فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مبارک و خاتون پرده‌نشین

کتاب مبارک و خاتون پرده‌نشین

نسخه الکترونیک کتاب مبارک و خاتون پرده‌نشین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مبارک و خاتون پرده‌نشین

مبارک: خاتون، در می‌زنند. فخرالنساء: خب، برو در رو باز کن. مبارک: این وقت ظهر، کیه؟ قوام: منم. مبارک: خاتون، یکی اومده می‌گه منم. من که اینجام، پس اون کیه؟ فخرالنساء: پشت دره، می‌گه منم. مبارک: شما هم که اینجایی، پس اون کیه؟ فخرالنساء: بابا، برو در رو باز کن ببین کیه؟ مبارک: شما کی هستی؟ قوام: منم، قوام‌الدین. مبارک: بفرما تو. قوام: فخرالنساء جان، سلام. فخرالنساء: سلام قوام‌الدین، خسته نباشی. قوام: درمونده نباشی خاتون.[رو به مبارک:] تو برو به کارت برس، مبارک. مبارک: کارم داشتی صدام بزن، آقا. [بیرون می‌رود.] فخرالنساء: برق چشم‌هات از یه خوشحالی مفرط خبر می‌ده. قوام: درست فهمیده‌ای، می‌خوام برم زیارت خانۀ خدا. فخرالنساء: جدی می‌گی؟ قوام: بر دروغگو، لعنت. فخرالنساء: کِی؟ قوام: امروز چاووش داشت صدا می‌زد. فخرالنساء: تکلیف من چی می‌شه؟ کاروانسرا، حجره، باغ میوه، مزرعۀ صیفی. قوام: تو که سر خونه و زندگی‌ات هستی، مبارک هم... مبارک: [وارد می‌شود.] بله، بله، بله. قوام: کسی تو را صدا نزد. مبارک: یکی گفت مبارک. قوام: من بودم داشتم درباره‌ات حرف می‌زدم. مبارک: تعریف بود یا غیبت. قوام: هیچ‌کدوم، برو بذار حرفمون رو بزنیم [مبارک بیرون می‌رود.] تو که سر خونه و زندگی‌ات هستی، مبارک هم... مبارک: [وارد می‌شود.] بله، آقا. قوام: کسی تو رو صدا نزد.

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مبارک و خاتون پرده‌نشین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

[حجره قوام الدین. غیاث: پای حجره منتظر نشسته است. قوام وارد می شود. غیاث: به استقبال برادر می رود.]

غیاث: داداش جون/ داداش جون/ داداش قدت رو قربون(۱)
همه ارث بابم/ ز دست رفته بیرون
فتادم به پیسی/ بگو چاره ام چیست؟
ندارم قرانی/ دگر طاقتم نیست
قوام: داداش جون/ زدستت/ شده قلب من خون
چه سازم/ ز کارت/ من رو کردی حیرون
نگفتم/ مخور گول خناس و شیطون
صدا زن/ بیایند/ به فریاد/ رفیقون
غیاث: آقا داداش نازم.
قوام: مگه من گوش درازم.
غیاث: به امرت سر ببازم.
قوام: ز دستت من چه سازم.
غیاث: ای بابا حالا یه کاری شده.
قوام: نباید می شد، ارث پدری آب هرز جوب نیست که بذاری بیاد و بره، حاصل یک عمره، نمی دن به من و تو که تباهش کنیم.
غیاث: بختْ داداشی، بخت با ما یار نبود.
قوام: مگه تو با بخت یار بودی؟! ارثیه بابا، یکجور بخت بود که به ما رو کرده بود، باید ازش استفاده می کردی.
غیاث: بی عقلی داداش. اگه من هم عقل داشتم، می شدم اسماعیل آقای بنکدار.
قوام: خیلی خب، این کلید... از امروز اختیار کاروانسرا با توئه، به آیند و روند و مداخلش نظارت کن. امیدوارم قَدمت برای هر دومون خیر باشه.
غیاث: خیر ببینی برادر، ان شاءالله تلافی کنم.
صدای چاووش [می خواند:] هرکه دارد هوس بیت خدا بسم الله
هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله
غیاث: چاووش صدا می زنه، نمی خوای بری زیارت خانه خدا
قوام: آرزومه، اما حیف که نمی شه.
غیاث: باید بری، شما مستطیع هستی.
قوام: می دونم ولی حجره و باغ و کاروانسرا رو به کی بسپرم؟
غیاث: مگه من مُرد ه ام؟
قوام: یعنی خیالم راحت باشه؟
غیاث: بله، من حواسم به همه جا هست.
قوام: خدا خیرت بده، من رو به آرزوم رسوندی.
غیاث: از طرف من هم نایب الزیاره باش.

۱

غیاث: اگه این ادعا راسته...
مبارک: هو، حرف دهنت رو بفهم، این ادعا راسته یعنی چی؟این هایی که دور و برت می بینی خیلی هاشون از برکت دعای خاتونِ پرده نشین شفا گرفته ان.
غیاث: پس سلام ما رو خدمت خاتون برسون و بگو التماس دعا داریم.
مبارک: اول باید اعتقادت درست باشه. شک داشته باشی بی فایده است.
غیاث: آدم مستاصل به سنگ هم اعتقاد پیدا می کنه، اینکه یک زن پارساست.
مبارک: خاتون پرده نشین می گه به شرطی شما شفا پیدا می کنید که بگید درگذشته چه کار کرد ه اید.
قلیچ: گذشته؟ ما به امید شفا اومده ایم، نه دوا و درمون.
برزو: گذشته ما چه ربطی به دوا و درمون داره؟
مبارک: این شرط خاتونه، مایلید بسم الله، نمی خواهید فی امان الله [مکث.] مریض اولی گفت...
تقلیدچی ها: چی گفت؟
غیاث: گفت من یه مرد صافم، دوز و کلک نبافم، پنبه زن لحافم، در خوشدلی نلافم.
مبارک: صبر کن ببینم، چرا دروغ می گی؟ اولاً تو صاف نیستی و راه راهی، دوماً دعای خاتون در حق آدم دورو و دورنگ افاقه نمی کنه. صاف و پوست کنده بگو چه گناهی ازت سر زده که مستوجب این عذاب شده ای؟!
قوام: من فکر نمی کنم برادرم گناه کبیره ای مرتکب شده باشه.
خاتون: تهمت و افترا گناه کبیره نیست؟
قوام: تهمت و افترا؟ به کی افترا بستی غیاث؟
غیاث: لعنت به مفتری.
قوام: شما که می دونید، دیگه چه لزومی داره بپرسید؟
مبارک: تا اعتراف به بی گناهی اون زن نکنه، خوره از تنش زایل نمی شه.
قوام: از کدوم زن حرف می زنید؟
مبارک: خودش می دونه.
غیاث: نمی شه تو خلوت بگم؟ جایی که فقط من باشم و خاتون و خدا.
مبارک: نه.
غیاث: چیزایی هست که دوست ندارم برادرم بدونه و عذاب بکشه.
خاتون: باید در ملاءعام اقرار کنی تا مایه عبرت سایرین بشه.
قوام: این صدا چقدر آشناست... [روبه غیاث:] صدای این زن تو رو به یاد کسی نمی اندازه؟
غیاث: کی؟
قوام: فخرالنساء.
غیاث: حرفش رو هم نزن.
قوام: غلط نکنم این سیاهه هم مبارکه.
غیاث: شباهت داره ولی او نیست. خبر دارم که تو زندان دق کرد و مرد.
مبارک: مرد نمدپیچ که هوا رو پس دید، ناچار به اقرار شد. اون سرگذشتش رو نقل کرد ولی ما...
تقلیدچی ها: نمایش می دیم.

غیاث: من گرفتار حجره ام، نمی رسم برم آسیاب، زحمت بکش یک لنگه گندم بار الاغ کن ببر آسیاب و بده آردش کنند. تو راه برگشت، اجناسی را هم که به اسمال آقا بنکدار سفارش داده بودم بگیر و بیار. چی گفتم؟
مبارک: خره رو می آری....
غیاث: چرا خر گفتی دستت اومد طرف من؟!
مبارک: این دستم عادت کرده می ره طرف خرها.
غیاث: این دستت رو تکون نده.
مبارک: گفتی خره رو می آری... [با دست دیگر مجدداً به غیاث الدین اشاره می کند.]
غیاث: بازهم که دستت اومد طرف من؟
مبارک: تقصیر من چیه، خره تغییر مسیر داد.
غیاث: این دستت رو هم تکون نده.
مبارک: گفتی [با پا به غیاث الدین اشاره می کند.] خره رو می آری...
غیاث: حالا دیگه با پات به من اشاره می کنی می گی خر!
مبارک: پشت سرت طویله است، من چه کار کنم؟
غیاث: این پات رو هم تکون نده.
مبارک: گفتی خره رو می آری... [با پا غیاث: را نشان می دهد.]
غیاث: اون یکی پات رو هم تکون نده.
مبارک: گفتی خره رو می آری... [با سر به غیاث: اشاره می کند.]
غیاث: می گم دست و پات رو تکون نده، با سر اشاره می کنی! من خرم؟!
مبارک: من که می دونم، به اینا بگو. [به تماشاچیان اشاره می کند.]
غیاث: بزنم تو سرت؟
مبارک: چرا می زنی ؟
غیاث: من که هنوز نزده ام.
مبارک: خیال کردم زدی.
غیاث: برو، معطل نکن. [مبارک بیرون می رود.] جلدی بیا که خیلی کار داریم. غلام سیاه قحط بود برادرم این رو خرید؟ [بقچه زیر بغلش را روی تخت - کنار فخرالنساء - می گذارد.] قابل شما را نداره.
فخرالنساء: دستتون درد نکنه، چی هست؟
غیاث: عرض کردم، ناقابله، اگه پسند کنی منت سر من حقیر گذاشته ای.
فخرالنساء: حنا! کله قند! چادر گلی!... رسمه که این جور چیزها رو موقع خواستگاری می برند خونه دختر.
غیاث: اتفاقاً من هم قصد خواستگاری دارم.
فخرالنساء: مبارکه ان شاءالله، صبر می کردی قوام الدین: هم می اومد.
غیاث: این خواستگاری باید در غیاب قوام الدین: صورت بگیره.
فخرالنساء: چرا؟
غیاث: چون من خواستگار توام.
فخرالنساء: شرم آوره، من زن برادرتم.
غیاث: من دل به زن برادرم داده ام.
فخرالنساء: استغفار بگو و از این خونه برو بیرون. [فخرالنساء فرار کرده، به اتاقی پناه می برد و در را می بندد.] لبیک اللهم لبیک...
غیاث: [از پشت در:] بیخود در اتاق را به روی خودت نبند، کلید همه درها تو دست منه.
فخرالنساء: اگه نری، فریاد می زنم و رسوات می کنم.
غیاث: صدات به هیچ جا نمی رسه.
فخرالنساء: آهای، ربابه، گیسو، رعنا، جعفر، مراد...
غیاث: بیخود صداشون نزن، همه را فرستادم مزرعه، مبارک هم رفته دنبال نخودسیاه.
فخرالنساء: ای کاش پای قوام می شکست و به این سفر نمی رفت.
غیاث: برای راهی کردنش به سفر بهانه های زیادی داشتم.
فخرالنساء: این خیانته.
غیاث: بی مروت، چطور دلت می آد به عاشق سینه چاکت پشت کنی؟
فخرالنساء: ازت متنفرم.
غیاث: بیخود از این اتاق به اون اتاق نرو، چاره ای جز تسلیم شدن نداری.
فخرالنساء: اگه ناچار بشم، خودم رو تسلیم مرگ می کنم.
غیاث: از کجا معلوم که قوام راست راستی به سفر حج رفته باشه؟
فخرالنساء: چی می خوای بگی!؟
غیاث: به فرض اینکه رفته باشه، نمی تونه یه کنیز بخره و همراه خودش ببره؟
فخرالنساء: دروغه.
غیاث: به فکر خودت باش. اگه برادر منه که نمی گذاره بهش سخت بگذره.
فخرالنساء: تمنا می کنم، دست از سرم بردار، التماس می کنم برو سراغ یکی دیگه.
غیاث: من جز تو به هیچ کسی تمایل ندارم.
فخرالنساء: تو که این قدر عاشق سینه چاک بودی، چرا قبل از قوام به خواستگاری ام نیومدی؟
غیاث: من از وقتی تو این خونه دیدمت دلبسته ات شدم.
فخرالنساء: محبت برادریه.
غیاث: داره آتیشم می زنه، بی قرارم کرده.

[قوام بازی را قطع می کند.]

قوام: کو محکمه عدالتی که تقاص من اون زن بیچاره را از این رسوای دو عالم و ظالم مسلم بگیره؟
مبارک: خوددار باش، آقا.
قوام: مگه نمی دونید که و زن پارسا را چطور در نظر من موجودی پلید و ناپاک و هرزه جلوه داد؟
مبارک: تامل کن تا حقیقت به خوبی روشن بشه.
قوام: چطور تاب بیارم، که ماه ها از غیرت سوخته ام و به اون زن بی گناه دشنام گفته ام! یک طرف نگاه خفت بار و زبان ملامت مردم رنجم می داد، یک طرف در اندوه از دست دادن زنی می سوختم که برام مثل جان شیرین بود. از طرفی خشم و غضبی که در اثر بدگمانی سراپای وجودم رو گرفته بود، قرار و آرام از من برده بود. خدایا، تو را به ذات پاک خودت سوگند، عذاب این موجود پلید رو صدچندان کن.
خاتون: آروم باش و اجازه بده دنباله شرح حال فخرالنساء را بشنویم.
قوام: تا همین اندازه هم کفایت می کنه. من به بی گناهی اون زن واقف شدم. حالا بگید کجا می تونم ملاقاتش کنم؟
مبارک: اگه می خوای بازهم فخرالنساء را ببینی، بشین و به حرف های غیاث: گوش بده.

[ادامه نمایش.]

فخرالنساء: الان مبارک برمی گرده، غیاث. اگه بهش بگم برات گرون تموم می شه.
غیاث: من رو از اون سیاه برزنگی نترسون، به یک اشاره می دم سرش رو زیر آب کنند.
فخرالنساء: تو دیوانه شده ای!
غیاث: آره، من از عشق تو جنون گرفته ام. اون قدر پشت این در می نشینم تا مجبور بشی بیرون بیای. بالاخره گرسنه ات که می شه.
فخرالنساء: ای فریادرس بیچارگان، ای پناه بی پناهان، به فریادم برس که جز تو پناهی ندارم. لبیک اللهم لبیک....

[مبارک در می زند.]

مبارک: خاتون، خاتون...
فخرالنساء: آه، مبارک آمد، مبارک، خدا رو شکر...

[غیاث: وانمود می کند که فخرالنساء را امتحان می کرده است.]

غیاث: درود بر تو و پاکدامنی تو، گلین. این ها همه بازی ای بود برای آزمودنت، چه سعادتمنده قوام که فرشته ای چون تو را تو خونه داره.
مبارک: خاتون، قناس.
غیاث: اومدم.

[مبارک وارد می شود.]

مبارک: چرا در رو باز نمی کنید؟
غیاث: چی شد، رفتی؟
مبارک: آره بابا، آسیابان نبود، جوال گندم را گذاشتم پیش خره، اون هم شروع کرد به آرد کردن.
غیاث: اون که همه را تا صبح می خوره.
مبارک: نه بابا، خره رو بستم به سنگ آسیابون.
غیاث: هیچ می فهمی چی داری می گی؟ اسمال آقا چی شد؟
مبارک: تا اسم تو را آوردم، من رو از دکونش انداخت بیرون.
فخرالنساء: [صدا می زند:] مبارک.
مبارک: بله، خاتون.
فخرالنساء: اومدی؟
مبارک: اومدم کجایی؟
فخرالنساء: تو اتاقم.

[فخرالنساء از اتاق بیرون می آید.]

مبارک: این نخود، این لوبیا، این هم رشته.
غیاث: می مونه سبزی که باید از باغچه بچینی.
فخرالنساء: دستت درد نکنه.
مبارک: چت شده خاتون، چرا رنگت پریده؟
فخرالنساء: چیزی نیست، فکر کنم سردیم کرده.
مبارک: یه لیوان نبات داغ بخوری حالت سر جاش میاد.
غیاث: نبات دارین یا بگیرم و بیارم؟
فخرالنساء: تو صندوق نبات داریم.
غیاث: خب، فعلا با اجازه تا فردا، میرم دم حجره ممکنه کسی بیاد.
فخرالنساء: به سلامت، زحمت کشیدید.

[غیاث: بیرون می رود و مبارک بقچه، پارچه و کله قند را می بیند.]

مبارک: این دیگه چیه خاتون؟

[فخرالنساء جواب نمی دهد.]

مبارک: چیزی شده خاتون؟ من نباید بدونم توی این خونه چه خبر شده؟ باشه، حالا دیگه من نامحرم شدم! حالا که همچین شد من می رم، معلومه من زیادی ام، حیف که آقا تو رو سپرده دست من وگرنه یک لحظه هم معطل نمی کردم... خداحافظ.
فخرالنساء: کجا، مبارک؟
مبارک: به جهنم، به درک اسفل السافلین. وقتی آدم توی این دنیا کسی رو نداشته باشه، بهتره بره به جهنم.
فخرالنساء: این چه حرفیه، تو مثل پدر منی، مبارک. من که پدر ندارم، مادرم هم پنجاه فرسنگ با من فاصله داره.
مبارک: این حرف ها رو می زنی که دلم خوش بشه.
فخرالنساء: نه والله، حقیقتاً تو را مثل پدر می دونم. مگه یادت رفته قوام موقع رفتن چه جوری من رو به تو سفارش کرد؟ یادته؟ گفت، من تو رو از برادرم امین تر می دونم.
مبارک: درسته.
فخرالنساء: حالا می خوای من رو توی این غربت تنها بگذاری؟
مبارک: من نوکرتم، خاتون، این دنیا و اون دنیا تو خواهر منی. حالا هم بگو ببینم، رفتم و برگشتم چه اتفاقی افتاد، وقتی اومدم جفتتون پریشون بودید. البته به من دخلی نداره، اگه فکر می کنی نباید بگی، به من مربوط نمی شه، محرمانه است، خب بگو، من هم دهنم قرصه.
فخرالنساء: خیال بد نکن، من و غیاث: هیچ سروسرّی با هم نداریم.
مبارک: من که به پاکی تو ایمان دارم.
فخرالنساء: درست فهمیدی، غیاث: از من...
مبارک: از تو چی؟
فخرالنساء: غیاث: از من....
مبارک: غیرتم به جوش اومد، زود بگو از تو چی خواست؟
فخرالنساء: از من تمنای وصال کرد.
مبارک: مهم نیست، فکر کردم پول دستی خواسته.
فخرالنساء: مبارک، تمنای وصال...
مبارک: ای تف به اون غیرتت، بی حیا، آدم به ناموس برادرش... لااله الا الله.
فخرالنساء: فعلاً به رویش نیار، امیدوارم که تکرار نشه.

[غیاث: در می زند و وارد می شود. فخرالنساء بیرون می رود.]

غیاث: [رو به مبارک:] تو فعلاً چند روز برو به روستا. اونجا باش تا برادرم برگرده.
مبارک: چرا؟
غیاث: آخه پشت سر تو و گلین خانم حرف هایی می زنند.
مبارک: غلط می کنند، اون از طلا پاک تره.
غیاث: می دونم، ولی به صلاح نیست که اینجا بمونی... اگه به آبروی گلین خانم و برادرم علاقه مندی، حرف گوش کن.
مبارک: خانم چی می گه؟
غیاث: اینجا من تصمیم می گیرم.
مبارک: آخه من که به اختیار تو اینجا نیومده ام تا به دستور تو از اینجا برم.
غیاث: مگه برادرم جلوِ چشم هات اداره امور زندگی اش رو به من واگذار نکرد؟
مبارک: ولی به من هم سپرد خونه رو تنها نگذارم.
غیاث: همین حالا لباس هات رو بردار و برو، اگه بمونی مجبورم به قاضی: شکایت کنم.
مبارک: خاتون، خاتون...
فخرالنساء: [وارد می شود.] چی شده، مبارک؟
مبارک: ایشون داره من رو بیرون می کنه.
فخرالنساء: برای چی!؟
غیاث: دیگه صلاح نیست شما با مرد غریبه تو این خونه تنها باشی.
فخرالنساء: ما تنها نیستیم، خدمتکارهای دیگه هم هستند.
غیاث: همون ها خودشون حرف بازن.
فخرالنساء: چیزی شنید ه ای؟
غیاث: زمزمه هایی به گوش رسیده، پیش از اینکه کار به رسوایی بکشه بهتره مبارک از اینجا بره.
فخرالنساء: ولی مبارک اَمرده، نه مرد.
غیاث: دل که داره.
فخرالنساء: به مهربانی عالم، مبارک هیچ جا نمی ره.
غیاث: چرا؟ دلت براش تنگ می شه؟
فخرالنساء: حیا کن، مرد، من ناموس برادرتم.
غیاث: به همین خاطر غیرتم قبول نمی کنه بعضی حرف ها پشت سرت باشه. از امروز مجبور شده ام حجره رو تعطیل کنم، بمونم تو خونه تا جلو این حرف ها گرفته بشه.
فخرالنساء: حالا که قراره تو خونه بمونی، پس چه باک از حرف مردم. مبارک هم می تونه بمونه.
غیاث: نع.
فخرالنساء: چه خیالی در سر داری؟
غیاث: خیالی ندارم جز پاسداری از آبرو و ناموسم. مبارک، اگه همین حالا گورت رو گم نکنی، می رم به قاضی: می گم که چطوری با زن برادرم نظربازی می کردی.
فخرالنساء: اوف بر تو، غیاث.
مبارک: هیچ می فهمی چی داری می گی! این حرف ها بوی خون می ده.
غیاث: می دونی اگه کوس رسوایی شما رو به صدا دربیارم، هر دوتون سنگسار می شید.
مبارک: سنگسار!؟ به همین راحتی!؟
غیاث: به همین راحتی.
مبارک: باشه، می رم. البته نه به خاطر خودم، به خاطر خاتون. حلالم کن، خاتون.
فخرالنساء: [معترض] مبارک!
مبارک: مجبورم خاتون، باز به دیدنت می آم.
فخرالنساء: اگه تا برگشتنت خاتونی مونده باشه.
غیاث: برو، نگران نباش. من مراقب گلین خانم هستم.

[مبارک بیرون می رود. فخرالنساء خود را در اتاق زندانی می کند.]

غیاث: این هم از مبارک... حالا دیگه هیچ کس نیست که به فریادت برسه. بیا بیرون...
فخرالنساء: تا صبح قیامت هم که صبر کنی، محاله دستت به من برسه.
غیاث: لجبازی رو بذار کنار. لازم باشه با پتک در اتاق رو می شکنم.
فخرالنساء: ضربه های پتک تو، اولین جایی رو که می شکنه سر منه.
غیاث: یعنی خودت رو به در چسبونده ای تا زیر ضربات پتک له بشی!؟
فخرالنساء: درست فهمیده ای، مرگ برای من گواراتر از تَر دامنیه.
غیاث: درسته که عشقت دیوانه ام کرده، ولی نه اون اندازه که با دست خودم محبوبه ام رو بکشم، اون قدر پشت این در می شینم تا خسته بشی و بخوابی. اون وقت پاشنه های در رو می بُرم و می آم تو.

غیاث: تا نیمه های شب بیدار موندم و نگذاشتم گلین خانم از ترس چشم رو هم بذاره. یه وقت متوجه شدم گلین خانم داره نجوا می کنه، خوب گوش دادم و فهمیدم داره با یکی حرف می زنه. مشکوک شدم. جَلدی نردبان رو گذاشتم و رفتم روی پشت بام. اون طرف بام مبارک رو دیدم که از پنجره حیاط پشتی با گلین گفتگو می کرد.

فخرالنساء: [رو به مبارک:] فردا برو پیش قاضی: از زبان من عریضه بده. این مردیکه دست بردار نیست.
مبارک: می خوای اره بیارم و پنجره رو ببرم؟
فخرالنساء: فکر بدی نیست. ولی این موقع شب نمی شه. ممکنه همسایه ها بیدار بشن و کار به رسوایی بکشه.
مبارک: نترس، خاتون. من همین جا می مونم کشیک می دم.

غیاث: این جوری شد که از قصد و انگیزه اون ها باخبر شدم. وقتی دیدم فخرالنساء تسلیم شدنی نیست و با برگشتن برادرم همه چیز برملا می شه، خواستم پیشدستی کنم، چاره رو در اون دیدم که چهار شاهد اجیر کنم و ببرم پیش قاضی.

اشخاص بازی
مبارک
فخرالنساء [خاتون پرده نشین]
قوام الدین
غیاث الدین
قاضی
پیشکار
مردعلی بیک
زهرا بیگم
قلیچ
همسایه ۱: و ۲ و ۳
برزو
مباشر
خان حاکم
جارچی
بازرگان
مردم
مردان کشتی

۳

[قوام در می زند.]

مبارک: خاتون، در می زنند.
فخرالنساء: خب، برو در رو باز کن.
مبارک: این وقت ظهر، کیه؟
قوام: منم.
مبارک: خاتون، یکی اومده می گه منم. من که اینجام، پس اون کیه؟
فخرالنساء: پشت دره، می گه منم.
مبارک: شما هم که اینجایی، پس اون کیه؟
فخرالنساء: بابا، برو در رو باز کن ببین کیه؟
مبارک: شما کی هستی؟
قوام: منم، قوام الدین.
مبارک: بفرما تو.
قوام: فخرالنساء جان، سلام.
فخرالنساء: سلام قوام الدین، خسته نباشی.
قوام: درمونده نباشی خاتون.[رو به مبارک:] تو برو به کارت برس، مبارک.
مبارک: کارم داشتی صدام بزن، آقا. [بیرون می رود.]
فخرالنساء: برق چشم هات از یه خوشحالی مفرط خبر می ده.
قوام: درست فهمیده ای، می خوام برم زیارت خانه خدا.
فخرالنساء: جدی می گی؟
قوام: بر دروغگو، لعنت.
فخرالنساء: کِی؟
قوام: امروز چاووش داشت صدا می زد.
فخرالنساء: تکلیف من چی می شه؟ کاروانسرا، حجره، باغ میوه، مزرعه صیفی.
قوام: تو که سر خونه و زندگی ات هستی، مبارک هم...
مبارک: [وارد می شود.] بله، بله، بله.
قوام: کسی تو را صدا نزد.
مبارک: یکی گفت مبارک.
قوام: من بودم داشتم درباره ات حرف می زدم.
مبارک: تعریف بود یا غیبت.
قوام: هیچ کدوم، برو بذار حرفمون رو بزنیم [مبارک بیرون می رود.] تو که سر خونه و زندگی ات هستی، مبارک هم...
مبارک: [وارد می شود.] بله، آقا.
قوام: کسی تو رو صدا نزد.
مبارک: یکی صدا زد مبارک.
قوام: من اسمت رو بردم، کاری باهات نداشتم.
مبارک: یعنی برم بیرون. [بیرون می رود.]
قوام: داشتم می گفتم، مبارک هم...
مبارک: [وارد می شود.] بله، آقا.
قوام: بازهم که اومدی!
مبارک: آخه، شما گفتی مبارک.
قوام: اسمت اومد به زبونم.
مبارک: چه فرمایشی دارید؟
قوام: هیچ چی، برو بیرون هروقت با صدای بلند صدات زدم، بیا.
مبارک: یواش گفتید نیام.
قوام: نه خیر، برو، پشت در هم وانستا [مبارک بیرون می رود. قوام با صدای آرام صحبت می کند.] داشتم می گفتم، مبارک هم که...
مبارک: [وارد می شود و با صدای خفه حرف می زند.] بله، آقا.
قوام: من که یواش اسمت رو بردم.
مبارک: من هم یواش شنیدم.
قوام: برو بیرون، اسمت رو هم شنیدی، دیگه نیا. [مبارک بیرون می رود.] عجب گرفتاری شدیم، تو که سر خونه و زندگی ات هستی [اسم مبارک را به زبان نمی آورد.]... هم به کارهای خونه می رسه.
مبارک: [وارد می شود.] مبارکش رو یادتون رفت بگید.
قوام: [عصبانی:] برو دم در کوچه وایستا و تا صدات نزدم نیا. [مبارک بیرون می رود.] اگه خیلی احساس دلتنگی کردی، بگو واسه ات یک کنیز هم بگیرند.
فخرالنساء: کی بگیره؟
قوام: برادرم، اختیار امور کسب وکار رو داده ام به اون.
فخرالنساء: پس فکر همه جا رو کرده ای؟
قوام: بعله.
فخرالنساء: ولی اگه برادرت کاسب بود، ثروت پدری را حیف و میل نمی کرد.
قوام: عقل معاش نداره ولی خائن نیست. وانگهی، من که اختیار مال و منالم رو به اون نمی دم، فقط گفتم اداره اش کنه.
فخرالنساء: اگر سفر خانه خدا در پیش نبود هرگز راضی نمی شدم.
قوام: ممنونم.
فخرالنساء: نمی شه من رو هم با خودت ببری؟
قوام: اجازه بده برم راه و چاه رو یاد بگیرم، بعد.
فخرالنساء: دلم برات تنگ می شه.
قوام: شیطون نشو، ذکر خدا دلتنگی رو از بین می بره. مبارک!
مبارک: بعله، آقا؟
قوام: اسباب سفر من رو آماده کن.
مبارک: اسب های سفر مریضه.
قوام: اسباب سفر.
مبارک: چی هست آقا؟
قوام: دو تا لنگه آولوچه، صد و بیست تا قالیچه، نود طاقه پارچه، یک صندوق نون کلوچه.
مبارک: یه لنگ و یه قطیفه. ببینم آقا، سفر حج می خوای بری یا تجارت؟
قوام: هم زیارت، هم تجارت. ما که داریم این راه رو می ریم، یک خرده هم جنس می بریم.
فخرالنساء: نیتت رو صاف کن، آقا قوام. درست لبیک بگو.
قوام: حق با توئه، بهتره به قصد قربت برم. لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمته لک و الملک. لا شریک لک...

[قوام الدین حوله احرام به دوش انداخته، لبیک می گوید و از صحنه خارج می شود. فخر النساء نیز لبیک می گوید.]
[موسیقی. غیاث: در می زند.]

فخرالنساء: کیه؟
غیاث: منم.
فخرالنساء: مبارک، در رو باز کن، غیاث الدینه.

[مبارک در را باز می کند.]

مبارک: سلام، آقا قناس.
غیاث: غیاث، نه قناس.
مبارک: من نمی تونم اسمت رو صدا بزنم.
غیاث: خب، بگو ارباب.
مبارک: ارباب که یکی دیگه است.
غیاث: بگو داداش.
مبارک: ما از کی تا حالا داداش شده ایم که من نمی دونم.
غیاث: لا الله الاا... اصلاً نمی خواد چیزی بگی.
فخرالنساء: سلام آقا داداش.
غیاث: سلام به روی ماهت، گلین خانم. به این مبارک بگید این قدر سربه سر من نگذاره.
مبارک: من کی سربه سرت گذاشتم؟
فخرالنساء: مبارک!
مبارک: نه، آخه شما بگو قناس بی دین هم شد اسم؟
غیاث: چند دفعه بگم، غیاث الدین.
مبارک: قناس بی دین.
غیاث: بگو «غ».
مبارک: ق.
غیاث: یاث.
مبارک: ناس.
غیاث: قیاس.
مبارک: قناس.
غیاث: بلدی صدا بزنی، آقا؟
مبارک: بله.
غیاث: بعد از این بگو آقا.
مبارک: آقا.
غیاث: بله؟
مبارک: فرمایشی بود؟
غیاث: یعنی چی؟
مبارک: یعنی اینکه تشریف آوردید اینجا، فرمایشی بود و هست و خواهد بود؟
غیاث: این فضولی ها به تو نیومده، اینجا خونه برادرمه، سپرده دست من، هر وقت دلم بخواد می آم و هر وقت دلم بخواد می رم. تو هم وایستا کنار و بیشتر از این فضولی نکن.
مبارک: بله، فضولی بده.
غیاث: درسته، خدمت گلین...
مبارک: چه معنی داره آدم تو کار بزرگ تر دخالت کنه؟
غیاث: آفرین، خدمت گلین...
مبارک: کوچیکی گفته ان، بزرگی گفته ان.(۲)
غیاث: باریکلا... خدمت گلین...
مبارک: اربابی گفته ان، نوکری گفته ان.
غیاث: مرحبا، خدمت گلین...
مبارک: زنی گفته ان، مردی گفته ان.
غیاث: بذار حرفم رو بزنم مبارک.
مبارک: خوب حرفت رو بزن [غرغر می کند.]

غیاث: [از بازی خارج می شود.] یک کم ازم رنگ و حنا خواست.
مبارک: خواست یا خودت آوردی؟
غیاث: خواست.
مبارک: قرار بود دروغ نگی.

غیاث: وقتی کیسه رنگ و حنا را بهش تقدیم کردم گفت.
فخرالنساء: دست وپنجه تون درد نکنه، چرا زحمت کشیدی.
مبارک: حالا که زحمت کشیدی، چرا این قدر کم کشیدی.
فخرالنساء: مبارک!
غیاث: می گم، شب ها نمی ترسید که.
فخرالنساء: نه خیر، مادر همسایه می آد پیشم.
غیاث: اگر امری نیست مرخص بشم.
فخرالنساء: عرضی نیست، از محبتتون سپاسگزارم.
غیاث: قابل شما را نداره. [بسته حنا و لوازم آرایش را به فخرالنساء می دهد.] خدا نگهدار.
فخرالنساء: به سلامت.

[غیاث: بیرون می رود.]

فخرالنساء: تو سفارش حنا داده بودی، مبارک؟
مبارک: نخیر، خانم.
فخرالنساء: پس این کار چه معنی ای می تونه داشته باشه.
مبارک: این رو باید از زن ها بپرسی.
فخرالنساء: رسمه که اگه خواستند کسی رو از عزا دربیارند، براش حنا می برند. من که عزادار نیستم. نکنه بلایی سر قوام الدین: اومده باشه... مبارک!
مبارک: امری باشه.
فخرالنساء: جلدی برو سراغ غیاث: و از قوام الدین: یه سراغی بگیر.
مبارک: چشم.

[صدای در بلند می شود.]

مبارک: کیه؟
غیاث: منم غیاث الدین.
مبارک: بازهم قناس بی دینه، خاتون، لازم نیست دنبالش برم.
فخرالنساء: زودی در رو باز کن.
مبارک: در بازه، بفرما تو.
غیاث: یاالله... [وارد می شود.]
فخرالنساء: الله یارتون، خوب شد اومدید، داشتم از دلواپسی دق می کردم.
غیاث: دلواپسی نداره، می فرستادید دنبالم.
فخرالنساء: دلواپس قوام الدین: شده بودم، خواستم بدونم چاپار نفرستاده؟
غیاث: نگران قوام الدین: نباش، گلین خانم، اون سرحال و قبراقه. داره می ره به طرف مقصد. حالا نگرانی برطرف شد؟
فخرالنساء: خدا سایه تون رو کم نکنه.
مبارک: ایشالا کم کم، کم نکنه.
غیاث: یادم رفته بود این ها هم ناقابله.

[بسته ای را به فخرالنساء می دهد.]

فخرالنساء: خیلی ممنون، چی هست؟
غیاث: دستبند و گلوبند طلا، برازنده شما.
فخرالنساء: نگه می دارم برای عروستون.
غیاث: امیدوارم عروس همونی باشه که دلِ ما را برده.
مبارک: غلط کرده، نشونی اش را بده برم پس بگیرم.
غیاث: باز تو فضولی کردی؟ اگه یک دفعه دیگه تو معقولات دخالت کنی، از این خونه می اندازمت بیرون.
مبارک: شلوارت رو بکش بالا.
فخرالنساء: مبارک، احترام آقا داداش واجبه.
غیاث: اگه به خاطر گلین خانوم نبود همین الان بیرونت می کردم.
فخرالنساء: شما به بزرگی خوتون ببخشین. چرا از اونی که دلتون رو برده خواستگاری نمی کنین؟ شاید جواب بعله باشه.
غیاث: خدا از دهنتون بشنوه. همین روزا قصد خواستگاری دارم.
فخرالنساء: خدا مبارک کنه.

[قوام بازی را قطع می کند.]

قوام: نگفته بودی که دستبند و گلوبند هم برای فخرالنساء خریده بودی!
غیاث: گفتم، حتماً یادت رفته.
قوام: چطور شد که به فکر افتادی براش دستبند و گلوبند بخری؟
غیاث: خواستم دلش به زندگی گرم بشه. مبادا در غیاب شوهرش احساس دلتنگی کنه و...
مبارک: ولی نیت دیگه ای داشتی.
غیاث: چی رو می خوای ثابت کنی! یعنی من حق نداشتم به زن برادرم هدیه بدم؟
خاتون: تو حنا رو به رسم خواستگاری برده بودی؟
غیاث: خواستگاری؟ اون هم از زن برادرم؟! شرم آوره، این بهتانه.
قوام: [رو به مبارک:] ببخشید، این ها رو کی به شما گفته؟
مبارک: ما شاهد داریم.
قوام: از کجا معلوم که شهادت دروغ نداده باشه؟
مبارک: اگه حوصله کنی، همه چیز معلوم می شه.
قوام: قیافه ات خیلی آشنا به نظر می آد، تو مبارک نیستی؟
مبارک: مبارک غلام شماست. بشین گوش بده. خب، غیاث، اگه می خوای نمونی قناس، حرف بزن روراست.
غیاث: شما که خودتون همه چیز رو می دونید. چه اصراری دارید به ریختن آبروی من؟
مبارک: مگه نه اینکه فخرالنساء تو مردم بی آبرو شد؟ در حضور مردم هم باید ازش اعاده حیثیت کرد.
غیاث: اون که مرده، دیگه چه فرقی به حالش می کنه!؟
مبارک: از کجا معلوم، شاید زنده مونده باشه.
قوام: یعنی ممکنه بعد از سنگسار...
غیاث: درد دارم، زخم هام دائم می خاره و می سوزه. تو رو خدا رحم کن. اگه شفا می دی بده، اگه شفا نمیدی لااقل دعا کن بمیرم و از این عذاب راحت بشم.
مبارک: غیاث الدین که از بی خوابی و درد به تنگ اومده بود، چاره ای جز اقرار به گناه ندید.
غیاث: یک روز اول وقت به بهانه پختن آش پشت پا [مکث.]، چقدر نویسنده پ گذاشته، رفتم در خونه قوام.

[غیاث: در می زند.]

مبارک: کیه بابا؟
غیاث: منم غیاث.
فخرالنساء: بازهم سروکله این مردیکه پیدا شد.
مبارک: می خوای بگم، خانم خونه نیست؟
فخرالنساء: همین رو می خوای که پشت سرم حرف باشه؟ قوام این رو بپا گذاشته.
غیاث: [صدا می زند.] مبارک!
مبارک: اومدم، بابا اومدم. بازهم چیزی یادت افتاده؟
غیاث: شما قصد پختن آش پشت پا ندارید؟
فخرالنساء: آش پشت پا؟
غیاث: مگه نه اینکه ما سفرکرده داریم؟ رسمه که پشت سر مسافر آش پشت پا می پزند.
فخرالنساء: من که نه بلدم، نه می تونم تدارک ببینم. مگر اینکه شما...
غیاث: اتفاقاً برای همین اومده ام....مبارک.
مبارک: بعله؟
غیاث: زحمت بکش برو پیش اسمال آقا بنکدار، ماکولاتی را که سفارش دادم بگیر و بیار. صبر کن، صبر کن... تو خونه نون دارید، گلین خانم؟
فخرالنساء: اتفاقاً می خواستم خواهش کنم بگید نانوا بیاد نون بپزه.
غیاث: ای به چشم... مبارک.
مبارک: بعله.

نظرات کاربران درباره کتاب مبارک و خاتون پرده‌نشین