فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نام راستین باد
سه‌گانه سرگذشت شاه کش - کتاب اول - قسمت اول

نسخه الکترونیک کتاب نام راستین باد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نام راستین باد

عصر روز بعد تازه فرارسیده بود که شارح پله‌ها را پایین رفت و به تالار اصلی وی‌استون قدم گذاشت. رنگ از صورتش پریده بود، تعادل نداشت و خورجین چرمینش را زیر بغل گرفته بود.
کت که پشت پیشخوان نشسته بود و کتابی ورق می‌زد، با دیدنش گفت: «به‌به! این هم از مهمان ناخوانده‌مان! سرت چطور است؟»
شارح دستش را به پشت سرش رساند تا محل صدمه دیده را لمس کند. «تند که راه می‌روم، تیر می‌کشد ولی هنوز هم کار می‌کند.»
کت پاسخ داد:
- از شنیدنش خوشحالم.
- اینجا...
شارح درنگی کرد و نگاهی به دوروبرش انداخت.
- ما در نواره هستیم؟
کت سرش را تکان داد.
- تو الان دقیقاً در وسط نِواره ایستا‌ده‌ای.
او یکی از دستانش را با پیچ و تابی نمایشی در هوا چرخاند و ادامه داد:
- کلان‌شهر کامیابی! موطن دوازدهان!
شارح به مرد موسرخ پشت پیشخوان چشم دوخت و به ناگاه، تکیه‌اش را به میز پشت سرش داد تا زمین نخورد. «پناه بر خدا!» و نفس‌نفس‌زنان ادامه داد: «خودت هستی! مگر نه؟!»
مهمانخانه‌چی سردرگم به او نگاه کرد.«متوجه منظورتان نمی‌شوم!»
شارح گفت: «می‌دانستم کتمان خواهی کرد...اما... چیزهایی که دیشب دیدم...»
کت یکی از دستانش را بالا برد تا او رامتوقف کند. «قبل از اینکه بخواهیم احتمال به فنا رفتن عقل و هوشت را در اثر ضربه‌ای که به سرت خورد بررسی کنیم، به من بگو از جاده‌ی تینوئه چه خبر؟»
شارح برانگیخته گفت: «چی؟! به سمت تینوئه نمی‌رفتم. داشتم... خُب، راستش را بخواهی، حتی اگر دیشب را کنار بگذاریم، اوضاع جاده‌ها هیچ خوب نیست. نرسیده به بارانداز آبوت، دار و ندارم به تاراج رفت و تا اینجا را با پای پیاده آمدم. اما به دردسرش می‌ارزید! تو واقعاً اینجایی!»

ادامه...

  • ناشر: آذرباد
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.5 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۵۱۱صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب نام راستین باد


سرآغاز: سه پاره ی سکوت

شب باز فرا رسیده بود و مهمانخانه ی "وِی استون"۱ غرق در سکوت بود؛ سکوتی از سه پاره. آشکار ترین پاره ی سکوت متعلق به بازتاب خاموش و پوچ چیزهایی بود که حضور نداشتند. شاید اگر نسیمی می وزید، راهش را زوزه کشان از میان درختان باز می کرد، لولای تابلوی مهمانخانه را به ناله درمی آورد و سکوت را همچون دنباله ای از برگ های پاییزی با خود به انتهای جاده می برد. اگر چند نفری در مهمانخانه حاضر بودند، حتی به اندازه ی انگشتان یک دست، صدای خوش وبش کردن و خندیدن های شان می توانست سکوت را در خود خفه کند؛ همان همهمه و هیاهوی همیشگی که از یک شربت خانه در دل تاریک شب انتظار می رود. اگر صدای موسیقی بلند بود... اما هیچ صوت آهنگینی در کار نبود، در حقیقت هیچ صدایی در کار نبود... و سکوت باقی ماند.
در گوشه ای از وی استون دو مرد کز کرده بودند، با عزم جزم نوشیدنی های شان را سر می کشیدند و از بحث درباره ی اخبار تازه و دردسرساز اجتناب می کردند. با این کار قدری سکوت عبوس و آزاردهنده به حجم عظیم و پوچ پیشین اضافه می شد و عیار آن افزایش می یافت.
سکوت سوم را نمی شد به آسانی حس کرد. اگر به مدت یک ساعت گوش های تان را باز می کردید، می توانستید آن را در میان لایه های چوبین کف زمین و بشکه های ورقه ورقه شده و زمخت پشت پیشخوان بشنوید. این سکوت از درون اجاقی از سنگ های سیاه برمی خاست که حرارت آتشی مُرده را در دل خود نگه داشته بود؛ از حرکت پارچه ی کتانی بر روی پوسته های ور آمده ی روی پیشخوان و از دستان مردی که آنجا ایستاده بود و سطح ماهونی را جلا می داد؛ سطحی که از پیش برق می زد و نور مشعل را بازمی تاباند.
مرد موهایی سرخ داشت، به رنگ شعله های آتش. نگاهش تیره و سرد بود و حرکات استوار و ماهرانه اش نشان از خِرد بی حد و حصر او می داد.
وی استون از آن او بود، همان طور که پاره ی سوم سکوت به او تعلق داشت و آن طور که شایسته ی مرد بود، قوی ترینِ سکوت ها بقیه را در خود فرو می برد. سکوتی که به اندازه ی انتهای پاییز کش دار، به قدر سنگ صیقل خورده در میانه ی جریان تند رود سنگین و همچون صدای چیدن شاخه گلی صبور بود؛ هم چون صدای مردی که انتظار مرگ خود را می کشد.

سرگذشت شاه کُش: روز اول

اسم من " کوات"(۳) است، با تلفظی شبیه به " کووآث". اسامی اهمیت زیادی دارند، چرا که چیزهای بسیاری در رابطه با صاحبان شان به شما می گویند. من اسم های زیادی داشته ام، بیشتر از آنکه حق هر کسی باشد.
"آدِم ها"(۴) مرا "مِیدِر"(۵) صدا می زنند که بسته به نحوه ی ادا شدنش، می تواند معنای شعله، تندر و درخت شکسته را داشته باشد.
اگر مرا دیده باشید، "شعله" برای تان قابل درک است. موهای من قرمز است؛ روشن و سوزان. اگر چند سال پیشتر به دنیا آمده بودم، به حتم موجودی شیطانی پنداشته و سوزانده می شدم. موهایم را کوتاه نگه می دارم، با این حال همیشه در هم گوریده اند، به حال خود هم که رهایشان می کنم سیخ می ایستند، تو گویی سرم را به آتش کشیده اند.
"تندر" به صدای قوی و "باریتونم"(۶) اشاره دارد و همین طور مهارت های روی صحنه که در خُردسالی آن ها را فرا گرفته ام.
"درخت شکسته"، اما هیچ گاه به نظرم عنوان متناسبی نمی آمد. با این حال با نگاهی مختصر به سرگذشتم می توان آن را تا حدی پیش گویانه دانست.
اولین مرشدم مرا " اِلیر"(۷) نامید، چرا که باهوش بودم و از هوش خود مطلع. اولین معشوقه ی راستینم "دولا تُر"(۸) صدایم زد، چرا که آوایش را می پسندید. نامم را "شَدیکار"(۹)، "لایت فایتر"(۱۰) و "سیکس استرینگز"(۱۱) گذاشتند و به اسم های کواتِ سنگ دل، کواتِ مرموز و کواتِ شاه کش صدایم زدند. این اسامی را خود به دست آورده ام ، آن ها را خریده ام و بهای شان را پرداخته ام.
گرچه من با نام " کوات" بزرگ شدم، نامی که آن طور که پدرم یکبار گفته بود، یعنی "دانستن".
مرا به نام های بی شمار خوانده اند، نام هایی که بسیاری شان ناهنجارند و ناخوشایند. با این حال تنها اندکی از آن ها را به دست خود نیافریده ام.
من شاه دختان بسیاری را از گورپشته ی پادشاهانِ در خواب رهاندم، شهر "ترِبون"(۱۲) را به آتش کشاندم، شبی را در کنار "فِلوریَن"(۱۳) صبح کردم و عقل و جان به در بردم، در سنی از دانشگاه اخراج شدم که به دیگران اجازه ی ورود داده می شد و در زیر مهتاب مسیرهایی را پیمودم که صحبت از آن ها در میانه ی روز وحشت برمی انگیزد. من با خدایان سخن گفته ام، به زنان عشق ورزیده ام و ترانه هایی سروده ام که خنیاگران را به زاری وا می دارد. لابد درباره ام شنیده اید.
افسانه ی کوات این چنین آغاز می شود؛ از هنگام کودکی اش درمیان دسته ی بازیگران مسافر تا سال هایی که به عنوان یتیمی نیمه وحشی در شهری مملو از جرم و جنایت سپری کرد و همین طور دوران بی پروایی جسورانه و در عین حال موفقیت آمیزش که به ورود به مدرسه ی سختگیر و خطرناک جادو انجامید. در این صفحات کوات را به عنوان جادوگری بدنام، سارقی همه فن حریف، نوازنده ای چیره دست و آدم کشی شریر خواهید شناخت. اما نام راستین باد بسیار فراتر از این ها است، چرا که این داستان حقیقت های نهان افسانه ی کوات را برملا می سازد.

فصل اول: محلی برای شیاطین

شب داشت فرا می رسید و مهمانخانه ی وی استون شاهد همان ازدحام همیشگی اش بود. شاید پنج نفر جمعیت زیادی به نظر نیاید، اما این نهایت جمعیتی بود که وی استون این روزها به خود می دید." کُبِ"(۱۴) پیر به ایفای نقش همیشگی اش، قصه گویی و ارائه ی نصایح راه گشا مشغول بود. مردان نیز پشت پیشخوان نشسته بودند، جرعه جرعه می نوشیدند و گوش فرا می دادند. در اتاق پشتی هم مهمانخانه دار جوان نقطه ای خارج از دیدرس را برگزیده بود و همان طور که به ماجراهای قصه ای آشنا گوش می داد، لبخند می زد.
- "تَبورلینِ"(۱۵) والا که بیدار شد، دریافت که در برج بلند زندانی اش کرده اند. آن ها شمشیرش را برداشته و هیچ وسیله ای برایش باقی نگذاشته بودند. کلیدش، سکه هایش و شمعی که همراه داشت، از هیچ کدام اثری نبود. اما این بدترین اتفاق ممکن نبود.... می دانید...
کُب لحظه ای سکوت کرد تا تاثیر کلامش فضا را پر کند.
- مشعل های روی دیوار به رنگ آبی می سوخت!
" گراهام"(۱۶)، "شِپ"(۱۷) و "جیک"(۱۸) سرشان را رو به هم تکان دادند. هر سه رفیق با هم بزرگ شده بودند، قصه های کب را شنیده و نصایحش را پشت گوش انداخته بودند.
کب سرش را به سمت جدیدترین و مشتاق ترین عضو دسته ی شنوندگان کوچکش، شاگرد آهنگر، چرخاند.
- می دانی این یعنی چه، پسر؟
با وجود اینکه شاگرد آهنگر یک وجبی از تمام حاضران قدبلندتر بود، همه او را پسر صدا می زدند و آن طور که روابط اهالی دهکده ای به این کوچکی ایجاب می کرد، عنوان "پسر" بر روی او می ماند؛ حداقل تا زمانی که ریشش بلند می شد یا سر این موضوع دماغ کسی را از ریخت می انداخت.
پسر به آرامی سرش را تکان داد.
- "چَندریَن ها"(۱۹)!
- درسته.
کب سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- چندرین ها. همه می دانند که شعله ی آبی رنگ از نشانه های آن هاست. پس مَرد...
- اما چطور پیدایش کرده بودند؟
پسر میان حرف او پرید.
- و چرا وقتی که فرصت داشتند او را نکشتند؟
جیک گفت: «هیس! ساکت باش! قبل از به پایان رسیدن داستان جواب هایت را می گیری. بذار پیرمرد قصه اش را تمام کند.»
- نیازی به این کار ها نیست، جیک.
گراهام بود که حرفش را قطع کرد.
- پسرک فقط دارد کنجکاوی می کند. حواست به نوشیدنی ات باشد.
جیک غرولندکنان گفت: «نوشیدنی ام تمام شده. یکی دیگه لازم دارم، اما مهمانخانه دار در اتاق پشتی بدجور سرگرم پوست کندن موش هایش است.
او صدایش را بالا برد و لیوان بزرگ و تهی اش را چند بار بر سطح ماهونی پیشخوان کوبید.
- آهای! یه مشت مرد تشنه اینجا نشستند!
مرد مهمانخانه دار با پنج کاسه جوشانده و دو قرص نان گرم سر رسید و با حرکاتی نرم و استوار لیوان های جیک، شپ و کبِ پیر را از نوشیدنی پر کرد.
قصه هنگام صرف شام متوقف شد. کب پیر با درندگی مردی همیشه مجرد، ته کاسه اش را در آورد و وقتی بقیه هنوز مشغول فوت کردن بخار از روی جوشانده های شان بودند، دو قرص نانش را هم بلعید و به ادامه ی قصه اش برگشت.
- حالا، چیزی که تبورلین به آن نیاز داشت، فراری درست و حسابی بود. اما هر چه دور برش را گشت، هیچ دری بر روی دیوار سلولش ندید. نه دری در کار بود و نه پنجره ای، هیچ چیز به جز سنگ سخت و لغزان. سلول از آن هایی بود که هیچ مردی توان گریز از آن را نداشت. اما تبورلین نام همه چیز را می دانست، پس هر چیزی تحت فرمانش بود. به سنگ ها گفت: "بشکنید!" و سنگ ها شکستند. دیوار مثل ورقه ی نازک کاغذ از هم گسیخت و تبورلین توانست از میان آن، آسمان آبی را ببیند و هوای لطیف بهاری را به سینه بِکشد. او به لبه ی دیوار رفت، نگاهی به پایین انداخت و بدون ثانیه ای درنگ قدم در فضای باز مقابلش گذاشت...
چشم های پسر از فرط حیرت گشاد شد.
- واقعاً این کار را کرد؟!
کب با جدیت سرش را تکان داد.
- تبورلین سقوط کرد، اما مایوس نشد. چرا که نام باد را می دانست و باد از او اطاعت کرد. با باد سخن گفت و باد او را در بر کشید، به نرمی قاصدک پروازش داد و به لطیفی بوسه ی مادر بر روی پاهایش گذاشت.
... و وقتی که به زمین رسید، به بررسی زخمی بر روی پهلویش پرداخت که در اثر ضربه ی چاقو ایجاد شده بود، اما خراشی بیش نیافت. شاید می شد آن را به حساب خوش شانسی اش گذاشت...
کب پیر خردمندانه به بینی اش ضربه ای زد.
- و شاید به حساب طلسمی که در زیر لباسش به تن داشت.
پسرک مشتاقانه با دهانی پر از جوشانده پرسید: «طلسم؟! چه طلسمی؟»
کب به پشتی چهارپایه اش تکیه داد و در حالی که از فرصت پیش آمده برای شرح جزییات قصه اش به خود می بالید، گفت: «چند روز قبل تر از این اتفاق، تبورلین در راه به یک بندزن برخورده بود و با وجود اینکه چیز کمی برای خوردن داشت، غذایش را با پیرمرد قسمت کرده بود.»
گراهام آهسته به پسر گفت: «کار عاقلانه ای کرده. همه می دانند که بندزن بهای مهربانی را به دو برابر می پردازد.»
- نه، نه.
جیک اعتراض کنان حرف او را قطع کرد.
- ضرب المثل را درست بگو: پند وصله کار، به از دو بار مزد کار.
- راستش، بیشتر از نصفش را جا انداختی.
مهمانه خانه دار که تکیه اش را به ورودی پشت پیشخوان داده بود، برای اولین بار در طی شب به حرف آمد:
- دِین بند زن می شود هر دَم ادا
بر یکی باشد به هر داد و ستا
لطف و الفت را بپردازد دوتا
بر سه گردد گر رود توهین روا
مردان پشت پیشخوان با دیدن" کُت"(۲۰) که آنجا ایستاده بود، شگفت زده شدند. ماه ها بود که به هنگام غروب به وِی استون می آمدند اما تا به حال نه صدایی از کُت شنیده بودند و نه دیده بودند که در بحثی مداخله کند. البته انتظار دیگری هم نمی شد داشت، کم و بیش یک سالی می شد که کُت به دهکده آمده بود و هنوز غریبه محسوب می شد. شاگرد آهنگر از یازده سالگی ساکن آنجا بود، با این حال هنوز هم از او به عنوان "آن پسرک رنیشی"(۲۱)یاد می شد، گویی رنیش نه دهکده ای در کمتر از سی مایلی آنجا، بلکه کشوری است غریبه و دوردست.
کُت که به وضوح خجل شده بود، برای شکستن سکوت گفت: «شنیده ام که شکل درستش این است.»
کُب پیر با تکان دادن سرش، گلویش را صاف کرد و با هجمه به تعریف باقی حکایتش برگشت.
- طلسم شاید به چهار جام پر از طلای اصیل می ارزید، اما با حساب رافت روا داشته شده، بندزن آن را در ازای یک سکه ی آهن، یک سکه ی مسی و یک سکه ی نقره به تبورلین واگذار کرد. طلسم به مانند شبِ زمستان تیره بود و همچون سطح یخ، سرد. اما تا وقتی که دور گردن تبورلین می ماند او از هر گزند شیطانی در امان بود، گزند اهریمن و نظیر آن.
شِپ با اندوه گفت:
- این روزها حاضرم پول خوبی بابت یک چنین چیزی بدهم.
در طول شب او از همه بیشتر نوشیده و کمتر حرف زده بود. همه می دانستند در "شب سندلینگ"(۲۲) گذشته اتفاقی ناخوشایند در مزرعه ی شپ افتاده است. اما آن قدر دوستان خوبی برایش بودند که برای بیرون کشیدن جزییات تحت فشارش نگذارند؛ دست کم نه تا وقتی که شب جوان است و نه تا وقتی که هوش و حواس خودشان سر جایش است.
کُب پیر نوشیدنی اش راسر کشید و با لحن خردمندانه ای گفت: «آهان! کیست که ندهد!»
پسر گفت: «نمی دانستم که چندرین ها شیطانی اند! شنیده بودم...»
- آن ها شیطانی نیستند!
جیک قاطعانه حرف پسر را برید.
- آن ها اولین شش نفری بودند که راه منتخب "تِهلو"(۲۳) را پس زدند. او هم نفرین شان کرد تا در گوشه و کنارها آواره گی کنند.
کب با لحن تند و تیزی گفت: «قصه گو تو هستی "جیکوب واکر"(۲۴)؟ اگر این طوریه، پس باقی اش را هم خودت تعریف کن!»
دو مرد برای لحظه ای طولانی به هم چشم دوختند، اما در نهایت جیک در حالی که کلماتی شبیه به معذرت خواهی زیر لب زمزمه می کرد، نگاهش را برگرفت.
کب رویش را به پسر کرد و توضیح داد: «این یکی از رمز و رازهای چندرین هاست. آن ها از کجا آمده اند؟ وقتی اعمال خونین شان به پایان رسید، کجا غیب شان زد؟ آیا انسان هایی هستند که روح شان را فروخته اند؟ شیطانند؟ روحند؟ کسی نمی داند!» او با نگاهی سرشار از تحقیر جیک را از نظر گذراند و ادامه داد: «گرچه هر کند ذهنی مدعی ست که جواب این سوال ها را می داند...»
ار آن نقطه به بعد باقی قصه به مجادله ای انجامید بر سر ماهیت راستین چندرین ها، نشانه هایی که به آن ها نسبت می دهند و می بایست احتیاط هر کسی را برانگیزد و بررسی اینکه آیا طلسم از تبورلین در مقابل راهزنان، سگ های وحشی و سقوط از روی اسب نیز مراقبت می کند یا نه. در نهایت وقتی که در با صدای کوبشی گشوده شد، التهاب و حرارت زیادی در جریان بود. جیک سرش را رو به در چرخاند.
- دیگر وقتش بود برسی " کارتر"(۲۵). باید به این احمق ها فرق بین سگ و اهریمن را بفهمانی. همه می دانَ...
جیک ناگهان از حرف زدن دست کشید و به سمت در هجوم برد.
- پناه بر خدا! چه بر سرت آمده؟
کارتر قدم در نور گذاشت. صورت رنگ پریده اش آغشته به خون بود و روکشِ پالان کهنه و رنگ و رو رفته ای را به سینه می فشرد. روکش حجم عجیبی داشت، انگار که به دور دسته ای هیزم باریک و در هم پیچیده بسته شده باشد.
دوستان کارتر با دیدن این تصویر از روی چهارپایه های شان جهیدند و با عجله به او نزدیک شدند. کارتر در حالی که به آهستگی راهش را به مرکز اتاق باز می کرد، گفت: «حالم خوبه.»
چشمانش مثل اسب رَم کرده در حدقه این طرف و آن طرف می رفت.
- حالم خوبه. حالم خوبه.
او بقچه اش را بر روی نزدیک ترین صندلی رها کرد و در اثر برخورد آن با چوب صدای بلندی برخاست؛ انگار که بقچه را از سنگ پر کرده اند. لباس تنش با برش های سر تا سری از هم دریده شده بود و پیراهن خاکستری اش، به جز آن بخشی که به رنگ سرخ تیره و عبوسی در آمده و به تنش چسبیده بود، در باقی نقاط آویزان بود و تاب می خورد.
گراهام در حالی که سعی می کرد کارتر را بر روی صندلی بنشاند، گفت:«پناه بر پروردگار! بنشین کارتر! چه بر سرت آمده؟! بنشین!
کارتر با سماجت سرش را تکان داد: «بهتان گفتم، حالم خوبه. آسیبم آن قدرها جدی نیست.»
گراهام پرسید: «چند نفر بودند؟»
- یکی. ولی آن طور که فکر می کنید نی...
- لعنت به آن ها! بهت گفته بودم کارتر!
کب پیر، با وحشت و عصبیتی که فقط از یک عضو خانواده و یا دوستی بسیار نزدیک بر می آمد، فریادزنان حرف او را قطع کرد.
- ماه هاست که دارم بهت می گویم! نباید تنها بیرون بروی! حتی تا "بِیدن"(۲۶)! این کار امن نیست!
چیک برای آرام کردن پیرمرد دستش را بر روی شانه ی او گذاشت. گراهام در حالی که هنوز سعی می کرد کارتر را بر روی صندلی بنشاند، گفت: «فقط بنشین! بذار لباست را در بیاوریم و تمیزت کنیم.»
کارتر سرش را تکان داد. «کمی زخمی شده ام، اما بیشتر خون متعلق به "نِلی"(۲۷) ست. اول به نلی حمله کرد و او را کشت؛ در دو مایلی دهکده، بعد از پل" اُلد استون"(۲۸).»
این خبر برای دقیقه ای سکوتی سنگین به ارمغان آورد. شاگرد آهنگر دستش را با همدردی بر روی شانه ی کارتر گذاشت.
- لعنتی! باید خیلی سخت باشد. آن اسب به سربه راهی برّه بود. برای نعل کردن که می آوردیش حتی یکبار هم سعی نکرد گاز بگیرد یا لگد بیندارد. بهترین اسب این دهکده بود.
- لعنت! من...
او برای ثانیه ای حرفش را خورد و سپس ادامه داد: «لعنت! زبانم بند آمده...»
و با بیچارگی نگاهش را معطوف اطرافش کرد.
کُب که در نهایت موفق شده بود شانه اش را از زیر فشار دست جیک خلاص کند، دوباره گفت: «بهت گفته بودم!»
او انگشت اشاره ی لرزانش را به سمت کارتر گرفت و ادامه داد: «تازگی ها آن بیرون کسانی پیدا می شوند که برای دو پنی آدم می کشند، چه برسد به اسب و درشکه. حالا چه کار می خواهی بکنی؟! درشکه را خودت می کِشی؟!»
سکوت ناخوشایندی حاکم شد. در حالی که دیگران سعی می کردند کلمات آرامش بخشی برای دلداری رفیق شان پیدا کنند، جیک و کب به هم چشم غره می رفتند. مهمانخانه دار با چابکی و دقت زیاد راهش را در میان سکوت حاکم باز کرد، به سمت نزدیک ترین میز رفت و اقلام داخل دستانِ پُرش را به ترتیب بر روی آن گذاشت: یک کاسه آب داغ، یک قیچی، تعدادی تکه پارچه ی تمیز، چند عدد بطری شیشه ای، سوزن و یک تکه زه.
کب زیر لب غرغر کرد: «اگه از اول به حرفم گوش می داد، هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتاد.»
جیک تلاش کرد او را ساکت کند، اما کب به کناری هُلش داد.
- واقعیت را می گویم! از دست دادن نلی اتفاق شرم آوری بود، اما اگه بعد از این گوشش را باز نکند، جانِ خودش را هم از دست می دهد. وقتی سر و کارت به آن مردها می افتد، محال است شانس دو بار در خانه ات را بزند.
لب های به هم فشرده ی کارتر به شکل خط راست در آمده بود. او دستش را به روکش پالان خون آلود رساند و آن را از لبه کشید. هر چه که در آن بود تکانی خورد و به لبه ی پارچه گیر کرد. کارتر این بار بیشتر تقلا کرد و صدای تلق و تلوق بلندی از داخلی کیسه بلند شد، انگار چندین سنگ صیقل خورده ی رودخانه بر روی سطح میز فرود می آیند.
یک عنکبوت بر روی میز بود. عنکبوتی به بزرگی چرخ ارابه و به تاریکی زغال سنگ.
شاگرد آهنگر به عقب پرید، یک میز را سرنگون کرد و تقریباً خودش هم به زمین افتاد. اجزای چهره ی کب فرو افتاد. گراهام، شپ و جیک با زبانی بند آمده صدایی از سر وحشت بیرون دادند، از میز فاصله گرفتند و با دست صورت شان را پوشاندند. کارتر نیز با تکانی عصبی یک قدم به عقب برداشت. سکوت همچون عرق سرد و چسبناکی مهمانخانه را فراگرفت.
مهمانخانه دار ابروهایش را در هم کشید و با ملایمت گفت: «نمی توانند در این مدت زمان کم این همه در غرب پیشروی کرده باشند!»
اگر سکوت نبود، احتمالاً هیچ کس نمی توانست صدایش را بشود، اما صدای او شنیده شد و حاضران چشمان شان را از شیء روی میز کندند و بی هیچ کلامی به مرد مو سرخ خیره شدند.
جیک زودتر از بقیه صدای خودش را یافت.
- تو می دانی این چیست؟
چشمان مهمانخانه دار به دور دست دوخته شده بود.
- "اسکرِیل"(۲۹).
او با حواس پرتی ادامه داد: «فکر می کردم کوه ها...»
جیک حرفش را قطع کرد.
- اسکریل؟! پناه بر خدا! کت، تو قبلاً از این ها دیده ای؟!
- چی؟!
مهمانخانه دار مو سرخ که گویی ناگهان به یاد آورده بود کجاست به تندی نگاهش را بالا گرفت.
- اوه! نه، نه. البته که نه!
او که متوجه شده بود تنها کسی است که کمتر از طول یک دست با آن جسم سیاه فاصله دارد، قدم حساب شده ای به عقب برداشت.
- فقط درباره اش شنیده ام.
حاضران همگی به او خیره شدند.
- آن سوداگری را که دو نوبتِ پیش سر و کله اش پیدا شده بود، یادتان می آید؟
همه سر تکان دادند. کب با واکنشی ناخودآگاه، برای هزارمین بار، معترضانه گفت: «حرامزاده می خواست برای نیم پوند نمک از من ده پنی بچاپد.»
جیک زیر لب زمزمه کرد: «کاش کمی خریده بودم.»
گراهام سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. «مردک پست و نابه کاری بود.»
کب در حالی که آشکارا از استفاده ی این کلمات آشنا سر حال آمده بود، تُف کرد. «شاید وقت کسادی دو سکه خرج نمک کنم، اما ده سکه دیگر دزدی ست.»
شِپ، محزون گفت: «نه اگر باز هم از این ها در راه باشد.»
همه ی نگاه ها باز به شیء روی میز معطوف شد.
کت در حالی که نگاه دقیق دیگران به شیء را بررسی می کرد، با لحنی شتاب زده گفت: «او به من گفت در "مِلکُمب"(۳۰) چیزهایی از این جانوران به گوشش خورده. خیال کردم بهانه می تراشد تا قیمت هایش را بالاتر ببرد.
کارتر پرسید: «دیگه چه گفت؟"
مهمانخانه چی برای لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد شانه اش را بالا انداخت.
- نتوانستم تمام ماجرا را بشنوم. او فقط برای چند ساعت در شهر بود.
شاگرد آهنگر گفت: «از عنکبوت ها خوشم نمی آید.»
او نزدیک به پانزده فوت آن طرف تر، پشت میز واژگون شده باقی مانده بود. «بپوشانیدش!»
جیک گفت: «این عنکبوت نیست. چشم ندارد.»
کارتر ادامه داد: «حتی دهان هم ندارد. چطور می خورد؟!»
شِپ با صدایی گرفته پرسید: «اصلاً چه می خورد؟!»
مهمانخانه دار نگاه کنجکاوش را از جسم روی میز گذراند، بعد بر روی میز خم شد و یکی از دستانش را به سمت آن دراز کرد. حاضران بیش از پیش از میز فاصله گرفتند. کارتر گفت: «حواست باشد. پاهایش به تیزی چاقوست.»
کت در حالی که با نوک انگشتان بلندش پشت هموار و بی طرح و نقش جسم را لمس می کرد، گفت: «بیشتر شبیه تیغه. سطحش صاف است و سخت. مثل سفال.»
شاگرد آهنگر ناله کرد. «زیاد باهاش ور نرو!»
مهمانخانه دار، آرام و دقیق، یکی از پاهای مسطح و بلند عنکبوت را گرفت و سعی کرد با هر دو دستش، مثل تکه چوبی آن را بشکند، اما پس از کمی تقلا حرف خودش را پس گرفت: «سفال نیست.» او پا را به لبه ی میز تکیه داد و وزن خودش را روی آن انداخت. شیء با صدای ترقی شکست. «بیشتر شبیه به سنگه.» سپس سرش را بالا گرفت و به کارتر نگاه کرد. «چطور این همه ترک برداشته؟»
و با انگشت به شکاف های باریکی اشاره کرد که سطح تیره و صاف جسم را مخدش کرده بود.
کارتر جواب داد: «نلی رویش سقوط کرد. عنکبوت از روی درخت بر سر نلی پرید و شروع کرد با پاهای تیزش بدن او را زخمی کردن. آن قدر سریع حرکت می کرد که من نفهمیدم چه اتفاقی افتاده.»
عاقبت مقاومت کارتر در مقابل فشار دست گراهام کم رنگ شد و او در صندلی فرور فت. «پای نلی به افسارش گیر کرد، بر روی موجود افتاد و چند تا از پاهایش را شکست. با این حال موجود به من حمله کرد و از سرو کولم بالا رفت.»
کارتر دستانش را به دور سینه ی خون آلودش حلقه کرد و آرام لرزید. «توانستم از روی خودم کنار بیندازمش و تا جایی که زورم می رسید لگد مالش کردم، اما باز هم پرید رویم...»
او که رنگ چهره اش به خاکستری گراییده بود بیش از پیش در صندلی فرو رفت.
مهمانخانه چی همان طور که به موجود سیخونک می زد، سرش را تکان داد. «نه خون دارد و نه هیچ عضو داخلی. درونش فقط خاکستری ست.» سپس در حالی که با انگشت به آن ضربه می زد، ادامه داد: «درست مثل قارچ.»
شاگرد آهنگر لابه کرد. «تو را به تهلوی اعظم، دست از سرش بردار! عنکبوت ها حتی بعد از کشته شدن هم تکان می خورند و می جنبند!»
کب با حرارت گفت: «احمق نباشید! عنکبوت ها نمی توانند به اندازه ی خوک قد بکشند!» بعد نگاهش را دور اتاق چرخاند و چشمان حاضرین را تک به تک از نظر گذراند. «این شیطانـه!»
حاضرین نگاه شان را به شیء روی میز انداختند. جیک معترضانه و از روی عادت مخالفت همیشگی اش با کب گفت: «اوه دست بردار!» و من من کنان ادامه داد: «مگر می شود... به این سادگی ها که نیست...»
همه می دانستند در آن لحظه در ذهن جیک چه می گذرد. به حتم در این دنیا شیاطینی وجود داشتند، اما آن ها به فرشتگان تهلو شباهت داشتند؛ به پهلوانان و پادشاهان. شیاطین به افسانه ها تعلق داشتند، به آن بیرون. تبورلین والا رعد و آتش را فراخوانده و شیاطین را به نابودی کشانده بود، تهلو آن ها را در چنگالش در هم کوبیده و زوزه کشان به عدم بی نام تبعیدشان کرده بود. ممکن نیست رفیق بچگی تان یکی از آن ها را همین چند دقیقه پیش در جاده ی بِیدن-بریت تا سر حد مرگ لگدمال کرده باشد. مسخره است.
کت انگشتانش را از میان موهای سرخش گذراند و سکوت را شکست. «برای مطمئن شدن فقط یک راه وجود دارد.»
و در حالی که جیب هایش را می کاوید، ادامه داد: «آهن یا آتش.» در نهایت یک کیف چرمی برآمده از جیبش بیرون کشید.
- و نام خدا.
گراهام که کلام او را تکمیل کرده بود، ادامه داد: «شیاطین از سه چیز می ترسند؛ آهن سرد، آتش پاک و نام مقدس خداوند.»
لب های مهمانخانه چی در اثر فشار به شکل خط صاف درآمد و در حالی که داشت محتوای کیفش را بر روی میز خالی می کرد، گفت: «البته.»
سپس با انگشتان بلندش مشغول کند و کاو میان سکه های روی میز شد: تالنت های"(۳۱) نقره ی پُروَزن، بیت های نقره ی سبک، "جات های"(۳۲) مسی، نیم پنی های لب پر شده و "درَب های"(۳۳) آهنی. «کسی یک "شیم"(۳۴) همراهش دارد؟»
جیک گفت: «از درَب استفاده کن. آهنش خوبه.»
مهمانخانه دار جواب داد: «آهن خوب به درد من نمی خورد! کربن زیادی در یک درَبی ست. شبیه فولاده.»
شاگرد آهنگر گفت: «حق با اوست، جز اینکه در درَب از زغال سوخته استفاده می کنند. زغال سوخته و آهک.»
مهمانخانه چی سرش را با احترام رو به پسر تکان داد.
- تو بهتر می دانی ارباب جوان. هرچه باشد کار و بارِ تو همین است.
او دیگر بار انگشتان بلندش را در میان تپه ی سکه ها دواند و پس از کمی تقلا دستش را با سکه ی تک شیمی بالا برد. «بفرمایید!»
جیک پرسید: «این سکه چه کار می کند؟»
کب پیر با لحنی نامطمئن پاسخ داد: «آهن شیاطین را می کشد، اما این یکی قبلا مُرده. شاید هیچ کاری نشود کرد.»
- برای مطمئن شدن فقط یک راه داریم.
مهمانخانه چی برای لحظه ای کوتاه، نگاه موشکافانه اش را از نگاه همه ی حاضرین گذراند و با عزمِ جزم به سمت میز برگشت. حاضرین فاصله شان را از لبه ی میز بیشتر کردند.
کت، شیم آهنی را به سطح سیاه جسم فشار داد و بلافاصله صدای ترقی برخاست، چنان که از پوستِ تَر کُنده ی صنوبر در میان زبانه های آتش برخاسته باشد. نفس ها در سینه حبس شد، اما با ساکن ماندن جسم بر روی میز، آرامش به میان جمع بازگشت. کب و سایرین، همچون پسربچگانی که رنگ شان در اثر شنیدن قصه های ارواح پریده باشد، لبخند لرزانی به هم تحویل دادند، اما با پراکنده شدن بوی شیرین و گس گل گندیده و موی کزخورده در فضای اتاق، لبخند بر روی لب های شان خشکید.
مهمانخانه چی سکه ی تک شیمی را با تلق محکمی روی میز کوبید و در حالی که دستانش را به پیش بندش می مالید، گفت: «خُب، به گمانم همه چیز مشخص شد. حالا باید چه کار کنیم؟»
چند ساعت بعد، صاحب مهمانخانه در دروازه ی وِی استون ایستاده بود و چشمانش را در میان تاریکیِ شب استراحت می داد. ردی از نور مشعل از پنجره ی مهمانخانه بیرن می پاشید و جاده ی خاکی و دروازه ی آهنگری را در آن سمت روشن می کرد. جاده نه عریض بود، نه خوش سفر و برعکس بسیاری از راه ها، انگار به هیچ کجا نمی رسید. مهمانخانه چی با نفسی عمیق هوای پاییزی را به سینه کشید و با بی قراری دور و برش را نگاه کرد، تو گویی انتظار پیش آمدی را می کشد.
خودش را " کُت" می خواند و این نام را پس از پا گذاشتن به آن دهکده بادقت برگزیده بود. او، بنا بر دلایل معمول و گاه برخی دلایل نامعمول، وقت به وقت برای خودش اسمی جدید دست و پا می کرد، چرا که اسامی برایش جایگاهی خاص داشتند و این کم اهمیت ترین بهانه اش بود.
سرش را بالا گرفت. نگاهش به هزاران ستاره افتاد که بر روی سیاهی مخملی و خالی از ماهِ شب هنگام می درخشیدند. همه ی آن ها را می شناخت و نام ها و افسانه های شان را از بر بود؛ از جنسی چنان آشنا که گویی کف دست خودش را می شناسد.
کت سرش را پایین انداخت، بی توجه آهی کشید و به داخل بازگشت. او دَر مهما خانه را بست و کرکره ی پنجره ها را کشید، تو گویی می خواهد فاصله اش را تا حد ممکن از ستاره ها و نام های جور و واجورشان حفظ کند. زمین را با تکراری مکرر جارو کشید و هیچ گوشه ای را جا نینداخت. سپس با درنگ و کفایت میزها را شست و پیشخوان را تمیز کرد. درنهایت، پس از یک ساعت کار مداوم، آب باقی مانده در سطل تمیزکاری اش چنان شفاف بود که بانویی متشخص می توانست دستان خود را در آن بشوید.
پس از تمام این ها، کت چهارپایه ای را پشت پیشخوان گذاشت و به گردگیری صف طویلی از بطری ها مشغول شد که بین دو بشکه ی غول پیکر جاخوش کرده بودند. او حتی ذره ای از دقت و ظرافتی را که صرف تمیزکاری باقی چیزها کرده بود، خرج بطری ها نمی کرد و خیلی زود آشکار شد که به بهانه ی این کار تنها می خواهد بطری ها را لمس کند و در دست بگیرد. حتی گاه با حواس پرت زیر لب ناله ای می کرد، گرچه اگر خودش متوجه می شد قطعاً جلوی این کار را می گرفت.
همان طور که کت بطری ها را میان انگشتان کشیده و در دستان باوقارش می چرخاند، به یاری حسی آشنا چروک های خسته ی صورتش محو می شد و جوان تر به نظر می آمد. به حتم سی ساله نبود و حتی تا سی سالگی راه درازی داشت. برای گرداندن چنین مسافرخانه ای بسیار جوان بود، بسیار جوان تر از آنی که صورتش را آن همه چین و چروک حاصل از خستگی بپوشاند.
کت به بالای پله ها رفت و در اتاقش را گشود، اتاق تیره و بی امکاناتی که به ریاضت خانه شباهت داشت. سنگ اجاقِ سیاه رنگی در وسط اتاق قرار داشت و یک جفت صندلی و میز کوچکی نیز در کنار آن به چشم می خورد. تنها مبلمان دیگر اتاق یک تخت خواب باریک بود که به یک قفسه ی بزرگ و تیره ختم می شد. هیچ تزئینی بر روی دیوار به چشم نمی خورد و کف چوبی اتاق نیز برهنه بود.
صدای قدم هایی از داخل سرسرا به گوش رسید و مرد جوانی وارد اتاق شد. او کاسه ای جوشانده در دست داشت که از آن بخار و عطر فلفل برمی خاست. چهره ی مرد جوان تیره و فریبنده بود، لبخندی چابک بر لب و چشمانی حیله گر داشت.
- هفته ها می شدکه این قدر دیر نکرده بودی.
مرد در حالی که کاسه ی جوشانده را به کت می داد، ادامه داد: «قصه های امشب می بایست از آن خوب هایش باشد، "رِشی"(۳۵).»
رِشی یکی دیگر از نام های مرد مهمانخانه دار بود، البته یک جور نام خودمانی. مرد جوان که با تلفظ این اسم گوشه ای از لبش به شکل نیشخند بالا رفته بود، داخل صندلی کنار آتش فرو رفت.
- بگو ببینم "بَست"(۳۶)، امروز چه یادگرفته ای؟
- امروز ارباب، آموختم که چرا اهالی عشق نگاه تیزتری نسبت به اهالی علم دارند.
کت با لحنی که رنگی مفرح به خود گرفته بود، پرسید: «می شود بپرسم چطور، بَست؟»
بَست در را چفت کرد و بر روی صندلی دوم بازگشت. او با چنان ظرافت و وقاری حرکت می کرد که گویی در رقص است. «خُب، می دانی رِشی، کتاب های غنی و وزین جاهایی گیر می آیند که روشنایی شان بسیار کم است، اما در عوض دخترهای دل فریب، آن بیرون زیر پرتو های آفتابند و آموختن شان چشمت را نمی آزارد.»
کت سرش را تکان داد. «اما حواست باشد که دانش آموزی با ذکاوتی استثنایی، کتابش را به آن بیرون می برد و بدون وحشت از اینکه توانمند ی دلخواه چشمانش کاهش یابد، خودش را به بهترین سان می آموزاند.»
- چنین چیزی از ذهن من هم گذشت رشی که بی شک از من، دانش آموز با ذکاوتی می سازد.
- بی شک.
- اما وقتی که مکانی زیر آفتاب یافتم تا در آن به مطالعه مشغول شوم، دلبرکی سراغم آمد و مرا از انجام هر عملی از این دست بازداشت.
چهره ی بست گُل کرد. کت آهی کشید و گفت: «بگو ببینم، آیا حدسم درست است که تو امروز از "سلیوم تینچر" (۳۷)هیچ نخوانده ای؟
بَست چهره ای به نسبت خجالت زده برای خودش دست و پا کرد.
کُت با چشمانی خیره به آتش سعی کرد چهره ای عبوس به خود بگیرد، اما تلاشش موفقیت آمیز نبود. «آه، بَست، امیدوارم دلبرکت به قدر نسیم گرمی که در سایه سار می وزد فریبنده باشد. گفتن این حرف از من آموزگار بدی می سازد ولی خوشحالم. حوصله ی زیادی برایم نمانده تا با کشمکش طاقت فرسای آموزگاری مصرفش کنم.»
برای دقیقه ای سکوت برقرار شد. «امشب یک اسکریل به کارتر حمله کرده بود.»
لبخند سهل انگارانه ی بَست همچون نقابی ترَک خورده از صورتش فرو ریخت و چهره ای رنگ پریده و محنت زده از آن به جا ماند. «یک اسکریل؟!»
او تا نیمه برخاست و بر روی زانوانش خم شد، انگار که می خواهد خودش را به بیرون اتاق پرتاب کند، اما سگرمه هایش را از روی شرم در هم کشید و خودش را به زحمت بر روی صندلی نشاند.
- از کجا می دانی؟ جسد کارتر را چه کسی پیدا کرد؟
- کارتر هنوز زنده ست، بَست. او به اینجا آوردتش. فقط یکی بود.
بَست با لحنی بی احساس گفت: «خودت خوب می دانی چیزی به عنوان "یک اسکریل" وجود ندارد.»
- می دانم. اما تغییری در واقعیت ایجاد نمی شود. فقط یکی بود.
- و کارتر آن را کشته؟ امکان ندارد یک اسکریل باشد! لابد...
- بَست، یک اسکریل بود. خودم دیدمش.
کت نگاهی جدی به او انداخت و ادامه داد: «کارتر فقط شانس آورد، همین. گرچه حسابی زخمی شده بود. چهل و هشت تا بخیه خورد! تقریباً تمام زهی که داشتم را صرفش کرد.»
کت کاسه ی جوشانده اش را برداشت. «اگر کسی پرسید، فقط بگو پدربزرگ من محافظ کاروان بوده و من تمیز کردن زخم و بخیه زدن را از او آموخته ام. امشب بیش از حد هول کرده بودند و کسی برایش سوالی پیش نیامد، اما تا فردا چند نفرشان کنجکاوی خواهند کرد. در حال حاضر این یک قلم را لازم ندارم.»
او بر روی کاسه ی جوشانده اش دمید و ابری از بخار صورتش را پوشاند.
- با جسد چه کار کردی؟
کت با لحنی تند و تیز پاسخ داد: «کاری با آن نداشتم! من فقط یک مهمانخانه دارم! سروکله زدن با چنین چیزهایی فراتر از موقعیت و اختیارات من است.»
- رشی، تو نمی توانی وسط این اوضاع درهم و برهم به حال خود بگذاری شان!
کت آه کشید. «آن را پیش کشیش بردند. او هم به درستی آنچه را که باید انجام داد، البته با دلایل نادرست.»
بَست دهانش را باز کرد، اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید کت ادامه داد: «بله، حواسم بود که گودال به قدر کافی عمیق باشد. بله، حواسم بود در آتش چوب سمان کوهی بیندازند. بله، حواسم بود پیش از آنکه دفنش کنند داغ و طولانی سوزانده شده باشد و بله، حواسم بود هیچ کس یک نوک سوزن از آن را به عنوان یادگاری نگه ندارد.
اخم عمیقی ابروهای او را در هم گره زد. «می دانی، من ابله نیستم.»
بَست که آشکارا خیالش راحت شده بود به پشتی صندلی اش تکیه داد.
«می دانم که نیستی، رشی. اما من حتی خیالم جمع نیست که نیمی از این جماعت بتوانند بدون کمک و راهنمایی در جهت باد بشاشند.» او برای لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت: «سر در نمی آورم. چرا فقط یکی بود؟»
کت پیشنهاد داد: «شاید هنگام عبور از کوهستان مُرده اند. همه شان به جز یکی.
بَست با اکراه حرف کت را تایید کرد: «ممکنه.»
کت با نکته سنجی گفت: «شاید هم طوفان چند روز پیش کلک شان را کنده باشد. طوفان، آن طور که قدیم ها در دسته ی بازیگران می گفتیم، از آن اربه افکن های اساسی بود. آن همه باد و باران لابد همان یکی را از دسته جدا انداخته.
بست با بی قراری پاسخ داد: «از فرض اولت بیشتر خوشم آمد، رشی. حالا دست کم سه، چهارتا اسکریل دارند در دهکده برای خودشان جولان می دهند، آن چنان که... چنان که...»
- چنان که چاقوی حرارت دیده ای کره را می درد؟
- بیشتر شبیه به چندین چاقوی حرارت دیده که چندجین مزرعه دار روستایی را می درد.
بست با لحنی خشک ادامه داد: «این مردم نمی توانند از خودشان محافظت کنند. شرط می بندم در سرتاسر این دهکده شش تا شمشیر هم نمی شود پیدا کرد، البته نه که در مقابل اسکریل شمشیر به کاری بیاید...»
برای دقیقه ای طولانی سکوتی فکربرانگیز برقرار شد، اما بست با بی قراری آن را شکست.«خبر تازه ای نیست؟»
کت سرش را تکان داد. «امشب صحبت های شان به اخبار نکشید. هنوز وسط قصه گفتن بودند که کارتر اوضاع را به هم ریخت. گمانم چنین چیزی بی سابقه باشد. با این حال فردا شب برمی گردند و کارهای من بیشتر می شود.»
او با سستی قاشقش را در کاسه ی جوشانده چرخاند و اندیشناک ادامه داد: «کاش اسکریل را از کارتر خریده بودم. می توانست پولش را خرج یک اسب جدید کند. مردم هم از همه جا برای تماشای آن می آمدند. می توانستیم محض تنوع هم که شده یک کسب و کار حسابی برای خودمان راه بیندازیم.
بست با نگاهی بهت زده و هراسناک به او زل زد، اما کت قیافه ی تسکین دهنده ای به خود گرفت و دستی را که قاشق را با آن نگه داشته بود، تکان داد. «سربه سرت گذاشتم بست.»
و با لبخند بی رنگ و رویی ادامه داد: «گرچه، آن قدرها هم بد نمی شد.»
بست با تحکم گفت: «چرا رشی. مطمئن باش بد می شد. خیلی هم بد می شد.» و طعنه زنان ادامه داد: «مردم از همه جا برای تماشایش می آمدند. شکی در این نیست.»
کت با لحنی شفاف ساز پاسخ داد: «مشغولیت خوبی از آب درمی آمد! مشغول-یَت!»سپس با قاشق به سطح جوشانده اش ضربه زد. «در این اوضاع هر چیزی خوب از آب در می آید.»
دقیقه ای در سکوت گذشت. کت با ترش رویی چشمانش را به کاسه ی جوشانده دوخته بود، اما نگاهش انگار مکانی بسیار دوردست را می کاوید. او عاقبت گفت: «اینجا کلی بهت سخت می گذرد، بست. از فرط ملال لابد حسابی کرخت شده ای.»
بست شانه اش را بالا انداخت. «چندتایی زوجه ی جوان در شهر هست، این طرف و آن طرف هم می شود دخترکانی پیدا کرد.»
او مثل بچه ی بازیگوشی نیشش را باز کرد و ادامه داد:
- به سبک خودم خوش می گذارنم.
- خیلی خوبه.
و بار دیگر سکوت برقرار شد.
کت قاشقی پر در دهان گذاشت، محتویاتش را جوید و قورت داد. «می دانی، فکر می کردند سر و کارشان با شیطان است.»
بست شانه ای بالا انداخت.
- چه بهتر، رشی. احتمالاً به نفعشان است فکرشان تا همین جا قد بدهد.
- می دانم. در حقیقت خودم این فکر را به سرشان انداختم. اما، می دانی که این یعنی چه!
کت نگاهش را به نگاه بست دوخت. «آهنگری تا چند روز آینده حسابی پرمشغله می شود.»
بست بادقت به واکنشی خالی از حس بسنده کرد. «اوه.»
کت سرش را تکان داد. «بست، اگر بخواهی بروی سرزنشت نمی کنم. جاهای بهتری از اینجا برایت هست.»
بست، بهت زده جواب داد: «نمی توانم بروم، رشی.» او در فقدان کلام مناسب چندبار دهانش را باز کرد و بست. «دیگر چه کسی پیدا می شود تا به من آموزش دهد؟»
کت نیشخندی زد و برای لحظه ای صورتش نشان داد تا چه اندازه جوان است. در پس چروک های کسل صورت و حالات موقر مهمانخانه چی، او هیچ از هم نشین موتیره اش مسن تر به نظر نمی رسید.
- واقعاً چه کسی؟
او با قاشقش به سمت در نشانه رفت.
- برو و به درس و مشقت برس یا مزاحمتت را ببر برای دختر کسی. حتم دارم کارهای بهتری می توانی انجام دهی تا تماشای غذا خوردن من.
- راستش...
کت گفت: «دورشو ای شیطان!»
و با دهانی نیمه پُر با گویش تمیک غلیظی ادامه داد: «"تهوس آنتائوسا اِها!"(۳۸)»
بست با خنده ی جانانه ای از جا پرید و با یکی از دستانش علامت ناشایستی نشان داد. کت لقمه اش را قورت داد وبه زبانی دیگر گفت: «آروی ته دِنا-لِیان!»
خنده از لبان بست محو شد. سرزنش کنان پاسخ داد:
- اوه بس کن! این دیگر بی ادبی ست!
- به نام زمین و سنگ، من تو را لعن می کنم!
کت انگشتش را در لیوان کنار دستش فرو برد و قطرات نوشیدنی را بی تفاوت به سمت بست پاشید.
- بسوز و مطرود شو‍!
- با شراب سیب؟
بست در حالی که ناشیانه سعی داشت قطره ای از نوشیدنی را از جلوی لباسش پاک کند، به طور هم زمان چهره ای سرخوش و رنجیده برای خودش دست و پا کرد. «فقط امیدوارم لکه اش باقی نماند.»
کت قاشقی دیگر از شامش را در دهان گذاشت.
- برو بخیسانش. پیشنهاد می کنم اگر به بیچارگی افتادی، خودت را از مجموعه ی بی شماری از فرمول های حل کننده که در سیلیوم تینچر آمده، بهره مند کنی. باورم است در فصل سیزدهم می توانی پیدای شان کنی.
- باشد!
بست برخاست و با ظرافت غریب و شناورش به سمت در رفت.
- اگر چیزی لازم داشتی صدایم کن.
و در را پشت سرش بست.
کت با آرامش به خوردن ادامه داد و باقی مانده ی جوشانده را با تکه نانی از ته ظرف پاک کرد. او در حین خوردن از پنجره بیرون را تماشا می کرد یا دست کم، از آنجایی که روشنایی چراغ سطح پنجره را در مقابل تاریکی پشتش به آینه مبدل کرده بود، سعی می کرد تماشا کند. نگاه بی طاقتش با سرگردانی اتاق را می کاوید. اجاق اتاقش از همان سنگ سیاهی بود که اجاق طبقه ی پایین را با آن ساخته بودند؛ اجاقی که در مرکز اتاق قرار گرفته بود، به یک شاهکار مهندسی کوچک شباهت داشت و کت از این بابت تا حدی به خود می بالید. تخت کوچکش هم بیشتر شبیه به تخت خواب سفری بود و اگر به آن دست می زدید، پی می بردید که تقریباً تشکی در کار نیست.
اگر ناظر خبره ای کت را زیر نظر می گرفت، متوجه می شد چیزی در اتاق است که نگاهش از آن حذر می کند؛ به همان شکلی که شما از نگاه به معشوق دیرینه تان در مهمانی شام رسمی برحذرید و یا یک دشمن قدیمی را که نیمه های شبی پرازدحام آن سمت میخانه نشسته است، نادیده می گیرید.
کت سعی کرد آرام باشد، اما درنهایت، شکست خورده و بی قرار آهی کشید، بر روی صندلی اش چرخید و نگاهش بی هیچ اختیاری بر روی صندوقچه ی انتهای تخت خواب افتاد.
صندوقچه از "رُه"(۳۹) ساخته شده بود، چوبی کمیاب و پُروزن، به تیرگی زغال و به مسطحی شیشه ی صیقل خورده. غنیمتی بود برای عطاران و کیمیاگران و تکه ای از آن به اندازه ی انگشت شست تان، به راحتی هم ارز طلا محسوب می شد. قفسه ای ساخته شده از جنس این چوب، ورای هر نوع افراط گری می نمود.
صندوقچه سه مرتبه مهر و موم شده بود. یک قفل از آهن به آن زده بودند، یک قفل از مس و قفلی که با چشم دیده نمی شد. آن شب چوب صندوقچه به طور نامحسوسی اتاق را مملو از رایحه ی مرکبات کرده بود و بوی آهن را دفع می کرد.
چشمان کت که به صندوقچه افتاد، نتوانست نگاهش را آسان و بی درنگ از روی آن بکَنَد، نتوانست با همان رندی همیشگی اش چشمانش را از روی آن بسراند، انگار که هیچ آنجا نیست. با همان یک لحظه ای که نگاهش بر روی صندوقچه ثابت ماند، تمام خطوطی که خوشی های ساده ی آن روز از روی صورتش زدوده بود، باز چهره اش را پوشاند، آرامش حاصل از بطری ها و کتاب هایش، به چشم برهم زدنی ناپدید شد و چیزی جز پوچی و درد در نگاهش باقی نماند. برای لحظه ای، اشتیاقی زائدالوصف و افسوسی عمیق صورتش را درهم کشید.
اما به دقیقه نکشید که تمام این احساسات از صورتش رخت بربست و چهره ی سَرخورده ی مردی را به جا گذاشت که یک میهمانخانه را اداره می کرد، مردی که خود را کت می خواند. او بی آنکه متوجه شود، آهی کشید و خودش را بر روی پاهایش بند کرد. زمانی طولانی سپری شد تا او از کنار صندوقچه بگذرد و خود را به تخت خوابش برساند، بر روی تختش هم که جا گرفت، زمانی طولانی سپری شد تا به خواب برود.
همان طور که کت حدس زده بود، شب بعد همگی به وی استون بازگشتند تا بنوشند و شام بخورند. با بی علاقگی، چند تلاش برای قصه گویی صورت گرفت، اما خیلی زود به خاموشی انجامید. هیچ کس آن طور که باید سرحال نبود. بنابراین هنوز پاسی از غروب نگذشته بود که بحث به مسائل پراهمیت گرایید. همگی لقمه های شان را می جویدند و از شایعاتی می گفتند که شهر را پر کرده بود و بیشترشان مایه ی ناخوشنودی بود. "شاهِ نادم"(۴۰) اوقات سختی را با شورشیان "رِزاوِک"(۴۱) سپری می کرد و این مسئله نگرانی هایی، هرچند کم اهمیت، برمی انگیخت. رزاوک از آنجا خیلی دور بود. حتی کب هم که از بقیه دنیادیده تر بود، برای پیدا کردنش روی نقشه باید زحمت زیادی می کشید.
آن ها مشغول بررسی جنگ از دیگاه خودشان بودند. کب پیش بینی کرد که پس از برداشت محصول برای بار سوم از آن ها مالیات طلب خواهند کرد و با وجود اینکه "سالِ سه خون بار"(۴۲) در مقیاس خاطرات زنده ی هیچ کدام شان نمی گنجید، کسی با او بحث نکرد. جیک هم حدس زد که برداشت محصول شان آن قدر خوب خواهد بود که پرداخت خراج سوم بیشتر خانواده ها را به فقر نمی کشاند، به جز خانواده ی "بِنتلی"(۴۳) که هرچه هم پیش بیاید، وضع شان از این بدتر نمی شود و همین طور خانواده ی "اوریسون"(۴۴) که گوسفندهای شان همین طور پشت سر هم غیب می شدند و البته مارتین مجنون که امسال فقط جو کاشته بود. هر مزرعه دار ناقص العقلی می دانست باید حبوبات بکارد. جنگ یک حسن هم برای شان داشته باشد، همین است که سربازها فقط حبوبات می خوردند و همین قیمت محصول شان را بالا نگه می دارد.
چند نوشیدنی دیگر نیاز بود تا صحبت های شان رنگی از نگرانی به خود بگیرد. سربازهای فراری و باقی فرصت طلب ها جاده ها را بند آورده بودند و با این شرایط سفرهای کوتاه هم خطر زیادی داشت. البته خطرناک بودن راه ها همان قدر طبیعی بود که سرد بودن زمستان؛ کافی است غُرتان را بزنید، احتیاط لازم را به جا آورید و سرتان را به زندگی تان گرم کنید. اما این بار فرق داشت. در طی دو ماه گذشته وضع راه ها چنان بد شده بود که همه دست از غرولند برداشته بودند. آخرین کاروانی که گذرش به آنجا افتاده بود، دو درشکه و چهار نگهبان داشت. تاجر هم به ازای نیم پوند نمک دَه پنی و برای یک قرص شکر، پانزده پنی طلب کرده بود. در بساطش نه فلفل پیدا می شد، نه دارچین و نه شکلات. البته یک بسته ی کوچک قهوه داشت که به ازایش دو تالنت نقره می طلبید. ابتدا مردم همگی به قیمت های تاجر خندیدند، اما وقتی توانست چند معامله جوش دهد، به او تف انداختند و نفرین و ناسزا بارش کردند.
اما همه ی این ها به دو یازدهه پیش تعلق داشت؛ بیست و دو روز قبل. با وجود اینکه فصل دادوستد فرارسیده بود، از آن روز هیچ خبری از یک سوداگر حقیقی نشده بود. بنابراین، حتی با وجود سایه ی نگران کننده ای که پرداخت خراج سوم بر روی اذهان انداخته بود، مردم کیف پول های شان را می کاویدند و افسوس می خوردند که کاش چیزکی خریده بودند، محض خاطر اینکه برف زمستانی زودتر از موعد باریدن بگیرد.
از شب قبل هیچ صحبتی به میان نیامد؛ نه از چیزهایی که سوزاندند و نه از چیزهایی که مدفون کردند. با این حال بحثش بین اهالی داغ بود که شهر زنده بود به همین سخن چینی ها. زخم های کارتر کمک کرد تا این داستان ها تا حدی باورپذیر جلوه کنند، اما تا حدی، نه بیشتر. واژه ی "شیطان" به زبان آورده می شد، اما همراه با لبخند نصفه نیمه ای که پشت دست های افراشته پنهانش می کردند.
تنها همان شش رفیق بودند که به باقی مانده ی آن چیز پیش از سوزاندنش نگریستند. یکی از آن ها زخم سختی برداشته بود و بقیه سخت مشغول نوشیدن بودند. کشیش هم آن چیز را دیده بود، اما تماشای شیاطین کسب و کارش محسوب می شد. شیاطین به پیشه اش رونق می دادند.
مهمانخانه چی هم به وضوح یکی از شاهدان بود، اما او به این دور و برها تعلق نداشت و از آن حقیقتی غافل بود که تمام زادگان و بزرگ شدگان این دهکده ی کوچک آن را از برداشتند: قصه ها شاید اینجا نقل شوند، اما محل رخدادشان جای دیگری است. شیاطین در این دهکده جایی نداشتند.
به علاوه، اوضاع بدون وام گرفتن از این مشکلات هم به قدر کافی بد بود. کب و دیگران خوب می دانستند صحبت از چنین مسائلی در این اصناف به هیچ وجه بخردانه نیست. هر تلاشی برای متقاعد کردن اهالی می توانست آن ها را از شدت خنده به جنون بکشاند، مثل مارتین مجنون که سال ها بود تلاش می کرد زیر سقف خانه اش یک چاه آب حفر کند.
با این حال، هر کدام شان تکه آهنِ سردشده ای به همراه داشتند که از آهنگری گرفته بودند، تکه هایی چنان سنگین که می توانستند تاب بخورند و هیچ کدام از آنچه که در فکرشان می گذشت، حرفی نمی زدند. به جایش از وضع بد راه ها می نالیدند که روز به روز هم بدتر می شد و از سوداگران می گفتند، از فراری ها، از وضع مالیات ها و اینکه مقدار نمکی که دارند کفاف زمستان را نخواهد داد. دور هم به یاد می آوردند که تا همین سه سال گذشته، هیچ کس حتی به فکر نمی افتاد که پشت در خانه اش را بیندازد، چه برسد به اینکه بخواهد آن را غل وزنجیر کند.
پس از همه ی این ها بحث به سراشیبی افتاد و در نهایت، با وجود اینکه هیچ کس از آنچه که در فکر داشت حرفی به میان نیاورد، آن گردهم آیی شبانه با آوایی محزون و شوم به پایان رسید. هما ن گونه که تمام گردهم آیی ها در آن دوران به پایان می رسید و درست به همان شکل که زمانه اقتضاء می کرد.

پیش گفتار

نسل امروز مخاطبان ادبیات، جوانان و نوجوانانی که کتاب خواندن را با هری پاتر شروع کرده اند و با ارباب حلقه ها به اوج لذت مطالعه دست یافته اند، به خوبی با لذت ناب و منحصر به فرد مطالعه ی یک اثر فانتزی آشنایی دارند؛ اثری داستانی که آن ها را به سرزمین های نو ببرد، با موجوداتی غریب آشنا کند و در قالب یکی از زیباترین و کامل ترین شمایل های ادبی، تجربه ی بی نظیر سیاحت دنیاهایی ورای تصور را به آن ها ببخشد.
با گذر زمان، رشد ادبیات و هم پای آن، رشد فکری مخاطب ها، ادبیات فانتزی و در حالت کلی ژانر گمانه زن، به جایگاهی بسیار بالاتر از گذشته دست یافته است. این گونه ی ادبی دیگر ابزاری برای سرگرمی کودکان و پر کردن مجلات زرد تلقی نمی شود. در سال های گذشته شاهد رشد چشمگیر انتشار آثار ادبی در گونه ی گمانه زن بوده ایم؛ آثاری که نه تنها با اقبال گسترده ی خوانندگان مواجه شده اند، بلکه به زعم منتقدان نیز از چنان غنایی برخوردارند که در میان شاهکارهای ادبی قرن جای می گیرند.
سه گانه ی «سرگذشت شاه کش» را بی شک می توان جزء زیباترین و قدرتمندترین آثار ژانری منتشر شده در قرن بیست ویکم طبقه بندی کرد. نویسنده ی این اثر، پاتریک راتفاس، جلد اول این سه گانه را در سال ۲۰۰۷ به انتشار رساند و بلافاصله موفق به دریافت "جایزه ی کوئل"(۱) شد. جلد دوم سه گانه نیز در سال ۲۰۱۱ منتشر شد و یک سال بعد "جایزه ی دیوید گمل"(۲) را برای نویسنده اش به ارمغان آورد.
پاتریک راتفاس در ششم ژوئن ۱۹۷۳، در ایالت ویسکانس آمریکا متولد شد. او کودکی و نوجوانی اش را در خانواده ای روشن فکر و متفکر سپری کرد و در سال ۱۹۹۱، به قصد تحصیل در رشته ی مهندسی شیمی وارد دانشگاه ویسکانسن شد. اما دو سال بعد از تحصیل استعفا داد و تصمیم گرفت مسیری جدید برای زندگی اش انتخاب کند. از همان سال ها بود که او به نگارش «سه گانه ی شاه کش» روی آورد.
راتفاس اندکی بعد به دانشگاه بازگشت و به مدت هفت سال، به مطالعه ی انسان شناسی، فلسفه، ادیان مشرق زمین، علم کیمیا، فراروانشناسی، ادبیات و نویسندگی پرداخت و عاقبت در سال ۱۹۹۹ با مدرک کارشناسی ادبیات انگلیسی از دانشگاه فارغ التحصیل شد.
در ترجمه ی این کتاب سعی کرده ام نثر زیبا و غنی نویسنده را حفظ کنم و نهایت دقت را در برگردان دقیق و بی اشکال اثر به کار گیرم، با این حال اثر حاضر به قطع خالی از اشکال نیست. به همین خاطر پیشاپیش از خوانندگان عزیز بابت خطاهای احتمالی عذرخواهی می کنم، امید دارم این ایرادات را به زیبایی و جذابیت داستان ببخشند و همان گونه که من به عنوان یکی از طرفداران سرسخت ادبیات ژانری از خواندن این اثر لذت بردم، آن ها نیز به لذت پر هیجان کشف دنیای کوات دست یابند.
در پایان لازم می دانم از مدیر محترم انتشارات آذرباد، جناب آقای احمدی، بابت همکاری و هم دلی شان نهایت سپاسگزاری را به جا بیاورم. همچنین ترجمه ی این اثر را به مادرم تقدیم می کنم.

نیلوفر شیرازیان

نظرات کاربران
درباره کتاب نام راستین باد