فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مرشد و پهلوان، فیلمی مستند درباره فیلم ناتمام علی حاتمی

نسخه الکترونیک کتاب مرشد و پهلوان، فیلمی مستند درباره فیلم ناتمام علی حاتمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرشد و پهلوان، فیلمی مستند درباره فیلم ناتمام علی حاتمی

مستندساز وارد یک باشگاه کشتی می‌شود. او از دربان باشگاه سراغ یک مربی قدیمی کشتی را می‌‌‌‌‌گیرد. عده‌ای از جوانان روی تُشک مشغول تمرین هستند. لحظه‌‌‌‌‌ای بعد که گویی زمان پایان یافته تمرین است، کشتی‌گیران روبه‌روی صفحه تلویزیون بزرگی می‌‌‌‌‌نشینند. صفحه نمایشگر شروع به پخش تصاویری از کشتی‌‌‌‌‌های جهان پهلوان می‌‌‌‌‌کند. در همین حین مربی باشگاه که آقای خسرو نظافت‌‌‌‌‌دوست می‌‌‌‌‌باشند، از شیوه و شگرد تختی در مقابله با حریفان صحبت می‌کند. ورزشکاران جوان خیره به این گفتار هستند. مستندساز نیز در آن جمع، به حرف مربی گوش سپرده است. لحظه‌‌‌‌‌ای بعد، نظافت‌‌‌‌‌دوست در کنار مستندساز قرار دارد و به او از انتخابش برای بازی در نقش تختی می‌‌‌‌‌گوید.

نظافت‌‌‌‌‌دوست: سال چهل‌وشش در همان ابن‌‌‌‌‌بابویه بود. خیلی‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌گفتند خسرو تو شبیه آقا تختی هستی. من آقا تختی رو خیلی دوست داشتم. می‌‌‌‌‌رفتم پیشش تا ببینمش. راه رفتنش، حرف زدنش برام جالب بود. از سال پنجاه که یواش‌یواش مطرح شدم و تا سال پنجاه‌وهفت که در تیم ملی بودم، این همه‌‌‌‌‌گیر شد. سال شصت‌ودو بود، دیدم روزنامه‌‌‌‌‌ها و جراید می‌‌‌‌‌نویسن که آقای حاتمی می‌‌‌‌‌خوان زندگی تختی رو به تصویر بکشن. یک روز دوستان نزدیک آقای حاتمی اومدن باشگاه دخانیات، گفتن هر جا رفتیم نشونی شما رو دادن. ما بعد از تمرین با اونا رفتیم خیابون زرتشت، دفتر آقای حاتمی. تا منو دید بغلم کرد و بوسید. بعد دیدم آقای عبدالله اسکندری اومد و ما رو نشوند پشت میز گریم. بعد از دو ساعت کار خیلی شبیه تختی شدم. خود آقای حاتمی هر دو دقیقه یه بار می‌‌‌‌‌اومد نگاه می‌‌‌‌‌کرد و می‌‌‌‌‌رفت و در همون حین هم آقای عزیز ساعتی عکس می‌‌‌‌‌گرفت. یکی از عکس‌‌‌‌‌ها خیلی‌خوب شده بود. آدم فکر می‌‌‌‌‌کرد خودِ تختیه! خلاصه ما تست گریم رو رد کردیم و قرارمون رو گذاشتیم اما بعد از خداحافظی مدت‌ها خبری نشد. بنیاد مستضعفان که تهیه‌‌‌‌‌کنندگی فیلم رو تقبل کرده بود، به دلیل هزینه زیاد از زیر این بار شونه خالی کرد. سال شصت‌ونه بود که ما در اردوی تیم ملی بودیم و بچه‌‌‌‌‌های تیم جوانان رو برای مسابقات فرنگی جهانی آماده می‌‌‌‌‌کردیم. یه دفعه خبر رسید که به این شماره زنگ بزن آقای حاتمی کارِت داره. زنگ زدم خود علی‌‌‌‌‌آقا گوشی رو برداشت. آدرس خونه‌ش رو داد و من بلافاصله رفتم. حاتمی زنگ زد به آقای شفیع، مجری ورزش و مردم و گفت: بهرام‌‌‌‌‌خان، خسرو اومده و الان برای این نقش خیلی آماده‌‌‌‌‌تره. قرار شده بود باشگاه پرسپولیس و سازمان تربیت بدنی این فیلم رو تهیه‌‌‌‌‌ کنن اما بعد که ما برگشتیم اردو، دوباره هیچ خبری نشد. دوباره همان آش و همان کاسه. آقای حاتمی گفت هزینه فیلم زیاده، قبول نکردن. اون روز من پیش خودم فکر کردم روح مرحوم تختی راضی نیست این فیلم ساخته بشه. پنج سال بعد در باشگاه دخانیات مشغول تمرین بودم که پای تلفن منو خواستن. این دفعه از دفتر هدایت فیلم. گفتن فردا بیا. گفتم این سومین‌باره صورتمونو می‌‌‌‌‌دیم دست شما و پماد مالی می‌‌‌‌‌کنید و بعد هیچ. اما گفتن نه، این‌بار مصمم هستیم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرشد و پهلوان، فیلمی مستند درباره فیلم ناتمام علی حاتمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشکش با تاخیر
به علی حاتمی
و یاران و دوستدارانش

صفحه تصویر محو است و تاریک. صدای راوی ـ که علی حاتمی است ـ روی آن شنیده می شود.

راوی: بسم الله الرحمن الرحیم... بذارید بگم من اولین کارگردان ایرانی بودم که قبل از بچه مسلمونای امروز، فیلمی رو با «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع کردم و توی تموم فیلم هام، جلوه هایی از اعتقاداتِ مذهبی خودم حضور یافت. چیزی که برام مطرح بوده ـ و از خیلی پیش هم مطرح بوده ـ مسئله شروع زبان و فیلم با نام و ذکر خداست. مثلاً درِ مغازه رو در اول فیلم که باز می کنیم با «بسم الله الرحمن الرحیم»، با کلام خداست. حالا مهم نیست این قضیه رو چطوری برداشت می کنن اما من مایل بودم با کلام خدا شروع کنم. چون توی فیلم های دیگه هم همین طور بوده!

صفحه تصویر از تاریکی به روشنی رفته و عنوان بندی آغاز می شود.

عنوان بندی

روی تصویر با خط نستعلیق «بسم الله الرحمن الرحیم» دیده می شود؛ و در ادامه صدای آوازخوانی مرشد زورخانه به گوش می رسد. بحر طویلی نوشته علی حاتمی برای فیلم جهان پهلوان تختی.

ـ بسم الله الرحمن الرحیم یا رحمان و یا رحیم... نور است محمد (صدای جمعی صلوات) و علی هست منور. اول احد و بعد، محمد (صلوات جمعی) بعد احمد، علی شاه فتی، علی شیر خدا. حیدر و صفدر، که بود فاتح خیبر. علی مولا و پسر در پسرش، تا سر آخر، همه سرور. حی غایب، صاحب امر و زمان. سید عالم، قائم و خاتم آل محمد (صلوات جمعی)
پس از آن وارد یک زورخانه قدیمی با فضایی خیال انگیز می شویم. در زورخانه کسی نیست. تنها در میان گود پیرمردی پشت به دار قالی نشسته و قالی می بافد. تصویر واضح و روشنی از آنچه می بافد دیده نمی شود؛ تنها مراحل کار او را پشت سر هم مشاهده می کنیم.

یکم ـ روز ـ محله شاهپور تهران ـ خانه قدیمی ـ خارجی / داخلی

اول روز است. در کوچه پس کوچه های قدیمی محله شاهپور که زندگی به خوبی در آن جریان دارد، از لا به لای عبور مردمان محله، مردی ـ که مستندساز است ـ گذر می کند. همراه با گام های او به بازارچه قدیمی و معروف شاهپور می رسیم و از نگاه او شاهد بر رفت و آمد و کسب و کار آن اهالی می شویم. تمرکز تصویر بیشتر بر نشانه های سنتی آن محله نظیر دکان ها، فروشندگان، اجناس و خریداران است؛ همچنین معماری سنتی آن محدوده در قاب دیده می شود. هیاهوی پیچیده شده در بازار و محل، آزاردهنده نیست بلکه در خود آرامشی نهفته دارد.

صدای مستندساز روی تصویر:

صبح بود و آفتاب بود و تهران! و منِ مستندساز در خیابونِ شاهپور به دنبال کوچه اردیبهشت، برای ساخت فیلمی مستند از اثر ناتمام علی حاتمی. هنرمندی که تاریخ هنرِ ایران، نامش رو فراموش نمی کنه، چرا که تاریخ سازان بی نیاز از قدرت تاریخ نویسان، نام و یادشون جاودانه است. اول طلوع این صبح و بیداری انگار آواز دل شده ای، غوغایی به پا کرده. بشنو که عاقبت این آب و آتش نفت آن چراغ کهنه شد!

تصاویر محو می شود به عکس هایی از کودکی و نوجوانی علی حاتمی.
صدای راوی (حاتمی) روی تصاویر به گوش می رسد.

راوی: هنرمندان بر چند دسته اند. یه دسته در سنین تکامل به طرف هنر کشیده می شن، یه دسته در سنین جوانی، یه دسته هم در سنین کودکی به رشته ای از هنر علاقه مند می شن و توفیق و بخت هم به یاری اونا می آد و البته بعضی هم به سبب ناسازگاری بخت به توفیق نمی رسن. خیلی ها هم صادقانه می گن تصادفاً به این وادی کشیده شدن، بعد هم آدم های متعهد و موفقی شدن و کارِشون هم خوبه و همون طور که گفتم بعضی هم زمان درازی وقت گذاشتن و راه زیادی پیمودن اما موقعیت خاص یا بخت مخصوص، یارشون نبوده و نتونستن راه و مسیر مشخصی رو دنبال کنن و ادامه بِدَن! من چون نوعاً آدم قدَری هستم بدون اون که قصد فروتنی داشته باشم باید بگم در شروع کار تا حد زیادی بخت یار من بوده. ممکنه بخواهیم علاقه و استعداد رو ریشه یابی کنیم که در حوصله این صحبت نیست و اصلاً تخصص من نیست که در این مقوله صحبتی داشته باشم. اما می تونم بگم که به این اعتقاد رسیدم که ذات هنر مبهمه! یعنی استعداد رو یک جوهر خاص ازلی می دونم که در بعضی ها به ودیعه گذاشته شده. بعضی این اقبالو پیدا می کنن که کشف بشن و به منصه ظهور برسن. و بعضی این بختو پیدا نمی کنن!

ـ تصاویری از دیگر خانه های قدیمی محله شاهپور و رفت و آمد دیگر اهالی محل دیده می شود.
ـ داخل یک خانه قدیمی که اشیای آن غبار گرفته است یک آپارات کهنه به چشم می آید.
ـ پخش فیلم های قدیمی همچون شِزِم و خنجر مقدس از همان آپارات بر صفحه ای سفید در همان اتاق خانه.

راوی: در مورد خودم باید بگم همه اینها دست به دست هم دادن و البته تحقیق و مطالعه، تمرین و ممارست و خواست و پیگیری هم دخیل بوده که هر کدوم دوره های خاص داشتن. مثلاً در دوره کودکی آپارات چی یک سینما همسایه ما بود و من از طریق دستگاهی که او معمولاً برای تعمیر به خونه می آورد و گاهی فیلم نشون می داد با سینما آشنا و به اون علاقه مند شدم. البته اَگَرم این اتفاق نمی افتاد شاید به طریق دیگه ای با سینما آشنا می شدم اما این اتفاق باعث شد که با سینما ارتباط نزدیک تری پیدا کنم. به هر حال اولین هنری که با اون ارتباط برقرار کردم، سینما بود. بعد هم روی علاقه به مطالعه و تحقیق درباره اون پرداختم. یعنی این جوهره پنهانو در خودم احساس می کردم که اونو دنبال کنم.
یه نکته دیگه اینکه برای اولین بار اعتراف می کنم که همیشه فکر می کردم، قبل از اون که رمانی بخونم، بایستی قصه ای بنویسم. البته هیچ وقت تصور نمی کردم فیلم بسازم و باز این نکته که، این دوران با نوعی قصه پردازی همراه بود.

دوم ـ روز ـ محله ـ خانه قاجاری ـ خارجی / داخلی

در کوچه ای که خانه ای قاجاری در آن دیده می شود، حاتمی کودک را می بینیم که وارد آن خانه شده و به سمت اتاقی با اسباب و وسایل دوره قاجار می رود.
در یک اتاق زن مُسنی را می بینیم که در کنار یک رادیو نشسته اما خوابش برده است. حاتمی کودک آرام وارد اتاق او شده و در کنارش روی صندلی می نشیند. نور و حرکت تصویر در این روایت، خیال انگیز است.

راوی: یعنی به دلیل الفت خاصی که با یک خانواده اشرافی قاجار پیدا کرده بودم، پیش اومد که گاهی در کنار یک خانم بیمار مُسن بنشینم و برایش قصه بگم و مجبور شدم ذهن قصه پردازی داشته و قصه هایی رو ابداع کنم و برای او بگم. تا مدت ها این خانم شنونده خوبی بود و منم قصه هایی می ساختم و می گفتم!... از کودکی علاقه ای وافر به موسیقی داشتم. عمویم، ابراهیم حاتمی نوازنده عزلت بود و گمنام هر وقت از مصائب روزگار سخت کودکی ام فرار می کردم به خونه عمو پناه می آوردم. برای اون دنیا محدود شده بود به اون خونه قدیمی شاهپور. می گفت سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت گیر. آره، جهان سرای سختی و رنجه. انسان فرهیخته و هوشمند، با تدبیر و ممارست عاقلانه، هم می تونه زندگی شو روحی تازه ببخشه و در بعد مادی هم خودشو تقویت کنه. فرهنگ ایرانی آمیخته همه این غم و شادی هاست. روزگار کودکی ام به سختی گذشت. روح من در کشاکش این همه آلام به پختگی رسید و اون چه که هم اکنون به عنوان این دانش اندک دارم زایده اون نوجوانی پُر فراز و نشیبه.

تصویر حاتمی کودک در آن خانه قاجاری ادامه داشته تا اینکه به عموی او در اتاقی دیگر می رسد. جایی که وی مشغول نگریستن و نوازش ساز تار می باشد. اندکی بعد آرام آرام تصویر به تاریکی می رود.

سوم ـ روز ـ هنرستان هنرپیشگی ـ داخلی

با آمدن روشنی وارد مدرسه ای قدیمی می شویم. مدرسه خالی از جمعیت است. از میان اتاق های درس عبور می کنیم و به اتاقی می رسیم که حاتمی نوجوان در آن دیده می شود. او روی نیمکت نشسته و مشغول خواندن و نوشتن است.

راوی: بخت بعدی این بود که در زمان ما کلاس هایی وابسته به هنرستان هنرپیشگی وجود داشت که می تونستم ضمن رفتن به دبیرستان در این کلاس ها هم شرکت کنم و در رشته های مختلف مطالعاتی داشته باشم. و باز اینکه وقتی نمایشنامه های رادیویی که اغلب ترجمه متون خارجی بودن رو می شنیدم با خودم می گفتم چرا ما نمایشنامه ای ایرانی نداریم و شروع کردم به نمایشنامه نویسی.

ـ از نگاه حاتمی نوجوان به تخته سیاه کلاس درس می رسیم. روی تخته این شعر از حافظ نوشته شده است:

هنر نمی خرد ایام غیر اینم نیست
کجا روم به تجارت بدین کساد، متاع
خدای را به می ام شستشوی خرقه کنید
که من نمی شنوم بوی خوش از این اوضاع

راوی: البته مسئله رو به طور آماتوری نگاه نمی کردم که فرضاً نمایشی در مدرسه مون داشته باشم. بیشتر حرفه ای به کار نگاه می کردم و فکر می کردم بایستی آموزش ببینم و باز این بخت رو داشتم در دوره ای دکتر فروغ که حق شایسته ای به گردن نسل هنرمندانِ نمایشِ هم عصر ما داره، زمینه های مناسبی فراهم کرده بود که بچه ها بتونن از این طریق رشد کنن و من در سن پانزده سالگی در کلاس های ایشان ثبت نام کردم و با قصد روشن، به طور جدی پیگیر کار شدم. سال های اولی که به دانشگاه می رفتم مصادف شد با تاسیس تلویزیون ملی که جوون های زیادی رو در رشته های مختلف به کار گرفتن و منم به عنوان نمایشنامه نویس کارهایی کردم.

ـ تصویری از عکس دکتر مهدی فروغ و ساختمان قدیمی تلویزیون، مطابق با گفته راوی به چشم می آید.
ـ در ادامه تصویری از عکس های حاتمی جوان را در دوران دانشگاه مشاهده می کنیم.

راوی: بعد از آشنایی با مدیوم سینما، قصه های کوتاهی برای فیلم نوشتم که در تلویزیون ساخته می شد اما چون تلویزیون کلاً راضیم نمی کرد تصمیم گرفتم فیلم سینمایی بسازم. البته این طور نبود که امروز تصمیم بگیرم و فردا فیلم بسازم، بلکه احساس می کردم بایستی با مدیوم سینما کاملاً آشنا بشم و فیلم های تبلیغاتی به این حرفه نزدیک تر می نمود.

چهارم ـ روز ـ استودیوی فیلم سازی ـ داخلی

در یک استودیوی قدیمی، حاتمی جوان را می بینیم که در کنار یک دوربین هشت میلی متری و همراه چند همکار جوان، مشغول ساخت فیلم تبلیغاتی از یک کالای تجاری می باشد.

راوی: اتفاقاً از نظر کیفیت فنی، سطح فیلم های تبلیغاتی در اون زمان نسبت به فیلم های متعارف فارسی در سطح بالاتر قرار داشت و من فکر می کردم برای اینکه بتونم داستانی رو در صد دقیقه بیان کنم و ارتباط منطقی با تماشاگر داشته باشم، بایستی قادر باشم یک فیلم یک دقیقه ای بسازم و به تجربه هایی در این زمینه دست زدم. البته اگه اون وقت فیلم تبلیغاتی ساخته نمی شد شاید بخت این کار نصیبم نمی شد. پس وقتی به عنوان سینماگر و ظاهراً اولین فیلم در سینما کار کردم، چندین فیلم تبلیغاتی ساخته و تونسته بودم یک قصه رو در یک دقیقه بیان کنم. البته در سینما هم همون مسیر رو ادامه دادم، یعنی همون خطی که موضوع اصلی صحبت ماست. منتهی در حد بضاعت فرهنگی و به تناسب ویژگی های اون زمان، جذب ادبیات عامیانه و مسایلی که در کنارمون بود شدم.

پنجم ـ روز ـ محله شاهپور ـ خارجی

مستندساز اکنون از کوچه پس کوچه های قدیمی محله شاهپور عبور کرده و به محلی می رسد که علی حاتمی در آن به دنیا آمده و بزرگ شده است. او از افراد قدیمی محل، سراغ خانه پدری حاتمی را می گیرد و همچنین از ساکنان دیگر آن محل درباره شناخت شان از این هنرمند و زندگی و فیلم هایش سوال می کند. مستندساز پیش از سوال به آنان می گوید که قصد ساخت فیلمی درباره اثر ناتمام حاتمی ـ جهان پهلوان تختی را دارد. اهالی نیز به فراخور درک شان، به سوال های او پاسخ می دهند.

ششم ـ روز ـ دفتر سینمایی ـ داخلی

اکنون فریدون جیرانی روزنامه نگار، نویسنده و کارگردان سینما را می بینیم که پشت میز کار خود نشسته و در حال نوشتن مطلبی برای روزنامه می باشد. مستندساز با فاصله ای اندک کنار او قرار دارد و روزنامه های قدیمی را ورق می زند. صدای جیرانی روی تصویر شنیده می شود که مطلب نوشته شده را روخوانی می کند.

صدای جیرانی: علی حاتمی نمونه استعداد تلف شده جهان سومی است. استعدادی که بیشترین سال های عمرش را در تطبیق با دو شرایط و دو زمان گذراند و موقعی که هویتی از خود به جا گذاشت به استفاده از «شرایط» رسید. استعدادی که اگر در جهانی متکثر زندگی می کرد و نیازی به تطبیق نداشت، ذهن و تفکری به سامان پیدا می کرد و تمامی استعدادش بارور می شد. در آن شرایط با تفکری مشخص و شخصیتی روشن نقش ماندگارتری از امروز به جا می گذاشت. اما حیف که جهان نامتکثر پیرامون زندگی او مجال بروز تمامی استعداد ناشکفته اش را در سنین باروری نداد و بیشتر استعداد او در تطبیق با شرایط تلف شد. همین تطبیق با شرایط از او شخصیتی متغیر با ذهنی پراکنده و شلوغ ساخت. شخصیتی که در آخر عمر به استفاده از هویت و موقعیتی رسید که در شرایط از خود به جا گذاشته بود. شرایطی که دیگر او را پذیرفته بود. استفاده ای که مسیر فعالیت او را کُند کرد. علی حاتمی هشت سال قبل از کودتای ۲۸ مرداد در ۲۳ مرداد متولد شد. بنابراین قبل از اینکه از تکثر عقاید و فضای نسبتاً آزاد سال های ۳۰ و ۳۱ چیزی بفهمد، با اختناق و فضای پلیسی بعد از کودتا مواجه شد. دو سال نوجوانی اش با رشد تئاتر ملی پیوند خورد و تماشاگر مشتاق نمایش های زنده ای شد که هر چهارشنبه ساعت هشت بعدازظهر از تلویزیون خصوصی حبیب الله ثابت روی کانال ۳ پخش می شد. او با ذهن آماده اش چیزی از اجرای این نمایشنامه ها فهمید. شکل گیری تئاتر ملی به سال ۳۴ بر می گردد، وقتی که سپهبد زاهدی استعفا داد و «علاء» نخست وزیر شد و دیکتاتور از مواضع پلیسی و نظامی اش عقب نشینی کرد. زمانی که کمی فضا باز شد، باز شدن نه به معنای تکثر و تعدد احزاب بلکه عقب نشینی موقتی و قائل شدن آزادی های نسبی در مسائل فرهنگی، اجتماعی و کمی سیاسی. همین آزادی های نسبی باعث آمدن ترجمه های جدید، نوشته شدن داستان های اجتماعی و سروده شدن شعرهای تازه شد. در این شرایط نسل جوانی که از طریق ترجمه با عقاید آوانگارد تئاتر دنیا آشنا شده بود برای پیگیری و تحلیل عقاید جدید در آپارتمان دو خوابه ای قدیمی و فرسوده ای جمع شد. آپارتمانی در خیابان حافظ، سر کوچه رشت، طبقه چهارم؛ آپارتمانی که یک علاقه مند به تئاتر (شاهین سرکیسیان) در اختیار آنها قرار داده بود. نمایندگان این نسل که از هنرستان هنرپیشگی و جاهای دیگر آمده بودند، در اواسط دهه ۳۰ هر روز بعدازظهر از ساعت پنج تا ساعت ۱۲ نیمه شب در این آپارتمان دور هم می نشستند و پیرامون عقاید جدید تئاتر به بحث و تبادل نظر می پرداختند. از دل این بحث و تبادل نظر علاوه بر ترجمه متون نمایشی، زبان تازه ای برای نمایش جدی ایرانی که تا آن زمان متاثر از ترجمه متون نمایشی جبری خارجی بود پیدا شد. در واقع با پیدا شدن این زبان نطفه تئاتر ملی پی ریزی شد.

ـ روی تصویر عکس هایی از تئاترهای دهه سی دیده می شود.
نمایش آغازین نمایشی بود به نام «دردسر آمیرزا یدالله» بر اساس نوشته ای از صادق هدایت. نمایشی که شش ماه در آپارتمان شاهین سرکیسیان به کارگردانی «عباس جوانمرد» با بازی علی نصیریان، اسماعیل داورفر و جمشید لایق تمرین شد. زبان جدید تیاتر از دل این تمرین شش ماهه بیرون آمد. علی حاتمی دوازده، سیزده ساله علاقه مند تیاتر، اجرای این نمایش را در یادواره مرحوم هدایت در باشگاه دانشگاه تهران دید و با زبان جدید تیاتر آشنا شد. اجرایی که مورد استقبال نمایندگان طبقه جدید قرار گرفت که در حال شکل گیری بود. با این استقبال دومین نمایش به نام «مرده خورها» (باز هم بر اساس نوشته ای از هدایت) و سومین نمایش به نام «افعی طلایی» توسط علی نصیریان نوشته شد. گروه تیاتر «هنر ملی» با نوشتن این سه پیس شکل گرفت. واژه «هنر ملی» در زمانی که «رهبر ملی ها» در تبعید بود و «ملی ها» اجازه فعالیت نداشتند، توجه علی حاتمی جوان را جلب کرد.


در سال ۳۶ اداره هنرهای دراماتیک به وجود آمد و تیاتر مرکزیت دولتی پیدا کرد. آغاز فعالیت این تشکیلات هم زمان شد با ایجاد تلویزیون خصوصی حبیب الله ثابت که روی کانال سه برنامه پخش می کرد. چون تلویزیون خصوصی احتیاج به برنامه داشت و هنرمندان اداره دولتی تیاتر جایی برای عرضه کارشان می خواستند، از سال ۳۹ برنامه ای در تلویزیون به تیاتر اختصاص پیدا کرد. برنامه ای که اجرایش به عباس جوانمرد واگذار شد. برنامه ای که در یکی از چهارشنبه های ۱۳۳۹ ساعت هشت پخشش آغاز شد. علی حاتمی ۱۵ ساله نمایشنامه خارجی «مارگریت» را به یاد می آورد که در سال ۱۳۳۹ در تلویزیون دیده بود. نمایشی که بنا به روایت عباس جوانمرد اولین نمایش زنده ای است که از تلویزیون خصوصی ثابت، بعدازظهر چهارشنبه پخش شده است؛ نمایشنامه ای ترجمه شاهین سرکیسیان و عباس جوانمرد و به کارگردانی جوانمرد و علی نصیریان.

هفتم ـ روز ـ خیابان لاله زار ـ خارجی

در رفت و آمد مردم در خیابان لاله زار، مستندساز از کنار سینماها و سالن های نمایش بسته شده و مخروبه عبور می کند و همچنان صدای خوانش مطلب فریدون جیرانی را می شنود.

صدای جیرانی روی تصویر:

جریان شکل دهنده تیاتر ملی بعد از سال ۱۳۳۴ در تعارضی با تیاتر حزبی نوشین با رویکرد به تیاتر جدید غرب، غرب غیر کمونیستی و متاثر از سوسیالیست اروپایی از طریق ترجمه و رویکرد به فرهنگ شرق برای کسب هویت از طریق تحقیق شکل گرفت. کشف هویت گمشده در فرهنگ ایرانی نویسندگان را به عرفان، مولوی، افسانه ها، حکایات قدیمی، سنن نمایشی گذشته و سنت های مذهبی کشاند که همه اینها با لحن اجتماعی، انتقادی سوسیالیستی متاثر از ترجمه های رسیده قاطی شد. همین قاطی شدن استعاره و تمثیل در طول دهه ۳۰ به دلیل بحران اقتصادی که تمامی سال های آخر دهه را به خود مشغول کرد و انحلال مجلسین (۱۳۳۹) و روی کار آمدن علی امینی (۱۳۴۰) حاکم بر متون نمایشی نشد، چرا که فضای سیاسی به سمت باز شدن نه بسته شدن پیش رفت. نخست وزیر شدن امینی در سال ۱۳۴۰ چاپ عکس مصدق در مطبوعات، فعالیت مجدد جبهه ملی و تحرک جدید دانشگاه و حوزه علمیه به شفاف شدن فضای جامعه کمک فراوانی کرد. این شفافیت روی متون نمایشی، ترجمه متون ادبی، فلسفی و مقاله نویسی تاثیر گذاشت. علی حاتمی به یاد می آورد که در ۱۶ سالگی سیاسی ترین و روشن ترین قصه آل احمد را با نام «جشن فرخنده» در شماره اول مجله آرش خوانده بود. قصه ای که روی او تاثیر بسیار گذاشته بود. شماره اول مجله آرش در آبان ۱۳۴۰ منتشر شد. در همین شماره آل احمد نقدی بر متن و اجرای نمایشنامه گلدان نوشته بهمن فرسی نوشته است که به دلیل شفاف شدن فضا دقیقاً به همین موضوع ما اشاره کرده است:

مستندساز در حین راه رفتن جلو یک سینما ایستاده و با بیرون آوردن عکس جلال آل احمد لحظه ای به آن خیره می شود. سپس کتاب غرب زدگی او را بیرون آورده و با ورق زدن آن اندکی به فکر فرومی رود.


[آل احمد می نویسد:] «راستش من دست مریزاد گفتم به حضرات که چنین نرم و کشدار و انعطاف پذیر از پیچ و خم سانسور و مقررات و وابستگی به فلان اداره پُرمدعا گذشته بودند. شاید هم قسمت اعظم گریز حضرت فُرسی به استعاره و کنایه و ادا و قلنبه گویی و مغلق خوانی به این علت بود. در نمایشنامه آنچه سرراست بود و استعاره نداشت یا کمتر داشت (یعنی خطری در صراحتش نبود) گفتار پدر بود که نصیریان بازی کرد و پیام آشنا بود که دیگر این روزها ناچار است به دنیای لاعن شعور بگریزد و آن اداره هم موافق است.»
علی حاتمی معتقد بود اگر فضای سیاسی بعد از روی کار آمدن علی امینی ادامه می یافت او شناخت بیشتری نسبت به مسائل پیدا می کرد. او به یاد می آورد با خواندن مقاله غرب زدگی در کیهان ماه تازه داشت با مقوله سیاست آشنا می شد که توقیف کیهان ماه و جمع آوری مقاله ذهنش را دچار تحول کرد. برای یک جوان ۱۷ ساله در آن تاریخ جمع بندی مسائل خیلی سخت بود. علی حاتمی می گفت هنوز از شوک توقیف کیهان ماه و جمع آوری مقاله غرب زدگی بیرون نیامده بود که نهضت ۱۵ خرداد ۴۲ قلع و قمع شد. نهضتی که روی او تاثیر گذاشته بود.

عکس هایی از مردم و مبارزات دهه چهل روی تصویر می آید و خوانش متن ادامه دارد.


سال ۴۳ وقتی علی حاتمی ۱۹ ساله برای اسم نویسی به هنرستان آزاد هنرهای دراماتیک رفت با دانشکده هنرهای دراماتیک روبه رو شد و به دانشکده رفت. بعد از قلع و قمع نهضت ۱۵ خرداد ۴۲ فضای سیاسی، فرهنگی جامعه بسته شد و اختناق به جامعه بازگشت. با برگشت اختناق حکومت برای کنترل روشنفکران در حیطه کتاب و تیاتر، اداره هنرهای دراماتیک را با هنرهای زیبا در هم ادغام کرد تا وزارت خانه عریض و طویلی برای نظارت و کنترل همه امور هنری ایجاد کند. وزارت فرهنگ و هنر در سال ۴۳ شکل گرفت و دقیقاً در همان سال هنرستان آزاد هنرهای دراماتیک با حمایت و بودجه این وزارت خانه تبدیل به دانشکده شد. یک کاسه کردن همه امور هنری زیر نظر یک وزارت خانه برای کنترل دقیق کتاب، تیاتر و بقیه مسائل فرهنگی و هنری باعث پر رنگ شدن استعاره در شعر، نمایش و رمان شد.

هشتم ـ روز ـ تالار سنگلج ـ خارجی / داخلی

ـ از انتهای خیابان، مستندساز دیده می شود که به سمت تالار سنگلج نزدیک شده و پس از آن پا به داخل می گذارد.
ـ پوستر نمایش های قدیمی در سالن انتظار نصب شده و مستندساز با دیدن آنها به فکر فرورفته است.
ـ داخل تالار هیچ کس حضور ندارد و مستندساز به صندلی های خالی نگریسته و سپس به صحنه خیره می شود. به یک باره در حالتی خیال انگیز یک گروه چهار نفره روی صحنه مشغول اجرای تئاتری قدیمی هستند. گروهی که پیداست به همان دهه چهل تعلق دارد.

صدای جیرانی روی تصویر:

هنوز علی حاتمی در دانشکده هنرهای دراماتیک درس می خواند که تالار بیست وپنج شهریور (سنگلج فعلی) در جنوب شهر، پارک شهر (سنگلج سابق) افتتاح شد. علی حاتمی یکی از شش هزار تماشاچی ای بود که هفت نمایش اجرا شده در این تالار را طی شانزده شب از هجده مهرماه تا پنج آبان دید که سه نمایشنامه (چوب به دست های ورزیل، پهلوان اکبر نمی میرد و بهترین بابای دنیا) از این هفت نمایشنامه روی او تاثیر گذاشت. با بررسی هفت نمایشنامه اجرا شده در این تالار می توان به نشانه های تاثیر رسید و ساختار فکری و شکل نمایشنامه نویسی در وسط دهه ۴۰ را پیدا کرد. داستان شش نمایشنامه (امیرارسلان، چوب به دست های ورزیل، کالسکه طلایی، مجموعه ایرانی، بهترین بابای دنیا و پهلوان اکبر می میرد) در زمان و مکان مشخصی نمی گذشت. در چهار نمایشنامه (چوب به دست های ورزیل، کالسکه طلایی، بهترین بابای دنیا و پهلوان اکبر می میرد) گریز نویسندگان به استعاره و کنایه برای انتقال مفاهیم سیاسی و در فضای اختناق تمامی ساختار نمایش را تحت الشعاع قرار داده بود. تنها در یک نمایشنامه (کوروش پسر ماندانا) که بدترین نمایش اجرا شده در این شانزده شب بود، داستان زمان و مکان مشخصی داشت. در هفت نمایشنامه کشف هویت گمشده در فرهنگ ایرانی یکی از مضامین زیرین نمایش را شکل می داد. در دو نمایشنامه (امیرارسلان و مجموعه ایرانی) بازگشت به سنن نمایش تخت حوضی و شکل های دیگر نمایش های عامیانه مانند پرده داری، تعزیه، شمایل گردانی، معرکه گیری، نقالی، خیمه شب بازی و چشم بندی زیربنای نمایش بود. در نمایشنامه نویسی وسط دهه چهل اگرچه کشف هویت گمشده در فرهنگ ایرانی با کنایه های سیاسی در هم آمیخت تا مفاهیم سیاسی روز به بیننده منتقل شود، اما به دلیل طرح مفاهیم خیلی کلی آن هم در قالب استعاره بدون تحلیل اجتماعی نویسندگان این نمایشنامه ها به تدریج از تفکر مدرن و زندگی شهرنشینی دور کرد. این نویسندگان ابتدا تحت تاثیر مفاهیم سوسیالیستی و بعدها مارکسیستی که امپریالیسم و نابرابری اجتماعی را به عنوان دشمنان دیرین و اصلی معرفی می کرد، ناخواسته به سمت غرب ستیزی و تقابل با زندگی شهرنشینی کشیده شدند. این نویسندگان برای کشف هویت گمشده در فرهنگ ایرانی بدون داشتن اعتقادات مذهبی به طرح ناقص سنت های مذهبی در نمایش پرداختند. و کم کم نمایش ها مخلوطی از افکار مارکسیستی در قالب استعاره با نمایش سنت های مذهبی شدند. اما طرح مخلوط همین افکار نویسندگان نمایشنامه ها را به طرح مقوله «شکست» در نمایش کشاند. شکستی که قرار بود به نوعی بازتاب شکست تاریخی ملت در دو مقطع مشروطیت و نهضت ملی شدن صنعت نفت باشد. گرچه در هیچ نمایشنامه ای با صراحت به شکست تاریخی اشاره نشد، اما نمایشنامه نویسان با ظرافت و انتخاب مضامینی تلخ سعی کردند تماشاچیان را متوجه این شکست کنند.

مستندساز خوب که دقت می کند می بیند علی حاتمیِ جوان، جلوتر از او روی یکی از صندلی ها نشسته و پس از پایان نمایش از سالن بیرون می رود.

نهم ـ روز ـ کتابخانه قدیمی ـ داخلی

حاتمیِ جوان وارد کتابخانه شده و پشت صندلی می نشیند. سپس هم زمان به مطالعه و نوشتن مشغول می شود.

صدای جیرانی روی تصویر:

علی حاتمی در پایان سال ۴۴ به طور کلی دانشکده را رها کرد و کارش را در زمینه نوشتن نمایشنامه در تلویزیون دولتی ادامه داد. او بعد از نوشتن نمایشنامه «دیب» نمایشنامه های «خاتون خورشید باف»، «چهل گیس»، «شهر آفتاب و مهتاب»، «مجاهد روز شنبه» و «قصه حریر و مرد ماهیگیر» را در طول سال های ۴۴ و ۴۵ نوشت که «قصه حریر و مرد ماهیگیر» اولین نمایشی بود که در سال ۴۵ از تلویزیون دولتی به کارگردانی عباس جوانمرد پخش شد. علی حاتمی تمامی این نمایشنامه ها را تحت تاثیر فضایی نوشت که به آن اشاره کردیم. خودش می گفت: «در آن زمان با طرح کوه همیشه زمستان اسیر و زندانی و گرفتار طلسم چهل دیو دیگ به سر مقصودمان اشاره به موقعیت روز و شاه بود. یا وقتی می نوشتیم شهر کدو تنبل شهر بی آبی، شهر قحطی است و شهر چغندر شهر بی امید، شهر بی خورشید مقصودمان بود. ما آن زمان دنبال قهرمانی می گشتیم که با چهل دیو دیگ به سر در بیفتد و شهر بی آب، بی امید و بی خورشید را نجات بدهد.»

دهم ـ روز ـ کوچه شاهپور ـ خارجی

یک درشکه به آرامی در حرکت است و تعداد زیادی تلویزیون قدیمی را حمل می کند. حاتمیِ جوان درحالی که تُنگ ماهی و سبزه عید به دست دارد و آرام حرکت می کند، به دویدن تعدادی کودک پشت سر درشکه خیره شده و لبخند می زند.

صدای جیرانی روی تصویر:

تلویزیون دولتی گرچه سال چهل وپنج چند ماه به طور آزمایشی برنامه پخش کرد، اما به طور رسمی عید سال چهل وشش افتتاح شد. در همین سال علی حاتمی اولین فیلمنامه و اولین مجموعه تلویزیونی اش را نوشت. فیلمنامه اولش، فیلمنامه کوتاهی بود به نام «حماسه عشقی شب جمعه». مرحوم هژیر داریوش که در آن زمان مسئول واحد گروه شناسایی هنر تلویزیون دولتی بود، براساس این فیلمنامه فیلمی به همین نام ساخت که متاسفانه ندیدیم. «جنگل آشپزی» عنوان اولین مجموعه تلویزیونی اوست، که در واقع نمایش عروسکی است که قرار بود در چندین قسمت ساخته شده و به صورت مجموعه تلویزیونی پخش شود، اما به دلایلی که معلوم نیست تنها یک قسمت آن در هجده دقیقه به کارگردانی علی حاتمی و جواد طاهری ساخته شد. این قسمت به صورت فیلم مستقل به دومین جشنواره بین المللی کودکان (آبان چهل وشش) ارائه شد که حاتمی و طاهری در همین فستیوال جایزه مشترکی گرفتند.

روی تصویر عکس هایی از اجرای نمایش حسن کچل به کارگردانی داوود رشیدی نمایان می شود.

- علی حاتمی سال چهل وهفت نمایشنامه حسن کچل را نوشت که در همان سال به کارگردانی داوود رشیدی با بازی «پرویز فنی زاده» در نقش حسن کچل و «اسماعیل داورفر» در نقش همزاد حسن کچل تمرین شد و فروردین ماه چهل وهشت در تالار سنگلج فعلی اجرا شد، که بسیار مورد استقبال قرار گرفت. چند ماه بعد از اجرای نمایش در مجله فیلم و هنر خواندیم که نمایش حسن کچل قرار است به صورت فیلم توسط علی حاتمی نویسنده نمایش، نه داوود رشیدی کارگردان نمایش، با سرمایه «علی عباسی» در سازمان سینمایی پیام ساخته شود.

یازدهم ـ شب ـ دفترکار مستندساز ـ داخلی

مستندساز وارد دفترکار می شود. او از همکارش می پرسد آیا آماده است تا فیلم ها را پخش کند؟ و همکار اعلام آمادگی می کند. سپس وارد اتاق پخش فیلم می شود. اتاقی که یک پرده نقره ای شبیه سینمای خانگی در آن به چشم می آید. او روی صندلی می نشیند و منتظر پخش فیلم ها می شود. لحظه ای بعد اتاق تاریک شده و صفحه نمایش شروع به کار می کند. روی صفحه تصاویری از اولین فیلم علی حاتمی «حسن کچل» تا آخرین اثر او «دل شدگان» به ترتیب به نمایش در می آید. در واقع او می خواهد سیر تکاملی آثار این فیلم ساز را مشاهده کند. پس از دیدن همه آثار، زیر لب از خود چنین می پرسد:

صدای مستندساز روی تصویر:

دلم می خواست از علی حاتمی می پرسیدم، توی این سی سال کار با این همه رنج و سرمستی، کدوم فیلمش رو بیشتر از همه دوست داشته؟

لحظه ای سکوت. به ناگاه تصاویر محو می شود به عکس هایی از پشت صحنه نخستین فیلم حاتمی تا آخرین آن به شکل پیوسته. حالا روی این تصاویر صدای راوی (حاتمی) را می شنویم که گویی قصد پاسخ به سوال مستندساز را دارد.

راوی: معمولاً آخرین کار از نظر حس و حال به آدم نزدیک تره. اما خودم اعتقاد دارم زمان مشخص کننده و تعیین کننده میزان خوبیه و اونایی که ماندنی ترن، با ارزش ترن. این روزها همه جا صحبت از حسن کچله. حسن کچل اثریه که سی سال پیش ساخته شده، دل شدگان امروز ساخته شده ولی به بهانه دل شدگان از حسن کچل صحبت می شه. درحالی که در زمان حسن کچل صحبتی درباره اون نمی شد. پدیده ای بود که نمی دونستن چگونه باهاش برخورد کنن. همین نشونه ماندگاری اونه. همین که ما سی سال به اون فکر کنیم حُسنه. اما برای اینکه جواب صادقانه ای به سوال شما بدم، وقتی به مجموعه کارهام نگاه می کنم، حاجی واشنگتن رو منسجم تر و پخته تر از همه می بینم. یعنی این توفیق رو داشته که بهتر از آب درآد و اهمیت اون از دیگران بیشتر باشه.

دوازدهم ـ شب ـ سواری و خیابان ـ داخلی / خارجی

مستندساز داخل سواری نشسته است. از ضبط ماشین نغمه و نوایی آشنا شنیده می شود. این نغمه متعلق است به موسیقی فیلم حاجی واشنگتن و تصنیف پایانی آن. از نگاه مستندساز خیابان و شهر را می بینیم. با انتهای تصنیف، دوباره صدای راوی (حاتمی) روی تصاویر شنیده می شود.

روای: به هر حال تکیه گاه اصلی هر هنرمندی در هر جامعه میراث فرهنگی است که از گذشته براش باقی مونده. چون ما در زمینه ادبیات درخشان تریم، هیچ لازم نیست، از جاهایی که در زمینه های دیگر موفق ترند تقلید کنیم. چون اتفاقاً ادبیات کلاسیک و منظوم ما به دلیل همون خاصیت فرهنگ شفاهی و به دلیل همون روند فکری و طبیعی که وجود داره در میون مردم و جامعه بدون هیچ تمهیدی قابل انتقاله. به همین دلیل در سینما هم می تونیم از ادبیات خودمون با شدت و قدرت استفاده کنیم، اما چرا نمی کنیم، این چند دلیل داره. اول اینکه باید پختگی لازم رو داشته باشیم تا به عنوان یه هنرمند با این آثار طرف بشیم و بتونیم با اونا ارتباط برقرار کنیم. یعنی باید این دانش رو داشته باشیم که مطالعه کنیم، تحقیق کنیم. دوم اینکه بازسازی اون به صورت سینما و تصویر مخارج بسیار سنگین داره. یعنی هر کدوم از حکایت های مولانا و یا داستان های شاهنامه به صورت سینما درآد کار بسیاری عظیمی خواهد بود که البته این عظمت نباید باعث بشه که از کار دوری کنیم و به طرف این آثار نریم. من در تقسیم بندی کاری که برای خودم داشتم و اگه عمری باقی باشه، گذاشته بودم که دوره ای روی تاریخ معاصر کار کنم و پنجاه سال به بالا رو به ادبیات کلاسیک و منظوم خودمون بپردازم. به هر حال من این وقت رو برای خودم گذاشته ام و به اون نظر دارم. اگه ان شاالله عمری باشه در آینده یه کار روی مولانا، یه کار روی شاهنامه و یه کار روی تاریخ صدر اسلام از طریق متون ادبی خواهم داشت که جَمعاً سه دوره کاریه که احتمالاً هر دوره سه سال وقت لازم داره.

سیزدهم ـ شب ـ زورخانه ای قدیمی ـ داخلی

تصویر وارد زورخانه ایی می شود که پیش از این در عنوان بندی آن را دیده بودیم. و حالا دریافته ایم که ورود به این مکان از رویای مستندساز می آید. صدای آوازخوانی مرشد زورخانه به گوش می رسد. پیرمرد همچنان در داخل گود نشسته و قالی می بافد. تصاویری از عکس های درون قاب که به دیوار زورخانه آویزان است. عکس هایی از قهرمانان ملّی و مذهبی. با آنکه تماشاگری در زورخانه دیده نمی شود اما صدای صلوات فرستادن آنان در پی آوازخوانی مرشد به گوش می رسد. تصویر از عکس های درون قاب عبور کرده تا آنجا که به دو عکس جهان پهلوان تختی و علی حاتمی به فاصله نزدیک هم می رسد. تصاویر آرام محو می شود.

چهاردهم ـ شب ـ خانه مستندساز ـ داخلی

مستندساز در اتاق تاریک خود روی تختخواب نشسته و به رویایی می اندیشد که پیش از این دیدیم. چند ثانیه بعد او روی تخت دراز کشیده و باز بی آنکه چشمانش بسته باشد، اندیشه ای در سر می پروراند. صدای حاتمی را که پیش از این در مصاحبه تلویزیونی شنیده شده بود دوباره در اندیشه خود می شنود. صدایی که پیوسته نیست و مدام در پی یک جمله قطع می شود.

صدای روای: کارهایی که بعد از انقلاب انجام داده ام یه موضوع هنری خاص رو مدنظر داشتم و در هزار دستان موضوع خوشنویسی، در کمال الملک بحث نقاشی و در دل شدگان بحث موسیقی رو مطرح کردم. در حال حاضر هم کاری که فکر می کنم باید انجام بشه، تاریخ معاصره که مورد توجه مردم دنیا قرار گرفته. با خاطراتی که رجال قدیمی دارن می نویسن با مطالبی که مورد توجه مردم دنیا قرار گرفته، اگر ما تصویر صریح و روشنی از مردم ایران ارائه نکنیم به مردم دنیا، اون ها ارائه خواهند کرد!

پانزدهم ـ شب ـ اتاق کار علی حاتمی ـ داخلی

تصویر به آهستگی گام برمی دارد. اتاق کار یک سینماگر ایرانی شبیه یک عبادت گاه چیده شده است. پُر از کتاب و عکس های گذشته و حال وی. گویی چرخش تصویر در این اتاق نیز از رویای مستندساز می آید. بر روی میز تحریر که قدیمی است و با ارزش، انبوهی از روزنامه ها و مجله هایی درباره جهان پهلوان تختی دیده می شود. همچنین یک استکان چای تازه در کنار ظرف قند و گردو. دست حاتمی را می بینیم که چند کتاب تاریخی، ادبی و چند روزنامه را ورق می زند. با خط خوش مطالبی می نویسد و بعد کبریتی را جرقه می زند و سیگار خود را روشن می کند.

راوی: من به شهادت فیلم ها و سریال هایی که ساخته ام، همیشه و در همه حال یک دغدغه ذهنی، یک دل مشغولی فکری داشته ام و اون موضوع، «هویت ایرانی»یه. من به این موضوعِ هویت ملی و ایرانی زیاد فکر کرده ام. در سر هر پیچ و گذرگاهی و در مقابل هر مسئله ای سعی کرده ام که با بهره گیری از شاخصه های ملّی و بومی ام راه حل پیدا کنم. در یک کلام بگم که این فیلم تختی هم مثل فیلم های دیگه ام به ایران، جامعه ایرانی، منش ایرانی، هویت ایرانی، هنر ایرانی و شخصیت ایرانی می پردازه.
تصویری از عکس های اتاق و اسباب و البسه حاتمی و در ادامه تصویری از فیلمنامه آماده شده جهان پهلوان تختی دیده می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب مرشد و پهلوان، فیلمی مستند درباره فیلم ناتمام علی حاتمی