداشت و مقدار کمی از پودری سفید را داخل آن ریخت. بعد هم کاغذ را مچاله کرد و در آتش انداخت. سپس مدادی را از جیبش درآورد و شراب را آنقدر با آن هم زد تا پودر کاملاً حل شد. آخر سر، چوب پنبه را سر جایش گذاشت.
دمونش جیغ کوتاهی کشید. رئیس با صدای آهسته ای پاسخش را داد و قبل از خارج شدن از دری که وارد شده بود با چشمان خمار گرفته اش به اطراف نگاه کرد.
لیرا آهسته گفت: «دیدی پان؟»
ــ معلومه که دیدم. حالا تا استوارد نیامده، زود باش از اینجا برویم.
ولی تا این حرف را زد صدای زنگ از آن طرف تالار به گوش رسید.
لیرا گفت: «صدای زنگ استوارد است. فکر می کردم وقت بیشتری داریم!»
پانتالیمون سریع تا در تالار رفت و برگشت و گفت: «استوارد رسیده به تالار. از آن در دیگر هم نمی توانی بروی بیرون.»
این در، که رئیس هم از آن وارد شده بود، به راهرو شلوغی که بین کتابخانه و اتاق استراحت اساتید بود، باز می شد. در آن موقع از روز، راهرو پر از افرادی بود که یا داشتند برای شام لباس می پوشیدند و یا عجله داشتند قبل از ورود به تالار، جزوه ها و کیف هایشان را در اتاق استراحت بگذارند. لیرا اول قصد داشت از دری که آمده بود خارج شود ولی چند لحظه قبل از شنیدن صدای زنگ استوارد به آن یکی در هم برای فرار فکر کرده بود.
تا قبل از دیدن کاری که رئیس کرده بود ممکن بود عصبانیت استوارد را تحمل کند و یا امیدوار باشد که کسی در شلوغی راهرو او را نبیند ولی حالا با فهمیدن این قضیه حسابی گیج شده بود و نمی دانست چه کار کند.
چند لحظه بعد صدای قدم های سنگینی را در هال شنید. استوارد داشت به اتاق پذیرایی می آمد تا ببیند همه چیز برای کوکنار و شراب بعد از شام اساتید آماده است یا نه. لیرا به طرف کمد بلوطی رفت و به سرعت درش را باز کرد و خود را در آن مخفی کرد و درست در لحظه ای که استوارد وارد اتاق شد در را بست. نگران پان نبود. رنگ اتاق تیره بود و در ضمن او همیشه می توانست به راحتی زیر یک صندلی بخزد و خود را قایم کند.
صدای خس خس نفس های استوارد به گوش می رسید. در کمد کاملاً بسته نشده بود و لیرا از لای شکاف آن او را دید که لوله ها را کنار قلیان مخصوص تنظیم کرد و نگاهی به جام ها و لیوان ها انداخت. بعد با کف دستش موهای بالای گوشش را صاف کرد و چیزی به دمونش گفت. چون استوارد یک خدمتکار بود، دمونش هم به شکل سگ بود و از آنجایی که هر چه خدمتکار مقام بالاتری داشت، سگش هم از نژاد بالاتری بود دمون استوارد هم از نژاد سگ های شکاری سرخ رنگ بود. دمون که انگار به حضور مزاحمی در اتاق مشکوک شده بود نگاهی به اطراف انداخت ولی از شانس خوب لیرا به طرف کمد نیامد. او تا حالا دو بار از استوارد کتک خورده بود و به شدت از او حساب می برد.
لیرا صدای خیلی یواشی شنید و فهمید که پان کنارش است.
ــ حالا دیگر مجبوریم اینجا بمانیم! آخر چرا به حرف های من گوش نکردی؟
لیرا صبر کرد تا استوارد از اتاق خارج شود. وظیفه او نظارت بر نحوه پذیرایی در سر میز غذای استادان بود. لیرا می توانست صدای حرف زدن آرام اساتید و لخ لخ کفش هایشان را که به تالار می آمدند بشنود.
آهسته جواب داد: «اتفاقاً خوب شد که گوش نکردم وگرنه هیچ وقت نمی فهمیدم که رئیس در مشروب سم ریخته. می دانی پان، این همان توکی بود که در باره اش از باتلر سوال کرد. آنها می خواهند عمو آزریل را بکشند.
ــ تو که نمی دانی واقعاً سم بوده؟
ــ معلومه که بوده. ندیدی چطور قبل از ریختن آن باتلر را از اتاق بیرون کرد. اگر واقعاً چیز بی خطری بود، چه اشکالی داشت باتلر هم آن را ببیند. تازه، من می دانم که یک اتفاقی دارد می افتد؛ یک چیز سیاسی. مستخدم ها چند روز است در باره اش حرف می زنند. پان ما می توانیم جلوی یک قتل را بگیریم.
پان بی حوصله و عصبی گفت: «توی عمرم حرف هایی به این چرندی نشنیده بودم. تو اصلاً فکر کردی چطور می توانی سه چهار ساعت بی حرکت توی این قوطی کبریت بمانی؟ بگذار یک نگاهی به راهرو بیندازم ببینم چه وقت خلوت است.»
او از روی شانه اش پرید و لیرا سایه کوچکش را در نوری که از شکاف می تابید دید.
لیرا که به حالت خمیده نشسته بود گفت: «پان! فایده ای ندارد. من می خواهم بمانم. حتماً لباسی، چیزی اینجا هست که توی کمد پهن کنم و یک جای راحت برای خودم درست کنم. فقط می خواهم بفهمم آنها چه کار می کنند.»
بعد با احتیاط سعی کرد که بلند شود. کاملاً مواظب بود که به چوب لباسی ها نخورد و سروصدایی ایجاد نکند. در حین گشتن متوجه شد کمد بزرگتر از آن است که فکر می کرده؛ چندین دست لباس دانشگاهی و شال گردن توی کمد دیده می شد که اکثراً با ابریشم پوشیده شده بودند. دور بعضی هم خز بود.
لیرا یواش گفت: «نمی دانم همه اینها مال رئیس است یا نه؟ حتماً وقتی از جاهای دیگر درجات افتخاری می گیرد این لباس های شیک را بهش می دهند و او هم آنها را برای پوشیدن در مراسم رسمی نگه داشته... پان، تو واقعاً فکر می کنی توی مشروب هیچ سمی نیست؟»
ــ نه، من هم با تو موافقم ولی فکر می کنم که این قضیه اصلاً به ما مربوط نیست؛ به نظرم این یکی از احمقانه ترین کارهایی بوده که تو خودت را با آن قاطی کردی.
لیرا گفت: «دیوانه بازی در نیاور. من نمی توانم اینجا بنشینم و ببینم که دارند به عمویم زهر می دهند!»
ــ خوب برو یک جای دیگر.
ــ تو واقعاً یک ترسویی پان!
ــ معلومه که می ترسم. مثلاً می خواهی چه کار کنی؟ بپری بیرون و لیوان را از لای انگشت های لرزانش بقاپی؟ چی توی آن کله ات است؟
لیرا با پرخاش گفت: «هیچی توی کله ام نیست؛ خودت هم این را خوب می دانی. ولی پان، حالا که قضیه را فهمیدم دیگر راهی ندارم. تو لابد یک چیزهایی در باره وجدان شنیده ای، مگر نه؟ چطور وقتی که می دانم چه اتفاقی دارد می افتد، می توانم بروم و توی کتابخانه یا یک جای دیگر بنشینم و مگس بپرانم. مطمئن باش این کار را نمی کنم؛ بهت قول می دهم.»
پان بعد از لحظه ای گفت: «این کاری است که همیشه دلت می خواهد انجام بدهی. از اولش هم می خواستی اینجا قایم بشوی و همه جا را دید بزنی. چرا من قبلاً این را نفهمیدم؟»
ــ خیلی خوب قبول! ولی همه می دانند که آنها دارند کارهای محرمانه ای می کنند و مراسمی، چیزی دارند. من فقط می خواهم بفهمم که قضیه چیه؟
ــ به ما هیچ ربطی ندارد لیرا. اگر آنها بخواهند با اسرار کوچولویشان خوش باشند، تو فقط باید بزرگی کنی و اجازه بدهی که به این کارشان ادامه بدهند. قایم شدن و جاسوسی کردن کار بچه های احمق است.
ــ تو دقیقاً داری همان چیزی را می گویی که من خودم می دانم. حالا هم دیگر اینقدر غرغر نکن!
برای مدتی هر دو ساکت شدند. زیر پای لیرا سفت بود و او اذیت می شد. پانتالیمون هم داشت با قیافه حق به جانب شاخک های موقتی اش را روی یکی از لباس ها می کشید. لیرا احساس می کرد که یک عالم فکر و خیال دارند توی سرش با هم می جنگند و الآن بیشتر از هر چیزی دوست داشت آن افکار را به دمونش هم بگوید. ولی خوب، لیرا آدم مغروری بود. شاید ترجیح می داد بدون کمک پانتالیمون مسائلش را حل کند.
خیلی نگران بود ولی نه برای خودش. آنقدر توی درد سر افتاده بود که دیگر به این جور چیزها عادت کرده بود. این بار نگران لرد آزریل بود و از این اتفاقات هم هیچ سر درنمی آورد. لرد آزریل خیلی کم به دانشکده می آمد و مسافرت این بارش که همزمان با یک سری بحران های سیاسی بود نشان می داد که او تنها برای مهمانی و خوردن شراب و کشیدن کوکنار با تعدادی از دوستان قدیمی اش نیامده... لیرا می دانست که هم لرد آزریل و هم رئیس، عضو هیئت دولت و جزء گروه مشاورین مخصوص نخست وزیر بودند؛ شاید مسافرتش به همین مسائل ربط داشت ولی جلسات هیئت دولت همیشه در قصر برگزار می شد، نه در اتاق پذیرایی دانشکده جوردن.
شایعه ای چندین روز بود که میان مستخدمین دانشکده پیچیده بود. می گفتند تارتارها روسیه را تصرف کرده اند و به سمت شمال و سن پترزبورگ در حال پیشروی هستند. با تصرف آنجا، تارتارها می توانستند بر دریای بالتیک و سرانجام بر تمام اروپای غربی مسلط شوند. لرد آزریل هم مدت های زیادی را در سرزمین های دوردست شمالی گذرانده بود. آخرین باری که لیرا او را دیده بود داشت برای مسافرت به لاپلاند آماده می شد...
لیرا زیر لب گفت: «پان؟»
ــ چیه؟
- تو فکر می کنی جنگی در کار است؟
ــ هنوز نه، اگر قرار بود در یکی دو هفته آینده جنگی شروع بشود، لرد آزریل امشب اینجا شام نمی خورد.
ــ من هم همین فکر را می کردم ولی بعداً...
ــ ش ش ش... یکی دارد می آید.
لیرا بلند شد و نشست و صورتش را به شکاف در چسباند. باتلر بود که طبق دستور رئیس برای تنظیم چراغ آمده بود. اتاق استراحت و کتابخانه با چراغ های آنباریکی روشن می شدند ولی در این اتاق، اساتید چراغ های قدیمی و ملایم تر نفتی را ترجیح می دادند. دلشان نمی خواست تا زمانی که رئیس زنده بود چراغ ها را عوض کنند.
باتلر فتیله چراغ را تنظیم کرد و چوب دیگری را هم در آتش انداخت. سپس برای چند لحظه به دقت به صدای در تالار گوش داد و بعد خیلی سریع یک مشت کوکنار برداشت و در جیبش چپاند.
هنوز درپوش را درست سر جایش نگذاشته بود که دسته در چرخید و او یک مرتبه از ترس از جا پرید. لیرا سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد. باتلر به سرعت برگ ها را در جیبش چپاند و به طرف تازه وارد برگشت:
ــ لرد آزریل!!
لیرا از تعجب به خود لرزید. از توی کمد نمی توانست عمویش را ببیند؛ خیلی دوست داشت برای دیدنش جلو برود اما خودش را کنترل کرد. لرد آزریل گفت: «عصر بخیر رِن» لیرا همیشه با آمیزه ای از ترس و شادی به این صدای خشن گوش می داد.
ــ برای شام خیلی دیر رسیدم؛ همین جا منتظر می مانم.
باتلر معذب به نظر می رسید؛ تنها در صورت دعوت رئیس، مهمانان وارد اتاق پذیرایی می شدند و لرد آزریل هم به خوبی این موضوع را می دانست. با این حال وقتی باتلر متوجه نگاه های معنی دار لرد به جیب های برآمده اش شد، تصمیم گرفت که اعتراضی نکند.
ــ عالیجناب، اجازه هست ورودتان را به رئیس اطلاع بدهم؟
ــ ضرری ندارد. می توانی قهوه هم برایم بیاوری.
ــ بسیار خوب، عالیجناب!
باتلر تعظیمی کرد و با عجله خارج شد. دمونش هم مطیعانه دنبالش دوید.
لرد آزریل در لباس های مسافرتی اش به طرف آتش رفت و دست هایش را بالای سرش برد و کش و قوسی به آنها داد و مثل یک شیر خمیازه کشید. لیرا با دیدن دوباره عمویش به یاد آورد که چقدر مثل همیشه از او می ترسد ولی حالا دیگر برای یواشکی خارج شدن از آنجا خیلی دیر شده بود؛ باید از جایش تکان نمی خورد و منتظر می ماند.
دمون لرد که یک پلنگ برفی بود پشت سرش ایستاد و آرام پرسید:
ــ تصمیم داری اسلایدها را همین جا نشان بدهی؟
ــ در سالن سخنرانی جار و جنجال بیشتری بپا می کند. آنها می خواهند نمونه ها را هم ببینند؛ الآن می فرستم دنبال دربان. واقعاً که دوران سختی است اِستل ماریا.
ــ تو باید استراحت کنی.
لرد روی یکی از مبل ها دراز کشید و لیرا دیگر صورتش را ندید.
ــ آره... آره، لباسم را هم باید عوض کنم. احتمالاً آنقدر تشریفات و رسم و رسوم قدیمی دارند که به آنها اجازه بدهد مرا به خاطر این لباس های نامرتب توبیخ کنند. فکر می کنم باید دو سه روزی استراحت کنم. می دانی...
ضربه ای به در خورد و باتلر با یک سینی نقره ای که رویش قوری قهوه و یک فنجان بود وارد شد.
ــ متشکرم رن، آن بطری توکی است که روی میز می بینیم؟
ــ بله عالیجناب. رئیس مخصوصاً آن را برای شما سفارش داده اند. فقط سی چهل تا از این بطری های سال ۹۸ باقی مانده.
ــ درسته، بیشتر چیزهای خوب دیگر از بین رفته اند. لطفاً سینی را بگذار پیش من و به دربان بگو چمدان هایم را که در نگهبانی گذاشته ام به اینجا بیاورد.
ــ اینجا عالیجناب؟!
ــ بله، همین جا. ضمناً به یک پرده و یک پروژکتور هم نیاز دارم. همین جا، همین الآن!
باتلر به سختی توانست تعجب خود را پنهان کند و حرفی نزند.
ــ رن، مثل اینکه مقام خودت را فراموش کرده ای؟ از من سوال نکن؛ فقط هر چه دستور می دهم انجام بده.
ــ اطاعت عالیجناب؛ ولی اگر اجازه بفرمایید آقای کاوسون را در جریان برنامه هایتان قرار بدهم چون ممکن است بعداً کمی جا بخورد... متوجه منظورم که هستید؟
ــ بله البته، به او هم خبر بده.
آقای کاوسون همان استوارد بود. رقابت قدیمی و ریشه داری بین او و باتلر وجود داشت. استوارد از نظر مقام بالاتر بود ولی باتلر همیشه شانس بیشتری برای خود شیرینی در برابر اساتید داشت و از آن فرصت ها بیشترین استفاده را هم می کرد. باتلر از اینکه چنین شانسی نصیبش شده بود تا به استوارد نشان دهد چیزهای بیشتری در مورد اتاق پذیرایی می داند حسابی کیف می کرد.
او تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت. لیرا دید که عمویش فنجانی قهوه ریخت و یک باره آن را سرکشید. فنجان دوم را جرعه جرعه نوشید. لیرا نگران و بی قرار بود. جعبه نمونه ها؟! پروژکتور؟! عمویش می خواست چه چیزی به اساتید نشان بدهد که اینقدر مهم و حیاتی بود؟
لرد آزریل از جا برخاست و از کنار آتش دور شد. حالا لیرا کاملاً او را می دید و از تفاوتی که بین عمویش و آن باتلر چاقالو و آن اساتید خمیده و بی حال می دید، در شگفت بود. لرد آزریل مردی بود بلندقد، با شانه های ستبر و چهره ای سبزه و خشن و چشمانی که با خنده ای وحشی برق می زدند و می درخشیدند. این چهره یا باید پیروز می شد و یا شکست می خورد. هیچ حس ترحم یا حمایتی در بیننده ایجاد نمی کرد. تمام حرکاتش مثل حیوانات وحشی پرابهت و کاملاً حساب شده بود و وقتی که در اتاق کوچکی مثل اینجا حضور داشت، مانند شیری بود که در قفس بسیار کوچکی گیر افتاده باشد.
در حال حاضر حالتی گنگ و پریشان داشت. دمونش به او نزدیک شد و سرش را روی سینه او گذاشت. لرد نگاه اسرار آمیزی به او انداخت و سپس به طرف میز رفت. ناگهان لیرا احساس دلشوره شدیدی کرد. عمویش سر بطری توکی را برداشته بود و داشت آن را در لیوان می ریخت.
بی اختیار ناله ضعیفی از دهان لیرا خارج شد: «نه!!»
لرد با شنیدن صدا به سرعت برگشت.
ــ کی آنجاست؟
لیرا دیگر طاقت نیاورد. از کمد بیرون پرید و تقلا کرد تا لیوان را از دست عمویش بگیرد. بر اثر این ضربه شراب به میز و قالی پاشیده شد و لیوان هم به زمین افتاد و تکه تکه شد. لرد آزریل مچ لیرا را گرفت و پیچاند:
ــ لیرا اینجا چه غلطی می کنی؟
ــ ولم کنید تا بهتان بگویم.
ــ اول دستت را می شکنم. چطور جرات کردی بیایی اینجا؟
ــ من فقط می خواستم جانتان را نجات بدهم.
هر دو برای لحظه ای ساکت شدند. دختر از درد به خود می پیچید ولی صورتش را در هم کشید تا جلوی فریاد زدنش را بگیرد. لرد مثل یک تندر خشمگین روی او خم شد و با لحن آهسته تری گفت: «تو چی گفتی؟»
لیرا از میان دندان های به هم فشرده اش گفت: «این شراب سمی است. خودم دیدم که رئیس مقداری پودر توی آن ریخت.»
لرد رهایش کرد. لیرا به زمین افتاد و پانتالیمون با نگرانی به طرفش پرید. عمویش داشت با خشم کنترل شده ای به او نگاه می کرد ولی لیرا جرات نگاه کردن به چشمان او را نداشت.
ــ من فقط می خواستم ببینم که اتاق چه شکلی است؛ می دانم که نباید این کار را می کردم. می خواستم پیش از اینکه کسی بیاید بروم بیرون که یکهو صدای پای رئیس را شنیدم که داشت می آمد توی اتاق و خوب، من اینجا گیر افتادم. تنها جایی که می توانستم خودم را قایم کنم توی کمد بود. بعدش هم دیدم که در مشروب یک مقدار پودر ریخت. اگر من...
ضربه ای به در خورد.
لرد گفت: «دربان است. برگرد توی کمد. اگر کوچکترین صدایی بشنوم، چنان بلایی سرت می آورم که آرزوی مرگ خودت را بکنی.»
لیرا سریع به داخل کمد برگشت. به محض اینکه در را بست لرد آزریل گفت: «بیا داخل». همان طور که گفته بود دربان پشت در بود.
ــ اینجا عالیحناب؟!
لیرا پیرمردی را دید که با شک و دودلی در آستانه در ایستاده بود. از پشت سرش هم گوشه ای از یک جعبه چوبی بزرگ دیده می شد.
لرد آزریل گفت: «بله شاتر، هر دو را کنار میز بگذار.»
حالا که خیال لیرا کمی راحت شده بود به یاد درد شانه و مچ دستش افتاد. اگر او از آن دسته دخترهایی بود که مدام گریه می کردند، همین مقدار درد برای درآوردن اشکش کافی بود ولی بجای گریه دندان هایش را به هم فشرد و بازویش را آرام تکان داد تا دردش کمتر شود.
ناگهان صدای شکستن لیوان و ریخته شدن شراب را شنید.
ــ لعنت به تو! ببین چه کار کردی، پیرمرد خرفت حواس پرت!
لیرا فهمید که قضیه از چه قرار است؛ عمو کاری کرده بود که بطری توکی از روی میز بیفتد و اینطور به نظر برسد که دربان آن را انداخته است. پیرمرد جعبه را به دقت زمین گذاشت و شروع به عذرخواهی کرد:
ــ عالیجناب، من واقعاً متاسفم. حتماً خیلی به میز نزدیک...
ــ کافیه! قبل از اینکه جذب قالی بشود، برو یک چیزی بیاور و این خرابکاری را پاک کن.
دربان و دستیار جوانش به سرعت خارج شدند. لرد آزریل به کمد نزدیک شد و آهسته گفت:
ــ شاید تا توی کمد هستی بتوانی کار مفیدی انجام بدهی. وقتی رئیس وارد اتاق شد خوب بهش نگاه کن. اگر چیز جالب توجهی بهم گزارش بدهی، نمی گذارم توی دردسر بیشتری بیفتی. فهمیدی؟
ــ بله عمو.
ــ اگر سروصدایی راه بیندازی، سر سوزنی بهت کمک نمی کنم و آن وقت باید خودت تنهایی درستش کنی.
از کمد دور شد و بعد پشت به آتش ایستاد. دربان با جارو و خاک انداز و کاسه و پارچه ای برگشت.
ــ عالیجناب، مجدداً عرض می کنم که خیلی متاسفم. نمی دانم چطور...
ــ فقط زودتر این خرابکاری را درست کن.
دربان داشت قالی را تمیز می کرد که باتلر به همراه مرد دیگری بنام تورالد که خدمتکار لرد آزریل بود وارد شد. آنها داشتند یک جعبه چوبی صیقل خورده را که دسته های برنزی داشت به داخل اتاق می آوردند ولی با دیدن دربان هر دو سر جایشان میخکوب شدند.
لرد آزریل گفت: ‍‎‍‎ «بله خیلی بد شد؛ بطری توکی بود که ریخت... این چراغ است؟ تورالد بگذارش کنار کمد. من هم پرده را آن طرف نصب می کنم.»
لیرا متوجه شد که می تواند از لای در کمد پرده و تصویرهایی را که روی آن می افتد ببیند ولی نمی دانست که آیا عمویش عمداً این کار را کرده یا نه. با استفاده از سروصدایی که خدمتکار برای باز کردن پارچه کتانی و نصب آن در قاب به راه انداخته بود، لیرا فرصتی پیدا کرد تا حرف بزند:
ــ می بینی پان. واقعاً ارزشش را داشت که بیاییم اینجا، مگر نه؟
پانتالیمون با ترشرویی گفت: «شاید آره، شاید هم نه.»
لرد آزریل در کنار آتش ایستاده بود و داشت بقیه قهوه اش را یواش یواش می خورد. در تمام مدتی که تورالد مشغول باز کردن جعبه پروژکتور و برداشتن در عدسی آن بود لرد مرموزانه او را تماشا می کرد.
تورالد پس از بررسی کردن مخزن نفت گفت: «نفت زیادی دارد عالیجناب. اجازه می دهید دنبال تکنسین بفرستم؟»
ــ نه لازم نیست. خودم درستش می کنم؛ متشکرم تورالد. مهمانان شامشان را تمام کردند، باتلر؟
ــ به گمانم تمام شده باشد. اگر درست متوجه حرف های آقای کاوسون شده باشم، رئیس و بقیه مهمان ها به محض اطلاع از تشریف فرمایی شما مایل بودند هر چه زودتر مراسم شام تمام شود و به حضور شما برسند. می توانم سینی قهوه را ببرم؟
ــ بله، سینی را بردارید و هر دو بروید.
ــ بله عالیجناب.
باتلر با تعظیم کوچکی سینی را گرفت و به همراه تورالد از اتاق خارج شد. به محض بسته شدن در، لرد آزریل مستقیم به کمد نگاه کرد. لیرا می توانست قدرت نگاهش را که انگار یک شیء فیزیکی مثل تیر یا نیزه بود، احساس کند. لرد نگاهش را از کمد برگرداند و آهسته شروع به حرف زدن با دمونش کرد.
او به آرامی جلو آمد و موقر و گوش به زنگ در کنارش نشست و نگاهی به اطراف انداخت. چشمان سبزش به محض چرخیدن دستگیره در، همانند چشمان سیاه لرد آزریل به طرف در هال چرخید. لیرا در را نمی دید ولی صدای نفس ها را با ورود اولین نفر به اتاق شنید.
لرد آزریل گفت: «جناب رئیس... بله من برگشتم. مهمان ها را به داخل راهنمایی کنید. چیز جالبی دارم که می خواهم نشانتان بدهم.»

نظرات کاربران
درباره کتاب لیرا و قطب نمای جادویی

فیلیپ پولمن برنده مدال کارنگی است برای نوشتن این جلد از رمان سه جلدی پرفروش جهانهای اسرار یا نیروهای اهریمنی اش. لیرا و قطب نمای جادویی همچنین برنده جایزه "بهترین کارنگی از میان کارنگی ها" از سوی خوانندگان شده است. مجله نیوزویک این رمان سه جلدی فیلیپ پولمن را "یکی از ۱۰۰ رمان بزرگ تاریخ بشریت" میداند. فیلم قطب نمای طلایی سال ۲۰۰۷ براساس این جلد از رمان ساخته شده است. در لیرا و قطب نمای جادویی، جلد اول از این مجموعه داستان تخیلی، زمین یکی از ۵ سیاره منظومه شمسی است. هر انسانی یک دمون دارد که حیوانی است که شباهت به روح آن انسان دارد. زمان داستان شباهت دارد به اواخر قرن ۱۹ در اروپا و بخصوص انگلستان. دانشمندان آکسفورد و نمایندگانی از کلیسای کالوینیست در حال رقابت هستند برای به دست آوردن قدرت به منظور گذر از پل و دستیابی به دنیای موازی. لیرا دختری است ۱۱ ساله که به دنبال همبازی اش راجر میگردد که دزدیده شده و نیز عمویش لرد آزریل که در زندان است. تنها راهنمایش قطب نمای طلایی است، وسیله ای اسرار آمیز که به او حقیقت را میگوید. در این جستجو لیرا با خانم کولتر، زن جذاب و بدخواه، کولی ها، جادوگرها، گابلرها و خرس زره پوش آشنا میشود، موجوداتی که برخی خطرناک و برخی راهنمای او هستند...
در 1 ماه پیش توسط
یادش بخیر :(
در 1 ماه پیش توسط