فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرچم سیاه

کتاب پرچم سیاه
فرقه‌ی اساسین‌ها - ۶

نسخه الکترونیک کتاب پرچم سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پرچم سیاه

صدای هیچ‌چیزی بلندتر از انفجار یک توپ چرخدار نیست. به‌خصوص وقتی نزدیک گوش شما بترکد. شبیه این است که به وسیله‌ی هیچ‌چیزی کتک خورده باشید. یک هیچ‌چیز، که به‌نظر می‌خواهد شما را خُرد کند و شما مطمئن نیستید که این خطای دید چشمان شماست که به وسیله‌ی انفجار شوکه و مات و مبهوت شده است یا اینکه دنیا واقعاً در حال لرزیدن است. شاید اصلاً مهم هم نباشد. شاید هم هردوی گزینه‌ها درست باشد. اما نکته آنجاست که در حال لرزیدن است. شلیک به جایی برخورد می‌کند و تخته‌های قایق از هم جدا می‌شوند. مردانی که دست‌ها و پاهایشان کَنده می‌شود و مردانی که به پایین نگاه می‌کنند و در چند ثانیه‌ای که قبل از مُردن وقت دارند، می‌فهمند که نیمی از بدن‌هایشان بر اثر شلیک قطع شده و شروع به فریاد کشیدن می‌کنند. تنها چیزی که در پیامد آنی می‌شنوید، صدای خش‌خش بدنه‌ی کشتی و جیغ و داد افرادی‌ست که دارند جان می‌دهند. شما چطور تصمیم می‌گیرید که چگونه واکنش نشان دهید. نمی‌گویم که شما به صدای شلیک توپ چرخ‌دار عادت دارید، به طوری که خللی در ذهن شما ایجاد می‌کند اما نکته اینجاست که به‌سرعت تجدید قوا می‌کنید و سریع‌تر از دشمن این کار را انجام می‌دهید. وقتی انگلیسی‌ها حمله کردند، ما در کرانه‌ی " کیپ بوئنا ویستا" در کوبا روی کشتی‌ای که ناخدایش مردی به نام ناخدا "براما"ی معروف بود، قرار داشتیم. ما به آن‌هایی که در بالای "بریگانتین" قرار داشتند، انگلیسی می‌گفتیم با اینکه انگلیسی‌ها هسته‌ی خدمه‌ی ما را تشکیل داده بودند و من خودم هم اصالتاً انگلیسی بودم. این‌ها برای یک دزد دریایی ارزشی نداشت. ما دشمن اعلیحضرت بودیم(پادشاه جورج، ملکه آن را به همسری برگزیده بود.) دشمن دربار که ما را بدل به دشمن نیروی دریایی اعلیحضرت می‌کرد. پس وقتی نشان قرمز را در افق مشاهده کردیم، یک "پاسناو" که داشت به‌سمت ما حرکت می‌کرد و پیکرهایی روی عرشه‌های آن به عقب و جلو می‌رفتند، چیزی که گفتیم این بود:«کشتی! انگلیسی‌ها دارن حمله می‌کنن! انگلیسی‌ها دارن حمله می‌کنن!» بدون آنکه به خود زحمت بدهیم که جزئیات ریز ملیت‌هایمان را مشخص کنیم. ما سرمان خیلی مشغول این بود که زنده بمانیم.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پرچم سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

و این نبرد همچنان ادامه دارد...
این کتاب شما را درماجراجویی های ادوارد کنوی غرق خواهد کرد؛ شخصیتی محبوب که راهش را در دنیای اسسین ها و شوالیه های معبدی پی می گیرد. در کتاب قبل یعنی جداشده داستان پسر ادوارد را خواندید و حالا نوبت به خود او رسیده، هر چند در این جلد، هیچ نامی از هیثم به میان آورده نشده است. وقایع این جلد از مجموعه ی فرقه اسسین ها در عصرطلایی دزدان دریایی رقم می خورد که دریای کارائیب و آب های آزاد را جولانگاه خود کرده بودند. به دلیل اتفاق افتادن بیشتر وقایع در دریا و وجود اصطلاحات مربوط به کشتی ها، هرجا نیاز به توضیح بود، با نوشتن پاورقی هایی سعی بر روشن کردن ابهامات موجود کردیم.
بازی مربوط به این جلد از مجموعه کتاب ها، چهارمین بازی این سری است و با همین نام یعنی Black Flag یا پرچم سیاه شناخته می شود. هرچند که ممکن است کتاب جلوه های بصری بازی را نداشته باشد اما داستان آن خیلی خیلی گسترده و غنی تر از بازی است و فضاسازی های بی نظیر نویسنده نیز به مسحور شدن در این دنیا کمک می کند.
در ترجمه این کتاب سعی شده، بنا بر ساده نویسی و رعایت اصل وفاداری باشد تا خواننده های عزیز با ادبیاتی روان مواجه شده و تمام وقایع موجود در کتاب را بی کم و کاست مطالعه کنند. از شکیبایی شما بابت تاخیر پیش آمده در چاپ این اثر هم کمال تشکر را داریم. در اینجا تشکر و قدردانی می کنم از:
پدر و مادر عزیزم که تکیه گاه همیشگی من در زندگی هستند و با مهرورزی های مداوم، دلگرمی خاصی به من می دهند؛
دوست بسیار عزیزم، جناب آقای عباد شعبانیان، که به زیبایی هرچه بیشتر این اثر کمک کردند؛
سوم جناب آقای احمدی، مدیر نشر آذرباد که به من اعتماد کردند و ترجمه چنین اثر زیبایی را به من سپردند؛
و تمامی دوستان و عزیزانی که با اظهارات بی نظیرشان، بنده را مورد لطف خود قرار دادند.
سخن آخر اینکه امیدواریم از این کتاب لذت کافی را ببرید و کم وکاست هایش را هم بر ما ببخشایید؛ در پایان هم اگر پس از خواندن کتاب، فراغ خاطری یافتید، می توانید نقطه نظرات گرانبهای تان را از طریق آدرس ایمیل زیر با بنده ی کمترین در میان بگذارید:
SirMohammadGhasemi@Yahoo.Com
محمدرضا قاسمی
تابستان ۱۳۹۵

مقدمه

آخرین فرصت

من خشمگین شدم و پا پیش گذاشتم، تیغه ها نیم دایره هایی در هوا می بریدند، به این امید که او را منگ و گمراه کنم. حالت چهره اش به سختی تغییر و با حرکات سریع بازو و آرنجش به آسانی حمله هایم را بی اثر می کرد. او روی دست چپم تمرکز می کرد، دستی که شمشیر در آن بود و قبل از اینکه حتی متوجه شوم که این کار را انجام می دهد، تیغه ام با چرخش از دست لعنتی ام رها شد و به خاک افتاد.
حالا فقط تیغه ی مخفی ام برایم باقی مانده بود. او روی آن تمرکز کرد، می دانست که برایم جدید است. پشت سرش نگهبانان بیشتری در حیاط جمع شده بودند و با اینکه نمی توانستم متوجه شوم که آن ها چه می گویند، برایم مشخص بود: من حریف "ال تیبوران"(۱) نبودم؛ با پایانم تنها یک تپش قلب فاصله داشتم.

بخش اول

فصل اول: سال ۱۷۱۹(یا همان حول و حوش)

من یک بار دماغ شخصی را بریدم.
دقیقاً به یاد ندارم چه زمانی بود: سال ۱۷۱۹ یا همان حول وحوش. مکانش هم خاطرم نیست. اما در طی حمله ای روی یک کشتی اسپانیایی بود. البته ما دنبال منابعش بودیم. از محکم نگه داشتن "جک دا(۲)" به خودم افتخار می کنم. اما چیز دیگری هم روی کشتی بود. چیزی که در اختیار نداشتیم اما لازم بود. اگر بخواهم دقیق بگویم، یک شخص بود. آشپز کشتی.
آشپز کشتی خودمان و دستیارش مُرده بودند. دستیار در حین ادرار کردن در وزنه ی تعادل دستگیر شده بود، که من اجازه ی اینکار را نداده بودم، پس او را به روش مرسوم مجازات کردند؛ با مجبور کردنش به نوشیدن جامی از ادرار خدمه ی کشتی. باید اقرار کنم که هرگز ندیده بودم که جام ادرار واقعاً کسی را بکشد اما این اتفاقی بود که برای دستیار آشپز رخ داد. او جام ادرار را سر کشید، شب را خوابید و دیگر بیدار نشد. خود آشپز تا مدتی سالم بود اما او هر شب جرعه ای از "رم"(۳) می نوشید و سپس برای هواخوری به روی عرشه ی عقب کشتی می رفت. می شنیدم که روی سقف کابینم بالا و پایین می پرید و می رقصید تا اینکه یک شب صدای قدم ها و رقصش را شنیدم که با یک جیغ و صدای شالاپ وشلوپ آب همراه شد.
زنگ به صدا درآمد و خدمه با عجله روی عرشه آمدند. ما لنگر انداختیم و فانوس و چراغ روشن کردیم اما خبری از آشپز نبود. البته به جای آشپز کسانی را گماشتند تا آشپزی کنند اما آن ها فقط چند پسر بودند؛ در امر آشپزی، هیچ کدام بیشتر از اینکه دیگ را به جوش آورند، یا سیب زمینی پوست بکنند، بلد نبودند و ما از همان موقع با غذای خام امورات ‍مان را می گذراندیم. هیچ کس بین ما بیشتر از به جوش آوردن آب بلد نبود.
خیلی زمان نمی گذرد که نبرد تن به تنی را پشت سر گذاشتیم؛ گشت و گذار دوست داشتنی ای که از آن یک آتش بار جدید و عالی، یک توپخانه ی پر به همراه: قمه، نیزه، تفنگ فتیله ای، تپانچه، باروت و گلوله عایدمان شد. از یکی از دستگیر شدگان که بعداً تبدیل به یکی از افرادم شد، فهمیدم که نجیب زادگان اسپانیایی یک کشتی تدارکاتی مخصوص دارند که در آن آشپز چیره دستی خدمت می کند. بر اساس گفته هایش، در دربار خدمت می کرده اما به ملکه بی احترامی نموده و تبعید شده بود. من حتی یک کلمه از این گفته هایش را باور نکردم اما این مسئله باعث این نشد که آن حمله را تکرار نکنم، که به خدمه نگویم که باید او را تا پایان هفته مسئول تهیه ی غذای مان کنیم. به اندازه کافی مطمئن بودیم، پس برای همین دنبال این کشتی به خصوص گشتیم و وقتی پیدایش کردیم؛ بی درنگ به آن حمله ور شدیم.
***
آتش بار جدید به کارمان آمد. کنارش پهلو گرفتیم و با آتش بار کشتی را سوراخ سوراخ کردیم تا نابود شد؛ بادبان ها پاره شد و دسته ی سکان کشتی در آب تکه تکه شد.
قبل از اینکه افرادم کشتی را ببندند و به عرشه وارد شوند و به سان موش ها از سر و رویش بالا بروند، کشتی از قبل یک ور شده بود؛ هوا از بوی گند باروت سنگین بود، صدای "چمخال"(۴) ها و قمه ها در هوا طنین انداز بود. من به مانند همیشه بین افرادم بودم، قمه در یک دستم و با تیغه ی مخفی ام درگیر نبرد شدم، قمه برای مبارزه کردن بود و شمشیر ها برای تمام کردن کار کسانی که نزدیک بودند. دو یورشگر به سمتم آمدند و من کار کوتاه را انجام دادم، قمه ام را در سر یکی شان فرو کردم و همین طور که قمه تقریباً سرش را به دو نیم تقسیم می کرد، کلاه سه گوشه اش نصف شد. او با تیغه ی قمه ام که در بین چشمانش بود به زانو افتاد اما مشکل اینجا بود که من قمه را زیادی فرو کرده بودم و وقتی سعی کردم آن را بیرون بیاورم، سرِ پیچ خورده اش هم کنده شد. سپس مرد یورشگر دوم جلو آمد، وحشت در چشمانش موج می زد، مشخص بود که قبلاً نجنگیده بود و با یک ضربه ی شمشیر دماغش را بریدم که تاثیر به سزایی روی عقب نشینی او با خونی فورانی که از سوراخ بینی بریده اش فوران می کرد، داشت. در همان حال از هر دو دستم استفاده کردم تا قمه را از جمجمه ی اولین یورشگر دربیاورم و به مبارزه ادامه دهم. درگیری خیلی زود با حداقل تعداد افراد کشته شده ی ممکن به پایان رسید، دستور ویژه دادم که تحت هیچ شرایطی آشپز نباید آسیب ببیند؛ به آن ها گفتم هر اتفاقی که افتاد باید آشپز را زنده بگیریم.
همین طور که کشتی ‍شان زیر آب ناپدید می شد و ما با به جا گذاشتن مهی از دود باروت و دریایی از چوب بدنه ی شکسته شده، آنجا را ترک می کردیم؛ خدمه ی آن کشتی را روی عرشه ی اصلی آوردیم تا آشپز را شناسایی کنیم. به سختی می شد کسی را بین مان پیدا کرد که آب دهانش راه نیفتاده باشد، شکمش سر و صدا نکند؛ چهره ی سیرشان ما را سردرگم نکرده. اصلاً سر درگم نکرده.
این " کارولاین"(۵) بود که به من یاد داد چطور قدردان غذای خوب باشم. کارولاین، تنها عشق حقیقی ام. در تمام آن مدت کوتاهی که با هم گذراندیم، سلیقه ام را سامان بخشید و من دوست داشتم فکر کنم که او سیاستم در مورد تغذیه و اینکه چطور دوست دارم چیزهای بهتری به خدمه برسد قبول داشته، با دانستن این مسئله که واقعاً همین طور بودم، بخشی از آن مربوط به چیزی است که او به من یاد داد؛ که وقتی مردی خوب تغذیه کند، یک مرد شاد است و مرد شاد کمتر مستعد زیر سوال بردن اختیارات کشتی نیست، که برای همین است که در تمامی این سال ها در دریا، من حتی یک مورد نافرمانی هم نداشتم. حتی یک مورد.
او جلو آمد، گفت: «من اینجام.» و به خاطر صورت بانداژ شده اش، بیشتر صدایش به:"بن ایندام"(۶) می خورد؛ احمقی بینی اش را بریده بود.

فصل دوم: سال۱۷۱۱

اما به هر حال، کجا بودم؟ کارولاین. شما می خواستید بدونید چطور با کارولاین آشنا شدم.
خُب همان طوری که همه می گویند، داستانش طولانیه. برای همین لازمه که خیلی به عقب برگردم؛ به زمانی که من فقط یک چوپان ساده بودم، قبل از اینکه چیزی از اسسین ها بدانم، یا "شوالیه های معبد"(۷)، از "ریش سیاه"(۸) یا "بنجامین هورنیگلد"(۹)، از "ناسائو"(۱۰) یا "رصدخانه"(۱۱) و ممکن بود هرگز چیز بیشتری هم ندانم اما فرصت یک ملاقات در "آئولد شِیلِلا "(۱۲)در یک روز گرم تابستانی در سال ۱۷۱۱ همه چیز را تغییر داد.
مسئله این است که من یکی از آن آتش پاره های جوانی بودم که نوشیدن را دوست داشتند حتی اگر آن ها را در دردسر می انداخت. چند حادثه... اگر بتوانیم اسمش را حادثه بگذاریم که به آن ها افتخار نمی کنم. اما این خط قرمزی است که اگر زیادی باده دوست باشید باید عبور از آن را تحمل کنید؛ پیدا کردن باده گساری که وجدان آرامی داشته باشد، سخت است. بیشترمان در یک زمان خاص به این فکر افتاده ایم که آن را کنار بگذاریم، زندگی ‍مان را اصلاح و شاید رو به خدا کنیم و برای خودمان کسی باشیم. اما عصر فرا می رسد و خودتان می دانید که هنگام عصر قبل از غروب خورشید نوشیدنی بسیار خوب است و برای همین به سمت میکده می روید.
میکده هایی که به آن ها اشاره می کنم در "بریستول"(۱۳) بودند؛ در کرانه ی جنوب غربی انگلستان قدیم عزیز، جایی که ما به زمستان های سوزان و تابستان های خوشایند خو گرفته بودیم و آن سال، آن سال به خصوص، سالی که اولین بار کارولاین را ملاقات کردم، ۱۷۱۱، من فقط ۱۷ ساله بودم.
و بله... بله، وقتی او را دیدم هوشیار نبودم. در آن روزها باید بگویم من خیلی وقت ها هوشیار نبودم. شاید...خُب بگذارید بزرگ نمایی نکنم، نمی خواهم خودم را خیلی بد نشان دهم. اما شاید نیمی از روز را هوشیار نبودم. شاید کمی بیشتر.
خانه ی ما در اطراف روستایی به اسم "هدرتون"(۱۴) بود، در ده کیلومتری بریستول؛ جایی که ما دامداری ساده ای داشتیم. پدر به حیوانات اهلی علاقه داشت. آن ها همیشه همین طور بودند، پس بودن من در آنجا او را از جنبه ای از این کار که بیش از همه از آن بدش می آمد رها ساخته بود؛ این جنبه سفر به شهر با اجناس، چانه زدن با تجار و بازرگانان، داد و ستد و معامله کردن بود. به محض اینکه به سنی رسیدم، منظورم سنی است که به اندازه ی کافی مرد بودم که رودررو شرکای کاری ‍مان را ملاقات کنم و معامله ی پایاپای انجام دهم؛ خُب از آن موقع بود که این کار را شروع کردم. پدرم خیلی خوشحال بود که به من اجازه بدهد این کار را انجام دهم.
اسم پدرم "برنارد"(۱۵) بود و مادرم، "لِنِت"(۱۶). آن ها در "سوانزی"(۱۷) وصلت کردند اما وقتی من ده سال داشتم به غرب کشور آمدند. ما همچنان لهجه ی ولزی داشتیم. فکر نمی کنم اینکه با این لهجه انگشت نما می شدیم را به خودم گرفته باشم. من دامدار بودم، نه یکی از گوسفندها.
پدر و مادرم می گفتند که من در سخنوری مهارت داشتم و به خصوص مادرم قبلاً می گفت، که من مرد جوان خوش تیپ و متقاعدکننده ای هستم و این مسئله حقیقت دارد؛ اگرچه خودم هم همین را می گویم، من در ارتباط با بانوان مهارت خاصی داشتم. بگذارید این طور بگویم: معامله کردن با زن های تجار کار خیلی راحت تری بود تا چانه زدن با شوهران شان.
اینکه چطور روزهایم را می گذراندم، بسته به فصل داشت. از ژانویه تا می فصل به دنیا آمدن بره ها بود؛ بهترین زمان ما، وقتی که نزدیک سپیده دم به طویله می رفتم، چه سردرد داشتم چه نه، باید می دیدم که میش ها در طول شب بره ای به دنیا آورده بودند یا نه. اگر این طور بود، آن ها را به یکی از طویله های کوچک تر می بردیم و در آغل می گذاشتیم، به آنجا می گفتیم طویله ی بره ها؛ جایی که پدرم آن ها را تحت نظر می گرفت، درحالی که من آخورها را تمیز و آب و یونجه ی خشک را عوض می کردم و مادر هم با پشت کار، جزئیات متولدین جدید را در دفتری ثبت می کرد. من، من آن موقع سواد نداشتم. البته الآن دارم؛ کارولاین یادم داد؛ به علاوه ی خیلی چیزهای دیگری که مرا مرد کرد، نه مثل آن موقع؛ پس این مسئولیت گردن مادرم افتاد که سوادش هم فقط برای نگه داشتن اسناد کافی بود.
مادر و پدرم در کنار هم کار کردن را دوست داشتند. حتی یکی از دلایلی که پدرم دوست داشت من به شهر بروم، همین بود. او و مادرم، انگار که دم شان به دم همدیگر وصل بود. هرگز دو نفر را ندیدم که این قدر عاشق هم باشند و خیلی کم احساس کنند که باید آن را به نمایش بگذارند. تماشای اینکه هوای یکدیگر را داشتند، ساده بود. تماشایش برای روحیه خوب بود.
در پاییز ما قوچ ها را به چراگاه می آوردیم تا با میش ها چرا کنند، تا بتوانند به زادوولد بره برای بهار پیش رو ادامه دهند. مزارع به نگه داری نیاز داشت؛ حفاظ ها و دیوارها به ساخت و تعمیر.
در زمستان اگر هوا خیلی سرد بود، گوسفندها را به درون طویله ها می آوردیم، آن ها را گرم و در امان نگه می داشتیم تا برای ژانویه که فصل به دنیا آوردن بره ها بود، آماده شوند.
اما در طول تابستان بود که واقعاً به خودم آمادم. فصل پشم چینی.
پدر و مادرم به پشم چینی مشغول بودند، درحالی که من بیشتر به شهر سفر می کردم؛ نه با لاشه ها برای فروش گوشت، بلکه با گاری ام که پر از پشم بود. در آن تابستان، وقتی که فرصت بیشتری برای این کار بود، من بیشتر و بیشتر به میکده های محلی می رفتم. می توان گفت که در میخانه ها به فرد شناخته شده ای بدل شده بودم؛ در واقع، با جلیقه ی بلند و دکمه بسته ام، شلواری که تا زانو می رسید، جوراب های ساق بلند سفید و کلاه سه گوشه قهوه ای کمی مندرسم که دوست داشتم به آن به چشم نشان تجاری ام نگاه کنم؛ زیرا مادرم می گفت که آن کلاه به موهایم می آید (که اگر خودم بخواهم بگویم همیشه به کوتاه کردن نیاز داشت اما رنگ حنایی جالبی داشت.)
در میکده ها بود که متوجه شدم، مهارتم در سخنوری بعد از چند جام آبجو پیشرفت کرده. نوشیدن چنین اثری دارد، مگر نه؟ دهن را لق می کند، جلوی خویشتن داری را می گیرد، اخلاق را زیر پا می گذارد...نه اینکه وقتی مست نبودم خجل و گوشه گیر باشم. اما آبجو، به من جسارت بیشتری می داد. یا حداقل در آن زمان این طور فکر می کردم.
در نهایت، پولی که از فروش های اضافه ای که وقتی تحت تاثیر آبجو می فروختم، به دست می آوردم، از هزینه هایی که برای آبجو در آن زمان پرداخت می کردم بیشتر بود. یا حداقل در آن زمان این طور فکر می کردم.
چیز دیگری هم بود، جدای از آن اعتقاد احمقانه ای که فکر می کردم ادواردِ مست، از ادواردِ هوشیار، فروشنده ی بهتری بود و آن تصور من بود. زیرا حقیقت این بود که فکر می کردم متفاوت هستم. نه؛ من می دانستم که متفاوت هستم. وقت هایی بود که شب ها در تنهاییِ خودم می نشستم و می دانم که دنیا را طوری می دیدم که فقط مال خودم بود. الآن می دانم آن چیست اما آن موقع جز اینکه بگویم حس می کردم متفاوتم، کلمه ی دیگری برای توصیفش نداشتم.
یا به خاطر آن یا برعکسش، تصمیم گرفتم که نمی خواهم تمام عمرم را چوپان باقی بمانم. همان روز اول این را می دانستم، همان روزی که به عنوان یک کارگر، نه به عنوان بچه در طویله غذا ریختم؛ بعد به پدرم نگاه کردم و متوجه شدم که من دیگر برای بازی اینجا نیستم و باید به خانه بروم تا رویای آینده ای را ببینم که در آن، در دریاهای بی کران کشتیرانی می کنم. نه، این آینده ام بود و من بایستی باقی زندگی ام را به عنوان یک چوپان می گذراندم، برای پدرم کار می کردم، با یک دختر محلی ازدواج می کردم، پدر چندتا پسر می شدم و به آن ها یاد می دادم که چطور درست مثل پدر و پدربزرگ شان، چوپان بشوند.
دیدم که باقی زندگی ام درست مثل یک لباس کار تمیز روی تختم آنجاست و البته به جز موجی از حس رضایت و خوشحالی در این مورد، باقی اش مرا ترساند.
پس حقیقت این بود و هیچ راه محترمانه تری برای بیانش نیست و پدر من معذرت می خواهم، خداوند روحت را شاد کند اما من از این شغل متنفر بودم.
و بعد از چند آبجو، خُب تنها چیزی که می توانم برای توصیفش بگویم این است که کمتر از این شغل متنفر بودم. آیا داشتم با نوشیدن، رویاهای لعنتی ام را نابود می کردم؟ احتمالاً. من هرگز در آن زمان به این فکر نکردم. تنها چیزی که می دانستم این بود که روی شانه لم دادن، مثل یک گربه ی کثیف آنجا نشستن، یک خشم رو به وخیم تر شدن بود، در راهی بود که زندگی ام داشت به آن تبدیل می شد...یا بدتر، به آن تبدیل شده بود.
شاید با کمی بی ملاحظگی بعضی احساسات حقیقی ام را درگیر کردم. شاید در بعضی مواقع به دوستان باده گسارم این حس را القاء کردم که فهمیده ام که دنیا چیزهای بهتری برایم در نظر دارد. چه می توان گفت؟ من جوان و مغرور و دائم الخمر بودم. یک ترکیب مرگ بار از بهترین زمان ها و آن ها مطمئناً بهترین زمان ها نبودند.
- تو فکر می کنی از بقیه ی ما بالاتری، مگه نه؟
من این حرف را زیاد شنیده ام. یا حداقل حرف هایی مانند این را.
شاید اگر جواب منفی می دادم، حرکت مدبرانه تری بود. اما این کار را نکردم و برای همین متوجه شدم که بیشتر قاطی دعواها می شوم. شاید برای این بود که ثابت کنم که در همه چیز از آن ها بهتر بودم، از جمله دعوا کردن. شاید داشتم به روش خودم از اسم خانواده ام پاسداری می کردم. شاید یک باده گسار بودم. یک اغواگر. مغرور. غیر قابل اتکا اما ترسو نبودم. اوه نه. هرگز کسی نبودم که از دعوا فرار کنم.
در تابستان بود که کله شقی ام به بالاترین حدش رسید، وقتی که من مست ترین و نترس ترین و عموماً هم کمی عوضی بودم. اما در آن سوی سکه، کسی بودم که به بانویی نگران کمک می کرد.

تقدیم به پدر و مادر عزیزم؛ که در تلاطم دریای زندگی، آغوش شان کشتی آرامش است.

محمدرضا قاسمی

نظرات کاربران درباره کتاب پرچم سیاه

عاللیه
در 4 هفته پیش توسط ایلیا خطیبی