فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب املت شیرین

نسخه الکترونیک کتاب املت شیرین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب املت شیرین

مامان می‌گفت: «بچه‌ها، اونجا جمع نشید. پاپا برای خرده‌کاری به تمرکز حواس نیاز داره.»
وقتی چشممان به اتاق جدید بچه افتاد، خیلی تعجب کردیم. رختشویخانه حالا شبیه یک قوطی پاستیل شده بود. روی دیوارها کاغذ دیواری صورتی قشنگ با حاشیه‌ی تقریباً صاف چسبیده بود و همه جای آن تابلو‌های کوچکی آویزان بود. پاپا که حسابی به خودش افتخار می‌کرد، اتاق را به ما نشان داد: «این هم از این! خب، نظرتون چی‌یه؟»
مامان گفت: «عزیزم، غافلگیرکننده بود. اما حالا چرا همه چی صورتی‌یه؟ برای تصمیم‌گیری در مورد رنگ اتاق، کمی زود نیست؟»
پاپا با قاطعیت گفت: «بچه حتماً دختره. با توجه به طرز قرار گرفتن‌اش، هیچ شکی در این مورد ندارم.»
پاپا دکتر خیلی ماهری است.
بعد پرسید: «خب، به نظرتون قشنگ نشده؟»
گفتیم: «معرکه است!»
پاپا با شکسته‌نفسی گفت: «کمدش رو هم خودم سوار کردم.»
مامان گفت: «تو واقعاً به من اطمینان خاطر می‌دی. یک لحظه فکر کردم کمد از توی کامیون اثاث‌کشی سقوط کرده... این طبیعی‌یه که کشوی اون باز نمی‌شه؟»
پاپا گفت: «این کمد سوئدی‌یه. مرگ نداره.»
مامان جواب داد: «اوه جدا؟ اگه سوئدی‌یه که...»
پاپا برای اینکه کارش را با نهایت دقت تمام کرده باشد، دریل حرفه‌ای آقای لوبیان را قرض گرفت. آقای لوبیان که همیشه آماده‌ی خدمت‌رسانی است، پرسید: «واقعاً نمی‌خواید کمکی به‌تون بدم؟»
پاپا گفت: «فقط می‌خوام یه لوله‌ به دیوار نصب کنم. تا دو دقیقه‌ی دیگه اون رو براتون پس می‌آرم.»
بعد روی یک نردبام کوچک رفت، شروع به سوراخ کردن دیوار کرد، اما ناگهان مته‌ی آن قفل شد و دریل خود به خود شروع به چرخیدن کرد، بی‌‌آن‌‌که پاپا بتواند آن را متوقف کند. در نتیجه، وقتی یکدفعه جریان برق قطع شد، مته به کاغذدیواری خانه‌ی همسایه رسیده بود. آقای لوبیان که مامان او را برای کمک صدا زده بود، گفت: «اعتصاب شده. دیگه نه برق داریم، نه آب و نه هیچ چیز دیگه‌ای!»
پاپا در حالی که تکه‌گچی را از لابلای موهایش تکان می‌داد، دوباره پرسید: «اعتصاب؟»
«بله. اعتصاب. مگه شما تلویزیون نگاه نمی‌کنید؟»
آن ماه می‌۱۹۶۸، واقعاً ماه می‌عجیبی بود.
تا به دنیا آمدن بچه پانزده روز باقی مانده بود. ساک وسایل بیمارستان آماده بود و روزنه‌ی گل و گشاد دریل توی دیوار اتاق بچه حسابی تعمیر شده بود. یک روز صبح که مامان به دفتر پست رفت تا بسته‌ی پستی لباس بچه‌ای را بگیرد که خانم وویرمو آن‌ها را بافته بود، موقع برگشتن دید همه‌ی ما هنوز توی خانه‌ایم. او که نمی‌توانست چیزی را که می‌دید، باور کند، پرسید: «شما هنوز مدرسه نرفته‌اید؟»
ژان.آ گفت: «اعتصابه.»
مامان دوباره پرسید: «اعتصاب؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب املت شیرین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بچه ژان ها



مامان گفت: «پسرها، من خبر مهمی براتون دارم.»
آن شب، یکی از شب های سال ۱۹۶۷ و کمی قبل از رسیدن نوئل بود. پاپا هنوز به خانه نیامده بود و ما همه توی آشپزخانه داشتیم شام را آماده می کردیم. من معمولاً این جور مواقع را دوست دارم: بوی خوبی توی آشپزخانه می پیچد، هوای خانه گرم است، پنجره ها بخار کرده و همه ی ما در حالی که به مامان کمک می کنیم، می توانیم با او صحبت کنیم. اما این بار بچه کوچک ترها آشپزخانه را گرفته بودند، همه توی سروکله ی هم می زدند و من احساس می کردم مامان کم کم دارد عصبی می شود. اما دلیل آن را نمی دانستم.
ژان.آ دوباره پرسید: «خبر مهم؟ عالی یه. می خوای برامون سیب زمینی سرخ کرده درست کنی؟!»
از آنجا که داشتیم نخودفرنگی پاک می کردیم، ژان.س پوزخندی زد. مامان عاشق سبزیجات خام، پخته و غذاهای سالم و پر از ویتامین است. تنها نکته ی جالب در پاک کردن نخودفرنگی، باز کردن غلاف آن است: آدم با ناخن پوست نخود را باز می کند، توی آن یک غلاف خیلی نازک دیگر هست و بعد به نخودهای گرد و براق می رسیم که مثل فشنگ های هفت تیر، پشت سر هم ردیف شده اند.
ژان.د از این فرصت استفاده کرد و دو سه تا نخود را توی بینی اش سُر داد، ما هم مجبور شدیم او را سر و ته تکان بدهیم تا نخودها را دربیاوریم. آن وقت بود که مامان کمی حرصش گرفت و گفت: «دارید خرابکاری می کنید. یه بار از شما خواستم به من کمک کنید ها!»
بعد ژان.ای ظرف نخود را برگرداند. آن وقت همه ی ما چهار دست و پا کف آشپزخانه افتادیم تا نخودفرنگی هایی را که روی زمین قل می خورد، جمع کنیم. انگار پای یک دست تیله بازی جانانه ی در بین بود. از خنده روده بر شده بودیم، اما بعد، وقتی اولین کشیده از جا در رفت، اوضاع دیگر اصلاً خنده دار نبود. مامان گفت: «خب، حالا که این طور شد، همه توی سالن و دیگه از کمک هم خبری نیست.»



هر بار که همه می خواهیم به او کمک کنیم، همین طوری می شود. مامان سرِ هیچی عصبانی می شود و می گوید هیچ وقت بچه هایی مثل ما ندیده، انگار ما به عمد این کارها را انجام می دهیم تا او را عصبانی کنیم.
او دوباره گفت: «در ضمن بدا به حالتون. چون حالا که این طور شد، دیگه خبر مهم بی خبر مهم.»
ژان.س پرسید: «می خوایم ماشین مون رو عوض کنیم؟»
مامان گفت: «از این هم بهتر.»
ژان.آ پرسید: «قراره تلویزیون بخریم؟»
«باز هم بهتر از این. هیچ کدوم تون نمی تونید حدس بزنید؟»
ما بی آنکه جوابی بدهیم، به هم نگاه کردیم. چه خبری می توانست از خریدن تلویزیون هم بهتر باشد؟
ژان.آ که شم هماهنگی دارد، چند روز پیش از آن، زمزمه های این آرزو را بین بچه ها پخش کرده بود و گفته بود با اولین کسی که برای نوئل، چیز دیگری به جز تلویزیون بخواهد، تسویه حساب جانانه ای خواهد کرد. بنابراین نه از قطار برقی، نه از مجموعه اسلحه و نه از تفنگ بادی خبری نبود. این یعنی آنکه، کار هدیه های ابلهانه و شیرینی و شکلات تمام بود. او گفت اگر همه ی ما پشت قضیه را بگیریم، مامان و پاپا مجبور می شوند قبول کنند. او حتی به جای بچه کوچک تر ها که نوشتن بلد نبودند، نوشت: «پاپا نوئل عزیز، ما تمام سال گذشته، بچه های خیلی خوبی بودیم. حالا به عنوان هدیه ی سال نو از تو چیزی نمی خواهیم جز اینکه لطف کنی و یک تلویزیون به ما هدیه بدهی.»
امضا: ژان.د و ژان.ای
پیوست: ما شومینه نداریم، اما تو به آسانی می توانی از راه پنجره ی سالن، به این جا بیایی.
ژان.س اعتراض کرد: «پس شمشیر زورویی من چی می شه؟ اون رو که می تونم بخوابم؟»
ژان.آ گفت: «نخیر. هیچی. یا یه تلویزیون یا مرگ!»
تا یادم نرفته، باید بگویم که ژان.آ از همه ی ما بزرگ تر است و چون عینک می زند فکر کرده رئیس است. یک جورهایی مثل جو دالتون، به خصوص وقتی مثل آن شب، همه لباس راحتی های راه راه مان را می پوشیم، روی قالیچه ی سالن دور هم می نشینیم و توی جیب هایمان را پر از نخودفرنگی می کنیم تا آن ها را به لاک پشت و خوکچه ی هندی مان بدهیم.
ژان.آ، ژان.ب، ژان.س، ژان.د، ژان.ای این طرز اسم گذاری، فکر پدرم بود. پاپا اصلاً حافظه ی خوبی ندارد. حتی یک روز مجبور شد به اطلاعات ساختمان تلفن بزند، چون شماره تلفن آپارتمان مان را فراموش کرده بود. به همین دلیل، وقتی ما به دنیا آمدیم، این راه به نظرش از همه راحت تر رسید: اینکه اسم همه ی ما را ژان یه چیزی بگذارد، این اسم را هم از پاپی ژان ـ پدربزرگمان ـ گرفته بود. او به عنوان دنباله ی اسم ما، حروف الفبا را انتخاب کرده بود و این را نوعی راه کمک به تقویت حافظه می دانست. اما من با خودم فکر می کنم: خدا را شکر که ما فقط پنج تا بچه ایم! وگرنه مگر آدم می تواند به اسم هایی مثل ژان ــ والتر، ژان ــ زوتیم یا ژان ــ زنوفون(۱) فکر کند؟
تازه داشتن پنج پسر در خانواده، خودش هم آنقدرها رایج نیست. بنابراین، تکلیف طبقه بندی آن ها به ترتیب حروف الفبا مثل صفحه های یک فرهنگ لغت، دیگر روشن است! با وجود این وضعیت، ممکن نیست بتوانیم جلو شوخی ها، اسم های مستعار یا بازی های ساده ی کلمات را که با اسم ما می شود، بگیریم. من فهرستی به نام «فرهنگ واژگان ژان ها» تهیه کرده ام و آن را توی دفترچه ی شخصی مارکِ کلرفونتن ام نوشته ام.
ــ ژان.آ: ده ساله، با نام مستعار ژان غرغرو، چون شخصیت او واقعاً از دست رفته است. او همیشه می خواهد رئیس باشد.
ــ ژان.ب: هشت ساله. خود من هستم. اسم رمزم هست ژامبون، چون عاشق خوردن هستم و پاهایم کمی گرد و قلنبه است.
ــ ژان.س: ملقب به ژانِ سه. شش ساله و گیج و منگ خانواده.
ــ ژان.د: چهار ساله. با نام مستعار ژان دِ گند بزن. دلیل آن را بعد خواهید دانست.
ــ ژان.ای: دو ساله و ته تغاری. او هنوز اسم مستعار ندارد، چون خیلی کوچک است. البته ژان.آ یک بار پیشنهاد کرد اسم او را بگذاریم ژان جیشو.
وقتی همه ی ما با هم برای گردش به خیابان های شهرمان، شربور(۲) می رویم، مردم جور عجیبی به ما نگاه می کنند. پنج برادر صورت گرد با گوش های بل بلی مثل هم. یعنی آن ها یک خانواده اند؟ نه. بیشتر نوعی جاذبه گردشگری هستند. آدم احساس می کند توی یک گروه سیرک است، مثلاً یک گروه بندباز کوچولو که می خواهند از توی چند حلقه بپرند یا یک هرم انسانی درست کنند.
«امشب یک نمایش استثنایی داریم! به تماشای آن بیایید و شمار حیرت آور ژان های بندباز ما را تشویق کنید!»
مامان که همیشه آدم خیلی منظمی است، ما را به سه گروه تقسیم کرده: بچه بزرگ ها (ژان آ و من)، بچه وسطی ها (ژان.س و ژان.د) و ته تغاری مان، ژان.ای که تنها کسی است که یک اتاق برای خودش دارد. من و ژان.آ یک اتاق داریم. تخت هایمان عمودی است و برای چیدن میز غذا یا شستن ظرف ها، نوبت هفتگی داریم. در ضمن، به محض سر زدن کوچک ترین بلاهتی، همیشه ی خدا کاسه کوزه ها را سر ما می شکنند، چون از همه بزرگ تریم و باید برای بقیه الگو باشیم.
گاهی وقت ها دوست داشتم اسمم ژان تنهای تنها بود، یکی یکدانه بودم و یک شماره ی کامل برای خودم داشتم، نه اینکه قسمتی از یک مجموعه باشم. دوست داشتم هر وقت می خواستم، می توانستم روی تخت بالایی بخوابم، نه اینکه در مقابل ژان.آ کوتاه بیایم، آن هم به این بهانه که او بزرگ تر است و همیشه می خواهد دستور بدهد. اما خوب، چه کسی می تواند خانواده ی خودش را انتخاب کند؟
مامان گفت: «ژان.د اون انگشتت رو از توی بینی ت در بیار. در ضمن همه گوش کنید. من خبر مهمی براتون دارم.»
بعد یک آهنگ مخصوص عید نوئل توی گرامافون گذاشت، روی یک صندلی روبروی ما نشست و ما احساس کردیم لحظه ی حساسی است. ژان.س که برگ های کاج نوئل توی پاهایش می رفت و یکسره وول می خورد، آرام گرفت. حلقه های گل برقی، چشمک می زد، باران شدید به پنجره ها می خورد. این بار هم از برف شب سال نو خبری نبود، اما با وجود بخاری با آن دریچه اش که با صدای خفه ای خرناس می کشید، بوی رزین درخت کاج و شاخ و برگ فراوانش که بالای سرمان قرار گرفته بود، ناگهان احساس خوبی به ما دست داد.
من عاشق روزهای قبل از سال نو هستم. در این روزها، ما سالن را با حلقه های گل و فرشته های کوچولو از جنس کاغذ طلایی تزئین می کنیم. شب ها بعد از خوردن شام، هر کدام از ما به نوبت یکی از پنجره های تقویم ادوِنت(۳) را باز می کنیم. توی ماکت آخور سال نو(۴) پنج تا گوسفند گچی هست. یعنی برای هر کدام مان یک گوسفند. تازه، اگر در طول روز بچه های خوبی باشیم، اجازه داریم گوسفندمان را کمی راه ببریم.
مشکل ما ژان.آ است: او همیشه می خواهد گوسفندش جلوتر از همه باشد. آن وقت همه تقلب می کنند و یواشکی گوسفندشان را کمی جلو می برند، انگار می خواهند یک مرحله به پیروزی نزدیک تر بشوند. بنابر این هر شب باید دوباره گوسفندها را روی خط شروع بگذاریم و احساس می کنیم نوئل هیچ وقت از راه نخواهد رسید.
مامان گفت: «خب، حالا کی می خواد اون خبر مهم رو بدونه؟»
ژان.س و ژان.د دست بلند کردند و داد زدند: «من! من!»
ژان.ای خیال کرد قرار است ما بدون وجود او کاری انجام بدهیم، به همین دلیل او هم شروع به جیغ و ویغ کرد: «اول من! اول من!» دیگر صدا به صدا نمی رسید. همه سعی می کردند بلندتر از آن یکی داد بزنند تا اولین کسی باشند که خبر مهم به او می رسد. به همین دلیل مامان یکدفعه رنگش حسابی پرید و از کوره دررفت: «ساکت! با این وضعیت چطوری می خواید بفهمید چه خبره...»
بعد ناگهان حرفش را قطع کرد، دست هایش را روی شکمش گذاشت و شکلکی درآورد. یکدفعه سر و صدای همه مان بند آمد.
«مامان؟ مامان؟»
در یک لحظه، همه دور او جمع شدیم. ژان.س آرام روی دست او می زد. من با تقویم ادونت، او را باد می زدم و ژان.آ مثل برق به آشپزخانه رفت تا برای او یک لیوان آب بیاورد. وقتی برگشت داد زد: «برید عقب. مگه نمی بینید این طوری نمی ذارید اون نفس بکشه؟»
مامان در حالیکه چشم هایش را باز می کرد، گفت: «چیزی نیست. یه دفعه گرمم شد. نگران نباشید.»
مامان آدم خیلی منظمی است. او طوری به اوضاع سروسامان می دهد تا هیچ وقت مریض نشود. به همین خاطر، دیدن او در این حالت، یک ترس درست و حسابی به جانمان انداخت. بی آنکه حتی یک کلمه حرف بزنیم، دور او جمع شده بودیم و به او نگاه می کردیم که رنگ ورویش آهسته جا می آمد. او دوباره گفت: «به شما اطمینان می دم که حالم بهتره. نگران نباشید.»
ژان.د یک مشت شیرین بیان چسبناک را که از توی جیبش درآورده بود، به او داد. کاملاً روشن بود که حال مامان بهتر شده بود: او با مهربانی شیرین بیان را پس زد و ژان.د هم دوباره آن ها را برای خودش توی جیبش تپاند، انگار او هم به یک چیز مقوی کوچولو نیاز داشت. بعد پرسید: «تو مطمئنی که مریژ نیشتی؟»
مامان در حالی که به شکمش دست می کشید، گفت: «مطمئنم. درست برعکس: خبر مهم ام هم همینه...»
همه ی ما با چشم های گرد به هم نگاه کردیم. یعنی منظور مامان این بود که...
او ادامه داد: «دوست داشتم پدرتون این جا بود و این خبر رو به شما می داد، اما اون دیروقت برمی گرده. بنابراین، من اون خبر رو به شما می دم: به زودی یه بچه ی جدید به خانواده اضافه می شه.»
این خبر چنان اثری به جا گذاشت که انگار مامان درست وسط سالن توپ در کرده بود. ژان.د که دندان هایش در اثر خوردن شیرین بیان سیاه شده بود، دهانش از شدت حیرت باز ماند و رشته ای بزاق روی چانه اش آویزان شد. ژان.س با انگشت هایش شروع به شمردن کرد و چندین بار آن ها را شمرد و دست آخر، ناباورانه به شست دست راستش خیره ماند: «یه بچه ی جدید؟ منظورت اینه که ما به زودی می شیم...»
ژان.د که حساب ذهنی اش خیلی خوب است، وسط حرف او دوید: «شیش تا! من اول جواب را گفتم!»
ژان.آ که از پا درآمده بود، دوباره پرسید: «شیش تا؟»
مامان با شور و شوق جواب داد: «عدد قشنگی یه، نه؟ یه عدد گرد و قلنبه، شیکم گنده با یه دم کوچولو مثل چوب گیلاس... من همیشه عاشق عددهای زوج بوده ام. به نظرتون این خبر شگفت انگیزی نبود؟»
همه آن قدر منگ شده بودیم که نمی توانستیم جوابی بدهیم. انگار به یک مشت آدم که کشتی شان شکسته و آن ها را توی یک قایق بیش از حد کوچک تلنبار کرده اند، خبر بدهند باید باز هم کمی تنگ تر بنشینند تا یک مسافر دیگر را هم توی قایق بیندازند...
ناگهان سروکله ی پرسش ها بود که از هر طرف شلیک شد. مثل یک آتش بازی مصنوعی درست و حسابی! مامان با لبخند جانانه ای به تک تک پرسش ها جواب می داد، آنقدر شاد بود که دلمان نمی آمد توی ذوقش بزنیم.
یه بچه برای سال نو؟ اما چطوری باید اون رو توی آخور مسیح بذاریم؟»
«اون هم مثل ژان.آ عینکی می شه؟»
«من هم می توانم اون رو بغل کنم؟»
«من باید تیله هام رو به اون هم بدم؟»
ناگهان ژان.آ گفت: «صبر کنید. شما چیزی رو که از همه مهم تره فراموش کردید.»
همه به سمت او برگشتیم. ژان.آ همان طور که مثل جناب آقای همه چیزدان، عینکش را روی بینی اش جابجا می کرد، گفت: «اگه بچه دختر باشه چی؟»
ژان.س گفت: «این امکان نداره.»
«اون وقت چرا، گلابی؟ به ات گفته باشم، توی دنیا تعداد دخترها از پسرها بیشتره.»
ژان.ای جیغ زد: «بله، یه دختر، یه دختر!»
ژان.د داد زد: «یه پسر، یه پسر!»
ژان.س پیشنهاد کرد: «راهی نداریم جز اینکه رای بگیریم!»
مامان دستش را بالا برد تا ما ساکت شویم. بعد گفت: «ما که نمی تونیم درباره ی این جور چیزها تصمیم گیری کنیم. برای اینکه بفهمیم بچه دختره یا پسر، باید تا اومدن بهار صبر کنیم. تا اون وقت، این موضوع یه راز باقی می مونه.»
ژان.س که همیشه به چیزهای به دردبخور فکر می کند، پرسید: «اون وقت اسمش رو چی بذاریم؟»
من پیشنهاد کردم: «باید اسمی پیدا کنیم که در هر دو صورت قابل استفاده باشه. مثلاً دومینیک...»
«یا کامیل.»
«... دنیل...»
ژان.آ او را دست انداخت: «اما دیکته ی این اسم ها برای دخترها فرق داره، گلابی!»
ژان.س پیشنهاد کرد: «چطوره یه تقویم بیاریم؟»
مامان گفت: «نه. اگه دختر باشه، اسمش رو هلن می ذاریم.»
همه جیغ زدیم: «هلن؟ دوباره؟»
هلن، اسمی است که قرار بود اگر من دختر باشم، روی من بگذارند. همین طور ژان.آ، ژان.س، ژان.د و ژان.ای... پدر و مادرم که قوه ی تخیل خیلی قدرتمندی ندارند، فقط همین یک اسم را پیدا کردند.
به هر حال من سعی می کنم برای خودم تصور کنم اگر همه ی بچه ها دختر بودند، خانواده ی ما چه شکلی می شد. پنج تا هلن! یکی با عینک، دومی مثل من کمی تپلی و همین طوری تا آخر. آن وقت این بار، پاپا بود که دست و پایش گل هم می افتاد! چون مجبور بود این طوری با ما حرف بزند: «هلن! کاری به کار هلن نداشته باش. مگه نمی بینی هلن خوابیده؟»
البته در این صورت احتمالاً راه چاره ای پیدا می کرد. مثلاً هلن اول، هلن دوم، هلن سوم، چهارم و پنجم؛ یک جور طبقه بندی، از آن هایی که برای پاپ ها یا شاهان فرانسه به کار می برند.
ژان.آ محکم گفت: «این یکی حتماً دختره. آمار این رو می گه. وانگهی، دخترها همیشه کاری می کنند که نور چشمی باشند...»
مامان گفت: «ژان.آ دوباره شروع به حرف زدن پشت سر خواهرت نکن!»
ژان.د با شادی داد زد: «اون خواهر من هم هست!»
ژان.ای در حالی که پا می کوبید، گفت: «نه. اون خواهر منه!»
آن شب، وقتی گوسفندهایمان را به سمت آخور هل دادیم، نتوانستم جلو خودم را بگیرم و دائم به ششمین مجسمه ای فکر می کردم که سال آینده توی آن می گذاشتیم: یک گوسفند خیلی کوچولوی گچی که او هم از اول ماه دسامبر شروع به جلو رفتن می کرد و شب سال نو در حالی که لابلای گوسفندهای دیگر، گاو و الاغ توی آخور فشرده می شد، مسیرش را به پایان می برد.
گوسفند هلن اول، ملکه ی ژان ها. خواهر یکی یکدانه ی من. یعنی خواهر یکی یکدانه ی ما. خواهری که مال هر پنج تایمان بود.
به نظر من، این تازه اول دردسر بود.

نظرات کاربران درباره کتاب املت شیرین

کتاب بامزه ایه شبیه مجموعه داستانهای نیکولا کوچولو، شاید برای گروه سنی ج نوشته شده ولی بزرگسالان هم میتونن ازش لذت ببرن. البته قیمت نسخه چاپیش ۸ تومنه و قیمت الکترونیکش به نظر باید کمتر باشه.
در 4 هفته پیش توسط