فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جدا شده

کتاب جدا شده
فرقه‌ی اسسین‌ها - ۵

نسخه الکترونیک کتاب جدا شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جدا شده

امروز خائن را موقع گردش در بازار تماشا کردم. کلاه پَر و سگک و بندجوراب‌های رنگی پوشیده بود، خرامان از دکه‌ای به دکه‌ی دیگر می‌رفت و صورتش زیر نور خورشید درخشان و سفید اسپانیا، برق می‌زد. با بعضی از دکه‌دارها شوخی کرد و خندید؛ با بعضی دیگر واژه‌هایی از روی عصبانیت رد و بدل کرد. انگار نه دوست بود و نه آدمی ستمگر و برداشتی که از فاصله‌ی دور از او داشتم، مردی منصف و حتی خیرخواه بود. ولی این مردم نبودند که داشت به آن‌ها خیانت می‌کرد. به فرقه‌اش خیانت می‌کرد؛ به ما. محافظانش در طول گردش نزدیکش ایستاده بودند و فهمیده بودم مردانی دقیق و جدی هستند. چشمان‌شان هیچ‌وقت از نگاه کردن به اطراف بازار، از حرکت نایستاد و وقتی یکی از دکه‌دارها با دست صمیمانه ضربه‌ای به پشتش زد و از دکه‌اش نانی به او هدیه داد، با دست به محافظ بلندقدتر اشاره کرد و محافظ، آن را با دست چپش گرفت و دستی را که شمشیر داشت خالی نگه داشت. مردانی قابل، ماهر و تعلیم‌دیده به دست شوالیه‌های معبد بودند. لحظاتی بعد، پسربچه‌ای کوچک از میان جمعیت دوید و چشمانم بلافاصله به سمت محافظان رفت، دیدم هوشیار شدند، خطر را سنجیدند و بعد... آرام شدند؟ به‌خاطر ازجاپریدن به خودشان خندیدند؟ نه. همان‌طور هوشیار ماندند. مراقب ماندند، چون ابله نبودند و می‌دانستند ممکن بود پسربچه چیزی را برای پرت‌کردن داشته باشد و باید حواس‌شان باشد. مردان قابلی بودند. فکر کردم شاید آموزه‌های کارفرمای‌شان آن‌ها را فاسد کرده بود؛ آموزه‌های مردی که با یک هدف پیمان بسته بود و در همان حال، آرمان‌های هدفی دیگر را ترویج می‌کرد. امیدوار بودم این‌طور نباشد، چون از قبل تصمیم گرفته بودم بگذارم زنده بمانند. و اگر از ظواهر این‌طور بربیاید که به‌خاطر راحتی خودم تصمیم گرفتم آن‌ها را زنده بگذارم یا اینکه حقیقت امر این بود که بیشتر هراسم مبارزه با چنین مردان توانایی است، آن‌وقت ظاهراً اشتباه می‌کردم. شاید مراقب بودند و بی‌شک شمشیرزن‌های ماهری هم بودند؛ در سودای مرگ مهارت داشتند. اما من هم هوشیار بودم. من شمشیرزن ماهری هستم و در سودای مرگ مهارت دارم. برای این کار استعداد ذاتی دارم. هرچند برخلاف الهیات، فلسفه، ادبیات کلاسیک و زبان (به ویژه زبان اسپانیایی که چنان در آن مهارت دارم که اینجا در "آلتئا" می‌توانم خودم را اسپانیولی جا بزنم، البته از آن اسپانیولی‌های کم‌حرف)، از مهارتم در کشتن لذتی نمی‌بردم؛ کلاً در این کار خوب هستم.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جدا شده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

هیچ وقت واقعاً او را نشناختم. گمان می کردم می شناسم. اما تا زمان خواندن دفتر یادداشتش متوجه نشده بودم که اصلاً او را نمی شناسم. دیگر هم خیلی دیر شده بود. خیلی دیر شده بود به او بگویم درباره اش اشتباه قضاوت کردم. خیلی دیر شده بود به او بگویم، متاسفم.

برگرفته از ژورنال "هیثم. ای. کنوِی"(۱).

پیش گفتار

داستان اسسین ها همچنان ادامه دارد و خوشحالم که این مجموعه قدمی به کامل شدن نزدیک تر شد تا دوستداران آن بتوانند از خواندنش لذت ببرند و با کامل شدن داستان الطائر و اتزیو، نوبت به قهرمانی جدید می رسد: هیثم کِنوی. قهرمانی که از ریشه ی خودش جدا می شود و در مسیری جدید گام می گذارد؛ مسیری که با پیمودنش، ابعادی تازه از نزاع باستانی میان اسسین ها و شوالیه های معبد و این تقابل کهن روشن می شود.
قهرمانی که به رسم کتاب های پیشین، همراه او بزرگ شده و در تجربه هایش شریک می شویم، از دریچه ی چشمانش می بینیم و در انتها می فهمیم. همچنان که پیشتر نیز گفتم، هر کتاب به مانند "مکاشفه ای" برای خواننده است که در آن یک زندگی نو را تجربه می کند؛ یک زندگی که با زندگی خودش جمع شده و به تجربه و بلوغ فرد اضافه می کند.
به رسم کتاب های پیشین، این کتاب نیز تخیل را با واقعیت در هم آمیخته و به واسطه ی رخ دادن اکثر وقایع در جریان انقلاب آمریکا و جنگ استقلال، در ترجمه هم سعی شده تا با ارائه ی توضیحاتی جامع و خلاصه برای روشن کردن یکسری موضوعات احتمالاً مبهم، هرجا که نیازی حس شد، به شمای خواننده اطلاعاتی پیرامون بحث داده شود. بنابراین، سعی بر اجتناب از گزافه گویی در پانویسی اطلاعات بوده و امیدوارم با خواندن این کتاب، علاوه بر لذت بردن از داستان، اندکی نیز با وقایع تاریخی ذکرشده در کتاب آشنا شوید. چرا که حیف است خواندن کتابی با این عمق معنا (در زیر ظاهر کتابی نوشته شده برپایه ی گیم پلی یک بازی رایانه ای) تنها به صرف خواندن و نرسیدن به ژرفای آن.
شاید دشواری انتخاب نام اثر به خودی خود با ترجمه ی چندین فصل از یک کتاب برابری کند، چراکه کاری است بس حساس و گاه آزاردهنده؛ آزاردهنده از آن جهت که امکان دارد چندین معادل مطلوب به ذهن برسد اما مجبور به انتخاب یکی از این میان باشی. در انتخاب نام کتاب (جداشده) نیز بعد از اتمام کتاب و پس از خواندن تمام داستان، سعی شد تا بهترین معادل برای نام لاتین (Forsaken) انتخاب شود؛ نامی که به بهترین شکل توصیف کننده و درخور این کتاب باشد.
امیدوارم کاستی های اثر را به ما ببخشایید و با ارائه ی نظرات خود، به ما در پیشبرد و بهبود کیفیت این کار یاری رسان و از طریق آدرس رایانامه ی انتشاراتir.pubdazarba @ manager با ما در ارتباط باشید.

بهنام حاجی زاده
اردیبهشت ۱۳۹۴

بخش اول- سال ۱۷۳۵

سرآغاز. نخستین خون

آب دهانی انداخت و با یک دست علامت داد جلو بروم، در دست دیگرش تیغه را چرخاند. برای تحریک کردنم گفت: «بیا، اسسین؛ بیا و یکبار هم که شده مثل مرد بجنگ. بیا ببین چه حسی داره. بیا، پسر. مرد باش.»
مثلاً حرف هایش قرار بود عصبانیم کند ولی در عوض حواسم جمع شد. باید زنده می گرفتمش. باید حرف می زد.
از روی شاخه، درون محوطه ی باز پریدم و کمی شدید تاب خوردم تا او را به عقب هُل بدهم اما قبل از آنکه بتواند با ضدحمله ی خودش جلو بیاید، سریع موقعیتم را دوباره به دست آوردم. چندلحظه ای دور هم چرخیدیم و هرکدام منتظر بودیم تا دیگری حمله کند. این بن بست را با جهیدن به جلو، ضربه زدن و بلافاصله گرفتن حالت دفاعی، شکستم.
لحظه ای فکر کرد ضربه ام خطا رفته؛ بعد پایین غلطیدن خون از روی گونه اش را حس کرد و دستی به صورتش کشید؛ چشمانش از تعجب گشاد شدند. نخستین خون، مال من بود.
گفتم: «من رو دست کم گرفتی.»
این بار با زحمت بیشتری لبخند زد. «دفعه ی دومی در کار نیست.»
جواب دادم: «هست.» و دوباره جلو آمدم، اول تظاهر به حمله از چپ کردم و بعد، وقتی بدنش آماده ی دفاع از جهت اشتباه بود، به راست.
زخمی در دست آزادش باز شد. خون، آستین پاره اش را لکه دار کرد و روی زمین جنگل چکید؛ قرمز روشن روی برگ های سوزنی سبز و قهوه ای.
گفتم: «از چیزی که فکر می کنی بهتر هستم. فقط باید چشم انتظار مرگ باشی...»

فصل اول.۶ دسامبر ۱۷۳۵

دو روز پیش باید دهمین سال تولدم را در خانه ام در "میدان ملکه آن"(۲) جشن می گرفتم. اما، کسی درباره ی تولدم چیزی نگفت؛ از جشن خبری نیست، فقط مراسم تدفین است و خانه ی سوخته ی ما که مانند دندانی پوسیده و سیاه ، میان عمارت های بلند با آجرهای سفید در میدان ملکه آن ایستاده.
فعلاً در یکی از املاک پدر در بلومزبری اقامت داریم. خانه ی زیبایی ست و هرچند که خانواده تاراج شده است و زندگی مان از هم پاشیده، حداقل به خاطر این می شود شکرگزار بود. تا زمان معلوم شدن آینده مان، بهت زده در این برزخ (مانند ارواحی پریشان) خواهیم ماند.
شعله ها نوشته هایم را بلعیدند، برای همین این نوشته مانند شروعی دوباره است. در این صورت، احتمالاً باید با اسمم شروع کنم که هیثم است، اسمی عربی برای پسری انگلیسی که خانه اش در لندن است و از زمان تولد تا همین دو روز پیش زندگی دلپذیری داشت و به دور از کثیف ترین پلیدی های سایر نقاط شهر، زندگی می کرد. از میدان ملکه آن می توانستیم مه و دودی معلق روی رودخانه را ببینیم و مثل هرکس دیگر، بوی تعفنش ما را آزار می داد؛ تعفنش را فقط می توانم با "ادرار اسب" توصیف کنم؛ اما ما مجبور نبودیم در رودخانه هایی از زائده های متفعن دباغی ها، قصابی ها و مدفوع حیوانات و آدم ها قدم برداریم. نهرهای متعفن فاضلاب که انتقال بیماری هایی مانند اسهال، وبا و حصبه و از این دست امراض را تسریع می کردند.
- ارباب هیثم، باید خود تون رو بپوشونین، وگرنه مریض می شین.
هنگام قدم زدن در مزارع "همپستید"(۳)، ندیمه هایم مرا از بدبخت های فقیری که سرفه امان شان را بریده بود، دور می کردند و درمقابل کودکان ناقص الخلقه چشمانم را می پوشاندند. بیش از هرچیزی از بیماری می ترسیدند. گمانم چون نمی شد با بیماری منطقی صحبت کرد؛ و به بیماری رشوه داد یا علیه اش شمشیر بلند کرد و نه به ثروت احترام می گذاشت و نه به جایگاه. دشمن کینه توزی است.
و البته، بدون هشدار حمله می کند. برای همین هر بعدازظهر تنم را به دنبال نشانه ای از سرخک یا آبله می گشتند و بعد، سلامت کاملم را به مادر گزارش می کردند که برای بوسیدن و شب به خیر گفتن می آمد. می بینید که من یکی از آن خوش شانس هایی هستم که مادری داشت تا هنگام شب به خیرگفتن ببوسدش و پدری که او هم همین کار را انجام می داد؛ پدری که عاشق من و خواهر ناتنمی ام، "جنی"(۴) بود. جنی بود که برایم درباره ی فقرا و پولدارها گفت، او بود که بخت و اقبالم را نشانم داد و از من خواست تا همیشه به دیگران فکر کنم؛ و او بود که معلم های سَرخانه و ندیمه ها را استخدام کرد تا مراقبم باشند و آموزشم دهند تا بزرگ شوم و مردی باارزش و مفید برای دنیا بشوم. یکی از آن خوش بخت هایش بودم؛ نه مثل آن کودکانی که مجبور بودند در مزارع و کارخانه ها کار کنند و از دودکش ها بالا بروند.
ولی گاهی با خودم فکر می کردم آیا آن کودکان هم دوستی دارند؟ آن وقت، اگر داشتند، هرچند خوب می دانستم نباید باوجود زندگی راحت خودم به زندگی آن ها حسادت کنم اما به آن ها در یک چیز حسودی می کردم: به دوستان شان. من نه دوستی داشتم، نه برادر یا خواهری نزدیک به سن و سال خودم و برای دوست یابی هم، راستش خجالتی بودم. گذشته از آن، مشکل دیگری هم بود؛ مشکلی که وقتی پنج سالم بود آشکار شد.
یک روز بعدازظهر اتفاق افتاد. عمارت های میدان ملکه آن را نزدیک هم ساخته بودند، برای همین اغلب همسایگان مان را یا در خود میدان می دیدیم یا در حیاط پشتی شان. در یک سمت مان خانواده ای زندگی می کرد که چهار دختر داشت و دوتای شان حدوداً هم سن من بودند. آن ها ساعت ها در باغ شان طناب بازی یا قایم موشک بازی می کردند و همان طور که در اتاق درس و زیر نگاه مراقب معلم سرخانه ام، "آقای فِیلینگ"(۵) پیر نشسته بودم، صدای شان را می شنیدم. آقای فیلینگ پیر عادت داشت دست در بینی اش کند، بعد هرآنچه که از تورفتگی بینی اش بیرون کشیده بود به دقت بررسی می کرد و سپس از روی خرافات می خورد.
این بعدازظهر خاص آقای فیلینگ پیر اتاق را ترک کرد و منتظر ماندم تا صدای قدم هایش فروکش کند، بعد سرم را از روی مشق حساب بلند کردم، به سمت پنجره رفتم و به حیاط عمارت کناری خیره شدم.
نام خانواده شان "داوسون"(۶) بود. پدرم اخمش را پنهان نمی کرد و می گفت آقای داوسون نماینده ی مجلس است. باغ شان دیوار بلندی داشت و با وجود درخت ها، بوته ها و شاخ و برگ کاملاً سبز، بخشی از آن از پنجره ی اتاق درسم دیده می شد، برای همین می توانستم دختران داوسون را آن بیرون ببینم. یکبار هم که شده برای تنوع لی لی بازی می کردند و با چوگان های "پال مال"(۷) مسیری درست کرده بودند، هرچند به نظر نمی رسید چندان بازی را جدی بگیرند؛ احتمالاً دو خواهر بزرگ تر سعی داشتند به دو خواهر کوچک تر نکات ظریف بازی را یاد بدهند. منظره ی محوی از موهای دُم اسبی و لباس های صورتی چین دار بودند، سروصدا می کردند و می خندیدند و گاه، صدای بزرگسالی را می شنیدم که احتمالاً دایه شان بود و دور از دیدرس من در زیر سایبان کوتاهی از درختان پنهان شده بود.
لحظاتی همان طور بازی شان را تماشا کردم و دفتر مشق حسابم همچنان روی میز باز بود تا اینکه ناگهان، یکی از دختران کوچک تر که یکی ، دوسال از من بزرگ تر بود، انگار که حس کرده باشد کسی نگاهش می کند، سرش را بلند کرد، من را لب پنجره دید و نگاه مان در هم گره خورد.
آب دهانم را پایین دادم، بعد با زحمت بسیار دستی بلند کردم و تکان دادم. در میان بهت وحیرتم، او هم جواب داد و بعد خواهرهایش را صدا زد که دورش جمع شدند و هر چهارتای شان با اشتیاق سرهای شان را بلند کرده، دستی درمقابل خورشید سایبان چشمان شان کردند تا بالا و پنجره ی اتاق درس را نگاه کنند که من در آنجا همچون شیء ای که در معرض نمایش در موزه باشد ایستاده بودم؛ اما این شیء حرکت می کرد و دست تکان می داد و از خجالت کمی لپ هایش گل انداخت ولی با این حال، درخشش لطیف و مطبوعی را حس کرد که ممکن بود دوستی باشد.
که با ظاهرشدن دایه شان از زیر پوشش درختان، بر باد رفت؛ دایه شان با نگاهی چنان بدبینانه به پنجره ام نگاه انداخت که برایم جای تردید نماند درباره ام چه فکر می کند (یک چشم چران هیز یا حتی بدتر)، بعد هر چهار دختر را از دیدرس خارج کرد.
نگاهی را که دایه به من انداخت، قبلاً دیده بودم و دوباره در میدان یا مزارع پشت سرمان دیدم. یادتان می آید دایه هایم چطور من را از فقرای ژنده پوش دور می کردند؟ بقیه ی دایه ها هم درست به همان شکل کودکان شان را از من دور نگه می داشتند. هیچ وقت از خودم نپرسیدم چرا. سوالی نپرسیدم، چون... نمی دانم، چون به گمانم دلیلی برای سوال پرسیدن نبود؛ اتفاقی بود که رخ می داد و فرقی برایم نمی کرد.
***
وقتی شش سالم بود، "ادیث"(۸) بقچه ای لباس و یک جفت کفش با سگک های نقره ای به من هدیه داد.
با کفش های جدید با آن سگک های درخشان و جلیقه و کتی به تن، از پشت پرده بیرون آمدم؛ ادیث یکی از خدمتکارها را صدا زد و او گفت که به نحوی خارق العاده شبیه پدرم هستم، البته هدف هم همین بود.
کمی بعد، والدینم برای دیدنم آمدند و می توانم قسم بخورم چشمان پدرم کمی خیس شدند ولی مادر اصلاً تلاشی برای تظاهر نکرد و اول آنجا و بعد در گلخانه، گریه کرد و دستانش را تکان داد تا اینکه ادیث دستمالی به دستش داد.
وقتی آنجا ایستاده بودم، حس کردم بزرگ و عالم شده ام، هرچند دوباره داغی را در گونه هایم حس می کردم. متوجه شدم به این فکر می کنم که آیا دختران داوسون من را با این لباس های نو و آقامنشانه، باوقار تصور می کنند یا نه. زیاد به آن ها فکر می کردم. گاهی از پنجره نگاهم به آن ها می افتاد که در باغ شان می دویدند و به سمت کالسکه های جلوی عمارت راهنمایی شان می کردند. یکبار خیال کردم یکی ا ز آن ها دزدکی نگاهی به من انداخت اما اگر هم من را دیده بود، این بار از لبخند و تکان دست خبری نبود، فقط سایه ای بود از همان نگاه دایه، انگار که نارضایتی از من را مانند علوم خفیه دست به دست کرده باشند.
به این ترتیب، در یک سمت مان خانواده ی داوسون بود؛ داوسون های گریزان، با موهای دُم اسبی و درحال طناب زدن و در سمت دیگر خانواده ی "بارت"(۹) بود. خانواده ی بارت هشت بچه ی دختر و پسر داشت، هرچند آن ها را هم به ندرت می دیدم؛ برخوردهایم با آن ها، درست مثل داوسون ها، محدود به دیدن شان هنگام سوارشدن به درشکه یا از فاصله ی زیاد در مزارع می شد. آن وقت، درست یک روز پیش از تولد هشت سالگی ام، در راستای حاشیه ی باغ قدم می زدم و تکه چوبی را روی آجرهای قرمز پوسیده ی دیوار بلند باغ می کشیدم. گاهی می ایستادم و سنگ ها را برمی گرداندم تا حشراتی را که از زیرشان فرار می کردند، بررسی کنم؛ شپش های چوب، هزارپاها و کرم هایی که طوری می خزیدند انگار بدن بلندشان را کش و قوس می دادند؛ همان موقع به دری رسیدم که به راهگذر میان خانه ی ما و برت ها منتهی می شد.
دروازه ی سنگین را با تکه ی آهن بزرگ و زنگ زده ای قفل کرده بودند که انگار سال ها باز نشده بود؛ مدتی به قفل خیره شدم، آن را در دستم سبک و سنگین کردم و ناگهان صدای زمزمه ی سراسیمه ی پسرانه ای را شنیدم.
- هی، تو. حرف هایی که درباره ی پدرت می گن حقیقت داره؟
صدا از سمت دیگر دروازه بود، هرچند لحظه ای طول کشید تا متوجه شوم، لحظه ای که در آن متحیر ایستادم و از ترس خشکم زد. بعد، وقتی از میان سوراخی روی در چشمی را دیدم که بدون پلک زدن نگاهم می کرد، قالب تهی کردم. دوباره سوالی پرسید.
- یاالله، هرلحظه ممکنه صدایم بزنن. حرف هایی که درباره ی پدرت می گن حقیقت داره؟
خودم را آرام کردم، خم شدم و چشمم را هم سطح سوراخ روی در گرفتم. پرسیدم: «کی هستی؟»
- منم، "تام"(۱۰)، همسایه تون.
می دانستم تام کوچک ترین بچه ی برت ها است و تقریباً هم سن خودم. شنیده بودم که نامش را صدا می زنند.
پرسید: «تو کی هستی؟ منظورم اینه که اسمت چیه؟»
جواب دادم: «هیثم.» و از خودم پرسیدم آیا تام دوست جدیدم است؟ حداقل کاسه ی چشمش که حالتی دوستانه داشت.
- اسم عجیب و غریبیه.
- عربیه. یعنی عقاب جوان.
- خوب، با عقل جور درمی آد.
- منظورت چیه با عقل جور درمی آد؟
- اوه، نمی دونم. فقط یک جورهایی جور درمی آد. فقط تو اونجا هستی؟
با لحنی تند جواب دادم: «و خواهرم، و مادر و پدرم.»
- خانواده ی کوچکی هستین.
با تکان سر تایید کردم.
سماجت کنان گفت: «ببین، حقیقت داره؟ پدرت چیزیه که اون ها می گن؟ و اصلاً به دروغ گفتن فکر هم نکن. می دونی که می تونم چشم هات رو ببینم. اگر دروغ بگی، درجا متوجه می شم.»
- دروغ نمی گم. حتی نمی دونم اون ها درباره ش چی می گن یا حتی اون ها کی هستن؟»
در همان زمان فکری عجیب و نه چندان خوشایند به سراغم آمد: فکر اینکه جایی تفکری درباره ی عادی بودن وجود داشت و اینکه ما، خانواده ی کنوی، در آن جایی نداشتیم.
شاید صاحب تخم چشم در لحنم چیزی شنید، چون با عجله افزود: «متاسفم... معذرت می خوام اگه حرف نابجایی گفتم. فقط کنجکاو بودم، همه اش همین. می دونی، شایعه ای هست که اگه واقعیت داشته باشه خیلی هیجان انگیزه...»
- چه شایعه ای؟
- فکر می کنی احمقانه ست.
حس شجاعتی به من دست داد. به سوراخ نزدیک شدم و چشم در چشم، نگاهش کردم و گفتم: «منظورت چیه؟ مردم درباره ی پدرم چی می گن؟»
پلک زد: «می گن که او قبلاً یه...»
ناگهان از پشت سرش خش خشی آمد و صدای خشمگین مردانه ای شنیدم که نامش را صدا زد: «تامس!»
از شدت غافلگیری عقب رفت و سریع نجوا کرد: «اوه، مزاحم. باید برم، صدایم می کنن. امیدوارم این اطراف ببینمت، ها؟»
و بعد از این حرف رفت و من ماندم و این سوال که منظورش چه بود. چه شایعه ای؟ مردم درباره ی ما و خانواده ی کوچک مان چه می گفتند؟
در همان لحظه یادم افتاد که بهتر است حرکت کنم. نزدیک نیمه ی روز بود و زمان تمرین با اسلحه ام.

نظرات کاربران درباره کتاب جدا شده

خیلی عالی روحم شاد شد 😁
در 2 ماه پیش توسط علی
جلد آخره؟
در 6 ماه پیش توسط ساده کاوه