فیدیبو نماینده قانونی نشر بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب توراندخت

کتاب توراندخت
کنگره‌ی توجیه‌گرها

نسخه الکترونیک کتاب توراندخت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب توراندخت

قطعه‌ی نمایشی توراندخت یا "کنگره‌ی پاک‌شویان" قسمتی از یک مجموعه‌ی وسیع ادبی را تشکیل می‌دهد که بخش اعظم آن به‌صورت پیش‌نویس و ناتمام باقی مانده است. قسمت‌هایی از این مجموعه عبارت است از رمان سقوط روشن‌فکران، یک جلد داستان‌های کوتاه به‌نام داستان‌های روشن‌فکران، یک‌سری قطعات نمایشی به‌نام روحوضی‌های روشن‌فکران و یک مجموعه‌ی کوچک به‌نام هنر کاسه‌لیسی و سایر هنرها. تم اصلی کلیه‌ی این آثار که نویسنده را بیش از بیست سال به‌خود مشغول داشت، روی موضوع سوءاستفاده از دانش و ذکاوت بشر دورمی‌زند. انتقاد برشت به‌خصوص متوجه آن‌دسته از روشن‌فکرانی است که فکر و دانش خود را در مسیر استثمار و بهره‌کشی از طبقات محروم به طبقه حاکم فروخته و نتیجتاً خود نه‌تنها در ردیف تمامی افراد بهره‌کش و استثمارکننده قرار گرفته، بلکه به‌مصداق "چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا" از آن‌ها نیز خطرناک‌تر می‌گردند. در چهارچوب این تفکر برشت از همان اوایل سال‌های دهه‌ی ۳۰ (۱۹۳۰-۱۹۴۰) در برلین و بعداً در تبعیدگاه‌های متعددش روی نسخه‌ای از نمایش‌نامه‌ی توراندخت کار می‌کرد که توسط فریدریش شیللر (۱۷۵۹-۱۸۰۵) بر مبنای قصه‌ی نمایشی توراندخت تألیف کارلو گوتسی، نمایش‌نامه‌نویس ایتالیایی (۱۷۲۰ـ۱۸۰۶)، به آلمانی نوشته شده بود. برشت به این اثر نمایشی خود که نگارش آن سرانجام در تاریخ ۱۰ /۸ /۱۹۵۴ در برلین شرقی به ‌پایان رسید، و از نظر محتوا با نسخه‌ی شیللر به‌طور کلی تفاوت دارد، عنوان "توراندخت: یا کنگره‌ی پاک‌شویان" را داد. برشت با ترتیب دادن "کنگره‌ی‌ پاک‌شویان" و طرح مسئله‌ی پنبه و پرداختن به نظام آموزشی "روشن‌فکران" و قرار دادن وقایع دولایت در جوّ و اتمسفرِ دربارِ امپراتور: چین درواقع نمونه و مدل سمبولیک جدیدی برای تحلیل مسائل جامعه‌ی سرمایه‌داری و افشای مکانیسم‌های استثمارگرایانه و تحمیق‌کننده‌ی آن ارائه می‌دهد. قبل از هر چیز نظر انتقادی برشت متوجه "کنگره‌های بین‌المللی نویسن: دگان" ("اندیشمندان") در سال‌های ۱۹۳۳-۱۹۳۷ در پاریس و لندن است. مراد او از سمبل "پاک‌شویان" آن اشخاص و آن دسته از "روشن‌فکران عصر بازارها و کالاها" و به‌عبارتی آن "روشن‌فکرانی" است که برشت آنان را "سریار" (به تشابه "دستیار") ستم‌گران،"فروشندگان فکر"، "جمله‌سرایان" و "عذرتراشان" نیز می‌نامید.

ادامه...
  • ناشر نشر بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب توراندخت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اشخاص نمایش

امپراتور چین / توراندخت:، دختر امپراتور / جاو جل، برادر امپراتور/ ملکه مادر / نظافت چی (زن) / دو ندیمه ی توراندخت / توجی دربار / نخست وزیر / هی وِی، رئیس مدرسه ی توجی ها و رئیس اتحادیه ی توجی ها /مون کا دو / مادر مون کا دو / کی له، رئیس دانشگاه سلطنتی / پاودر میل، جغرافی دان / ژنرال وزیر جنگ / مو سی / کا مو / شی کا / نوشان، منشی هی وِی ون / گوو / دو توجی عضو اتحادیه / سی فوو، طلبه ی مدرسه ی توجی ها / شی مه، توجی جوان / وانگ، منشی مدرسه ی توجی / چهار توجی از بازار توجی ها/ آ شا سن، دهقان / اه فه، نوه ی دهقان / نماینده ی لباس دوزها / نماینده ی ژنده پوشان / سه زن رخت شوری کونگ. سو. یا او / اسلحه ساز/ گوگر گو، راهزن / ما گوگ، مادر گوگر گو/ دو محافظ گوگر گو/ جلاد / توجی ها / تو جی های جوان / طلبه های مدرسه ی توجی ها / ژنده پوش ها / افراد پلیس / افراد مسلح / سربازها / راهزن ها / مرد ها / زن ها
Turandot / Jau Jel / Hi Wei / Munka Du /
Ki Leh / Pauder Mil / Mo Si / Ka Müh / / Shi Ka /
Nu Shan / Wen / Gu / Si Fu / Shi Meh / Wang /
A Sha Sen / Eh Feh/ Kiung / Su / Yao / Gogher Gogh / Ma Gogh / Jen Fay
سن و صحنه باید قابلیت جابجائی سریع را داشته باشد. می شود" کوچه" و " در کاخ امپراتوری" را جلوی پرده ی کوچک اجرا کرد.
وسایل صحنه باید سبک وزن و ساده باشند، اشاره هایی شاعرانه و واقع گرایانه.
" کنگره ی توجیه گرها" بهتر است روی سن دوار اجرا شود تا بتوان صحنه را به صورت سرسرای ورودی یا رخت کن در آورد، بدون پرده.
توجی ها کلاه های روحانیون تبتی یا اروپائی به سر دارند. با توجه به اهمیت و مقام هر توجی:، شکل کلاه و رنگ و تزئیناتش فرق می کند.
لباس ها بر اساس پوشش های چینی، اما مدل های ترکیبی و مخلوط.
اجرای نمایش باید ریتم سریعی داشته باشد.

۲. چای خانه توجی ها

(توجی ها پشت میزهای کوچکی نشسته اند، بعضی ها در حال مطالعه و بعضی ها در حال بازی تخته نرد. مشتری ها که اکثر روستائی اند به خواندن تابلوهایی با مضامین زیر مشغول اند: "دو جمله کوتاه به قیمت ۳ ین"، "در این مکان عقاید زیرورو شده و سپس نو تحویل داده می شوند." "موسی، ملقب به سلطان بهانه تراشان"، "عمل از شما، دلیل از من"، "چرا شما مقصر نیستید؟ نوشان به شما می گوید چرا"، "هر کاری دل تان خواست بکنید. فقط از جمله های درست استفاده کنید.")

موسی: باید عجله کنم، امروز باید جمله ی خیلی مشکلی بسازم. مربوط می شه به یک صندوق دار بانک شهر. درباره ی گرونی.
کامو: من امروز جمله نمی سازم. دیروز به یک روده فروش یک اظهارنظر فروختم درباره ی موسیقی آتونال.
موسی: موافق یا مخالف؟
کامو: مخالف. من اظهارنظرهائی را نمی فروشم که هر کس بتونه مثل لباس تنش کنه، چیزهائی که من می فروشم الگو می شن. مشتری های من نمی خوان اظهارنظری کنن که دیگرون هم می کنند اما ظاهراً اظهارنظرهائی هم که شما برای مردم کوچه و بازار دارین، بازارشون داغه. نیست شی کا؟
شی کا: چرا، من یک سیستم اقساطی درست کردم. می دونی چطور به این فکر افتادم؟ زن یکی از مشتری هام خیلی دلش می خواست یک تغار خمیرگیری داشته باشه. شوهرش برای پیدا کردن بهانه با من مشورت کرد. زنش گفته بود که تغار خمیرگیری را می تونه قسطی بخره، اون مرد هم از من پرسید که نمی شه مبلغ خرید بهانه را هم قسطی داد. فکر می کنم اگر به جای بهانه خود تغار را خریده بود، براش ارزون تر تموم شده بود. خب اوضاع و زمونه خیلی سخت شده. این دیگه چیه؟ (یک پیشخدمت تابلویی را نصب می کند به این مضمون "طبق مقررات شهربانی دیگر از مشتریان ژنده پوش پذیرایی به عمل نمی آید." ژنده پوشی، با وقار، رستوران را ترک می کند. آهی عمیق.)
شی کا: با این قیمت های سرسام آور لباس!
توجی دیگر: طولی نمی کشه که مردم دیگه اصلاً نتونن برای خودشون اظهارنظر بخرن.
صدایی آرام: زنده باد کای هو.

(قهقهه ی حاضرین)

یک توجی: در این محل سیاست را بگذارین کنار، لطفاً.
توجی دیگر: پس در این محل پول چایی را هم حساب نکنین، لطفاً.
توجی: یعنی شما هم معتقدین که آقای کای هو، یک آشوب گر، موفق می شه کاری را انجام بده که بزرگ ترین توجی ها از پس اش بر نمی آن، یعنی چین را تبدیل کنه به سرزمینی قابل سکونت؟
توجی دیگر: بله.

(قهقهه های بلند)

یک مشتری زن چاق: شما بابت یک جمله ی کوتاه در باره خیانت به شوهر، چند می گیرین؟
موسی: تا چهار ین، البته اگر...

(زن کنار مو سی می نشیند. توراندخت با توجی دربار وارد می شود. کسی او را نمی شناسد.)

توراندخت: پس این جاست، یکی از معروف ترین چای خانه های توجی ها.
توجی دربار: یکی از آشغال ترین، علیاحضرت. توجی های بزرگ که مشغول قضاوت و نوشتن کتاب و تربیت جوانان هستن، یعنی از دفترها و تریبون ها و از کرسی های استادی شون رهبری بشریت را مطابق آمال و آرزوهای خودشون به عهده گرفتن، به این جا رفت و آمد نمی کنن. البته این توجی های کم اهمیت هم به نوبه ی خود سعی دارن به مردم در انجام کسب وکارشون، از نظر معنوی، کمک کنن.
توراندخت: در این که به مردم می گن چی کار باید بکنن؟
توجی دربار: بیش تر در این که به مردم می گن چی باید بگن. بفرمایین خودتون امتحان کنین!

(توراندخت می نشیند کنار نوشان.)

توراندخت: (با لحنی عشوه گر و دوپهلو) چرا دست خودم نیست؟
نوشان: از چه نظر؟ آهان! (قاه قاه می خندد.) ده ین. (پول را می گیرد.)
توراندخت: ببینید خانم، اگر اعتراف کنم که من نمی دونم چرا دست خودتون نیست، ولی شما می تونید هر لحظه ادعا کنید که دست خودتون نیست، آن وقت ده ین را پس می گیرید؟
(عشوه گر و دوپهلو) توی وجودم یک اشتیاقی شعله می کشه. فی، بر اش توضیح بده که چی من را حالی به حالی می کنه.
توجی دربار: دربار همین جا؟
توراندخت: دقیقاً.
توجی دربار: شخصیتی که موضوع صحبت ماست، در برابر اندیشه های والا اصلاً مقاومت نداره. بعضی جمله بندی های خاص و ظریف ایشون را منقلب می کنن.
توراندخت: جسماً.
توجی دربار: پوزیشن های جدیدِ...
توراندخت:... برای حل مشکل...
توجی دربار:... ایشون را مطیع اون مرد می کنن.
توراندخت: باز هم جسماً. جریان خون را هم بگو.
توجی دربار: وقتی نگاهش می افته به یک پیشونی بلند، به یک حرکت پرمعنا، وقتی یک چیز درست و حسابی...
توراندخت:... یک جمله...
توجی دربار: به گوش اش می رسه، تمام خون بدنش می ریزه به قلب اش.
پیشخدمت: (از این سر چای خانه می رود تا آن سر و جار می زند.) فروشگاه لا مه چند تا ماله کش نیاز داره.

(سه توجی با عجله می روند به عقب صحنه.)

یک توجی: (از میز مجاور) این جا فقط یک مسئله هست که حل اش مشکله کی پول چایی را می ده؟

(گوگر گو به همراه محافظی وارد می شود. محافظ کنار در می ایستد.)

توراندخت: چه مرد خوشگلی! کیه؟
توجی دربار: یک راهزن بدنام، گوگر گو.
نوشان: این حرف را بلند نگین آقا. دوست داره به اش بگن توجی. البته تا حالا دوبار توی امتحانات مقدماتی رفوزه شده ... می گن هنوز هم داره درس می خونه.
گوگر گو: (رفته و نشسته کنار توجی: پای تابلوی "دو جمله ی کوتاه به قیمت ۳ ین") بیا، این هم ۳ ین تو، خوب گو:ش کن. برای تحصیل ام پول لازم داشتم.
ون: امکان نداره توی این امتحان قبول بشی.
گوگر گو: مواظب زبونت باش. ضمناً این رو بدون که دندون مدرسه رو کندم. به هیچ دردی نمی خوره. اما، همون طور که گفتم، پول لازم داشتم.
توراندخت: می خواد توجی راهزن باشه؟
نوشان: راهزن شده که توجی بشه.
توراندخت: از همون اول هم نظرم را جلب کرد.
گوگر گو: برای اولین امتحان، از صندوق شرکت ام پول بلند کردم.
ون: (بی حوصله) وام گرفتم.
گوگر گو: وام گرفتم. برای پول دومین امتحان، مسلسل و مهمات شرکت را بردم گرو گذاشتم.
ون: بردم دادم تمیزشون کنند. اگر باز هم می خواهی، باید باز پول بدی.

(گوگر گو: ته جیب هایش دنبال پول می گردد.)

توراندخت: آدم به عنوان توجی: راحت تر زندگی می کنه یا به عنوان راهزن؟
نوشان: زیاد فرق نمی کنه. اما در واقع او از ممر دزدی زندگی نمی کنه. حداقل از وقتی که گرونی شروع شد، دیگه از این راه زندگی نمی کنه. زندگی او و دارودسته اش از محل حفاظت رخت شورخونه های حومه ی شهر می گذره.
توراندخت: محافظت از چی؟
نوشان: از سرقت.
توراندخت: به وسیله ی کی؟
نوشان: به وسیله ی دارودسته ی خودش، حتماً متوجه اید وقتی پول بگیرند دیگه دزدی نمی کنند.
توجی دربار: (با پوزخند) او هم مثل دولت عمل می کنه. اگر مالیات پرداخت بشه، دیگه پلیس سرقت نمی کنه.
توراندخت: (با حالتی عاشقانه) فی، توی کافه ی عمومی نه دیگه! همه می بینن!
گوگر گو: سه ین. فقط یک جمله ی دیگه می خوام. به آدم هام چطوری بگم؟
نوشان: (به محافظ اشاره می کند.) مثلاً به یک همچه آدمی؟ احتیاج به کمی فکر داره.

(سن، روستائی با ریش سفید، پسربچه ای وارد می شود. توجی گو او را به میز نوشان هدایت می کند.)

گو: (به همه در چای خانه) یک اتفاق باورنکردنی. این مرد از ایالت سچوان می آد. دو ماهه با یک گاری با بار پنبه در راه بوده. امروز صبح که می خواسته پنبه هاش را بفروشه، توی میدون سه انگشتی ضبط اش کردند.

(صدای اعتراض از همه طرف.)

ون: اون هم حالا که این جا پنبه اون قدر کم یاب شده که باید بابت یک روسری ۵ ین پول بدی.
یک توجی دیگر: کارگاه های نخ ریسی دیروز تعطیل کردند. کمبود پنبه اتحادیه ی لباس دوزان را تهدید کرده، در صورتی که دولت توضیح نده که چه بلائی سر پنبه ها اومده، آشوب خواهد شد.
ون: پکن ژنده پوش می شه.
گو: اجازه می فرمایید. (کنار ریش سفید می نشیند، پسربچه پشت سرش می ایستد.) چرا اومدید پکن؟
سن: اسم من سن است. اسم این اه فه. برای تحصیل اومدم.
گو: این آقای جوان تحصیل می کنه؟
سن: من تحصیل می کنم. اون هنوز وقت داره. اول باید صندل ساز بشه. اما من احساس می کنم که به اندازه ی کافی پختگی دارم، آقایون. پنجاه سال منتظر این بودم که عضو انجمن بزرگ اِخوان بشم که به خودشون می گن اِخوان توجی:، که امور دولت طبق روش اون ها اجرا می شه. اون ها بشریت را هدایت می کنند.
گو: البته. و از محل فروش پنبه می خواستید...
سن: وارد یکی از مدرسه های توجی ها بشم.
گو: (از جایش بلند می شود.) آقایون. لحظه ای پیش اطلاع پیدا کردم، مرد مسن: ی که این جاست و پنبه هایش توسط مقامات دولتی ضبط شده، قصد داشته از محل فروش آن ها وارد مدرسه ی توجی ها بشه. تشنه ی تحصیله، اون وقت دولت اموالش را به سرقت می بره. پیشنهاد می کنم حضار این موضوع را که مربوط به همکار آینده شون می شه، به عنوان
مسئله ی خودشون تلقی بفرمایند.
نوشان: بی فایده است. تصمیم درباره ی هرچیز که به پنبه مربوط باشه، با شخص امپراتوره.

(توراندخت به اشاره ی توجی دربار بلند می شود و به اتفاق توجی خارج می شود.)

یک توجی: با امپراتور نه، با برادر امپراتور.

(قهقهه)

نوشان: پیرمرد، موضوع تحصیل به جایی نخواهد رسید.

(پیشخدمتی که توجی دربار: در آستانه ی در ورودی چیزی در گو:ش اش گفته بود، به میز سن: نزدیک می شود و در گو:ش اش پچ پچ می کند.)

گو: آقایون، یک اتفاق خارق العاده. بانوی نیکوکاری که میل نداره نام اش برده بشه، هم اکنون دستور داد مبلغی که می توانست از محل فروش پنبه ها عاید آقای سن بشه، به اش پرداخت بشه. شادباش و تبریک ما به آقای سن که به نحو غیرمنتظره ای موفق شد به جرگه ی بزرگ اِخوان ما بپیونده.

(تعدادی توجی: دور سن جمع می شوند و به او تبریک می گویند.)

گوگر گو: خب، حالا دیگه به قدر کافی فکر کردی. به شرکت ام چی بگم؟
ون: (سه ین دفعه ی آخر را به او پس می دهد.) نمی دونم.

۱. در کاخ امپراتوری

(نظافت چی مشغول شستن کف تالار. امپراتور دوان دوان وارد می شود، در معیت او توجی دربار و نخست وزیر که او هم کلاه توجی ها سرش است.)

امپراتور: من خیلی عصبانی ام. باید همین جور بشینم و گوش کنم که مملکت داره به خاطر سیاست غلط اقتصادی و فساد نابود می شه. خب. اما بیاین و به این دلیل دور دوم پیپ بعد از صبحانه ام رو حذف کنین، دیگه زیاده رویه. فکر کنم به عنوان امپراتور چین نباید اجازه ی چنین جسارتی رو بدم.
نخست وزیر: قلب تون اعلیحضرت! این کار به خاطر قلب شما است.
امپراتور: قلب من! اگر قلب ام ناراحته، دلیل اش فقط اینه که کسی من رو جدی نمی گیره. همین هفته ی پیش دویست تا از اسب های مسابقه ام رو گرفتن، می گن دیگه نباید اسب سواری کنم. من هم سکوت کردم...
نخست وزیر: سکوت کردین!
امپراتور: خب حالا، تقریباً سکوت کردم. امروز هم خبردار می شم که نوبت دوم پیپ کشیدنم رو حذف کردن. قلب من! این دیگه از اون حرفاست! درآمدها دارن مدام کم می شن. همون زمان هم این رو گذاشتن به عهده ی من که یا انحصار ابریشم رو انتخاب کنم یا انحصار پنبه رو. من هم دو تا دست هام رو گذاشتم روی ابریشم. ولی به ام توصیه کردن پنبه رو انتخاب کن. من حتی یک نفر رو هم نمی دیدم که لباس پنبه ای پوشیده باشه، همه لباس ابریشمی داشتن. به خودم گفتم باشه حالا، شاید مردم لباس پنبه ای می پوشن، باشه، طرف مردم رو می گیرم. گرفتم و حالا دارم ورشکست می شم. (خطاب به برادرش جاو جل که وارد شده.) جاو جل، من استعفا می دم.
جاو جل: این دفعه دیگه برای چی؟
توجی دربار:چین بدون امپراتور:!
نخست وزیر: غیرقابل تصوره. اگر این کار رو بکنین، باید در مورد خزانه دولت حساب پس بدیم.
امپراتور: پس اگر براتون ارزش دارم، نباید پیپ پیش از ظهرم رو قلم بگیرین.
نظافتچی: (که توجی دربار داشت با او پچ پچ می کرد.) آقای امپراتور، شما نباید ما رو ترک کنین. (به اشاره ی توجی دربار زانو می زند.) به عنوان زنی ساده از میان توده ی مردم، در حضورتان زانو می زنم و خواهش می کنم که بار تاج امپراتوری رو هم چنان بر سرتان تحمل کنین.
امپراتور: انگشت گذاشتین روی احساسات من، خانم عزیز، اما این کار از توان من خارجه. من دیگه از عهده ی مخارج سلطنت برنمی آم. (به جاو جل) همه اش هم تقصیر توست، بی خودی هم اعتراض نکن. اگر همون وقت موافقت نکرده بودم که انحصار رو به اسم تو کنن...
نخست وزیر: (نگاه اش متوجه نظافت چی است) البته اعلیحضرت به این علت انحصار رو رسماً رد کردن که بعداً کسی نیاد و ادعا کنه...
توجی دربار:... که اعلیحضرت به نحوی با معاملات تجاری سر و کاری دارن.
امپراتور: بله. همین طوره. برای این که پولی در بیاد. اما کو پول؟ اصلاً دستور می دم حسابرسی بشه.
جاو جل: (عصبانی) دیگه کافیه (نظافت چی را با خشونت به جلو می کشد.) بابت این روسری چقدر پول دادی؟
نظافتچی: ده ین.
جاو جل: کی، چه وقت خریدیش؟
نظافتچی: سه سال پیش.
جاو جل: (به امپراتور) هیچ می دونی الآن چنده؟ چهار ین.
امپراتور: (با دست روسری را لمس می کند، با علاقه ) پنبه است؟
نخست وزیر: پنبه است اعلیحضرت.
امپراتور: (دلخور) خب حالا چرا این قدر ارزون شده؟
نخست وزیر: اعلیحضرت، پس بهتره بدونید ما یکی از وحشتناک ترین سال های تاریخ چین رو گذاشتیم پشت سر. برداشت محصول...
امپراتور: برداشت محصول چی شده؟ هوا بد بوده؟
نخست وزیر: (با خنده ای تصنعی) هوا خوب بوده!
امپراتور: لابد دهقان ها بی عرضه بودن؟
نخست وزیر: خیلی باعرضه بودن!
امپراتور: خب پس چی؟
نخست وزیر: مسئله این جاست که محصول فوق العاده زیاده. بدبختی هم همینه. چون زیاده، بی ارزشه.
امپراتور: یعنی می خواین بگین که چون زیادی پنبه دارم، نمی تونم اون ها رو به قیمت مناسب بفروشم؟ پس لطف کنین و معدوم اش کنین.
نخست وزیر: اما، اعلیحضرت، مردم چه فکر می کنن؟
امپراتور: بله؟ شما کلاه توجی ها رو گذاشتین سرتون و اون وقت می گین از افکار عمومی وحشت دارین؟ پس لطفاً مقدمات استعفای من رو آماده کنین (خارج می شود).
نخست وزیر: یا خدا!
امپراتور: (دوباره برگشته) و من هر نوع اقدامی رو که باز به حیثیت ام لطمه بزنه، اکیداً ممنوع می کنم (بالاخره خارج می شود.)
نخست وزیر: یعنی من رو ببر حموم، اما خیس نشم! دوستان، من در بهترین مدرسه ی توجی های این مملکت بزرگ شدم، به ادبیات توجی ائی تسلط دارم، سی ساله که با برجسته ترین توجی ها درباره ی هر نوع فکر و ایده ای که احیاناً بشه چین رو نجات داد بحث میکنم. دوستان، چنین فکر و ایده ای وجود نداره.
ملکه مادر: (وارد می شود، سینی کوچکی دست اش) این هم یک فنجون کوچولو چایی. پسرم کجاست؟
جاو جل: رفته بیرون. باز هم گذاشتن که تو... (ملکه مادر به طرف در دویده است.) افتضاحه که دکترها مدام ولش می کنن بیاد! حتماً باز هم چایی سمی آورده.
توجی دربار: دکترها گول می خورن، چون علیاحضرت معمولاً خیلی عاقل به نظر می رسه.
جاو جل: (در حالی که آه می کشد.) البته، گاهی حال شون رو درک می کنم.
ملکه مادر: (برگشته. به جاو جل:) اقلاً تو بخور.
جاو جل: مادر، تو اصلاً قابل تحمل نیستی. (ملکه مادر با دلخوری می رود سمت در. پزشکی با عجله وارد می شود.)
پزشک: استدعا می کنم علیاحضرت، این استکان رو بدین به من. (استکان را از ملکه مادر می گیرد. هر دو خارج می شوند.)
نخست وزیر: توجیه کنم چین حداکثرش دو سال دیگه سرپاست.

۳

 الف / در کاخ امپراتوری

(امپراتور: دومین پیپ ناشتایش را پر می کند. توراندخت: با توجی دربار: وارد می شود.)

توراندخت: (دامن اش را می زند بالا و شلوار های پنبه ای اش را به پدرش نشان می دهد.) شلوارها را می بینی؟ پنبه! فی می گه می خارونه. راست می گه ولی این روزها واقعاً چیز نادریه، هم گرون و هم مردمی. چرا حرف نمی زنی؟ اگر خودت فکر جالبی داشته باشی و من حرف نزنم، مثل اون دفعه که فکر مالیات نمک به سرت زده بود، اون وقت سه روز تمام بق می کنی.
امپراتور: آره، از قرار معلوم این روزها قیمت پنبه حسابی بالا رفته. قلم موت را بردار و هر چیزی را که دلت می خواد بنویس.
چون وضع مالی ام روبه راه شده، می تونم به ات اطلاع بدم که می تونی در انتخاب همسر حرف دلت را گوش کنی. به اون مغول هم می تونیم حالا دیگه قاطعانه جواب رد بدیم. اصلاً دوست نداشتم تو را به زور شوهر بدم، هرگز. فوق اش در تنگ دستی.

(آهنگ مارش از راه دور)

توراندخت: اگر ازدواج کنم، حتماً با یک توجی.
امپراتور: تو واقعاً منحرفی.
توراندخت: (با خوشحالی) جدی این طور توجیه می کنی؟ هر وقت یکی چیز بامزه ای می گه، یک جوری می شم.
امپراتور: بی نزاکت نشو. اون هم صبح اول وقت. امکان نداره تحمل کنم که زندگی ات را به خاطر یک توجی: خراب کنی. هرگز.
توراندخت: مادربزرگ هم، وقتی دو تایی با هم حرف می زنیم، بی نزاکت می شه. یک چیزهائی تعریف می کنه از....
امپراتور: و در ضمن تحمل نمی کنم که تو این طور در مورد مادربزرگ صحبت کنی. ملکه مادر یکی از وطن پرستان بزرگه. این دیگه توی کتاب ها هم اومده. اصلاً تو بچه تر از اونی که به این چیزها فکر کنی.
توراندخت: فی، من بچه ام؟ "می خارونه!"
امپراتور: این دیگه چه آهنگیه؟
توجی دربار: تظاهرات اتحادیه ی لباس دوزان، اعلیحضرت.
توراندخت: برای همین لباس مهمونی پوشیدم. با فی می ریم تماشای تظاهرات. اما عجله ای. هشت تا ده ساعت طول می کشه.
امپراتور: چطور هشت تا ده ساعت؟
توراندخت: تا همه از جلو قصر رد بشن.

(نخست وزیر با اعلامیه ای وارد می شود.)

نخست وزیر: اعلیحضرت لطف می کنید نگاهی به این اعلامیه که جلوی فروشگاه لا مه پیدا شده بندازید. محتوای بسیار ناخوشایندی داره. (می خواند) "پنبه های چین کجاست؟ آیا باید فرزندان چین لخت و عریان در کفن و دفن پدرومادرهای خود که از گرسنگی مرده اند، حاضر شوند؟ اولین امپراتور منچوری فقط به اندازه ی یک پالتوی سربازی پنبه داشت. آخرین امپراتور چقدر پنبه دارد؟" سبک نوشته ی این چرندیات نشون می ده که کای هو نوشته.
امپراتور: توجی لعنتی!
توجی دربار: این را دیگه نفرمایید، قربان! امر کنید همه ی ما را به شلاق ببندند، اما به این موجود کثیف نگید توجی. آشوب گر بی بندوباری که دم خور اراذل و اوباشه. لطفاً روی تان را برگردونید. من باید... (عرق سردی را که بر پیشانی اش نشسته، خشک می کند.)
امپراتور: (که در حین گفت وگوهای بعدی گو:ش اش به آهنگی است از دور) کسی این مردک را جدی نمی گیره.
نخست وزیر: این موجود موفق شده بیست میلیون نفر را در ایالت هو به شورش وادار کنه، قربان. لطف فرموده و جدی اش بگیرید.
توراندخت: این دیگه چه جور پالتویی است؟
توجی دربار: این پالتو پنبه ای، پالتو سربازی اولین امپراتور منچوریه که دهقان بود. پالتو همیشه توی معبد کوچک و قدیمی "منچو" آویزونه و بین مردم شایعه است، مادام که این پالتو از طناب آویزونه، دل ملت در گرو محبت امپراتوره. آقایکای هو که در کانتون تحصیل کرده، بدون شرم و حیا داره از خرافات سوءاستفاده می کنه.
نخست وزیر: میلیون ها نفر به این روایت اعتقاد دارند.
توراندخت: (می خواند.)
هرچقدر هم کلفت باشه
طنابه یه وقت پاره می شه.
حالا یک وقت توجیه نکنی
می تونی طناب پاره کنی.
امپراتور: خیلی پیش پا افتاده است یعنی چی این افشاگری ها؟
نخست وزیر: یک جنجال دیگه! اتحادیه لباس دوزان که دو میلیون عضو داره، با اتحادیه ی بی لباس ها متحد می شه که چهارده میلیون عضو داره. برای این که لباس دوزها برای لباس دوختن پنبه ندارند و خودشون هم دیگه لباس ندارند تن کنند. یکی داد می زنه "پنبه ها پیش امپراتوره!"، و تمام ملت دور کای هو جمع می شن.

(جاو جل: وارد می شود.)

جاو جل: (بی خبر از ماجرا) صبح بخیر. پیپ صبح مزه می ده؟
امپراتور: (نعره می زند.) نع! پنبه ها کجان؟
جاو جل: پنبه ها؟
امپراتور: (اعلامیه را می گیرد جلوی چشم های جاو جل) دارند به من تهمت می زنند و ناسزا می گن، و در عوض آقایون چه می کنند؟ اگر ته و توی قضیه همین الآن روشن نشه، اگر الساعه بیانیه صادر نشه، استعفا می دم. برای ابدالدهر استعفا می دم.
نخست وزیر: این کای هو همه چیز را فهمیده.
امپراتور: مسامحه کاری! بی اعتنایی! بلاهت!
جاو جل: آقایون، لطفاً من را با برادرم تنها بگذارید.
امپراتور: (در حالی که سایرین به استثنای توراندخت خارج می شوند.) می خوام که مقصرین به اشد مجازات برسند. تاکید می کنم به اشد مجازات.
توراندخت: این درسته، پاپا.
جاو جل: دیگه نمی خواد نعره بزنی، همه رفتند.
توراندخت: (در حالی که با شور و شوق چیزی می نویسد.) این هم درسته پاپا. دیگه آروم باش.
امپراتور: پنبه ها کجاست؟
جاو جل: متوجه بودم چرا جلوی اون ها نعره می زدی، ولی حالا دیگه تمومش کن.
امپراتور: (بلندتر) پنبه ها کجاست؟
توراندخت: بله، بگو ببینم، پنبه ها کجاست؟
جاو جل: خودت که می دونی. توی انبارهات.
امپراتور: چی؟ جرئت می کنی این رو به من بگی؟ دستور می دم توقیف ات کنند.
توراندخت: بعله! بعله! بعله!
جاو جل: تو که موافق بودی، مگه نه؟
امپراتور: بگم نگهبان ها بیان؟
جاو جل: اون وقت ما هم پنبه ها را می ریزیم توی بازار.

(سکوت)

امپراتور: پس من استعفا می دم.
جاو جل: (نعره می زند.) خب استعفا بده تا سرِت بره بالای دار!

(سکوت)

جاو جل: بگو: کنفرانس توجی ها تشکیل بشه. کارهات را توجیه می کنند، تو هم چیزی به شان وعده بده که زیاد خرج برات بالا نیاره. پس این دویست هزار توجیه گر که داری به چه دردی می خورند؟
برای چی خرج پانزده هزار مدرسه را می پردازی؟
توراندخت: کنفرانس توجی ها! کلی تفریح داره!
امپراتور: توجی ها! هیچ کی بیش تر از من برای اون ها ارزش قائل نیست. هر کاری بتونند می کنند، ولی از عهده ی هر کاری هم که برنمی آن. آخه چی بگن؟ اتحادیه لباس دوزان همه چیز را می دونه.
نخست وزیر: (وارد می شود.) اعلیحضرت، نمایندگان اتحادیه ی لباس دوزان و متاسفانه نمایندگان اتحادیه ی بی لباس ها.
امپراتور: چی، الآن با هم اومدند؟ پس دیگه از کنفرانس توجی ها کاری ساخته نیست.
توراندخت: حق ات هم همینه.
جاو جل: باید پنبه ها را بدی بازار.
توراندخت: (هم چنان می نویسد.) حق ات هم همینه، چون آدم بی فکری هستی.

(نماینده ی لباس دوزان و نماینده ی بی لباس ها وارد می شوند. در پی آن ها دو توجی)

امپراتور: (سرد و بی اعتنا) موضوع چیه؟
اولین توجی اتحادیه: (پیش از آن که نماینده دیگر مجال صحبت کردن پیدا کند.) اعلیحضرت! بنا به گفته فیلسوف قدیمی کا مه، اگر ملت متحد و یک پارچه باشه، دیگه هیچ چیز نمی تونه در مقابل اش ایستادگی کنه. اعلیحضرت، نبودِ پنبه مسئله ای است که می تونه زمینه ی اتحاد رو بین اتحادیه ی لباس دوزان، که نمایندگی اش را اینجانب به عهده دارم، و اتحادیه ی بی لباس ها که نمایندگی اش به عهده همکار ارزنده ام است، فراهم کنه.
دومین توجی اتحادیه: اما نه اون طور که تو معتقدی، از بالا به پایین، بلکه از پایین به بالا!
اولین توجی اتحادیه: بسیار خوب، از پایین به بالا. چون ما رهبری را از پایین انتخاب کرده ایم...

(دومین توجی اتحادیه می خندد.)

فقط در پرتو آزادی کامل می توان به آزادی رسید.

(از کیف اش کتابی را بیرون می آورد. توراندخت کف می زند.)

کا مه!
دومین توجی اتحادیه: نقل قول را بگذار کنار! کسی تا حالا شنیده که یک لشگر در نهایت آزادی جنگ را برده باشه؟

(توراندخت: کف می زند.)

از کی تا حالا انضباط یعنی عدم آزادی؟

(او هم کتابی را بیرون می آورد.)

اولین توجی اتحادیه: ببینم کا مه چی می گه؟
کشتار! خشونت! از دهن تو حرف های کای هوتون بیرون می آد.
دومین توجی اتحادیه: و از دهن تو حق الوکاله ای که رهبر خائن این باند سوداگر به تو...
اولین توجی اتحادیه: می خوای بگی خودفروخته ام؟
دومین توجی اتحادیه: اون هم به خائنین!

(نماینده ی لباس دوزان که با اولین توجی: اتحادیه آمده، سیلی می زند به دومین توجی: اتحادیه. او هم تلوتلوخوران با کتاب کا مه می کوبد بر سر اولین توجی:. این یکی نیز با ضربه کتاب کا مه ی خود جوابش را می دهد. نماینده اتحادیه ی بی لباس ها از فرط ناراحتی به نماینده ی لباس دوزان سیلی می زند. دعوا به زدوخورد دسته جمعی مبدل می شود.)

توراندخت: (نفسن: فس زنان) با لگد! سرت را بدزد! حالا تو چونه اش!
امپراتور: بسه! (نزاع تمام می شود، ولی اولین توجی: اتحادیه افتاده روی زمین.) از اظهارات بسیار روشن شما سپاس گزارم و با دلایل شما موافق ام، به خصوص با آخریش. آهنگی هم که جلوی قصر من نواخته می شه، من را تحت تاثیر قرار می ده. ظاهراً موضوع مربوط به کمبود پنبه است. از اون جا که بین شما هیچ توافقی حاصل نشد، پیشنهاد می کنم (ملکه مادر با یک بشقاب شیرینی وارد می شود و به پسرش تعارف می کند، ولی امپراتور:، در حالی که به صحبت خود ادامه می دهد، او را با دست عقب می زند.)، که سوال "پنبه ها کجاست؟" به وسیله ی باهوش ترین و دانشمندترین مردان این کشور مورد رسیدگی و اظهارنظر قرار بگیره. بدین وسیله کنگره ی فوق العاده توجی ها را فرا می خونم که بسیار خوب و رضایت بخش به مردم توضیح خواهد داد چه به سر پنبه های چین اومده- ای بابا، مادر، ول کن دیگه! خوش اومدید.

(هیات نمایندگان، به جز توجی: مدهوش، مات و مبهوت تعظیم می کند و بیرون می رود و توجی: مدهوش را با خود می برد.)

امپراتور: زیاده روی که نکردم؟
نخست وزیر: فوق العاده بودید.
امپراتور: فکر می کنم که یک کنگره ی توجی ها برای این مردم نجیب کافی باشه. اون ها حتی بین خودشون هم توافق ندارند.
توراندخت: نمی دونم دیگه این دفعه چی مردم از تو می خوان؟ به هر حال من که خیلی کم پنبه دارم. (امپراتور مانع اش می شود که آن را نشان دهد.)
نخست وزیر: اعلیحضرت فکر جایزه ای برای اون توجی را کردید که بتونه در مورد محل پنبه توضیحی بده؟
امپراتور: نه، وضع مالی ام هنوز اون طور که باید و شاید مطمئن نیست.
ولم کن مامان، وقتی دارم پیپ می کشم، شیرینی نمی خورم.
نخست وزیر: اعلیحضرت، دادن جواب به این سوال، بدون نزدیک شدن به حریم شما، بدون شک از باهوش ترین مغز چین ساخته است. چه وعده ای به اون می دید؟
توراندخت: (با خوشحالی می زند زیر گریه.) اوهو، اوهو، اوهو، اوهو! من رو!
امپراتور: یعنی چی تو رو؟ من که نمی آم گوشت و خون خودم را حراج کنم.
توراندخت: مگه چی می شه؟ شماها باهوش ترین مخ را پیدا کنین و من با اون ازدواج می کنم.
امپراتور: هرگز. (گوش می دهد.) ولی انگار صف تظاهرکننده ها خیلی طویله.

ب / در معبد کوچک و قدیمی منچو

(در یک برج نظامی نیمه ویران پالتوی وصله دار کهنه ای از ریسمانی کلفت به سقف آویزان است. خانواده ی سلطنتی، نخست وزیر، وزیر جنگ و تعدادی از توجی های عالی رتبه مقابل پالتو ایستاده اند.)

امپراتور: توراندخت عزیزم، این همان پالتوئیه که باید ستایش بشه. جد بزرگ ات اون را در میدان نبرد می پوشید، و چون فقیر بود، هر وقت گلوله ای پالتو را سوراخ می کرد، همون طور که می بینین، سر فرصت وصله اش می کرد. همه ی امپراتورها وقت تاج گذاری این پالتو را می اندازن روی دوش شون، چون اون پیش گو:یی خیلی معروف در تار و پود این پالتو بافته شده. به عقیده ی من اعتماد مردم برای امپراتور از واجباته، کافیه به سربازهائی توجه کنی که، طوری که شنیدم، با خیلی از رعیت ها خویشاوندی دارن. برای همین تصمیم گرفتم، دست یگانه دخترم را توی دست اون توجی عزیزی بگذارم که می دونه چطور اعتماد مردم را نسبت به داهیه های پدرانه ی امپراتور حفظ کنه.

(آه و اوه پراشتیاق حضار از این خبر غیرمنتظره، توراندخت تعظیم می کند.)

و از آن جا که محترم شمردن آداب و رسوم کهن برایم اهمیت داره، حتی از نظر مادی که می خوام مخصوصا تاکید کنم، دستور می دم که این پالتو قبل از مراسم جشن عروسی روی دوش داماد آینده ام انداخته بشه. ختم جلسه ی دولت.

نظرات کاربران درباره کتاب توراندخت