فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ملکه‌ی مردگان

کتاب ملکه‌ی مردگان
مجموعه‌ی آزمون خدایان - كتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب ملکه‌ی مردگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ملکه‌ی مردگان

کف دست‌های عرق کرده‌ام را روی ران‌هایم کشیدم و برای اولین بار آرزو کردم ای‌کاش هیچ‌وقت اسم ادن به گوشم نخورده بود. شاید تا حالا زندگی‌ام نابودشده و مادرم مُرده بود؛ اما حداقل زندگی میلیاردها انسان وابسته به شکستن غرور من نمی‌شد. آن‌هم به‌وسیله‌ی یافتن تنها فردی که امیدوار بودم هیچ‌گاه با او آشنا نشوم. کسی که همسرم هنوز عاشقش بود. خواهرم.
با صدای گرفته پرسیدم: «کس دیگه‌ای نیست؟»
جیمز گفت: «هنری؛ که الان یه‌کم مشغله داره.»
به او چشم‌غره‌ای رفتم. «خب که چی؟ برم بگردم از بین میلیون‌ها روح سرگردون در دنیای مردگان پرسفونه رو پیدا کنم که...»
جیمز گفت: «میلیاردها! احتمالاً تا الان صدها میلیارد شده. خیلی وقته این پایین دنبال کسی نگشتم حساب از دستم دررفته.»
- پس باید بین صدها میلیارد روح دنبال اون بگردم. چقدر طول می‌کشه؟
- همون‌قدر که باید طول بکشه. اگه به‌اندازه کافی وقت داشته باشی تا یه سوزن توی انبار کاه رو پیدا کنی کار چندان سختی نیست. مشکل فقط زمانه.
- ولی ما اون‌قدر وقت نداریم.
جیمز خود را از دیوار جدا کرد به سمت ما آمد.
- پس خوش به حالت که منو داری.
- منظورت چیه؟
ایوا گفت: «منظورش اینه که تنهات نمی‌ذاره. منم همین‌طور.»
علی‌رغم شجاعتی که سعی می‌کرد به خرج دهد، لرزش صدایش را احساس کردم. پاسخ دادم: «هیچ‌کدوم‌تون مجبور نیستین با من بیاین. به خاطر پیشنهادتون ممنون؛ ولی شنیدین که بقیه چی گفتن. شانس اینکه زنده برگردیم...»
جیمز میان حرفم پرید و جمله‌ام را کامل کرد. «شانس اینکه زنده برگردیم بیشتر می‌شه، اگه من همراهت بیام. فقط من، وقت نداریم بشینیم در موردش بحث کنیم.»
ایوا با قاطعیت گفت: «منم می‌آم. سه نفر بهتر از دو نفره و به‌هرحال اگه اینجا بمونم هم کمکی از دستم برنمی‌آد. من در مورد تاکتیک‌های جنگی یا هر کاری که اونا می‌خوان بکنن اطلاعاتی ندارم.»
جیمز با نگاهش سرتاپای او را برانداز کرد و ایوا شانه‌هایش را بالا انداخت. انگار با زبان بی‌زبانی او را تهدید می‌کرد که قدرتش را دست‌کم نگیرد.
جیمز غرولند کنان گفت: «خودت می‌دونی که ایده خوبی نیست. تموم امید ما به اینه که پرسفونه رو راضی به همکاری کنیم و اومدن تو به اون‌جا شانس متقاعد کردنش رو به‌کلی از بین می‌بره.»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ملکه‌ی مردگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرآغاز

کالیوپه به زحمت در صحرای روشن از نور سوزاننده خورشید پیش می رفت و سعی می کرد صدای دختر موقرمزی که پشت سرش می آمد نشنیده بگیرد. اینگرید(۵) اولین انسان فانی ای بود که در تلاش برای گذراندن آزمون و همسر هنری شدن ناکام ماند و شاید اگر هنری روزی پنج دقیقه وقت صرف او می کرد، می فهمید چرا کالیوپه او را کشته. همین طور که با سرخوشی جست وخیز می کرد، خرگوشی را از میان علف های بلند بیرون کشید و به سینه اش چسباند: «تو اینجایی که با من هم صحبت بشی . می دونی وسط روز همه چیز شکفته می شه؟»
کالیوپه گفت: «مثل دیروز؟ و پریروز؟ و روز قبل تر از اون؟»
اینگرید خندید:
- قشنگ نیست؟ تو اصلاً پروانه ها رو دیدی؟
- بله پروانه ها رو دیدم؛ و آهوها رو و تک تک قسمت های بی معنی زندگی بعد از مرگت رو. همه رو دیدم.
ابر تاریکی بر صورت اینگرید سایه انداخت. «متاسفم که فکر می کنی احمقانه ست؛ ولی این زندگیِ پس از مرگ منه و منم این جوری می پسندم.»
تلاش و انرژی بسیار زیادی به کار گرفته شد تا کالیوپه جلوی خودش را بگیرد و چشمانش را در حدقه نچرخاند. ناراحت کردن اینگرید فقط اوضاع را بدتر می کرد و با این سرعتی که پیش می رفت، احتمالاً قرن ها طول می کشید تا کالیوپه بتواند خود را ازآنجا بیرون بکشد. با صدای گرفته گفت: «حق با توست. موضوع اینه که من تا حالا در این قلمرو وقت نگذروندم، برای همین همه چیز برام ناآشناست.»
اینگرید آرام شد و انگشتانش را روی خز نرم خرگوش کشید. لحن خنده و حرف زدنش طوری بود که ناخودآگاه کالیوپه را وادار به نشان دادن دندان های به هم قفل شده اش کرد. «البته که وقتت رو اینجاها نمی گذرونی. تو یه الهه ای. نمی تونی بمیری، برعکس من. هرچند مرگ به اون بدی ها که فکر می کردم نیست.»
شروع به جست وخیز در میان چمنزار کرد. اگر این دختر احمق چیزی سرش می شد، باید می فهمید کالیوپه هر الهه ای نیست. او یکی از شش عضو موسس شورا بود. قبل از اینکه هیچ کدام بچه دار شوند و شورا را گسترش دهند. قبل از اینکه شوهرش خود را ماورای قوانین وفاداری در زندگی زناشویی بداند. قبل از اینکه جاودانگی را مثل آب نبات بذل و بخشش کنند. او دختر تایتان(۶) ها بود، نه فقط یک الهه خشک وخالی. او یک ملکه بود.
و اهمیتی نداشت شورا و آن ماده سگ چه تصمیمی بگیرند، او هرگز سزاوار اینجا ماندن نبود.
زیر لب گفت:
- خوبه. احمقانه ست که از مرگ بترسی.
- هنری همیشه مراقبه که من راحت باشم. هرچند وقت یه بار می آد و بعدازظهر رو با من می گذرونه.
سپس با نیشخند مرموزی پرسید: «نگفتی کی برد؟»
کالیوپه دهان باز کرد که بگوید این یک رقابت نبود؛ اما حقیقت نداشت. هرلحظه اش مسابقه ای بود که او برای بردن جایزه اش بیش از دیگران تلاش کرد. او رقبایش را با استادی تمام حذف کرده بود. اگر هنری و دیانا(۷) دخالت نمی کردند، حتی کیت هم مُرده بود.
کالیوپه باید می برد و نیشخند روی صورت اینگرید اثری مثل نمک بر زخم عمیق و حفره مانند درون سینه اش داشت، جایی که زمانی قلبش آنجا بود. اول همسرش را ازدست داده بود و وقتی فکر می کرد کسی را پیداکرده که قدر وفاداری اش را می داند و عشقی که آن قدر آرزویش را داشت به او هدیه می دهد، آن شخص _ هنری_ هرگز به او فرصتی نداده بود. به همین خاطر او همه چیزش را از دست داد. آزادی اش، مقامش، ذره ذره احترام و آبرویی که قرن ها برای به دست آوردنش مبارزه کرده بود؛ اما بیشتر از همه، او هنری را از دست داد.
آن ها به عنوان دو تن از شش عضو ازلی، از ابتدا باهم بودند، حتی قبل از آغاز بشریت. برای اعصار پی درپی او شاهد بود که چگونه هنری خود را در پس پرده ای از راز و تنهایی که هیچ کس توان نفوذ به آن را نداشت، پنهان می کرد تا وقتی پرسفونه آمد؛ و بعد از کاری که در حقش کرد، اگر کسی لایق مجازات بود، باید پرسفونه می بود. کالیوپه هیچ گاه جز خوشبختی چیزی برای هنری نخواسته بود و روزی بالاخره می فهمید تنها راه رسیدن به این احساس این است که بالاخره آن ها به هم برسند. اهمیتی نداشت چقدر طول بکشد، بالاخره او را وادار می کرد حقیقت را ببیند؛ و درنهایت، کیت برای دزدیدن آینده ارزشمندشان تاوان پس می داد.
- کالیوپه؟
سرش را تکان داد تا این افکار را عقب براند. هرچند توانست جملات درونی ذهنش را پس بزند؛ اما خشم و تلخی سرجایشان باقی ماندند. کلمات را مانند زهر به بیرون تف کرد. «کیت. اسمش کیته. دختر دیاناست.»
چشمان اینگرید گشاد شد. «و خواهر پرسفونه؟»
کالیوپه با سر تایید کرد. پشت سر اینگرید در دوردست ها مه عجیبی در هوا تشکیل شد. به نظر می رسید هوا را می شکافد و به سمت او پیش می آید، به طرز غریبی انگار صدایش می زد؛ اما او به شدت درگیر از سر باز کردن اینگرید بود. تا زمانی که دوران محکومیت با قربانیانش را می گذراند، نمی توانست بی خبر از هنری جهان مردگان را ترک کند. اگر عمداً از دستورات شورا سرپیچی می کرد، برای همیشه تبعید می شد و مقامش در شورا را به شخص دیگری واگذار می کردند. دقیقاً می دانست آن شخص دیگر کیست و با خود قسم یادکرده بود تا وقتی هنوز یک الهه است، کیت هرگز نخواهد توانست به تخت سلطنتی اش حتی نزدیک شود.
به مه چشم دوخت. «تا حالا اون طرفا رفتی؟»
اینگرید گفت: «کدوم طرف؟ درختا؟ بعضی اوقات؛ ولی چمنزار رو ترجیح می دم. می دونستی پایین گلبرگ ها مزه آب نبات می ده؟ باید یه بار امتحان کنی.»
حواس کالیوپه هنوز به مه بود. «من آب نبات نمی خورم.»
تابه حال چیزی شبیه این در جهان مردگان ندیده بود و می دانست حتماً معنی خاصی دارد. شاید هنری می خواست به او بفهماند وقتش رسیده سراغ دختر بعدی برود. شاید بالاخره متوجه شده اینگرید چقدر مزخرف بوده.
- چطور ممکنه آب نبات نخوری؟ همه آب نبات می خورن.
- من همه نیستم. همین جا بمون.
اینگرید دنبالش راه افتاد و پرسید: «یعنی می تونی بری؟ فکر نکنم. مجبوری منتظر بمونی تا من ببخشمت، نکنه یادت رفته؟»
کالیوپه دندان به هم سایید. البته که فراموش نکرده بود؛ اما تا جایی که می دانست اینگرید هرگز او را نمی بخشید. حتی اگر هم می بخشید، شک داشت باقی دخترها مثل او فکر کنند و ازآنجاکه این حکم را کیت داده بود، معنایش این می شد که تا ابد در سرزمین مردگان گیر افتاده. پس خیلی بیشتر از زمانی بود که کالیوپه می توانست صبر کند؛ بنابراین با عصبانیت گفت:
- می خوای پاهاتو به زمین بچسبونم؟ گفتم همین جا بمون.
- می تونی همچین کاری انجام بدی؟
به خود زحمت نداد جواب دهد، در عوض به سمت مه به راه افتاد و از اینگرید که به نظر می رسید قانع شده سر جایش بماند، دور شد. هرچه بیشتر از اینگرید فاصله می گرفت مرغزار کم سوتر و محوتر می شد تا اینکه سرانجام به نقطه ای رسید که دورتادورش مملو از صخره بود، چهره حقیقی جهان مردگان. جایی که هیچ روح مُرده ای اطرافش نبود تا ظاهر مرگ تحت تاثیرش تغییر قیافه دهد.
حالا که به نزدیکی مه رسیده بود می توانست ببیند که آن فقط یک مه نیست؛ تصویری لرزان و سوسوزن در هوا که صدها رشته نور به سمت او می تاباند. دستش را به سویش دراز کرد و لحظه ای که نوک انگشتانش با آن تابش عجیب تماس برقرار کرد، دلیل صدازدن نامش را فهمید. سرانجام بعد از قرن ها صبوری پیشه کردن، او بیدار شده بود.
کالیوپه لبخند زد و موجی از قدرت باستانی، چنان باستانی که نمی توانست نامی بر آن بگذارد، وجودش را در برگرفت. با پشت سر گذاشتن اینگرید مثل خاطره ای دور، قدم به جلو گذاشت و خشمی که مدت ها در خود پرورده بود، به شکل یک هدف درآمد.
- سلام، پدر.

فصل اول: بازگشت به ادن

وقتی بچه بودم، هر پاییز معلم ها به عنوان تکلیف کلاسی، یکی از آن انشاهای وحشتناک تابستان خود را چگونه گذراندید تعیین و روی تخته سیاه کلی عکس و داستان جذاب و شوخی ضمیمه اش می کردند تا توجه دانش آموزان کسل و بی حوصله را جلب کنند.
در دبستان نیویورکی ام هرسال می نشستم و گوش می دادم که همکلاسی هایم چگونه تابستان را در همپتونز(۸) یا فلوریدا یا همراه والدین پولدارشان در اروپا گذرانده اند. یا وقتی بزرگ تر شدیم، با دوستان شان مسافرت دونفری رفته اند. در دبیرستان هم همان داستان ها را با زرق وبرق بیشتری برای هزارمین بار می شنیدم: پرسه زنی با سوپر مدل ها در پاریس، مهمانی های آن چنانی با ستاره های راک نیمه شب ها در سواحل باهاماس(۹). هر دانش آموزی سعی می کرد با کارهای احمقانه و وحشیانه تر گوی سبقت را از دیگران برباید و جلب توجه کند؛ اما داستان من همیشه یکی بود. مادرم در گل فروشی کار می کرد و چون بیشتر درآمدش صرف شهریه مدرسه می شد، هیچ وقت از نیویورک بیرون نمی رفتیم. روزهای تعطیلش را در پارک مرکزی آفتاب می گرفتیم. بعدازاینکه مریض شد تابستان هایم در بیمارستان، کنار او می گذشت. وقتی عوارض شیمی درمانی به سیستم دفاعی بدنش حمله می کرد و بالا می آورد، تمام مدت مشغول عقب نگه داشتن موهایش بودم یا داشتم کانال تلویزیون عوض می کردم که برنامه ی به دردبخوری برای تماشا پیدا کنم. به همپتونز نمی رفتم، فلوریدا و اروپا هم نبودم. تابستان های من این گونه بود. به هرحال این یکی تابستان، بعد از اولین شش ماه وقت گذرانی کنار هنری، روی تمام تابستان هایی که همکلاسی هایم از خودشان درمی آوردند سفید کرد.
- باورم نمی شه تا حالا با دلفینا شنا نکردی!
من و جیمز(۱۰) داشتیم از جاده گل آلودی که به نظر می رسید زیاد مورداستفاده نیست، عبور می کردیم. دوباره به شمال شبه جزیره میشیگان(۱۱) بازگشته و اطراف مان بیشتر از اینکه ساختمان به چشم بخورد، مملو از درختان بلند بود. هرچه به عمارت ادن نزدیک تر می شدیم، نیش من بازتر می شد. درحالی که پایم را روی پدال گاز می فشردم، گفتم: «نه که رودخونه ی هادسون(۱۲) پر از دلفینه؟»
بیشتر از این ها از تمدن شهری دور بودیم که نگران سرعت گیر باشم و آخرین باری که از آن جاده می گذشتم مادرم آن قدر بدحال بود که نمی توانستم ریسک سرعت زیاد را بپذیرم؛ ولی حالا که شورا به من امتیاز جاودانگی داده بود، تنها چیزی که به خطر می افتاد، این ماشین زهوار دررفته بود. تازه، از کارهای جسورانه خوشم می آمد.
- می دونی، بیشتر تحت تاثیر اون فوران آتش فشانی ام.
جیمز متفکرانه جواب داد: «نمی دونم چرا فوران کرد. مدت زیادی خاموش بوده، حتی قبل از متولد شدن بعضی از ما. شاید، باید وقتی برگشتیم از هنری بپرسیم.»
قلبم به تپش افتاد، دیگر آن قدر نزدیک شده بودیم که می توانستم حضورش را حس کنم. مضطرب و دستپاچه با انگشتانم روی فرمان ماشین ضرب گرفتم.
- هنری به آتش فشان چه ربطی داره؟
- آتش فشان ها در حوزه ی حکمرانی اونه. اگه یکی از قدیمی ها مثل این یکی شروع به فعالیت کنه، یعنی یه خبریه.
تکه گوشتی دودی که در دست داشت گاز زد و بقیه اش را به من تعارف کرد، دماغم را بالا کشیدم.
ادامه داد: «بگیر بخور. متوجه هستی که می خوای همه ی کارای تابستون مون رو بهش بگی؟ آره؟»
چشم غره ای رفتم. «از اول هم قرار بود همین کارو بکنم، چطور مگه؟ مشکلش چیه؟»
شانه بالا انداخت. «هیچی، فقط اون طور که من فهمیدم زیادم با این ایده که شش ماه تابستون رو در یونان با یه غریبه ی بلوند جذاب بگذرونی، حال نمی کنه. همین.»
چنان قهقهه زدم که نزدیک بود از جاده خارج شوم. «و این غریبه ی بلوند جذاب کی بوده؟ چرا من اصلاً یادم نمی آد؟»
با خوش رویی گفت: «دقیقاً این چیزیه که باید به هنری بگی که هردومون از اتهامات مبرا باشیم.»
البته شوخی می کردیم. جیمز بهترین دوست من بود و تمام تابستان را به سیر و سیاحت خرابه های باستانی، شهرهای بزرگ و جزایر نفس گیر یکی از زیباترین و درواقع رمانتیک ترین کشورهای جهان گذرانده بودیم؛ ولی جیمز، فقط جیمز بود و من با هنری ازدواج کرده بودم.
ازدواج. هنوز به آن عادت نداشتم. حلقه ی ازدواج الماس سیاهم را با زنجیری به گردنم آویخته بودم، می ترسیدم آن را دستم کنم و گم شود و حالا که به فاصله ی کمتر از یک مایلی ادن رسیده بودیم، باید دوباره دستم می کردم. همین شش ماه پیش بود که تلاش کردم از هفت آزمونی که شورا برای سنجش اعتبار و کفایتم می گرفت بگذرم تا مشخص شود لایق جاودانگی و عنوان ملکه ی سرزمین مردگان هستم و چون پیروز شدم _ البته به زحمت_ من و هنری اکنون زن و شوهر محسوب می شدیم.
هرچند با جدایی و قطع ارتباط بین ما در شش ماه اخیر، احساس تاهل نمی کردم. به جیمز چیزی از احساسم نگفتم؛ اما تمام تابستان با امید دیدن هنری میان مردم این طرف و آن طرف می رفتم که البته قرار هم نبود میان مردم باشد. هرچقدر مصرانه به دنبالش می گشتم فایده نداشت. نیمی از سال برای کسانی که حتی قبل از خلقت بشر وجود داشته اند، فقط یک چشم بر هم زدن بود؛ اما حداقل یک نشانه جزئی از اینکه او هم دلتنگ من شده، انتظار خیلی زیادی نبود.
گرچه در طول شش ماه زمستان نیز، باید به سختی برای پیشرفت روابط مان تلاش می کردم. هر نگاه، هر تماس، هر بوسه_ اگر شش ماه جدایی ما را به پله اول بازمی گرداند چه؟ او صدها سال صرف عزاداری برای همسر اولش پرسفونه کرده بود و تنها یک سال می شد که مرا می شناخت. ازدواج مان هم شبیه یک پایان رویایی برای یک داستان عاشقانه نبود. آن پیوند، نقطه ی شروعی بر ابدیت من به حساب می آمد و قرار نبود زندگی جدیدمان برای هیچ کدام از ما چندان ساده و راحت باشد.
به خصوص اینکه در صدر اهداف ازدواج من، یادگیری حکمرانی بر قلمروی سرزمین مردگان به عنوان ملکه قرار داشت؛ و راستش این حقیقت که سالیان سال از مادر رو به موتم مراقبت کرده بودم اصلاً سابقه ی به دردبخوری برای فرمانروایی بر مردگان نبود. همین که دروازه های سیاه آهنین عمارت در دیدرس قرار گرفتند، نگرانی هایم را عقب راندم. نیویورک، مدرسه، بیماری مادرم، همه ی این ها مربوط به گذشته ام بود. زندگی فانی ام. این آینده ام بود و اهمیتی نداشت چه اتفاق هایی در طول تابستان افتاده یا نیفتاده، حالا که فرصتی برای بودن کنار هنری داشتم، حتی یک لحظه اش را از دست نمی دادم.
همین طور که از دروازه عبور می کردم، گفتم: «هیچ جا خونه ی آدم نمی شه.»
می توانستم انجامش دهم. هنری منتظرم بود و برای دیدنم در پوست نمی گنجید. مادرم هم آنجا حضور داشت و دیگر امکان نداشت شش ماه از او دور بمانم. بعدازاینکه تقریباً از دستش دادم، گذراندن یک تابستان بدون او زجر آورد بود؛ اما خودش اصرار داشت اولین تابستانم متعلق به خودم باشد و او و هنری دخالتی نکنند. حالا برگشته بودم و همه چیز قرار بود خوب پیش برود.
جیمز گردن کشید تا به درختان رنگارنگ مسیر نگاهی بیندازد. «خب پس؟»
نیم نگاهی به او انداختم که باحالتی عصبی دست به سینه شده و انگشتانش را روی بازویش می کوبید.
- باید ازت یه چیزی بپرسم. اون از دیدنم خوشحال می شه، مگه نه؟
چشمکی زد و با سرخوشی گفت: «کی؟ هنری؟ نمی تونم بگم. من که اون نیستم.»
این آخرین جوابی بود که انتظار داشتم بشنوم. البته که جیمز در این مورد اصلاً نمی خواست دل مرا خوش کند. جیمز کسی بود که در صورت شکست من قرار بود جای هنری را بگیرد و هرچند در طول سفرمان چیزی به روی خود نیاورد؛ اما بدون شک هنوز داغش به دلش مانده بود.
- می شه حداقل وانمود کنی برام خوشحالی؟ نمی شه که باقی زندگی ات از این موضوع عصبانی باشی.
- من عصبانی نیستم، نگرانم. اگه نمی خوای مجبور نیستی این کارو انجام بدی، می دونی که. هیچ کس سرزنشت نمی کنه.
- کدوم کار؟ یعنی برنگردم ادن؟
قبلاً آزمون ها را گذرانده بودم. به هنری گفته بودم برمی گردم. ما ازدواج کرده بودیم، آن هم با چه جنجالی.
- همه یه جوری رفتار می کنن، انگار تو تموم بودونبود هنری هستی. منصفانه نیست که تو رو زیر چنین فشاری قرار بدن.
خدای بزرگ، او واقعاً داشت در مورد برنگشتن حرف می زد.
- گوش کن، جیمز. می دونم از یونان گردی خوشت اومد... منم همین طور... اما اگه فکر می کنی می تونی با من حرف بزنی تا وادارم کنی برنگردم...
باقدرتی که باعث حیرتم شد، میان حرفم پرید. «من سعی نمی کنم به چیزی وادارت کنم. دارم مطمئن می شم دیگران این کارو باهات نکنن. این زندگی توئه؛ و اگه بعد از همه ی این اتفاق ها تصمیم بگیری که نمی خوای ادامه بدی، دیگه هیچ کس نمی تونه مادرتو ازت بگیره.»
با پرخاشگری به او پریدم.
- این... این اصلاً دلیل برگشتنم نیست.
- پس دلیلش چیه، کیت؟ بهم یه دلیل خوب بگو، منم بی خیال می شم.
- می تونم یه دوجین دلیل برات ردیف کنم.
- فقط یکی می خوام.
با عصبانیت نفس عمیقی کشیدم. اصلاً به او ربطی نداشت. من در تلاش برای حفظ موجودیت هنری از خطر محو شدن، یک بار مُرده بودم. فقط به خاطر اینکه احتمال داشت از سرزمین مردگان خوشم نیاید، گورم را گم نمی کردم.
- نمی دونم برات معنی داره یا نه؛ ولی من عاشق هنری ام و فقط به این خاطر که تو خیال می کنی اون به اندازه کافی برام خوب نیست، ترکش نمی کنم.
جیمز گفت: «منصفانه ست؛ اما اگه اون عاشق تو نباشه چه کار می کنی؟»
پایم را روی ترمز کوبیدم و با چنان خشونتی مشغول پارک کردن ماشین شدم که سرپیچ دنده از جایش درآمد. آن ماشین از اولش هم یک تکه آشغال بود.
- غیر ممکنه. اون گفت عاشقمه و من بهش اعتماد دارم که بهم دروغ نمی گه. برخلاف یه نفر دیگه که می شناسم.
به او خیره شدم؛ اما حالت چهره اش تغییری نکرد. غرشی از سر عصبانیت سر دادم و سعی کردم کمربند را که به شلوار جینم گیرکرده بود بازکنم. بعد از چند تلاش ناموفق برای رها کردن خود، جیمز دست دراز کرد و با آقامنشی سگک کمربند را باز کرد. زیر لب گفت: «لطفاً عصبانی نشو، بعد از اتفاقی که برای پرسفونه افتاد، می خوام مطمئن بشم تو همچین چیزی رو تجربه نمی کنی، خیله خب؟ همه اش همین.»
من که احمق نبودم. بخشی از وجودم می دانست هنری همیشه عاشق پرسفونه خواهد ماند. هرچه نباشد، وقتی پرسفونه از جاودانگی دست کشید و مرگ را به خاطر یک فانی پذیرفت، هنری برای همیشه او را از دست داد. به هرحال دیگر نمی توانست تا ابد دوروبر او بپلکد و نازش را بِکشد.
ولی من می توانستم چیزی به او بدهم که پرسفونه هرگز نداشت _ عشق متقابل.
- اگه تو واقعاً خوشبختی و هردوتون به یه اندازه عاشق هم اید، پس عالیه. شانس یارتون؛ ولی اگه شاد نیستی... اگه یه روز از خواب پاشی و متوجه بشی داری خودتو مجبور می کنی عاشقش باشی، فقط به خاطر اینکه صلاح کار ایجاب می کنه و نه به این دلیل که اون تو رو خوشبخت تر از قبل می کنه... می خوام بدونی که یه حق انتخاب داری؛ و اگه یه زمانی خواستی ترکش کنی، فقط کافیه یه کلمه بگی، من همراهت خواهم بود.
به سمت درهای عمارت هجوم بردم و بلند فریاد زدم: «عالیه، پس هر وقت به این نتیجه رسیدم که زندگی هنری بی ارزشه، اول ازهمه به تو خبر بدم. می شه کمک کنی؟»
بی هیچ کلامی به من پیوست تا درهای سنگینی که انگار از سرب ساخته شده بود، بازکنیم. به داخل خزیدم و به زور لبخند زدم. انتظار داشتم هنری را ببینم که در ورودی تالار مجلل و باشکوهی که با آینه و سنگ مرمر آراسته شده بود، منتظرم ایستاده؛ اما آنجا خالی بود.
لبخندم محو شد.
- پس کجان؟
- گمونم منتظر تو هستن.
به دنبال من وارد شد و در پشت سرمان به هم خورد. انعکاس صدایش در تالار پیچید.
- واقعاً فکر نمی کردی که ما اینجا اقامت داریم؟ نه؟
- نمی دونستم جای دیگه ای هم برای اقامت هست.
بازویش را روی شانه ام گذاشت؛ اما وقتی خود را تکان دادم، آن را برداشت و دستانش در جیبش فروبرد.
- البته که جای دیگه ای هم هست. دنبالم بیا.
جیمز مرا تا میانه ی تالار راهنمایی کرد، جایی که دایره ای از کریستال های زیبا با رنگین کمانی از رنگ های مختلف از مرمر سفید مرکز آن به اطراف گسترده شده و می درخشیدند. وقتی می خواستم راهم را ادامه دهم و به سمت دیگر تالار بروم، او دستم را گرفت و متوقفم کرد. نگاهش را به پایین دوخت. «این ایستگاه ماست.»
به کریستال بزرگ زیر پایم خیره شدم و بالاخره توانستم ببینمش. یک تشعشع نورانی عجیب که به نظر می رسید از جایی که ما ایستاده ایم سرچشمه می گیرد. از مرکز دایره بیرون پریدم.
- اون چیه؟
- هنری بهت نگفته بود؟
سرم را تکان دادم.
- این دروازه ی ما بین سطح زمین و جهان زیرینه. کاملاً امنه، مطمئن باش. این جور دروازه ها مثل راه میان بر هستن که دیگه مجبور نشیم راه های طولانی دیگه رو بریم.
- راه های طولانی دیگه؟
- اگه بدونی کجا رو نگاه کنی، می تونی یه ورودی به جهان زیرین پیدا و از راه غارهای مختلف و چیزایی شبیه این، تو جهان مردگان سفر کنی. تاریک و افسرده و زمان گیر هستن و اگه اصرار داشته باشی یه میلیون تُن سنگ سخت روت فشار بیاره، می شه گفت راه های پرزحمتی هم هستن.
درحالی که فکر زنده دفن شدن را از سرم بیرون می کردم، گفتم: «زیرپوسته ی زمین چیزی جز گدازه و خاک نیست. هر بچه ی هشت ساله ای اینو می دونه.»
جیمز با نیشخند پسرانه ی شیطنت باری جواب داد: «ما خداییم(۱۳). ما توی زمینه استعدادی خودمون ممتازیم.»
این بار وقتی دستش را جلو آورد آن را گرفتم و دوباره به مرکز دایره بازگشتم. غرولند کنان گفتم:
- دیگه توی چی خوبی؟ تبدیل آب به شراب؟
- این تخصص زاندر(۱۴)ـه. تعجب می کنم چطور تا حالا دریای مُرده رو به یه مهمونی عیش ونوش بزرگ تبدیل نکرده. حتماً زیادی براش شوره؛ اما در خودم، من می تونم هر چیزی، هرکسی و هرجایی که بخوای رو پیدا کنم. متوجه نشدی اصلاً در یونان گم نشدیم؟
- غیر از اون یه بار.
خاطرنشان کرد:
- اونم درواقع گم نشده بودیم.
- ببند بابا.
نگاهی به او انداختم و رنگش صورتی شد.
- خب فکر کردم تو با محیط آشنایی کامل داری.
- داشتم، صدها سال پیش. از اون زمان تا حالا خیلی تغییرات دادن. حالا چشماتو ببند.
موج قدرت الکتریکی اطراف مان به چرخش درآمد و صدای غرشی گوش هایم را پر کرد. بی هیچ هشداری، زمین زیر پای مان خالی شد و من جیغ کشیدم. قلبم تا گلویم بالا آمد. همین طور که جیمز را عقب می زدم چشمانم را باز کردم؛ اما دست هایش مثل فولاد دورم پیچیده شده بود. ما با سنگ احاطه شده بودیم_ نه ما درون سنگ بودیم و داشتیم با چنان سرعتی از میان آن عبور می کردیم، گویی فقط هوا هستیم و جسم نداریم. حالت چهره ی جیمز مثل همیشه آرام بود، انگار قاچ کردن سنگ و پوسته ی زمین _ و خدا می داند چه کارهای دیگری- کاملاً کاری طبیعی و روزمره است.
به نظر می رسید سال ها طول می کشد؛ ولی فقط چند ثانیه بعد بر زمین سفت فرود آمدیم. جیمز دستش را دور شانه ام شل کرد، ولی پاهایم به شدت می لرزید و باوجوداینکه دلم می خواست محکم پس کله اش بکوبم، برای حفظ تعادل به او آویزان ماندم. با خوش رویی گفت: «زیادم بد نبود، درست می گم؟»
چشم غره ای رفتم و با دندان قروچه جواب دادم:
- یکی طلبت. یکی که حتی نفهمی از کدوم طرف می آد؛ ولی وقتی خوردی می فهمی به خاطر چی بوده.
- بی صبرانه منتظرشم.
بالاخره ثبات لازم را برای روی پا ایستادن پیدا کردم. به جای یکی به دو کردن نگاهی به اطراف انداختم و ابروهایم بالا رفت. ما وسط غاری عظیم ایستاده بودیم، آن قدر عظیم که نمی توانستم سقفش را ببینم. تنها اثباتی که می توانستم برای زیر زمین بودن بیاورم، فقدان نور خورشید بود. البته بدون در نظر گرفتن سقوط مهیبی که از آن جان سالم به در بردم.
خیلی هم عالی. ظاهراً هنری در غار زندگی می کرد. به جای آسمان، رودهایی از کریستال از صخره ها بیرون زده بود که با درخشندگی شان فضای غار را روشن می کرد. استالاگمیت ها و استالاکتیت های عظیم الجثه در ستون هایی کنار هم ردیف شده و طوری به هم پیوسته بودند که به نظر نمی رسید کار دست طبیعت باشد، به گونه ای که کاخ باشکوهی از سنگ سیاه براق ساخته شده بود و به نظر می رسید از یک گوشه ی غار بیرون زده باشد.
جیمز گفت: «به نیابت از شورا، اجازه بده اولین نفری باشم که ورودت به جهان مردگان رو خوشامد می گم.»
دهانم را باز کردم؛ اما قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، صدای فریادهای خشمگین هنری پرده گوش هایم را لرزاند و همین طور که دنیای اطرافم در تاریکی فرومی رفت روی زانوهایم افتادم.

نظرات کاربران درباره کتاب ملکه‌ی مردگان

عالی بود ولی کتاب اولش بهتره به نظرم
در 4 هفته پیش توسط