فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زبان و سیاست

نسخه الکترونیک کتاب زبان و سیاست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زبان و سیاست

کتاب زبان و سیاست سعی کرد با تفحص و بحث انتقادی درباره اختلاط چارچوب‌های رقیب تصویری کلی از شرایط موجود را فراهم آورد. بنابراین، خواننده می‌تواند در این کتاب ارزیابی انتقادی از تجربه‌گرایی منطقی و رفتارگرائی از برتراند راسل و ردلف کارناپ تا بی. اف اسکینر را بییابد.
فصل دیگر به میراث عقل‌گرائی دکارتی، که به عنوان «صدای لوگوس» شناخته می شود و در دو نوع ساختارگرا (چامسکی) و پدیدارشناسی استعلایی (هوسرل) تداوم یافته است، می‌پردازد. در فصول بعدی، با توجه به رهیافت‌های مشخصا پسا ـ دکارتی به زبان در اگزیسیتانسیالیسم و نظریه زبان روزمره (سارتر و آستین)، در پدیدارشناسی زیستمانی، هرمنوتیک، و کاربردشناسی انتقادی(۱) (هایدگر متقدم، پل ریکور، هانس گئورگ گادامر، یورگن هابرماس) و نهایتا در شعر(۲) یا ذوقیات(۳) (هایدگر متاخر و دوباره ریکور)، بحث خواهد شد. منتهی، جدای از ارائه یک مرور و نظری کلی بر تعابیر زبان «پس از بابل»، این کتاب با بلندپروازی یا آرزوی دیگری هم جان گرفته است: میل به رصد کردن یک ترکیب منسجم در نزاع ناهمخوان رهیافت‌ها. در این رابطه، کتاب من بعضاً از مایکل اوکشات، که کتاب وی با نام صدای شعر در مکالمه بشر، به «تصور شاعرانه«نسبت به مسیرهای تجربه‌گرا ‌و عقل‌گرا تقدم می بخشد، الهام گرفت. در یک سطح عمیق‌تر، این کتاب با پل ریکور (کتاب قاعده استعاره) و بخصوص با تاملات هایدگر متاخر درباره زبان هدایت شده است. همانگونه که در فصل پایانانی کتاب آمده است، این عمدتا کار هایدگر است که قادر به «اجازه بودن به زبان دادن یا تسلیم به بودن زبان» است. از این منظر، زبان اساسا بعنوان یک هدیه، بخصوص چونان «هدیه بودن» ظاهر می شود.
در این اثنا، فهم مناسب از نقش زبان حتی ضروری‌تر شده است. تحت تاثیر جهانی شدن، فرهنگ‌های مختلف و سنت‌های زبانی بطور فزاینده به سمت تماس و شاید نزاع با یکدیگر رانده می‌شوند. بنابراین، دغدغه فلسفی و نظری که ممد مطالعه من در دو دهه قبل بود یک ضرورت عملی فوری یافته است. به عبارتی متفاوت و دقیق‌تر: «بابل زبان» نظری به بابل ژئوپلیتیکال تبدیل شده است، یعنی سناریوئی که تحت‌الشعاع اصطلاحات منحوسی چون «برخورد تمدن‌ها»، و «محور شرارت» قرار گرفته. در چنین وضعیتی، باید تلاشی حیاتی برای غلبه بر خطاب راهبردیِ سوء‌استفاده کننده دنبال شود و فهمی زیستمانی و انسانی از زبان چونان پیوند عمومی انسان‌ها باز پرورانده شود

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زبان و سیاست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برداشت های مختلف از زبان
از دو جهت مختلف و متعارض، صورت بندی های ریکور و رورتی نقش مهمی در اتصال اندیشه و طرز تفکر اروپایی و آنگلو ـ آمریکایی دارند. در هر دو، مصادیق متعددی از این ارتباط و پیوند (به ویژه) در زبان دیده می شود. از این منظر، هر دو تبیین، وسعت و گستره چرخش زبانی را در عصر و دوره ما تصدیق می کنند، اما چشم انداز آن را کاملاً مورد توجه قرار نمی دهند. می توان چرخش مشابهی را در زمینه «نظریه اجتماعی انتقادی جامعه شناسی» که به وسیله مکتب فرانکفورت مطرح شده است نیز مشاهده کرد. در چارچوب تفکر قاره ای، آدمی می تواند به روندها و گرایشات فکری مختلف در «پساساخت گرایی» فرانسه و به ویژه تحقیقات و تتبعاتی که درباره طرح ها و موضوعاتی چون «گفتمان» (یا کنش گفتاری) و «دستور زبان شناسی» صورت می پذیرد اشاره کند.(۲۶) صورت بندی ها و جریانات فوق به رغم توجه همسان به زبان، به هیچ وجه همگون و متجانس نیستند. در اصل، چرخش زبانی مذکور نه تنها حرکت واحدی را تشکیل نمی دهد، که به معجونی از دیدگاه ها تبدیل می شود که غایات و اهداف آن نه تنها مختلف و متنوع که کاملاً غیرقابل مقایسه اند. عنوان این فصل را ما از کتابی که در سال ۱۹۷۶ توسط جورج اشتاینر منتشر شده است برگرفته ایم. عنوان کتاب وی این است: بعد از بابل: ابعاد مختلف زبان و ترجمه. اشتاینر در این کتاب، در وهله اول بر مشکلات و دشواری های ترجمه که بر اثر کثرت زبان ها و وجود اصطلاحات محلی و فقدان یک رمزگان زبانی جهانی (مشترک) به وجود می آید، تاکید می کند.(۲۷) به نظر می رسد کثرت و ابهام مشابهی که ناشی از توجه به برداشت های مختلف از زبان یا آن چیزی است که بعضاً نظریه های «فرا ـ زبان» خوانده می شود در حال گسترش است و این امر نشان می دهد که: ما با بابلی از زبان ها (لهجه ها) و «فرا ـ لهجه ها» مواجهیم؛ یعنی با مجموعه وسیعی از تعابیر و تفاسیر درباره آن چیزی که یک زبان و لهجه معطوف به آن است: «آیا امکان ایجاد هماهنگی میان این دیدگاه های متعارض وجود دارد و آیا می توان از طریق ترکیب کردن رهیافت ها و روش های مختلف به ایجاد یک راه میان بر پرداخت؟»
برای ساختن برخی راه ها در راستای این مسیر لازم است فهرستی از کمک هایی که برخی از راهنمایان و راهنمایی های مجرب می توانند به ما عرضه کنند ارائه دهم. به یک معنا، اولین راهنما وجود یک شریک ساکت و صامت در این تحقیق از همان ابتدای کار است. نام آن به طور ضمنی در عنوان فرعی کتاب حاضر آمده است. همان گونه که خوانندگان دریافته اند عنوان فرعی کتاب چرا زبان موضوع تامل فلسفه سیاسی است می باشد و عملاً نوعی تغییر در عنوان کتاب یان هاکینگ است که معطوف به تبیین رابطه فلسفه ـ زبان است که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد. کتاب هاکینگ، حاوی دیدگاه ها، نکات و ملاحظات ارزشمندی درباره موضوع مذکور است که من برخی از آن ها را می توانم به اجمال مطرح کنم. بنابراین، وی با توجه به موضوعیت این بحث در عصر ما می گوید، «این واقعیت آشکار است که آگاهی بلاواسطه ما از زبان، در زمان حاضر ویژگی تمام فلسفه های عمده غربی است». سایر تفاسیر گیرا و جذاب، نیز به نحوی از انحا با اهمیت کلی چرخش زبانی مرتبطند. از برخی جهات به نظر می رسد هاکینگ با رورتی در این شهود اشتراک نظر دارند که آن چه در سطح زیرین بسیاری از تحولات سطحی در حال وقوع است، در واقع نشانه ای از تحول در جایگاه معرفت شناسی یا ماهیت دانش و معرفت است. به قول هاکینگ «معرفت آن چیزی نیست که عادتاً دانش و معرفت خوانده می شود.» هاکینگ در کنار تمایزی که بین رویکردهای ناب و غیرناب مطرح می کند به طرح و ارائه شیوه ها و راه های نسبتاً «بی اهمیت» یا بی ارزشی می پردازد که به وسیله آن ها، زبان به موضوع فلسفی تبدیل می شود. دراین میان، می توان به تاملات معرفت شناختی جنبش تجربه گرایی منطقی اشاره کرد، که هم در تلاش برای ساخت یک زبان ایده آل تبلور پیدا کرده و هم در تحلیل توصیفی از کاربرد روزمره و معمولی زبان. به اعتقاد هاکینگ، از یک طرف زبان به موضوع بررسی های فلسفی تبدیل شده است، زیرا زبان مشترک و رایج به گیجی و سردرگمی می انجامد و از سوی دیگر، «دیدگاه مخالف» پذیرفته و تایید می شود که استفاده «تاملی» از زبان مشترک را برای اجتناب از سردرگمی ضروری می داند و مدعی است، طرح و تعریف عبارات جدید سردرگمی را تشدید خواهدکرد. او می افزاید «هریک از این دو دیدگاه متعارض را می توان شایع ترین و متداول ترین پاسخ به این پرسش دانست که چرا زبان به موضوع بررسی های فلسفی تبدیل شده است؟ که البته به نظر من هیچ کدام پاسخ قانع کننده ای نیستند.»(۲۸)
اظهارات و گزاره هایی از این دست، اگرچه روشن گرند، اما موضوع بحث ما نیستند. آن چه من مایلم از هاکینگ اقتباس کنم، همانا تمایز وی میان برداشت ها و تلقیات عمده از زبان است. کتاب هاکینگ در سه فصل به ترسیم سه رویکرد وسیع درباره زبان می پردازد که با مراحل تاریخی موفقیت آمیز تحقیقات فلسفی یعنی با اوج شکوفایی ایده ، معنا و گزاره هم خوانی دارد (احتمالاً می شد از همان اول، فصلی را درباره عصر شکوفایی «ماهیت» افزود که دوره عصر باستان را دربرگیرد.) در دیدگاه هاکینگ، دوران شکوفایی ایده ، عصر دکارت و هابز تا قرن نوزدهم را دربرمی گیرد. اولین و اصلی ترین دل مشغولی این دوره در کنار زبان همانا حوزه تصورات درونی یا به قول هابز، گفتمان روحی در تمایز با ارتباطات بیناذهنی بود. هاکینگ می گوید «گفتمان ذهنی هابز آموزنده است.» هابز معتقد است امری ذهنی وجود دارد که مثل زبان می توان آن را گفتار نامید که البته از لحاظ منطقی بر زبان تقدم دارد.
آثار و نوشته های قرن هفدهم، غالباً بر این نکته تاکید می ورزند که ما باید حتی المقدور ذهن و اندیشه خویش را از چنبره هزارتوی زبان مصون داریم. زیرا زبان عرفی و عمومی، بر خلاف گفتمان روحی، مستعد سوءاستفاده بسیار است. در مقابل، در عصر سوء ظن و تردید نسبت به زبان در دوران شکوفایی معنا (که مشخصه سال های اولیه این قرن بود)، نوعی جهت گیری، تمایل و رغبت قطعی و اساسی به زبان تحقق پیداکرد، اما در یک چارچوب و طرح بسیار محدود که صرفاً معطوف به تثبیت نسبی واحدهای معنی و ساختارهای زبانی بود. واژه معنا در این چارچوب از آثار گوتلب فرگه به ویژه از تمایزگذاری معروف وی میان معنای زبانی ـ مفهومی (ذهنی) و دلالت عینی و تجربی اقتباس شده است. در این دوره، تثبیت معنا به یکی از دو طریق زیر انجام می پذیرفت: از طریق روش منطقی ـ برهانی (استدلالی)؛ یا از طریق گره زدن به ابژه ها و تجارب حسی متمایز (یعنی به مصادیق). به عبارت دیگر، تاکید اصلی معطوف بود به بسط یک «نحو» منطقی و معناشناسی منطقی ـ تجربی. شکوفایی و رونق گزاره (که بعد از جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست) به حذف معانی استدلالی و ثابت انجامیده و این معانی را به ساخت گزاره ها یا جملات، گفتمان ها و بازی های زبانی منوط ساخته است.(۲۹)
به رغم ارزش های تحلیل هاکینگ، آن را از دو جهت محدود و نارسا می بینیم: یکی این که تفکیک معنا و گزاره یا جمله تا حدودی مبهم است و لذا به توضیح و شرح مبسوط نیاز دارد. دومی و در عین حال مهم تر این که این تحلیل با آن که بر تاثیر گسترده زبان صحه می نهد، اما خود را آگاهانه (البته با استثنائاتی چند) به شرح سنت فلسفی آنگلو ـ آمریکایی محدود می کند، به ویژه به شاخه و گرایش تجربی این سنت. برای رفع و تصحیح این محدودیت ها می خواهم افکار و آرای دومین راهنمایم، کارل اتو اپل فیلسوف آلمانی را توضیح دهم که آثارش حاوی چندین طرح مهمی است که مرتبط با موضوع بحث ما است. یکی از این طرح ها درکتاب به سوی تحول فلسفه مطرح شده و معطوف به آن چیزی است که می توان طرح یا بنای اساسی زبان نامید. این کتاب با تکیه بر آموزه های پیرس و چارلز موریس بین سه «کارویژه» نشانه یا ابعاد زبان تمایز قایل می شود. این سه کارویژه عبارتند از: نحو، معناشناسی و پراگماتیک. در این طرح، «نحو» ناظر به روابط درونی میان نشانه ها است و معنی شناسی در معنای روابط نشانه ها با موضوعات و موقعیت های فرازبانی (جهان بیرون) توسط نشانه ها بازنمایی می شود. بالاخره، کارویژه پراگماتیک معطوف به روابط میان نشانه ها و استفاده کنندگان از آن یعنی انسان ها است. گفته می شود «نحو» که با تبلور و انعکاس ساخت منطقی زبان صورت بندی شده یا شکل یافته است، نقطه آغاز منطق ریاضی مدرن است و با توجه به ربط آن با مصادیق خارجی و عینی «معنی شناسی»، شکل دهنده تاکید بر تجربه گرایی مدرن به مثابه تداوم معرفت شناسی سنتی ای است که در نظریه همسانی حقیقت ارسطو تبلور یافته است. سرانجام این که، حوزه پراگماتیک (که بنا به تاکید مطالعات مربوطه نباید با تحلیل تجربی رفتار زبانی یک انگاشته شود)، وجه ممیزه نقطه عزیمت معنی شناسی پیرس و محور پراگماتیسم امریکایی است و این دیدگاهی است که در وهله اول به کارکرد زبان، دانش و علم در چارچوب و پس زمینه زیست ـ رفتار انسان علاقه مند است. کانون و اشاره اصلی توضیحات اپل درباره ابعاد نشانه ها، همانا اهمیت روزافزون «چرخش پراگماتیک» در فلسفه زبان معاصر به ویژه در دوران رونق و شکوفایی گزاره و جمله است. وی می نویسد: «پوشیده نیست که در مسیر توسعه فلسفه زبان تاکید و اتکای علایق نظری و عملی به طور موفقیت آمیز از نحو و معناشناسی به پراگماتیک تغییر یافته است.»(۳۰)
طرح دوم نیز باید معطوف به تکامل تاریخی رویکردهای (مختلف) به زبان باشد. در راستای این روند، تفسیر کارکرد نشانه موید و بیان گر وجود نوعی ربط و پیوند پنهانی میان پراگماتیک زبانی و سنت بلاغت یا اومانیزم ادبی است. در یکی از آثار قبلی اپل بحث مشروح تری درباره زمینه های تاریخی ارائه شده است که بر «ایده زبان» در رنسانس و تفکر باروک تاکید کرد ه است. اپل با ترسیم چشم انداز پیچیده ای از جهت گیری ها و رویکردهای فلسفی چهار دیدگاه زبانی اصلی را برجسته کرده است که می توان آن ها را در اوج دوران مدرن یافت: تجربه گرایی، عقل گرایی، انسان گرایی و عرفان گرایی ـ لوگوس گرایی. تجربه گرایی ملهم و متاثر از موضع و دیدگاه نومینالیستی اکام در اواخر قرون وسطی، دربرگیرنده همبستگی و همراهی زبان و واقعیت است. به عبارت دیگر، شامل تفکیک مقولات ذهنی از داده های تجربی و تاکید بر ادراک حسب به عنوان سرچشمه و مبدا معرفت است. در حالی که عقل گرایی (که در cogito دکارتی و برنامه لایبنیتس مبنی بر وجود یک جهان ریاضی تبلور یافته) با تاکید انفکاکی مشابه بر قدرت ادراکی ذهن یا نقش مستقل قابلیت ها، استعدادها و توانایی های ذهنی درونی متمرکز است. در پی این سنت معرفت شناختی ثنوی و دوگانه انگار، «اومانیزم» رنسانسی موجب پرورش و شکوفایی استعداد و توانایی استدلال و بیان عرفی شد. مبدا و خاستگاه این پدیده عمدتاً آثار کلاسیک «فلسفه عملی» و علوم بلاغی بوده است. دیدگاه اومانیستی هم اکنون نیز با توجه به وانهادن مقاصد اولیه خود، در معرض خطر تسلیم شدن به پراگماتیسم کاملاً دنیوی یا جریان الگوهای بیانی همگون و متجانس قرارداد. اپل یادآوری می کند که رفع این خطر هدف اصلی عرفان گرایی ـ لوگوس گرایی بود که از نوعی هم دلی با اومانیزم برخوردار بود، اما عمیقاً از انگیزه های افلاطونی و انجیلی تغذیه می کرد. زبان از این دیدگاه به جای عمل کردن به عنوان یک ابزار معرفت شناختی یا تقلیل یافتن به کاربرد و استفاده تصادفی و آشفته، واسطه کنش استعلایی ارتباطات یا ابزار کشف معنا تلقی می شد.(۳۱)
در میان بدیل های تاریخی مطروحه در این بخش، مقوله آخر بی ثبات ترین و نامرسوم ترین آن هاست (نمایندگان اصلی آن عارفان و متالهان مسیحی اند). اپل در مواقع مختلف در تلاش برای کاهش غرابت یا منحصر به فردبودن این مقوله، عرفان گرایی ـ لوگوس گرایی را از چشم انداز تقریباً متفاوتی بررسی می کند: یعنی با توصیف آن به عنوان یک هرمنوتیک متعالی یا به صورت متعالی پایه ریزی شده و یا به عنوان نوعی شعر یا تفکر شاعرانه.(۳۲) تقریر و تعبیر دوم از نظر من نیازمند توجه خاص است. با هدف تقویت این تقریر، من سومین و آخرین بخش از مجموعه راهنمایانم را معرفی می کنم که کسی جز ارسطو و آرای وی نیست. برخلاف سکوت نسبی افلاطون در خصوص زبان، ارسطو چندین اثر خود را به بررسی این موضوع اختصاص داد. اولین رساله او درباره تفسیر بود و چند کتاب درباره فن خطابه و شعر نوشت. در آثار اولیه ارسطو زبان به معنای اصوات و علایم نوشتاری بکار می رود که محصول تامل در مقولات یا تجربیات ادراکی ـ ذهنی است که به نوبه خود به بازنمایی صور ثابت یا ذاتی طبیعت می پردازد. آثار ارسطو به ویژه از این منظر، سکوی پرش مناسبی برای تحقیقات پردامنه ای فراهم آورد که بعداً در شاخه های عقل گرایی و تجربه گرایی معرفت شناسی مدرن ظهور و تبلور یافت. رساله های ارسطو درباره شعر و خطابه با پرهیز از این دل مشغولی های متافیزیکی ـ معرفت شناختی، بر قدرت نطق انسان و ارتباطات، تاکید و تمرکز می ورزید. خطابه به عقیده او، فعالیتی هدف مند و تا حدودی توام با نوعی فریبکاری و ریاورزی بود، در حالی که شعر، کنش بی هدف و غایتی است. به نظر ریکور، دوگانگی «شعر و خطابه» بیان گر دوگانگی در کاربرد سخن است. در حالی که خطابه یک فن سخنورانه به شمار می رفت و هدف آن آموزش فن اقناع دیگران بود، شعرْ سخنوری به شمار نمی رفت و غایت آن نیز اقناع نبود، بلکه از احساس ترس، غم و حزن شاعر حکایت می کرد. بنابراین، شعر و خطابه دو سپهر گفتمانی متمایز به شمار می آیند.(۳۳)
برداشت ها و ابعاد مذکور زبان با توجه به اینکه بخوبی اخذ و با هم ادغام شده اند شاخص ها یا راهنمای بسیار خوبی برای پژوهش های بعدی فراهم می آورد. در اینجا من قصد ندارم جریان های تاریخی در دوران های مختلف را مرور و بررسی کنم. عمدتا به این دلیل که قبلا توضیحات تاریخی دیگری در این خصوص ارائه شده اند.(۳۴) بنابراین، تاکید و تمرکز این کتاب منحصرا بر قرن حاضر خواهد بود: یا به گفته هاکینگ بر اوج و شکوفایی معنا و جمله یا گزاره تاکید خواهیم ورزید. در دو فصل بعدی، به بررسی تقریرات تجربه گرایی و عقل گرایی در معرفت شناسی مدرن ـ آنگونه که خود را در عصر معنا بروز داده و متبلور ساختند، یعنی در تلاش هایی که برای توسعه «معناشناسی» و یک «نحومنطقی» پایدار و ثابت صورت می پذیرفت ـ خواهیم پرداخت. ذیل عنوان تجربه گرایی تاکید ما بر جنبش منطقی ـ تجربه گرایی و نیز رفتارگرایی زبانی اسکینر خواهد بود. در حالی که چشم انداز و نظریه عقل گرایی در پدیدارشناسی هوسرلی و زبان شناسی ساختاری چامسکی تعین و تبلور می یابد. فصل چهارم به بررسی شعبه یا شاخه اومانیسم ادبی در دوران شکوفایی گزاره و جمله می پردازد: یعنی دوره بازگشت به واقع بینی ای که جانشین یا تسهیل کننده تحلیل نحوی و معنایی به شمار می آمد و در پدیدار شناسی وجودی و نیز نظریه «کنش ـ سخن» و زبان متعارف تبلور می یافت. فصل پنجم با پیگیری پیشنهادی از اپل، درصدد تثبیت واقع بینی از طریق توجه به شبکه های عام و فراگیر یا شرایط استعلایی امکان پذیری «سخن گفتن» برآمده است. موضوع محوری فصل ششم رساله فن شعر و به ویژه زبان استعاره (و همسو با ارسطو، برتری عنصر استعاره) است.(۳۵) فصل نتیجه گیری با تلفیق این رشته ها و گرایشات مختلف، می کوشد ترابط درونی و ربط گسترده تر بیرونی زبان و سیاست را توضیح دهد.
تضمن ها: خواندن و نوشتن
پیش از ورود در این آشوب و آشفتگی گسترده، باید آخرین یادآوری را هم ارائه کنم. این کتاب مدعی ارائه یک واژه شناسی منظم از زبان یا حتی یک تلقی پخته از جریان «زبان ـ سیاست» نیست، بلکه همچنانکه پیش تر نیز گفته شد، این بحث تحت ملاحظات نظری بسیار محدودی پیگیری شده و بسط می یابد. بنابراین بعد از معرفی طرح کلی و رئوس مطالب مربوط به برداشت ها یا چارچوب های زبان شناختی مرتبط، هر فصلی انعکاس چنین چارچوب هایی را در درون قلمرو فلسفه سیاسی بررسی می کند. هرچند خود این قلمرو نیز نیازمند وارسی بیشتری است. برای انجام هرچه بهتر این وظیفه و مسئولیت، من به اتخاذ و اقتباس رهیافت «تجویزی ـ پدیدارشناختی»ای پرداخته ام که متمرکز است بر عمل و اقدام عینی و آشکار نظریه پردازی سیاسی. بدون اینکه بخواهم به «کم فروشی فکری و اندیشه ای» بپردازم، این اقدام را متضمن دو فعالیت و تلاش عمده می دانم: نوشتن و خواندن (یا گفتن و شنیدن) که هر دو در تحلیل نهایی به زبان گره خورده اند. به عبارت دیگر، اقتضاء حرفه فلاسفه و نظریه پردازان سیاسی هر چیز دیگری هم که باشد، نوعا درگیر جذب و فهم ایده ها و مطالعه متون منتقل شده (از جمله آثار فلسفه سیاسی) و نیز تنظیم و تدوین مکرر دیدگاه ها و چارچوب های خود از طریق تولید متون نظری جدیدند. یقینا این دو نوع فعالیت یعنی فعالیت «تفسیری ـ دریافتی» و روش های «فعال ـ تولیدی» را صرفا بر اساس مقاصد عملی و به صورت محدود می توان از هم تفکیک و متمایز ساخت. این فعالیت ها به صورت پیچیده ای بهم پیوسته اند. در حالی که برخی نظریه پردازان ممکن است «پذیرش» یا «دریافت» را به نفع نوآوری و ابداع ریشه ای و رادیکال حقیر و ناچیز به شمار آورند، تولیدات و آثار آنها را می توان همچنان حاوی قرائت مشخصی از متون دانست، «متون» فراهم شده نه تنها شامل گزاره های مکتوب که شامل منظومه بسیار گسترده تر تجربه سیاسی هم می شود.
هر دو نوع تلاش که به شیوه ای حرفه ای و پایدار پیگیری می شود از قواعد و معیارهای پیچیده ای تبعیت می کند که با برداشت های بدیل از زبان ارتباط تنگاتنگی دارد. برای نشان دادن آنچه که در این سطح روی می دهد (و نیز پیش بینی اصطلاحات لاحق) من می خواهم با ارائه تحلیل هایی درباره «قرائت وتفسیر» به نتیجه گیری بپردازم. تفسیر نیز مانند نوشتن حوزه خاص و انحصاری نظریه پردازان سیاسی نیست، بلکه فعالیت و اقدامی است که در سنت دیرپای علوم انسانی ریشه دارد و با حوزه هایی چون فقه، تاویل کتاب مقدس و نقد ادبی اشتراکات فراوانی دارد.
فصول بعدی کتاب با هدف ایضاح و تشریح، به کرات به وارسی ترابط و پیوند تفاسیر ادبی و تفاسیر نظری سیاسی می پردازد. انگیزه اصلی ما در انجام این وارسی ها و بررسی ها، وضعیت و جایگاه جاافتاده و توسعه یافته نقد ادبی (در مقایسه با تفسیرسیاسی) است که در دایره واژگان تحلیلی آن تبلور یافته است. بنابراین اثری که در این حوزهخوب خوانده شده و خوب بدان استناد شده باشد، حداقل بین چهار شیوه یا سنت تحقیق ادبی تفاوت می گذارد، یعنی بین دیدگاه های: تقلید، بیان، تاثیرپذیری و بالاخره جوهر، سرشت یا ساختار. دیدگاه نخست به یک متن ادبی از نقطه نظر مصداق (یا ارجاع) یا موضوع آن توجه کرده وآن را به مثابه روش بازتولید یا بازآفرینی تجارب زندگی در جهان به شمار می آورد. بعضی مواقع این دیدگاه به گونه ای بسط می یابد که توجه به شرایط تاریخی یا اجتماعی آثار را نیز در بر می گیرد. در روش دوم، بر نویسندگی یا تالیف تاکید شده و متن ادبی به مثابه محصول کار شاعر، نمایشنامه نویس یا رمان نویس تلقی می شود. مانند تقلید، معنای واژه «بیان» نیز آنقدر متنوع است که از شهود صرفا ذهنی ـ روحی نویسنده تا انگیزه های روانی، اجتماعی و فردی او را در بر می گیرد. در سومین روش که بعضا روش پراگماتیک نیز نامیده می شود، بر تاثیری که ادبیات بر خوانندگان (و نمایشنامه بر تماشاگران) می گذارد تاکید و تمرکز می شود. تاکیدی که به مشارکت و مساهمت خلاق خواننده در تفسیر یک متن نیز تعمیم می یابد. در دیدگاه آخر، هدفْ نقد تمرکز بر خود متن و داوری درباره ماهیت و سرشت خود متن خواهد بود و نه بر زمینه پیدایش آن یا شخصیت و نیت مولف یا تاثیر احتمالی متن بر خواننده. در واقع، این هدفی است که جان کراو رانسوم «نقد وجودشناختی» می نامد (هرچند به نظر من «نقد ساختاری یا صوری» اصطلاح مناسب تری است).(۳۶)
برخی نویسندگان با فراتر رفتن از سطح طبقه بندی های کلی، مراحل تاریخی مکاتب اندیشه را در حوزه نقد ادبی مطرح و مورد بررسی قرارداده اند. در کتاب حاضر، من برخی از مقولات بسط یافته از سوی هایدن وایت را اقتباس کرده ام (بدون اقتباس «چارچوب ارجاع» گسترده تر مورد نظر او). به اعتقاد وایت، مکاتب موفق تفسیری در عصر ما حاوی وحامل عناوینی چون: «مقدماتی یا پایه ای»، «تقلیل گرا»، «آماسی(فربه)»، «تعمیم یافته»، «زیستمانی (اگزیستانسیالیستی)» و «پوچ گرا» هستند. رویکرد نخست درصدد قرار دادن متن در راستا و مسیر ایده ها و تصورات یا «تاریخ فرهنگ» به شیوه «اثرگذاری» نسبی و با اندکی خودآگاهی انتقادی برمی آید. در مقابل تقلیل گرایی به دنبال سنجش، تامل و اهداف شبه ـعلمی است: یعنی برملا ساختن زیرساخت های ایدئولوژیک متن و بنابراین آشکار ساختن و افشای روش هایی که طی آن نه تنها ادبیات که تمامی اشکال هنر انگیزه های مشترک انسانی (جسمانی یا اجتماعی) را تصعید، مبهم یا تقویت می کند. روش فربهی یا آماسی در مقابل گرایشات تاریخ گرایانه وتقلیل گرایانه (که مورد حمایت جنبش هایی چون «نقد نو» و «صورت گرایی (فرمالیسم) زیبایی شناختی» است) بر تلقی کار هنری به عنوان «اثری دارای ارزش ذاتی» و اثر مشخصا زیبایی که در تحلیل نهایی محکوم اصول ذاتی و درونی خودش و کاملا مستقل از زمینه های تاریخی اش، خالقش و مخاطبش است تاکید می ورزد. در مقابل، دیدگاه کلی یا تعمیم یافته که در ساختارگرایی تبلور می یابد می کوشد متن را در چارچوب علوم جامع انسانی، روحی و یا فرهنگ بگنجاند. در دوره پس از جنگ جهانی دوم، در برابر آشفتگی های فرمالیسم، یک «ضد ـ جریان» توسعه یافت که در وهله نخست در کسوت اگزیستانسیالیسم به دنبال پر کردن نه تنها شکاف ادبیات و زندگی، که شکاف «هنر و کار»، «اندیشه و کنش»، «تاریخ و آگاهی» نیز برآمد. هرچند به تناسب افسون زدایی از سابجکتیویسم (که عمدتا از سوی ساختارگرایان مطرح می شد) نقد زیستمانی (اگزیستانسیالیستی) به تدریج به دیدگاه پوچ گرایانه تحول پیداکرد. دیدگاهی که غالبا رویکرد «هرمنوتیکی» یا «شالوده شکنانه» نامیده می شود و خود زبان را یک مشکل و مساله به شمار می آورد و در فرایند تامل درباره قدرت زبان برای پنهان ساختن یا افشای «معنا» یا مقاومت در برابر رمزگشایی یا ترجمه به کنکاش در رویه و سطح زبان می پردازد.(۳۷)
عناوین تحلیلی ای از این نوع برای محققان نظریه سیاسی یا فلسفه، موضوع ناشناخته ای نیستند. آثار موجود در زمینه تفاسیر نظری سیاسی با طرح های انجام پذیرفته در حوزه نقد ادبی برابری می کند. بنابراین یک کتاب مقدماتی عمومی در این زمینه بین چهار رهیافت یا تفسیر عمده تفاوت می گذارد: «رهیافت محیطی» که به بررسی شرایط تاریخی و اجتماعی پیدایش متن می پردازد. روش «تحلیل متنی» که بر انسجام و عدم انسجام ذاتی بین و درون منابع تاکید می ورزد. دیدگاهی که بر «قصد مولف» متمرکز است و بالاخره رهیافتی که به ارزیابی تاثیر متن بر شنوندگان و خوانندگان می پردازد. چنانچه این بررسی هم نشان می دهد، دیدگاه سوم را می توان به بررسی زندگینامه و انگیزه های روانی مولف بسط داد. همچنانکه دیدگاه آخر به تعهدات رفتاری، عملی و ایدئولوژیک خواننده التفات نشان می دهد. فهرست دقیق تری از این مقولات (که البته به شیوه سرزنده تری تدوین شده است) از سوی آندرو هکردر شماری از آثارش از جمله: «نظریه سیاسی: فلسفه، ایدئولوژی و علم» ارائه شده است. هکر روش محیط شناختی را رویکرد «دوربینی» نیز می نامد. زیرا فرض بر این است که متون، شرایط و اوضاع و احوال هر دوره یا جامعه را منعکس می سازند. روش مولف محور متضمن معرف ها یا نشانه هایی چون «قهرمان پرستی» و«ذهن خوانی» است (بسته به اینکه آیا بر شرح زندگی مولف تاکید می شود یا بر نیات پنهان یا ناخودآگاه وی). در حالیکه تاکید بر مخاطب یا خواننده در عباراتی چون «تاثیر بر روشنفکران» و «تاثیر و نفوذ بر توده ها» انعکاس می یابد، شیوه تحلیل «درون متنی» حداقل در یکی از تقریرات آن، به عنوان رویکرد «پرسش های همیشگی» و دیدگاهی که متمرکز است بر به اصطلاح «کتاب های بزرگ» یا متون شاخص در تاریخ اندیشه سیاسی معرفی می شود. همانگونه که هکر نیز مدعی است، هدف نظریه یا فلسفه سیاسی (هم در ایستار سازنده گرایی و هم ایستار دریافتی ـ تفسیری آن) همیشه تسهیل فهم بوده است ودانش وسیع تری از این بصیرت ها می تواند حاصل شود که البته آفرینش آن تنها در توان اذهان درگیر و دلمشغول به آن و نیز کارگزاران پرشور و نشاط است.(۳۸)
یادداشت ها
۱ـ این اصطلاح شناسی در این کتاب مورد استفاده قرار گرفته است:
Karl W. Deutsch, The Nerves of Government: Models of political Communication and Control (New York: Free press, ۱۹۶۳).
چنان که دویچ بیان می کند (۱۵۰): «اگر ما بتوانیم اطلاعات را اندازه بگیریم، مهم نیست این کار چقدر خام و ناپخته باشد، آنگاه می توانیم پیوستگی سازمان ها یا جوامع را نیز بر حسب توانایی آنها برای انتقال اطلاعات با اتلاف های کمتر یا بیشتر و یا انحراف در انتقال اندازه بگیریم». برای مفهوم جریان «خروجی» اطلاعات به اثر زیر بنگرید:
David Easton, A Systems Analysis of Political Life (New York: Mckay Company, ۱۹۷۰) ; Richard R. Fagen, Politics and Communication (Boston: Little, Brown & Co., ۱۹۶۶).
۲. See, e.g., Paul E. Corcoran, Political Language and Rhetoric (Austin: University of Texas press, ۱۹۷۹); Doris A. Graber, Verbal Behavior and Politics (Urban: University of Illinois Press, ۱۹۷۶); e.g. Geoffrey Auer, ed., The Rhetoric of Our Times (New ـ pleton ـ Century ـ Crofts, ۱۹۶۹); Bran Barry, Political Argument (London; Routledge& Kegan Paul, ۱۹۶۵); Hans D. Zimmermann, Die politische Rede (Stuttgart: Kohlhammer, ۱۹۶۹); Karin Dovering, The Road of Propaganda: The Semantics of Biased Communication (New York: Philosophical Library, ۱۹۶۵); Alexander L.George, Propaganda Analysis: A study of Inferences Made from Nazi propaganda in World War II (Evanston, III.:R ow, Peterson, ۱۹۵۶); Harold D. Lasswell, Nathan Leites et at., Language of politics: studies in Quantitative Semantics (New York: Stewart, ۱۹۴۶).
۳. Murray Edelman, The Symbolic Uses of Politics (Urbana; University of Illinois press, ۱۹۶۴); Politics as Symbolic Action: Mass Arousal and Quiescence (New York: Academic press, ۱۹۷۱); Political Language: Words That succeed and Policies that Fail (New Yourk: Academic press, ۱۹۷۷).
برای مطالعه جامعه شناسانی که پژوهش هایی مشابه ادلمن داشته اند مقایسه کنید با:
Clause Mueller, The Politics of communication: A study in the Political Sociology of Language, Socialization, and Legitimating (Oxford: at the University press, ۱۹۷۳).
درباره اثرات مخرب رژیم های توتالیتر بنگرید به:
e.g. Dolf Sternberger, Gerhard Storz and W.E. Suskind, Aus dem Worterbuch des Unmenschen (Hamburg: Classcn Verlag, ۱۹۵۷); on the relation of language and social class Denes Lawton, Social Class, Language and Education (London: Routlegdge & Kegan paul, ۱۹۶۸); Basil Bernstein, "Language and Social Class," British Journal of Socilology, vol,۱۱(۱۹۶۰), pp.۲۷۱ ـ ۲۷۶.
۴ـ درباره برخوردهای زبانی در مجموعه های چندزبانی به ویژه در کشورهای در حال توسعه، بنگرید به:
Joseph Bram, Language after Society (New York: Random House, ۱۹۵۵), pp. ۴۳ ـ ۵۸. Compare also Hertzler, A Sociology of Language (New York: Random House, ۱۹۶۵), pp. ۲۴۷ ـ ۲۵۹; David D. Laitin, Politics, Language and Thought: The Somali Experience (Chicago: University of Chicago press, ۱۹۷۷), Joshua A. Fishman, Language and Nationalism (New York: Newbury House, ۱۹۷۳).
۵ـ بنا به نظر هایدگر، لوگوس مشتمل است بر زبان و تفکر ـکه در آن، عبارت دوم [تفکر] به معنی «تفکر درباره هستی» و در نهایت برای خود هستی است. نگاه کنید به:
Martin Heidegger, Unterwegs Zur Sprache (۳rd ed., Pfullingen: Neske, ۱۹۶۵), p. ۱۸۵.
همچنین مقایسه کنید با این نظر او (۱۱): «آموزه ای وجود دارد که معتقد است تنها انسان، در مغایرت با حیوانات و گیاهان، انسان ناطق (homo loquens) است. این عبارت نه تنها به این امر اشاره می کند که انسان، علاوه بر دیگر ویژگی ها، قادر به حرف زدن است، بلکه دال بر آن است که این صرفا زبان است که انسان را به بشر بودن توانا می سازد. انسان، در ظرفیتش برای سخنگو بودن، به راستی انسان است. ویلهلم فون هومبلت این را به ما آموخته است. اما پرسشی که باقی می ماند آن است که منظور از «انسان» چیست؟». درباره homo loquens به اثر زیر نگاه کنید:
I. Rauch and G. F. Carr, eds., The Signifying Animal: The Grammar of Language and Experience (Bloomington: Indiana University Press, ۱۹۸۰); George Steiner, Extraterritorial: Papers on Literature and the Language R ـ evolution (New York: Atheneum, ۱۹۷۱), esp. pp. ۵۸ ـ ۱۰۱ ("THE Language Animal").
۶. Hans ـ Georg Gadamer, "Man and Language," in Philosophical Hermeneutics, trans. David E. Linge (Berkeley: University of California press, ۱۹۷۶). Pp. ۵۹ ـ ۶۰, ۶۸
(ترجمه تا حدودی تغییر یافته است).
۷. Hannah Arendt, The Human Condition: A Study of the Central Dilemmas Facing Modern Man (Garden City, N.Y: Doubleday Anchor Books, ۱۹۵۹), pp. ۴, ۲۵ ـ ۲۶, ۱۷۵.
۸. Arendt, The Human Condition, P. ۲۵۷
۹. See Stanley Cavell, Must We Mean What We Say? A Book of Essays (Cambridge: at the University Press, ۱۹۷۶).
۱۰. Gadamer, "Man and Language," p. ۶۲.
۱۱. Hamanns Schriften, ed. Friedrich Roth(Berlin: G.Reimer,۱۸۴۲), vol. ۷, p. ۱۵۱.The letter is cited in Heidegger, Unterwegs Zur Sprache, P. ۱۳; for the notion that "Language speaks" see pp.۱۸۰, ۲۵۴.
۱۲. Compare, e.g., Brand Blanshare, Reason and Analysis (London: Allen and Unwin, ۱۹۶۲); G. R. G. Mure, Retreat from Truth (Oxford: Blackwell, ۱۹۵۸).
۱۳. Stanly Rosen, Nihilism: A Philosophical Essay (New Haven: Yale University press, ۱۹۶۹), pp. xiii ـ xix.
در رابطه با تمایز میان زبان و اشیاء با این عبارت وی مقایسه کنید (۴۷): «مهم ترین مشکل در رابطه میان ساختار سخن و ساختار چیزها ریشه دارد. هستی شناسی های زبان، چه از هایدگر نشات گرفته باشد، چه از ویتگنشتاین، به دنبال غلبه بر دوگانه انگاری نهفته در ایده دو ساختار است، اما هزینه ای که آنها می پردازند بازگشت به یکتاانگاری و در نتیجه سکوت است... اما نکته ای که من می خواهم به آن بپردازم این است: اگر قرار است سخن عقلانی وجود داشته باشد، باید تمایزی بنیادین میان ساختار سخن و ساختار چیزها نهاده شود؛ و یا به بیانی ساده تر، میان سخن و چیزها».
۱۴. Hilary Putnam, Mind, Language and Reality (Cambridge: at the University press, ۱۹۷۵), p.۱.see also Jürgen Habermas, "Towards a Theory of Communicative Competence," Inquiry, vol. ۱۳ (۱۹۷۰), pp. ۳۷۱ ـ ۳۷۲.
۱۵. Ernest Gellner, Words and Things: An Exanimation of, and Attack on, Linguistic philosophy, with a Forward by Bertrand Russell (rev. ed., London: Routledge& kegan Paul, ۱۹۷۹), pp. ۴۹ ۱۴۹, ۲۳۵ ـ ۳۶, ۲۴۵ ـ ۴۷.
او در رابطه با نهیلیسم می نویسد (۲۳۹): «هرکسی که به کنه آموزه های این فلسفه با انتظار [روبه روشدن] با اپیدمی خودکشی، بی نظمی(۵)، پوچی، و انتظارات بی دغدغه(۶)، مصرف مواد، رانندگی با سرعت بالا به مثابه تنها راه فرار از دنیای بی معنایی که ارزش های آن پشتوانه ای غیر از رسوم و تصادف های زبانی گام می گذارد، با شگفتی بزرگی روبرو می شود. هیچ یک از اینها از این مفروض برنمی آید».
۱۶. Richare Rorty, philosophy and the Mirror of nature (Princeton, N.J.: Princeton University press, ۱۹۷۹), p. ۲۷۶; Cavell, Maust we Mean what We say?, p. ۹۵.
۱۷. Gustav Bergmann, Logic and Reality (Madison: University of Wisconsin press, ۱۹۶۴), p. ۱۷۷.
۱۸.Richard Roty, "Introduction: Metaphilosophical Difficulties of Linguistic Philosophy," in The Linguistic Turn: Recent Essays in Philosophical Method (Chicago: University of Chicag press, ۱۹۶۷), pp. ۳, ۱۳.
به نظر می رسد درباره پیوند میان تحلیل زبان روزمره و تجربه گرایی منطقی بر مبنای سطح معرفت شناختی مشترک، به ویژه در مباحث پایانی متن درباره ویتگنشتاین، غلو شده است.
۱۹. "Introduction," pp.۳۳ ـ ۳۸.
رورتی با اظهار نظر درباره گزینه آخر می گوید (۳۷): «چنین پروژه ای که مدعی آن است که مطالعه زبان می تواند ما را به حقیقت های لازمِ مشخصی و همچنین نظریه تجربی آستین رهنمون شود، حاکی از این امید است که فلسفه زبانی همچنان می تواند غرایز افلاطونی، و همچنین غرایز ارسطویی، ما را ارضا کند.»
۲۰. "Introduction," p.۳۹.
رورتی از میان متفکرانی که علیه معرفت شناسی سنتی جبهه می گیرند به «فیلسوفان گوناگونی چون دیوئی، همشایر، سارتر، هایدگر، و ویتگنشتاین» (یادداشت ۷۵) اشاره می کند.
۲۱. Philosophy and the Mirror of Nature, pp. ۲۵۷, ۲۵۹, ۲۶۴.
رورتی در کنار ویتگنشتاین، در درجه اول ویلفرید سلار و دانلد دیویدسون را نام می برد، در حالی که در میان سخنگویان نوع دوم (یا امتزاجی از اولی و دومی) از متفکرانی چون راسل، کارناپ، کواین، پوتنام، و مایکل دامت نام می برد. آرنت در رابطه با پیوند میان «چشم غیرمادی(۷)» و «من غیرمادی(۸)» می نویسد که در دوران باستان، «صورت های ریاضی و ذهنی، محصول عقل نبودند، بلکه به چشم درون واگذار می شدند، همچنان که داده های حسی به چشم بصری واگذار می شدند؛ و آنهایی که برای درک آنچه از چشم بصری پنهان است تربیت می شدند... هستی حقیقی، یا ترجیحا هستی، و یا ترجیحا هستی در ظهور حقیقی آن درک می کردند. با ظهور مدرنیته ریاضیات تنها فحوای خود را گسترش نمی دهد، بلکه هر گونه دغدغه ظواهر را نیز کنار می گذارد. دیگر ریاضیات مقدمه فلسفه نیست، مقدمه «دانش» هستی در تجلی حقیقی آن؛ بلکه در مقابل به دانش ساختار ذهن انسان بدل می شود». بنگرید به:
The Human Condition, p.۲۴۲.
۲۲. See Hans ـ Georg Gadamer, Truth and Methaod (New York: Seabury press, ۱۹۷۵); Maurice Merleau ـ ponty, signs, trans. Richard C. McCleary (Evanston: Nothwestern Univesity press, ۱۹۶۴), and The Prose of the World, trans. Ghon O'Neill (Evanston: Northwestern University pres, ۱۹۷۳); also games M. Edie, "was Merleau ـ ponty a Structuralist?" Semiotica, vol.۴ (۱۹۷۱), pp. ۲۹۷ ـ ۳۲۳.
۲۳.See especially Paul Ricoeur, Freedom and Narure: The Volunatary and the Involuntary, trans. Erazim v.Kohak(Evanston: Northwestern University Press, ۱۹۶۶).
۲۴. Ricoeur, "From Exixtentialism to the philosophy of language," in The Rule of Metaphor: Multi ـ Disciplinary Studies of the Creation of Meaning in Language, trans. Rover Clemy (Toronto: University of Toronto press, ۱۹۷۷), pp. ۳۱.۵.۱۶
چرخش به تفسیر نمادین به ویژه در آثار زیر قابل مشاهده است:
Fallible Man, trans. Charles Kelbley (Chicago: Regnery,۱۹۶۵), and The Symbolism of Evil, trans. Emersom Buchanan (New Yourk: Harper and Row, ۱۹۶۷).
۲۵. The Rule of Metaphor, pp.۳۱۷ ـ ۳۲۲.
چنان که ریکور می افزاید (۳۲۲): «اکنون دستیابی دوباره به مقاصد تجربه های زبان روزمره را می توان وظیفه اصلی پدیدارشناسی زبانی دانست، پدیدارشناسی ای که هم از بیهودگی های تمایزات زبانی صرف می گریزد و هم از تصدیق ناپذیری تمامی دعاوی شهود بلاواسطه نسبت به تجربه زیسته». درباره مواجهه او با روان کاوی به اثر زیر از او نگاه کنید:
Freud and Philosophy: An Essay on Interpretation, trans. Denis Savage (New Haven: Yale University press, ۱۹۷۰);
و درباره ساختارگرایی، به کتاب زیر بنگرید:
The Conflict of Interpretations: Essays in Hermeneutics, ed. Don Ihde (Evanston: Northwestern University press, ۱۹۷۴).
۲۶. See, e.g., Agbrecht Weglmer, "communications and Emancipation: Reflection on the Linguistic Turn in Critical Theory, "in on Critical Theory, ed. Gohn O'Neill (New York: Seabury press,۱۹۷ ـ ۶); Karl ـ Otto Apel, "Analytic Philosophy of Language and the 'Geisteswissenscharten'," Foundations of Language, Suppl. Series, vol.۵ (Dordrecht: Reidel, ۱۹۶۷); Jacques Derrida, Of Grammatology, trans. Gayatri C. Spivak (Baltimore: Johns Hopkins University Press, ۱۹۷۶); Michel Foucault, The Archaeology of Knowledge, trans.A. M, Sheridall Smith (New York: Random House, ۱۹۲۷).
۲۷. George Steiner, After Babel: Aspects of Language and Translation (Oxford: at the University press, ۱۹۷۵).
۲۸. Ian Hacking, Why Does Language Matter to Philosophy? (Cambridge: at the University Press, ۱۹۷۵), pp.۶ ـ ۷, ۱۰, ۱۶۰.
۲۹. Why Does Language Matter to Philosophy?, esp. p.۱۶.
هاکینگ به روشنی دلالت های «گفتار ذهنی» را بر نظریه سیاسی هابز توضیح می دهد (۲۵): «در نظر او [هابز]، گفتار عمومی سیاسی برای گفتار ذهنی نوعی پارازیت کامل است. در واقع آموزنده است اگر نیروی محرک نظریه دولت و نظریه سخن او را با یکدیگر مقایسه کنیم. در مورد دولت، افراد پیش از دولت قوام می یابند و وظایف مشخص تنها در پرتو نیاز افراد و بر مبنای قراردادی که به آن وارد می شوند، معنا می یابد. در کنار آن، گفتار ذهنی، نسبت به گفتار عمومی ای که از دل آن برمی آید، قوامی پیشینی دارد».
۳۰. Karl ـ Otto Apel, Towards a Trasformatin of philosophy, trans. Glyn Adey and David Frisby (rirst German ed.۱۹۷۳; London: Routledge & Kegan Paul, ۱۹۸۰), pp. ۹۳ ـ ۹۵
ترجمه تا حدودی تغییر یافته است. شمای سه وجهی اَپل تا حدودی مشابه اثر زیر از واکر پرسی است:
The Massage in the Bottle (New York: Farrar, Srraus and Giroux, ۱۹۵۴), pp. ۳ ـ ۴۵.
۳۱. Apel, Die Idee der Sprache in der Tradition des Humanismus von Dante his Vico(firs ed. ۱۹۶۳; ۳rd ed., Bonn: Bouvier verlag, ۱۹۸۰), pp. ۱۸ ـ ۲۰, ۲۹ ـ ۳۰, ۶۷ ـ ۷۱, ۷۵ ـ ۸۵.
۳۲ ـ برای تفسیر از منظر هرمنیوتیک استعلایی نگاه کنید به:
Die Idee der Sprache, pp. ۶ ـ ۹("Vorwort Zur zweiten Auflage")، also Towards a Transformation of Philosophy, pp. ۱۰۰ ـ ۱۰۱;
برای تاکید بر شعر بنگرید به:
Transformation der philosophie (Frankfurt ـ Main: Suhrkamp, ۱۹۷۳), vol.I, pp. ۱۶۰ ـ ۶۱.
۳۳. Ricoeur, The Rule of Metaphor, p. ۱۲.
چنان که او می افزاید (۱۳): «شعر هرگز به دنبال اثبات چیزی نیست. پروژه آن تقلیدی است، هدف آن... ارائه ترکیبی از بازنمایی های بنیادینِ کنش های انسانی است؛ روش مناسب آن نیز بیان حقیقت با استفاده از حکایت ها، داستان ها، و افسانه های تراژیک است. برای نظراتی در مورد درباره تفسیر(۹) بنگرید به:
Heidegger, Unterwegs zur Sprache, pp. ۲۰۳ ـ ۰۴.
۳۴. Compare e.g., Eugenio Coseriu, Die Geschichte der Sprachphilosophie von der Antike bis zur Gegenwart: Eine Übersicht, ۲ vols. (Tübingen: Tübinger Beiträge yur Linguistik, ۱۹۷۰ and ۱۹۷۲).
۳۵ ـ چنان که ارسطو می نویسد: «در واقع، این [کار] بزرگی است که استفاده مناسبی از صورت های شعری، و همچنین ترکیبات و واژه های عجیب و غریب صورت گیرد. اما عظیم ترین کار آن است که بر استعاره سیطره داشته باشی: این چیزی است که از دیگران نمی توان آموخت؛ و البته این نشان ذکاوت است، چرا که یک استعاره خوب دلالت بر ادراکی شهودی از شباهت ها بی شباهت ها دارد».
۳۶. See Marlies K. Danziger and Wendell S. Johnson, The Critical Reader: Analyzing and Judging Literature (New York: Ungar: ۱۹۷۸), pp. ۸ ـ ۱۴, ۱۷۶.
برای تفکیک واضح تری از اسلوب ها و چشم اندازها مقایسه کنید با:
Wilfrid L. Guerin et al., A Handbook of Critical Approaches to Literature (۲nd ed.; New York: Harper & Row, ۱۹۷۹); also M. H. Abrams, The Mirror and the Lamp (new York: Oxford University Press, ۱۹۵۳).
۳۷. Hayden White, “The Absurdist Moment in Contemporary Literary Theory,” in Tropics of Discourse: Essays in Cultural Criticism (Baltimore; Johns Hopkins University Press, ۱۹۷۸), pp. ۲۶۳, ۲۷۰ ـ ۷۶.
۳۸. Andrew Hacker, Political Theory: Philosophy, Ideology, Science (New York: Macmillan, ۱۹۶۱), pp. ۱۳ ـ ۲۰ (in the citation I have avoided the double use of “insights”); Hacker, “Capital and Carbouncles: the ‘Great Books’ Reappraised”, American Political Science Review, vol. ۴۸ (۱۹۵۴), pp. ۷۷۵ ـ ۸۶. See also Elizabeth M. James, Political Theory: An Introduction to Interpretation (Chicago: Rand McNally, ۱۹۷۶), pp. ۱۰ ـ ۱۵, ۴۴ ـ ۶۳.

انتقادات اصلی
تلاش برای فهم موضوع زبان ـ سیاست در چارچوب معرفی شده (یعنی از منظر تاملات فلسفی) به طرح اهدافی فوری منجر می شود که باید بی درنگ آن ها را توضیح داد. مواضع انتقادی، از انگیزه های صرف فلسفی یا سیاسی و دنیوی واقع گرا نشات می گیرند. به گفته برخی اندیشمندان، تاکید بر زبان حتی تاکید فکورانه بر آن، به دلیل حذف یا ایجاد ابهام در پرسش های همیشگی و بزرگی چون عدالت، خیر و حقیقت، متضمن خطر برای عقل و استدلال فلسفی است. یک درجه پایین تر از دیدگاه ذات گرا، خط و روند دیگری از انتقادات، اصرار بر نادیده انگاشتن یا ناچیز شمردن استقلال واقعیت تجربی (از جمله نیرو های عمل کننده در زندگی سیاسی ) را نکوهش می کند. اگرچه این دو هدف با توجه به ملاحظات متفاوت کاملاً ناهمگون و متعارض نیستند، اما هر دو با تفویض یک نقش نسبتاً فرعی و تابعی به زبان توافق دارند، در حالی که پرسش از همبستگی و تاثیر متقابل زبان، سیاست و اندیشه به قوت خود باقی است.
اولین گروه از انتقادات به طور کلی، علیه «فلسفه زبان» آمریکایی ـ انگلیسی مطرح شده و علت اصلی آن مواضع ضدمتافیزیکی این دیدگاه است.(۱۲) هرچند نفوذ این نکوهش از مرزهای جغرافیایی فراتر می رود. استنلی روزن در کتاب نیهیلیسم: یک تحقیق فلسفی اتهام جهت گیری ضدعقلانی را به حوزه گسترده ای از دیدگاه های معاصر به ویژه به مکتب «تحلیل زبان روزمره» که مشتق از آموزه های وینگنشتاین و آستین است، و نیز به هستی شناسی بنیادی هایدگر درباره زبان تعمیم داد. در دیدگاه روزن، واژه نیهیلیسم مترادف با غیرعقلانی یا ضدعقلانی و بوالهوسی و زیاده روی های غیرگفتمانی و غیرمنطقی در هوا و هوس ها است. به تعبیر دقیق تر، این عبارت اولین بار توسط نیچه و بعداً توسط کسانی چون هایدگر به کار رفت، البته انعکاس و بازتاب این واژه در نوشته های ویتگنشتاین نیز به کار رفته بود. به اعتقاد روزن، تمایز و تفاوت قایل شدن بین زبان از یک طرف، و اهداف و تصورات عقلانی از سوی دیگر ضروری است، زیرا تنها این گونه جداسازی بود که توجیه گفتمانی گزاره ها را امکان پذیر ساخت. در مقابل، دل مشغولی مفرط به امر زبان همراه بود با تضعیف گفتمان و کاوش در زمینه پرسش های فلسفی بنیادی از جمله موضوع افلاطونی «خیر». این تخریب از درون، به نوبه خود صرفاً می توانست از طریق برابر دانستن معنای زبان با سکوت و تقلیل عقل به بی عقلی پایان پذیرد، نتیجه ای که در کانون بحران های کنونی عقل قراردارد. کاربرد واژه نیهیلیسم در خصوص مکتب ویتگنشتاین، امر نامعمول و نامرسوم، و شاید ـ از دیدگاه اهداف نسبتاً متعادل و منطقی مخالفان آن در مقایسه با اندیشه اخیر قاره [اروپا] ـ کاملاً شگفت انگیز و حیرت آور بود. در نگاه این نویسنده برای جلب توجه آن دسته از اعضای مجامع فلسفی که نهیلیسم را یک روان نژندی ادبی صادره از قاره اروپا می دانند، استنباط و استنتاج کردن نتایج نهیلیستی از روش فلسفه پردازی که به تصلب و سرسختی خود در مقابل اعتدال فلسفه آنگلو ـ ساکسون افتخار می کند، سودمند و مفید است.(۱۳)
استدلال استنلی روزن کاملاً گمراه کننده نیست و در واقع شایسته تامل است. محققان اندیشه قرن بیستم نمی توانند در مواجهه با نمونه سنجی تحقیقات زبانی غیر روشن گر و غیرابتکاری شکست بخورند. تحقیقاتی که تقریباً از معناداری و ربط نظر پالایش می شود. من به این نکته پی برده ام که اتهام غیرعقلانی یا نهیلیسم به فلسفه زبان کنونی به یک معنا، زیاده روی است. خود این اتهام می تواند به مثابه یک استراتژی اجتناب و گریز تلقی شود. به میزانی که این اتهام منجر به پاک کردن صورت مساله ها یا طفره رفتن از پاسخگویی به آن ها می شود، عامل عجز و استیصال مباحث معاصر درباره زبان است.
افزون بر این، قابل تصور است که برخی پرسش های «دائمی» می توانند دوباره صورت بندی شوند. حتی شاید لازم باشد به کرات صورت بندی شوند، آن هم در چارچوب فلسفه زبان کنونی. ذکر یک مثال شاید به تبیین این نقطه نظر کمک کند. هابرماس، در یکی از آثار خود درباره نظریه زبان معتقد است که «بیناذهنی بودن صرف» یا آن چه که وی «وضعیت ایده آل گفتار» می خواند، فقط زمانی وجود دارد که برابری کاملی در توزیع، تایید و تکذیب، آشکارسازی و پنهان سازی، تحکم و توافق در میان اجزای طرف های ارتباطات وجود داشته باشد. او می افزاید که این سه نوع یا سه سطح برابر ضرورتاً صورت بندی زبانی آن چیزی را آشکار می سازند که به طور سنتی به عنوان ایده های حقیقت، آزادی و عدالت شناخته شده اند. آدمی به سختی می تواند ادعا کند موضوعات فلسفی فراموش می شوند. در یک سخن کلی، مایلم در این زمینه با هیلاری پاتنام هم آوا شوم که «اگر فلاسفه در پنجاه سال گذشته به زبان علاقه زیادی پیدا کرده اند، به آن علت نیست که نسبت به پرسش های بزرگ فلسفه بی علاقه شده اند، بلکه ناشی از آن است کماکان علاقه مند به پرسش های بزرگ اند و باور کرده اند زبان کلید گشودن و حل این پرسش های بزرگ است.»(۱۴)
در مقایسه با دغدغه های متافیزیکی روزن، انتقادات نوع دوم، خصلتی واقع بینانه تر و سویه مجادلاتی عینی تری دارد: موضوع اصل این انتقادات مسایل بیرون از زمان (فرا ـ زمانی) نیست، بلکه اهتمام به واقعیت تجربی و ابعاد نابهنجار زندگی سیاسی از جمله تجربه سرکوب و زوال و فساد است.
پرشورترین حمله توسط ارنست گلنر در کتاب اشیا و کلمات صورت گرفته است. این کتاب اگرچه بیشتر معطوف به «فلسفه زبان» انگلیسی است، اما استدلا ل های آن به فراسوی این قلمرو سر می کشد. به اعتقاد وی، ویژگی های خاص زبان در رشته فلسفه زبان، درک واقع بینانه تری از زبان به ما می دهد. از این رو، نوآوری گلنر مسبوق و مصبوغ به گستره و چشم انداز منافع و علایقی است که در این دیدگاه مستتر است. این چشم انداز، در واقع همه منافع یا علایق موثق و واقعی ای را که باید به عنوان نقطه عزیمت اندیشه به شمار آورد (یعنی علوم تجربی و تحولات اجتماعی و فکری که افراد تجربه می کنند) حذف می کند. مهم ترین مساله در میان مسایلی که از سوی تحلیل گران زبانی مستثنی می شود، معرفت شناسی است که به عنوان نظریه تشخیص رابطه اندیشه یا زبان و اهداف تجربی عینی معرفی و معروف شده است. در دیدگاه گلنر، نشانه اصلی این حرکت را می توان در تعویض و جابجایی دیدگاه های معرفت شناختی و ارزیابی انتقادی آن چه که می دانیم (از منظر یک دیدگاه ضد معرفت شناسانه که چنین امکان و احتمالی را نفی می کند) یافت. او یادآوری می کند به عنوان یک درک و تلقی از زبان این نوع دیدگاه «انکار می کند که زبان آیینه واقعیت است، آیینه ای که آدمی از مولفه ها و عناصر اصل آن می تواند مولفه ها و عناصر اساسی واقعیت را استنتاج کند.» بخش اعظم فلسفه سنتی حول این معنا از دلالت و استنتاج می چرخید، لذا تحلیل گران زبانی معتقدند «این خطای اصلی فلاسفه گذشته بوده و واقعیت آن است که توجه آدمی به این نوع خطا، مبنا و رکن همه یا بخش اعظم فلسفه (گذشته یا فلسفه مغالطه) را تشکیل می دهد.»
کتاب اشیا و کلمات به غیر از طرح یک انتقاد معرفت شناختی، به شرایط سیاسی ـ اجتماعی و ذهنی توجه نشان می دهد که موجب تقویت جنبش زبان شد. این بررسی ها نشان می دهد یکی از این شرایط همانا تمایل به تحلیل مشکلات در چارچوب منطق و زبان است، یعنی محرومیت از امور استعلایی ممکن الوقوع متعالی؛ یعنی یک روح فرمالیستی و محافظه کار در میان فلاسفه که از نوعی بیگانگی عمیق با تفکر جوهری و متعهد نشات می گیرد. یک سازمان و اسلوب اخلاقی و فکری در نهاد های آموزشی، فقدان آگاهی تاریخی و اجتماعی را تایید و تقویت می کند. وجود هستی در نزد شمار قابل توجهی از فلاسفه بر اساس مطالعات ایده آلیستی و موشکافانه مدرسی مورد بررسی قرارمی گیرد. گلنر، بر خلاف روزن خطر اصل تحلیل زبانی را در نهیلیسم نمی بیند. اگر چه، وی نتایج حاصل از دیدگاه ها و گزاره های غیرعقلانی را به خوبی درک می کند. در چارچوب ملاحظات سیاسی، تاکید این مطالعات بیشتر بر موضع بی طرفانه جنبش متمرکز بوده است که در تحلیل مفهومی صرف متبلور شده بود (موضعی که با تمایلات سنتی و محافظه کار همانند است). به عقیده گلنر، از آن جا که پوزیتویسم منطقی همچنان نظریه ای انقلابی تلقی می شود که موجب تضعیف بسیاری از ایدئولوژی های سنتی است، فلسفه زبان فعلی اساساً از لحاظ ارزش هایی که مطرح می سازد محافظه کارانه است. این جنبش بدون تایید یک برنامه محافظه کارانه صریح، نفی و زوال هرگونه عادت پذیرفته شده را رد می کند و در مقابل، بر اثبات این مساله تاکید می کند که دلایل نقد عادت پذیرفته شده کلاً اشتباه هستند. از این منظر، فلاسفه زبانی (و به طور کلی تر دانشجویان زبان شناسی) نشان داده اند که بر خلاف تصور اوروِل یک شاخه زبان کهن و جاافتاده می تواند حداقل همانند یک زبان تازه ابداع شده اندیشه را محدود کند.(۱۵)
این گونه انتقادات را همانند موارد قبلی نمی توان به راحتی کوچک شمرده و مورد بی اعتنایی قرار داد. بدون تردید، در ادبیات مثال ها و مصادیقی وجود داد که کوته بینی یا افراط گرایی زبانی (بعضاً موسوم به زبان گرایی) مطروحه توسط گلنر را تبلور می بخشد و دانشجویان علوم سیاسی احتمالاً به این وضعیت نظری که مشکوک به فرمالیسم یا فقدان تفکر اصیل و متعهد است، آگاهی دارند. در مجموع من معتقدم پاسخ واقعی فی نفسه ترفند و یا محصول جهت گیری های ضدتاملی یا غیرانعکاسی نیست. یقیناً سیاست یا واقعیت سیاسی را نمی توان مستقل از زبان فهمید، به ویژه اگر آدمی بخواهد نقش سازنده زبان و از جمله اهمیت آن در خودشناسی انسان ها و یک شیوه زیست سیاسی مرجح را مورد توجه و بررسی قرار دهد. با توجه به رابطه کلمات، اشیا، زبان و جهان، آن گونه که از سوی ویتگنشتاین مورد توجه قرارگرفته، من با این دیدگاه کاول موافقم که «فلسفه زبان روزمره و معمولی معطوف به زبان نیست و به هیچ وجه معطوف به جهان هم نیست، بلکه معطوف به هرچیزی است که خود این زبان ناظر به آن است.» در یک چارچوب کلی تر، ریچارد رورتی هم در کتاب فلسفه و آیینه طبیعت سخن مشابهی دارد و می نویسد «ما به وسیله کلمات اشیا را می سازیم.» نکته به کلی متفاوت دیگری که می توان گفت، آن است که ما نمی دانیم چگونه از توصیف شبکه طولانی و مداوم تحقیق از گذشته و آینده، و مستقل از اصطلاحات و عبارات خویش، راهی به طبیعت پیدا کنیم، در حالی که کسی نمی خواهد جمله اول را بر زبان آورد. اثبات نکته دوم، درست به منزله اقرار به این نکته است که دیدگاه کنونی ما درباره طبیعت تنها سرمشق ما در زمینه سخن گفتن از روابط فیمابین طبیعت و کلمات است.(۱۶)
چرخش زبانی
تفاسیر قبلی به معنای حل شدن یا نادیده انگاشتن واقعیات مذکور نیست، بلکه صرفاً بیان گر واکنش های ممکن و رویکردهای بدیل است (که بعداً توضیح داده خواهندشد) ـ مباحث اولیه و فشرده فوق بیان گر تفوق و غلبه مسئله زبان در مباحث فلسفی معاصر کنونی است. غلبه و برتری که زمینه مساعدی برای انواع کثیری از تاکیدات، رهیافت ها و دیدگاه های مطلوب و نامطلوب فراهم می آورد. در این حد، مبادلات مذکور بیان گر (آن هم به صورت تلویحی) نظریه توانمندی فعلیت یافته زبان در فلسفه قرن بیستم است. نظریه ای که متکی و مبنی بر شواهد تحسین برانگیز و شکوهمندی است که به دفعات تحت عنوان «چرخش زبانی» خلاصه شده اند.
در این جا، مایلم این نظریه را از طریق نقد و ارزیابی روش عینی که در آن «چرخش زبانی» رخ داده و یا خود را در متون مختلف فلسفی متبلور ساخته، به طور دقیق تر بررسی کنم. (متناسب با افزایش قدرت زبان ادعا می شود که این برگشت به زبان محدود و منحصر به تفکر آنگلو ـ ساکسون و انگلو ـ آمریکایی است)، هرچند تاملی دقیق تر نشان می دهد این ادعای سستی است. در واقع، موضوعات زبانی به عنوان مسایل مهم در دیدگاه ها و رشته های مختلف فلسفی، ادبی و اجتماعی ـ نظری در قاره (اروپا) هم موضوعیت و اهمیت یافته است (گرچه نه به طور مطلق). مایلم هم گستردگی و هم پیچیدگی تحول را (البته نه به صورت جامع و مانع، بلکه) به واسطه تاکید و تمرکز بر شمار محدودی از صورت بندی های ناخودآگاه از رشته های مختلف برجسته سازم.
تغییر رویکرد فیلسوفان آمریکایی و انگلیسی، ظهور تحلیل زبان عامیانه یا دقیق تر بگوییم فلسفه زبانی را به گذشته ارتباط می دهد. به تعبیر دقیق تر، این تحولات به هیچ وجه از تاثیرات قاره اروپا برکنار نبود. به نظر می رسد، اصطلاح چرخش زبانی برای اولین بار توسط گوستاو برگمن مطرح شد. وی تجربه گرای منطقی و عضو حلقه وین بود،(۱۷) اما ظاهراً اشاعه این مفهوم و شهرت آن به واسطه کتابی صورت پذیرفت که توسط ریچارد رورتی در سال ۱۹۶۷ منتشر شد. عنوان این کتاب چرخش زبانی: مقالات جدید در روش های فلسفی بود. نویسنده در مقدمه کتاب، بازگشت مورد بحث را با سنت تجربه گرایی منطقی در عصر ما مرتبط ساخته است. وی در کاربرد مفهوم «تحلیلی» یا فلسفه زبانی پیوستار، گستره زمانی و فکری را مدنظر داشت که از اتمیسم منطقی راسل و ویتگنشتاین جوان و نیز حلقه وین و برنامه تکوین گرایی زبانی گرفته تا اوج گیری تحلیل زبان عامیانه در دوران پس از جنگ جهانی دوم را دربرمی گرفت. ویژگی مشترک این مراحل، تلاش برای غلبه بر متافیزیک های نظر مبتنی بر حدس و گمان تسهیل انجام تحقیقات علمی ـ تجربی از طریق ژرف کاوی در مفاهیم و مقولات زبانی است. رورتی می گوید «مراد من از فلسفه زبانی، دیدگاهی است که مسائل فلسفه را مسائلی می داند که یا به وسیله زبان مرجع یا به واسطه فهم بیشتر درباره زبانی که به صورت روزمره از آن استفاده می کنیم حل می شوند (یا نمی شوند)». فلسفه زبانی به مثابه شاخه جدید تجربه گرایی منطقی، در این تلقی، خود متاثر از ملاحظات روش شناختی و معرفت شناختی بود. به این معنا که زبان اساساً به عنوان یک ابزار در کاوش واقعیات تجربی مورد استفاده قرارمی گرفت. مقدمه کتاب، متضمن این نکته است که برای انجام این وظیفه، زبان یا باید اصلاح و حتی صورت بندی مجدد شود و یا به واسطه ایضاح قواعد موجود فهم بهتری از آن حاصل آید. اولین بدیل و جایگزین می تواند در تلاش برای آشکارسازی منطق درونی زبان یا «نحو منطقی» که به عنوان نحو دستوری ـ تاریخی یک زبان مفروض داشته باشد، و یا «تکوین گرایی» سنجیده و ژرف اندیشی که به پیدایش یک زبان ایده آل منجر می شود (گزینه ای که مورد حمایت حلقه وین بود) متبلور شود. از سوی دیگر، موضوع تحلیل زبان عامیانه آن گونه که ویتگنشتاین، آستین و پتر ستراسون باب آن را بازکردند، بود. نوید و امید مشترکی که این بدیل ها را سرزنده نگاه می داشت این بود که زبان به علاوه علم، به گونه ای می تواند واقعیات را توصیف و تبیین کند.(۱۸)
بخش قابل توجهی از مقاله رورتی به مناقشه فیمابین شالوده شکنان و تحلیل گران زبان عامیانه می پردازد. بحثی که جزئیات آن ربط مستقیمی به چارچوب فعلی ندارد. با توجه به نتایج کلی یا گزاره های فلسفه زبان، به ویژه در پرتو اهداف معرفت شناختی آن، مقدمه مذکور صرفاً به موفقیت های بسیار نادر اشاره می کند. رورتی اظهار می دارد که نتایج نسبتاً بدبینانه حاصله از دیدگاهش مستلزم حتمی بودن شکست تلاش فلسفه زبانی برای تبدیل به یک «علم دقیق» است. این داوری، او را به وارسی دیدگاه های بیشتری واداشت. اگر فلسفه زبانی نمی تواند علم کامل و دقیقی باشد و اگر فلسفه دارای کارویژه صرفاً انتقادی و اساساً دیالکتیکی است، پس وضعیت این دانش در آینده چگونه خواهدبود؟ در پاسخ به این پرسش ، بخش نتیجه گیری مقاله به طرح ۶ امکان و احتمال درباره آینده فلسفه می پردازد که همگی متضمن طرح رویکردهای مختلف نسبت به زبان است. در فهرست رورتی طرح وی شامل گزینه های زیر است:
۱. پدیدارشناسی هوسرلی، مبتنی بر نفی «تسمیه گرایی روش شناختی» و نیز تجربه گرایی.
۲. هستی (وجود) شناسی هایدگری که به فراسوی فلسفه به عنوان یک معرفت استدلالی توجه می کند.
۳. بازتعریف فلسفیدن در راستای دیدگاه ها و جهان بینی های تکوین گرا.
۴. تبدیل تامل به یک اقدام درمانی و بهداشتی، آن گونه که (احتمالاً) از سوی ویتگنشتاین متاخر مطرح شد.
۵. بسط و توسعه تحلیل زبانی در راستای توضیح و توصیفی که نهایتاً به فرهنگ نویسی می انجامد و به خاطر خودش پیگیری و دنبال می شود، آن گونه که بعضاً به وسیله آستین مطرح شده است.
۶. بالاخره پیگیری بررسی های زبانی متعالی معطوف به کشف شرایط ضروری امکان پذیری (تکوین) خود زبان، آن گونه که توسط استراوسون مطرح شده است.(۱۹)
برای مقاصد کاملاً عملی، گزینه های مذکور در ظاهر اتفاقی ارائه می شوند، بدون این که معطوف به نظم عالی یا طرح ترجیحی باشند. رورتی با نشان دادن مزایا و معایب هر یک از این روش ها ، داوری خاص خویش را به دقت در حالتی از تعلیق انجام داد. هرچند آخرین پاراگراف از کتاب وی، تفسیر تکان دهنده زیر را ارائه داد (تفسیری که متن مقاله خواننده را آماده شنیدن آن نکرده بود): «دلم می خواست مهم ترین چیزی که در عرصه فلسفه در سی سال گذشته اتفاق افتاده، نه نفس تحول زبانی بلکه آغاز یک باز اندیشی کامل و دقیق تر درباره دشواری های معرفت شناختی خاصی باشد که از زمان افلاطون و ارسطو گریبان گیر فیلسوفان بوده است». مشکلات معرفت شناختی مذکور با آن چیزی که رورتی توضیح و تبیین تماشاگرانه دانش می نامد همراه است. توضیحی که مبتنی است بر امکان پذیری وصول و دسترسی شنیداری و دیداری مستقیم به حقیقتی که زبان نمی تواند آن را بیان کند. رورتی معتقد است، طبق معرفت شناسی غالب گذشته (برداشت و تصوری که هنوز در تجربه گرایی منطقی طنین انداز است) حصول معرفت مسبوق به ارائه و حضور بی واسطه اشیا و پدیده ها در ذهن و به ذهن است و ذهن نیز هم به مثابه نوعی چشم غیرمادی تلقی و بی واسطگی و هم به معنای عدم مدخلیت و وساطت زبان است. به محض این که این دیدگاه معرفت شناختی (و تاکید بر خود معرفت شناسی) کنار گذاشته شود، تفکر فلسفی به انجام بازنگری عمیقی منجر می شود که بازتاب عمومی آن تنها به صورت مبهم در این مرحله قابل تصور است. «اگر توضیح تماشاگرانه سنتی دانش متروک شود، تبیینی که جایگزین آن می شود، به صورت بندی های دیگری در خارج از حوزه فلسفه به ویژه در حوزه فرافلسفه خواهد انجامید.»(۲۰)
این تفاسیر متاخر دلالت ها و پیامدهای مهمی برای جایگاه زبان و اهمیت (و مبنای) چرخش زبانی دارد، البته اگر آن چیزی که عملاً در زمان ما به وقوع پیوسته است (در کنار تحولات سطحی و حوادثی که در این کتاب بدان ها اشاره شده است) چرخش عمده ای در معرفت شناسی غربی به شمار آید. صرفنظر از رویدادها و تغییرات سطحی مطروحه، اگر آنچه واقعا در عصر ما اتفاق افتاده است یک چرخش جدی در معرفت شناسی غرب بود، پس این تغییر آماده و مستعد تاثیرگذاری (وشاید محو) تعهدات و الزامات متدولوژیک و معرفت شناسانه یک فلسفه زبانی هم پیوند با میراث امپریسیسم منطقی بود. هرچند تحولات مشابه به روشنی اهمیت فلسفی زبان را فی نفسه به خطر نمی اندازد و لذا «چرخش زبانی» را در حوزه و پرتو کاملاً جدیدی متبلور می سازد ـ ملاحظات مربوط به این نوع در جدیدترین کتاب رورتی، تحت عنوان فلسفه و آیینه طبیعت مطرح و بررسی شده اند. این کتاب با فراتررفتن از سطح تاملات مطروحه، نقد همه جانبه و تمام عیاری از سنت معرفت شناسی غربی که به «نظریه تماشاگرانه معرفت» معروف شده است، ارائه می دهد. این کتاب همچنین مفهوم و تصور «چشم غیرمادی» را (در مقابل «چشم مادی(۴)» که در تلفظ، با من همانند است)، به عنوان مترادف «ماهیت شفاف ما» معرفی و به صورت مشروح و مفصل توضیح و بسط می دهد. رورتی، با توجه به رهیافت های فلسفی درباره زبان و در بررسی دو نوع تلقی، دو نوع (فلسفه زبان) خالص و ناخالص را از هم تفکیک می کند. فلسفه زبان خالص ناظر به «زبان برای زبان» است، اما فلسفه زبان ناخالص ناظر به «زبان برای مقاصد معرفت شناختی و عالی است.» او می افزاید که در مورد فلسفه زبان خالص، ما با رشته ای مواجهیم که هیچ مبنای روشن معرفت شناختی ندارد، البته به بسیاری از موضوعات سنتی مورد توجه فلسفه مدرن هم التفاتی ندارد.
در نقطه مقابل، انگیزه رهیافت دوم مشخصاً معرفت شناختی است. منبع و منشا این فلسفه زبان ناخالص، همانا تلاش برای احیای مجدد تعریف کانت از فلسفه به عنوان فراهم آورنده یک چارچوب غیرتاریخی دائمی برای پژوهش در شکل و صورت (قالب) نظریه معرفت است. رورتی معتقد است تلقی نخست (که مصداق بارز آن ویتگنشتاین متاخر است) موجد درک و برداشت غیرمعرفت شناسانه ای از فلسفه زبان است. از سوی دیگر، چارچوب دوم هم در زمان های مختلف و به طرق گوناگون به اشکال متنوعی از عملیات گرایی، رفتارگرایی، قراردادگرایی (اعتبارانگاری)، تحویل گرایی (تقلیل گرایی) و اثبات گرایی سوق داده شده است و این دیدگاه ها متضمن یک تلاش نوستالوژیک برای پیوند زدن نوع جدیدی از فعالیت فلسفی با مسایل کهن است.(۲۱)
پس از رورتی، با عطف نظر از چارچوب و زمینه آنگلو ـ آمریکایی به قاره اروپا، می خواهم توجه اجمالی به مکتب یا جنبش پدیدارشناسی داشته باشم. در این جنبش، تمایل و توجه به زبان در آثار برخی از متفکران برجسته آن آشکار و مشهود است: در صورت بندی هایدگر از «پدیدارشناسی هرمنوتیکی» در کتاب هستی و زمان و نیز در راززدایی وی از معرفت شناسی؛ در صورت بندی گادامر از «هرمنوتیک فلسفی» در کتاب حقیقت و روش و در حرکت مرلوپونتی از «درک بدوی» به «پدیدارشناسی شبه ساختاری زبان».(۲۲) به اقتضای بحث فعلی مایلم بر پل ریکور تاکید کنم. عمدتاً به این دلیل که وی در مقاله ای تحت عنوان «از اگزیستانسیالیزم تا فلسفه زبان» (۱۹۷۱) توضیح مختصری از سیر فکری خود ارائه می دهد. پل ریکور، با توجه به تبار فکری، نقطه عزیمت خود را پدیدارشناسی هرسول که به مثابه یک روش تحقیق به کار می رفت، قرار داد؛ در حالی که این روش را به صورت بدیع و تازه ای در زمینه وارسی و بررسی موضوعات مختلف اگزیستانسیالیستی به کار می بست. همان طور که بعداً به صورت مشروح تر توضیح خواهم داد، رهیافت و رویکرد هوسرل اساساً بر «اصل» پدیدار یعنی بر «جوهر و ذات یا معنای ذهنی و شناختی» متمرکز است؛ آن گونه که از دیدگاه یک آگاهی خالص و متعالی دیده می شود. ممکن است کسی بر اساس یک روش بسیار ساده انگارانه معتقد باشد که پل ریکور با قراردادن دیدگاه هوسرل به عنوان نقطه عزیمت خود، لوگوس را به عنوان زبان پدیدارها تلقی می کند تا هسته معرفتی آن ها، و این زبانی است که ما در تفسیر دقیق سخت بدان نیاز داریم.
بعضی از آثار اولیه پل ریکور، بر موضوع اراده انسان و توضیح و بسط مسایلی چون انگیزه، قصد و نیت و هدف در سنت هوسرلی متمرکز بود. هدف این مقالات، فهم جوهر یا ساختار ثابت اعمال ارادی بود.(۲۳) این تحقیقات در یک چشم انداز کلان می تواند با اتکا بر توضیحات تحلیل های مستقیم پدیدارشناسی و همچنین کاربرد واژگان موجود و زبان روزمره دنبال و پیگیری شود. متعاقب این تحقیق ریکور، متذکر می شود که شیوه تحقق اتخاذ شده متضمن به وجودآمدن هیچ مشکل خاص زبانی نیست. چرا که می بایست یک زبان مستقیم یعنی زبان روزمره و معمولی در دسترس باشد تا بتوانیم کلماتی چون هدف، انگیزه و غیره را بیابیم. هرچند در پیگیری بیشتر این خط سیر تحقیقی، مسایل و پرسش های دشوار پدیدار شدند؛ به ویژه تجاربی چون گناه، بندگی، بیگانگی و یا در چارچوب دینی معصیت. در یک روش غیرقابل پیش بینی، این مسایل موجب ورود سرگردانی ها و ابهامات زبانی جدیدی در تحقیقات ریکور شدند؛ آن هم از طریق نشان دادن بی تناسبی یک ساخت شفاهی از زبان و نیاز به تفسیر نمادین. ریکور می نویسد: «واقعیت این است که ما زبان صریح و مستقیمی داریم که هدف، انگیزه و توانایی خود را به وسیله آن ابراز می کنیم. اما به واسطه استفاده از استعاره هایی چون نفاق و کدورت، گمراهی، مسولیت و بندگی از شّر سخن می گوییم. افزون بر این، این نمادهای اولیه به وجود نمی آیند، مگر این که در روایت هایی از اسطوره ریشه داشته باشند که بیان گر چگونگی داستانِ آغاز شّر است.» به عنوان نتیجه این تجارب و تجارب مشابه، روش پژوهش ریکور از توصیف صریح و سرراست پدیدارشناختی به یک روش غیرمستقیم و فرعی تاویل این نمادها تغییر یافت. باید یک بعد هرمنوتیکی در ساختار خود اندیشه و تفکر ژرف و انعکاسی را معرفی کنم.(۲۴)
اگرچه کشف هرمنوتیک تنها یکی از مراحل اولیه در سیاحت فکری ریکور بود، اما اهمیت این کشف هنوز برای تفسیر زبان نمادین یا هنر و فن تشخیص معنای غیرمستقیم اندک و محدود بود. کم کم در این زمان حوادثی اتفاق افتاد که ریکور را مجبور به تعمیق «چرخش زبانی» و نیز تغییر علایق فلسفی او به «مساله زبان» کرد. در این تحقیق چهار رویداد عمده مطرح و معرفی شده اند.
۱. توجه روزافزون وی به ساختار نظریه تحلیل روانی.
۲. تحول وسیع و مهم درحوزه های فلسفی از جمله در فرانسه که طی آن ساخت گرایی به تدریج جای اگزیستانسیالیزم و حتی پدیدارشناسی را می گرفت.
۳. ظهور جریانا مختلف در تفاسیر دینی ـ انجیلی، عمدتاً متناسب با به اصطلاح الهیات کلام (کتاب) در مکتب پسا ـ بولتمانی.
۴. نفوذ و تاثیر روزافزون «فلسفه زبان روزمره» آنگلو ـ آمریکایی که در آن وی درصدد جست وجو و ابداع شیوه ای برآمد که هم پدیدارشناسی را احیا کند و هم به افراط ساخت گرایی پاسخ دهد.
هریک از حوادث فوق، تاثیر قدرتمندی بر اندیشه ریکور و برداشت وی از زبان داشته اند. بر این اساس، مطالعات وی درباره تحلیل روانی، وجود دو نوع هرمنوتیک را برای وی آشکار ساخت: یک هرمنوتیک «تقلیل گرا» که هدفش تبیین تقلیل گرایانه نمادهاست و هرمنوتیک نوع دوم که ناظر به تجمیع، احیا و بازیافت معانی اصلی این نمادهاست. حتی قاطع تر از آن، مقابله ساخت گرایی با «مدل ساختاری» بود. مدلی که به قول خود ریکور دیدگاهی است که قبل از آن که زبان را یک فرآیند یا یک حادثه بداند، یک نظام می داند؛ نظامی که در سطح آگاهی ناطقان تاسیس نمی شود، بلکه در سطوح پایین تر یعنی سطح ناخودآگاه ساختاری به وجود می آید. در نتیجه این مقابله، دیدگاه سوژه محور یا رمانتیک اولیه ریکور نسبت به هرمنوتیک به دیدگاه عینی یا عینیت گراتر تغییر یافت: «من کوشیدم تا آن جا که می توانم در هرمنوتیک از این رویکرد ساختاری به واسطه یک ارتباط بهتر بین تبیین عینی و تناسب ذهنی تعادل و هماهنگی برقرار کنم.» در حوزه کلام پسا ـ بولتمانی تحول مشابهی حادث شد که متضمن عدم تاکید بر کشف و دریافت مستقیم «وحی ـ کلمه» به مثابه تبشیر انجیل، به نفع انسجام متن انجیل به عنوان روایت بود. کلام آخر این که، راز اهمیت تحلیل زبان همانا توانایی آن در آشکار کردن ویژگی جدی یا چندبعدی کلمات و نیز تاکید آن بر قدرت توضیحی اظهارات روزمره به ویژه در حوزه احساسات و فعالیت هاست.(۲۵)

فصل ۲: تجربه گرایی و رفتار گرایی: واژگان ابتر سیاست

مسعود آریایی نیا
استادیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب
زبان و سیاست پندار ها و اوهام پنهان نیستند، بلکه هر دو به گونه ای مرتبط با آن چیزی هستند که ما مسامحتاً و به نحو شهودی جهان «واقع» می نامیم. معمولاً وارسی و تصدیق این شهود در صلاحیت خاص معرفت شناسی به ویژه شاخه واقع گرای تجربه گرایی آن بوده است. البته تجربه گرایی که به مثابه یک نظریه معرفت تکوین پیدا کرده است، عنوان وسیعی است که گرایش های مختلفی را در بر می گیرد. به گفته اَپل، معرفت شناسی تجربی مدرن، به نحوی تنگاتنگ با میراث «تسمیه گرایی(نومینالیسم)» مرتبط بوده است، میراثی که تمایزی مشخص و آشکار میان منطق و واقعیت یا دستگاه های مفهومی و داده های حسی برقرار می کند. هر چند دوران جدید خالی از موضع و رویه رادیکال تری که متمایل به «ماتریالیسم یا طبیعت گرایی تقلیل گراست» نبوده است. در این فصل تاکید اولیه و اصلی ما بر شاخه نومینالیست تجربه گرایی است عمدتاً به دلیل غلبه آن (و غلبه معنایی آن) در قرن بیستم، که با رویکردی جدی تر در مقام مقایسه به رفتارگرایی تقلیل گروانه، انتقال می یابد. از منظر نومینالیستی، مقولات مفهومی ـ زبان شناختی ابزار تحلیل تجربی به شمار می آیند، ابزاری که از موضوع مورد تحلیل خود استقلال نسبی دارند. به عبارت دیگر، مفاهیم ادراکی ـ ذهنی انسان ها واجد کارکردی آینه ای تلقی می شوند (که وظیفه و کار آن انعکاس شرایط تجربی با وضوح حداکثری است ) بدون اینکه به فرایندهای روان شناختی تجربی محدود شوند.
نومینالیسم با تبدیل شدن به معیار کفایت و صلاحیت حرفه ای، نوعی تقسیم کار میان فیلسوفان و دانشمندان به وجود می آورد که بر اساس آن، گروه اول به مسائل منطقی ـ معرفت شناختی و دسته دوم به پژوهش های تجربی می پردازند. برعکس، در رفتار گرایی «تقلیل گرا» این تفکیک و تقسیم نفی و بررسی و مطالعه منطق و زبان نیز (همانند مابقی طبیعت) در صلاحیت خاص دانشمندان قرار می گیرد.
چنانچه اپل نیز گفته است نومینالیسم سنت معرفت شناختی دیر پایی است. دلالت ها و الزامات همبستگی علم ـ منطق صرفاً در این قرن آشکار می شود، به ویژه شرایط خاصی به وسیله جنبش «منطق گرایی ـ تجربه گرایی» موجب این توسعه و تحول شد. عامل اول پالایش و صیقل یابی مجدد ابزار منطقی تحلیل بود. پالایشی که در نقطه مقابل روش قبلی گردآوری صرف «داده» قرار می گیرد. این حرکت را می توان به روش منطق دانان قدرتمندی از فرگه گرفته تا تارسکی و کواین و دامت منتسب ساخت. عامل دیگر به ویژه عاملی که در این چارچوب و زمینه واجد اهمیت است، یکسان شمردن زبان و منطق بود، یعنی گرایش به اینکه ادراک را بیشتر به عنوان موضوعی زبان شناختی به شمار آورند تا یک فرایند درونی ـ ذهنی. در لغت نامه هکینگ، یکسان سازی اخیر مشخصه روند و حرکت مهمی است که از دوران اولیه تکوین «ایده ها و تصورات» آغاز و به اوج و ستیغ معانی منتهی می شود. دوره ای که دربر گیرنده نیمه اول قرن بیستم است. چنانچه قبلاً نیز خاطر نشان شد، بازگشت به زبان که در این زمان به وقوع پیوست، مصبوغ به بلندپروازی های افراطی معرفت شناسی است، و برای خدمت یا تمکین به این بلندپروازی ها، زبان باید به ابزار صرف ادراک تبدیل می شد. هدفی که به صورت آرمانی در ریاضیات و منطق شبه ریاضیاتی نمادین تجسم و تعین می یافت.(۱)
در سراسر این دوره، تجربه گرایان در خصوص روش برتر یا مقدمِ پالایش زبان و تقریب و تبدیل آن به مثال ریاضیات اختلاف نظر داشتند. در حالی که برخی از آنان به این نتیجه رسیده بودند که این مدل به صورت طبیعی در هر زبانی متبلور و منطوی است و در لایه های زیرین سطح ابهامات مصطلح و متداول قرار دارد، دیگران (طرفداران تکوین گرایی) بر ضرورت الگومند کردن این تک معنایی از طریق طراحی های سنجیده تاکید می ورزیدند. هر چند هر یک از این رویه ها که پیگیری شود، هر دو هدف مذکور متضمن صورت بندی و تنسیق یک نحو از لحاظ منطقی، شفاف و یک «نشان شناسی» تجربی است. به تعبیر اپل، این اهداف دوگانه بیانگر تمایل یا رویکرد تجربه گرایی منطقی به بررسی همه مشکلات و مسائل مهم مربوط به ادراک ذیل دو عنوان است: این مشکلات یا ناظر به حقایق تحلیلی به معنای توضیح و تفسیرهای توتولوژیک قواعد و قوانین نشانه ها (دال ها) در درون یک نظام زبان شناختی اند و یا مربوط گزاره های (پسینی) نحوی هستند که در هر موردی باید با حوزه هایی از امور فرازبانی مواجه شوند که به وسیله زبان وانموده می شوند.(۲)
بی واسطگی (بداهت) حسی: راسل
یکی از پیشگامان اولیه تجربه گرایی منطقاً پالوده در این قرن برتراند راسل است. کتاب او با عنوان اصول ریاضیات (۱۹۰۳) و به ویژه اثر مشترک او و وایتهد در اوج جنگ اول جهانی، انگیزه های اساسی را برای توسعه ابزار کمی تحلیل فراهم آورد. این کتاب به ویژه در اثبات امکان پذیری ترجمه و یا تبدیل ریاضیات به منطق و برعکس، و امکان ارائه یک استدلال منطقی به زبان ریاضی یا شبه ریاضی با نظام نمادین موفق بود. در همان زمان راسل ـ تا حدودی متاثر از جی. اچ. مور که قهرمان تقریر رادیکالی از تجربه گرایی یا واقع گرایی است که طبق آن، تمام دانش در تحلیل نهایی از تجربه حسی مستقیم به دست می آید ـ به ویژه در مراحل اولیه فعالیت فکری اش (و تا حدودی در سراسر زندگی اش) بر تقدم ادراک حسی برای مقاصد شناختی تاکید می ورزید، تقدمی که مبتنی بود بر شناخت مستقیم یا بی واسطه ای از واقعیت که برآمده از آن ادراک بود. با توجه به تاکید مضاعف بر منطق و تجربه گرایی، مهم ترین پرسش معرفت شناختی برای راسل این بود که تجربه حسی چگونه می تواند در قالب زبان بیان شود، یعنی کلمات چگونه می توانند با داده های حسی انضمامی یا «اعیان بی واسطه» حسی ربط پیدا کنند. شاخص و معیار راهنما در این عملیات وابستگی معنا یا دلالت زبانی و مفهومی به تجربه مستقیم و بی واسطه بود. معیار و ضابطه ای که بیانگر تعلق خاطر آشکار راسل به معناشناسی تجربی یا به آن چیزی است که برخی نظریه پردازان زبان شناختی، نظریه ارجاعی معنا می نامند.(۳)
اجرای عملی این برنامه معرفت شناختی به مرور زمان تا حدودی دچار تغییر و تحول شد. هرچند یکی از وجوه نسبتاً ثابت آن، اتکا بر نوعی پدیدار شناسی اتمیستی بود. این دیدگاه مدعی است که اعیان واقعی ذاتاً برساخته از اجزاء منفصل تجربه حسی اند که شامل احساس بالفعل و بالقوه هر دو است. به اعتقاد راسل برای اینکه لنگر و مهار تجربه گرایی فرد از دست نرود، ضرورت داشت تا حتی المقدور اعیان بی واسطه آنگونه که خود را در ظرف زمانی و مکانی آشکار می سازند، فهمیده و درک شوند. همان گونه که وی در مقاله ای که در دوره پیش از جنگ می نویسد: «در هر لحظه معینی چیزهای مشخصی وجود دارد که آدمی از آنها با خبر و آگاه است، چیزهای مشخصی که در برابر ذهن او قرار دارند. الان اگر چه تعریف آگاهی دشوار است اما گفتن این سخن دشوار نیست که من از این یا آن دسته از اشیاء آگاهم. اگر هم مورد سئوال واقع می شوم جواب می دهم که من از این، از آن و از سایر چیزها و از مجموعه ناهمگونی از اشیاء و اعیان با خبر و آگاهم». مناسب ترین و سر راست ترین روش حفظ معنای ارجاعی زبان، استفاده از ضمایری چون این، آن، ودیگری به عنوان معرف یا به تعبیر راسل، استفاده از «نام های خاص» برای پدیدارهای تجربه شده است. زیرا توصیفات معمولی آماده درنوردیدن محدودیت های شناخت و درک بود: «اگر من این اعیان را توصیف کنم، اگرچه ممکن است توصیف نادرستی باشد، اما نمی توانم با اطمینان به دیگری توضیح دهم که چیزهایی که من از آنها آگاهم چیستند؟ اما اگر من با خودم حرف بزنم و به اشیاء نه با واژگان وصفی بلکه با «نام های خاص» اشاره کنم، من مرتکب خطا نشده و نمی شوم». مشکل اصلی در این فرایند نامگذاری، صرفاً خطر «شخص گرایی» زبان شناختی نبود، بلکه وضعیت نسبتاً بی دوام و ناپایدار دانشی است که بر اثر بی واسطگی حسی حاصل شده است؛ نتیجه ای که راسل بدون هیچ خوف و هراسی بر دوش کشید: «در واقع صرفاً زمانی که شما به صراحت از ضمیر«این» استفاده می کنید تا به یک عین یا حس واقعی اشاره کنید حقیقتاً «این» نام خاصی برای شیء یا حس مذکور است. و در آن نوعی خصلت یا ویژگی ضمنی برای یک نام خاص وجود دارد، یعنی اینکه آن به ندرت در دو شرایط متفاوت بر یک چیز دلالت می کند و به این معنی هم نیست که بر چیزی واحد نزد گوینده و شنونده دلالت کند».(۴)
نگرش معرفت شناختی راسل به گونه ای دقیق تر و مبسوط تر در این دوره به عنوان «اتمیسم منطقی» شناخته و موسوم می شود. اتمیسم منطقی عبارتی است که متضمن رابطه میان «جملات اتمیک» از لحاظ منطقی ویراسته و پالوده و واحد های اتمیک و متمایز تجربه های حسی است. اگر بخواهیم با قاطعیت داوری کنیم، موضع اتمسیم منطقی نه تنها در برگیرنده نوعی همبستگی و توازن بی قاعده و بی ثبات است که متضمن گونه ای هم شکلی میان واژگان و گزاره های زبانی از یک طرف و ساختار واقعیت (که به مثابه ترکیبی از داده های حسی دیده می شود) از سوی دیگر است. بنا به گفته راسل در سخنرانی اش پیرامون اتمسیم منطقی (۱۹۱۸) اصول بنیادین «معرفت تجربه گرا» به مثابه یک تابلو راهنما در راستای حصول این هم شکلی عمل کرده است. برای فهم گزاره ای که در آن یک ویژگی خاص مطرح می شود، می باید قبلاً درباره آن صفت و ویژگی شناختی پیدا کنید.(۵) همین اصل درباره جملات اتمیک و اجزاء تشکیل دهنده آنها نیز صدق می کند. از دیدگاه راسل چنین جملاتی، بر اساس ضرورت و الزام بی واسطگی حسی، باید ساختار ساده ای داشته باشند و در بر گیرنده نام هایی برای داده های حسی خاص توام با واژگانی باشد که بیانگر ویژگی ها و مشخصات داده ها و روابط مختلف فیمابین داده ها باشد. راسل معتقد است که معمولاً گزاره های اتمیک یا مبنایی می تواند متضمن صرفاً یک یا تعداد اندکی نام باشد که با یک اسناد واحد یا عبارت ربطی در پیوند باشد. وی تاکید می کند که صرفاً یک «وجود دارای نام» صاحب ویژگی خاص است و یا ارتباط خاص و مشخصی با سایر موجودات دارد. مزیت خاص جملات اتمیک ساخت یافته، قابلیت آزمون پذیری تجربی آنهاست: با فرض اینکه حس با اجزای تشکیل دهنده این جملات مرتبط است، آنها را می توان با تجربه مستقیم اثبات یا ابطال می کرد. حتی رشته، آمیزه و ترکیبی پیچیده تری از جملات، در اصل، تابع این معیار و مقیاس تجربی هستند. این جملات مرکب را می توان به مجموعه ای از واحد های مجزا (اتمیک) که هر یک برآوردنده نیاز به روابط و شرایط حسی بی واسطه باشند تجزیه کرد.
البته، آنگونه که راسل باور داشت، کاربرد یا عملکرد های زبانی روزمره انطباق چندانی با قواعد و اصول اتمیسم منطقی ندارد. در بسیاری از موارد، کاربرد این قواعد مستلزم روش های دقیقی در زمینه «توصیف و شرح مجدد و منطقی» معطوف به بیان تاثرات روزمره در یک قالب منطقی یا ساختار جملات اتمیک است. مشکلات موجود در این مسیر در زمینه تاکیدات صرفاً ذهنی و فرضی کاملاً شناخته شده اند. هر چند حتی ظاهراً گزاره های عینی موانع نیز می تواند ملازم و همراه با موانع و اشکالات منطقی باشد. هکینک برای نشان دادن این ایرادات از عباراتی مانند «کوه طلایی وجود ندارد»، و «پادشاه کنونی فرانسه طاس است» استفاده می کند. هر دوی این گزاره ها از لحاظ دستوری درست و از لحاظ صورت معقول ، اما فاقد مدلول عینی و انضمامی هستند و بنابراین معیار تجربی همبستگی یا ترابط حسی را نقض می کنند. راسل معتقد است برای تصحیح این خطا باید به توصیف منطقی گزاره ها پرداخت. عبارت مذکور به اعتقاد راسل به خاطر پیروی شان از قواعد زبانی روزمره غلط انداز و فریبنده اند. «شکل دستوری» آشکار آنها مرتبط با مقیاس و شاخص ملازمت مبتدا و خبر است. اگر چه مبتدا در این موارد وجود ندارد، اما صرفاً با اتکاء به معیار تجربی، کشف معنای واقعی این گزاره ها امکان پذیر می شود. معنایی که منطوی در ساخت اتمیک ـ منطقی این گزاره هاست و البته زیر غبار قواعد دستوری پنهان مانده و دفن می شود. در عبارتی که مبتدای دستوری یا ظاهری فاقد مرجع یا مدلول است و در نتیجه مبتدایی است که نمی توان با توسل به تجربه حسی آنرا تایید یا ابطال کرد، به عقیده راسل تعریف دوباره به پیدایش «یک موضوع یا مبتدای منطقی» که قابل آزمون تجربی است کمک می کند. بنابراین در خصوص گزاره «کوه طلا وجود ندارد» روش راسل موجب تکوین صورت بندی مجدد اتمیک ـ منطقی می شود. موضوع این نیست که چیزی به نام کوه طلا وجود دارد یا نه، (یا به همین ترتیب در گزاره پادشاه کنونی فرانسه طاس است)؛ این گزاره ها به کمک یک سور مجدداً صورت بندی می شوند، به این صورت که «فرانسه اکنون یک و فقط یک پادشاه دارد، و همه پادشاهان فرانسه نیز طاس هستند». اگر چه جمله دوم خطاست اما ویژگی ممتاز آن همبستگی ساختاری اجزاء تشکیل دهنده آن با داده های حسی است. به گفته هکینگ عبارت «پادشاه کنونی فرانسه» شاید مصداق مبتدای دستوری باشد، اما چون به این تحلیل نیاز دارد نمی تواند «مبتدای منطقی»ای داشته باشد که راسل مطرح می سازد، یعنی آن مبتدای جمله ای نیست که به واسطه تحلیل منطقی حاصل شده است.(۶)
ساخت منطقی: کارناپ
کاربست روش توصیف یا تعریف مجدد راسل (اگر چه محدود و محصور به قید و شرط های متعارف است) هدف بالقوه صعب الحصولی است. اگر این روش چنان دامنه پیدا کند که تمام گزاره های دستوری معمولی را هم در بگیرد، تحلیل مورد نظر الزاماً در نهایت در قالب زبان منطقی کاملاً شفافی جریان می یابد که از هر لحاظ آینه و نمایانگر وضعیت و جایگاه تجربی جهان خواهد بود.(۷) در آن زمان راسل به این سبک می نوشت، چند تنی هم از متفکران تجربه گرا با موفقیت های کمابیش در این راستا کار می کردند (موفقیت آنها به هوشیاری و پشتکار فردی بستگی داشت). به اعتقاد شخصی راسل، تلاش های وی در رساله منطقی ـ فلسفی ویتگنشتاین به بهترین و بیشترین وجه تبلور پیدا کرده است، اگرچه این رساله به سختی اصل مبنای «اتمیسم» داده های حسی یا باور به شناخت مستقیم بی واسطه را تایید و تصدیق می کرد. آن چیزی که کار دو فیلسوف را در این مرحله همانند می کند، لزوماً جزئیات استدلال آنها به عنوان هدف کلان ایجاد پیوند میان زبان و واقعیت نیست. از دیدگاه ویتگشتاین این هدف در شبکه در هم تنیده ای از تصدیقاتِ (از لحاظ منطقی) ویراسته و دارای ارتباط درونی متبلور می شود. شبکه ای که برای انطباق یا پیوند با ساختار کلی وضع تجربی امور و روابط درونی آنها تعبیه شده بود. من نمی خواهم ـ عمدتاً به دلیل پیچیدگی گیج کننده آن (و نیز ابعاد متافیزیکال پنهان رساله) ـ در این خصوص به بررسی آن بپردازم. در عوض می خواهم به ابتکار و نوآوری فلسفی دیگری در عصر پیش از جنگ که از بلندپروازی های مشابهی مدد می گرفت، بپردازم: آثار رودلف کارناپ و بویژه ساختار منطقی جهان (۱۹۲۸) و نحو منطقی زبان (۱۹۳۴).
کارناپ نیز مانند راسل منطق دانی بود که به قواعد تجربی معرفت شناسی التزام و پایبندی داشت. کتاب ساختار منطقی جهان به دنبال تبیین رابطه زبان و واقعیت از طریق نظام صناعی دقیقی بود که در آن مفاهیم و داده های حسی کاملاً در هم تنیده و هماهنگ هستند. به گفته کارناپ یک «نظام صناعی»، نظام منطقی ـ معرفت شناسی ای مرکب از اشیاء و مفاهیم است. مفهوم «شئ» به معنای هر چیزی است که می توان درباره آن گزاره ای ساخت و باید توجه داشت که هر مفهومی تنها به یک شیء تعلق می گیرد. از دیدگاه معرفت شناسی تجربه گرایانه، نقطه عزیمت این مطالعات، پدیدار گرایی راسل بود، یعنی این اصل که معرفت و دانش باید ریشه در تجربه حسی بی واسطه داشته باشد و ماخوذ و مشتق از آن باشد. بنابراین مبنا یا اساس «نظام صناعی» ترکیبی مجموعه ای از گزاره های مبنایی بود که تجارب اولیه نامیده می شدند و سطح تحلیل پذیر ی شان از این بیشترنبود. هدف از این بررسی نشان دادن این نکته بود که کلیت جهان تجربی چگونه به عنوان ساختار پیچیده ای مرکب از (و قابل تحویل و فروکاستن به) این تجارب، فهمیده و شناخته می شود. ساختار منطقی جهان به عنوان یک ابزار تحلیلی عمدتاً به زرادخانه «منطق نمادین» به ویژه نظریه شبه ریاضیاتی روابط ـ آنگونه که در کتاب اصول ریاضیات و سایر نوشته های منطقی مشابه بسط یافته بود ـ متوسل شد. با اقتباس ساختار داده های حسی وظیفه تحلیل منطقی، ترقیق و تامل در پیوند و روابط صوری (شکلی) (مثل صور و اشکال فراروی و قوانین تحول و...) میان سطوح واقعیت بود. به قول کارناپ لا شیء (یا مفهوم ) قابل تحویل یا فرو کاستن به واقعیت های دیگر است، مشروط به اینکه همه تصدیقات مربوط به آن را بتوان به تصدیقاتی درباره این واقعیت ها تبدیل کرد و تغییر داد. یک سیستم ترکیبی کامل متضمن مرتب سازی گام به گام واقعیت ها به گونه ای است که واقعیت های مربوط به هر سطح از واقعیت های مربوط به سطوح پایین تر ساخته می شوند. و بنابراین به علت ناپایداری تحویل پذیری، همه واقعیت های نظام صناعی، به صورت غیرمستقیم از واقعیت های سطح یا طراز اول ساخته می شود. این واقعیت های مبنایی یا بنیادی اساس این نظام را تشکیل می دهند.(۸)
از نقطه نظر ساختار منطقی جهان داده های حسی متشکل از چهار لایه یا سطح اصلی است، که عبارتند از: واقعیت های فردی ـ روان شناختی یا خود روان شناختی، واقعیت های فیزیکی، واقعیت های روان شناختی و واقعیت های فرهنگی. عمدتاً به دلیل تقدم معرفت شناختی مفروض برای تجربه فردی، داده های مربوط به خود ـ روان شناختی، مبنا و شالوده این هرم ترسیمی به شمار می آید؛ در حالی که واقعیت های فیزیکی در میانه این هرم قرار می گیرد و باقی داده ها یا غالباً ماهیتاً اشتقاقی اند یا کم اهمیت. مقوله مفهومی و نظری مبنایی که برای «ترتیب بندی و مرتب سازی» داده های حسی به کار رفته است، طرح یک رابطه منطقی متمایز و متفاوت میان تجارب اولیه است که «یادآوری مجدد مشابهت» نامیده می شود و به عنوان کنش ادراکی ای تعریف می شود که طی آن یک تجربه همانند تجربه ای دیگر تلقی می شود. به کمک این «مقوله ربطی»، تجارب حسی به صورت «حلقه های مشابهت» گسترده تری بازآرایی می شوند که به نوبه خود موجد بنیانی برای طرح و تدوین «طبقات یا سطوح حسی» است و حوزه های بصری در سطوح مختلف این نظام جای می گیرد. چنانکه یادآوری شد ابزار زبانی اصلی ای که در ساختار منطقی جهان به کار رفته «منطق نمادین» یا «زبان نمادین آمایش و ساماندهی» است که به اعتقاد کارناپ به تنهایی متضمن بیان یا تبلور درست و مناسبی از مصنوعات است. به علاوه کارناپ در حمایت از تلاش های «صنع گرایانه» به طرح سه زبان جایگزین پرداخت که عبارت اند از: زبان عادی؛ زبان جهان که، زبان واقع گرا یا عینی ای است که در علوم تجربی به کار می رود؛ و زبان «عملیات سودمند صناعی» که برای آزمودن اهداف و مقاصد به کار می رود. تنوعی که مبتنی بر این فرض است که این سه زبان چیز دیگری ارائه نمی دهند اما چیزهایی را از زبان مبنایی آمایش و ساماندهی منتقل می سازند. طرح تحلیلی این مطالعه که به واسطه تحقیقات تجربی در رشته های مختلف تقویت شده است، فراهم کننده چارچوبی برای «علم واحد یا جامع» واقعیت بود. ساختار منطقی جهان متضمن این نتیجه گیری است که در حالی که «نظریه صنع» مقولات منطقی مناسبی را فراهم می سازد، شکل گیری عملی نظام صناعی به مثابه یک کلیت، وظیفه علم واحد است. زمانی که واقعیت ها و سطوح مختلف واقعیت ها در نظام واحدی قرار می گیرند، علوم مختلف همزمان به عنوان شاخه ها و شعبه های یک دانش، شناخته شده و بنابراین در قالب یک نظام، ادغام و تلفیق می شوند.(۹)
در زمان انتشار کتاب ساختار منطقی جهان کارناپ عضو مکتب یا حلقه وین بود. این مکتب از دانشمندان، ریاضیدانان و فیلسوفان برجسته ای تشکیل شده بود که به دنبال بررسی دقیق و بازاندیشی درباره تحقیقات تجربی بودند. کارناپ تا حدودی متاثر از این حلقه و تا حدودی هم تحت تاثیر تاملات شخصی، نهایتاً به اصلاح و تعدیل عقاید و انگاره های مطروحه در مطالعات قبلی خود پرداخت. یکی از این مشخصه ها نقش اساسی و بنیادی روان شناسی فردی بود. چنانچه قبلاً نیز گفته شد «نظام صناعی» در کتاب ساختار منطقی جهان بر «شالوده ای پدیدار شناختی» بنیاد گذاشته شده بود؛ پدیدار شناسی به این معنی که گزارش های اولیه یا گزاره ها و جملات «پروتکل»ی در قالب واژگان و اصطلاحات تجارب «خود روان شناختی» ارائه و بیان می شوند. کارناپ متاثر از اتو نویرات یکی از اعضای حلقه وین، تصمیم گرفت رهیافت و رویکرد پدیدار شناختی را به نفع «فیزیکالیسم» رها کند.
«فیزیکالیسم» متضمن این نکته بود که گزاره های اخباری مبنایی، می توانند و باید در قالب زبان تجربی بیان شود، یعنی در قالب و شکل توصیفات کمّی راجع به عناصر زمان ـ مکان. امتیاز اصلی و عمده این توصیفات، در اتکاء آنها بر داده ها و یافته های بیناحسی و بیناذهنی بود. اتکایی که در همان ابتدا سرگشتگی و تحقیر ناشی از «سولیپیسم زبانی» را که راسل با آن مواجه شده بود نادیده گرفته و پشت سر می گذاشت. تحول یاد شده بر اصل «تحویل» یا تحویل پذیری، آنگونه که در کتاب «ساختار منطقی جهان» مطرح شده بود، تاثیری نداشت: تصور بر این بود که در سطوح مختلف داده های حسی، گزاره های همه علوم (تجربی) (از جمله گزاره های زیست شناختی، روان شناختی و علوم انسانی) هم ارز یا قابل تحویل به گزاره های فیزیکالیستی می باشد. تحول یا نوآوری دیگر معطوف و مربوط به جایگاه چارچوب تحلیلی بود. تا حدودی روش ساختار منطقی جهان منعکس کننده دیدگاه های راسل درباره «توصیف و تعریف مجدد» بود، اگر چه پشت قواعد زبان روزمره، زبان از لحاظ علمی سودمند واز لحاظ منطقی «درستی» قرار داشت که گمان می رفت به واسطه «باز تعریف» و رابطه حسی بی واسطه، قابل بازیافت باشد. دشواری های ملازم با نظام صناعی (به ویژه پیوند و رابطه جملات منطقی و اخباری)، کارناپ را به مسیر و روند محافظه کارانه ای سوق داد، یعنی در جهت ابداع سنجیده زبان «مثالی» یا «زبان (صوری) ـ منطقی» که با نیازهای تحقیقات علمی انطباق داشت.
در کتاب نحو منطقی زبان که شاید شناخته شده ترین و اثرگذارترین کتاب کارناپ است گرایش ها و جریانات مجمل و کلی ای را می شد مشاهده کرد. هدف اصلی این کتاب طرح و تدوین ابزار زبانی منطقاً دقیق و تک معنایی بود که بتواند به مثابه یک فرازبان برای تحلیل «زبان عینی یا خبری» که در علوم مختلف در حوزه های مختلف داده های حسی به کار می رود عمل کند. طبق توضیح کارناپ چنین فرازبان هایی ساختارهای «نحوی ـ منطقی»ای هستند که برای مقاصد صرفاً تحلیلی یا فلسفی طراحی می شوند. این فرازبان ها از تعدادی قواعد و قوانین مربوط «تکوین و شکل گیری» و «تغییر و تحول» تشکیل شده اند. طبق گفته کارناپ هدف وی «ارائه نظام و مجموعه ای از مفاهیم یک زبان بود که با کمک آن، بیان دقیق نتایج تحلیل های منطقی امکان پذیر می شود». سخن صحیح تر و شوق انگیز تر اینکه «فلسفه باید جای خود را به منطق علم یعنی به تحلیل منطقی مفاهیم جملات علمی می داد»، برای اینکه «منطق علم چیزی جز نحو منطقی زبان علم نیست». برای رسیدن به این هدف، کارناپ به طرح و ترسیم دو الگوی زبانی با عنوان «زبان یک» و «زبان دو» پرداخت؛ که زبان اول از لحاظ شکلی ساده تر و متضمن حوزه محدودی از مفاهیم بود، در حالی که زبان دو از لحاظ شیوه بیانی غنی تر بود، به گونه ای که در این زبان، گزاره ها، چه گزاره های ریاضیاتی کلاسیک و چه فیزیک کلاسیک می توانست صورت بندی شود، هر چند این دو الگو صرفاً بیانگر «نمونه و مثالی» از امکانات زبانی بوده و به هیچ روی مانع آزمون های بیشتر نیستند. کارناپ همراستا با اصول سازنده گرایی، عملاً تاکید کرد غیر از اینکه «هم شکل تکوین و تشکیل جملات و هم قواعد تحول می تواند کاملاً سلیقه ای باشد»، «ما حق آزادی را از هر لحاظ در خصوص صور زبانی کامل کردیم». این دیدگاه کانون و هسته مرکزی به اصطلاح «اصل مدارا» است. که بر اساس آن «وظیفه ما ایجاد ممنوعیت نیست، بلکه رسیدن به توافق است». همان گونه که کارناپ می افزاید «در منطق هیچ اخلاقی وجود ندارد» و هر کس آزاد است که منطق خاص خود ـ یعنی شکل دلخواه خود از زبان ـ را بیافریند.(۱۰)
اصل مدارای کارناپ اگر چه با قدرت و قاطعیت مطرح شده است، اما باید گفت که نامحدود نیست: در حالی که این اصل در خصوص قواعد و اصول منطقی نحوی قابل کاربرد است، به بسیاری از شیوه های سنتی نظریه پردازی (مثل متافیزیک، اخلاق و زیبایی شناسی ) که امور و اقداماتی فلسفی تلقی می شوند قابل تعمیم نیست. طبق تعریف پذیری جرمی وی، فلسفه روی دیگر سکه تحلیل منطقی ـ نحوی است که وی بعداً یک معناشناسی منطقی را به آن افزود. این معنا شناسی باب تازه ای بود برای تحقیقات علمی ـ تجربی.
کارناپ براساس دیدگاه های شک گرایانه راسل و ویتگنشتاین از همان ابتدا به اتخاذ موضعی ضد متافیزیکی پرداخت و این موضع مشترک اعضاء جنبش منطق گرا ـ تجربه گرا بود. ارکان و عناصر این موضع در فصل نتیجه گیری کتاب ساختارمنطقی جهان و همزمان در رساله دیگری با عنوان شبه مسائل فلسفی مطرح و ارائه شد. در هر دوی این نوشته ها، وی همه گزاره ها به جز گزاره های تجربی و منطقی ـ نحوی را غیرحسی یا تهی از معنای شناختی یا ادراکی می داند. وی در حدود چهار سال بعد در مقاله ای که با عنوان «حذف متافیزیک از تحلیل منطقی زبان» نوشت اقدام یا فشار مذکور را به صورت شدیدتر و گسترده تری ادامه داد. این مقاله همسو با قواعد منطقی ـ نحوی بین دو نوع «شبه ـ گزاره» تفاوت می گذارد: گزاره هایی که از مفاهیم و کلماتی تشکیل شده اند و فاقد ارجاع تجربی اند؛ و گزاره هایی که مفاهیم تشکیل دهنده آنها گر چه از لحاظ تجربی گزاره های «مربوط و مناسبی اند»، اما در مجموع بر خلاف «نحو» یا به گونه ای «نحوستیزانه» تنظیم و تدوین می شوند و سویه ضد نحوی شان به گونه ای است که به تولید یک گزاره معنادار نمی انجامد.
کارناپ ضمن یادآوری این نکته که این دو نوع «شبه گزاره به وفور در متا فیزیک سنتی تولید می شود»، با ذوق و شوق خاصی به گزاره های مندرج در کتاب متافیزیک چیست؟ هایدگر اشاره می کند و این کتاب را به مثابه نمونه بارز مکتب متافیزیکالی تلقی می کند که درحال حاضر دارای بیشترین و قدرتمند ترین نفوذ در آلمان است. کارناپ در این مقاله با اتکا به «پیشرفت های منطق و معرفت شناسی مدرن» تاکید می کند که در حوزه متافیزیک که شامل کلیت فلسفه ارزش ها و نظریه هنجاری می شود، تحلیل منطقی به این نتیجه منفی می انجامد که گزاره های این حوزه، همه بی معنایند ـ که پیامد این امر حذف ریشه ای متافیزیک است.(۱۱)

فصل ۱: بعد از بابل: درک های متعارض از زبان

مسعود آریایی نیا
استادیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب
هدف این فصل تبیین زبان و سیاست و روابط متقابل آن ها است. به نظر نمی رسد چنین هدفی انحراف محسوس و ملموسی از شیوه معمول تحلیل مفهومی باشد. آدمی تصور می کند، مثل سایر زوج های مفهومی، آسان ترین راه برای حل و توضیح این مفاهیم، تعریف آن هاست. روشی که اگر به درستی صورت پذیرد نتیجه آن همبستگی مطلوب و معنادار آن دو است. به رغم معقول و منطقی بودن این روش، از برخی جهات و به دلایلی چند، من در این مقاله از آن استفاده نخواهم کرد:
اول این که به هیچ وجه معلوم نیست مفاهیم اصلی ما، یعنی زبان و سیاست، پذیرای تعریفی صریح باشند، اگر منظور از تعریف، تشخیص و شناسایی جوهر ثابت یا ماهیت و کنه نظری باشد؛ در بادی امر آدمی نمی تواند انکار کند که شاید این دو اصطلاح متعلق به آن چیزی هستند که بعضاً مفاهیمی چالش پذیر تلقی می شوند، یعنی مفاهیمی که معانی متعدد آن ها متضمن مناقشات فراوان بر سر صورت بندی آن ها است. افزون بر این، با فرض موفق بودن یک استراتژی تعریفی ، این راه حل تنها بر اساس یک طرح از مقولات ذهنی (تجریدی) و ثابت موثر خواهد بود. طرحی که نسبت به تحولات تاریخی در زمینه همبستگی و ملازمت زبان و سیاست و مهم تر از همه، نسبت به مناسبت زمانی یا به هنگام بودن (که در شرایط کنونی این موضوع سخت به آن نیاز دارد) بی تفاوت است. به این دلیل و نیز سایر دلایل، ترجیح می دهم روش پدیدارشناسانه ای را اتخاذ کنم. لذا در ابتدا به بررسی قلمرویی می پردازم که عبارات ما متعلق به آن هستند و در آن جا قرار می گیرند. همچنین به واکاوی زمینه هایی خواهم پرداخت که به دو واژه زبان و سیاست معنی می دهند و این عبارات کرانه ها و وضعیات متحول و متلون خود را از آن ها کسب می کنند.
زبان و سیاست: برخی دیدگاه ها
برای آغاز ما از دیدگاه همبستگی به معنای وجود نوعی همسازی و رابطه خاص، کار خود را آغاز می کنیم. همان گونه که همه می دانند، دانشجویان علوم سیاسی با حوزه گسترده ای از پدیده های متنوع مواجهند. در واقع، به ندرت می توان موضوعی یافت که نتوان به گونه ای آن را در حوزه تحلیل سیاسی قرار داد. هیچ دلیل قانع کننده ای هم برای مستثنی کردن پدیده های زبانی وجود ندارد. در این روش، زبان را می توان در ردیف موضوعات متعارفی چون رفتار انتخاباتی، تاکتیک های فشار و سیاست گذاری دولتی و تاثیرات آن، قرار داد. وقتی زبان به مثابه حوزه ساخت مندی تلقی می شود که متخصصان حرفه ای (زبان شناسان، لغت شناسان و دستوردانان) آن را پرورش می دهند، ربط آن ممکن است در چارچوب یک رابطه میان رشته ای تحلیل و تلقی شود. از این دیدگاه، همبستگی زبان و سیاست همانند سایر رشته های زوجی تلقی می شود، مثل سیاست و پزشکی، سیاست و روانشناسی یا سیاست و ادبیات. بدون تردید، می توان از این تحقیقات مقایسه ای اطلاعات بسیار سودمندی به دست آورد. در برخی موارد این رابطه دوسویه است و بررسی نفوذ یکی بر دیگری را ممکن و میسر می سازد. لذا فرد می تواند سیاست را از روان شناسی (به معنای سازمان و سیاست های روان شناختی) تفکیک و آن ها را باهم مقایسه کند و یا روان درمانی را از سیاست جدا نماید، آن هم با توسل به آشفتگی های روانی بازیگران سیاسی یا ساختارهای سیاسی در یک حوزه گسترده. به همین ترتیب، می توان سیاست ادبیات را به ادبیات سیاسی پیوند زد. عبارت اول بر سیاست منتقدان و نویسندگان حرفه ای دلالت می کند و عبارت دوم بر بیان و ظهور ادبی افکار و اعمال سیاسی.
ممکن است زبان در فراسوی همسازی و همبستگی، به خاطر جایگاه والایی که در حوزه گسترده تر سیاست دارد، یک فرایند تجربی تلقی شود. تحت تاثیر پیشرفت هایی که در زمینه الکترونیک و توسعه ارتباط جمعی حاصل شده است، بسیاری از دانشجویان علوم سیاسی در دهه های اخیر بر اهمیت زبان یا به طور عام تر ارتباطات نمادین برای بقا و انتظام جوامع یا نظام های سیاسی تاکید کرده اند. قائلان به این نظریه معتقدند ارتباطات اساساً موید جریان و مبادله مستمر پیام است، یعنی انتقال مستمر اطلاعات بین فرستندگان و دریافت کنندگان مختلف در جامعه. از این منظر، تمام عناصر اجتماعی در یک شبکه پیچیده ارتباطی به هم مرتبط می شوند. در سطح تصمیم گیری و سیاست گذاری سیاسی، مبلغان این نظریه، ارتباطات را، هم برای تدوین اولیه سیاست ها و هم برای اجرای آن ضروری می دانند. آنان معتقدند مرحله تدوین سیاست ها مستلزم اطلاعات است که معمولا آن را «ورودی» می نامند و از سوی مردم یا گروه های فشار به مسولین مربوطه ارائه می شود. به همان نحوی اجرای سیاست ها مستلزم «خروجی» است که از سوی مقامات به حامیان سیاسی عرضه می شود. به عبارت اصطلاحات فناوری ، تحلیل گران ارتباطات سیاسی برآنند که به مطالعه و بررسی «صحت و صداقت»، «مجراها و سطح عمومی پارازیت یک شبکه یا میزان اطلاعاتی که از یک واحد به واحد دیگر منتقل می شود ـ بدون آنکه جزئیات مهم و معنادار حذف شوند ـ»، «گزینشی بودن گیرنده ها»، «پیچیدگی ابزار رمزگذاری و رمزگشایی» و «کفایت جریان بازخوردها» و غیره بپردازند.(۱) به میزانی که این زبان با ارتباطات، همانند و هماهنگ می گردد نقش کارکردی تری (با توجه به چارچوب سیاسی وسیع تر) ایفا می کند، نقشی که اجرای آن می تواند از لحاظ تجربی سنجیده و محاسبه شود، و اگر بخواهیم از استعاره استفاده کنیم، زبان مثل جریان الکتریسیته عمل می کند که انسجام، زیست پذیری و دوام زندگی سیاسی را تضمین می کند. با فهم کارکرد زبان در چارچوب رابطه ابزار ـ نتیجه، می توان زبان را به عنوان یک ابزار شناختی یا ابزار حفظ سطح اطلاعات صحیح و مناسب در جامعه تلقی و توصیف کرد.
اهمیت سیاسی زبان تنها ناشی از این کارکرد نیست. زبان افزون بر خدمتی که به اشاعه دانش می کند، قادر است در پیگیری اهداف سیاسی ـ علمی هم به کار رود، یعنی با اذعان به قدرت و توانایی شناختی زبان، سیاست مداران یا کارگزاران عمومی می توانند از آن به عنوان ابزار پیشبرد اهداف و جاه طلبی های خود استفاده کنند. با توجه به ملاحظات عملی، هدف ارتباطات زبانی بیشتر اقناع است تا ارائه اطلاعات. از این منظر، دغدغه ها و نگرانی اصلی، پیش و بیش از اینکه ارائه شبکه منسجمی از باورها ودیدگاه ها باشد، اثربخشی سخنرانی ها و خطابه های عمومی است. به میزانی که زندگی سیاسی دوسویگی سخن را تشویق می کند، تعامل، حالتی از استدلال و بحث عمومی به خود می گیرد و نه صرف تبادل ساده پیام. عموماً سخن جمعی متضمن اشاعه دید گاه ها و اولویت های جانبدارانه و بعضاً مرامنامه های موجز و رهنامه های ایدئولوژیک است. دانشجویان رشته سخنرانی عمومی یا فن بلاغت (ما از مفهوم دوم در معنایی متفاوت با آن چه که در سال های اخیر رایج شده است استفاده می کنیم)، نوعاً به سبک شخصی سخنرانان، اوقات و مکان های سخنرانی عمومی و تناسب اصطلاحات انتخاب شده با وضعیت شنوندگان و مخاطبان توجه دارند. هر کجا سخنرانی به عنوان فن تبلیغات عمومی به کار رود، برآورد اهداف شخص مبهم شده و در هاله ای از انوع تجربی تر تحلیل هایی که بر بسامد آماری کلمات و نمادها در گزاره های رسمی تاکید می کنند فرو خواهد رفت.(۲)
ارتباط سخن و تبلیغات، موجب موضوعیت یافتن یکی از ابعاد بحث ما می شود که ناظر به فراسوی رابطه مستقیم «هدف ـ وسیله» است. زبان با تکیه بر حمایت قدرت سیاسی و دیده گاه های ایدئولوژیک، صرفاً نه به عنوان یک ابزار ادراکی یا وسیله ای برای تحقق اهداف خاص، بلکه به عنوان قالب یا شبکه ای برای کل زندگی عمل می کند. یعنی به عنوان چارچوب تعیین کننده روش های مقبول و مرجح تفکر، سخن و فعالیت (عمل). این ویژگی قالب ریزی (الگوسازی) یا ادغام کنندگی زبان سیاسی در رژیم های توتالیتر و اقتدارگرا که در الگوی سخن گفتن معمولی به واسطه سخنان نامفهوم مقامات مسوول اشباع و فربه شده است، مشهودتر است. به میزان کمتری طبقات اقتصادی ـ اجتماعی و خرده فرهنگ های سیاسی، معمولاً به دلیل شیوع مجموعه ای از اصطلاحات زبانی متمایز یا شیوه خاصی از نمادسازی است که با همدیگر ارتباط پیدا می کنند. تاکنون هیچ کس بهتر از ماری ادلمن در جامعه آمریکا تاثیر سیاسی زبان، یا به عبارت بهتر سیاست زبانی، را توضیح نداده است. وی در مجموعه ای از آثار خود از استفاده نمادین از سیاست گرفته تا سیاست به مثابه یک کنش نمادین و زبان سیاسی: کلماتی که پیروز می شوند و سیاست هایی که شکست می خورند، به کارویژه ساخت دهی یا نقش سازنده و معمارانه زبان سیاسی، توجه نشان می دهد. بنابراین، با تاکید و تمرکز بر سبک و مضامین نمادین سخنرانی های رسمی، این کتاب شواهد قانع کننده ای برای این فرضیه مطرح ساخت که مقامات سیاسی یا نخبگان قادر به شکل دهی به طرز فکر و رویکرد مردم در خصوص حکومت اند، و این در حالی است که انحصار فرصت ها و امتیازات را در پشت پرده سخنرانی های عوام فریبانه مخفی می کنند. مطالعات بعدی، این نظریه را به واسطه تحقیق و تتبع درباره روان شناسی توده ها و منزلت های اجتماعی تایید کرده و بسط داده اند. کتاب زبان سیاسی با ارزیابی و آزمون جریان نابرابری اجتماعی و اقتصادی به صورت مفصل تر می کوشد نشان دهد چگونه گزاره های رسمی و نمادهای عمومی باورها، پیش فرض ها و دیده گاه های افراد را شکل می دهند و مآلاً پذیرش فقر و نابرابری را تسهیل می کنند.(۳)
نقش بنیادین، شالوده ساز و گسترده زبان صرفاً به استثمار و سلطه سیاسی محدود نمی شود. از یک نظر، فریبکاری نخبگان صرفاً همبستگی زبان ـ سیاست را برجسته، ملموس و تشدید می کند. در واقع، این ملازمت و همبستگی بین زبان و سیاست در هر جا که حیات سیاسی در قالب نمادین یا زبان بیان می شود، امر رایج و متداولی است. سیاست زبانی به گونه ای نهفته و نهانی، همواره با یک زبان سیاسی (به میزانی که این زبان بر یک سبک و اصطلاح عمومی متداول و رایج دلالت می کند) ملازمت دارد. بنابراین، در گذار از اواخر قرون وسطی به مدرنیته، ستیزه های سیاسی میان کلیسا و دولت و نخبگان و عوام گسترش یافت و با مناقشات بر سر امتیازهای زبان لاتین و فرانسه عجین شد. در عصر ما، مناقشات مشابهی در کشورهای در حال توسعه درگرفته و بعضاً به شکل برخوردها یا شورش های زبانی تبلور می یابد. یکی از مصادیق شناخته شده این ادعا شبه قاره هندوستان است. شبه قاره هند در اوایل استقلال از انگلستان، شاهد مناقشات محدودی بین چند زبان بومی رقیب بود. در وهله اول، این رقابت بین زبان هندو ـ اروپایی (که زبان رایج اکثریت هندوها بود) و زبان آمیخته با عربی اردو که توسط مسلمانان به کار می رفت، درگرفت. در نتیجه، بعد از ایجاد دولت ـ ملت های جداگانه، زبان رسمی هندو از سوی برخی گروه های زبانی بومی و منطقه ای (مثل تلوگ در مَدْرَس و کاناراس در بمبئی) مورد اعتراض قرارگرفت؛ اعتراضی که وحدت ملی را نیز به چالش کشید.
در همان زمان پاکستان دوره ای از مواجهه خشونت بار میان اردو زبان ها در غرب و بنگال ها در شرق را تجربه کرد. هرچند مصادیق این ادعا در جوامع آفریقایی و آسیایی زیاد است، اما این مشکلْ خاص جوامع در حال توسعه نیست. در کشورهایی چون کانادا نیز بین فرانسوی زبان ها و انگلیسی زبان ها، و در بلژیک بین فرانسوی زبان ها و فلاندرها ستیز وجود دارد.(۳) آن چیزی که موجب جذابیت این موارد و مصادیق می شود، گزندگی سیاسی و حتی انفجار عبارات و اصطلاحات زبانی است: به نظر می رسد زبان بیش و پیش از آن که به صورت اتفاقی یا ابزاری درگیر جریانات مورد چالش شود، به عنوان جزء و مولفه اصلی گفتمان عمومی و یکی از ارکان اصلی تلاش برای یافتن یک شیوه زیست معنادار، موضوع اصلی مرافعه باشد.
تاثیر ژرف زبان در خودفهمی فردی و جمعی، کشف تازه ای نیست. اگرچه دلالت ها و پیامدهای کامل آن عمدتاً در این عصر کشف شده است. زمانی بود که دانشجویان علوم انسانی، انسان را حیوان ناطق تعریف می کردند، یعنی موجودی که وجه تمایز او با حیوانات، سخن گفتن است. در عصر مدرن ایده انسان ناطق با اشتیاق خاصی از سوی ویلهلم فون هومبولت که درباره فرهنگ های همگون و زبان های محلی تحقیق گسترده ای انجام داده است، مورد تحسین واقع شد. به عقیده هومبولت، فهم فرهنگ های همگون متجانس، فهم ساختارهای زبانی و الگوهای گفتاری را که به سهم خود بیان گر ذهنیت و جهان بینی تاریخ پرورده یک جامعه اند مفروض می گیرد. از منظر هستی شناختی (و بدون محوریت انسان) مفهوم انسان ناطق به عصر باستان برمی گردد. به ویژه به تعریف مشهور ارسطو از انسان به عنوان یک حیوان ناطق، یعنی موجودی که از نعمت «لوگوس» برخوردار است. «لوگوس» عموماً به انسان یا حیوان عاقل تعبیر شده است. غافل از این که این عبارت در فرهنگ یونانی نه تنها از طریق و مجرای اندیشه یا تفکر که به واسطه زبان و بیان نیز تبلور می یابد. اگر این عبارت ارسطو با سایر عبارات او ترکیب شود، به ویژه با تعریف معروف وی از انسان به عنوان حیوان سیاسی، می توان بخشی از یک رابطه جدید میان زبان و سیاست را ـ آن هم در جایی که هر دو به عنوان پیش شرط و پیش نیاز حیات و زندگی انسانی تلقی می شوند ـ دریافت.(۴) تاکنون این ارتباط بر اثر توجه و دل مشغولی غالب افراد به عقلانیت شناختی(عقل نظری)، غالباً در تاریخ غرب مبهم و خام باقی مانده است.
گادامر (که از این لحاظ پیرو هایدگر است) در میان فلاسفه معاصر، اهمیت زبان و مجاب کنندگی و مستدل بودن صورت بندی ارسطویی را به شیوایی مورد تاکید قرارداده است. او معتقد است اندیشه فلسفی در غرب از این منظر، ماهیت زبان را در کانون توجه و تامل قرار نداده است؛ آن هم به علت شیفتگی به عقل و آگاهی که بصیرت ها و دید گاه های ارسطویی را غیرقابل درک کرده است. در واقع، در سنت غربی تعریف انسان به عنوان موجودی دارای لوگوس به صورتی تبلور و اهمیت یافت که انسان را حیوان عاقلی تعریف کرد که به واسطه برخورداری از توان تفکر از سایر حیوانان متمایز می گردد. در این دیدگاه، به رغم این واقعیت که معنای اصلی و اولیه مفهوم لوگوس، زبان است، آن [=لوگوس] با شاخص عقل یا اندیشه شناخته و تعریف می شود. به اعتقاد گادامر، عبارت ارسطویی برای زندگی فردی و جمعی آثار و تبعات مهمی داشته است. او می گوید با برخورداری از موهبت لوگوس، انسان می تواند آن چه را که نمی تواند به روشنی و وضوح در کلامش ارائه کند بسازد، به گونه ای که دیگران نیز بتوانند در این دیدگاه و طرز فکر او مشارکت و حضور پیدا کنند. در واقع، به واسطه همین توانایی ایجاد ارتباط است که انسان ها می توانند به معنا و مفاهیم مشترک دست یابند، به ویژه مفاهیمی که به واسطه آن ها زندگی مشترک انسان ها بدون خشونت و قتل ممکن می گردد: تعامل اجتماعی، قانون سیاسی، و تقسیم کار منظم. وی می افزاید: از این منظر زبان می تواند کانون یا مرکز حقیقی حیات آدمی شده و در چارچوب و زمینه ای قرار گیرد که از آن خودش است: حوزه باهم بودن انسان ها و فهم مشترک و توافق مشترک دائماً نوشونده، توافقی که مثل اکسیژن برای زندگی انسا ن ها حیاتی است.(۵)
دیدگاه های گادامر، توسط برخی متفکران سیاسی معاصر از جمله مشهورترین آن ها، هانا آرنت پیگیری شد. آرنت در کتاب وضع بشر بر ارتباط زبان و سیاست با ذکر این نکته تاکید می کند که «هر کجا معناداری سخن و گفتار مطرح است، موضوع صبغه ای سیاسی می یابد. زیرا سخن همان چیزی است که انسان را به موجودی سیاسی تبدیل می کند.» همانند استدلال گادامر، بررسی های آرنت نیز به صراحت مبتنی بر صورت بندی و تعریف ارسطو از ویژگی سرشتی موجود انسانی است.
به عقیده آرنت، تعریف ارسطو از انسان به عنوان «حیوان سیاسی» نه تنها بی معنا بود که حتی با پیوندهای طبیعی نیز که در قالب زندگی خانوادگی تجربه شده بود، مغایرت داشت. فهم کامل این تعریف مستلزم توجه به بخش دوم تعریف مشهور وی از انسان به عنوان حیوان ناطق است. ترجمه لاتین این واژه به «حیوان عاقل»، مبتنی است بر یک بدفهمی آشکار از عبارت «انسان اجتماعی». مطالعات آرنت بر مولفه های اصلی «بیوپلتیک» یا «شیوه زیست سیاسی» در چارچوب مرجع ارسطویی، توجه و تامل دارد. از میان همه فعالیت های لازم و ضروری در جوامع بشری صرفاً دو فعالیت سیاسی، به شمار آمده و آن چه را که ارسطو «بیوپلتیک» می خواند تشکیل می داد. آن دو عبارتند از کنش (پراکسیس) و گفتار (لکیس)؛ و حوزه امور انسانی از آن ها نشات می گیرد. همان گونه که آرنت می افزاید: دیدگاه کلاسیک درباره حیات سیاسی تا اندازه زیادی مرهون دریافت ها و برداشت های پیش سقراطی و هومری بود، «شهر از تجربه پیشاشهر یونانیان و کلمات و اعمال مشترکی که شهر را برای همزیستی انسان ها در کنار هم، ارزشمند می کند، نشات گرفته و بقای آن نیز بدان وابسته است.»(۶)
معماهای زبان
همچنان که قبلاً نیز گفته شده حدود و ثغور موضوع ما هنوز کاملاً مبهم و مغشوش است؛ اگرچه به گواهی و تصدیق فلاسفه و متفکران سیاسی مهم، ارتباط و پیوند زبان و سیاست در این لحظه و در بهترین وضعیت یک علامت و تابلوی راهنما است. آموختن این که انسان موجودی است متنعم به نعمت زبان، مطمئناً آموزه مهمی است، اما آموزه ای که، تا وقتی معنای زبان همچنان مبهم باشد، ناکافی است. هرچند مسایل و مناقشات معطوف به زبان به سرعت به معنای «انسان» و سیاست نیز سرایت کرده و آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. در واقع، با نگاهی دقیق تر، زبان به مثابه یک پدیده پیچیده و چندوجهی و چند لایه ظاهر شده و نمی توان به راحتی و سهولت ابعاد و لایه های مختلف آن را با هم مقایسه نمود. برخلاف درهم تنیدگی یک شبکه هماهنگ، روابط این لایه های مختلف متناقض نما و گیج کننده به نظر می رسد. وضعیتی که به سهم خود در «حیات سیاسی» که به عنوان یک شیوه زیست متمایز و مشخص انسانی تلقی می گردد منعکس می شود.
تلاش زیادی لازم نیست تا آدمی باور کند زبان (در یکی از ابعاد فراوانش) امر خیالی و موهومی نیست، بلکه فرایند یا موجودی واقعی ـ عینی است که به طرق مختلف جای خود را در منظومه واقعیت های تجربی و عینی باز می کند. مردم صرفاً تظاهر به ارتباط نمی کنند، بلکه عملاً سلام و احوال پرسی می کنند و به تبادل نوشته ها، اخطارها و اندرزها و اطلاعات می پردازند. افزون بر این، پیام های مبادله شده مجموعه ای از تصورات زود گذر نیستند، بلکه ترکیبی از صداها (یا نشانه های نوشتاری یا ارقام نمادینِ) متمایزند. در پرتو این عینیت غیرقابل تردید، زبان و سخن می تواند موضوع انواع تحقیقات علمی ـ تجربی قرار گیرد. یک رهیافت عملی صرفاً بر داده های زبانی، یعنی واحدهای فونتیک، ویژگی های نحوی و ترکیب این واحدها در جملات و کلمات تاکید نمی کند؛ این اجزا در صورت قرارگرفتن در یک چارچوب منسجم، موضوع تحقیق زبان شناسی تجربی می شوند. هرچند عینیت زبان به عناصر متشکله آن محدود و منحصر نمی شود. زبان برای این که در قالب گفتار ارائه گردد به مساعدت و کمک سازوکارها و فرایندهای روان شناختی مختلفی نیاز دارد. یعنی جنبه هایی که توسط علوم گفتاری و گفتاردرمانی مطالعه و بررسی می شوند. افزون بر این، چنین اظهاری عموماً همراه است با ویژگی ها و روندهای روحی و روان شناختی پیچیده و نیز الگوهای فرهنگی متداول و رایج جامعه پذیری؛ وجوهی که مواد پژوهشی فراوانی برای رشته های روان شناسی زبانی و زبان شناسی اجتماعی فراهم آورده است. همچنان که قبلاً نیز نشان دادیم، گسترش رشته الکترونیک و سیبرنیتیک موجب پیدایش رشته زبان شناسی سیاسی تجربی شده که ناظر به فرایند و جریان ارتباطات در نظام سیاسی و نقش سیاسی و ابزاری ـ فنی زبان در اشاعه و انتقال اطلاعات است. این رشته همچنین عهده دار تحقیق تجربی در حوزه گفتگوی (گفتار) عمومی و به ویژه تحلیل محتوای کمّی سخنرانی ها و نطق های تبلیغاتی یا ایدئولوژیک است.
به رغم دستاوردهای مهم در جزئیات، تحقیقات تجربی هیچ گاه نمی تواند جایگاه و اهمیت زبان در حیات انسان را بسنجد. به راستی، کلمات یا حروف به خودی خود چگونه می توانند برای تولید نوشته ها، احوال پرسی ها و تعارفات یا تسلی دادن ها به کار روند. یا فرایندهای فیزیولوژیک و احساسات روانی، حتی وقتی که با تاثیرات فرهنگی ـ اجتماعی ممزوج می گردد، چگونه می تواند به عامل خودفهمی فردی و جمعی تبدیل شود؟ به همین دلیل دانشجویان رشته زبان بعضاً به جای تاکید و تمرکز بر داده های زبانشناختی تجربی به قوه و توانای ادراکی یا موهبت زبانی غریزی توجه نشان می دهند. به ویژه در دوران جدید، پیروان دکارت (فلاسفه و دستورشناسان) بر آن هستند که اثر و عملکرد یک توانش ژرف یا ماتریس ثابتی که قادر به تلفیق داده های زبانی در یک مجموعه منسجم تر باشد را نشان دهند. از این دیدگاه، زبان مسلماً با لوگوس ربط می یابد، اما، بر اساس اعتقاد مخالفان این دیدگاه، از منظر عقل یا آگاهی، یک ظرفیت ادراکی و شناختی (مقدم بر تجربه) وجود دارد که یک زبان یا گفتار باطنی و درونی قبل از کاربست زبان عملی است. یعنی شبکه ساخت مندی است که مقدم بر پدیده عینی (زبان) است. اگرچه شکست و ناکامی های تجربی گرایی ترمیم یافته است، اما دکارت گرایان مشکلات و معماهای جدیدی را طرح می کنند. مثلاً این که چگونه یک شبکه ادراکی ثابت می تواند به مبنای کثیری از زبان های عینی و عملی ومجموعه متنوعی از الگوهای گفتارعملی تبدیل شود؟ افزون بر این، با فرض یک موهبت ثابت و جهان شمول، چرا خودآگاهی انسان نیازمند ارتباطات و صورتی از بیان و گفتار بیناذهنی است؟ سوال دوم به دقت و یا حساسیت توسط هانا آرنت مورد بررسی قرارگرفته است. او با تکیه بر یک موضع عقلانی تصریح می کند که «از یک لحاظ، نقطه اشتراک انسان ها تجربه یا جهان مشترک نیست، بلکه ساختار ذهن آن ها است. البته آن ها نمی توانند این را مشترکا داشته باشند و اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم، صرفا قوه عاقله در همه یکسان و مشابه است.»(۷)
با توجه به مشکلات مرتبط با دیدگاه های تجربه گرایی و عقل گرایی، به نظر می رسد کار معقول و منطقی آن باشد که زبان را نه یک امر عینی بدانیم و نه یک شبکه ذهنی، [بلکه] زبان یک رخداد یا یک حرکت و اقدام عملی است که به وسیله گویشوران یا انسان های عینی و واقعی انجام می پذیرد. از این منظر، تاکید ما بیشتر بر انسان به عنوان انسان ناطق است تا حیوان ناطق. در چارچوب واژگان فردیناند دوسوسور بنیانگذار زبان شناسی معاصر، مساله اصلی همانا بیان یا گفتاراست و نه زبان، به عنوان نظام ساخت مندی از اصوات و حروف. گذار و تحول از یک دیدگاه معرفت شناختی به یک نگرش عملی تر و واقع نگرتر، متضمن چندین مزیت و نقطه قوت است که مهم ترین آن ها حساسیت به نوآوری های زبانی و تنوع و توجه بیشتر به تکوین معنا در بیان و گفتار انسان ها است. هرچند به رغم این محاسن و مزایا، تغییر در زبان متضمن بهایی نیز هست؛ به ویژه متضمن به وجود آمدن دیدگاه ابزارنگارانه جدید قدرتمندی است که مدعی فروکاستن زبان به ابزار خودنمایی انسان است و روشن است که «بیان یا وصف الحال» عمل و اقدام کاملاً خودکفا و مستقلی نیست. حتی شیوه های بدیع و انحصاری بیان یا اظهار وجود نیز یک زرادخانه زبانی را برای اهداف خود فرض می گیرند. مساله صرفاً این نیست که ما باید سخن خود را با معنای مورد نظر خود هماهنگ کنیم بلکه (با استفاده از فرمول استنلی کاول) این است که مقید و ملتزم به معنای مورد نظر خود باشیم. به دیگر سخن، مساله صرفاً معطوف به کلماتی نیست که باید حامل قصد و نیت ما باشند، بلکه ناظر به نیاتی نیز هست که باید به وسیله کلمات یعنی با اصطلاحات یک زبان خاص بیان شوند.(۸) به یک معنا آن چه در این جا خود را در فراسوی زبان آشکار می سازد، دوباره همان لوگوس (بعد زبانی) یا ویژگی نحوی ـ منطقی (زبان) و قواعد متعارف معنای ملازم با بازی های زبانی است.
مشکل فوق هنوز آتش ستیزه و نزاع میان قصد و قرارداد یا قواعد و بیان را دامن می زند، چون تمسک به قواعد شناختی (ادراکی) یا سایر قواعد عملی صرفاً موجب تحیر و سرگشتگی تجربی و نظری مذکور می شود. همان گونه که به نظر می رسد، نه تنها بر اساس یک طرح و استدلال منطقی، بلکه از لحاظ وجودشناختی نیز زبان مقدم بر بیان است. حیرت آورتر و گیج کننده تر از همه اینکه معما ریشه در شرایطی دارد که در آن به هر تقدیر زبانْ خود سخن می گوید، آن هم به شیوه ای که متضمن شناخت نیات و قواعد عمومی است، و از این منظر است که گادامر «معمای واقعی زبان» را رصد می کند. معمایی که وی معتقد است ناظر به ناآگاهی عمیق از زبان است. همان گونه که گادامر یادآوری می کند، به نظر می رسد در سخن گفتن با یک زبان یا درباره یک زبان، ما دارای یک درک قطعی از واسطه یا موضوع مورد تحقیق خود هستیم. تصوری که به واسطه، مهیا وآماده بودن آن به عنوان شرط سخن گفتن رنگ می بازد. دل مشغولی به زبان به معنای آن است که ما خود را آگاهانه از تاثیر و سلطه آن رها کرده و کنار می کشیم. مشکل این است که «ما واقعاً نمی توانیم به طور کامل خود را از این سلطه رها سازیم، بلکه هر نوع تفکری درباره زبان قبلاً به وسیله زبان تصرف شده است. ما فقط در بستر زبان می توانیم فکر کنیم و دقیقاً همین ارتباط تنگاتنگ تفکر ما با زبان همان معما و گره کوری است که زبان برای اندیشه و تفکر به بار می آورد.»(۹) گادامر اولین کسی نیست که به درک و بیان معمای زبان یا «حیرت زایی آشکار زبان» نائل شده است. تقریباً ۲۰۰سال پیش در سال ۱۷۸۴ یوهان گئورک هامان نامه ای به هردر نوشت که متضمن این تفکر بود: «اگر من فصاحت دموستنس را داشتم این کلام را همیشه تکرار می کردم که عقلْ زبان یا لوگوس است. من تا مغز استخوان این سخن را درمی نوردم و خود را تا سرحد مرگ بر سر آن فرسوده می کنم. هنوز اعماق این ایده برایم تیره و تار است، من منتظر منجی موعودی هستم تا این ژرفا و مغاک ـ را درنوردد و روشن سازد.»(۱۰)
ما هم منتظر چنین فردی هستیم. بررسی های کنونی مشخصاً متضمن هیچ نوری نیست که بر هزارتوی زبان پرتو افکند. آرزوی من بسیار کم تر و کوچک تر است. در مجموع، اگر این تحقیقات با پرسه زدن ها و ایجاد تردید های آرامش سوز (یا با فراهم آوردن امکان خودآگاهی بیشتر برای ما) بر مغاک تیره و تار مورد نظرمان پرتو افکند، به هدف خود رسیده است. هدف مطالعات در سایر زمینه ها هم محدود است. اگرچه این پژوهش در مواجهه گسترده تر با ارتباط همبستگی زبان و سیاست، بیشتر بر اهمیت این طرح و موضع برای تاملات فلسفی و به ویژه فلسفه سیاسی تاکید خواهد ورزید، این محدودیت نتایج و پیامدهای مختلفی در بردارد. بدون اینکه بخواهیم اهمیت کلی تحقیقات کنونی را انکار کنیم، باید بگوییم این پژوهش درصدد تقلید از روش ها و یا تسلیم شدن در برابر یافته های زبان شناسی اجتماعی معاصر یا زبان شناسی سیاسی تجربی نیست و نیز تلاشی در جهت بررسی خطابه سیاسی و روش های مربوط به اقناع توده، محسوب نمی­شود. بیش ترین تاکید آن ها معطوف به مبادی فلسفی رهیافت های خاص یا موقعیت ها و فرصت های مناسبت و اهمیت آن ها برای اندیشه سیاسی است. لذا در حوزه تجربه گرایی، موضوع اصلی همانا پیامدها و دلالت های رویکرد تجربی یا رفتارگرایانه به زبان است. هنوز هم در برخی زمینه های گسترده تر، توجهات بیشتر معطوف به معرفت شناسی تجربی و به طور مشخص معناشناسی مصداقی و یا تجربی است که در آن، زبان به عنوان ابزار تحقیق درباره داده های تجربی به کار می رود. ملاحظات و توجهات مشابهی در خصوص رهیافت های پدیدارشناختی، ساخت گرایی، هستی شناختی و زبان عمومی نسبت به پدیده زبان وجود دارد و در تمام این مثال ها و مصادیقْ غنای توصیف و تحلیل در مقیاس کلان باید با هم ممزوج شوند.

نظرات کاربران درباره کتاب زبان و سیاست