فیدیبو نماینده قانونی نشر اطراف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهترین قصه‌گو برنده است

کتاب بهترین قصه‌گو برنده است
چطور با قصه کسب ‌و کارتان را رونق دهید

نسخه الکترونیک کتاب بهترین قصه‌گو برنده است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بهترین قصه‌گو برنده است

«پدرم من را بزرگ کرد که قصه‌گو شوم. ماجرای اولین شغلش ـ صید ماهیان طعمه برای ماهی‌گیران ـ‌ را برایم می‌گفت و اعتماد به نفسم را با شرح پر آب و تاب سودی که نصیبش شده بود، بالا می‌برد. ماجرای ورشکست شدنش را می‌گفت و مرا از تصمیم عجولانه می‌ترساند.» قصه، فقط به کار خواباندن بچه‌ها نمی‌آید. قدرت قصه در دنیای بزرگ‌ترها باور نکردنی است. با داستان می‌شود درباره مشکلات جهان حرف زد،‌ برای آن‌ها راه‌حل یافت و دنیا را جای بهتری کرد. قصه‌ها در رونق کسب و کار تاثیر شگفتی دارند. آن‌هایی که هر روز همراه غذایشان قصه به محل کار می‌برند، ردی در رابطه به جا می‌گذارند که فراموش نمی‌شود. قصه‌گویان ارتباط‌شان با مشتری، همکار، رئیس و ارباب‌رجوع را همراه می‌کنند و به سطح تازه‌ای از آورده‌های مالی و شغلی می‌رسند. قصه اطلاعات خام را شخصی می‌کند، اعتماد می‌آورد و کاری می‌کند که دیگران به آن‌چه عرضه می‌کنید یا به آن‌ها می‌فروشید، اطمینان کنند. کتاب «بهترین قصه‌گو برنده است» شما را با شگردهای موثر قصه‌گویی در کسب و کار آشنا می‌کند. این کتاب به شما نشان می‌دهد چه‌طور با سرمایه‌گذاری روی داستان سود کنید، چه‌طور با قصه در هر موقعیتی به همکاری و تعامل با دیگران بیفزایید و از درگیری‌ها دور بمانید. «بهترین قصه‌گو برنده است» کمک می‌کند به چشم خود ببینید چه کارهای بزرگی از این واقعیت‌های کوچک که قصه نام گرفته‌اند، بر می‌آید.

ادامه...
  • ناشر نشر اطراف
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بهترین قصه‌گو برنده است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تفکر ذهنی با تفکر عینی منافات ندارد

تفکر عینی مهم و ارزشمند است و تفکر شخصی و ذهنی در آن خللی ایجاد نمی کند. اگر یاد بگیرید تفکر ذهنی داشته باشید توانایی شما در تفکر عینی کم نمی شود. شما همچنان می توانید مثل هر کس دیگری نسبت هزینه/فایده را محاسبه و تحلیل کنید. با افزودن تفکر ذهنی به گنجینه توانایی هایتان بهتر می توانید برداشت های احتمالی مختلفی را که از اطلاعات عینی تان دارید، یکپارچه کنید. اگر این برداشت ها را از قبل بدانید، می توانید آن ها را پیش بینی کنید، آن ها را بفهمید و قبل از این که تثبیت شوند بر آن ها اثر بگذارید. شما از قبل می دانید چه طور از اعداد (زبان تفکر عینی) به نفع خودتان استفاده کنید. چیزی که شاید ندانید این است که بیش از آن چه فکر می کنید، زبان ذهنی را هم بلدید.
زبان ذهنی همان قصه است. قصه یعنی این که افراد چه تفسیری از چیزهای خوب یا بد، مهم یا غیرمهم، امن یا خطرناک دارند و چه طور کسی را «خودی» یا «غیرخودی» می دانند. این برداشت های ذهنی از ارزش تفکر عینی کم نمی کند بلکه طوری آن را غنی می کند که به چشم خودتان ببینید چه طور افراد غیرمنطقی تصمیماتِ به وضوح «منطقی» شما را با آغوش باز می پذیرند. به این طرح نگاه کنید:



چه می بینید؟ درست است. یا دو تا صورت می بینید یا یک جاشمعی/جام/ظرفِ کیک. این طرح نشان می دهد چه طور می توان هم زمان از تفکر عینی و ذهنی استفاده کرد. می توانید با نگاه کردن به یک تصویر، دو تصویر کاملاً متفاوت ببینید. قسمت سختش این است که نمی توانید هر دو تصویر را هم زمان ببینید. بروید و امتحان کنید، من منتظر می مانم. دیدید؟ در واقع می توانید سریع از یکی به دیگری بروید و برگردید. خیلی سریع. اما مغز نمی تواند دو چیز را هم زمان دریافت کند. به همین صورت مغز شما آن ابزار عینی را که برای تعیین «درست» و «غلط» استفاده می کنید، دوست دارد. برای افرادی که خیلی خوب می توانند عینی و عقلانی فکر کنند، اضافه کردن قابلیت های ذهنی سخت است؛ و برعکس. بعضی افرادِ بااستعداد مثل کودک نابغه ای که پیانو می زند، می توانند به صورت طبیعی هر دو تفکر را به کار ببرند. با این حال بیشتر ما به یک سمت تمایل داریم. امیدوارم این کتاب به کسانی که عینی می اندیشند کمک کند که تفکر ذهنی را بپذیرند و به کسانی که ذهنی می اندیشند کمک کند با کسانی که عینی می اندیشند بهتر ارتباط برقرار کنند.

قصه: ابزاری برای تفکر ذهنی و شخصی

چون رفتار انسانی بسیار ذهنی است، تفکر عینی و واقع بینانه عملاً ممکن است توانایی تان را برای تحلیل، درک یا پیش بینی رفتار انسانی مختل کند. ممکن است به شما یاد داده باشند که اطلاعات ذهنی بیهوده اند... بسیار خب، ولی نه برای خود فرد. انسان ها این جهان را با چشم و گوش بدنی تجربه می کنند که در یک زمان تنها می تواند در یک مکان باشد. زمان ها و مکان های مشترکِ مربوط به گذشته و حال و آینده، دیدگاهی ذهنی به شما می دهند که مشخص می کند یک شخص درباره شما، فکر شما یا سازمان شما چه حسی دارد.
قصه گویی کمک می کند افراد از جهات مختلف به موضوع نگاه کنند و در نتیجه بتوانند برداشتی را که از «واقعیات» شما دارند از نو تفسیر کنند یا شکل بدهند. به مفهوم تفکر عقلانی فکر کنید. واژه عقلانی(۸) از «نسبت/ratio» می آید که پیش فرض تصمیم گیری است: نسبت هزینه به فایده. با این حال نسبت ها براساس معیارهای فردی اند. مثلاً میوه پاپایا برای کسی که آن را دوست ندارد بی مصرف است درحالی که همین میوه برای کسی که از آن لذت می برد ارزشمند است، حتی اگر نسبت هزینه/فایده برای هر پاپایا یکسان باشد. شخصی را فرض کنید که پاپایا دوست ندارد. او یک پاپایا را در ازای دو پرتقال با کسی که پاپایا دوست دارد عوض می کند. هر دو شخص از مجموع نسبت های هزینه/فایده شان حس می کنند «مبادله ای برابر» داشته اند، حتی اگر این مبادله در ریاضی برابر نباشد.
به نظر می رسد که به راحتی می شود تفکر عینی را موقتاً متوقف کرد و به جایش تفکر ذهنی گذاشت. وقتی می بینید افراد بسیار موفق هم از استدلال شخصی استفاده می کنند، ممکن است تضاد، ابهام و تناقض ها باعث شوند منتقد درونی شما از غیرواقعی و غیرعلمی بودن قصه ها عصبانی شود. منتقد درونی شما معمولاً سعی می کند تفسیرهای جمع نشدنی یا غیرعقلانیِ واقعیات را رد کند و آن ها را باور نکند تا به تفسیر «درست» برسد. اما توانایی دیدن و درک عمیق تفسیرهای مختلف شما را باهوش تر می کند. قصه ها غیرواقعی اند. طبق آمار غیرعلمی هم هستند. تاریخ بشر می گوید علم یک توافق جدید است. قصه ها به همان روشی ارتباط برقرار می کنند که انسان ها در قدیم و قبل از کشف علم می اندیشیدند و ارتباط برقرار می کردند. در واقع قصه ها نشان می دهند مغزمان چه طور هنوز کار می کند، صرف نظر از این که خودمان ادعای عقلانی بودن کنیم. تفکر عقلانی وسیله ای برای تحلیل است که در لوب های پیشانی مغز جای گرفته. قصه ها مستقیماً با مغز کهنه، دستگاه کناری و بادامه ارتباط برقرار می کنند، همین طور با قسمت های اصلی دیگری که فقط واقعیت ملموس را تشخیص می دهند، نه مثلاً اعداد و زبان را که نماد واقعیت اند. قسمت های «احساس کننده» مغز برای این تعبیه شدند که به تجربه های مهم (خوب/بد) واکنشی سریع (نزدیک شدن/دوری کردن/میخکوب شدن) داشته باشیم. این واکنش هم بر اساس بوییدن، دیدن، لمس کردن، چشیدن و حس کردن صورت می گیرد. قصه ها تجربه هایی حسی در ذهن به وجود می آورند که واقعیت را خیلی بهتر از اعدادِ نوشته شده روی نمودار ستونی نشان می دهند.
بگذارید برایتان یک قصه بگویم. با خواندن این قصه همان ذهن تیز و فرزی را تجربه می کنیم که قصه گویی در ما به وجود می آورد:

روزی روزگاری کشاورز پیری بود که هر بعدازظهر سرِ صبر وقت می گذاشت و با همسایه ای فضول حرف می زد. همسایه هر روز تقریباً در یک ساعت مشخص به او سر می زد. یک روز بعدازظهر وسط این دیدار هر روزه، یکهو همسایه با تعجب داد زد «اسب جدید خریده ای؟ دیروز فقط یک اسب داشتی، حالا دو تا اسب می بینم.» کشاورز برای همسایه تعریف کرد که چه طور این اسب بی نام و نشان و گویا بی صاحب، پرسه زنان داخل انبارش شده. گفت از هر کسی که می شناخته پرس وجو کرده و چون صاحبش را پیدا نکرده، تصمیم گرفته تا وقتی صاحبش پیدا شود ازش مراقبت کند. همسایه گفت «عجب آدم خوش شانسی هستی! دیروز فقط یک اسب داشتی و امروز دو تا اسب داری.» کشاورز گفت «شاید، تا ببینیم.» روز بعد پسر کشاورز سعی کرد سوار اسب جدید شود ولی افتاد و پایش شکست. آن روز بعدازظهر همسایه گفت «عجب آدم بدشانسی هستی! حالا پسرت نمی تواند در مزرعه کمکت کند.» کشاورز گفت «شاید، تا ببینیم.» روز سوم ارتش به دهکده آمد تا پسران جوان را برای خدمت احضار کند. ولی پسر کشاورز را نبردند چون پایش شکسته بود. همسایه دوباره گفت «عجب آدم خوش شانسی هستی!» و کشاورز دوباره گفت «شاید، تا ببینیم.»

دیدگاه شخصی معنا را تغییر می دهد. معنا از حقایق قدرتمندتر است. اگر مردم از معنای حقایق شما بترسند به راحتی ممکن است آن را رد کنند، باورش نکنند یا نادیده اش بگیرند. همچنین اگر شخصاً از معنای حقایق شما خوش شان بیاید آن را می پذیرند، ازش استفاده می کنند و حتی بهش آب و تاب می دهند. مردم درباره معنایی که از حقایق عینی دریافت کرده اند برای خودشان قصه می گویند و کارهایی که می کنند نتیجه همین قصه هاست.
دوباره به آن طرح نگاه کنید تا ببینید چه طور می شود بین دیدگاه ذهنی و عینی رفت و برگشت داشت. به این فکر کنید که ما چند وقت یک بار درباره درست بودن یا نبودن چیزی بحث می کنیم. ببینید چه طور دو چیز جمع نشدنی هر دو ممکن است درست باشند، بسته به این که چه طور به آن ها نگاه کنیم. وقتی می فهمیم که دو (یا هفت یا نود و پنج) تفسیر مختلف، بسته به زاویه دید ما به مسئله ای، ممکن است «درست» باشند، می توانیم از بیشتر بحث های بیهوده خودداری کنیم. با استفاده هوشمندانه از این وسیله می توانیم زمان تلف شده را احیا کنیم. بهتر است از این زمان بهره ببریم و از تاثیر تفسیرهای مختلف در تصمیم گیری، برنامه های اجرایی و فعالیت های بازاریابی مان استفاده کنیم.
توانایی دیدن از زوایای متعدد می تواند در موقع جنگ و جدل دردسرساز باشد. این توانایی گاهی به معنای شفاف نبودن، جهت مشخص نداشتن و حتی بی نظمی تلقی می شود. استدلال ذهنی زمان و مکان خاصی دارد و باید با تدبیر و هوشمندی به سمت آن رفت. وقتی به صورت هدفمند، قصه را مستقیم به خورد دستگاه کناری می دهید، شنونده هایتان یا حتی خودتان ممکن است حس خوبی پیدا نکنید. مردم زمان و انرژی گذاشته اند تا بیاموزند چگونه احساسات شان را وارد تصمیم گیری نکنند. بسیاری از آن ها بازگشت احساسات را با آغوش باز نمی پذیرند. با این حال قصه گویی احساسات را به تصمیم گیری برنمی گرداند. قصه گویی باعث می شود به احساساتی دسترسی پیدا کنیم که در نتیجه تصمیم مان به وجود می آید، چه متوجه شان بشویم و چه متوجه شان نشویم.
پس بله، استدلال ذهنی شاید به نظر آن هایی که یاد گرفته اند فکر کنند احساسات مخل تصمیم گیری اند، خطرناک باشد. به قول یکی از دوستان روان پزشکِ من نابینایی که ناگهان بینایی اش را به دست می آورد فقط به خاطر این که بعضی چیزهایی که می بیند هولناک هستند چشم هایش را از حدقه درنمی آورد. تفکر ذهنی هم فقط یک روش جدید برای تفسیر است که هم خبرهای خوش با خود می آورد و هم خبرهای بد. در هر صورت برایتان اطلاعاتی حیاتی می آورد که اگر بخواهید بر دیگران اثر بگذارید لازم تان می شود. اگر در میان اطرافیان تان شما تنها کسی باشید که از قصه به عنوان یک وسیله استفاده می کنید، می فهمید که مردم چرا و چگونه در برابر این وسیله جدید مقاومت نشان می دهند. حواس تان به اشتیاق واقعی آدم ها برای تصمیم گیری های خوب باشد. آن ها ده ها سال یاد گرفته اند که احساسات و هر اثر غیرواقعی «بد» است. این کتاب به شما کمک می کند که از قصه به عنوان یک وسیله معتبر استفاده کنید. درک کنید افرادی که در کل زندگی فکر و رفتارشان عینی و عقلانی بوده، با بازگشت احساسات به فرآیند تصمیم گیری ممکن است حس کنند ثبات زندگی شان از بین می رود. قصه گویی در یک فضای کاری می تواند احساسات مربوط به تصمیمات شخصی را که مدت هاست نادیده گرفته شده بیدار کند، طوری که باعث تعجب و ترس افرادی شود که خود را متقاعد کرده بودند احساسات اهمیت ندارند. با ملایمت رفتار کنید. قصه وسیله بسیار قدرتمندی است. وقتی قصه های جدیدی می گویید زاویه دید جدیدی به مردم می دهید؛ این یعنی این که شما معنا، رفتارها و در نتیجه آینده را تغییر می دهید.

دوم: قصه چیست؟

ما به تعریف واضحی از قصه نیاز داریم که سرراست برایمان بگوید قصه به چه درد می خورد. ولی اول می خواهم از آن تصورات غلطی بگویم که شاید شما هم درباره قصه گویی و مهارت های خودتان به عنوان قصه گو، داشته باشید. خیلی از مردم پیش خودشان می گویند «من قصه گوی خوبی نیستم.» این حرف درست نیست. اگر نفس می کشید پس قصه گو هم هستید. نه تنها قصه گو هستید بلکه قصه گوی بااستعدادی هم هستید.
همین که وقت گذاشته اید و این کتاب را می خوانید، نشان می دهد آن ویژگی ذاتی که هر قصه گوی فوق العاده ای باید داشته باشد، در شما هم هست. آن ویژگی چیزی نیست جز کنجکاوی. شما به اندازه کافی کنجکاو بوده اید که این کتاب را در دست بگیرید، پس خیلی هم جلویید. کنجکاوی شما باعث می شود توجه تان به این جلب شود که در سر دیگران چه می گذرد و چه چیزی برایشان مهم است. باعث می شود به جزئیات انسان ها توجه کنید. شما به قصه های دیگران گوش می دهید. همین گوش دادن بهترین نشانه کنجکاوی است.
اعتمادبه نفس بیش از حد (که به آن تکبر و خودبینی هم می گویند)، نقطه مقابل کنجکاوی است و قصه گو را به آدمی تبدیل می کند که دائم پند و اندرز می دهد و کسل کننده و بی ملاحظه است.
همه چیزدان ها قصه گوهای خوبی از آب در نمی آیند. این ها همان کسانی اند که کتاب های «چگونه بر دیگران تاثیر بگذاریم تا هر کاری برایمان بکنند» را می خرند. آن ها واقعاً فکر می کنند لیاقتش را دارند که چنین تاثیری بر دیگران بگذارند. من نمی توانم چنین چیزی به شما یاد بدهم. در واقع حتی به آن ها هم کسی نمی تواند یاد بدهد که «چگونه بر دیگران تاثیر بگذاریم تا هر کاری برایمان بکنند.» چون چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. افسانه است. یک دروغ شاخ دار است. هیچ کس روی این کره خاکی نمی تواند آن قدرها بر دیگران تاثیر بگذارد و هیچ کس لایق آن حد از تاثیرگذاری نیست. کسانی که این افسانه را باور می کنند همان هایی اند که خطر پیروی از پیامبران دروغین هم تهدیدشان می کند.
یکی از قصه هایی که نشان می دهد این طور تاثیرگذاری های مطلق افسانه است، قصه شاه میداس است. این قصه را یادتان هست؟ شاه میداس می خواست به هر چیزی دست می زند تبدیل به طلا شود و به خواسته اش هم رسید. به غذا دست می زد، تبدیل به طلا می شد. پس نمی توانست آن را بخورد. سیب برمی داشت و قبل از این که گازش بزند تبدیل به طلا می شد. بدتر از این ها وقتی بود که دخترش به سمت او دوید و درست لحظه ای که شاه زانو زد تا بغلش کند، دختر تبدیل به مجسمه طلا شد. او دختر خودش را کشت. می بینید؟ تاثیر صددرصدی یعنی انزوای صددرصدی. شما که این را نمی خواهید.
بعضی مواقع «نه» بهترین چیزی است که می توانید از دیگران بشنوید. شما را نمی دانم ولی خودم بارها موقعیت هایی برایم پیش آمده که واقعاً خوش حال شده ام کسی به حرفم گوش نداده. خیلی هم به حرفم اطمینان داشتم ولی اگر به حرفم گوش داده بودند فاجعه اتفاق می افتاد.
وقتی «نه» می شنوید به دنبال یک قصه جدید می گردید. یعنی آن شخص چیزی می داند یا فکر می کند چیزی می داند که هنوز خود شما به آن پی نبرده اید. در هر صورت باید از آن سر در بیاورید. «نه» می تواند هدیه ای برای شما باشد. فرصتی است برای شما تا قصه دیگران را بشنوید. از نظر قصه گوها تاثیرگذاری یک فرآیند دوطرفه است، یک جریان دوطرفه. برای این که قصه گوی خوبی باشید باید شنونده خوبی برای قصه ها هم باشید. من هیچ وقت قصه گوی خوبی ندیده ام که به اندازه خوب قصه گفتنش، به قصه های دیگران خوب گوش ندهد. فکر می کنید قصه گوها قصه هایشان را از کجا پیدا می کنند؟

بیشتر آدم ها می دانند قصه چیست
تا لحظه ای که برای قصه نوشتن قلم به دست بگیرند.
فلانری اوکانر

پدرم من را قصه گو بزرگ کرد. وقتی بچه بودم افسانه شیر و میمون کوچولو برایم تعریف می کرد که از خودش درآورده بود. قصه اولین شغلش - صید ماهیانِ طعمه برای ماهی گیران-را برایم می گفت و اعتماد به نفسم را با تعریفِ سودی که از این کار نصیبش شده بود، بالا می برد. با گفتن قصه ورشکست شدنش در آن کسب وکار من را از قضاوت عجولانه می ترساند. بابا متشکرم به خاطر همه قصه هایی که برایم گفتی.
مادرم طوری بزرگم کرد که خلاق باشم. هیچ وقت اجازه نداشتم بگویم «حوصله ا م سر رفته.» کافی بود یک روزنامه بغل دستم باشد تا با روزنامه یک کلاه دزد دریایی بسازم یا با خمیر روزنامه یک فیل درست کنم یا از این پام پام های کاغذی درست کنم که لیدر هواداران تیم های ورزشی برای تشویق تیم شان در دست تکان می دهند. این ها فقط سه تا گزینه از هزار گزینه پیش روی من بود. مامان به خاطر تو بود که هیچ وقت حوصله ا م سر نرفت.

نظرات کاربران درباره کتاب بهترین قصه‌گو برنده است

به امید اینکه همه‌ی کتاب های نشر اطراف بیان تو فیدیبو،
در 6 ماه پیش توسط sep...avi
همه کتابهاشون رو بیارین در فیدیبو. ممنونم
در 6 ماه پیش توسط sah...afa
عالیه ، همه ما قصه دوست داریم و از راه قصه میشه بیشتر و راحتتر اثرگذار بود
در 4 ماه پیش توسط مستوره السادات موسوی
هنوز کتاب را کامل نخوندم، اما موضوع کتاب موضوع خیلی جذابیه. امیدوارم مفید هم باشه.
در 4 ماه پیش توسط fae...ani